وقایع ازدور بهاو میرسند، تحریفشده، برنامهریزیشده، نمادین. او سایهها را دریافت میکند. در موقعیتی نیست تا چیزها را مستقیم بپذیرد. تمام تمدنش از اکران تشکیلشده، از تلاقی الگوهای فکری، از تبادل نشانهها. در میان بازتابها زندگی میکند. اقتصادو سیاستش او را منزوی میگرداند.
نزد او جامعه زمینهای رسمیست از روابط واحدهای آدمهای یکشکل. اعلامیه حقوق بشر بر این تنهایی که جرم میشمارد بنا شده. بورژوا به قدرت عناوین و کلمات معتقد است وهر چیزی وجود خواهد داشت تنها به شرط نشانگرفتهشدن. تمام تفکرش سلسلهای از افسونهاست.
درواقع برای آدمی که تماس با چیزها را تجربه نمیکند مثل بیعدالتی یا بدبختی، کافیست که فکر کند عدالت خواهد بود به محض آنکه به آن فکر میکند. شکافی دردناک میان آنچه حس میکند و فکر میکند نیست.
چراکه زندگیاش کمتر از تفکرش انتزاعی و منفرد نیست. هیچ ورطهای او را از زندگی- وجود خصوصی و شخصیت اخلاقیاش جدا نمیکند. همان اندک واقعیتی دارد که حقوق بشر بیان کرده است.
مارکس توصیفهای تحسینبرانگیزی از آدم بورژوا عرضه کردهاست: عضو خیالی یک حاکمیتی خیالی، خلعشده از زندگی و فردیت واقعی خود، پر از کلیاتی غیرواقعی.
و بعد نیزان شرح میدهد که چگونه آدم بورژوا خطرناک میشود: «در دنیایش که هیجچیز واقعی رخ نمیدهد باید توهم این را داشته باشد که چیزی روی میدهد. اما هوش تنها عنصر انسانیست که میتواند برای خودش رشد کند. فقرواقعی زندگی بورژوا باعث میشود که بازیهای ذهنیاش به طور مستقل گسترش یابند. هوش آدم بورژوا مانند سرطان رشد میکند. آنچه را که بورژوا در تجربه راستین زندگی بشر نمییافت میبایست با چیزی در درون خود جانشین کند که به او اجازه دهد زنده بودنش را تصدیق نماید. از آزادی، از عدالت، از عقل از اشتراک نمیگوید؟ آیا واژه انسانیت انسانگرایی از دهانش میافتد؟ مأموریتش روشنگری و کمک به مردم نیست؟ نظریه عملی بورژوازی و متافیزیک عالم بورژوا چنین ابداع می شود: آدمی که بازی دنیوی خود را با یادآوری مأموریت معنویاش توجیه میکند. بورژوا میداند: کارکرد و نقش رهبری اقتصادی و سیاسیاش نیاز به رهبریای معنوی دارد تا تکمیل و تضمین شود.