۶ مرداد ۱۴۰۳

پیترتیل کیست؟

 
 

حتما نام پیتر تیل را شنیده‌اید. ویکی‌پدیای فارسی او را نسبتا مفصل معرفی کرده است. خود این هم که ویکی‌پدیای فارسی او را معرفی کرده، قابل‌توجه است در کنار جای خالی معرفی‌نامه‌های دیگر در ویکی‌پدیای فارسی. اما جای خیلی چیزها هم در همین معرفی خالی‌ست. ویکی‌پدیای فارسی او را انسان‌دوست و به طور کلی یک سرمایه‌گذار معرفی کرده. از بنیان‌گذاران پی‌پل از اولین سرمایه‌گذاران حرفه‌ای در فیس‌بوک.


حتما نام رنه ژیرار را شنیده‌اید. ویکی پدیای فارسی تنها با دو خط او را معرفی کرده است. اما رابطه رنه ژیرار و پیتر تیل چیست و از کجاست؟
رنه ژیرار متفکر و تاریخ‌پژوه و مردم‌شناس فرانسوی‌ست. دارای چند نظریه و کنسپت. معروف‌ترینشان نظریه رقابت تقلیدی‌ست. رنه ژیرار در کتاب چیزهای پنهان در بنیان دنیا، چیزهایی را کشف کرده که تا به حال پنهان بوده.
اما این دو پیتر تیل و رنه ژیرار چه رابطه‌ای با هم دارند؟ من مدتی در پی این بودم. چراکه بارها شنیده بودم ایده فیس‌بوک یا پشتیبانی تیل از فیس‌بوک به این نظریه رقابت تقلیدی مربوط است. چیزی که ویکی پدیای فارسی نمی‌گوید این است که پیتر تیل شاگرد رنه ژیرار در دانشگاه استنفورد بوده. تیل بارها ارادت خود به ژیرار را بیان کرده است.

برای من اینکه فیس‌بوک یا شبکه‌های مجازی با نظریه رقابت تقلیدی مربوط باشد قابل‌درک بود اما کافی نبود. در واقع من نمی‌توانستم رنه ژیرار را در کنار پیتر تیل تصور کنم.
ویکی‌پدیای فارسی تیل را انسان‌دوست معرفی کرده است. اما او اومانیست نیست. او لیبرتارین است. لیبرتارین‌، می‌گویند امروز سومین حزب ایالات متحده امریکاست. لیبرتارین انواع دارد. لیبرتارین‌ایسمی که تیل هوادار آن است یکی از آنهاست. لیبرتارین‌ها به آزادی فردی معتقدند.
تا مدتی پرسشم این بود: چگونه کسی که به آزادی نامحدود فردی معتقد است می‌تواند مرید رنه ژیرار باشد. رنه ژیرار مسیحی بود و سعادت را در تقلید راه عیسی مسیح و رقابت تقلیدی را باعث خشونت می‌دانست.

پیتر تیل از ترامپ حمایت کرده بود، این را هم نمی‌توانستم درک کنم. با مطالعه پیتر تیل خیلی فراتر از اطلاعاتی که ویکی‌پدیای فارسی در اختیار می‌گذارد آشنا می‌شوید. پیتر تیل را در کنار عده‌ای دیگر نئوارتجاعی می‌خوانند.

در سال ۲۰۰۴ در دانشگاه استنفورد همایشی برگزار می‌شود، نخبگان گرد می‌آیند تا با رنه ژیرار از اکنون حرف بزنند. نظر او را از وضعیت جهان بعد از یازده سپتامبر بپرسند و بدانند. بعدها نتیجه همایش به کتاب  سیاست و اپوکالیپس یا آخرزمان درمی‌آید. در میان شرکت‌کنندگان نام تیل به چشم می‌خورد.  چه چیزی این دو را به هم مربوط می‌کند؟ زمین و زمینه اشتراکشان کجاست؟ پرسش تکرار می‌شود. تیل می‌خواهد ژیرار  را در کنار دو نظریه‌پرداز دیگر یکی لئو اشتراس که نامش بعد از یازده سپتامبر در دستگاه بوش پسر و نزد نئوکان‌ها بر سر زبان‌ها می‌آید و اشمیت نظریه‌پرداز نازی‌ها که نفوذ زیادی بر دانشگاهیان از چپ و راست داشته بنشاند. تیل می‌خواهد نشان دهد که این سه علی‌رغم اختلافشان بر سر اینکه «عصرروشنایی» امر خشونت را خنثی کرده اتفاق‌نظر دارند: چون خشونت خنثی شده و کارکرد ندارد، سیاست هم به پایان خود رسیده است.

پیتر تیل در جایی می‌گوید که ژیرار یا نظریه‌های ژیرار مسیر زندگی او را تغییر داده است. در اثر نظریه رقابت تقلیدی ژیرار است که او به فیس‌بوک روی می‌کند یعنی به اهمیت آن پی می‌برد و بر آن سرمایه‌گذاری می‌کند. تیل موفقیت و درستی نظریه ژیرار را در گسترش شبکه‌های مجازی ثابت‌شده می‌بیند. تا جایی‌که یکی از مدیران تیل رنه ژیرار را پدرخوانده لایک دانسته است.

نظریه رقابت تقلیدی ژیرار یا امیال تقلیدی ساده است: ما صاحب امیالمان نیستیم، ما چیزی را می‌خواهیم که دیگری، دیگران می‌خواهند. همان چشم‌و هم‌چشمی. «همان‌طور که ارزش ابژه به میل واسطه به ابژه مربوط است. میلِ واسطه به ابژه هم به میل ما-سوژه‌ها به ابژه مربوط است. یعنی ما خود به نوبه خود به واسطه برای دیگری تبدیل می‌شویم. ما مرتب و مدام جای‌مان را به سوژه و  واسطه می‌دهیم و این را نزدیکی  و اندازه علاقه و میل ما به ابژه تنظیم می‌کند. به جایی می‌رسیم که ابژه را فراموش می کنیم. وقتی که سوژه و واسطه هر یک در جای متحرک خود به رقابت در می‌آیند  و رقابت به دعوا و به جنگ می‌کشد و به خشونت.»  ژیرار با مطالعه ادبیات به این رقابت تقلیدی پی می‌برد: من برای توجیه نظریه‌ام رمان  و نمایش‌نامه نخواندم. ادبیات مرا به سوی نظریه‌ام سوق داد: «در استاندال یک دوگانگی میان اشتیاق  و بطالت هست. اشتیاق صحت دارد و بطالت از نگاه دیگری تغذیه می‌کند. اینکه مدام و مرتب زیر نفوذ و متآثر از دیگری باشیم. آنچه استاندال برملا می‌کند این است که با انقلاب همه به درون بطالت رفتند، یعنی در «تمایلات تقلیدی» افتادند. ما در عین‌حال نگاه کننده و نگاه شونده شدیم. این است که استاندال کشف می‌کند. که خیلی به توکویل نزدیک است.

توکویل توضیح می‌دهد که به هنگام انقلاب، هزاران جوان فکر کردند که با برانداختن شاه، آن‌ها مانعی را  از میان برمی‌دارند که مانعشان بود اویی باشند که جایشان را اشغال کرده بود. .پس گمان بردند که همه می‌روند که او بشوند. و متوجه نمی‌شدند که تنها و یگانه مانع، بعید- دوردست، نسبتا ناچیز می‌رود که جایش را به همه موانع کوچکی بدهد که هر کس برای هر کس خواهد بود. انقلاب تولد جهان بالزاکی است که هر کس رقیب دیگری‌ست. کشفی که تمام آثار من از آن تغذیه می‌کند.»

شبکه‌های مجازی- اجتماعی امیال دیگران را نشان می‌دهند و آن را برجسته می‌کنند. امیال، امیال تولید می‌کند. شبکه‌ها دعوت به ظاهرکردن امیال می‌کنند. الگوریتم بر پایه این رقابت تقلیدی استوار شده است. اما نیمه دیگر نظریه ژیرار از دید ما پنهان مانده بود یا به عبارتی دیگر تیل در فیس‌بوک بر روی این نظریه ساده سرمایه‌گذاری نکرد. نیمه دیگر این نظریه می‌گوید که خشونت تقلیدی این رقابت را مهار می‌کرده است. ژیرار توضیح می‌دهد که وقتی گروهی، اجتماعی بر سر موضوع مورد علاقه یا مطلوبشان به رقابت می‌پرداختند و کار به دلیل کمیابی یا دورازدست‌بودن مطلوب به جنگ و دعوا می‌کشیده و گروه کسی را به عنوان مسئول نزاع و هرج‌و مرج معرفی می‌کردند با اعمال خشونت و قتل بلاگردان دوباره صلح برقرار می‌شده. در واقع خشونت با قتل مهار می‌شده است. اما به دلایلی که از جمله کشفیات رنه ژیرار است یا نظریه‌های دیگر او، خشونت دیگر کار خودش را که مهار جنگ و هرج‌و مرج بوده انجام نمی‌دهد. ژیرار در تمام آثارش نشان می‌دهد که رفته‌رفته خشونتی که بنیان جوامع بوده با مسیحیت و بعد از آن خنثی شده است. با انسان‌باوری یعنی با اندیشه‌ی  بی‌گناهی قربانی. تا قبل از آن قربانی گناه‌کار شناخته می‌شد و چون گناه‌کار شناخته می‌شد با قربانی کردنش صلح دوباره تا مدتی مستقر می‌گشت. اندک اندک گناه‌کار بودن قربانی یا بلاگردان زیرسؤال رفت و خشونت گروه مهار نشد.  سیاست، خشونت قانونی یا اجازه داده شده است. اما چون خشونت خنثی شده، پایان سیاست هم  اعلام می‌شود. نزد ژیرار مذاهب و قداست و حکومت‌ها مهار خشونت بودند.  از این روست که تیل می‌خواهد او را کنار نظریه‌پردازانی دیگر که عصر روشنایی را مقصر یا مسئول می‌دانند بنشاند.  و از این روست که تیل و دوستانش را مرتجعان نو می‌خوانند.

ژیرار از سویی محافظه‌کاران را نقد می‌کند که می‌خواهند تئوکراسی سابق را حفاظت کنند و از سویی لیبرال‌ها را که با از میان برداشتن مذاهب خیال می‌کنند قابلیت خشونت را لغو کرده‌اند.


 یازده سپتامبر برای غربیان و بخصوص امریکائیان تکان عظیمی بوده است: دمکراسی دیگر پاسخ‌گو نیست. نمی‌تواند مانعی بر این خشونت بازگشته باشد. پایه دمکراسی در برابر تروریسم سست است. با دمکراسی نمی‌توان آن را مهار کرد.
سرزمین پیتر تیل امریکا فرومی ریزد. دولت فدرال جلوی پیشرفت را می‌گیرد یا شتابش را کند می‌کند. ترامپ و تیل هر دو بینشی ضدبوروراتیک و ضددستگاهی و ضدواشنگتن دارند. باید حکومت‌ها را برانداخت. باید نهادها را شکست داد. تیل مشاور ترامپ می‌شود. در تفکر لیبرتارین کشور باید مانند شرکتی اداره شود. ترامپ انتخاب مناسبی برای چنین مقامی‌ست. شرکت‌هایی در رقابت با یک‌دیگر. جنگی اقتصادی.

یکی از این نئومرتجع‌ها کرتیس یاروین از مهندسین سیلی‌کن‌واله است. می‌نویسد: واشنگتن شکست خورد، قانون شکست خورد، دمکراسی شکست خورد. هیچ دلیلی موجود نیست که شکل حکومتی امروز بهتر از حکومت‌های سابق باشد. او الگوی فئودالیته را پیش‌نهاد می‌کند، طبقه‌بندی و درجه‌بندی شده با چاشنی راسیسم. دمکراسی آزادی فردی را محدود می‌کند. تنها بازار آزاد است که می‌تواند آن را تضمین کند و به آن احترام بگذارد. حکومت باید به یک شرکت تبدیل شود. با کسی در رأسش، نه کسی که انتخاب شده بلکه انتصاب شده میان سهام‌داران. مردی- مذکر و سفیدپوست. در سال ۲۰۱۲ نایک لاند از دانشگیان برتانیایی از یاروین پشتیبانی می‌کند. او معتقد است که تکنولوژی انسان را با ماشین پیوند می‌زند و طرحی نو می‌اندازد و نخبگانی(بیشترشده، افزوده) خلق می‌کند که باید بر دنیا حکومت کنند: حکومت‌ها باید به شرکت‌هایی شدیدا مسلح وکاملا درآمدزا تبدیل شوند و قدرت رسانه و مطبوعات و دانشگاه را لغو کنند. مدارس عمومی را بفروشند و مردمان متمدن‌نشده را در جایی محصور نگاه دارند و ادبشان کنند. تیل معتقد است که استارت‌آپ‌ها ساختار سلطنتی دارند.

ما می‌توانیم این سیاست‌زدایی و نهادزدایی را همین الان مشاهده کنیم. به فعالیت‌های تیل غیر از مشاور ترامپ بودن بنگریم: فیس‌بوک جمعیتی دیگر غیر از یک ملت می‌سازد. تیل از مؤسسان پی‌پل نوعی پول به بازار عرضه می‌کند. اگر هنوز بحث بر سر پول بودن یا نبودن پی‌پل در جریان است- آیا واقعا یک واحد پولی است یا چیزی قابل تعویض، تیل در پی خلق پول فیس‌بوکی لیبرا است. یک حکومت اگر امتیاز پولش را نداشته باشد حکومت نیست. تیل به هر جوان زیر بیست و سه سال ۱۰۰۰۰۰دلار می‌دهد تا دانشگاه را رها کرده و شرکت خود را تأسیس کند. همه اینها زیر پا گذاشتن و لغو نهادها و سیاست است. مطبوعات هم دیگر با رسانه‌های مجازی و شبکه‌های اجتماعی از رونق افتاده‌اند و اعتباری ندارند.

فکر می‌کنم تا اندازه‌ای این خویشاوندی و نزدیکی پیتر تیل و ترامپ روشن شد. اما ارادت تیل به ژیرار یا نظریاتش؟ نیمه دوم نظریه رقابت تقلیدی برای تیل مهم بوده است. ژیرار نشان می‌دهد که رقابت تقلیدی را با اعمال خشونت مهار می‌کردند. شبکه‌های مجازی هم همین کار را می‌کنند. مسیرش را تعیین می‌کنند. از یک سو بنا بر نیمه اول نظریه، عده‌ای با هم درمی‌افتند وابژه یا موضوع و مطلوب از یاد می‌رود  و نیمه دیگرِ نظریه، خشونت را مهار می‌کند. در شبکه‌های مجازی هم موضوع برای مثال ظلم شاه از یاد می‌رود و خشونت از سوی شاه به رقابت کنندگان، کاربران، رعایا منتقل می‌شود. فراموش نکنیم که ما همه در جوامع بعد از انقلابی که شاه را برانداخته به سر می‌بریم و هر کدام شاهی داریم که می‌خواهیم تاجش را از سر برداریم.

۳ آبان ۱۴۰۲

آدم بورژوا


 پل نیزان می‌نویسد: بورژوا آدمی منزوی‌ست. عالمش عالمی مجرد‌شده ازماشین، از روابط اقتصادی، حقوقی و اخلاقی‌ست. با اشیای واقعی تماسی ندارد، با آدم‌ها روابطی مستقیم ندارد. خانه‌اش انتزاعی، به دور از روی‌دادهاست. بورژوا در دفترش، در اتاقش با اشیای مصرفی‌اش: زنش، تخت‌خوابش، میزش، کاغذهایش، کتاب‌هایش.

وقایع ازدور به‌او می‌رسند، تحریف‌شده، برنامه‌ریزی‌شده، نمادین. او سایه‌ها را دریافت می‌کند. در موقعیتی نیست تا چیزها را مستقیم بپذیرد. تمام تمدنش از اکران تشکیل‌شده، از تلاقی الگوهای فکری، از تبادل نشانه‌ها. در میان بازتاب‌ها زندگی می‌کند. اقتصادو سیاستش او را منزوی می‌گرداند. نزد او جامعه زمینه‌ای رسمی‌ست از روابط واحدهای آدمهای یک‌شکل. اعلامیه حقوق بشر بر این تنهایی که جرم می‌شمارد بنا شده. بورژوا به قدرت عناوین و کلمات معتقد است وهر چیزی وجود خواهد داشت تنها به شرط نشان‌گرفته‌شدن. تمام تفکرش سلسله‌ای از افسون‌هاست. درواقع برای آدمی که تماس با چیزها را تجربه نمی‌کند مثل بی‌عدالتی یا بدبختی، کافی‌ست که فکر کند عدالت خواهد بود به محض آنکه به آن فکر می‌کند. شکافی دردناک میان آنچه حس می‌کند و فکر می‌کند نیست. چراکه زندگی‌اش کمتر از تفکرش انتزاعی و منفرد نیست. هیچ ورطه‌ای او را از زندگی- وجود خصوصی و شخصیت اخلاقی‌اش جدا نمی‌کند. همان اندک واقعیتی دارد که حقوق بشر بیان کرده است. مارکس توصیف‌های تحسین‌برانگیزی از آدم بورژوا عرضه کرده‌است: عضو خیالی یک حاکمیتی خیالی،‌ خلع‌شده از زندگی و فردیت واقعی خود، پر از کلیاتی غیرواقعی.

و بعد نیزان شرح می‌دهد که چگونه آدم بورژوا خطرناک می‌شود: «در دنیایش که هیج‌چیز واقعی رخ نمی‌دهد باید توهم این را داشته باشد که چیزی روی می‌دهد. اما هوش تنها عنصر انسانی‌ست که می‌تواند برای خودش رشد کند. فقرواقعی زندگی بورژوا باعث می‌شود که بازی‌های ذهنی‌اش به طور مستقل گسترش یابند. هوش آدم بورژوا مانند سرطان رشد می‌کند. آنچه را که بورژوا در تجربه راستین زندگی بشر نمی‌یافت می‌بایست با چیزی در درون خود جانشین کند که به او اجازه دهد زنده بودنش را تصدیق نماید. از آزادی، از عدالت، از عقل از اشتراک نمی‌گوید؟ آیا واژه انسانیت انسان‌گرایی از دهانش می‌افتد؟ مأموریتش روشنگری و کمک به مردم نیست؟ نظریه عملی بورژوازی و متافیزیک عالم بورژوا چنین ابداع می شود: آدمی که بازی دنیوی خود را با یادآوری مأموریت معنوی‌اش توجیه می‌کند. بورژوا می‌داند: کارکرد و نقش‌ رهبری اقتصادی و سیاسی‌اش نیاز به رهبری‌ای معنوی دارد تا تکمیل و تضمین شود.

۱۸ مهر ۱۴۰۲

جنگ‌های ناخالص

 


پل ویریلیو

ترجمه نیشابور

با سقوط اتحادجماهیرشوروی و پایان توازن قوا، مفهوم کلاسیک جنگ هم از بین رفت و جایش را به درگیری‌های دائم محلی داد که هدفشان ایجاد رعب‌‌ و وحشت در شهرهاست. دقیقاً بیست و پنج سال پیش وقتی داشتم کتاب جنگ خالص را می‌نوشتم، انصراف هسته‌ای هنوز در سطحی اکیداً نظامی رعایت می‌شد و حکومت‌ها انصراف متقابل را با توازن بخشیدن به رعب و وحشت احترام می‌گذاشتند.

بیست و پنج سال بعد، مجبور شده‌‌اند اعتراف کنند که مسابقه تسلیحاتی در «جنگ خالص» نه تنها باعث تحلیل اتحادجماهیرشوروی و فروپاشی‌اش شد بلکه اندیشه «جنگ‌های بزرگ کلاسیک»، جنگ‌های کلوزویتسی۱، یعنی ادامه سیاست به‌وسیله‌ای دیگر را هم فروپاشید.

آن انحلال، دنیای ما را مستقیماً به آغوش رعب و وحشت و عدم‌تعادل تروریستی و گسترش سلاح‌های هسته‌ای انداخت که افسوس، ما هر روز بیش‌تر از آن مطلع می‌شویم.
دفاع جهانی ضدموشکی امریکایی‌ها، نوعی چتر و برق‌گیری۲ که بوش به همه عالم پیشنهاد داد، از دید من درجه عدم‌تعادل و هذیان ژئوپولیتیکی  را نشان می‌دهد که ما قربانی‌اش هستیم.
پاسخ ولادیمیر پوتین به پیشنهاد امریکا فوق‌العاده و شگفت‌انگیز بود، پاسخی که به اندازه کافی به آن نپرداختیم. جوهر حرف پوتین چه بود؟ پیشنهاد کرد که رادارهای  سپرضدموشکی۳ را در روسیه و آذربایجان نصب کنند. بدین صورت بعد از «جنگ‌های بزرگ کلاسیک» ما خود را گرفتار جنگ‌های نامتقارن و ترانس‌پولیتیک کردیم.

عدم‌ تقارن سیاسی
عبارت «جنگ‌های‌ نامتقارن» را من بیست و پنج سال، شاید سی سال پیش به کار بردم؛ با ژان بودریارد در برلن بودیم؛ و هم‌زمان فرضیه رفتن به سوی دوران ترانس‌پولیتیک را طرح کردم. حالا بالاخره به آن رسیده‌ایم.
گفتن اینکه جنگی نامتقارن و همزمان ترانس‌پولیتیک است، یعنی تأیید وجود شرایطی کاملاً  نامتعادل میان ارتش ملی، ارتش بین‌الملی، ارتش جنگ جهانی و انواع گروه‌های کوچک از باندهای کوچه و محله تا شبه‌نظامیان که به جنگ‌های نامتقارن دست می‌زنند.
میان اضمحلال حکومت‌ها در افریقا و اضمحلال در حال وقوع در امریکای جنوبی؛ کلمبیا برای مثال؛ که هیچ ارتش ملی نمی‌تواند کاری علیه باندها، مافیای محلی، شبه‌نظامیان و چریک‌های حزب راه روشن پیش ببرد، گرایش به  موازی‌سازی۴ هست.

  از دید من نکته اینجاست: دیگر نمی‌توانیم از جنگ خالص حرف بزنیم و در باره آن بحث کنیم چرا که جوهر مفهوم جنگ تغییر کرده است. دیگر جنگ خالصی وجود ندارد مگر جنگ‌هایی  و ناخالص که از درخواست‌ و اقتضایی متفاوت و ساختاری متفاوت، ناشی از انصراف نظامی زاده می‌شوند.
پدیده‌هایی  مثل پاترویُت اکت و گوانتانامو که از همین جهش الگوواره در جوهر انصراف ناشی می‌شوند، بیست، بیست و پنج سال پیش غیرقابل تصور بودند.

عدم‌تعادلی را که ظهور تروریسم جدید به ما تحمیل می‌کند نباید دست کم گرفت. در عصر جنگ ناخالص می‌خواهیم با تلاش به بازگرداندن نظام به نقطه توازن، مقاومت کنیم، اما با استمرار گسترش سلاح‌های هسته‌ایِ «دشمن‌نامتقارن» دیگر امکانش را نداریم. ما با تهدید عظیمی روبروییم که بر هر دمکراسی سنگینی می‌کند. نه تنها بر نظام‌های شرق و جنوب و شمال بلکه حتی اروپا و امریکا، کشورهایی که به صورت دمکراتیک حفظ شده‌اند.
 پاترویُت‌ اکت نشانه ملموس‌تری‌ است، نشانه‌های دیگری هم هست. به بعضی قوانین ضدمهاجری فکر کنیم که خطر تصویبش در اروپا ممکن است و  در آن‌ صورت اوضاع را نامطمئن‌تر خواهد کرد.

استراتژی ضدشهری
کارشناسان معتقدند که باید « نظم را دوباره برقرارکرد». اما برقراری نظم در جامعه مثل گشودن پنجره‌ای به روی هرج‌ و مرج، تهدیدی‌ است مطلق. اعلام جنگ است به  دمکراسی.
در این زمینه ملاحظه می‌کنیم که با علامت‌های هذیان واقعی روبروییم. به نظر می‌آید استراتژی نظامی به‌ مرکز شهرها منتقل شده است. می‌توان از ادامه استراتژی ضد‌شهری که در زمان جنگ دوم جهانی با بمب‌باران گارنیکا، اورادور، درسدن، برلن، هیروشیما، ناگاساکی  ابداع شد، سخن گفت.  استراتژی ضد‌شهر ابتکار جنگ دوم بود. جنگی که در عین حال تعادل در رعب و وحشت را با خود به همراه آورد. کلاهک‌های هسته‌ای را به خاطر بیاوریم که در شرق و غرب به سوی شهرها نشانه رفته بود. امروز ما شاهد انتقال این استراتژی هستیم. ما از تعادل و توازن رعب و وحشت به تمرکز هیپرتروریسم رسیده‌ایم.

 داده‌ای قابل توجه است، چرا که هیپرتروریسم تنها یک میدان جنگ دارد که همان شهر است. از خود بپرسیم به چه‌خاطر؟ گمان می‌کنم به‌‌خاطر اینکه دقیقاً در شهرهای مدرن است که بیشترین جمعیت متمرکز است و با کمترین سلاح می‌توان بیشترین فاجعه ممکن، حداکثر نتیجه را گرفت.
با هر سلاحی می‌توان به این نتیجه رسید. نیازی به  پانزر نیست. هیچ نیازی به ناوهواپیمابر، زیردریایی سنگین و غیره نیست.
ما می‌توانیم بپذیریم که جنگ نامتقارن حالا دیگر به‌معنی عدم‌تعادل تروریستی است که  صحنه تآتر عملیات بیرونی را کاملاً به نفع تمرکز متروپولیتن  پاک می‌کند. شهر دقیقاً محل جنگ می‌شود.
ازدیاد جمعیت شهری، جنگ و تروریسم را به تعقیب ردِ ژئواستراتژی قلمرو، مستقیماً به خط جبهه می‌کشاند. اگر تصویری کامل از شکست ارتش کلاسیک بخواهیم، می‌توانیم مورد عراق را به یاد بیاوریم و جنگ لبنان را. شکست ارتش اسراییل در لبنان فوق‌العاده است.  تزاهال از بزرگترین ارتش‌ها است، مجهز، با انگیزه، یکی از ارتش‌هایی که حتی از سوی رسانه‌ها حمایت می‌شود. علی‌رغم این می‌توان گفت که پایش در جنگ نامتقارن علیه حزب‌الله در گل فروماند.

بعضی می‌گویند این جنگ یک «شکست» بود. عبارتی که خود نشانه است. در گذشته جنگ‌ها را یا می‌بردیم و یا می‌باختیم. امروز می‌شنویم که جنگ‌هایی موفق می‌شوند و جنگ‌هایی موفق نمی‌شوند. با این حال من می‌خواهم فرق میان شکست و باخت را بدانم. از نظر من این جنگ ضعف و سستی را آشکار می‌کند که ارتشی عادی با زره‌پوش و مگابمب‌افکن‌ و موشک‌هایش وقتی در مقابل نیرویی دست‌ساز قرار گرفته، از خود نشان می‌دهد.
کاریکاتوری را به یاد می‌آورم در روزنامه‌ای فرانسوی، تانک‌های ارتش اسراییل را تصور کرده بود که در ویرانه‌های شهری در مقابل تابلویی که نقشه شهر را نشان می‌داد و پیکانی که می‌گفت: «شما اینجا ایستاده‌اید»،  متوقف شده  و فرمانده از تانک پایین آمده بود و می‌خواست از روی نقشه بفهمد کجا ایستاده است.

تصویر بهتر از هزار تفسیر شرایط عجیب ارتشی نیرومند را نشان می‌داد، ارتشی که در دورانی دیگر قادر بود فاتح «جنگ شش روزه » باشد. اما جنگ شش روزه، جنگی از نوع کلاسیک بود. در سال ۱۹۶۷ ما هنوز در اوج منطق و محاسبات ژئوپولیتیک بودیم. ژئوپولیتیکی که در میدان نبرد بازی می‌شد، در وردن، به دور استالین‌گراد، در سواحل نورماندی، امروز به میدان‌ شهرها نقل‌مکان کرده و انحطاط ژئوپولیتیک به نفع آنچه که من؛ چون به شهر مربوط است؛ پیشنهاد می‌کنم متروپولیتیک بنامیمش، میدان خالی کرده است.

تهدیدهای ناروشن
بعد از بحران ژئوپولیتیکی و تأیید اجتناب‌ناپذیر متروپولیتیک تروریستی، زمان ژئوپولیتیک هم به سر آمد. پاسخ پوتین به بوش را باید در این پیش زمینه خواند:«‌موشک‌ و رادارهاتان را در خانه من نصب کنید». پاسخی که از سستی رقیب پرده بر می‌دارد. چیزی پشت شوخی نهفته بود، پشت طنزش واقعیتی پنهان شده بود. می‌پرسیم در برابر چه کسی باید از خود دفاع کنیم. نصب موشک در مرزها همانطور که بوش پیشنهاد می‌داد، یعنی تهدید کردن منطقه‌ای، حتی اگر منطقه‌ای دیگر را هدف گرفته‌ایم. حتی اگر مقصود ایران یا کره است. حتی اگر کشوری تهدیدکننده وجود ندارد. باید دریافت که حکومت‌ها دیگر در جنگ نیستند، تهدید واقعی، قلمروزدایی، یا یهتر است بگوییم نامتمرکز شده است.

شکست ارتش اسراییل در برابر حزب‌الله، شکستی که اشتباه فاحش نیروهای نظامی را برملا می‌کند، اشتباه بر سر خصومتِ دشمنی تازه است.
ما شاهد انقلابی بزرگ هستیم که مفهوم جنگ کلاسیک کلوزویتسی را در بر می‌گرفت.  تصوری که  منطقش در «جنگ خالص» بود، جنگی ثابت علیه تهدید آخر زمان و بلای هسته‌ای.
امروز همه اینها پایان یافته و بی‌آنکه متوجه شده باشیم، خود را در دام آنچه فیزیکدان‌ها اصل نامعین می‌نامند می‌یابیم. پاهایمان بر زمینی نااستوار قرار گرفته، لرزان، به‌خاطر جهانی‌سازی اقتصادی و جنگ‌های جهانیِ اگرچه «محلی». این تضاد آشکار از آنجا معین شده است که انبساط میدان و جبهه دیگر در برابر آنی‌بودن تهدید به حساب نمی‌آیند.

جنگ ناخالص
وقتی موفق می‌شویم که ماشین هسته‌ای را مستقیماً در متروپولیتیک نیویورک، پاریس، لندن کار بگذاریم، باید قبول کنیم که ما دیگر در منطق کلی۵ نیستیم و در منطق موضعی۶ قرار گرفته‌ایم. هدف شهر است، شهری هر چقدر بزرگتر، با مصیبتی حداکثر.

جنگ ناخالص از جهانی‌گرایی در معنای تغییر مقیاس ناشی می‌شود. جهانی‌گرایی همه چیز را به کوچک‌ترین مخرج مشترک ممکن تبدیل می‌کند: به این ترتیب است که حتی  یک فرد می‌تواند معادل جنگی تمام باشد؛ وقتی می‌گویم یک فرد می‌تواند دو، سه و ده نفر باشند.

 وقتی به برج‌های دوقلو فکر می‌کنیم، یازده مرد، دوهزاروهشتصد نفر را قربانی کردند، همانقدر که در پرل هاربر. چقدر این رابطه هزینه و بازدهی شگفت‌آور است. یگان‌های بزرگ، ناوهواپیمابر «آیزنهاور» به انتظار باختی می‌مانند که نبرد اردوگاهی علیه اردوگاهی دیگر تعیین نکرده. انحلال همان اردوگاهی تعیین کرده که جنگ «سیاسی» را تغذیه می‌کرد.
چیزی که بر سر آن می‌جنگیدند، قلمرو یا حکومتی نامحدود بود که با دفاع به دور مرزهای خود پاسخ داده می‌شد. اکنون ما در یک آشفتگی بابلی۷ میان جنگ داخلیِ به وحشت‌‌آمیخته؛ که حتی اگر پانتاگون را هدف بگیرد، مردم عادی را می‌کشد و نه چندان نظامیان را؛ و جنگ بین‌‌المللی هستیم. اما هنوز مضمون ناروشن است. آنقدر که وقتی بعد از واقعه یازده‌سپتامبر با بودریارد حرف می‌زدم، می‌گفتم: «بیایید، این هم اولین جنگ داخلی بین‌المملی». تا آن روز، جنگ‌های داخلی ملی بودند، اما این نخستین جنگ داخلی جهانی بود. هنوز امکانش هست که دکمه‌ای را بفشاری و موشک‌ها را پرتاب کنی، کره می‌تواند، ایران، دیگران می‌توانند، اما واقعیت این است که با انتقال استراتژی و ادغام جنگ داخلی هیپرتروریستی و جنگ بین‌المللی دیگر مجال تمیز و تشخیص نمانده است. چیزهایی باقی‌مانده اما قفل چهارچوب در هم شکسته است.

تعادلی دیگر برقرار نیست. تنها هرج‌و‌مرج را تحویل گرفته‌ایم. با بحران ایالت متحده امریکا، زیر سوآل رفتن توسعه اروپا، پیمان تجارت آزاد امریکای شمالی، مولتی‌ناسیونال‌ها، جنگ‌هایی که تنها مرتبط به قلمرو باشد دیگر وجود نخواهد داشت.

ما در برابر سؤالی پر اهمیت و اساسی ایستاده‌ایم، سوآلی سیاسی که در عین حال فراسیاسی‌ است.  درست در زمانی که علامت سوآل سایه‌اش را از روی تاریخ کم می‌کند، هستی ما به آن وابسته است. 

پی‌نوشت‌ها
۱ Carl von Clausewitz
۲ para-tonnerre
۳ bouclier global
۴ parallélisme
۵ total
۶ local
۷ confusion babélienne

مطلب را پل ویریلیو برای تجدیدچاپ کتاب جنگ خالص در ایتالیا نوشته است.

۱۶ مهر ۱۴۰۲

شلوموساند

 

شلوموساند که از تاریخ پژوهان جدید اسراییل است و برخلاف ادعای خبرسازی فارس نه در لندن بلکه در تل آویو درس تاریخ می‌دهد معتقد است که تاریخ علم نیست. تاریخ درست نیست. صحیح و دقیق نیست. تاریخ می‌گوید اینطور فکر کن و فلسفه راه فکر کردن را یاد می‌دهد.
می‌گوید که در اسراییل از دبستان تا هجده سالگی شما کتاب مقدس می‌خوانید. خود او کتاب مقدس خوانده بود. می‌گوید معلم وقتی کتاب مقدس درس می‌داده از معجزات می‌گذشته. شلومو می‌گوید که معلم سهم فقهی را جا می‌گذاشته و خوانشی عقلایی داشته.
یعنی عهد عتیق درس تاریخ اسراییلی‌هاست.

تا روزی باستان‌شناس یا دیرین‌شناسی اسراییلی کوچ یا مهاجرت یهودیان را زیر سؤال می‌برد. شلومو همان سلیمان است. شلومو به خود می‌گوید پس آن سلطنت سلیمان با آنهمه همسر وجود نداشته است. تکان خورده است.

تحقیقی دیگر مهاجرت یهودیان را از دست رومی‌ها حدود سال ۷۰ میلادی انکار می‌کند. بعد از شورش، رومی‌ها یهودیان را بیرون می‌کنند و از آنجاست که یهودیان در دنیا پراکنده می‌شوند.
شلومو به کتابخانه بزرگ تل آویو می‌رود تا متنی، مطلبی در باره هجرت یا تبعید بیابد. نمی‌یابد. از تاریخ‌دانان می‌پرسد، می‌گویند ما چیزی در این باره ننوشته‌ایم. نداریم.

نخستین تلمود بر خاک فلسطین نوشته شده، بعد از میلاد. مردمان قبل از مسیحیت یعنی در زمان کتاب مقدس یهودی نبودند. توحیدی بودند. بعد از مسیحیت یهودی شدند. تلمود از نقطه نظر فقهی نخستین متون یهودی‌ست. عهد عتیق کتابی توحیدی‌ست.

شلوموساند معتقد است بیشتر مردمانی که بر خاک فلسطین زندگی می‌کردند اسلام آوردند. البته اسناد خیلی کمی موجود است.

یهودیت تا قرن چهارم دینی تبلیغی‌ست تا اینکه مسیحیت آن را ممنوع می‌کند اما آن را به عنوان دین می‌پذیرد، تحمل می‌کند.
شلومو می‌گوید یهودیان مغرب تبار بربر دارند. یعنی بربرهایی که یهودی شدند. بعضی بعدها اسلام آوردند.

چنین است که ساند کتابی می‌نویسد که مردم یهود وجود ندارند. که یهودی لهستانی و یک یهودی اهل کازابلانکا بدون هیج ارتباطی، یدون اینکه زبان یک‌دیگر را بفهمند، یا یک غذا بپزند و بخورند، یک مردم نیستند.


ساند ادامه می‌دهد که یهودی لائیک وجود ندارد. می‌پرسد یهودی لائیک چه معنی می‌دهد. یک یهودی فرانسوی که دین ندارد، تدین ندارد و زبان عبری نمی‌داند و دین را به فرزندانش منتقل نمی‌کند، لائیک است، چه نوع یهودی‌ای است، یا چرا یهودی‌ست؟ او آنها را فرانسوی یا حتی پاریسی می‌داند.
عده‌ای از قربانیان در اردوگاه‌های نازی نمی‌دانستند در اردوگاه چه می‌کنند. آنها خود را آلمانی می‌دانستند. نه یهودی.

شلوموساند ضد صهیونیست است. می‌گوید دین یهود یهودیان را از بازگشت به سرزمینشان به صورت دست‌جمعی منع کرده‌است. باید منتظر مسیح بمانند. وقتی مسیح بیاید یهودیان را جمع می‌کند و مرده‌ها هم زنده می‌شوند. ساند نقل می‌کند که پدر پدربزرگش تمام پول‌هایش را برمی‌دارد و یک شاهی هم برای فرزندانش نمی‌گذارد و می‌رود تا در فلسطین قبری بخرد ومنتظر بماند. در آنجا خاک است.


ساند برآمدن ناسیونالیسم را در اینجا و آنجا دلیل صهیونیسم می‌داند و البته آزار و اذیت یهودیان در شرق اروپا، که تعداد خیلی کمتری را به فلسطین می‌کشاند، بیشتر از دو میلیون به امریکا و آرژانتین می‌روند. صهیونیسم هم ناسیونالیسم است که از ابزار دین استفاده می‌کند. او معتقد است که تقریبا همه‌جا ناسیونالیسم برای ملت‌سازی نیاز به چیز دیگری دارد. حتی اته یا اته‌ایست‌های صهیونیست هم از دین استفاده کردند.

می‌گوید که همه جا ناسیونالیسم بر اسطوره سوار می‌شود. اسطوره‌هایی داغ یا کمتر داغ. مثل جویندگان طلا که با اسطوره وجود طلا دست جمعی راه می‌افتند. ساند از واژه اسطوره استفاده می‌کند. می‌توان از واژه افسانه هم استفاده کرد.


می‌گوید فلسطین، این خاک، خدای یهودیان است. ادامه می‌دهد که داعش نزد او بازگشت مذهب نیست، معتقد است که در داعش و در صهیونیسم به نظر می‌رسد که اعتقادی به خدا نیست، از این بی اعتقادی‌ست که خودشان دست به کار شده‌اند.

۱۵ مهر ۱۴۰۲

سفرنامه فلسطین

 
این سفرنامه را کریستیان سالمون در سال ۲۰۰۲ در سفری به فلسطین هم‌راه با پارلمان بین‌المللی نویسندگان نوشته.
ترجمه نیشابور

زمان جنگ یوگسلاوی، آرشیتکت بوگدان بوگدانوویچ واژه شهرکشی راجعل کرده بود تا تخریب شهرهای بالکان را نشان دهد. در فلسطین آن‌چه از این به بعد متحیر می‌کند تجاوز اعمال شده بر زمین است و بر قلمرو. تا آن‌جا که چشم کار می‌کند زیر آسمان خدا، شانتیه است، تپه‌هایی که دل و روده‌شان در آمده، جنگل‌هایی که از بین رفته. مناظری که با خشونت غیب شده. نه تنها خشونت بمب و جنگ، نه تنها تخریب تحمیل شده تانک‌هایی هر چه مدرن‌تر و سنگین‌تر که تاخت و تاز می‌کنند، بلکه خشونتی فعال، سمج. زشتی و پلشتی بتون و قیر بر زیباترین چشم‌انداز تاریخ انسانی گسترده شده. تپه‌ها مجروح از « جاده‌هایی که دور می‌زنند» که برای حفاظت از ورودی‌های کلونی‌های اسراییلی ساخته شده، سر راهش خانه‌ها را ویران کرده، درخت‌های زیتون را از ریشه درآورده، باغ های پرتقال را با خاک یک‌سان کرده....... تا به‌تر  دیدبانی کند. به جایش زمین‌های بایر شده، زمین‌هایی بی‌سرنشین-نو مانس‌لاند سر در آورده. بولدوزرهایی که همه‌جا کنار جاده‌ها می‌بینیم همانقدر استراتژیک به نظر می‌آیند که تانک‌ها. هر‌گز هیچ ماشینی بی‌دفاع به نظرم  حامل چنان خشونتی بی‌زبان نیامده بود که وحشی‌گری بولدوزرها.

می‌‌گویند جغرافیا اول  به درد جنگ می‌خورد. در فلسطین جنگ است که جغرافیا را به هم می‌ریزد. به مدت یک هفته از رام‌الله تا غزه و رفح ما تنها تصاویر تخریب در سر راهمان دیدیم: روستاها، جاده‌ها، خانه‌های ویران.
محصولات را می‌سوزانند. خدمات عمومی را ویران می‌کنند. تجهیزان جمعی را که به زحمت به انجام رسیده با تیر موشک‌ها  یا هلکوپترها، یا اف شانزده‌ها خراب می‌کنند. بندر و فرودگاه بین‌المللی  غزه مثلا. صدای فلسطین در رام‌الله، آمد و رفت راه‌ها، آزمایش‌گاه پزشکی، زیرساخت‌های شهرداری، مدرسه، عمارت و مجتمع، فاضلاب، زباله‌دانی. به که می‌خواهند بباورانند که همه این‌ تجهیزات مخفی‌گاه تروریست‌ها بوده است؟

در رفح از آبادی‌ای که با خاک یک‌سان شده است دیدن می‌کنیم، بر خانه‌های فروریخته پا می‌گذاریم. زیر پایمان دفترچه‌های مدرسه، لوازم آشپزخانه. یک مسواک. خرده‌ریزه‌های زندگی. زنی تعریف می‌کند که پنج دقیقه به ساکنین فرصت دادند تا محل را ترک کنند. نیمه‌شب بولدوزرها چندین بار آمدند و رفتند تا «کار را به پایان برسانند». این فرمول دارد شعار تزاحال ارتش اسراییل می‌شود. بالای برج مراقبت مسلسل‌های انفراروژ از زمینی بایر مراقبت می‌کنند. هیچ سربازی نیست. شب‌ها تا چراغی روشن شود، خود‌به خود شلیک می‌کند. اولین ردیف خانه‌ها سوراخ سوراخ است. ساکنین تحت تهدیدِ مداوم سلاح‌های اتوماتیک هستند. ماشین‌های از شکل و شمایل بیانداز، بی‌وقفه فعال‌اند، صبور و  کم‌حافظه مثل زنبور. چه می‌کنند؟ دارند مرز می‌سازند. دارند مرز می‌پراکنند. مرزسازی می‌کنند.

این جا همه‌جا مرز است. از هر گوشه‌ای می‌گذرد، از هر تپه‌ای، از هر آبادی، از هر خانه‌ای.........سنگر جای بیشه را می‌گیرد، خاک‌ریز بارو را استحکام می‌بخشد. هر دیواری دشمن است. هر خانه‌ای می‌تواند یک تک‌تیرزن را پنهان کرده باشد. در هر گردنه‌ای نقطه‌های بازرسی سر در می‌آورد. برای ما در دویست متر، دو بار پیش آمد. در کرانه باختری رود اردن تا به امروز هفت‌صد تا شمرده‌اند. بعضی از کوچه‌ها را دیوار کشیده‌اند. برای ورود به دانشگاه بیرزیت باید دوبار از اتوبوس و تاکسی استفاده کنی و در میانش پیاده رفتن هم اجبار است. ارتش اسراییل قلمرو را به سیستمی حفره‌دار  و ضدآب که خروج و ورودش را مهار می‌کند تبدیل کرده است. ما دویست و بیست‌ تایش را شمردیم، سوراخ موش‌هایی واقعی تا از اردوگاه و گتو حرفی زده نشود. آن‌جا که به طور مرتب تانک‌های مرکاوا رفت و آمد و هلکوپترهای آپاش که امریکا داده است پرواز می‌کنند.

مرزهایی تازه است. مرزهایی متحرک، سوراخ‌دار، تیره و تار، مرزهایی که تکان می‌خورند. یک شب در رام‌الله محمود درویش ما را از تپه‌ای بالا برد، بیت‌المقدس را می‌شد دید. در چند کیلومتری، شهری از هزاران چراغ می‌درخشید. میان ما و شهر مناطقی در سایه ، پرتوی این‌جا و آن‌جا پراکنده و لرزان: خانه‌های فلسطینی،  و بعد دورتر در جانب راست، دوباره منطقه‌ای زیر نورهایی شدید. آن‌جا که جاده‌ای عبور می کرد، نورانی و خالی  به یک کلونی اسراییلی می‌رسید.  در این بازتاب چراغ‌ها در شب، من مرزی را که برق می‌زد دیدم.

ت. کونویسکی نوبسنده لهستانی، یک روز در باره سرزمین‌اش می‌گفت: «وطن من  بر روی چرخ است، مرزهایش با قراردادها راه می‌روند.» در فلسطین از این هم بدتر است. مرزهایش مثل ابری از ملخ ناگهان با جهشی جا‌به‌جا می‌شوند. با تغییر ناگهانی آب و هوا. می‌تواند به خانه‌تان بیاید، مثل یک نامه، یا یک شب با سرعت یک تانک. یا چون سایه‌ای بخزد. مرزها سینه‌خیز می‌روند.

روستا را محاصره می‌کنند. آب‌گیرها را. مثل این چیزهایی که با قلاب به سر در خانه‌ها در رفح آویزان می‌کنند، می‌شود با خود بردش، به نسبتی که استعمار پیش‌روی می‌کند. مثل دیوارهای کاذب پیش‌پاافتاده‌ی مسکنی قابل تحول.
مرزها مخفی‌ست. مثل خود بمب‌افکن‌ها فضا را با خاک یک‌سان می‌کند و از هم می‌پاشد. به فضا- مرز تبدیل‌اش می‌کند. به خرده‌ریزه‌های قلمرو. فضا- مرز.  جریان ترافیک را سازمان نمی‌دهد، آن را فلج می‌کند. کسی را محافظت نمی‌کند بلکه هر نقطه‌ای از فضا رابه منطقه‌ی مین‌کاری‌ شده  تبدیل می‌کند و هر فردی را به هدف زنده، بمب انسانی.

مرزهای این‌جا این خطوط صلح‌طلب که فضای حق حاکمیت را مشخص می‌کنند و به هر کس جایش را نشان می‌دهند نیست. خطوطی که به فضا چهره و حاشیه و رنگ می‌دهد.
عقب می‌زند، جابه جا می‌کند، بی‌برنامه و بی‌سامان می‌کند. چه در اسراییل و چه در قلمرو اشفال شده. فضا دشمن شده است. فضایی بی‌‌کیفیت  و بدون محیط که ناامنی را عمومی می‌کند. رنه شار گفته بود:« حذف دوری می‌کشد».

پنجره‌ها را سیمان کشیده‌اند و جلوی ساختمان‌ها را دیوار، به ردیف، ثابت. شهر- پادگان.........
آن‌چه از کلونی‌های اسراییلی دیده می‌شود معماری گشوده بر خود را تداعی می‌کند. خود زندانی کردنی که مسلما از ترس ناشی می‌شود اما اعترافی‌ست به وسواس فضا، فضایی ترس‌ناک، سرکوب‌شده، فضا-ترس.

هرمان بروش در باره وین آخر قرن می‌گفت: « حقیقت یک عصر و دوران را به طور کلی می‌توان از نمای ساختمان‌ها دید». اگر این حرف درست باشد، کلونی‌های اسراییل حکم شعار دارد. رابطه‌ با وحشت را بیان می‌کند. واهمه از بیرون را. درست برعکس مهمان‌نوازی محل. هر چه بیش‌تر در قلمرو دشمن پیش می‌رویم، بیش‌تر خودمان را زندانی می‌کنیم. این فرمول برای همه جامعه اسراییلی صدق می‌کند. نه آن معماری‌های مستعمراتی اسپانیایی امریکای لاتین که به روی بیرون گشوده است و خود را، به فضای دشمن را صاحب‌شدن،  محدود نمی‌کند بلکه معنی از خود بیرون‌شدن را می‌دهد.
نوع مطلوب‌اش بانکر است. این جنبه‌ای‌ست که بحث‌های سیاسی و رسانه‌ای از آن با سکوت عبور می‌کند: استعمار اسراییلی قلمرو اشغال‌شده نه تنها ناعادلانه بلکه غیرممکن  است. بر روی این ناتوانیِ در مقیم‌شدن که آسیب‌پذیری تبعیدی‌هاست سوار شده که ساکنین اردوگاه‌های آوارگان را هم شامل می‌شود. به آسانی می‌توان گفت که کلونی‌های اسراییلی قابل سکونت نیستند. نه برای این که راحت نیستند یا خطرناک‌اند، یا در دراز مدت  قابل زندگی نیستند.

آن‌ها ناممکن بودن «اقامت» را که آن سوی بازگشت است افشا می‌کنند. این اَشکال متضاد از آن‌جا می‌آید. عماراتی عجیب و غریب به معنای دقیق کلمه. امنیت هر کلونی در قلب فضایی با اکثریت فلسطینی ( پانصد هزار کلونی در یک و نیم میلیون فلسطینی تنها در نوار غزه)، تلاش‌های امنیتی مداوم را طلب می‌کند، مهار کامل ورود و خروج را: گذر هر اتومبیل کلون باعث ترافیک در چندین کیلومتر بر جاده‌هایی که با نقاط بازرسی مسدود شده است، می‌شود. نوعی آپارتاید جاده‌ای که هر بار  و بی‌وقفه عملیاتی تازه خرج می‌کند. در غزه که جمعیت کمتری هست خارج‌شدن از کلونی‌ها بیش‌تر امکان‌پدیر به نظر می‌آید. ما راه‌هایی دیدیم که با دیوارهای دومتری جدا می‌شوند. پلی در حال ساختمان سوار بر قلمرو اشغال شده. بولدوزرهای همه‌جا‌حاضر اعترافی نگران‌کننده هستند. مسئله این نیست که کافکا پرسیده بود:
 « برای مقیم شدن چه کنیم». اقامت مطرح نیست. از خانه بیرون‌کردن است. اسراییلی‌ها طی چند دهه از اتوپیای کیبوتص به کلونی‌ها رسیدند. می‌خواستند بیابان  را باغ کنند، در سال‌های شصت گفته می‌شد،  وقتی برنامه‌های کیبوتص هنوز فریبا بود. باغ کتاب مقدس را به بیابان تبدیل کردند. به سرزمینی بایر.  میدان جنگ حتی. جنگی‌ست با بولدوزر، شرکتی ویران‌کن. کوششی بی‌سابقه در تاریخ. دوباره قلمروسازی کردن. جنگ اگورافوبیایی.

رفت و آمد میان اسراییل و قلمرو اشغالی کاملا مسدود است. محمود درویش سه سال پیش نتوانست به اسراییل برود تا در تشییع جنازه دوست‌اش امیل حبیبی نویسنده و نماینده کنست  شرکت کند. حتی نتوانست از مادرش که در بیمارستان بستری بود عیادت کند. حضورش در اسراییل تهدیدی برای ناامنی تلقی شده بود. چقدر از نویسندگان فلسطینی از این حصر خانگی به ما شکایت بردند. بچه‌های اسراییلی پایشان را در اسراییل نمی‌گذارند. از این کشور دشمن تنها سربازهای با سلاح‌هایی که خانه‌شان را خراب می‌کند می‌شناسند که پدر و مادرشان را تحقیر می‌کند. وقتی بالغ می‌شوند تنها بمب‌افکن‌هایی که در آسمان می‌غرند را می‌شناسند و هلکوپترهای آپاش که زهر آتشین‌شان را بر مدرسه و مراکز فرهنگی می‌بارند. بولدوزرهایی که روستاشان را با خاک یک‌سان می‌کنند.

از آن طرف اسراییلی‌ها دیگر فلسطینی‌ها را نمی‌بینند، تنها انتحاری‌ها را که خودشان را در کافه‌ها منفجر می‌کنند. دیدار میان نویسندگان اسراییلی و فلسطینی  به خاطر رفت و آمد ناممکن شده است. برای از این سوی نوار غزه به آن سو رفتن، وقت بیش‌تری گذاشته می‌شود تا رفتن به نیویورک. نویسنده‌ای فلسطینی به ما می‌گفت: «یک‌دیگر را نمی‌بینیم. یک‌دیگر را نمی‌خوانیم. با هم حرف نمی‌زنیم». بی‌زبانی‌ای نگران کننده بر فلسطین حاکم شده است. این سو و آن سوی مرزی ناپیدا، واژه‌ها دیگر یک چیز را نشان نمی‌کنند. چیزهایی حتی دیگر نامیده نمی‌شوند. چهره فلسطینی انتحاری خیال اسراییلی را پر کرده است. اشغال‌گر اسراییلی آینده فلسطین را بسته است. دو روز بعد از بازگشت ما، ارتش اسراییل وارد رام‌الله شد. باز دوباره تمام ساختمان‌های عمومی رااشغال کرد. بر طبقات بالا تک‌تیرزن گماشت که بر عابران هم‌چون که در سارایه‌وو شلیک کنند. عمارت‌هایی که در آن مردم عادی پناه گرفته بودند. به عبادت‌گاه‌های مذهبی که از قرون وسطی پناه‌گاه بود تجاوز کردند.  اما از این بدتر این است: کنترل شبکه خصوصی را به دست گرفتند و بی آن‌که مردم را خطاب کنند، برنامه‌ها را قطع کردند و فیلم‌های پورنو پخش کردند.

این است دنیای آزادی که شارون ادعایش را داشت. ارتشی اشغال‌گر که چنین اعمالی انجام می‌دهد مشروعیت خود را از دست داده است، تنها یک قدرت تحقیر کننده است. تاریخ استعمار بارها نشان داده است که جنگ را این‌طور پیروز نمی‌شوند. اما می‌خواهند به ما بباورانند که این یک جنگ نیست و دفاع از خود است. که تخریب تمام زیرساخت‌های آینده  دولت فلسطینی‌ تدابیر ضد تروریستی‌ست.  و لشگرکشی قلمرویی با حق حاکمیت، اشغال  نیست.

تنها در محاصره در آوردن قلمرو نیست که ناسزایی‌ست به آینده. محاصره صنعت بیان است. زبان ناتوان شده است. فلسطین منطقه‌ای‌ست با زبانی فروریخته. در مرکز فرهنگی رام‌الله مخصوصا شاعری فلسطینی را به یاد می‌آورم که از زیان جنگ بر نحو حرف می‌زد. « زبان ما بر اثر جنگ تصلب پیدا کرده است. شعرهامان بیش‌تر از کوچه‌هامان با خاک یک‌سان شده اند. ما مرتب مجبوریم شعرهامان را دراماتیزه کنیم. مجبور به مقاومت در برابر عروض نظامی هستیم. باید آهنگی پیدا کنیم که آهنگ طبل نباشد.» و قبل از این‌که نتیجه‌گیری بکند با طنزی ملول گفت: « وقتی به ستاره‌ها نگاه می‌کنیم، هلکوپتر می‌بینیم. تنها چیز پسامدرن این‌جا ارتش اسراییل است.» و من به این جمله شجاعانه درویش فکر می‌کردم که چند ماه پیش می‌گفت: « من به عنوان شاعر آزاد نخواهم شد مگر وقتی که مردمم آزاد شوند،  وقتی که از فلسطین آزاد شوم.»

حیرت می‌کردم که فلسطینی‌ها این آزادی را در جنگ حفظ کرده‌اند. این رابطه حقیقی را با خود و با زبان‌شان. مقاومت زبان، پیش و بیش‌تر از زبان مقاومت. چند روز بعد، همین را در تل‌آویو ملاحظه کردم، در دهان مورخ اسراییلی آمنون راز، مخالف سیاست شارون: « از زمان شکست کمپ دوید، ما دیگر لغت نداریم. برای مذاکره، برای صلح، زبانی جدید لازم است.» آرتور کستلر چیز دیگری نمی‌گفت: « جنگ‌ها با واژه‌ها پیش می‌روند در زمین الفاظ».
امروز منطق جنگی بر بحث‌ها مسلط است. برای این است که نویسندگان لازم‌اند. نه برای این‌که نقش کلاه‌آبی ها را بازی کنند. برای گوش دادن و برای به گوش رساندن صدایی دیگر، صدای نویسنده‌ها، هنرمندان، دانشگاهیان. همه آن‌ها که با هم آینده را خارج از احزاب آماده می‌کنند. می‌توانند در مقابل منطق جنگ بایستند، نه به عنوان میانجی بلکه به عنوان مترجم. نقش‌شان عظیم و در عین حال محدود است. سکوت را می‌شکند و روایت را دوباره به راه می‌اندازد، زبان صلح را دوباره ترسیم می‌کند. صلح همیشه زبانی تازه است. منطقی دیگر و نحوی دیگر است.

این بود آن‌چه ما با نویسندگان اسراییلی و فلسطینی  میان دو محاصره گفتیم.
وقتی ارتش اسراییل وارد رام‌الله شد  ما شهر را ترک کرده بودیم. تاتر القصبه را به هم ریخت که هنوز صدای متونی که ما در هشت زبان از چینی و افریقایی و انگلیسی و اسپانیایی و عربی و فرانسوی و پرتغالی و ایتالیایی خوانده بودیم را منعکس می‌کرد. آن‌جا که درویش شعر حکومت نظامی‌اش را در برابر هزاران تماشاچی و شنونده که بعضی‌شان به خاطر نقاط بازرسی  ساعت‌ها طول کشیده بود تا خودشان را برسانند  و ایستاده دست می‌زدند. نه فاناتیک‌های مذهبی لبریز از نفرت و نه حتی مبارزین مسلح مسئله فلسطین. به خودم گفتم چیزی که این مردم را از هم جدا می‌کند این است که فلسطینی‌ها هنوز نه حکومت دارند و نه زمین اما یک روایت دارند. چیزی که حکومت اسراییل سرکوب و تحقیر می‌کند، غارت و ویران می‌کند، همان چیزی‌ست که دارد از دست‌اش می‌دهد.

اقتدار و تسلط بر روایت. نه افتدار سیاسی که شارون و جانشین‌های او می‌توانند آرزویش را داشته باشند که باز هم مدتی به زور توپ و تانک بتوانند ادامه‌اش دهند. بلکه اقتدار بر چیزهای نقل‌شده. می‌توان مردمی بی‌سرزمین و بی‌‌دولت بود اما نمی‌توان مدت‌ها مردمی بدون قصه و روایت بود. این است آن‌چه در فلسطین آموختم و این درس در یک کلمه خلاصه می‌شود: صابرین. صابرین چون نام کوچک زنانه طنین دارد و رنگ زمین فلسطین است، این لغت را نه در کتاب و نه حتی در لغت‌نامه پیدا نکردم، در کوچه‌ای در رام‌الله کشف‌ کردم، سر راه. در غزه و در ربح بر صورت نیم‌گشوده کارگران و توده کنار نقطه‌های بازرسی که ساعت‌ها به انتظار می‌ایستند تا شب به خانه‌هاشان بازگردند. صابرین واژه نفرت نیست. کرامت زن آبستن است که کنار جاده می‌زاید. صابرین شعف دانش‌‌جویانی‌ست که هر روز مسیری را که با پاشنه تانک‌ها چال شده پیش می‌گیرند تا به دانشگاه بیرزیت برسند. صابرین، سماجت زن‌هایی‌ست که با یک نکاه به ما دیوار‌های فرو ریخته آلونک‌های خود را در اردوگاه‌ نشان می‌دهند. صابرین یعنی آن‌ها که صبر دارند...... و آن شب من در تاتر القصبه رام‌الله که امروز غرق در تاریکی و سکوت ویران شده گفتم: چون شما صبورید، آینده از آن شماست.

۱۴ شهریور ۱۴۰۲

لیدی ال


اَرماند دُنی پسر تاجر قماش ِ ثرو‌‌تمند شهر رُوآن بود. نوجوانی زاهد و عمیقا عارف بود، در تضاد شاید با محیط خانوادگی‌اش که پول همه‌جا را اشغال می‌کرد.  و عزم کرده بود که تحصیلاتش را در کالج یسویی‌ها در شهر لیزیو ادامه دهد، جایی که شدیدا استادانش را با «دعوت» مسیحایی، ذکاوتی درخشان و موهبت شگفتِ سخن‌وری تحت تاثیر قرار داده بود. به حوزه علمیه در پاریس فرستاده شده بود و در آن‌جا بود که ایمانش رهایش کرد. دقیق‌تر، همان‌جا  بود که شکلی همانقدر افراطی اما به عکس به خود گرفت. می‌بایست در «سنین عصیان» نوشته باشد که در محله‌های فقیر پاریس بود که نمایش فلاکت و ناعدالتی در بی‌تفاوتی کامل بورژوازیِ ِ در قدرت که ازدحام انقلاب صنعتی غلیظ‌ترش کرده بود، بس بیش از مطالعات‌اش، به یک‌باره ایمانش را عوض کرده است و به او این اراده سخت را داده‌ است که تا خطاها اصلاح شود به انتظار آخرت ننشیند. با همان حرارت بی‌رحمانه به خدمت انسانیت در آمده‌بود که مفتشین عقاید به خدمت خدا.


از رمان لیدی ال نوشته رومن گاری
انتشارات گالیمار ۱۹۶۳
ترجمه نیشابور

دلقکان غنایی



   از کتاب شب آرام خواهد بود گفتگو با رومن گاری ترجمه نیشابور


 - خودت را کجای بورژوازی به حساب می‌آوری؟ - در میانش. فقط سعی می‌کنم بینی‌ام را بیرون نگاه دارم و حمام کنم. خود اجتماعی‌ام را خوب می‌شناسم: من بورژوا لیبرال هستم با الهاماتی انسان‌دوستانه و انسانی، مثل هفته‌نامه جمعه که در سال‌های سی در می‌آمد، من هیچ‌وقت عوض نخواهم شد، و همیشه منظور منم، وقتی راست‌افراطی و چپ‌افراطی از آرمان‌گرایی بع بع کن حرف می‌زنند. یا انسان‌دوستی بع بع کن. من به آن قبیله‌ای تعلق دارم که گورکی «دلقکان غنایی که برنامه‌های انعطاف و لیبرالیسم را در میدان سیرک کاپیتالیسم اجرا می‌کنند»، می‌نامید. وقتی همان برنامه را در سیرک خرده‌بورژوا مارکسیست شوروی، اجرا می‌کنند دردیوانه‌خانه‌ها می‌بندنشان یا به سیبری تبعیدشان می‌کنند یا از سیرک می‌اندازنشان بیرون. من خواهان سوسیالیسم با چهره‌ای انسانی هستم که همه شکست‌ها را انبار کرده است اما از نشان‌دادنِ تنها پله‌ای که بالا رفتن از آن ارزش دارد، باز نایستاده.

۱۱ شهریور ۱۴۰۲

صاعقه


مارک لو بوت، در زخمی به پای ادیپ می‌نویسد:
به قول شارل مالامود، شاعران زبان سانسکریت، می‌پندارند که عشق و حافظه به هم مربوطند: دوست می‌داریم چون به یاد می‌آوریم، به یاد می‌آوریم چون دوست داشته‌ایم. یک ریشه سانسکریت دو واژه عشق و حافظه را می‌زایاند. من تحقیق کردم، یک ریشه یونانی واژه حافظه را می‌زایاند و از آن دودمان، واژگانی که عشق را می‌نامند. عشق کار اندیشه است. گیورگیو آگابن، چیزی شبیه این از تفکر تروبادور ( خنیاگران) می‌گوید: عشق، تصویر بانو، به صورت شعر است. واژگان عشق را در اندیشه ثبت می‌کنند. عشق کتابت شعر است به معشوق. عشق کار زبان است یا اثر آن. برکت زبان است. هر عشقی خویش را در زبان عرضه می‌کند. آنکه زبان را دوست دارد از او عشق‌اش را می‌ستاند. وعشقی نیست بی‌قید و گریز مگر عشق زبان. عشق ِ هر چه و هر که، بعدها می‌رسد، بعد از «این»، جرقه می‌زند، از خشونتی انبار شده و به خود بازگشته. صاعقه استعاره درستی‌ست بر گرفته از تندر.
ترجمه از نیشابور و به روایت مولوی نمی‌جستی‌اش اگر نیافته بودی‌اش. 

۱۰ شهریور ۱۴۰۲

خداحافظ گاری کوپر


  بدون تسلیم شدن در برابر بدبینی بی‌جا، می‌بایست حداقل تصدیق کرد که تمدن، تلاش آدمی‌ست تا واقعیت را مهار و تسلطش را اعمال کند. به هیچ عنوان، بدون سرکوب و منع، نمی‌توان فرد را متمدن کرد و بگذارید که بگویم: تنها چیزی که برایم اهمیت دارد، تمدن نیست، خوشبختی‌ست. هر کس که با نسل جوان بیست ساله امروز در تماس است، نمی‌تواند به این نتیجه نرسد که سهمی عظیم از زیبایی زندگی دیگر میسرشان نیست و با افسون‌زدایی از احساس، رمانتیسم، کذب، وطن‌پرستی، قلب، اسطوره، مادر، پدر، عشق، انسانیت، خدا، پاکی و تقریبا هر نوع ارزش حاکم، تنها اشتیاقی که برایشان مانده، نیرواناست، یعنی خودکشی ترسوها.


مسلما غیرممکن است که آنها را از آن ملامت کرد. این ناکجاآباد معنوی تأثیر قرن‌ها باورهای خودکامه است. دشوار است که در تنها یک مقاله تمام نفرت، کینه و درماندگیم را وقتی چند تن از این جوانان بیست‌و چند ساله، کاملا گیج‌ و وامانده و سرگشته با زبان گنگ فرویدی به دیدنم می‌آیند، با واژه‌نامه سیصد واژه‌ای و  یک هجایی، بیان کنم.

بمب هیدروژن و تبعیض نژادی، تنها زمین سفتی‌ست هنوز زیر پایشان، به این معنی که فقط مخالفت با این مهابت نوعی عینیت و انسجام به ایشان می‌دهد. به آنها خیلی دلبسته‌ام تا آنجا که کتابی نوشته‌ام- خداحافظ گاری کوپر- از شهسوار سردر گمی در خلائی مطلق. لنی، گم‌گشته پیست اسکی کتاب من، که به خوبی می‌شناسم، نمونه‌ای از افسون‌زدایی، کشتار جمعی روانشناسانه، ایدئولوژیک و اخلاقی‌ست.
هشیاری کامل، مرگ است و خودتخریبی.
خوشبختی، به طور وسیعی، از نادانستن ساده‌دلانه ساخته شده. و واقع‌گرایی و عقل‌گرایی کامل، مثلا با مقام توهمی که وان گوگ یا هر نقاش و شاعر و نویسنده بزرگی برای به انجام رساندن شاهکارش با آن دست‌و پنجه نرم کرده، جور در نمی‌آید. انطباق با واقعیت هیچ جایی برای خلق هنری باقی نمی‌گذارد و ضرورتش را از میان بر‌می‌دارد.

از مقاله رومن گاری به نام افسون کشتار جمعی اخلاق
ترجمه نیشابور

۷ مرداد ۱۴۰۲

اداره پست مرکزی شهری در شمال ایران


 هفته پیش به اداره مرکزی پست شهری در شمال ایران مراجعه کردم تا برای دومین بار بسته‌ای برای سین بفرستم. بار اول بسته‌ای پنج‌کیلویی خوراکی‌های نازنین ساخت ایران بود و بار دوم لباس‌های نازنینی ساخت ایران. بار اول بسته‌ای پنج کیلویی بود و بار دوم بسته‌ای اندکی بیشتر از یک کیلو.
قیمت بسته‌کوچک‌تر معادل قیمت بسته بزرگ‌تر شد.
- خانم بسته اولی قبل از عید و قیمت قبلی بود.
در ایران همه قیمت‌ها قیمت قبلی می‌‌شوند. قیمت بعدی هم قیمت قبلی می‌شود. بعد هم قبل می‌شود.
در ایران عرصه عمومی قبلی‌ست. فرسوده. اداره مرکزی پست شهری در شمال ایران کهنه و کثیف است. اثاثش، میز و صندلی و پله و دیوار همه. اداره مخابرات هم همین است.
کارمندان اداره پست مرکزی اما مهربانند. خیلی کار می‌کنند و عصبانی نمی‌شوند. به هجوم ارباب رجوع پاسخ می‌دهند. صبورند. اینها هم قبلی هستند. در برابر یا کنار عرصه خصوصی قبلی هستند. متعلق و مربوط به گذشته هستند. قدیمی می‌شوند.
در ایران زمان خیلی زود می‌گذرد. دیروز در واقع ماه گذشته و ماه گذشته سال گذشته است. شتاب و پرش و جهش است. عرصه خصوصی از روی عرصه عمومی می‌پرد. عمارت‌های شبه پاریسی و کپی‌کالیفورنیایی از عمارت اداره مخابرات و پست عبور می‌کند. کذشته پاک می‌شود. حافظه خاموش می‌گردد.