۳ فروردین ۱۴۰۱

کوندرا و داستایوفسکی

 
از کتاب برادرم ابله نوشته میشل دل کاستیو

خطاب به فئودور داستایوفسکی
ترجمه نیشابور

واکنشی‌ که تو موجب می‌شوی را کوندرا، در تصویری فراموش‌نشدنی متراکم کرده است. می‌نویسد، در تو ، آنچه تنفرانگیز است، آن تانک‌سوارهای روس‌اند که در پراگ، با ریختن اشک‌های دلسوزی به روی شورش‌گران آتش می‌گشودند.

قاطع و درشت، تصویر به هدف می‌زند. اینگونه است که تو خود را می‌نمایی، فدور، و ستایش‌کنان تو آن‌چنان که منم، باید اذعان کند که به این فرومایگی رضایت می‌دهد.

کوندرا به نژاد رمان‌نویسان معتبر تعلق دارد، غیرممکن است این شوخی‌اش را که علم زیبایی را تعریف و خلاصه می‌کند، دور بیاندازیم. می‌ماند که بکوشیم تا بفهمیم این چک چه می‌خواهد بگوید، نه به عنوان نماینده این اروپای میانه که در آن، به درستی، بوته فرهنگ قاره‌مان را می‌بیند، بلکه، به سادگی ، تحت عنوان کننده‌ی رمان، چرا که چنین است که خویش را فروتنانه توصیف می‌کند.

تعجب می‌کنم که، با وجود توافق با ملاحضات کوندرا بر سر هنر رمان، آنجا که به تو مربوط می شود به نتایجی برعکس می‌رسم. «رمانی که بخشی تابه‌حال ناشناخته از هستی را کشف نکند، غیر اخلاقی‌ست. شناخت تنها اخلاق رمان است.»

با چنین برداشت قوی از هنر رمان، چگونه است که مؤلف ما تو را به تاریکی برون می‌راند؟ تصویری که کوندرا از آن برای تقبیح تو استفاده می‌کند (از اینجا لبخندت را چاکر و غره می‌بینم)، این تصویر از آن توست. بخشی از این قاره آدمی‌ست که تو کشف کردی، استخراج کردی، نگاشتی. برای بیان تحقیرش، چک به زبان تو توسل می‌جوید.

توهستی که افشایش کرده‌ای. آن تانک‌سوار جوان روس را که با فشار برماشه، های های می‌گرید.  کوندرا حق دارد بر این تاکید کند. سهم تو در تحول کیفی رمان ، نه بر آن انباشتنش، دقیقا بر این نکته مبتنی‌ست: شرح این بیماری آدمی که سوقش می‌دهد به کشتن آنچه دوست دارد، خیانت به آنچه باور دارد، به انتخاب ویرانه و زوال به خاطر اثبات آزادی‌ای حقیقتا جنون‌آمیز.

کوندرا در تو احساساتی، رقت‌انگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ وبا آن شعر را.

نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیبایی‌شناسی را آلوده می‌کند، همان‌گونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک می‌گرداند. همه‌چیز بدانگونه پیش می‌رود که پنداری، رهیده از کمونیسم، تنها اثر زخم باقی می‌ماند. هنگامی که این جراحت، رقابتی تاریخی چند صد ساله را بیدار می‌کند، نفرت،  تمایل به اخلاق  دارد.

وانگهی، فدور، این تعصب اول از همه در کتاب‌های تو یافت می‌شود، آکنده از غریبه‌ستیزی تکان‌دهنده. اگر این تعفنِ ناسیونالیسم و پان‌اسلاویسم را رد می‌کنم که اثر تو را بدبو می‌کند، چرا به اخلاق‌گرایی کوندرا سر تعظیم فرود آورم؟

تو فدور،همه آنچه کوندرا نمی‌تواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خود انکار می‌کنی می‌رماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو خود را با آن پر می‌کنی رجعت می‌دهد. تو را به آن استعداد مذهبی تحمل‌ناپذیر رها می‌کند که تحت عنوان آشتی عالم‌گیر، از قربانی می‌خواهد در آغوش جلادش بگرید.

۲۴ اسفند ۱۴۰۰

آنچه بر ما رفت

 ۲ـ مانی ب در توییتر نوشته: یک کلینیک پزشکی در مونیخ طی بیانیه‌ای اعلام کرده است که شهروندان روسیه و بلاروس را نمی‌پذیرد!

اما در فرانسه یعنی در اروپا یعنی در غرب آنچه امروز می‌گذرد در جنگ کرونا یعنی جنگی قبل از جنگ امروز- ماکرون در آغاز بحران کرونا گفتند جنگ است، پزشکان اعلام کردند که بیمارانی که واکسینه نشده‌اند را درمان نخواهند کرد. پزشکی گفت که او که واکسینه نشده شایسته پیوند عضو نیست. مسئولینی در صدا و سیما آمده فرمودند که بیماران مبتلا به کویید باید خودشان خرج بیمارستان را بپردازند.

می‌خواهم بگویم آنچه امروز می‌گذرد، این جنگ ادامه آن جنگ است. ماکرون نه با ویروس که با مردم، با مردم خودش اعلام جنگ کرده بود، اگر این دو سال نمی‌بود، اگر چنین نگذشته بود، اگر بر ما نرفته بود آنچه که رفت و می‌رود، اگر مردم را به واکسینه شده‌و واکسینه نشده تقسیم یعنی جدا نکرده بودند، پذیرش این تقسیم و جدایی میان اکراینی و روسی اینقدر آسان و با شتاب پیش نمی‌آمد. امروز و الان هم با مردم خودشان است که اروپا به جنگ رفته است. این تحریم‌ها سلاحی علیه مردم اروپاست.

شما نمی‌دانید که بحران کرونا چه درها و دریچه‌هایی را که باز نکرد. آنچه در خواب هم نمی‌دیدیم شد. اژدها، هیولا وارد شد. شیشه شکست و غول آزاد شد.  و با خود آزادی ما  را برد. خورد. بلعید. فرانسه از حکومت قانون خارج شد.  خواهید دید که اروپا این توهم جغرافیایی چه کابوس‌هایی برای خود دیده است.  و این کابوس‌ها به خواب‌های  همه نفوذ خواهد کرد.

سبزهای نئوکان خواب می‌بینند و این جنگ میسرشان گردانیده که گرما را در زمستان به روی ما ببندند. دانشگاهی در تولوز یک درجه از گرمای دانشگاه کم کرده برای کمک به اکراین علیه روسیه. نامزد انتخاباتی سبز برای انتخابات ریاست جمهوری پیشنهاد دو درجه کمتر را داده است. گذرنامه اکولوژیک قبل از گذرنامه بهداشتی در شرف تهیه و تدارک بوده. بعد از این همراه با گذرنامه بهداشتی اندکی بیشتر از آزادی را خواهد تراشید. از من به شما گفتن توتالیتاریسم چهره خود را در اروپا عریان خواهد کرد.

بنابرین از این تقسیمات جامعه‌شناسانه  و مردم‌شناسانه دست برداشته و مردمان را به نژادپرست و نژادنپرست تکه تکه نکنید. اینقدر در پی رفاه نباشید. از تنبلی اندیشه دست بردارید. توقف کرده، تأمل کنید. همین الان هزاران پرستار و پرسنل درمانی در فرانسه به خاطر امنتاع از دریافت واکسن در وضعیت معلق به سر می‌برند.  وضعیت معلق یعنی حتی آنها را بیرون نکرده‌اند تا آنها حق دریافت حقوق بی‌کاری را داشته باشند. از هیولاهایی که از این در وارد شد. بی‌سابقه. قبل از این اگر کسی از دریافت واکسن سر باز می‌زد او را اخراج می‌کردند. اما این بار قصدشان آزار بود تا درس عبرتی باشد. چندین ماه است که هزاران فرانسوی که در ماه‌های قرنطینه هر شب ساعت هشت از ایوان‌ها و پنجره‌ها تشویق و قهرمان معرفی می‌شدند، نه حقی دارند و نه درآمدی. هیچ‌کس از آنها حمایت نکرد. جامعه پزشکی دورشان انداخت. بعضی خانه‌هاشان را فروختند. بعضی در اتومبیل خانه کرده‌اند. بعضی به سوپ‌ها- مائده‌های خیریه روی آورده‌اند. بعضی خودکشی یا اقدام به خودکشی کرده‌اند. آیا این نژادپرستی است؟ پرسش کنید و پاسخ ندهید. مأموران آتش‌نشانی هم هستند. در عوض ماکرون نه برای مأموران پلیس و نه کامیون‌داران واکسن را اجباری نکرد. او مو‌ذی‌تر از ترودو بود. ترودو چه کرد؟‌ وقتی کامیوندارهای کانادایی علیه گذرنامه بهداشتی شهر اتاوا را اشغال کردند و رسانه‌ها همان کردند که با جلیقه‌زردها، انها را ترامپیست و فاشیست و راست افراطی معرفی کردند، ترودو این همزاد ماکرون بعد از چند روز جمعشان کرد. دستگیرشان کرد و کامیون‌هاشان را مصادره. شهردار اعلام کرد که کامیونها را می‌فروشد و ترودو که حساب بانکی معترضین را می‌بندد. متأثر از این جنبش هنگامی‌که فرانسویان ضد گذرنامه بهداشتی در اقدامی اعتراضی قصد پاریس کردند، ماکرون با تانک به پیش‌بازشان رفت.

۲۲ اسفند ۱۴۰۰

وبلاگ

 
۱- از کجا آغاز کنم؟ از کجا آغاز شد؟ از کرونا؟‌ نه، از جلیقه‌های زرد از جلیقه‌زردها. از ماکرون؟ نه، از قبل از او. از آنجا که راه را برای آمدنش فراهم می‌کند. از دوران. از این دوران بی‌دورانی. و حالا جنگ.


کتابی از پل ویریلیو خریده بودم: نامش آینده‌گرایی لحظه. پل ویریلیو از آنچه اقامت ندارد، مقیم نمی‌شود می‌گوید. میشل مفزولی می‌گوید از قول هانا آرنت که هر کس در طول عمر تفکرش یک ایده بیشتر ندارد. پل ویریلیو همیشه همان، یک چیز را می‌گوید: سرعت را.

شما آیا  به چیزی که در حال حرکت است، ثبات ندارد،  دمیدن بر آتش‌هاست، فکرمی‌کنید؟  بر زمینی که می‌لرزد خانه  می‌کنید. پل ویریلیو در کتابی که در سال ۲۰۰۹ نوشته از میلیونها مهاجری می‌گوید که سرازیر خواهند شد. حرکت خواهند کرد. چرا؟ چون زمین زیر پایشان می‌لرزد. ۶۴۵میلیون نفر در چهل سال آینده به دلایلی مانند استخراج معادن یا ساختن سد یا گرمایش زمین یا سیل یا لرزش زمین و تنش‌ها و جنگ‌ جا‌به‌جا خواهند شد.


نزد حافظ نشستن فرونشاندن آتش است. تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی. ننشستن دمیدن بر آتش‌هاست. بر زمین جنبنده چگونه می‌توان نشست؟ جنگ‌ها و خانه‌خرابی‌ها و خشک‌سالی‌ها و انقلاب‌ها و شورش‌ها و قحطی‌ها و گرسنگی‌ها مردمان را به حرکت می‌آورد. نامش هجرت است. محمد پیامبر شهری را بهر شهری دیگر ترک می‌کند. تاریخ است. هجری. پل ویریلیو می‌گوید که زادگاه تو آنجاست که زاده شده‌ای. شیراز زادگاه حافظ است. ترکش نمی‌کند همانجا هم چشم فرو می‌بندد و خاک می‌پذیرتش. تربت شیراز. مهاجر هجرت می‌کند. زادگاهش را ترک می‌کند یا رانده می‌شود. در هر حال چیزی در حرکت یا لرزش و لغزش‌ها از نشستن بازش می‌دارد.


زلزله که می‌آید همه فرار می‌کنند. خانه‌ را ترک می‌گویند. برگه‌ای درکوله برای شناسایی یا شناساندن یا بعدتر خود را به جا آوردن. در به جاآوردن جا هست. قدما اهل جایی بودند. حالا اهل جایی نیستیم. جا که نیست و ما هم اهلی نیستیم. اهلی شدن یعنی متعلق به جایی بودن. اهلی بودن یا شدن یعنی تعلق پیداکردن. تعلق خاطر. یعنی ایجاد عاطفه کردن. روباه به شازده‌ی کوچک می‌گفت. «مرا اهلی کن». یعنی مربوط بودن. مربوط کردن.  یعنی ربط دادن. «آن‌وقت من با دیدن گندم‌زار به یاد گندم‌زار موهای تو می‌افتم». روباه اگر خانه‌اش، لانه‌اش، کوچه‌اش، شهرش را عوض کند اهلی نمی‌شود. آن‌وقت گندم‌زار موهای شازده‌ی کوچک ربطی به گندم‌زار ندارد. چیزی یاد چیزی را بیدار نمی‌کند. بی‌ربط است. دیگر چیزی به یاد نمی‌آورد. به یادآوردن ربط دادن، رابطه است. مردمانی که دچار فراموشی می‌شوند نامش هر نام دانشمندانه‌ای که باشد ونام کاشف عارضه، این مردم از ربط دادن عاجز خواهند بود. از ربط خود به دیگری. از ربط دیگری به خود. از ربط خود با جهان. دیگر شما را به جا نمی‌آورند. در به جا آوردن جا هست. هر چه که در جهان هست در جایی واقع شده. تاریخ بر جغرافیا واقع شده. پل ویریلیو می‌گفت.
جهان دارد بر این واقعیت، واقع شدن مقاومت می‌کند. چیره خواهد شد آیا؟‌ واقعی یعنی چه؟ ناواقعی یعنی چه؟‌


کتاب پل ویریلیو را که می‌خواندم به یاد عبارت منسوب به کاتوزیان افتادم: جامعه کلنگی. یعنی ناپایدار. یعنی بی‌دوام. یعنی بی‌دوران. دنیای بی‌دوران. دورانی کلنگی. عاطفه‌هایی کلنگی. نااهل. وقت دل بستن نیست. بی‌حافظه. بی‌وفا.


مجازی فضاست. مکان نیست. خانه نیست. اقامتی در کار نیست. فیسبوک، گودر، پلاس و توییتر، اینستاگرام و  تلگرام. آنقدر زمین لرزید که همه خانه‌هاشان را ترک کردند، وبلاگ را. این فضا به اردوگاه‌های مهاجرین می‌ماند. گاهی باد و طوفان، گاهی باران و سیلاب و گاهی پلیس سقف دروغینش را بر سرتان آوار می‌کند.  و حالا بیش از پیش بالانشینان صاحبان «پلاتفرم»‌ها فرش را از زیر پایتان می‌کشند.
 

پلاتفرم‌ها قدرتی دارند که در به روی من و شما و رئیس جمهور ایالات متحده امریکا می‌بندند. پلاتفرم‌ها جا ندارند. فضا دارند.
می‌گوییم فضای مجازی. در فضای مجازی ما پای بر زمین نداریم. پا در هواییم.