۲۶ اسفند ۱۳۹۹

باد می‌آمد


باد می‌آمد. ما، در امان از باد در آستان کلیسای جامع پناه گرفته بودیم. او دستش را چون گدایان دراز کرده بود و بر سکوی آستان کلیسای جامع نشسته بود. یک‌شنبه بود و گداها یک‌شنبه‌ها کار نمی‌کنند. کلیسا باز بود و مانند همیشه تاریک و نمور.  باد برگ‌های خشک و خاشاک را می‌گرداند و می‌چرخاند و بر سکویی که او رویش نشسته بود می‌کوبید. کبوتری چاق به ما نزدیک می‌شد.

یک‌شنبه بود و خلوت. و باد صاحب این شهر کوچک و کوچه‌های تنگ. در پارک بسته بود و سروهایش را که در باد چون علم سر خم می‌کرد بریده بودند.
گفتم: هیچ‌وقت اینقدر پراکنده نبودیم و من  اینقدر کنده.
او آواز شاعر فقیر روبوتوف را به خاطر آورد: چه بر سر دوستان من آمده که آن‌همه عزیز و کنار خود نگاه می‌داشتم‌شان،  پراکنده‌شده‌اند و باد آنها را با خود برده. عشق مرده است.
اضافه کرد: یا این فقری که با من در جنگ است.

دوست تأویل‌گر گفته بود: ما در آخرین مرحله یا مقام این حلقه ظهور هستیم. حلقه‌ای که شش‌هزار سال پیش آغاز شده. سال‌هایی را که در راه است ما بر خاک‌های آخرزمان سرگردان خواهیم بود. بیشتر از همیشه شکاک، ظلمانی، اشباع. در بازی بزرگ نابرابری اقتصادی و اجتماعی در نهایت همه می‌بازند.  و برهوت گسترده خواهد شد. فرهنگ شبه مردمی فرانسه به دردی نمی‌اید جون از آن دیروز است: دورانی که جوانان بیست ساله شغل داشتند، سی ساله‌ها آپارتمان داشتند، چهل ساله‌ها در رنجی طاقت‌فرسا طلاق‌ نمی‌گرفتند و پنجاه ساله‌ها تنها نبودند. سینما و ترانه‌های فرانسوی جهانی را یادآوری می‌کنند که دیگر واقعیت ندارد وقتی که در واقع همه‌چیز در حال تخریب و بیماری‌ست. هر آنچه که دولت فرانسه از سالهای هفتاد سرمایه‌گذاری کرد، در تهی آکادمی و نهاد‌ها نابود شد.  با این‌حال، غریب و دوست‌نداشته‌شده و تنها، ما زنده ماندیم.
وقتی محصول خیالات بچه‌های محله هفتم پاریس نمی‌تواند سرمان کلاه بگذارد، محصولات  مصرفی فرهنگی با رئالیسم اجتماعی، ناتورالیسم بازاری این آن‌روی کثیف هنر بورژوایی ما را احمق می‌گرداند. 

همه فرشته‌ها می‌دانند. ما در آخرین پیج این حلقه ظهور هستیم. این مرحله، نشانه‌اش احساس تنهایی و تخریب وجدان است. روانکاویانه‌هایی ظریف که همواره حق را به آنکه به شما می‌تازد و نابودتان می‌کند می‌دهد. حس شکست و ناتفاهمی متقابل که تا زیباترین دوستی‌ها را فاسد می‌کند، بزرگترین عشق‌ها را. جان‌های ناب تنها می‌مانند. ما دیگر قادر به زندگی با هم نیستیم. حس اینکه » زندگی بر روی زمین بد است« که ژوستین در ملانکولیای لارس وون تریه به زبان می‌آورد، حس همه ماست. ناتوانی کامل در تحمل زندگی. این زندگی  ناگواراست، همه طالب مرگند.

همه فرشته‌ها می‌دانند. معنویت ما از دست رفته. سیاست از دست رفته.

گفت چرا دیگر نمی‌نویسی؟
باد می‌آمد.
گفتم سردم است.




هیچ نظری موجود نیست: