رنه ژیرار میگوید
کاتولیک بودن، هممانندی با این چهره وحدت است. با این عامیت خاص که پاپ مینامند.
اندیشه اروپا به واتیکان پناه برده است. بیشاز اینکه به پاریس و برلن و وین و مسکو پناه ببرد. میان پاپنشینی و امپراطوری، این پاپنشینی است که پیروز شده. و از زمان ژان- پل دوم به پدیدهای جهانگیر تبدیل گشته. چرا که او همانوقت که حقوق بشر را تبرگ میگفت در ید و شم حلالی میخواست. اندیشه اروپایی که پاپها امروز از آن با سماجت دفاع میکنند، هویت همه انسانهاست. اما هویتی در تصرف عقلی که قادر به گنجاندن و پذیرفتن الهی است که این هویت میپندارد.
از وقتی که ناپلئون پاپ هفتم را به گروگان گرفت کاتولیکها او را دجال خواندند. رنه ژیرار میگوید که گرفتن قدرت اینجهانی بهترین برای کلیسا بود.
فروپاشی اندیشه اروپایی، آسیبدیده از قرنها رقابت میان گرایشهای مختلف پاپانه و گرایشهای مختلف امپراطوری و رقابت میان گرایشهای مختلف پاپنشینی و رقابت میان مدعیان امپراطوری و بعد میان آلمان و فرانسه، رقابتی که به افراط کشیده میشود، پاپنشینی را آزاد کرد.
پاپ ژان پل دوم در سفر فرانسهاش همان مکانی را برگزید که دوگل و آدناور آشتی کرده بودند. بر ویرانههای جنگ.
رنه ژیرار میگوید
مردم در سخنان اولین پاپ آلمانی بونوآ(بندیکت) شانزدهم در راتیسبون در سپتامبر ۲۰۰۶، اعلام جنگی علیه اسلام و پروتستانها دیدند. اما آن دفاعیهای برای خرد بود. همان لوگوس یونانی. همه بر او تاختند و هر کس به دلیلی، پاپی را عقبگرا خواندند که مدافع عقل از آب در آمد. پاپ نقشی نمادین در اروپا و جهان بازی کرده است. میگویند که این پاپ آخرین پاپ اروپاییست. من ملاحظه میکنم که وقتی برگزیده شد که موتور اقتصادی آلمان و فرانسه خوب کار نمیکرد. بعد از انتخاب اولین نام کوچک «بونوآ (بندیکت)»، برای آشتی به آشوویتس میرود، اینها نشانه و علامت است که باید بر آنها تآمل کرد. به بونوآ(بندیکت) پانزدهم اندیشه کنید که از فراموشی بیروناش میکشد: پاپی که در سال ۱۹۱۴ برگزیده شد، که با تمام وجود علیه جنگی که بیهودهاش می پنداشت برخاست اما پیام صلحاش شکست خورد. در ماه اوت ۱۹۱۷ آلمانها و فرانسویها از او متنفر میشوند و اولیها او را ضد آلمان و دومیها ضد فرانسه میخوانند. کلمانسو او را بوش مینامد. و ایتالیاییها او را به کنفرانس صلح راه نمیدهند. پاپی که پشت جنگی وحشتناک پنهانکردند. جنگی میان دو بتپرستی ملیگرا.
از او که دورتر برویم به پاپ بونوآ(بندیکت) چهاردهم میرسیم از ۱۷۴۰ تا ۱۷۵۸ ، که پاپ آشتی میان اسپانیا و سیسیل و پرتغال بود. که پروس را به رسمیت شناخت که پیشرفت و علم را ارج نهاد و با بزرگترین دانشمندان به مکاتبه پرداخت و احترام پروتستانها را جلب کرد. حال بهتر میتوان انتخاب نام کوچک را توسط بونوآ شانزدهم دریافت.
باید به این دوقرنی که پشت سر گذاشتیم اندیشید. به رابطه فرانسه و آلمان که میان جنگ و صلح، نظم و بینظمی را دامن زدند.
رنه ژیرار میگوید
تا چندی قبل هنوز در اسطوره فرانسه بزرگ بودیم. با لویی چهارده و ناپلئون. دوگل این اسطوره را از آن خود کرد. ما در دوران دیگری هستیم. یعنی خروج از مذهب ملیگرایی. ادامه راه دوگل، چیز خوبیست که دوگل بود. رد کردن اسطوره دوگل.
قبر ناپلئون مثل قبر ژول سزار است، خداگونه. اما مرگش چیزی بنیاد نگذاشته. امپراطوری فرانسه با او مرده. برادرزادهاش نام نبردها و ژنرالها را به کوچهها و خیابانها و ایستگاههای مترو پاریس داده. اما نامها تنها کوچهها و خیابانها و مترو را یادآوری میکند تا نبردها و ژنرالها را.
پاپی آلمانی و اروپایی که از خرد دفاع میکند و میخواهد به آنکارا برود. پاپ نمیتواند بگوید که جهان رو به افراط میرود. او بر گفتگو انگشت میگذارد. آنجا را نشان میدهد که گفتگو قطع و پاره شده است. او از یک آشتی فوری و ضروری میگوید.
رنه ژیرار میگوید
دین مسیحی عنصر مرکزی مذهبی را در پیدایش فرهنگ نشان میدهد. دین مسیحیت راستینترین افسونزدای مذهبیست. چرا که خطایی را که مذاهب کهن بر آن بنیان شدهاند: لزوم به قربانی کردن، خشونت، قربانی کردن بلاگردان، بر ملا میکند. مسیح مردمان را از قربانی محروم کرده است. قربانی دیگر نظمی برپا نمیکند، خشونت، خشونت را متوقف نمیکند.
آنها که فکر میکردند که آن مذاهب شکست خوردند، میبینند که همچون محصول افسونزدایی، دوباره پیدایش شده است. محصولی اما آلوده، بیاعتبار شده. از دست دادن قربانی، تنها مکانیسمی که خشونت را مهار میکرد.
رنه ژیرار میگوید که مسیح جنگ میآورد چون حقیقت را به انسانها میگوید. حقیقت خشونت بار انسان را. اینکه نظمشان نتیجه خشونت است. نتیجه قربانی کردن. تقدس نشانه ریختن خون است. با این معرفتی که مسیح با خود میآورد،خشونت را باطل میکند. مردم را از مکانیسم قربانی کردن محروم میکند.
دیگر نمیتوان قربانی کرد و نظم را برقرار. فایدهای ندارد. اما رقابت مانده است و به افراط کشیدن و کشیده شدن.
رنه ژیرار میگوید که «مصیبت»ِِ مسیح ما را به بمب هستهای میکشاند. مکاشفه یعنی حجاب دریدن. یعنی حلول مسیحیت در تاریخ که «مادران را از فرزندان جدا میکند». حتی معجزهها در انجیلها دعوا برپا میکند. آدمی با دروغ نمیتواند با حقیقت روبه رو شود این است حقیقت بیبازگشت مسیحیت.
از میان رفتن قربانی کردن، به انفجار میانجامد. چرا که نظم سیاسی و مذهبیست که ما را مهار میکند.
بونوآ (بندیکت) شانزدهم همان را در سخنان راتیسبون در سپتامبر ۲۰۰۶ گفت که باید بگوید و آن را با شجاعت گفت. گفت که جای جنگ عقل علیه مذهب را جنگ مذهب علیه عقل میگیرد. باید با گوشهایی دیگر این سخنان را شنید. سخنان پاپ آلمانی که ارزشهای غیر قابل نقض اروپا را قبل از رفتن به آنکارا بازتعریف میکند. چه چیز بنیادینی به ما میگوید؟ که جدایی میان ایمان و عقلِ نشان شده، دارد ما را ترک میکند. که عقل چنین کوچک شده که مسئله اخلاق و مذهب دیگر به او مربوط نیست. پس حقیقت مسیحی اینجا در برابر دو مذهب قرار میگیرد: و مهیبتر، چرا که یکی در مقابل دیگری قرار گرفته است: عقلگرایی و ایمانگرایی.
این ضعیف شدن عقلانیت به اعتقاد بونوآ شانزدهم خلاصه شدن عقل است در تنها دامنه کاملا خالصِ پراتیک، به « دریافت تجربی- ریاضی از علم» و در نهایت نادیدهگرفتن هر آنچه یونانیست. پاپ بونوآ شانزدهم پاپ کاتولیک آلمان، اروپا را متوجه خطر نادیدهگرفتن یونان میکند. تنها یک فقه عقلایی «منطقی، عاقلانه»، قادر به جایدادن الهی، گفتگوی راستین فرهنگ و ادیان که نیازش ضروریست را، ممکن میگرداند.
رنه ژیرار میگوید
پاپ میخواهد که گفتگوی عقل و ایمان گفتگویی عقلایی باشد. آن عقل فقهیای را با تمام وجود میخواهد که میبایست از عقلگرایی و ایمانگرایی افسونزدایی کند. عجیب است که کسی این شکست عقل را نمیبیند. پاپ به ما هشدار میدهد که عقل یونانی در حال از بین رفتن است و از بین رفتن عقل جا را برای عقلگرایی زنجیر پاره کرده باز میکند. تحقیر مذاهب به وسیله عقلگرایی بستری فراهم میکند برای مذاهب منحرف. پاپ میگوید ما جنگ عقل علیه ایمان را میشناسیم و دیدیم که پیروز نشد که ایمان مقاومت میورزد. ما شمشیرش را دیدهایم. بحث با اسلام تنها میتواند بر زمینهای فقهی و مردمشناسانه صورت بگیرد. تنها شیوهای که به جنگهای صلیبی منجر نشود. تنها راه خروج از رقابتهای میان دو عالمی که همه چیز نزدیکشان میکند و در عین حال در برابر هم قرارشان میدهد.
« خدا از خون لذت نمیبرد و بنا بر عقل عمل نکردن خلاف ذات خداست. ایمان میوه جان است و نه جسم. آنکه میخواهد کسی را به ایمان بخواند باید قادر به کلام و اندیشه باشد، به شیوهای درست و نباید به دنبال خشونت و تهدید برود......... برای متقاعد کردن جانی مستعد عقل، به زور بازو نیازی نیست و نه به چیزی برای زدن، و نه هیچ وسیلهدیگری که کسی را به مرگ تهدید کند.»
بونوآ (بندیکت) شانزدهم از دانشمند اهل اسکندریه -قرن دوم و سوم قبل از میلاد، تشکر میکند که کتاب مقدس را به یونانی ترجمه کرد و به این دیدار ایمان و عقل، میان فلسفه راستین روشنایی و دین امکان داد. و به این مشابهتی که میان عقل انسانی و عقل الهی هست تاکید میکند.
قبل از رفتن به آنکارا میخواهد به ترکیه از اروپا، از ارزشهای اروپا بگوید، از این دیدار ایمان و عقل که به آن ارثیه حقوقی روم هم اضافه شد.
۱۰ دی ۱۴۰۱
رنه ژیرار از پاپ بونوآ شانزده میگوید
۹ دی ۱۴۰۱
شامگاه الهه
امیدوارم با همان هوش و بیداری نویسنده بخوانید:
نوشته رومن گاری در امریکا در سال ۱۹۶۵
ترجمه نیشابور
در اصطلاح جنگ های اتمی،overkill یعنی بیش ازاندازه لازم کشتن. گمان میکنم Rochefoucauld یا Chamfort بود، یکی از این دو اخلاقگرای بزرگ فرانسوی- میبایست Rochefoucauld باشد، همیشه هماوست-، میگفت که مرد تا هفدهسالگی از زنان حرف میزند و بعد باز میایستد تا دوباره در پنجاه سالگی به حرف آید. نزد نویسنده، دقیقتر بگویم نزد رماننویسی که تمام عمرش با زنان سرو کار دارد، امر متفاوت است. ملاحظه کردهاند همه که هرچه از این موضوع خوانده باشید یا خود بیست رمان نگاشته باشید، در لحظهای که با بریژیت باردو روبرو میشوید، این حس خاص را دارید که هنوز چیزی بیان نکردهاید. اوقاتی هست که نویسنده یا حتی خواننده فاضل حس میکند که نه قلم، نه ذکاوت، تجهیزات خوبی مناسب معامله با دختری زیبا نیستند. باید کار دیگری کرد. این یعنی شعر ناب. (در روزگار ما میگویند سکس.) نمیدانم آیا خواننده انگلیسی زبان آگاه است: سکس در فرانسه وجود ندارد. ما همه جور چیزی آنجا داریم: عشق، اروتیسم، حتی پورنوگرافی، اما سکس نداریم. در زبان فرانسه، واژهاش به معنای gender وجود دارد، یعنی جنس و ما آن را به معنای وسیع خود بکار میبریم، تا تشخیص دهیم، مثلا جنس ژنرال دوگل را از الیزابت تایلور. در حقیقت ما واژهای برای آن نداریم. در این روزها تخریب چیزها جریانی بس عجیب را طی میکند. پیش از این قصیده، شعر، شعر غنایی بود، حالا سکس است. حالا از این بدتر هم میشود. زن، غرور و گوهر تمدن ما دیگر وجود ندارد: به انسان تبدیل شده است. مایه آزردگیست. من نمیدانم چه کسی باعث این تغییر و تحول شد، و خود را همانقدر دمکرات میدانم که هرکسی، اما افسوس گذشته بندگی مذکرانه را میخورم. قبلا در زندگی هدفی داشتیم، تحقق رویایی، الهامی. میدانستیم که سحر و جادو وجود دارد، و چهار عنصر ارسطو- نور، آتش و آب و هوا- آمیخته به مخلوقی زنده میتواند شما را بواقع بسوزاند، غرق کند، پشتیبانیتان کند، شیداتان کند و دیدگان را آکنده سازد. بالاتراز شیمی، فیزیولوژی، روانشناسی، پدیدارشناسی، بیشتر از واقعیت بود. چه اهمیتی داشت که از آن رنج میبردیم یا سعادتی میچشیدیم: هرگزآنقدر وقیح نبودیم که درخاطر کسی بدمیم که ستمکارش، الههاش، شاهزادهاش، تنها یک انسان است، مثل ما. عیش برهم زن، از اینجا گذشته است، فروید، میان بقیه. در حقیقت، عیش برهم زن خودش را همهجا جا میکند، در لباسهای گوناگون میچرخد و نامهایی بر خود میگذارد. به خود رئالیسم نام میدهد، رئالیسم آن هم از نوع Stanislavski، بدون تفنن . میان مارکس و فروید، دید قدیمی رمانتیک ما به زن و احساس، بیاعتبار شده، آنقدر که عیش برهم زن، به یگانه صاحب برهوت معنوی ما مبدل گشته و این خلاء در اندازهای از روانپریشی و روانرنجوری و اعتیاد به الکل، به چنان اوجی رسیده است، که جهان تا به حال به خود ندیده بوده. ملاحظه میکنید که عیش برهم زن بدون متوسل شدن به منابع رضایت مورد عنایتاش: بمب هیدروژن، به هدف خود رسیده است. یک نسل تمام از بین رفته است، بدون تخریب اتمی، احتیاجی حتی به تشعشع نداشتیم تا هیولایی بسازیم، روشنفکران کوچک کارکشته overkill، خود از عهده این کار برآمدند. overkill اخلاقی و معنوی همینجاست، و حتی نمیتوان تقصیر را به گردن روسها انداخت. و اینها همه با قلم یا کلمه میسر گشته، بی آنکه فن کشتار جمعی نظامی را به مدد طلبیم. با ابزار و امکانات نمونه میسر گشته است، به نام صداقت و رئالیسم، به دست نویسندگان، روانشناسان، روشنفکرانی بسیار خوشنیت و شایسته، به نام ترقی و عقل، آزمایش سرد و بیرحمانه. چهل سال است که تکیهکلام روشنفکرآبدیده شده است بیخود. مصیبت این است که از این زاویه بزودی خود زندگی است که بیخود جلوه میکند و اعتیاد و سکس و حتی خودکشی تنها راه مقابله با آن به نظر خواهد آمد. این روش فیلسوفانهای که برای خراب کردن چهره خود، بینیمان را میبریم شاید صداقت روشنفکرانه باشد، دراین صورت به جهنم صداقت روشنفکرانه! به خیالم هم خطور نمیکرد که برای اعتراض وهشدار لحنم را تند کنم، اگر پای چیزی با اهمیتتر از خود زندگی در میان نبود. حداقل تا آنجا که به من مربوط میشود. مسلم است که از زن حرف میزنم، فکر کردید از چه میگویم؟ عجیب است زمانی که همه اشکال خلاقیت هنری- ادبیات، نقاشی، سینما- شکوفا میشوند، بزرگترین واسطه عالم غیب، زن، به تمامی از صحنه خیالات راندهشده و به یک جور واقعیت تنفرانگیز خلاصه شدهاست. در کشوری کافر مثل روسیه شوروی امری عادیست، اما در دنیای غربی ما چگونه چیزی اتفاق افتادهاست؟ بدون شک زنان خود تا حدی مقصرند، هنگامی که خود را در مخربترین نبردها افکندند، مبارزه برای همان حقوق و جایگاه که مردان. یکی از جنبههای غریب تاریخ اجتماعی مدرن این است که این مردان نیستند که خیانتکارانه برابری را به زنان تحمیل کردند، خود زنان هستند. با حق رأی شروع شد، سالهای سال جنگیدند تا شأن الههبودن را ترک کنند و تا سطح بردگان سابق خود نزول کنند. هیچ مرد متمدنی هرگز زنی را برابر خود به حساب نیاوردهاست، و من اطمینان دارم هر آمریکایی با شهامت با من همرأی است وقتی با اقتدار اعلام میدارم که این ترازکردن، قاعده زن مساوی مرد، ابزارشناخته شده کمونیسم مادهگرا و سوسیالیسم خزنده است، که آرام آرام به ارزشهای تمدن غربیمان سرایت کرده. استدعا دارم، اشتباه نکنید، ربطی به این ندارد که چه کسی صبحانه مرا به بسترم میآورد و چه کسی لباسها را میشوید. طبیعیست که زن من است که باید صبحانهام را آماده کند و لباسم را بشوید. اوست، طبیعتا که باید کارهای خانه را انجام دهد، بچهها را تروخشک کند، به من در امرار معاش کمک کند و خواستهایم را برآورده سازد. و شب وقتی به خانه آمدم، گنجینه سحر و افسونش را بکار گیرد. درست همینجاست، آن فوقالعاده موهبت آسمانی، فرای انسانی. نباید مشکلات شخصی داشته باشد و مرا درمانده کند. اگر زن من شروع کند به مسئلهداشتن، از چشم من دوباره به زمین میافتد. و یک بار دیگر به ما تبدیل خواهد شد، مخلوق زنده کوچک بیمقدار، مثل من، چه لطفی دارد؟ زندگی همینطور به اندازه کافی دشوار هست، بی آنکه این وجود تقریبا فرا طبیعی، یکباره انسان شود. مسلما یکی از خطرات ازدواج همین است. شما باHélène de troie وصلت کردهاید، با افرودیت، ژولیت - تجسم اسرارآمیز و رویایی زیبایی و تفنن، و همه اینها به خاطر اینکه درست وسط شب شما را از خواب بیدار کند. چرا؟ چون زکام شده است. بله تقصیر خود زنهاست. با سی قرن افسانه و شعر پشت سرشان، حالا خودشان را کوچک میکنند تا با ما برابر شوند. یاد Torne Smith میافتم، مؤلف تراژیک آمریکایی. در داستان جاودانه خود، زنی در آغوش شوهرش به خواب میرود و با اسبی در بستر بیدار میشود: به وسیله یک جور سهو فن، شوهر به اسب استحاله پیدا کرده است. امری که اغلب برای زوجها اتفاق میافتد، با الههای وصلت میکنید، و ناگهان خود را با آدمیزاد روبرو میبینید. از همکارانم خواهش میکنم که به کمک ایمان چندصدساله به برتربودن زنان بیایند. میگویم در سر جای خود بنشانیدشان، نمیدانند چه چیز برایشان خوب است. در موحشترین دامها میافتند، دام دمکراسی. همه اینها جز تبلیغات نیست. به آنها بگوییم، هنوز همان هستند که بودهاند، مخلوقاتی شاعرانه، نیمی واقعی- نیمی خیالی، که به خواهش سوزان جانهای ما جواب میگویند، که نمیتوانند فرود آیند مگر آنی، برای تدارک غذایی و شستن لباسی و اداکردن سهمشان در بودجه خانواده. میشود از اینکه زنان نمیتوانند هم الهه باشند و هم پشتیبان خانواده، دفاع کرد، اما این همان منطق مذکرانهای است که آن جنس باید حذر کند، این نوع دیدن فقط از برتربودن محرومش میکند. خواستن، توانستن است. امیدوارم کسی مرا متهم نکند که برای خوشآیند خوانندگان زنم مینویسم. من مردی متآهل هستم و کسی نمیتواند مرا به طرفداری از زنها متهم کند. اما از جایگاه نویسنده، از جنس دیگر، برتر، خواهش میکنم، که به آسانی شأن افسانهای، پرشور و والای آرمان گرا را که مدتها اشغال کرده، بخاطرستاندن چند نقلو نبات بیمقدار ماتریالیستی از ما، با تقربی ناگهانی به این زندگی خالی از لطف و خشن و رفابتی، ترک نکند. از رقابت حذر کند، مرد ها باید هر چه در توانشان هست در جهت برآوردن نیازهای آنان خرج کنند. زنان براستی آرزو میکنند کیفیت غنایی خود، مقام پرشور مخلوق رویایی و نقش زیبایی را که در فرهنگ ما ایفا کردهاند به خاطر صندلی ریاست رها کنند؟ میخواهند سرزمین افسانهای اسطوره را آنگونه که شکسپیر میگوید:« آنجا که تمام زیبایی مأوی میکند» با تجارت معامله کنند؟ این فریاد خطر است، فریاد قلب مردیست که هنوز از دیدن زنی که در سرمای یخبندان زمستان روس، برف پارو میکرد، تسکین نیافتهاست و عمیقا متقاعد است که اگر اجازه دهید زنان امروز برف پارو کنند، فردا زمام امور را به دست خواهند گرفت. هرگز شاید خطری چنین بزرگ زن را تهدید نکرده بوده است. چون یک جوانمرد، شاعر، شیدای زیبایی و کمال مطلوب، استدعا میکنم به سطح ما نزول نکنید. از آن جهت نیست که ما از رقابت میترسیم یا از یک چنینچیزی وحشت داریم. از این جهت است که اینهمه دوستشان داریم. همانجور که فضانورد کوچک روس به ما نشان داد، زشتیهای برابری جنسی در روسیه شوروی آشکار است، و اگر این برای کمونیستها خوب است، چگونه میتواند برای ما خوب باشد؟ میتوانند به من مظنون شوند که خطر کمونیسم، فروریختن هزاران سال فرهنگو شعر را علم میکنم به نیت مضطرب کردنشان تا سر جای خود بنشینند. تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که زن-الهه با چنین نگاهی به زندگی خشن و مبتذل، نمیتواند که خوار نشود. لازم نیست برای فتحکردن اینهمه خودش را کوچک کند. فکر نمیکنم که هلن دو تروآ میتوانست. قلبم میشکافد وقتی میبینم که زنان وارد تجارت میشوند، رقابت میکنند وقتی میتوانند سلطنت کنند. از آنجا که نباید سر در میآورند، قلمرو شعر را ترک میکنند، ناگهان به خود مادیت میبخشند. و از آن بدتر مادیگرایانه به سوی شغلهای خلبانی، ریاست و مهندسی و مکتشف هجوم میآورند. تنها یک چیز آرزو دارم: دفاع سنت زنان. من خود قبول دارم که زمانی که عرب بر خرش سوار میشد و زنش با گامهای کوچک، تندتند پشت سرش میآمد، به سر رسیده. در حقیقت عربها خود آن را در جریان آخرین جنگ کنار گذاشتند. در الجزایر، در منطقه نظامی، یک افسر آمریکایی یک روز عربی را که با خر و زنش پیشاپیش با گامهای کوچک و تندتند میرفته، مشاهده میکند، از این نمونه پیشرفت و آمریکایی شدن شمال آفریقا حیرتزده میشود و میخواهد بداند چطور مرد اجازه داده زنش پیشاپیشش راه برود. عرب تعجب میکند. جواب میدهد:«میدان مین». اغلب به این داستان بسیار معروف اندیشیدهام، و به این سبب است که هیچ خوش ندارم زنان مکتشف شوند. شاید ما مردان را باید سرزنش کرد. شاید قربانی تحلیلرفتن تخیلمان هستیم. گمان میکنم که بشود با زنی زندگی کرد، آزادش گذاشت با شما کار کند، یا حتی برای خود، بیآنکه در او مخلوقی از خونو گوشت ببینیم یا متوجه آن نشویم، تقریبا. مردی را میشناختم که با یک زن چهل سال وصلت کرده بود، بدون آنکه که هرگز متوجه انسان بودن او بشود. زن میتواند پیرهن شما را بشوید، خانهتان را جمعو جور کند، به بچههایتان برسد و غذایتان را آماده کند، آرشیوتان را با دقتی بسیار نگاهداری کند، میتواند حتی در بیرون کار کند، به شما در پرداخت مالیات کمک کند، سهمش را بپردازد همانوقت که دورتان میگردد، بیآنکه شما ازجستجوی کمال مطلوب در او باز ایستید. بله هر چقدر بیشتر فکر میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که زنان تنها بخشی در این سقوط مسئولند. مردان مثل همیشه خطاکارند. همه اینها ما را یک بار دیگر به فقدان کمال مطلوب خواهی میکشاند. آنچه نمیتوانم درک کنم، این است که چرا نمیتوانید به زنان خود اجازه دهید که سخت کار کنند و به خانهداری برسند، همزمان که به آنان ضمانت میدهید، در قلب و روح شما الهه، بانو، شاهزاده، مخلوق فرشتهگون و اثیری که خنیاگران و شاعران گذشته زیباییاش را سراییدهاند، بماند. به گمانم هنوز قادر به آن هستیم. به نظرم حتی سیاستیست عالی. منظورم این نیست که آنان را از پارکتسایی و کوچهشوری و کار در کارخانه باز دارم، اگر اینها سعادتمندشان میگرداند. ضد پیشرفت نیستم، به هیچ عنوان، اگر خوش دارند به خر حمال تبدیل شوند، خوب باشد، به شرط آنکه که زیبا بمانند، رمانتیک، اسرارآمیز، لذایذی نیمه تخیلی، به محض به خانه آمدن یا وقتی برای شام بیرونشان میبریم. در زندگی مدرن، شاید اعتراض کنید، تقریبا غیر ممکن است. آه بله، ملاحظه میکنید، این است آنچه زنان را متفاوت میکند.
۲۳ مهر ۱۴۰۱
فروغی زنانه
رومن گاری خوانی
ترجمه نیشابور
این درست است که من علاقه زیادی به مسیح دارم. برای اولین بار در تاریخ غرب فروغی زنانه آمد که جهان را روشن کند، اما در میان پنجههای مردان افتاد و شد جنگهای صلیبی و نابودی کافران . شد ایمان آوردن به زور شمشیر. مسیحیت زنانهگیست، ترحم، نرمی، بخشش، عطافت، مادری، احترام ضعیفان. مسیح، یعنی ناتوانی. به تو گفته بودم که من یک چیزهایی از سگی دارم. اگر به مسیح بر خورده بودم، همانوقت دمم را تکان داده بودم. برای من یعنی انسانیت و نه آن بالا. انسان و نه الهی. اما نگاه کن در دستان این نرینهها چه شد. رنسانس از او جامهدوزی اعلا و هنر سنتسولپیس لباس حاضرو آماده درست کرد. و بورژوازی پوشش عورت. یک انسان بود. من هیشه دلم میخواسته دستش را بفشارم. معلوم است که دیگر به او برنمیخوریم چرا که ازدیاد جمعیت او را قایم میکند، اما او همینجا یک جایی دارد دق میکند. مسیحهایی هستند که گم میشوند، باورم کن. در سال اول دوران ما، پرتوی از مهربانی مادرانه به سوی ما بلند شد، جوانهای از تمدن، اما تا زنانگی خفه میشود، سرکوب میشود، به سخره گرفته میشود، تمدنی نخواهد بود. کلیسا مسیحیت را باخت. مسیحیت برادری را. مسیحیت برادری در راه اهداف پرسرو صدا استثمار کرد. مادهگرایی تنها برای تدارک خاتمهدادن به مادهگرایی معتبر بود. خود به هدف تبدیل شد، آنچنان که تمدن فقط با یک مسئله روبروست: مسئله مواد خام.
۲۲ مهر ۱۴۰۱
خداحافظ گاری کوپر
بدون تسلیم شدن در مقابل بدبینی بیجا، میبایست حداقل تصدیق کرد که تمدن، تلاش آدمیست تا واقعیت را مهار و خود تسلطش را اعمال کند. به هیچ شکلی، بدون سرکوب و منع، نمیتوان فرد را متمدن کرد و بگذارید که بگویم: تنها چیزی که برایم اهمیت دارد، تمدن نیست، خوشبختیست. هر کس که با نسل جوان بیست ساله امروز در تماس است، نمیتواند به این نتیجه نرسد که سهمی عظیم از زیبایی زندگی دیگر میسرشان نیست و با افسونزدایی ازاحساس، رمانتیسم، کذب، وطنپرستی، قلب، اسطوره، مادر، پدر، عشق، انسانیت، خدا، پاکی و تقریبا هر نوع ارزش حاکم، تنها اشتیاقی که برایشان مانده، نیرواناست، یعنی خودکشی ترسوها.
مسلما غیرممکن است که آنها را از آن ملامت کرد. این ناکجاآباد معنوی تأثیر قرنها باورهای خودکامه است. دشوار است که در تنها یک مقاله تمام نفرت، کینه و درماندگیم را وقتی چند تن از این جوانان بیستو چند ساله، کاملا گیج و وامانده و سرگشته با زبان گنگ فرویدی به دیدنم میآیند، با واژهنامه سیصد واژهای و یک هجایی، بیان کنم.
بمب هیدروژن و تبعیض نژادی، تنها زمین سفتیست هنوز زیر پایشان، به این معنی که فقط مخالفت با این مهابت نوعی عینیت و انسجام به ایشان میدهد. به آنها خیلی دلبستهام تا آنجا که کتابی نوشتهام- خداحافظ گاری کوپر- از شهسوار سردر گمی در تهی مطلق. لنی، گمگشته پیست اسکی کتاب من، که به خوبی میشناسم، نمونهای از افسونزدایی، کشتار جمعی روانشناسانه، ایدئولوژیک و اخلاقی ست.
هشیاری کامل، مرگ است و خودتخریبی.
خوشبختی، به طور وسیعی، از نادانستن سادهدلانه ساخته شده. و واقعگرایی و عقلگرایی کامل، مثلا با مقام توهمی که وان گوگ یا هر نقاش و شاعر و نویسنده بزرگی برای به انجام رساندن شاهکارش با آن دستو پنجه نرم کرده، جور در نمیآید. انطباق با واقعیت هیچ جایی برای خلق هنری باقی نمیگذارد و ضرورتش را از میان برمیدارد.
از مقاله رومن گاری به نام افسون کشتار جمعی اخلاق
ترجمه نیشابور
۲۵ مرداد ۱۴۰۱
جنگ ناخالص
پل ویریلیو
با سقوط اتحادجماهیرشوروی و پایان توازن قوا، مفهوم کلاسیک جنگ هم از بین رفت و جایش را به درگیریهای دائم محلی داد که هدفشان ایجاد رعب و وحشت در شهرهاست. دقیقاً بیست و پنج سال پیش وقتی داشتم کتاب جنگ خالص را مینوشتم، انصراف هستهای هنوز در سطحی اکیداً نظامی رعایت میشد و حکومتها انصراف متقابل را با توازن بخشیدن به رعب و وحشت احترام میگذاشتند.
بیست و پنج سال بعد، مجبور شدهاند اعتراف کنند که مسابقه تسلیحاتی در «جنگ خالص» نه تنها باعث تحلیل اتحادجماهیرشوروی و فروپاشیاش شد بلکه اندیشه «جنگهای بزرگ کلاسیک»، جنگهای کلوزویتسی۱، یعنی ادامه سیاست بهوسیلهای دیگر را هم فروپاشید.
آن انحلال، دنیای ما را مستقیماً به آغوش رعب و وحشت و عدمتعادل تروریستی و گسترش سلاحهای هستهای انداخت که افسوس، ما هر روز بیشتر از آن مطلع میشویم.
دفاع جهانی ضدموشکی امریکاییها، نوعی چتر و برقگیری۲ که بوش به همه عالم پیشنهاد داد، از دید من درجه عدمتعادل و هذیان ژئوپولیتیکی را نشان میدهد که ما قربانیاش هستیم.
پاسخ ولادیمیر پوتین به پیشنهاد امریکا فوقالعاده و شگفتانگیز بود، پاسخی که به اندازه کافی به آن نپرداختیم. جوهر حرف پوتین چه بود؟ پیشنهاد کرد که رادارهای سپرضدموشکی۳ را در روسیه و آذربایجان نصب کنند. بدین صورت بعد از «جنگهای بزرگ کلاسیک» ما خود را گرفتار جنگهای نامتقارن و ترانسپولیتیک کردیم.
عدم تقارن سیاسی
عبارت «جنگهای نامتقارن» را من بیست و پنج سال، شاید سی سال پیش به کار بردم؛ با ژان بودریارد در برلن بودیم؛ و همزمان فرضیه رفتن به سوی دوران ترانسپولیتیک را طرح کردم. حالا بالاخره به آن رسیدهایم.
گفتن اینکه جنگی نامتقارن و همزمان ترانسپولیتیک است، یعنی تأیید وجود شرایطی کاملاً نامتعادل میان ارتش ملی، ارتش بینالملی، ارتش جنگ جهانی و انواع گروههای کوچک از باندهای کوچه و محله تا شبهنظامیان که به جنگهای نامتقارن دست میزنند.
میان اضمحلال حکومتها در افریقا و اضمحلال در حال وقوع در امریکای جنوبی؛ کلمبیا برای مثال؛ که هیچ ارتش ملی نمیتواند کاری علیه باندها، مافیای محلی، شبهنظامیان و چریکهای حزب راه روشن پیش ببرد، گرایش به موازیسازی۴ هست.
از دید من نکته اینجاست: دیگر نمیتوانیم از جنگ خالص حرف بزنیم و در باره آن بحث کنیم چرا که جوهر مفهوم جنگ تغییر کرده است. دیگر جنگ خالصی وجود ندارد مگر جنگهایی و ناخالص که از درخواست و اقتضایی متفاوت و ساختاری متفاوت، ناشی از انصراف نظامی زاده میشوند.
پدیدههایی مثل پاترویُت اکت و گوانتانامو که از همین جهش الگوواره در جوهر انصراف ناشی میشوند، بیست، بیست و پنج سال پیش غیرقابل تصور بودند.
عدمتعادلی را که ظهور تروریسم جدید به ما تحمیل میکند نباید دست کم گرفت. در عصر جنگ ناخالص میخواهیم با تلاش به بازگرداندن نظام به نقطه توازن، مقاومت کنیم، اما با استمرار گسترش سلاحهای هستهایِ «دشمننامتقارن» دیگر امکانش را نداریم. ما با تهدید عظیمی روبروییم که بر هر دمکراسی سنگینی میکند. نه تنها بر نظامهای شرق و جنوب و شمال بلکه حتی اروپا و امریکا، کشورهایی که به صورت دمکراتیک حفظ شدهاند.
پاترویُت اکت نشانه ملموستری است، نشانههای دیگری هم هست. به بعضی قوانین ضدمهاجری فکر کنیم که خطر تصویبش در اروپا ممکن است و در آن صورت اوضاع را نامطمئنتر خواهد کرد.
استراتژی ضدشهری
کارشناسان معتقدند که باید « نظم را دوباره برقرارکرد». اما برقراری نظم در جامعه مثل گشودن پنجرهای به روی هرج و مرج، تهدیدی است مطلق. اعلام جنگ است به دمکراسی.
در این زمینه ملاحظه میکنیم که با علامتهای هذیان واقعی روبروییم. به نظر میآید استراتژی نظامی به مرکز شهرها منتقل شده است. میتوان از ادامه استراتژی ضدشهری که در زمان جنگ دوم جهانی با بمبباران گارنیکا، اورادور، درسدن، برلن، هیروشیما، ناگاساکی ابداع شد، سخن گفت. استراتژی ضدشهر ابتکار جنگ دوم بود. جنگی که در عین حال تعادل در رعب و وحشت را با خود به همراه آورد. کلاهکهای هستهای را به خاطر بیاوریم که در شرق و غرب به سوی شهرها نشانه رفته بود. امروز ما شاهد انتقال این استراتژی هستیم. ما از تعادل و توازن رعب و وحشت به تمرکز هیپرتروریسم رسیدهایم.
دادهای قابل توجه است، چرا که هیپرتروریسم تنها یک میدان جنگ دارد که همان شهر است. از خود بپرسیم به چهخاطر؟ گمان میکنم بهخاطر اینکه دقیقاً در شهرهای مدرن است که بیشترین جمعیت متمرکز است و با کمترین سلاح میتوان بیشترین فاجعه ممکن، حداکثر نتیجه را گرفت.
با هر سلاحی میتوان به این نتیجه رسید. نیازی به پانزر نیست. هیچ نیازی به ناوهواپیمابر، زیردریایی سنگین و غیره نیست.
ما میتوانیم بپذیریم که جنگ نامتقارن حالا دیگر بهمعنی عدمتعادل تروریستی است که صحنه تآتر عملیات بیرونی را کاملاً به نفع تمرکز متروپولیتن پاک میکند. شهر دقیقاً محل جنگ میشود.
ازدیاد جمعیت شهری، جنگ و تروریسم را به تعقیب ردِ ژئواستراتژی قلمرو، مستقیماً به خط جبهه میکشاند. اگر تصویری کامل از شکست ارتش کلاسیک بخواهیم، میتوانیم مورد عراق را به یاد بیاوریم و جنگ لبنان را. شکست ارتش اسراییل در لبنان فوقالعاده است. تزاهال از بزرگترین ارتشها است، مجهز، با انگیزه، یکی از ارتشهایی که حتی از سوی رسانهها حمایت میشود. علیرغم این میتوان گفت که پایش در جنگ نامتقارن علیه حزبالله در گل فروماند.
بعضی میگویند این جنگ یک «شکست» بود. عبارتی که خود نشانه است. در گذشته جنگها را یا میبردیم و یا میباختیم. امروز میشنویم که جنگهایی موفق میشوند و جنگهایی موفق نمیشوند. با این حال من میخواهم فرق میان شکست و باخت را بدانم. از نظر من این جنگ ضعف و سستی را آشکار میکند که ارتشی عادی با زرهپوش و مگابمبافکن و موشکهایش وقتی در مقابل نیرویی دستساز قرار گرفته، از خود نشان میدهد.
کاریکاتوری را به یاد میآورم در روزنامهای فرانسوی، تانکهای ارتش اسراییل را تصور کرده بود که در ویرانههای شهری در مقابل تابلویی که نقشه شهر را نشان میداد و پیکانی که میگفت: «شما اینجا ایستادهاید»، متوقف شده و فرمانده از تانک پایین آمده بود و میخواست از روی نقشه بفهمد کجا ایستاده است.
تصویر بهتر از هزار تفسیر شرایط عجیب ارتشی نیرومند را نشان میداد، ارتشی که در دورانی دیگر قادر بود فاتح «جنگ شش روزه » باشد. اما جنگ شش روزه، جنگی از نوع کلاسیک بود. در سال ۱۹۶۷ ما هنوز در اوج منطق و محاسبات ژئوپولیتیک بودیم. ژئوپولیتیکی که در میدان نبرد بازی میشد، در وردن، به دور استالینگراد، در سواحل نورماندی، امروز به میدان شهرها نقلمکان کرده و انحطاط ژئوپولیتیک به نفع آنچه که من؛ چون به شهر مربوط است؛ پیشنهاد میکنم متروپولیتیک بنامیمش، میدان خالی کرده است.
تهدیدهای ناروشن
بعد از بحران ژئوپولیتیکی و تأیید اجتنابناپذیر متروپولیتیک تروریستی، زمان ژئوپولیتیک هم به سر آمد. پاسخ پوتین به بوش را باید در این پیش زمینه خواند:«موشک و رادارهاتان را در خانه من نصب کنید». پاسخی که از سستی رقیب پرده بر میدارد. چیزی پشت شوخی نهفته بود، پشت طنزش واقعیتی پنهان شده بود. میپرسیم در برابر چه کسی باید از خود دفاع کنیم. نصب موشک در مرزها همانطور که بوش پیشنهاد میداد، یعنی تهدید کردن منطقهای، حتی اگر منطقهای دیگر را هدف گرفتهایم. حتی اگر مقصود ایران یا کره است. حتی اگر کشوری تهدیدکننده وجود ندارد. باید دریافت که حکومتها دیگر در جنگ نیستند، تهدید واقعی، قلمروزدایی، یا یهتر است بگوییم نامتمرکز شده است.
شکست ارتش اسراییل در برابر حزبالله، شکستی که اشتباه فاحش نیروهای نظامی را برملا میکند، اشتباه بر سر خصومتِ دشمنی تازه است.
ما شاهد انقلابی بزرگ هستیم که مفهوم جنگ کلاسیک کلوزویتسی را در بر میگرفت. تصوری که منطقش در «جنگ خالص» بود، جنگی ثابت علیه تهدید آخر زمان و بلای هستهای.
امروز همه اینها پایان یافته و بیآنکه متوجه شده باشیم، خود را در دام آنچه فیزیکدانها اصل نامعین مینامند مییابیم. پاهایمان بر زمینی نااستوار قرار گرفته، لرزان، بهخاطر جهانیسازی اقتصادی و جنگهای جهانیِ اگرچه «محلی». این تضاد آشکار از آنجا معین شده است که انبساط میدان و جبهه دیگر در برابر آنیبودن تهدید به حساب نمیآیند.
جنگ ناخالص
وقتی موفق میشویم که ماشین هستهای را مستقیماً در متروپولیتیک نیویورک، پاریس، لندن کار بگذاریم، باید قبول کنیم که ما دیگر در منطق کلی۵ نیستیم و در منطق موضعی۶ قرار گرفتهایم. هدف شهر است، شهری هر چقدر بزرگتر، با مصیبتی حداکثر.
جنگ ناخالص از جهانیگرایی در معنای تغییر مقیاس ناشی میشود. جهانیگرایی همه چیز را به کوچکترین مخرج مشترک ممکن تبدیل میکند: به این ترتیب است که حتی یک فرد میتواند معادل جنگی تمام باشد؛ وقتی میگویم یک فرد میتواند دو، سه و ده نفر باشند.
وقتی به برجهای دوقلو فکر میکنیم، یازده مرد، دوهزاروهشتصد نفر را قربانی کردند، همانقدر که در پرل هاربر. چقدر این رابطه هزینه و بازدهی شگفتآور است. یگانهای بزرگ، ناوهواپیمابر «آیزنهاور» به انتظار باختی میمانند که نبرد اردوگاهی علیه اردوگاهی دیگر تعیین نکرده. انحلال همان اردوگاهی تعیین کرده که جنگ «سیاسی» را تغذیه میکرد.
چیزی که بر سر آن میجنگیدند، قلمرو یا حکومتی نامحدود بود که با دفاع به دور مرزهای خود پاسخ داده میشد. اکنون ما در یک آشفتگی بابلی۷ میان جنگ داخلیِ به وحشتآمیخته؛ که حتی اگر پانتاگون را هدف بگیرد، مردم عادی را میکشد و نه چندان نظامیان را؛ و جنگ بینالمللی هستیم. اما هنوز مضمون ناروشن است. آنقدر که وقتی بعد از واقعه یازدهسپتامبر با بودریارد حرف میزدم، میگفتم: «بیایید، این هم اولین جنگ داخلی بینالمملی». تا آن روز، جنگهای داخلی ملی بودند، اما این نخستین جنگ داخلی جهانی بود. هنوز امکانش هست که دکمهای را بفشاری و موشکها را پرتاب کنی، کره میتواند، ایران، دیگران میتوانند، اما واقعیت این است که با انتقال استراتژی و ادغام جنگ داخلی هیپرتروریستی و جنگ بینالمللی دیگر مجال تمیز و تشخیص نمانده است. چیزهایی باقیمانده اما قفل چهارچوب در هم شکسته است.
تعادلی دیگر برقرار نیست. تنها هرجومرج را تحویل گرفتهایم. با بحران ایالت متحده امریکا، زیر سوآل رفتن توسعه اروپا، پیمان تجارت آزاد امریکای شمالی، مولتیناسیونالها، جنگهایی که تنها مرتبط به قلمرو باشد دیگر وجود نخواهد داشت.
ما در برابر سؤالی پر اهمیت و اساسی ایستادهایم، سوآلی سیاسی که در عین حال فراسیاسی است. درست در زمانی که علامت سوآل سایهاش را از روی تاریخ کم میکند، هستی ما به آن وابسته است.
پینوشتها
۱ Carl von Clausewitz
۲ para-tonnerre
۳ bouclier global
۴ parallélisme
۵ total
۶ local
۷ confusion babélienne
مطلب را پل ویریلیو برای تجدیدچاپ کتاب جنگ خالص در ایتالیا نوشته است.
۱۱ مرداد ۱۴۰۱
سریالها
دوست تأویلگرم معتقد است که تأثرات ما از دیدن سریالها واقعیست. اینجا، اینجاییان از دیدن لفتاورز اشک ریختند. مرد و زن. من اما چیز دیگری برای گفتن دارم. نه غم و شادی، کار دیگری که سریالها با ما میکنند.
شدهاست و کم هم نشده است که بازیگری در میان سریال عزم رفتن کرده است. نه بازیگر دست سوم یا دوم، بازیگر دست اول که همه باربازی بر دوش اوست، میدان بازی اوست. زمین از آن اوست. زمین اوست. و چه قصهای جذاب تر از قصه عشق. عاشق دست اول. بر زمینی بکر. همین بکارت است که خوش است. اول بازی. اول بازی عشق. اول آشنایی. آنجا که نهال هنوز ریشه ندوانده. ما اول داستانیم. ما هم بکر. در بکارت نه غمی هست و نه شادیای. آمادگی هست و پذیرایی. دانه منتظر است. منتظر باران. غم و شادی بعد میآید. بعد آشنایی. آشنایی دام است. میتوان چنین تعبیرش کرد. بازیگر دست اول به دام میافتد. به دام قصه. قصه دام است. غم و شادی از راه میرسند. بازی آغاز میگردد. قصه میآغازد. بدون غم و شادی قصهای نیست. بی غصه قصهای نیست. بکارت قصه نیست.
ما هم قصهای دیگر را آغاز میکنیم. عشق پا میگیرد. دانه سر میزند. خاک میپذیرد. ریشه میدود.
سریال فصل اولش را به پایان میبرد. فصل دوم و سوم از راه میرسند. عشق وصلت میخواهد. اگر در قرون سابق باشید به بوسهای ختم میشود تا وصلت حاصل شود. نمیدانم به نظر میرسد که وصلت عشق را به پایان میرساند. بازیگر دست اول تا وصلت پیش میرود. و بعد، نمیدانم گناه کیست، بازیگر یا کارگردان یا قصهنویس. ما حالا دیگر دل بستهایم. اما بازیگر دست اول دل کنده است، میخواهد برود. و در قصه رفتن را چگونه نشان دهیم؟ نبودن را چگونه؟ او را به بیرون میفرستیم. دورش میکنیم. ما هم که حالا آشنای سریالها شدهایم شک میکنیم. نکند قصه قهرمان ما را بمیراند. بازیگر تنها میخواهد برود. از سریال برود. مثل ما که گاهی میخواهیم برویم از زندگیمان برویم، اما از دنیا میرویم. بازیگر اما از قصهی ماست که میرود. قصه حالا دیگر از آن ماست. ما واردش شدهایم و قصه وارد ما شده است. بکارت آشنایی از میان رفته و غم و شادی آمده است. تأثرات ما واقعیست دوست تأویلگرم میگوید.
گاهی خطا و گناهی دامن بازیگر را میگیرد. زندگی خصوصی او عمومی شده گرفتارش میکند. او به بیرون فرستاده میشود. ناگهان قصه قطع میشود. یا وقفهای ایجاد میشود. زندگی خصوصی بازیگر وارد قصه میشود. خطای او اجازه حضور در قصه را نمیدهد. بازیگر رمان هیچ خطایی مرتکب نمیشود. یا بدی و خوبیاش هیچ جای دیگری، محل دیگری برای بروز ندارد. جا و محل او رمان است. همانجا محاکمه میشود. همانجا مجازات میشود. همانجا مکافات میبیند. او به قصه تعلق دارد.
من گاهی به عقب باز میگردم. به روزهایی از قصه که بازیگر میداند که میخواهد برود و بازیگران دیگر هم میدانند که میخواهد برود. حالا ما در خانه با اکرانهای کوچکمان و معمولا به تنهایی در غربت یا عزلتمان سریال میبینیم. میتوانیم به فصول اولین بازگردیم به آشنایی. به زمین خالی هنوز. به دانه منتظر. میتوانیم از آخر آغاز کنیم. میتوانیم ادامه ندهیم. بسیاری از جمله من با رفتن بازیگر دست اول، عاشق یا معشوق قصه سریال را رها میکنند. به نظرشان میرسد که قصه نمیتواند ادامه پیدا کند. تأثرات ما واقعیست. ما در این سوی قصه و بازیگر و کارگردان و قصهنویس در آن سویند. من گاهی به عقب بازمیگردم تا اثری را در بازیگر قبل از رفتنش، قبل از مردنش، قبل از کشتنش مشاهده کنم. آیا چیزی نشانهای اثری در رخسار یا بازی بازیگر که حوصلهاش سر رفته و میخواهد برود و همه را هم در جریان تمایلش گذاشته و همه خبر دارند جز مای این سوی قصه دیده میشود یا نه. تأثرات آنها واقعی نیست. آنها به بازی ادامه میدهند ما اما بازی نمیکنیم.
قصه نه از آن قصهگو از آن قصهشنوست.
اگر رماننویس یا قصهنویس صاحب و خداوند قصهاش است کسی صاحب و خداوند سریال نیست. بازیگر سریال تصویرش را به قصه قرض میدهد. خداوند قصه، رماننگار بازیگر را خیال میکند. به او تصویر، ریخت میدهد، ریختهگری میکند. او را میریزد. طرحاش را. او را نقش میکند. نقش او را نقش میکند. اگر قصه طلب کند او را میمیراند. صاحب قصه، قصه است. قصه قصه میگوید. در سریال اما بازیگر است که طلب میکند. تصویری که قرض داده را باز میستاند و با آن قصه را. در رمان بازیگر هیچ نقش دیگری در هیچکجای دیگر، بر هیچ زمینی بازی نمیکند. در سریال، بازیگر در بازیهای دیگری شرکت میجوید، نقشهای دیگری بازی میکند. و خاصه نقش خودش را. همسر دارد. خانه و زندگی دارد. از همه مهمتر سلبریته است. تصاویرش را بی وقفه در شبکههای مجازی پخش میکند. تصاویری که قصه سازند و با حقیقت نقشهای او و خاصه با نقش او در سریال ما موافق نیستند. بازیگر زندگی خصوصی دارد. زندگی خصوصیای که عمومی میشود. بازیگر رمان زندگی خصوصی ندارد. چراکه تنها یک زندگی دارد. قصه زندگی اوست. زندگی او قصه است. در دام قصه است. نمیتواند عزم رفتن کند. خداوند قصه میتواندعزم به عزیمت او کند. اگر قصه بخواهد. خداوند قصه همان قصه است.
قصه ما زندگی ماست. زندگی قصه ماست.
هرچقدر هم که خداوند قصه بازیگر را نقش کند با خطوط ریز و خطوط درشت چنان که ما باور کنیم که او را میشناسیم یا در خیابان به جایش خواهیم آورد، ما در هیچ جای دیگری جز در رمان او را ملاقات نخواهیم کرد. نمیتواند از آن بیرون بیاید. ما از رمان بیرون میرویم. او در رمان میماند. همانجا میمیرد یا به جاودانگیاش ادامه میدهد.
گاهی هم بازیگر میمیرد. در زندگی خصوصی و عمومیاش میمیرد. و مرگ حق است. بازی به آخر میرسد. باطل میشود.
از بازیگر رمان میتوان بینهایت تصویر خیال کرد. تصویر بازیگر سریال در خیال را میبندد. او خطوط چهرهاش را در ما حک میکند. ما به خطوط چهرهاش دل میبندیم. اتفاقی میان ما و این خطوط. نقاش هیچکاره است. درست است که این خطوط در حرکتند و با حرکتشان اتفاق میافتد. اتفاق ما و این خطوط. جمال خطوط. اما ما رماننگار نیستیم. تاب و توان تعریف جمال بازیگر را نداریم. او یک صورت بیشتر ندارد. و ما نمیتوانیم طرح این صورت را برای دیگری که او را ندیده است بریزیم. کار کار رماننگار است. اوست که بازیگر را دیده است و حالا برای مایی که او را ندیدهایم نقل میکند. و از نقل او بیشمار تصویر به دست میآید. به تعداد هر شنونده یا خواننده رمان.
هر بیننده سریال باید که رمانش را بنویسد.
از بازیگر نقش باقی میماند. از ما هم.
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۱
نئولیبرالیسم چیست؟ قسمت دوم
نئولیبرالیسم چیست؟ قسمت اول
باربارا استیگلر معتقد است که تا سال ۲۰۰۴ در فرانسه و انتشار درسهای سال ۱۹۷۰میشل فوکو در کالج دو فرانس آنچه که براستی در نئولیبرالیسم تازه بود جدی گرفته نمیشد. تا این تاریخ گاهی با اقتصاد نئو-کلاسیک و گاهی با کاپیتالیسم مالی و بیقاعده و گاهی با الترالیبرالیسم که خواهان حکومتی مختصر و خصوصیسازی همه خدمات عمومی بود، اشتباه گرفته میشد. این میشل فوکو بود که نقطه جدایی لیبرالیسم کلاسیک با لیبرالیسم جدید را، ورود و هجوم حکومت در تمام حوزههای جامعه دانست.
در صورتی که لیبرالهای قرن هجدهم و الترالیبرالهای پایان قرن بیستو یکم فرضیه «کار باید به دست بازار سپرده شود» را تبلیغ و تشویق میکردند لیبرالهای جدید بعد از سالهای جنگجهانی اول از طبیعتگرایی سادهلوحانه دست برداشته و دخالت مصنوعی را طلب کردند. دخالت تصنعی دولت تا بازار را دوباره بسازد.
اما با توجه نشاندادن به اردو-لیبرالیسم، گونهی آلمانی لیبرالیسم که عمیقا در ساختن اروپا به کار گرفته شده، فوکو نتیجه گرفت که نئولیبرالیسم تنها ضدطبیعتگرایی است و باعث شد که منشأ امریکایی و تکاملگرای نئولیبرالیسم را که مستقیما از نظریه داروین نشأت میگرفت نبیند. با اینکه کتابش را «بیوپولیتیک» نام نهاده بود. چنین شد که افکار فردریش هانک را که در گفتگویی با داروینیسم پرداخته شده و والتر لیپمن را که نقشی مرکزی در زایش نئولیبرالیسم داشت نادیده بگیرد. سیاستی جهتدار همچنانکه در قرن هجدهم، در جهت تحرک و جنبو جوش نوع بشر، اینبار اما با تکیه بر دادههای انقلاب داروینی.
والتر لیپمن، روزنامهنگار و دیپلمات و سیاسینویس امریکایی (۱۸۸۰-۱۹۷۴) نقش بسیار قابلتوجهای از زمان جنگ اول تا جنگ ویتنام در تاریخ سیاسی ایالات متحده امریکا بازی کرد. او بود که با اثر خود به نام شهر آزاد یا شهر خوب در ۱۹۳۷، به لیبرالیسم تازه بطن تئوریکش را عرضه کرد. خود این اثر نتیجه تأملات سیاسی طولانی در باره وضعیت تازه نوع بشر است که لیپمن در تاریخ حیات، بیسابقهاش تفسیر میکند: برای نخستین بار بشر در تاریخ تکامل خود را با محیط پیرامونش نامنطبق مییابد. یعنی ضربآهنگ تحولات زیستشناسانهاش در مقایسه با محیط پیرامون جدیدش که متأثر از انقلاب صنعتیست، انقلابی که به طور خشونتباری تحمیل شده، کند است. چگونه نوع بشر را با محیط پیرامون بیثباتش که مرتب در حال تغییر است و محیطی مانند گذشته بسته نیست منطبق کنیم در صورتی که تا به حال، از روستا تا شهر-اتا- استیتها که از جانب یونانیها تئوریزهشدهاند، محیط پیرامونش باثبات و بسته بوده؟
چگونه نیازحیاتیاش را به ثبات و حدود وبستگی ( دیوار، مرز) با این رفتو آمدها در جهانیشدن و برداشتن دیوارها آشتی دهیم؟ با چه سرعتی نوع بشر را با توقعات و تقاضاهای انقلاب صنعتی وفق دهیم؟ چه کنیم که این نیازِ به بستن و تحمیل گشودن، تودهها را به ناسیونالیسم و فاشیسم و به طور کلی تمام اشکالی که خلاف مسیر تحول و تکامل، روی به دیوارکشیدن و بستن دارند نکشاند؟
این است معضل سیاسی تازه که لیپمن را همراه با تئوریسینهای سیاسی درجه اول به خلاف جهت طبیعتگرای هربرت اسپنسر و الترالیبرالها سوق میدهد که به نظرش داروینیسم را بد فهمیدهاند. نزد اسپنسر و آنها که به غلط «داروینیست اجتماعی» نامیده میشوند که در امریکای قرن بیستم درخشیدند، قوانین تکامل- فرگشت قرار است با انتخاب برتر نوع بشر را از انقلاب صنعتی عبور دهد: در میدان سیاسی کافی است که به طبیعت مجال دهید و به گرایش طبیعی کاپیتالیسم و از هر دخالت مصنوعی حکومت حذر کنید.
برای والتر لیپمن و بسیاری از معاصرین ترقیخواهش که میخواهند با الترالیبرالها مبارزه کنند، انقلاب صنعتی، برعکس وضعیتی انطباقناپذیرو بیسابقه خلق کرده که تمام آسیبپذیریهای اجتماعی و سیاسی دوران ما را توضیح میدهد و همه گناهش به گردن همان واگذاری به طیبعت است. بنابراین باید دوباره به کنش سیاسی همچون دخالتی تصنعی و مداوم اندیشید تا بشر را با توقعات محیطش تطبیق دهد.دولت باید با کمک کارشناسان علوم اجتماعی و انسانی، بشر را رهبری کرده تا بر تأخیرش بر محیط پیرامونش غلبه کند.
والتر لیپمن در مسیر زندگی سیاسیاش با بزرگترین متفکران قرن بیستم امریکا برخورد میکند. با متفکری پراگماتیک، جان دیویی که او هم مشغول تأمل بر نتایج انقلاب داروینیست اما برای نتیجهگیریای عکس لیپمن.
در حالی که لیپمن و تمام نئولیبرالهای بعد او، قاعدهمندی جامعه به دست کارشناسان وتصنع قانون را تئوریزه میکنند، دیویی به عقل جمعی میاندیشد، حاصل جمعی ازهمه تجربهها. در حالی که نزد لیپمن و نئولیبرالها عقل جمعی خلاف روند تحولیست که به چشمش تأثرات توده و عقل بشر، خشک و عقبمانده و تطبیقناپذیر میآید.
نزد پراگماتیک، تشکل عواطف و عقل جمعی همان عضو مهارکنندهایست که کارکردش به منطق داروین نزدیکتر است.
برای یکی عقل قوهای نقشهکش، مدیرومدیریتیست که چون واقعیت تحول را نفی میکند باید کنار گذاشته شود. برای دیگری ترازویی است که قدیم و جدید را میزان میکند.
از این گفتگوی طولانی میان لیپمن و دیویی، تاریخ امریکا، بخصوص جدل بر سر دمکراسی در سالهای ۱۹۲۰ را که دوباره در سالهای ۲۰۰۰ بر سر دمکراسیِ مدیریت شده از بالا به یاری کارشناسان و دمکراسی مستقیم با شرکت مداوم شهروندان بروز کرد، نگاه داشت. اما بحث و گفتگوی لیپمن-دیویی، طریق دمکراسی را به آینده لیبرالیسم مربوط میکند. در واقع اندیشه سیاسی دیویی نخستین منتقد فلسفی نئولیبرالیسم است.
تشخیص مرض از سوی والتر لیپمن که عقل جمعی را به بیمنطقیِ تودهای که باید از بالا هدایتش کرد خلاصه میکند، ذکر رهبران را که مرتب از عقبماندن میگویند توضیح میدهد: باید بر عقبماندگیمان غلبه کنیم، خود را وفق دهیم، سرعت بگیریم، منعطف باشیم، سازگارو تطبیقپذیر و تغییرپذیر.
باربارا استیگلر مینویسد که باید به مفهوم تأخیر بیاندیشیم. آیا تأخیر به خودیخود بیمقدار است؟ نباید به تفاوت ضربآهنگها احترام گذاشت که ساختار تاریخ تکامل است. پرسش این است: آیا نئولیبرالیسم حق دارد هر سکونی را به نام حرکت از میان بردارد یا تنش و تلاش میان سکون و حرکت و همراه با آن تکثراتِ حالت و وضعیتهای تأخیر و تنش و تلاش، سازندگان زندگی نیستند؟ نباید ازنو به میدان سیاسی، به سیاست بیاندیشیم؟
حال بر ما روشن میشود که چگونه نئولیبرالیسم تمام گفتمان اصلاح و انقلاب را به تصرف خود درآورده و رقبایش را یا به واکنش به حفظ داشتهها واداشته یا به نوستالژی محکوم کرده.
۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
زندگی را قربانی ایدهها نکن
امروز ساعت سه بعدازظهر یکی گفت: زندگی را قربانی ایدهها نکن. ساعت پنج در پارک به همراهم گفتم نگاه کن. خرمی را تماشا کن. و اضافه کردم که چقدر من این واژه خرمی را دوست دارم. گفت خرمی چیست؟ داشتم به این فکر میکردم که خرمی را تعریفش کنم. ناگهان این بیت یادم آمد: خرم آنروز کزین منزل ویران بروم. گفتمش. و گفتمش که این خرم با آن خرمی تفاوت دارد.
نشستیم. بوی اقاقیا میآمد. روز تعطیل شد. همراه سوار دوچرخهاش شد و رفت. در راه دسته گلی چیدم از پرچینی. و به همسایهای که در راهپلهها نبود و نگاه پرسشکنندهای نداشت گفتم دسته گل را برای عبور از شب لازم دارم. چه کسی میداند.
سین روزها به کتابخانه میرود. شبها به دیدن دوستان چینی خود. میگوید در پاسخ نگاه پرسشگرانه من: دوستان را برای عبور از روز لازم دارم.
من و او هر دو چیزهایی برای عبور از این منزل ویران لازم داریم.
۵ اردیبهشت ۱۴۰۱
منافع طبقاتی انسانیت
توییتر فارسی عمق ندارد. میتوان گرایش فعالانش را حدس زد یا تأیید کرد اما در سطح میماند. افراط و تفریط است. گروهایی تشخیص داده میشوند، شکل میگیرند. پراکندهافرادی که در واقعیت هیچ مادیت و جنبشی ندارند. به دور دستهای، دستهها در این فضای مجازی گرد میآیند، گوش میدهند، اطلاعات کسب میکنند اما این اطلاعات در واقعیت نمینشیند. در اجتماع نقشی بازی نمیکند. تبدیل به نیرو نمیشود. چرا؟
دیروز قالیباف و پریروز غربالگری و پس پریروز موسوی و ۸۸. امیدوارم که در خارج از توییتر تأملی در باره جنبش سبز شده باشد. در توییتر اما افتادن است، از این سوی بام یا آن سوی بام. چرا در ایران شرکت در هر جنبشی- که بتوان نام جنبش بر آن نهاد بعد از مدتی تجربهای از فریب میگردد. یک روز پسران پدران را به خاطر انقلاب کردنشان سرزنش یا تحقیر میکنند. و همان پسران بعد از شرکت در رویدادی دیگر، دوم خرداد یا جنبش سبز باز فریب میخورند و نادم میشوند.
انچه من دیدم خشم یا بغضی است که بیرون میریزد و اصالت بودن را نابود میکند. وبا خود شدن را.
جنبش سبز پشتوانه نداشت. چون از آگاهی طبقاتی بیخبر بود. انقلاب هم از آگاهی یا وجدان طبقاتی بیخبر بود. و بعد از انقلاب هم نظام از این آگاهی پرهیز کرد و پرهیز داد. اما هیچ کدام بدون نبرد طبقاتی میسر نبود. همه دیگر از نقش انقلاب سفید در بروز رویداد انقلاب ۵۷ واقفند. دستور سرمایهداری تا هیچ گوشه ای از دنیا بیرون از آن- بیرون از سرمایهداری باقی نماند. نیروی کار باید به خدمت سرمایهداری در میآمد.
این مبارزه طبقاتیست که به یاری زمان افراد متشکل در یک جنبش را از هم جدا می کند. رجایی در یک گفتگو به این مبارزه طبقاتی در جنبش سبز اشاره دارد:
«او به درستی بحران پیشرو را تشخیص داده بود و میدانست با پتانسیل
عظیمِ اجتماعیِ حامی خود خواهد توانست حداقل بخشی از بحرانها را تعدیل
کند، چنانکه در دوران آقای خاتمی هم تا حدی این اتفاق افتاد. تصور من این
است که میرحسین ریشهی آن مصرفزدگی را که به آن اشاره میکنید بیش از هر
چیز در طبقهی رانتیِ حاکم میدید و اساساً همین یکی از مهمترین عللِ
مخالفتِ با او و به کار افتادن آن ماشینِ پیچیدهی سرکوب بود. خود وی نیز
در یکی از مواضعش به رابطهی میان منافعِ عظیمِ این طبقهی رانتی و انحصار و
سرکوب سیاسی اشاره کرد. بنابراین شاید بتوانیم بگوییم که در جریانِ جنبش
سبز میرحسین رهبریِ گونهای از جنگ طبقاتی را برعهده داشت که هیچکس از پیش
به آن نیندیشیده بود و مشخص شد که مساله بسیار فراتر از جابجاییهای
بوروکراتیک در مناصب رسمی است.»
«احمد توکلی، مرداد 1395: «به خاطر دارم زمان آقای هاشمی بود... در
تخصیص منابع یواش یواش مستضعفان از کانون سیاست گذاری ها فاصله می گیرند.
اساسا آنها تغییر ماهیت میدهند و اسمشان هم از مستضعف به آسیبپذیر عوض میشود؛ یعنی از کسانی که به ناحق ضعیف نگه داشته شدند و مسئولیت
توانمندکردنشان برعهده حاکمیت است، تبدیل میشوند به افرادی که در فرایند
تعدیل، استعداد پذیرش آسیب را دارند و ممکن است زیر چرخ های توسعه
کاملا آسیب را بپذیرند و له شوند و چون این احتمال هم هست که شورش کنند،
باید پلیس ضدشورش به تجهیزات پیشرفته مجهز شود.»
«ارمکی البته توضیح روشنی نمیدهد که این نظرشان بر اساس چه فرضها و دلایلی
شکل گرفته، به جای آن کمی به عقب برمیگردد و میگوید معترضان در آبان ۹۸
«برخلاف ماجرای دی ماه ۹۶ اغلب آدمهای ندار و فرودستان» بودهاند،
«بنابراین باید تکلیف خود را با آنان معلوم کنیم.» او ادامه میدهد: «در
بحثهای قبلی میگفتیم که جنبش دموکراتیک در ایران با بازیگری طبقه متوسط،
اگر به سمت طبقه پایین سوگیری کند، دیگر نمیتوان آن را جمع کرد.»
محمدحسین بادامچی: شواهد بسیاری وجود دارد که تلاش
برای از سرگیری ساختار حکمرانی رژیم پهلوی و خنثی کردن انقلاب از همان
ابتدا در جمهوری اسلامی نفوذ کرد اما با رحلت امام خمینی بود که انتقام
گیری از ملت ایران به طور جدی آغاز گردید. در این میان از مرحوم ایتالله
رفسنجانی نیز باید به عنوان نماد دگردیسی نظام یاد کرد. اشتباه است اگر کسی
ایشان را خائن و یا دارای سوء نیت تلقی کند، بلکه مسأله اینجاست که او
تنها کسی بود که به تعبیر دکتر داوری اردکانی و به حکم ضرورت، از عقلانیت
توسعهیافتگی برخوردار بود. از همین حیث و به واسطه تصور ماقبل انقلابی از
توسعه بود که در همان دوره بحث مادامالعمری ریاست جمهوری ایشان مطرح گردید
و دقیقاً به همین دلیل دوم خرداد 76 و سوم تیر 84 را باید دو واکنش اساسی
همچون 15 خرداد 42 و انقلاب اسلامی 57 دانست، در همان راستا و در واکنش به
همین پروژه. اولی توسط کارگزاران مصادره شد و به دولت فعلی انجامید و اجازه
دهید بحث درباره دومی را به فرصت دیگری موکول کنیم. عجیب اینجاست که در
این40 سال که پیرامون مسائل حکومت اسلامی و اسلامی سازی علوم انسانی
بحثهای زیادی مطرح شده درباره این دو فقره ی «امنیت ملی و سرمایهداری» نه
تنها هیچ نظریه پردازی نشده بلکه برعکس به انحاء مختلف تایید هم شده اند و
این مرتبط است با چپزدایی گستردهای که از ابتدای انقلاب و در ادامه
سیاستهای پهلوی در فضای فکری جامعه ایرانی تداوم یافت.»
گفته بودم که امروز رقابت یا نبرد سیاسی میان چپ و راست نیست میان آنچه گلوبالیسم مینامند و حق حاکمیتخواهان است. میتوان با بیان و زبانی سادهتر و کمتر درست و دقیق چنین گفت: میان جهانوطن و وطنخواه. و باید پرسید چه رابطهای میان مبارزه طبقاتی و وطنخواهی هست. میگویند اقتصاد دانش خانهداریست. اداره خانه است. یک خانه دیوار دارد. دیواری که خانه شما را از خانه دیگری جدا میکند. شما خانهدار خانه خود هستید. اگر دیوار برداشته شود شما دیگر نمیتوانید خانه خود را اداره کنید. باید کسی یا کسانی دیگر خانهها را اداره کنند. اختیار خانهداری شما از شما گرفته میشود.
نبرد سیاسی امروز در غرب چنین توضیحی دارد. نه اینکه چپ و راست از بین رفته. احزاب چپ و راست کلاسیک از بین رفته. و جامعه چنین تقسیم شده. برای فهم انتخابات فرانسه نباید به چیزی به نام نژادپرستی چنگ زد. باید به منافع اقتصادی طبقات یا گروهها توجه کرد. مردم نژادپرست نیستند. کارگران با مهاجر کار میکنند. کارگران با ورود مهاجر مخالفند. چرا؟ چون از مزد و حق کارگر میکاهد و میکاهد. با نظام مهاجرپذیر مخالفند. بورژوازی اما بدون اینکه با مهاجر زندگی کرده باشد نظام مهاجر پذیری را رواج میدهد و اندیشه های نژادپرستانه را. چرا؟ چون منافع طبقاتی او را فراهم میکند. کارگران خواهان جدایی بریتانیا از اتحادیه اروپا مخالف کارگر لهستانی بودند. مخالفت با اروپا در اروپا مردمیست. در فرانسه حق حاکمیتخواهان یا وطندوستان آلمان را دشمن خود میدانند.
ماکرون با پرچم اروپا- اتحادیه اروپا در میتینگ های انتخاباتی خور ظاهر میشد و دیشب پیروزیاش را با سرود ملی اروپا آغاز کرد. البته سرود ملی اروپا خود وصله ناچسبیست. چون اروپا یک ملت نیست. ماکرون آمده است تا فرانسه را در اروپا خاک کند. بعد از اینکه امر و عملیات صنعتزدایی را به تمامی به اتمام رساند.
نه اینکه نوعی هویتطلبی علیه به طور مثال مسلمانان یا اسلام و اسلامسیاسی نیست. که به کار ملت را به دور کشور بسیج کردن میآید. هست اما رأی زیادی جمع نمیکند. چرا؟ چون بورژوازی را همراه خود دارد که هر وقت لازم باشد به وطن خیانت میکند. هویتطلب حق حاکمیت نمیخواهد. اگر میخواست رأی بیشتری میانباشت. کاتولیکهای فرانسه به ماکرون رأی داده و میدهند. بورژوازی از دوگل متنفر بود. نام کتابی از تاریخپژوهی معتبر.
حالا بازمیگردم به صحبت آغازین این مطلب. به جنبش سبز. یکی از جوانان حامی موسوی در جریان سالّای ۸۸ به فرانسه آمد. مانند بسیاری که از ایران بیرون رفتند. این جوان فعال حامی مهاجر است. با آنچه پیش از این گفته شد میتوان جایگاه اجتماعی یا بینش این جوان را اندیشید. با دادن فرمولی که خود این جوان در جریان همین انتخابات بسته|بندی کرد: آنها که حق حاکمیت خواهی را قربانی انسانیت میکنند. جوان ما از انسانیت دفاع میکند. جوان ما اگر چه حق رأی ندارد پنج سال قبل هم از ماکرون دفاع کرد که لابد از انسانیت دفاع میکند.
میماند که ما نمیدانیم منافع طبقاتی انسانیت کدام است.
۲ اردیبهشت ۱۴۰۱
لیمونوف
لیمونوف رمان پانصد صفحهایست. لیمونوف روسیست. کتاب نیست، آدم است. آدم
روسی. لیمونوف- کتاب، تاریخ روسیه است. قصه لیمونوف قصه روسیه است. امانوئل کارِر نویسنده رمان، فرانسویست. مادرش متخصص
روسیه است. او را که بچه کوچک بوده گذاشته و رفته به آسیای میانه که آنوقت
زمان بچهگی امانوئل اتحاد جماهیر شوروی بوده و با عکسهایی بازگشته.
بعدها امانوئل به لیمونوف، تقریبا در صفحه آخر کتاب میگوید که به آسیای
میانه نرفته است اما عکسهایش را دیده است. وقتیست که امانوئل از اختتام
رمان خود راضی نیست. در واقع از ختم قهرمانش. قهرمانش تنها و بیکس است.
میخواهد که قهرمانش در اوج خاتمه پیدا کند. به قله ختم شود.
چنین میشود که از او در صفحه آخر کتاب میپرسد: میخواهید در این خانه پیر شوید، ادوارد؟ قهرمانانه مانند تورگهنیف؟
آنوقت است که لیمونوف میپرسد: آیا آسیای میانه را میشناسد؟
امانوئل پاسخ میدهد که نه، هرگز نرفتهام. اما خیلی زود عکسهایی دیدهام از آنجا، که مادرم بعد از سفری درازبا خود آورد. وقتی مرا به امان پدرم رها کرد و پدرم با نوازشی ناشیانه تروخشکم کرد- در آن زمان پدرها بلد نبودند، هنوز عادت نکرده بودند. عکسها باعث خواب و خیال من شدند. برایم صورت دوردست مطلق را ریختند.
ادوارد لیمونوف میگوید: در آسیای میانه است که حالش خوش است. در شهرهایی مثل سمرقند و بارنائول. شهرهایی لهیده زیر خورشید. غبارآلود، کند، خشن. در سایه مسجدها، زیر دیوارهای بلند، کنگرهدار، گدایانی هستند. گروههایی از گدایان. پیرمردانی رنجور، سوخته، بیدندان، اغلب بیچشم. قبایی پوشیده و دستاری سیاه و چرک، برابرشان، تکه مخملی گذاشته و منتظرند که شاهیای پرتشان کنی و وقتی پرتشان میکنی، شکرت نمیکنند.
نمیدانیم زندگیشان چه بوده، میدانیم که به گورهایی گمنام ختم خواهند شد. سن و سال ندارند، مالی ندارند اگر هم زمانی داشتهاند، به زحمت اگر نامی برایشان باقی مانده. همه بندها را رها کردهاند. ژندهپوشان. سلطانند.
امانوئل کارر راضی به نظر میآید.
من با کتابهای داستایوفسکی زیاد زاری کردهام. میگویند داستایوفسکی همین را میخواسته. اشک رحمت است.
در این کتاب دوبار بغض کردم. اینجا و جایی دیگر وقتی کارِر نطقی یا نوشتهای از پوتین را آورده است. آخر ماجراییم. جایی که لیمونوف قهرمان ما به مخالفت با پوتین درآمده. بعد از چند سال از زندان آزاد شده. و هر روز بازداشت میشود. هر روز تظاهرات میکند.
کارر میگوید پوتین همان را که روسها میخواهند بشنوند تکرار میکند: ما حق نداریم به صدو پنجاه میلیون آدم بگوییم که هفتاد سال از زندگیشان، زندگی پدرانشان و پدربزگهاشان، همه آنچه باور داشتند، برای آنچه جنگیدند و ایثار کردند، حتی هوایی که نفس کشیدند، همه، گهی بیش نبوده. کمونیسم چیزهای وحشتناکی انجام داده، قبول، اما نازیسم نبوده. این معادلسازی روشنفکران غربی ننگآور است. کمونیسم چیزی بزرگ بوده، قهرمانانه، زیبا، چیزی که به آدم باور داشته و به او عزت نفس میداده. معصوم بوده، و در دنیای بیرحمی که جانشینش شده، هر کس آن را با کودکیاش یکی میداند و با هر چه که به زاری مینشاند وقتی کودکیتان رجعت میکند و به شما چنگ میاندازد.
امانوئل کارر از بهترین نویسندگان فرانسویست. لیمونوف شاعر و نویسنده و ماجراجوی روسیست. ناسیونالیست است. همراه الکساندر دوگین حزب ناسیونال بلشویک را تأسیس میکند. که دیری نمیپاید. کارر در رمان از الکساندر دوگین چهرهای ترسو و تنپرور عرضه میکند. نقطه مقابل لیمونوف که جان را در دست دارد. تا ببازد. ملاقات لیمونوف و الکساندر دوگین اجتنابناپذیر است و جداییشان. امانوئل میگوید که متون دوگین سرد است. انتزاعیست. مانند اغلب متون دستراستیهای اروپایی- راستگرایان افراطی. لیمونوف، قصهها و شعرها و کتابهایش از زندگی میآید از جان و از خون و از زخم. و از بغض. از داستایوفسکی بیرون میزند. دوگین در نهایت در دفتری مینشیند که کرملین پولش را میدهد. لیمونوف به زندان میافتد. کنار زندانیان عادی. خودش را از آنها میداند.
لیمونوف قبل از فروپاشی شوروی به ایالات متحده میرود کتاب چاپ میکند. در سرما و گرسنگی. در پاریس مدتی معروف میشود. سالهای هشتاد است. فقیر است. با زنان زیبایی عشق میورزد. زنانی روسی. ترکش میکنند. بعد از پانزده سال به روسیه بازمیگردد. دوران گورباچف و یلتسین است. در جنگ بالکان به صربها کمک میکند. از چشم غربیان میافتد. به روسیه باز میگردد. دوران الیگارشیست و مستیهای یلتسین و خماری وحقارت. یلتسین دارایی روسیه را به حراج میگذارد، نفت و گاز را. پوتین سرمیرسد.
۲۲ فروردین ۱۴۰۱
دنیای واقعا موجود
برگشتیم به پنج سال پیش دور دوم و انتخاب میان ماکرون و لوپن. اما دنیا دنیای پنج سال پیش نیست و فرانسه هم همان فرانسه نیست. فرانسهایست که دیگر هیچ نیرویی نمیتواند به تنهایی ادارهاش کند. وانگهی اصولا صحبت ادارهکردن نیست. صحبت جهانبینی و نجات است. همانطور که قضاوت در باره پوتین و روسها هم صحبت جهانبینی و نجات است.
جهانبینیها تکثر ندارند. در نهایت که خیلی هم دور نیست دو شاخه میشوند. خیروشر. با این حال باید به یاد بیاورم که از دنیایی که هست حرف میزنم و نه دنیایی که باید باشد. و در عین حال خیروشر را ما همیشه نمیدانیم. چراکه راههای خیروشر گاهی به هم نزدیک میشوند. تا دوباره از هم جدا شوند.
من که در این دنیای واقعا موجود ایستادهام، خیالم را، قید اسب خیالم را جایی بستهام، کنار جویی و در سایهسار درختی و بازگشتهام به همینی که هست. در همینی که هست، دیوار آهنین دوباره بازسازی شده و نیرویی در برابر نیرویی قرار گرفته. هر کس جایگاهش را در این دنیای واقعا موجود در یکی از دو نیرو میتواند بیابد. اسب خیالش را اما در هر جایی که مطلوبش هست در این دنیا یا در دنیایی که نیست، در همانی که نیست میتواند بدواند. این دو چیز است.
میتوان از جنگ بد گفت که بهراستی بد است. میتوان بر کشتهها و رنجها گریست. میتوان به قربانی چنگ زد. میتوان گفت که هر دو یا همه بد است. که هیچ کدام بهتر از آن یکی نیست. من نامش را تنبلی میگذارم و راحتطلبی. یا تسلیم.
دیروز فرانسوی ها رأی دادند. بزرگترین حزب حزب غایبین است. بعد پیرها یعنی پدران و مادران و بزرگان فامیل چنانچه در ایران میگویند به ماکرون رأی دادند. اما علیه فرزندانشان رأی دادند. اکثریت کهنسالان به ماکرون و اکثریت جوانان به ملانشون رأی دادند. گمان نمیکنم در جامعهای مانند ایران پیران علیه بچههایشان رأی به صندوق بریزند. فکر میکنم در جامعهای مانند ایران پدر و مادرها هنوز به فکر فرزندانشان هستند. اینجا اما، اینجا یا آنجا که جامعه پیر میشود، پیرو خودخواه به نفع خود رأی میدهد. غایبین در میان رأی دهندگان به ماکرون نبودند. پیرها رفتند تا برای بچههایشان بازنشستگی در ۶۵ سالگی را انتخاب کنند. فقرا قبل از بازنشستگی از دنیا میروند. پیرها صاحب مسکن هستند و گاهی بیش از یکی و دومی یا سومی را به جوانان به بهای گزافی اجاره میدهند. ثروتمندان به ماکرون رأی دادهاند.
در این دوسال بحران کرونا جوانان را فدای پیرها کردند. نباید جان پیرها را به خطر میانداختند. و دیروز پیرها فداکاری کودکان و جوانان را با رأی به ماکرون پاسخ دادند. از پیرها پرسیدند برای چه به ماکرون رأی دادید پاسخ دادند از ما خوب مواظبت کرد. البته عدهایشان را هم همانروزهای نخست در خانههای سالمندان کشت اما آنها که مردند به یاد نمیآورند.
آنها هم که ماکرون در دوران قرنطینه از جیب همین جوانان پول به پایشان ریخت به او رأی دادند. پس قبل از هر چیز همانطور که امانوئل تود در کتاب اخیرش نوشته نبرد، نبرد طبقاتی است. هم او، امانوئل تود به شوخی و جدی میگوید باید حق رأی را از پیران گرفت. یا واکسن را برای آنها اجباری کرد و دست از سر جوانان برداشت.
چیزی که میخواهم بگویم این است: این جامعه یا این جوامع تکه تکه شده است. هیچ برنامه یا قرارداد اجتماعی نیست. یا هیچ قرارداد اجتماعی نمیتواند همه را به دور خویش گرد بیاورد. منافع پیرها با منافع جوانان یکی نیست. البته، البته پیرها به کسی رأی دادند که دارد بیمارستان را نابود میکند و پیران بیش از جوانان به آن نیاز دارند. اینجا باید گفت که پیران در این جوامع نه تنها خودخواه و خودبین هستند بلکه قوت دیدگانشان را از دست دادهاند و دورها را نمیبینند.
مردم یا جامعه را میتوان به دو دسته یا دو نیرو تقسیم کرد. مردم بالا دست و پایین دست. فرادست و فرودست. بالاییها در نظام مقیماند و پایینیها نیمی که غایبند دیگر اعتمادی به نظام ندارند و نیمی هنوز امید دارند که بیمارستان و دانشگاه و مدرسه فرو نریزد. میتوان گفت که نیمی که دیگر اعتباری برای نظام نمیشناسند به لوپن رأی میدهند چون گمان میکنند که ضد نظام است و یا خیال میکنند که در هر حال نظام به او اجازه حضور نخواهد داد. پول و رسانه در چنگ نظام است.
نیروی مردمی که به لوپن و ملانشون رأی دادند دو نیروی مردمی هستند. نامها و عنوانهای راست افراطی را به دوربیاندازیم. اگر هیتلر یا موسولینی راست افراطی بودند. لوپنیها راست افراطی نیستند. وانگهی امروز پوتین هیتلر است و نازیهای اکراین ضد هیتلر. من از دستگاه حرف نمیزنم یا از این گروه و آن گروه. از نیرو حرف میزنم. کارگرانی که سوسیالیستها یا به قول دوستان ایرانی چپ صورتی از دست داد به سوی لوپن رفتند. دو نیروی سوسیال یکی نیروی پشتیبان لوپن و یکی دیگر پشتیبان ملانشون اما اولی ناسیونال و دومی کموبیش انترناسیونال است. بخصوص که حزب یا گروه ملانشون اعضای ناسیونالیست و ضد مهاجر- حق حاکمیتخواهش را از خود بیرون راند و از جبهه به اصطلاح مترقی اجتماعی ( فمینیسم وآزادیخواهان جنسی و غیره) عضو گرفت.
باید در مطلبی دیگر به مسئله مهاجر پرداخت که پرداختش بسیار شبیه مسئله افغانها در ایران است.
اگر این دو نیروی مردمی از پایین میتوانستند به هم نزدیک شوند رویداد مهمی میبود. میتوانست بساط را به هم بزند. نظام را پریشان کند. اما ملانشون یا دستگاه ملانشون دیشب اعلام کرد که حتی یک رأی نباید به سوی لوپن برود. چرا که باید در برابر راست افراطی سد بست. یعنی که باید فاشیست واقعا موجود را نادیده گرفت و ازراست افراطیای موهوم جلوگیری کرد.
به دید عدهای زیاد ملانشون خیانت کرد. او به ایستایی نظام یاری رساند. خواست جایگاه ریاستش و گروهش را حفظ کند.
اما شورشها در راهند.
۱۹ فروردین ۱۴۰۱
آنچه ناعقلاییست واقعی نیست
« ما در گسستگی یک دوران تاریخی هستیم که گور خودش را میکند و تنها منتظر جنازه است. یا جنازه سرمایه یا جنازه ما. ما دیگر در ماتریالیسم مدرن نیستیم یا در توسعهطلبی و پیشرفت گرایی مطلوب (ایدئالیست) که انقلابهای صنعتی و علمی را پایهریختند. ما در ناعقلانیت مطلق هستیم که به ایدئولوژی پسامدرن سرمایهداری در حال فروپاشی مربوط است.
آنچه ناعقلایی است واقعی نیست. دوران ما وجود دارد اما واقعی نیست. نظاممندی سرمایهداری وجود دارد اما نه تنها از هر چه ضروری است تهی شده بلکه راز بقایش بر نابودی روح بنا گشته. استمرار و دوامش را عقل پس میزند. چون از هر چه لازم و ضروری است تهیست پس دیگر واقعی نیست. واقعیت لزوما ویژگی وضعیت موجود نیست.
تراژدی در این دنیا ناپدید شده. با فلسفه و ادبیات و شعر.
آیا زمان حقیقت است؟ میترسم که زمانش از دست رفته باشد.»
فلیکس نیچه
۳ فروردین ۱۴۰۱
کوندرا و داستایوفسکی
از کتاب برادرم ابله نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
واکنشی که تو موجب میشوی را کوندرا، در تصویری فراموشنشدنی متراکم کرده است. مینویسد، در تو ، آنچه تنفرانگیز است، آن تانکسوارهای روساند که در پراگ، با ریختن اشکهای دلسوزی به روی شورشگران آتش میگشودند.
قاطع و درشت، تصویر به هدف میزند. اینگونه است که تو خود را مینمایی، فدور، و ستایشکنان تو آنچنان که منم، باید اذعان کند که به این فرومایگی رضایت میدهد.
کوندرا به نژاد رماننویسان معتبر تعلق دارد، غیرممکن است این شوخیاش را که علم زیبایی را تعریف و خلاصه میکند، دور بیاندازیم. میماند که بکوشیم تا بفهمیم این چک چه میخواهد بگوید، نه به عنوان نماینده این اروپای میانه که در آن، به درستی، بوته فرهنگ قارهمان را میبیند، بلکه، به سادگی ، تحت عنوان کنندهی رمان، چرا که چنین است که خویش را فروتنانه توصیف میکند.
تعجب میکنم که، با وجود توافق با ملاحضات کوندرا بر سر هنر رمان، آنجا که به تو مربوط می شود به نتایجی برعکس میرسم. «رمانی که بخشی تابهحال ناشناخته از هستی را کشف نکند، غیر اخلاقیست. شناخت تنها اخلاق رمان است.»
با چنین برداشت قوی از هنر رمان، چگونه است که مؤلف ما تو را به تاریکی برون میراند؟ تصویری که کوندرا از آن برای تقبیح تو استفاده میکند (از اینجا لبخندت را چاکر و غره میبینم)، این تصویر از آن توست. بخشی از این قاره آدمیست که تو کشف کردی، استخراج کردی، نگاشتی. برای بیان تحقیرش، چک به زبان تو توسل میجوید.
توهستی که افشایش کردهای. آن تانکسوار جوان روس را که با فشار برماشه، های های میگرید. کوندرا حق دارد بر این تاکید کند. سهم تو در تحول کیفی رمان ، نه بر آن انباشتنش، دقیقا بر این نکته مبتنیست: شرح این بیماری آدمی که سوقش میدهد به کشتن آنچه دوست دارد، خیانت به آنچه باور دارد، به انتخاب ویرانه و زوال به خاطر اثبات آزادیای حقیقتا جنونآمیز.
کوندرا در تو احساساتی، رقتانگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ وبا آن شعر را.
نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیباییشناسی را آلوده میکند، همانگونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک میگرداند. همهچیز بدانگونه پیش میرود که پنداری، رهیده از کمونیسم، تنها اثر زخم باقی میماند. هنگامی که این جراحت، رقابتی تاریخی چند صد ساله را بیدار میکند، نفرت، تمایل به اخلاق دارد.
وانگهی، فدور، این تعصب اول از همه در کتابهای تو یافت میشود، آکنده از غریبهستیزی تکاندهنده. اگر این تعفنِ ناسیونالیسم و پاناسلاویسم را رد میکنم که اثر تو را بدبو میکند، چرا به اخلاقگرایی کوندرا سر تعظیم فرود آورم؟
تو فدور،همه آنچه کوندرا نمیتواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خود انکار میکنی میرماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو خود را با آن پر میکنی رجعت میدهد. تو را به آن استعداد مذهبی تحملناپذیر رها میکند که تحت عنوان آشتی عالمگیر، از قربانی میخواهد در آغوش جلادش بگرید.
۲۴ اسفند ۱۴۰۰
آنچه بر ما رفت
۲ـ مانی ب در توییتر نوشته: یک کلینیک پزشکی در مونیخ طی بیانیهای اعلام کرده است که شهروندان روسیه و بلاروس را نمیپذیرد!
اما در فرانسه یعنی در اروپا یعنی در غرب آنچه امروز میگذرد در جنگ کرونا یعنی جنگی قبل از جنگ امروز- ماکرون در آغاز بحران کرونا گفتند جنگ است، پزشکان اعلام کردند که بیمارانی که واکسینه نشدهاند را درمان نخواهند کرد. پزشکی گفت که او که واکسینه نشده شایسته پیوند عضو نیست. مسئولینی در صدا و سیما آمده فرمودند که بیماران مبتلا به کویید باید خودشان خرج بیمارستان را بپردازند.
میخواهم بگویم آنچه امروز میگذرد، این جنگ ادامه آن جنگ است. ماکرون نه با ویروس که با مردم، با مردم خودش اعلام جنگ کرده بود، اگر این دو سال نمیبود، اگر چنین نگذشته بود، اگر بر ما نرفته بود آنچه که رفت و میرود، اگر مردم را به واکسینه شدهو واکسینه نشده تقسیم یعنی جدا نکرده بودند، پذیرش این تقسیم و جدایی میان اکراینی و روسی اینقدر آسان و با شتاب پیش نمیآمد. امروز و الان هم با مردم خودشان است که اروپا به جنگ رفته است. این تحریمها سلاحی علیه مردم اروپاست.
شما نمیدانید که بحران کرونا چه درها و دریچههایی را که باز نکرد. آنچه در خواب هم نمیدیدیم شد. اژدها، هیولا وارد شد. شیشه شکست و غول آزاد شد. و با خود آزادی ما را برد. خورد. بلعید. فرانسه از حکومت قانون خارج شد. خواهید دید که اروپا این توهم جغرافیایی چه کابوسهایی برای خود دیده است. و این کابوسها به خوابهای همه نفوذ خواهد کرد.
سبزهای نئوکان خواب میبینند و این جنگ میسرشان گردانیده که گرما را در زمستان به روی ما ببندند. دانشگاهی در تولوز یک درجه از گرمای دانشگاه کم کرده برای کمک به اکراین علیه روسیه. نامزد انتخاباتی سبز برای انتخابات ریاست جمهوری پیشنهاد دو درجه کمتر را داده است. گذرنامه اکولوژیک قبل از گذرنامه بهداشتی در شرف تهیه و تدارک بوده. بعد از این همراه با گذرنامه بهداشتی اندکی بیشتر از آزادی را خواهد تراشید. از من به شما گفتن توتالیتاریسم چهره خود را در اروپا عریان خواهد کرد.
بنابرین از این تقسیمات جامعهشناسانه و مردمشناسانه دست برداشته و مردمان را به نژادپرست و نژادنپرست تکه تکه نکنید. اینقدر در پی رفاه نباشید. از تنبلی اندیشه دست بردارید. توقف کرده، تأمل کنید. همین الان هزاران پرستار و پرسنل درمانی در فرانسه به خاطر امنتاع از دریافت واکسن در وضعیت معلق به سر میبرند. وضعیت معلق یعنی حتی آنها را بیرون نکردهاند تا آنها حق دریافت حقوق بیکاری را داشته باشند. از هیولاهایی که از این در وارد شد. بیسابقه. قبل از این اگر کسی از دریافت واکسن سر باز میزد او را اخراج میکردند. اما این بار قصدشان آزار بود تا درس عبرتی باشد. چندین ماه است که هزاران فرانسوی که در ماههای قرنطینه هر شب ساعت هشت از ایوانها و پنجرهها تشویق و قهرمان معرفی میشدند، نه حقی دارند و نه درآمدی. هیچکس از آنها حمایت نکرد. جامعه پزشکی دورشان انداخت. بعضی خانههاشان را فروختند. بعضی در اتومبیل خانه کردهاند. بعضی به سوپها- مائدههای خیریه روی آوردهاند. بعضی خودکشی یا اقدام به خودکشی کردهاند. آیا این نژادپرستی است؟ پرسش کنید و پاسخ ندهید. مأموران آتشنشانی هم هستند. در عوض ماکرون نه برای مأموران پلیس و نه کامیونداران واکسن را اجباری نکرد. او موذیتر از ترودو بود. ترودو چه کرد؟ وقتی کامیوندارهای کانادایی علیه گذرنامه بهداشتی شهر اتاوا را اشغال کردند و رسانهها همان کردند که با جلیقهزردها، انها را ترامپیست و فاشیست و راست افراطی معرفی کردند، ترودو این همزاد ماکرون بعد از چند روز جمعشان کرد. دستگیرشان کرد و کامیونهاشان را مصادره. شهردار اعلام کرد که کامیونها را میفروشد و ترودو که حساب بانکی معترضین را میبندد. متأثر از این جنبش هنگامیکه فرانسویان ضد گذرنامه بهداشتی در اقدامی اعتراضی قصد پاریس کردند، ماکرون با تانک به پیشبازشان رفت.
