توییتر فارسی عمق ندارد. میتوان گرایش فعالانش را حدس زد یا تأیید کرد اما در سطح میماند. افراط و تفریط است. گروهایی تشخیص داده میشوند، شکل میگیرند. پراکندهافرادی که در واقعیت هیچ مادیت و جنبشی ندارند. به دور دستهای، دستهها در این فضای مجازی گرد میآیند، گوش میدهند، اطلاعات کسب میکنند اما این اطلاعات در واقعیت نمینشیند. در اجتماع نقشی بازی نمیکند. تبدیل به نیرو نمیشود. چرا؟
دیروز قالیباف و پریروز غربالگری و پس پریروز موسوی و ۸۸. امیدوارم که در خارج از توییتر تأملی در باره جنبش سبز شده باشد. در توییتر اما افتادن است، از این سوی بام یا آن سوی بام. چرا در ایران شرکت در هر جنبشی- که بتوان نام جنبش بر آن نهاد بعد از مدتی تجربهای از فریب میگردد. یک روز پسران پدران را به خاطر انقلاب کردنشان سرزنش یا تحقیر میکنند. و همان پسران بعد از شرکت در رویدادی دیگر، دوم خرداد یا جنبش سبز باز فریب میخورند و نادم میشوند.
انچه من دیدم خشم یا بغضی است که بیرون میریزد و اصالت بودن را نابود میکند. وبا خود شدن را.
جنبش سبز پشتوانه نداشت. چون از آگاهی طبقاتی بیخبر بود. انقلاب هم از آگاهی یا وجدان طبقاتی بیخبر بود. و بعد از انقلاب هم نظام از این آگاهی پرهیز کرد و پرهیز داد. اما هیچ کدام بدون نبرد طبقاتی میسر نبود. همه دیگر از نقش انقلاب سفید در بروز رویداد انقلاب ۵۷ واقفند. دستور سرمایهداری تا هیچ گوشه ای از دنیا بیرون از آن- بیرون از سرمایهداری باقی نماند. نیروی کار باید به خدمت سرمایهداری در میآمد.
این مبارزه طبقاتیست که به یاری زمان افراد متشکل در یک جنبش را از هم جدا می کند. رجایی در یک گفتگو به این مبارزه طبقاتی در جنبش سبز اشاره دارد:
«او به درستی بحران پیشرو را تشخیص داده بود و میدانست با پتانسیل
عظیمِ اجتماعیِ حامی خود خواهد توانست حداقل بخشی از بحرانها را تعدیل
کند، چنانکه در دوران آقای خاتمی هم تا حدی این اتفاق افتاد. تصور من این
است که میرحسین ریشهی آن مصرفزدگی را که به آن اشاره میکنید بیش از هر
چیز در طبقهی رانتیِ حاکم میدید و اساساً همین یکی از مهمترین عللِ
مخالفتِ با او و به کار افتادن آن ماشینِ پیچیدهی سرکوب بود. خود وی نیز
در یکی از مواضعش به رابطهی میان منافعِ عظیمِ این طبقهی رانتی و انحصار و
سرکوب سیاسی اشاره کرد. بنابراین شاید بتوانیم بگوییم که در جریانِ جنبش
سبز میرحسین رهبریِ گونهای از جنگ طبقاتی را برعهده داشت که هیچکس از پیش
به آن نیندیشیده بود و مشخص شد که مساله بسیار فراتر از جابجاییهای
بوروکراتیک در مناصب رسمی است.»
«احمد توکلی، مرداد 1395: «به خاطر دارم زمان آقای هاشمی بود... در
تخصیص منابع یواش یواش مستضعفان از کانون سیاست گذاری ها فاصله می گیرند.
اساسا آنها تغییر ماهیت میدهند و اسمشان هم از مستضعف به آسیبپذیر عوض میشود؛ یعنی از کسانی که به ناحق ضعیف نگه داشته شدند و مسئولیت
توانمندکردنشان برعهده حاکمیت است، تبدیل میشوند به افرادی که در فرایند
تعدیل، استعداد پذیرش آسیب را دارند و ممکن است زیر چرخ های توسعه
کاملا آسیب را بپذیرند و له شوند و چون این احتمال هم هست که شورش کنند،
باید پلیس ضدشورش به تجهیزات پیشرفته مجهز شود.»
«ارمکی البته توضیح روشنی نمیدهد که این نظرشان بر اساس چه فرضها و دلایلی
شکل گرفته، به جای آن کمی به عقب برمیگردد و میگوید معترضان در آبان ۹۸
«برخلاف ماجرای دی ماه ۹۶ اغلب آدمهای ندار و فرودستان» بودهاند،
«بنابراین باید تکلیف خود را با آنان معلوم کنیم.» او ادامه میدهد: «در
بحثهای قبلی میگفتیم که جنبش دموکراتیک در ایران با بازیگری طبقه متوسط،
اگر به سمت طبقه پایین سوگیری کند، دیگر نمیتوان آن را جمع کرد.»
محمدحسین بادامچی: شواهد بسیاری وجود دارد که تلاش
برای از سرگیری ساختار حکمرانی رژیم پهلوی و خنثی کردن انقلاب از همان
ابتدا در جمهوری اسلامی نفوذ کرد اما با رحلت امام خمینی بود که انتقام
گیری از ملت ایران به طور جدی آغاز گردید. در این میان از مرحوم ایتالله
رفسنجانی نیز باید به عنوان نماد دگردیسی نظام یاد کرد. اشتباه است اگر کسی
ایشان را خائن و یا دارای سوء نیت تلقی کند، بلکه مسأله اینجاست که او
تنها کسی بود که به تعبیر دکتر داوری اردکانی و به حکم ضرورت، از عقلانیت
توسعهیافتگی برخوردار بود. از همین حیث و به واسطه تصور ماقبل انقلابی از
توسعه بود که در همان دوره بحث مادامالعمری ریاست جمهوری ایشان مطرح گردید
و دقیقاً به همین دلیل دوم خرداد 76 و سوم تیر 84 را باید دو واکنش اساسی
همچون 15 خرداد 42 و انقلاب اسلامی 57 دانست، در همان راستا و در واکنش به
همین پروژه. اولی توسط کارگزاران مصادره شد و به دولت فعلی انجامید و اجازه
دهید بحث درباره دومی را به فرصت دیگری موکول کنیم. عجیب اینجاست که در
این40 سال که پیرامون مسائل حکومت اسلامی و اسلامی سازی علوم انسانی
بحثهای زیادی مطرح شده درباره این دو فقره ی «امنیت ملی و سرمایهداری» نه
تنها هیچ نظریه پردازی نشده بلکه برعکس به انحاء مختلف تایید هم شده اند و
این مرتبط است با چپزدایی گستردهای که از ابتدای انقلاب و در ادامه
سیاستهای پهلوی در فضای فکری جامعه ایرانی تداوم یافت.»
گفته بودم که امروز رقابت یا نبرد سیاسی میان چپ و راست نیست میان آنچه گلوبالیسم مینامند و حق حاکمیتخواهان است. میتوان با بیان و زبانی سادهتر و کمتر درست و دقیق چنین گفت: میان جهانوطن و وطنخواه. و باید پرسید چه رابطهای میان مبارزه طبقاتی و وطنخواهی هست. میگویند اقتصاد دانش خانهداریست. اداره خانه است. یک خانه دیوار دارد. دیواری که خانه شما را از خانه دیگری جدا میکند. شما خانهدار خانه خود هستید. اگر دیوار برداشته شود شما دیگر نمیتوانید خانه خود را اداره کنید. باید کسی یا کسانی دیگر خانهها را اداره کنند. اختیار خانهداری شما از شما گرفته میشود.
نبرد سیاسی امروز در غرب چنین توضیحی دارد. نه اینکه چپ و راست از بین رفته. احزاب چپ و راست کلاسیک از بین رفته. و جامعه چنین تقسیم شده. برای فهم انتخابات فرانسه نباید به چیزی به نام نژادپرستی چنگ زد. باید به منافع اقتصادی طبقات یا گروهها توجه کرد. مردم نژادپرست نیستند. کارگران با مهاجر کار میکنند. کارگران با ورود مهاجر مخالفند. چرا؟ چون از مزد و حق کارگر میکاهد و میکاهد. با نظام مهاجرپذیر مخالفند. بورژوازی اما بدون اینکه با مهاجر زندگی کرده باشد نظام مهاجر پذیری را رواج میدهد و اندیشه های نژادپرستانه را. چرا؟ چون منافع طبقاتی او را فراهم میکند. کارگران خواهان جدایی بریتانیا از اتحادیه اروپا مخالف کارگر لهستانی بودند. مخالفت با اروپا در اروپا مردمیست. در فرانسه حق حاکمیتخواهان یا وطندوستان آلمان را دشمن خود میدانند.
ماکرون با پرچم اروپا- اتحادیه اروپا در میتینگ های انتخاباتی خور ظاهر میشد و دیشب پیروزیاش را با سرود ملی اروپا آغاز کرد. البته سرود ملی اروپا خود وصله ناچسبیست. چون اروپا یک ملت نیست. ماکرون آمده است تا فرانسه را در اروپا خاک کند. بعد از اینکه امر و عملیات صنعتزدایی را به تمامی به اتمام رساند.
نه اینکه نوعی هویتطلبی علیه به طور مثال مسلمانان یا اسلام و اسلامسیاسی نیست. که به کار ملت را به دور کشور بسیج کردن میآید. هست اما رأی زیادی جمع نمیکند. چرا؟ چون بورژوازی را همراه خود دارد که هر وقت لازم باشد به وطن خیانت میکند. هویتطلب حق حاکمیت نمیخواهد. اگر میخواست رأی بیشتری میانباشت. کاتولیکهای فرانسه به ماکرون رأی داده و میدهند. بورژوازی از دوگل متنفر بود. نام کتابی از تاریخپژوهی معتبر.
حالا بازمیگردم به صحبت آغازین این مطلب. به جنبش سبز. یکی از جوانان حامی موسوی در جریان سالّای ۸۸ به فرانسه آمد. مانند بسیاری که از ایران بیرون رفتند. این جوان فعال حامی مهاجر است. با آنچه پیش از این گفته شد میتوان جایگاه اجتماعی یا بینش این جوان را اندیشید. با دادن فرمولی که خود این جوان در جریان همین انتخابات بسته|بندی کرد: آنها که حق حاکمیت خواهی را قربانی انسانیت میکنند. جوان ما از انسانیت دفاع میکند. جوان ما اگر چه حق رأی ندارد پنج سال قبل هم از ماکرون دفاع کرد که لابد از انسانیت دفاع میکند.
میماند که ما نمیدانیم منافع طبقاتی انسانیت کدام است.
۵ اردیبهشت ۱۴۰۱
منافع طبقاتی انسانیت
۲ اردیبهشت ۱۴۰۱
لیمونوف
لیمونوف رمان پانصد صفحهایست. لیمونوف روسیست. کتاب نیست، آدم است. آدم
روسی. لیمونوف- کتاب، تاریخ روسیه است. قصه لیمونوف قصه روسیه است. امانوئل کارِر نویسنده رمان، فرانسویست. مادرش متخصص
روسیه است. او را که بچه کوچک بوده گذاشته و رفته به آسیای میانه که آنوقت
زمان بچهگی امانوئل اتحاد جماهیر شوروی بوده و با عکسهایی بازگشته.
بعدها امانوئل به لیمونوف، تقریبا در صفحه آخر کتاب میگوید که به آسیای
میانه نرفته است اما عکسهایش را دیده است. وقتیست که امانوئل از اختتام
رمان خود راضی نیست. در واقع از ختم قهرمانش. قهرمانش تنها و بیکس است.
میخواهد که قهرمانش در اوج خاتمه پیدا کند. به قله ختم شود.
چنین میشود که از او در صفحه آخر کتاب میپرسد: میخواهید در این خانه پیر شوید، ادوارد؟ قهرمانانه مانند تورگهنیف؟
آنوقت است که لیمونوف میپرسد: آیا آسیای میانه را میشناسد؟
امانوئل پاسخ میدهد که نه، هرگز نرفتهام. اما خیلی زود عکسهایی دیدهام از آنجا، که مادرم بعد از سفری درازبا خود آورد. وقتی مرا به امان پدرم رها کرد و پدرم با نوازشی ناشیانه تروخشکم کرد- در آن زمان پدرها بلد نبودند، هنوز عادت نکرده بودند. عکسها باعث خواب و خیال من شدند. برایم صورت دوردست مطلق را ریختند.
ادوارد لیمونوف میگوید: در آسیای میانه است که حالش خوش است. در شهرهایی مثل سمرقند و بارنائول. شهرهایی لهیده زیر خورشید. غبارآلود، کند، خشن. در سایه مسجدها، زیر دیوارهای بلند، کنگرهدار، گدایانی هستند. گروههایی از گدایان. پیرمردانی رنجور، سوخته، بیدندان، اغلب بیچشم. قبایی پوشیده و دستاری سیاه و چرک، برابرشان، تکه مخملی گذاشته و منتظرند که شاهیای پرتشان کنی و وقتی پرتشان میکنی، شکرت نمیکنند.
نمیدانیم زندگیشان چه بوده، میدانیم که به گورهایی گمنام ختم خواهند شد. سن و سال ندارند، مالی ندارند اگر هم زمانی داشتهاند، به زحمت اگر نامی برایشان باقی مانده. همه بندها را رها کردهاند. ژندهپوشان. سلطانند.
امانوئل کارر راضی به نظر میآید.
من با کتابهای داستایوفسکی زیاد زاری کردهام. میگویند داستایوفسکی همین را میخواسته. اشک رحمت است.
در این کتاب دوبار بغض کردم. اینجا و جایی دیگر وقتی کارِر نطقی یا نوشتهای از پوتین را آورده است. آخر ماجراییم. جایی که لیمونوف قهرمان ما به مخالفت با پوتین درآمده. بعد از چند سال از زندان آزاد شده. و هر روز بازداشت میشود. هر روز تظاهرات میکند.
کارر میگوید پوتین همان را که روسها میخواهند بشنوند تکرار میکند: ما حق نداریم به صدو پنجاه میلیون آدم بگوییم که هفتاد سال از زندگیشان، زندگی پدرانشان و پدربزگهاشان، همه آنچه باور داشتند، برای آنچه جنگیدند و ایثار کردند، حتی هوایی که نفس کشیدند، همه، گهی بیش نبوده. کمونیسم چیزهای وحشتناکی انجام داده، قبول، اما نازیسم نبوده. این معادلسازی روشنفکران غربی ننگآور است. کمونیسم چیزی بزرگ بوده، قهرمانانه، زیبا، چیزی که به آدم باور داشته و به او عزت نفس میداده. معصوم بوده، و در دنیای بیرحمی که جانشینش شده، هر کس آن را با کودکیاش یکی میداند و با هر چه که به زاری مینشاند وقتی کودکیتان رجعت میکند و به شما چنگ میاندازد.
امانوئل کارر از بهترین نویسندگان فرانسویست. لیمونوف شاعر و نویسنده و ماجراجوی روسیست. ناسیونالیست است. همراه الکساندر دوگین حزب ناسیونال بلشویک را تأسیس میکند. که دیری نمیپاید. کارر در رمان از الکساندر دوگین چهرهای ترسو و تنپرور عرضه میکند. نقطه مقابل لیمونوف که جان را در دست دارد. تا ببازد. ملاقات لیمونوف و الکساندر دوگین اجتنابناپذیر است و جداییشان. امانوئل میگوید که متون دوگین سرد است. انتزاعیست. مانند اغلب متون دستراستیهای اروپایی- راستگرایان افراطی. لیمونوف، قصهها و شعرها و کتابهایش از زندگی میآید از جان و از خون و از زخم. و از بغض. از داستایوفسکی بیرون میزند. دوگین در نهایت در دفتری مینشیند که کرملین پولش را میدهد. لیمونوف به زندان میافتد. کنار زندانیان عادی. خودش را از آنها میداند.
لیمونوف قبل از فروپاشی شوروی به ایالات متحده میرود کتاب چاپ میکند. در سرما و گرسنگی. در پاریس مدتی معروف میشود. سالهای هشتاد است. فقیر است. با زنان زیبایی عشق میورزد. زنانی روسی. ترکش میکنند. بعد از پانزده سال به روسیه بازمیگردد. دوران گورباچف و یلتسین است. در جنگ بالکان به صربها کمک میکند. از چشم غربیان میافتد. به روسیه باز میگردد. دوران الیگارشیست و مستیهای یلتسین و خماری وحقارت. یلتسین دارایی روسیه را به حراج میگذارد، نفت و گاز را. پوتین سرمیرسد.
۲۲ فروردین ۱۴۰۱
دنیای واقعا موجود
برگشتیم به پنج سال پیش دور دوم و انتخاب میان ماکرون و لوپن. اما دنیا دنیای پنج سال پیش نیست و فرانسه هم همان فرانسه نیست. فرانسهایست که دیگر هیچ نیرویی نمیتواند به تنهایی ادارهاش کند. وانگهی اصولا صحبت ادارهکردن نیست. صحبت جهانبینی و نجات است. همانطور که قضاوت در باره پوتین و روسها هم صحبت جهانبینی و نجات است.
جهانبینیها تکثر ندارند. در نهایت که خیلی هم دور نیست دو شاخه میشوند. خیروشر. با این حال باید به یاد بیاورم که از دنیایی که هست حرف میزنم و نه دنیایی که باید باشد. و در عین حال خیروشر را ما همیشه نمیدانیم. چراکه راههای خیروشر گاهی به هم نزدیک میشوند. تا دوباره از هم جدا شوند.
من که در این دنیای واقعا موجود ایستادهام، خیالم را، قید اسب خیالم را جایی بستهام، کنار جویی و در سایهسار درختی و بازگشتهام به همینی که هست. در همینی که هست، دیوار آهنین دوباره بازسازی شده و نیرویی در برابر نیرویی قرار گرفته. هر کس جایگاهش را در این دنیای واقعا موجود در یکی از دو نیرو میتواند بیابد. اسب خیالش را اما در هر جایی که مطلوبش هست در این دنیا یا در دنیایی که نیست، در همانی که نیست میتواند بدواند. این دو چیز است.
میتوان از جنگ بد گفت که بهراستی بد است. میتوان بر کشتهها و رنجها گریست. میتوان به قربانی چنگ زد. میتوان گفت که هر دو یا همه بد است. که هیچ کدام بهتر از آن یکی نیست. من نامش را تنبلی میگذارم و راحتطلبی. یا تسلیم.
دیروز فرانسوی ها رأی دادند. بزرگترین حزب حزب غایبین است. بعد پیرها یعنی پدران و مادران و بزرگان فامیل چنانچه در ایران میگویند به ماکرون رأی دادند. اما علیه فرزندانشان رأی دادند. اکثریت کهنسالان به ماکرون و اکثریت جوانان به ملانشون رأی دادند. گمان نمیکنم در جامعهای مانند ایران پیران علیه بچههایشان رأی به صندوق بریزند. فکر میکنم در جامعهای مانند ایران پدر و مادرها هنوز به فکر فرزندانشان هستند. اینجا اما، اینجا یا آنجا که جامعه پیر میشود، پیرو خودخواه به نفع خود رأی میدهد. غایبین در میان رأی دهندگان به ماکرون نبودند. پیرها رفتند تا برای بچههایشان بازنشستگی در ۶۵ سالگی را انتخاب کنند. فقرا قبل از بازنشستگی از دنیا میروند. پیرها صاحب مسکن هستند و گاهی بیش از یکی و دومی یا سومی را به جوانان به بهای گزافی اجاره میدهند. ثروتمندان به ماکرون رأی دادهاند.
در این دوسال بحران کرونا جوانان را فدای پیرها کردند. نباید جان پیرها را به خطر میانداختند. و دیروز پیرها فداکاری کودکان و جوانان را با رأی به ماکرون پاسخ دادند. از پیرها پرسیدند برای چه به ماکرون رأی دادید پاسخ دادند از ما خوب مواظبت کرد. البته عدهایشان را هم همانروزهای نخست در خانههای سالمندان کشت اما آنها که مردند به یاد نمیآورند.
آنها هم که ماکرون در دوران قرنطینه از جیب همین جوانان پول به پایشان ریخت به او رأی دادند. پس قبل از هر چیز همانطور که امانوئل تود در کتاب اخیرش نوشته نبرد، نبرد طبقاتی است. هم او، امانوئل تود به شوخی و جدی میگوید باید حق رأی را از پیران گرفت. یا واکسن را برای آنها اجباری کرد و دست از سر جوانان برداشت.
چیزی که میخواهم بگویم این است: این جامعه یا این جوامع تکه تکه شده است. هیچ برنامه یا قرارداد اجتماعی نیست. یا هیچ قرارداد اجتماعی نمیتواند همه را به دور خویش گرد بیاورد. منافع پیرها با منافع جوانان یکی نیست. البته، البته پیرها به کسی رأی دادند که دارد بیمارستان را نابود میکند و پیران بیش از جوانان به آن نیاز دارند. اینجا باید گفت که پیران در این جوامع نه تنها خودخواه و خودبین هستند بلکه قوت دیدگانشان را از دست دادهاند و دورها را نمیبینند.
مردم یا جامعه را میتوان به دو دسته یا دو نیرو تقسیم کرد. مردم بالا دست و پایین دست. فرادست و فرودست. بالاییها در نظام مقیماند و پایینیها نیمی که غایبند دیگر اعتمادی به نظام ندارند و نیمی هنوز امید دارند که بیمارستان و دانشگاه و مدرسه فرو نریزد. میتوان گفت که نیمی که دیگر اعتباری برای نظام نمیشناسند به لوپن رأی میدهند چون گمان میکنند که ضد نظام است و یا خیال میکنند که در هر حال نظام به او اجازه حضور نخواهد داد. پول و رسانه در چنگ نظام است.
نیروی مردمی که به لوپن و ملانشون رأی دادند دو نیروی مردمی هستند. نامها و عنوانهای راست افراطی را به دوربیاندازیم. اگر هیتلر یا موسولینی راست افراطی بودند. لوپنیها راست افراطی نیستند. وانگهی امروز پوتین هیتلر است و نازیهای اکراین ضد هیتلر. من از دستگاه حرف نمیزنم یا از این گروه و آن گروه. از نیرو حرف میزنم. کارگرانی که سوسیالیستها یا به قول دوستان ایرانی چپ صورتی از دست داد به سوی لوپن رفتند. دو نیروی سوسیال یکی نیروی پشتیبان لوپن و یکی دیگر پشتیبان ملانشون اما اولی ناسیونال و دومی کموبیش انترناسیونال است. بخصوص که حزب یا گروه ملانشون اعضای ناسیونالیست و ضد مهاجر- حق حاکمیتخواهش را از خود بیرون راند و از جبهه به اصطلاح مترقی اجتماعی ( فمینیسم وآزادیخواهان جنسی و غیره) عضو گرفت.
باید در مطلبی دیگر به مسئله مهاجر پرداخت که پرداختش بسیار شبیه مسئله افغانها در ایران است.
اگر این دو نیروی مردمی از پایین میتوانستند به هم نزدیک شوند رویداد مهمی میبود. میتوانست بساط را به هم بزند. نظام را پریشان کند. اما ملانشون یا دستگاه ملانشون دیشب اعلام کرد که حتی یک رأی نباید به سوی لوپن برود. چرا که باید در برابر راست افراطی سد بست. یعنی که باید فاشیست واقعا موجود را نادیده گرفت و ازراست افراطیای موهوم جلوگیری کرد.
به دید عدهای زیاد ملانشون خیانت کرد. او به ایستایی نظام یاری رساند. خواست جایگاه ریاستش و گروهش را حفظ کند.
اما شورشها در راهند.
۱۹ فروردین ۱۴۰۱
آنچه ناعقلاییست واقعی نیست
« ما در گسستگی یک دوران تاریخی هستیم که گور خودش را میکند و تنها منتظر جنازه است. یا جنازه سرمایه یا جنازه ما. ما دیگر در ماتریالیسم مدرن نیستیم یا در توسعهطلبی و پیشرفت گرایی مطلوب (ایدئالیست) که انقلابهای صنعتی و علمی را پایهریختند. ما در ناعقلانیت مطلق هستیم که به ایدئولوژی پسامدرن سرمایهداری در حال فروپاشی مربوط است.
آنچه ناعقلایی است واقعی نیست. دوران ما وجود دارد اما واقعی نیست. نظاممندی سرمایهداری وجود دارد اما نه تنها از هر چه ضروری است تهی شده بلکه راز بقایش بر نابودی روح بنا گشته. استمرار و دوامش را عقل پس میزند. چون از هر چه لازم و ضروری است تهیست پس دیگر واقعی نیست. واقعیت لزوما ویژگی وضعیت موجود نیست.
تراژدی در این دنیا ناپدید شده. با فلسفه و ادبیات و شعر.
آیا زمان حقیقت است؟ میترسم که زمانش از دست رفته باشد.»
فلیکس نیچه
۳ فروردین ۱۴۰۱
کوندرا و داستایوفسکی
از کتاب برادرم ابله نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
واکنشی که تو موجب میشوی را کوندرا، در تصویری فراموشنشدنی متراکم کرده است. مینویسد، در تو ، آنچه تنفرانگیز است، آن تانکسوارهای روساند که در پراگ، با ریختن اشکهای دلسوزی به روی شورشگران آتش میگشودند.
قاطع و درشت، تصویر به هدف میزند. اینگونه است که تو خود را مینمایی، فدور، و ستایشکنان تو آنچنان که منم، باید اذعان کند که به این فرومایگی رضایت میدهد.
کوندرا به نژاد رماننویسان معتبر تعلق دارد، غیرممکن است این شوخیاش را که علم زیبایی را تعریف و خلاصه میکند، دور بیاندازیم. میماند که بکوشیم تا بفهمیم این چک چه میخواهد بگوید، نه به عنوان نماینده این اروپای میانه که در آن، به درستی، بوته فرهنگ قارهمان را میبیند، بلکه، به سادگی ، تحت عنوان کنندهی رمان، چرا که چنین است که خویش را فروتنانه توصیف میکند.
تعجب میکنم که، با وجود توافق با ملاحضات کوندرا بر سر هنر رمان، آنجا که به تو مربوط می شود به نتایجی برعکس میرسم. «رمانی که بخشی تابهحال ناشناخته از هستی را کشف نکند، غیر اخلاقیست. شناخت تنها اخلاق رمان است.»
با چنین برداشت قوی از هنر رمان، چگونه است که مؤلف ما تو را به تاریکی برون میراند؟ تصویری که کوندرا از آن برای تقبیح تو استفاده میکند (از اینجا لبخندت را چاکر و غره میبینم)، این تصویر از آن توست. بخشی از این قاره آدمیست که تو کشف کردی، استخراج کردی، نگاشتی. برای بیان تحقیرش، چک به زبان تو توسل میجوید.
توهستی که افشایش کردهای. آن تانکسوار جوان روس را که با فشار برماشه، های های میگرید. کوندرا حق دارد بر این تاکید کند. سهم تو در تحول کیفی رمان ، نه بر آن انباشتنش، دقیقا بر این نکته مبتنیست: شرح این بیماری آدمی که سوقش میدهد به کشتن آنچه دوست دارد، خیانت به آنچه باور دارد، به انتخاب ویرانه و زوال به خاطر اثبات آزادیای حقیقتا جنونآمیز.
کوندرا در تو احساساتی، رقتانگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ وبا آن شعر را.
نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیباییشناسی را آلوده میکند، همانگونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک میگرداند. همهچیز بدانگونه پیش میرود که پنداری، رهیده از کمونیسم، تنها اثر زخم باقی میماند. هنگامی که این جراحت، رقابتی تاریخی چند صد ساله را بیدار میکند، نفرت، تمایل به اخلاق دارد.
وانگهی، فدور، این تعصب اول از همه در کتابهای تو یافت میشود، آکنده از غریبهستیزی تکاندهنده. اگر این تعفنِ ناسیونالیسم و پاناسلاویسم را رد میکنم که اثر تو را بدبو میکند، چرا به اخلاقگرایی کوندرا سر تعظیم فرود آورم؟
تو فدور،همه آنچه کوندرا نمیتواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خود انکار میکنی میرماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو خود را با آن پر میکنی رجعت میدهد. تو را به آن استعداد مذهبی تحملناپذیر رها میکند که تحت عنوان آشتی عالمگیر، از قربانی میخواهد در آغوش جلادش بگرید.
۲۴ اسفند ۱۴۰۰
آنچه بر ما رفت
۲ـ مانی ب در توییتر نوشته: یک کلینیک پزشکی در مونیخ طی بیانیهای اعلام کرده است که شهروندان روسیه و بلاروس را نمیپذیرد!
اما در فرانسه یعنی در اروپا یعنی در غرب آنچه امروز میگذرد در جنگ کرونا یعنی جنگی قبل از جنگ امروز- ماکرون در آغاز بحران کرونا گفتند جنگ است، پزشکان اعلام کردند که بیمارانی که واکسینه نشدهاند را درمان نخواهند کرد. پزشکی گفت که او که واکسینه نشده شایسته پیوند عضو نیست. مسئولینی در صدا و سیما آمده فرمودند که بیماران مبتلا به کویید باید خودشان خرج بیمارستان را بپردازند.
میخواهم بگویم آنچه امروز میگذرد، این جنگ ادامه آن جنگ است. ماکرون نه با ویروس که با مردم، با مردم خودش اعلام جنگ کرده بود، اگر این دو سال نمیبود، اگر چنین نگذشته بود، اگر بر ما نرفته بود آنچه که رفت و میرود، اگر مردم را به واکسینه شدهو واکسینه نشده تقسیم یعنی جدا نکرده بودند، پذیرش این تقسیم و جدایی میان اکراینی و روسی اینقدر آسان و با شتاب پیش نمیآمد. امروز و الان هم با مردم خودشان است که اروپا به جنگ رفته است. این تحریمها سلاحی علیه مردم اروپاست.
شما نمیدانید که بحران کرونا چه درها و دریچههایی را که باز نکرد. آنچه در خواب هم نمیدیدیم شد. اژدها، هیولا وارد شد. شیشه شکست و غول آزاد شد. و با خود آزادی ما را برد. خورد. بلعید. فرانسه از حکومت قانون خارج شد. خواهید دید که اروپا این توهم جغرافیایی چه کابوسهایی برای خود دیده است. و این کابوسها به خوابهای همه نفوذ خواهد کرد.
سبزهای نئوکان خواب میبینند و این جنگ میسرشان گردانیده که گرما را در زمستان به روی ما ببندند. دانشگاهی در تولوز یک درجه از گرمای دانشگاه کم کرده برای کمک به اکراین علیه روسیه. نامزد انتخاباتی سبز برای انتخابات ریاست جمهوری پیشنهاد دو درجه کمتر را داده است. گذرنامه اکولوژیک قبل از گذرنامه بهداشتی در شرف تهیه و تدارک بوده. بعد از این همراه با گذرنامه بهداشتی اندکی بیشتر از آزادی را خواهد تراشید. از من به شما گفتن توتالیتاریسم چهره خود را در اروپا عریان خواهد کرد.
بنابرین از این تقسیمات جامعهشناسانه و مردمشناسانه دست برداشته و مردمان را به نژادپرست و نژادنپرست تکه تکه نکنید. اینقدر در پی رفاه نباشید. از تنبلی اندیشه دست بردارید. توقف کرده، تأمل کنید. همین الان هزاران پرستار و پرسنل درمانی در فرانسه به خاطر امنتاع از دریافت واکسن در وضعیت معلق به سر میبرند. وضعیت معلق یعنی حتی آنها را بیرون نکردهاند تا آنها حق دریافت حقوق بیکاری را داشته باشند. از هیولاهایی که از این در وارد شد. بیسابقه. قبل از این اگر کسی از دریافت واکسن سر باز میزد او را اخراج میکردند. اما این بار قصدشان آزار بود تا درس عبرتی باشد. چندین ماه است که هزاران فرانسوی که در ماههای قرنطینه هر شب ساعت هشت از ایوانها و پنجرهها تشویق و قهرمان معرفی میشدند، نه حقی دارند و نه درآمدی. هیچکس از آنها حمایت نکرد. جامعه پزشکی دورشان انداخت. بعضی خانههاشان را فروختند. بعضی در اتومبیل خانه کردهاند. بعضی به سوپها- مائدههای خیریه روی آوردهاند. بعضی خودکشی یا اقدام به خودکشی کردهاند. آیا این نژادپرستی است؟ پرسش کنید و پاسخ ندهید. مأموران آتشنشانی هم هستند. در عوض ماکرون نه برای مأموران پلیس و نه کامیونداران واکسن را اجباری نکرد. او موذیتر از ترودو بود. ترودو چه کرد؟ وقتی کامیوندارهای کانادایی علیه گذرنامه بهداشتی شهر اتاوا را اشغال کردند و رسانهها همان کردند که با جلیقهزردها، انها را ترامپیست و فاشیست و راست افراطی معرفی کردند، ترودو این همزاد ماکرون بعد از چند روز جمعشان کرد. دستگیرشان کرد و کامیونهاشان را مصادره. شهردار اعلام کرد که کامیونها را میفروشد و ترودو که حساب بانکی معترضین را میبندد. متأثر از این جنبش هنگامیکه فرانسویان ضد گذرنامه بهداشتی در اقدامی اعتراضی قصد پاریس کردند، ماکرون با تانک به پیشبازشان رفت.
۲۲ اسفند ۱۴۰۰
وبلاگ
۱- از کجا آغاز کنم؟ از کجا آغاز شد؟ از کرونا؟ نه، از جلیقههای زرد از جلیقهزردها. از ماکرون؟ نه، از قبل از او. از آنجا که راه را برای آمدنش فراهم میکند. از دوران. از این دوران بیدورانی. و حالا جنگ.
کتابی از پل ویریلیو خریده بودم: نامش
آیندهگرایی لحظه. پل ویریلیو از آنچه اقامت ندارد، مقیم نمیشود میگوید.
میشل مفزولی میگوید از قول هانا آرنت که هر کس در طول عمر تفکرش یک ایده
بیشتر ندارد. پل ویریلیو همیشه همان، یک چیز را میگوید: سرعت را.
جهان دارد بر این واقعیت، واقع شدن مقاومت میکند. چیره خواهد شد آیا؟ واقعی یعنی چه؟ ناواقعی یعنی چه؟
مجازی فضاست. مکان نیست. خانه نیست. اقامتی در
کار نیست. فیسبوک، گودر، پلاس و توییتر، اینستاگرام و تلگرام. آنقدر زمین
لرزید که همه خانههاشان را ترک کردند، وبلاگ را. این فضا به اردوگاههای
مهاجرین میماند. گاهی باد و طوفان، گاهی باران و سیلاب و گاهی پلیس سقف
دروغینش را بر سرتان آوار میکند. و حالا بیش از پیش بالانشینان صاحبان
«پلاتفرم»ها فرش را از زیر پایتان میکشند.
۲۶ اسفند ۱۳۹۹
باد میآمد
باد میآمد.
۲۶ شهریور ۱۳۹۸
جنگ ناخالص
ترجمه نیشابور
با سقوط اتحادجماهیرشوروی و پایان توازن قوا، مفهوم کلاسیک جنگ هم از بین رفت و جایش را به درگیریهای دائم محلی داد که هدفشان ایجاد رعب و وحشت در شهرهاست. دقیقاً بیست و پنج سال پیش وقتی داشتم کتاب جنگ خالص را مینوشتم، انصراف هستهای هنوز در سطحی اکیداً نظامی رعایت میشد و حکومتها انصراف متقابل را با توازن بخشیدن به رعب و وحشت احترام میگذاشتند.
بیست و پنج سال بعد، مجبور شدهاند اعتراف کنند که مسابقه تسلیحاتی در «جنگ خالص» نه تنها باعث تحلیل اتحادجماهیرشوروی و فروپاشیاش شد بلکه اندیشه «جنگهای بزرگ کلاسیک»، جنگهای کلوزویتسی۱، یعنی ادامه سیاست بهوسیلهای دیگر را هم فروپاشید.
آن انحلال، دنیای ما را مستقیماً به آغوش رعب و وحشت و عدمتعادل تروریستی و گسترش سلاحهای هستهای انداخت که افسوس، ما هر روز بیشتر از آن مطلع میشویم.
دفاع جهانی ضدموشکی امریکاییها، نوعی چتر و برقگیری۲ که بوش به همه عالم پیشنهاد داد، از دید من درجه عدمتعادل و هذیان ژئوپولیتیکی را نشان میدهد که ما قربانیاش هستیم.
پاسخ ولادیمیر پوتین به پیشنهاد امریکا فوقالعاده و شگفتانگیز بود، پاسخی که به اندازه کافی به آن نپرداختیم. جوهر حرف پوتین چه بود؟ پیشنهاد کرد که رادارهای سپرضدموشکی۳ را در روسیه و آذربایجان نصب کنند. بدین صورت بعد از «جنگهای بزرگ کلاسیک» ما خود را گرفتار جنگهای نامتقارن و ترانسپولیتیک کردیم.
عدم تقارن سیاسی
عبارت «جنگهای نامتقارن» را من بیست و پنج سال، شاید سی سال پیش به کار بردم؛ با ژان بودریارد در برلن بودیم؛ و همزمان فرضیه رفتن به سوی دوران ترانسپولیتیک را طرح کردم. حالا بالاخره به آن رسیدهایم.
گفتن اینکه جنگی نامتقارن و همزمان ترانسپولیتیک است، یعنی تأیید وجود شرایطی کاملاً نامتعادل میان ارتش ملی، ارتش بینالملی، ارتش جنگ جهانی و انواع گروههای کوچک از باندهای کوچه و محله تا شبهنظامیان که به جنگهای نامتقارن دست میزنند.
میان اضمحلال حکومتها در افریقا و اضمحلال در حال وقوع در امریکای جنوبی؛ کلمبیا برای مثال؛ که هیچ ارتش ملی نمیتواند کاری علیه باندها، مافیای محلی، شبهنظامیان و چریکهای حزب راه روشن پیش ببرد، گرایش به موازیسازی۴ هست.
از دید من نکته اینجاست: دیگر نمیتوانیم از جنگ خالص حرف بزنیم و در باره آن بحث کنیم چرا که جوهر مفهوم جنگ تغییر کرده است. دیگر جنگ خالصی وجود ندارد مگر جنگهایی و ناخالص که از درخواست و اقتضایی متفاوت و ساختاری متفاوت، ناشی از انصراف نظامی زاده میشوند.
پدیدههایی مثل پاترویُت اکت و گوانتانامو که از همین جهش الگوواره در جوهر انصراف ناشی میشوند، بیست، بیست و پنج سال پیش غیرقابل تصور بودند.
عدمتعادلی را که ظهور تروریسم جدید به ما تحمیل میکند نباید دست کم گرفت. در عصر جنگ ناخالص میخواهیم با تلاش به بازگرداندن نظام به نقطه توازن، مقاومت کنیم، اما با استمرار گسترش سلاحهای هستهایِ «دشمننامتقارن» دیگر امکانش را نداریم. ما با تهدید عظیمی روبروییم که بر هر دمکراسی سنگینی میکند. نه تنها بر نظامهای شرق و جنوب و شمال بلکه حتی اروپا و امریکا، کشورهایی که به صورت دمکراتیک حفظ شدهاند.
پاترویُت اکت نشانه ملموستری است، نشانههای دیگری هم هست. به بعضی قوانین ضدمهاجری فکر کنیم که خطر تصویبش در اروپا ممکن است و در آن صورت اوضاع را نامطمئنتر خواهد کرد.
استراتژی ضدشهری
کارشناسان معتقدند که باید « نظم را دوباره برقرارکرد». اما برقراری نظم در جامعه مثل گشودن پنجرهای به روی هرج و مرج، تهدیدی است مطلق. اعلام جنگ است به دمکراسی.
در این زمینه ملاحظه میکنیم که با علامتهای هذیان واقعی روبروییم. به نظر میآید استراتژی نظامی به مرکز شهرها منتقل شده است. میتوان از ادامه استراتژی ضدشهری که در زمان جنگ دوم جهانی با بمبباران گارنیکا، اورادور، درسدن، برلن، هیروشیما، ناگاساکی ابداع شد، سخن گفت. استراتژی ضدشهر ابتکار جنگ دوم بود. جنگی که در عین حال تعادل در رعب و وحشت را با خود به همراه آورد. کلاهکهای هستهای را به خاطر بیاوریم که در شرق و غرب به سوی شهرها نشانه رفته بود. امروز ما شاهد انتقال این استراتژی هستیم. ما از تعادل و توازن رعب و وحشت به تمرکز هیپرتروریسم رسیدهایم.
دادهای قابل توجه است، چرا که هیپرتروریسم تنها یک میدان جنگ دارد که همان شهر است. از خود بپرسیم به چهخاطر؟ گمان میکنم بهخاطر اینکه دقیقاً در شهرهای مدرن است که بیشترین جمعیت متمرکز است و با کمترین سلاح میتوان بیشترین فاجعه ممکن، حداکثر نتیجه را گرفت.
با هر سلاحی میتوان به این نتیجه رسید. نیازی به پانزر نیست. هیچ نیازی به ناوهواپیمابر، زیردریایی سنگین و غیره نیست.
ما میتوانیم بپذیریم که جنگ نامتقارن حالا دیگر بهمعنی عدمتعادل تروریستی است که صحنه تآتر عملیات بیرونی را کاملاً به نفع تمرکز متروپولیتن پاک میکند. شهر دقیقاً محل جنگ میشود.
ازدیاد جمعیت شهری، جنگ و تروریسم را به تعقیب ردِ ژئواستراتژی قلمرو، مستقیماً به خط جبهه میکشاند. اگر تصویری کامل از شکست ارتش کلاسیک بخواهیم، میتوانیم مورد عراق را به یاد بیاوریم و جنگ لبنان را. شکست ارتش اسراییل در لبنان فوقالعاده است. تزاهال از بزرگترین ارتشها است، مجهز، با انگیزه، یکی از ارتشهایی که حتی از سوی رسانهها حمایت میشود. علیرغم این میتوان گفت که پایش در جنگ نامتقارن علیه حزبالله در گل فروماند.
بعضی میگویند این جنگ یک «شکست» بود. عبارتی که خود نشانه است. در گذشته جنگها را یا میبردیم و یا میباختیم. امروز میشنویم که جنگهایی موفق میشوند و جنگهایی موفق نمیشوند. با این حال من میخواهم فرق میان شکست و باخت را بدانم. از نظر من این جنگ ضعف و سستی را آشکار میکند که ارتشی عادی با زرهپوش و مگابمبافکن و موشکهایش وقتی در مقابل نیرویی دستساز قرار گرفته، از خود نشان میدهد.
کاریکاتوری را به یاد میآورم در روزنامهای فرانسوی، تانکهای ارتش اسراییل را تصور کرده بود که در ویرانههای شهری در مقابل تابلویی که نقشه شهر را نشان میداد و پیکانی که میگفت: «شما اینجا ایستادهاید»، متوقف شده و فرمانده از تانک پایین آمده بود و میخواست از روی نقشه بفهمد کجا ایستاده است.
تصویر بهتر از هزار تفسیر شرایط عجیب ارتشی نیرومند را نشان میداد، ارتشی که در دورانی دیگر قادر بود فاتح «جنگ شش روزه » باشد. اما جنگ شش روزه، جنگی از نوع کلاسیک بود. در سال ۱۹۶۷ ما هنوز در اوج منطق و محاسبات ژئوپولیتیک بودیم. ژئوپولیتیکی که در میدان نبرد بازی میشد، در وردن، به دور استالینگراد، در سواحل نورماندی، امروز به میدان شهرها نقلمکان کرده و انحطاط ژئوپولیتیک به نفع آنچه که من؛ چون به شهر مربوط است؛ پیشنهاد میکنم متروپولیتیک بنامیمش، میدان خالی کرده است.
تهدیدهای ناروشن
بعد از بحران ژئوپولیتیکی و تأیید اجتنابناپذیر متروپولیتیک تروریستی، زمان ژئوپولیتیک هم به سر آمد. پاسخ پوتین به بوش را باید در این پیش زمینه خواند:«موشک و رادارهاتان را در خانه من نصب کنید». پاسخی که از سستی رقیب پرده بر میدارد. چیزی پشت شوخی نهفته بود، پشت طنزش واقعیتی پنهان شده بود. میپرسیم در برابر چه کسی باید از خود دفاع کنیم. نصب موشک در مرزها همانطور که بوش پیشنهاد میداد، یعنی تهدید کردن منطقهای، حتی اگر منطقهای دیگر را هدف گرفتهایم. حتی اگر مقصود ایران یا کره است. حتی اگر کشوری تهدیدکننده وجود ندارد. باید دریافت که حکومتها دیگر در جنگ نیستند، تهدید واقعی، قلمروزدایی، یا یهتر است بگوییم نامتمرکز شده است.
شکست ارتش اسراییل در برابر حزبالله، شکستی که اشتباه فاحش نیروهای نظامی را برملا میکند، اشتباه بر سر خصومتِ دشمنی تازه است.
ما شاهد انقلابی بزرگ هستیم که مفهوم جنگ کلاسیک کلوزویتسی را در بر میگرفت. تصوری که منطقش در «جنگ خالص» بود، جنگی ثابت علیه تهدید آخر زمان و بلای هستهای.
امروز همه اینها پایان یافته و بیآنکه متوجه شده باشیم، خود را در دام آنچه فیزیکدانها اصل نامعین مینامند مییابیم. پاهایمان بر زمینی نااستوار قرار گرفته، لرزان، بهخاطر جهانیسازی اقتصادی و جنگهای جهانیِ اگرچه «محلی». این تضاد آشکار از آنجا معین شده است که انبساط میدان و جبهه دیگر در برابر آنیبودن تهدید به حساب نمیآیند.
جنگ ناخالص
وقتی موفق میشویم که ماشین هستهای را مستقیماً در متروپولیتیک نیویورک، پاریس، لندن کار بگذاریم، باید قبول کنیم که ما دیگر در منطق کلی۵ نیستیم و در منطق موضعی۶ قرار گرفتهایم. هدف شهر است، شهری هر چقدر بزرگتر، با مصیبتی حداکثر.
جنگ ناخالص از جهانیگرایی در معنای تغییر مقیاس ناشی میشود. جهانیگرایی همه چیز را به کوچکترین مخرج مشترک ممکن تبدیل میکند: به این ترتیب است که حتی یک فرد میتواند معادل جنگی تمام باشد؛ وقتی میگویم یک فرد میتواند دو، سه و ده نفر باشند.
وقتی به برجهای دوقلو فکر میکنیم، یازده مرد، دوهزاروهشتصد نفر را قربانی کردند، همانقدر که در پرل هاربر. چقدر این رابطه هزینه و بازدهی شگفتآور است. یگانهای بزرگ، ناوهواپیمابر «آیزنهاور» به انتظار باختی میمانند که نبرد اردوگاهی علیه اردوگاهی دیگر تعیین نکرده. انحلال همان اردوگاهی تعیین کرده که جنگ «سیاسی» را تغذیه میکرد.
چیزی که بر سر آن میجنگیدند، قلمرو یا حکومتی نامحدود بود که با دفاع به دور مرزهای خود پاسخ داده میشد. اکنون ما در یک آشفتگی بابلی۷ میان جنگ داخلیِ به وحشتآمیخته؛ که حتی اگر پانتاگون را هدف بگیرد، مردم عادی را میکشد و نه چندان نظامیان را؛ و جنگ بینالمللی هستیم. اما هنوز مضمون ناروشن است. آنقدر که وقتی بعد از واقعه یازدهسپتامبر با بودریارد حرف میزدم، میگفتم: «بیایید، این هم اولین جنگ داخلی بینالمملی». تا آن روز، جنگهای داخلی ملی بودند، اما این نخستین جنگ داخلی جهانی بود. هنوز امکانش هست که دکمهای را بفشاری و موشکها را پرتاب کنی، کره میتواند، ایران، دیگران میتوانند، اما واقعیت این است که با انتقال استراتژی و ادغام جنگ داخلی هیپرتروریستی و جنگ بینالمللی دیگر مجال تمیز و تشخیص نمانده است. چیزهایی باقیمانده اما قفل چهارچوب در هم شکسته است.
تعادلی دیگر برقرار نیست. تنها هرجومرج را تحویل گرفتهایم. با بحران ایالت متحده امریکا، زیر سوآل رفتن توسعه اروپا، پیمان تجارت آزاد امریکای شمالی، مولتیناسیونالها، جنگهایی که تنها مرتبط به قلمرو باشد دیگر وجود نخواهد داشت.
ما در برابر سؤالی پر اهمیت و اساسی ایستادهایم، سوآلی سیاسی که در عین حال فراسیاسی است. درست در زمانی که علامت سوآل سایهاش را از روی تاریخ کم میکند، هستی ما به آن وابسته است.
پینوشتها
۱ Carl von Clausewitz
۲ para-tonnerre
۳ bouclier global
۴ parallélisme
۵ total
۶ local
۷ confusion babélienne
مطلب را پل ویریلیو برای تجدیدچاپ کتاب جنگ خالص در ایتالیا نوشته است.
۲۶ آبان ۱۳۹۷
میدانم که غم است
اما من میخواهد از همینجا برود، از همینها برود.
