آقای یوسف اباذری وآرمان ذاکری مطلبی با عنوان سه دهه همنشینی دین و نولیبرالیسم
ارائه دادهاند. متاسفانه مطلب در توضیح چیستی نئولیبرالیسم ناتوان است.
با توجه به نزاع و کشمکشی که میان هواداران آقای سید جواد طباطبایی و گروه
قوچانی و گرایشی در دولت روحانی در مخالفت یا ضدیت با اباذری و به اصطلاح
«روشنفکران» چپ هست، دقت در بیان مفاهیم ضروریست. در مطلب ارائهداده
تفاوت سه نوع لیبرالیسم یعنی لیبرالیسم کلاسیک و نئولیبرالیسم و
الترالیبرالیسم مشخص نیست. اگر چه در واقعیت و عمل این سه نوع لیبرالیسم
میتواند گاهی در یک زمین و میدان و یک کشور و سرزمین همزیستیهایی داشته
باشد اما در نظریه و تاریخ تولد متفاوتاند. آمیزش این سه نوع باعث هرج و
مرج اندیشه میشود.
آقای قوچانی هم در نوشتهای با عنوان کدام نئولیبرالیسم درروزنامه سازندگی
نئولیبرالیسم را با لیبرالیسم آمیخته و در پاسخ اباذری و نفی وجود و حضور
نئولیبرالیسم در ایران طرحی درانداخته به نام ناسیونالیسم لیبرالیسم که
تصوری از آن را نمیدانم در کدام متون یا میادین میتوان جست یا اینکه
بنیانگذارش کیست.
آقای قوچانی نوشتهاند: «نئولیبرالیسم در اصطلاح اندیشه سیاسی اصلا چیز بدی
نیست! حداقل بدتر از
نئومارکسیسم نیست! نئولیبرالیسم احیای لیبرالیسم در عصر پس از فروپاشی
کمونیسم است». اینجا آقای قوچانی به شدت اشتباه کردهاند. که در قسمت اول
چیستی نئولیبرالیسم از قول باربارا استیگلر توضیح دادهشده است. ایشان پی
را کج ریختهاند و به احتمال بسیار زیاد دیوار تا ثریا کج خواهد رفت.
آقای قوچانی ادامه دادهاند: «در واقع اگر ایمانوئل کانت، جان لاک، شارل مونتسکیو، جان استوارت میل و
الکسی دوتوکویل را بتوان در یک بازه زمانی طولانی نسل اول لیبرالیسم خواند،
در قرن بیستم با به قدرت رسیدن فاشیسم در جهان غرب ستارهی لیبرالیسم رو
به افول رفت و پس از شکست فاشیسم نیز کمونیسم و سوسیالیسم در اروپای شرقی
حاکمیت فکری یافت. ظهور جان مینارد کینز و نظریه دولت رفاه و راه سوم میان
کاپیتالیسم و کمونیسم به نظریه سیاسی و اقتصادی در اروپا و آمریکا بدل شد و
جهان غرب اینگونه از سودای لیبرالیسم گریخت. اما با بحران اقتصادی در
اروپا و آمریکا ناشی از دولت رفاه نسل تازهای از سیاستمداران لیبرال و
محافظهکار ظهور کردند که از کینزینها عبور کردند و به آرای مکتب اتریش در
علم اقتصاد بها دادند. آنان (مانند مارگارت تاچر و رونالد ریگان) به آرای
فون میزس و فون هایک و کارل پوپر توجه داشتند که مکتب اتریش را در برابر
مکتب فرانکفورت قرار میداد. دولت کوچک جوهر این اندیشه سیاسی و اقتصادی
بود. این نسل تازه را به تدریج نئولیبرال خواندند که در واقع بازگشت به
لیبرالیسم کلاسیک بود همچنان که متفکرانی مانند هربرت مارکوزه، تئودور
آدرنو، والتر بنیامین و یورگنی هابرماس در مکتب نئومارکسیسم تلاش میکردند
مارکسیسم را از شر کمونیسم روسی نجات دهند و به خود کارل مارکس بازگردند،
نئولیبرالها هم تلاش میکردند لیبرالیسم را از شر سوسیالیسم انگلیسی (دولت
رفاه، کینز و کینزینها) نجات دهند و به سرچشمه بازگردند.»
خیر، نئولیبرالیسم بازگرداندن لیبرالیسم و نجات آن نبود و علت ظهور
نئولیبرالیسم بحران اقتصادی نبود و بحران اقتصادی نتیجه دولت رفاه نبود.
جریان از این قرار بود که عدهای از اندیشمندان امریکایی با نظر به بحران
به وجود آمده از بعد از جنگ اول جهانی در واقع در میان دو جنگ متوجه شدند
که دنیا تغییر کرده است و دیگر آن دنیای سابق نیست. یکی از این متفکران
والتر لیپمن بود که هم روزنامهنگار و نویسنده و هم دیپلمات بود و در سیاست
امریکا تا زمان مرگش و جنگ ویتنام نقش مهمی داشت. او را از بنیانگذاران
نظریه نئولیبرالیسم میدانند. این متفکران متوجه تغییرات دنیا بعد از
انقلاب صنعتی شدند و به این نتیجه رسیدند که بشر، نوع بشر که تا به آن زمان
خود را با محیط پیرامونش وفق میداد، از آن عقب مانده است و دیگر بر اساس
اندیشه لیبرالیسم کلاسیک نمیتوان به مکانیسم طبیعی اطمینان کرد. باید وارد
عمل شد و به کمک تصنع نوع بشر را با محیطش تطبیق داد و سازگار کرد.
نئولیبرالیسم برنامه این سازگاری و وفاق بود که درست خلاف نظریه
لیبرالیسم، دخالت دولت و حکومت را درخواست میکرد. والتر لیپمن به این
نتیجه رسید که باید بشر را به راه راست رهبری و هدایت کرد و احتمالا اینجا
اشتراک نظر با شبهاندیشههای آقای قوچانی دیده میشود. دولت- حکومتی برای
هدایت بشر ایرانی. آقای قوچانی بر این هستند که نئولیبرالیسم در ایران
موجود نیست و اباذری میگوید و مدعیست که هست، آنهم به مدت سه دهه. آقای
قوچانی بر این است که اصولا در ایران لیبرالیسمی نیست که نئولیبرالیسمی
باشد و نمیداند که نئولیبرالیسم همان برنامه سازگاری با جهانیشدن است که
انقلاب صنعتی دنیا را به سمت آن سوق داده. پس در هر کجا کمو بیش از آن
هست. مگر کسی مدعی شود که ما در جهان و جهانیشدن نیستیم. و اصولا ایرانی
در جایی دیگر، سرایی دیگر و زمانی دیگر به سر برده و آلوده این پساانقلاب
صنعتی نشده است.
والتر لیپمن میگفت که بشر تا به حال در گروههایی کوچک زیسته و در محیطی
بسته به سر برده و برای این محیط گشودهشده جهانی آماده نیست. باید
آمادهاش کرد. گروههای کوچک حالا به توده تبدیل شدهاند و احتمال
گرایششان به فاشیسم و نازیسم وکمونیسم و پشتیبانیشان از سوی تودهها
هست. والترلیپمن میگفت باید از همه دستگاههای موجود، از مناسبات دمکراسی
و دمکراتیک از رسانه و ارتباطات و اطلاعات برای موافق نمودن این توده با
برنامههای سازگاریسازی استفاده کرد. و از آن زمان است که دمکراسی به
خدمت پیشبردن برنامههای ئولیبرالیسم در آمد. والتر لیپمن در کتابها و
مقالههایش عبارات و اصطلاحاتی هم برای این راهکارها ابداع کرد. مانند
رضایت مردم. چگونه رضایت مردم را برای اهداف نئولیبرالیسم به دست آوریم.
دمکراسی باید موافقت و رضایت توده را در مسیر برنامههای نئولیبرالیسم
جلب کند.
در سال ۱۹۳۷ است که نشستی در پاریس صورت میگیرد که به آن کُلوک لیپمن نام
میدهند. سالها بعد نظر میشل فوکو به این نشست جلب میشود و در سالهای
۱۹۷۰ در کلاسهای کالج دو فرانس از آن حرف میزند و بعدها این دروس به نام
«بیوپولیتیک» منتشر میشود. چرا بیو پولیتیک؟ او متوجه این قرابت
زیستشناسی و سیاست در اندیشههای این متفکران نئولیبرالیسم میگردد. چرا
این اندیشهها در اروپا ترویج نمیشود؟ چون اروپا وصلت زیستشناسی و سیاست
را از خلال نازیسم چشیده است و از آن دوری میکند. اما امریکاییان چنین
تجربهای نداشته و از آن حذر نمیکنند. دو متفکر در باره نئولیبرالیسم
مینویسند اما سالها بعد، یکی میشل فوکو و دیگری بوردیو. نزد بوردیو
نئولیبرالیسم نوعی سیاست است. ایدئولوژی است. برای فوکو روش مدیریت افراد
است. برای بوردیو روش اعمال تسلط است. روشی است که قدرت بر جامعه اعمال
میکند، قدرتی که تجدید شده و نفس تازه کرده است.
فوکو میپندارد که حضورنئولیبرالیسم در فرانسه پاسخی به جنبش ۶۸ است. فوکو
مینویسد که در سالهای ۱۹۷۰ دولتها استراتژی جدیدی را در پیش گرفتند که
سرکوب نیست بلکه استفاده از آزادیهای فردیست تا افراد را بهتر مهار کنند.
قدرتی بسیارموذیتر است. افراد خودشان به رقابت با هم درخواهند آمد. دولت
و قدرت آزادشان میگذارد، کاری میکند که هر کس به یک شرکت و بنگاه کوچک
تبدیل شود، آدمی سرمایه خودش بشود و خودش را مدیریت کند. دولت قواعد بازی
را تعیین میکند. بیست سال بعد در سالهای ۱۹۹۰بوردیو در کتاب فلاکت دنیا
تأثیرات اجتماعی این سیاست نئولیبرالیسم را تحلیل میکند: فروپاشی خدمات
عمومی و افزایش نابرابری. فوکو نئولیبرالیسم راست و چپ را پیشگویی
میکند.
نئولیبرالیسم وارد اروپا میشود. جاهایی تندتر و جاهایی کندتر. در فرانسه
این ورود در دوران ژیسکاردستن روی میدهد. کریستیان لاوال از جامعهشناسان
امروز فرانسه میگوید: «نئولیبرالیسم به تمام حوزهها سر میکشد و سیاست
خود را در همه جا اعمال می کند. دانش به کالا تبدیل میشود. ارزشی اقتصادی
پیدا میکند. به خدمت تولید و بازدهی در میآید. مشروعیتش را از آن کسب
میکند. سالهای ۱۹۸۰ و ۹۰ صندوق بینالمللی پول و اتحادیه اروپا اندیشه
سیاسی نئولیبرالیسم را از آن خود میکنند. در تعلیم و تربیت گفتمان
نئولیبرالی مسلط میشود. پای نئولیبرالیسم به مدرسه از دبستان تا دانشگاه
تا نهادهای پژوهشی باز میشود. رقابت دانشگاهها و دانشگاهیان، رقابت
نهادهای پژوهشی و وابستگیشان به سرمایه. منطق نئولیبرالیسم رفته رفته به
الگویی جهانی تعلیم و تربیت مبدل میگردد.»
حوزههایی مانند سلامت و بهداشت و دادگستری و فرهنگ و هنر همه در اختیار و
مهار اندیشه و گفتمان آن قرار میگیرد. تنها این نیست که هر چیز به کالا
تبدیل میشود، این است که هر جامعهای کوچک و بزرگ، تا خود سوژه باید از
منطق بازار تبعیت کند به کنش و مطالباتش، به تمایلاتش، آرزوهایش پاسخ
گوید. دولت- حکومت، میدان را به بازار واگذار نمیکند اما لغوش هم نمیکند.
حکومت بانکدار و تولیدگر بعد از جنگ نیست، بازیگریست همراه
مولتیناسیونالها و نهادهای بینالمللی. حالا از آن زمان تا به حال
نئولیبرالیسم با حرکتی کندتر و با بهترین آواتار نئولیبرالیسم یعنی
امانوئل ماکرون تندتر بر فرانسه وارد شده و سرعتش جلیقهزردها را از
پنهانگاهایشان بیرون کشانده و آشکار کرده است.