از کتاب برادرم ابله
نوشته میشل دل کاستیو
که نویسنده خطاب به فئودور داستایوفسکی نگاشته است
ترجمه نیشابور
این واکنشی را که تو موجب می شوی، کوندرا، در تصویری فراموش نشدنی تراکم بخشیده است. می نویسد، در تو ، از آن تانکیستهای- سوار بر تانک، روسی که در پراگ، با ریختن اشکهای دلسوزی به روی شورشگران آتش میگشودند، متنفر است.
قاطع و خشن، تصویربه هدف میزند. اینگونه است که تو خود را مینمایانی، فدور، و ستایشکنان تو آن چنان که منم، باید اذعان کند که به این فرومایگی رضایت میدهد.
کوندرا به نژاد رماننویسان معتبر تعلق دارد، ممکن نیست این شوخی را که علم زیبایی را تعریف و خلاصه میکند، دور بیاندازیم. میماند که بکوشیم تا بفهمیم این چک چه می خواهد بگوید، نه به عنوان نماینده این اروپای میانه که در آن، به درستی، بوته فرهنگ قارهمان را میبیند. بلکه، به سادگی، تحت عنوان کُنندهی رمان، چرا که چنین است که خویش را فروتنانه توصیف میکند.
متعجبم که با وجود توافق با ملاحضات کوندرا بر سر هنر رمان، آنجا که به تو مربوط می شود به نتایجی عکس میرسم.
«رمانی که بخشی ناشناخته از هستی را کشف نکند، غیر اخلاقیست. شناخت تنها اخلاق رمان است.»
با وجود چنین برداشت قوی از هنر رمان، چگونه است که مؤلف ما تو را به تاریکی برون میراند؟ تصویری که کوندرا از آن برای تقبیح تو استفاده میکند (از اینجا لبخندت را چاکر و غره می بینم)، این تصویر از آن توست. بخشی از این قاره آدمیست که تو کشف کردی، استخراج کردی، شرح دادی. برای بیان تحقیرش، مرد چک به زبان تو متوسل میشود. آن تانکسوار جوان روس را که با فشار برماشه، های های میگرید، تویی که افشا کردهای. کوندرا حق دارد بر این تأکید کند، سهم تو در تحول کیفی رمان و نه کمی آن، دقیقا بر این نکته مبتنیست: شرح این بیماری آدمی که سوقش میدهد به کشتن آنچه دوست دارد، خبانت به آنچه باور دارد، به انتخاب ویرانه و زوال تا آزادگیِ حقیقتا جنونآمیز را ثابت کند.
کوندرا در تو احساساتی، رقت انگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ و شعر را.
نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی، در آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیباییشناختی را آلوده میکند، همان گونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک میگرداند. همه چیز بدانگونه پیش میرود که پنداری، خلاص از کمونیسم، اثر زخم باقی میماند. هنگامی که این جراحت، رقابت تاریخیای چند صد ساله را بیدار میکند، نفرت به اخلاقگرایی روی میکند.
وانگهی، فدور، این تعصب، اول از همه در کتابهای تو یافت میشود، آکنده از غریبهستیزی تکاندهنده. اگر این تعفن ناسیونالیسم وپان اسلاویسم رارد میکنم که اثر تو را بدبو می کند، چرا به اخلاقگرایی کوندرا سر تعظیم فرود آورم؟
تو فدور، همه آنچه کوندرا نمی تواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خود انکار میکنی میرماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو از آن لذت میبری، رجعت میدهد. تو را به آن استعداد مذهبی تحملناپذیر رها میکند که تحت عنوان آشتی عالمگیر، از قربانی میخواهد در آغوش جلادش بگرید.
۲۱ تیر ۱۴۰۲
کوندرا و داستایوفسکی
اشتراک در:
پستها (Atom)