۱۰ دی ۱۴۰۱

رنه ژیرار از پاپ بونوآ شانزده می‌گوید


رنه ژیرار می‌گوید

کاتولیک بودن، هم‌مانندی با این چهره وحدت است. با این عامیت خاص که پاپ می‌نامند.
اندیشه اروپا به واتیکان پناه برده است. بیش‌از اینکه به پاریس و برلن و وین و مسکو پناه ببرد. میان پاپ‌نشینی و امپراطوری، این پاپ‌نشینی است که پیروز شده.  و از  زمان ژان- پل دوم به پدیده‌ای جهان‌گیر تبدیل گشته.  چرا که  او همان‌وقت که حقوق بشر را تبرگ می‌گفت  در ید و شم حلالی می‌خواست. اندیشه اروپایی که پاپ‌ها امروز از آن با سماجت دفاع می‌کنند، هویت همه انسان‌هاست. اما هویتی در تصرف  عقلی که قادر به گنجاندن و پذیرفتن الهی است  که این هویت می‌پندارد.

از وقتی که ناپلئون پاپ هفتم را به گروگان گرفت کاتولیک‌ها او را دجال خواندند. رنه ژیرار می‌گوید که گرفتن قدرت این‌جهانی بهترین  برای کلیسا بود.

فروپاشی اندیشه اروپایی، آسیب‌دیده از قرن‌ها رقابت میان گرایش‌های مختلف پاپانه و گرایش‌های مختلف امپراطوری  و رقابت میان گرایش‌های مختلف پاپ‌نشینی و رقابت میان مدعیان امپراطوری و بعد میان آلمان و فرانسه، رقابتی که  به افراط کشیده می‌شود، پاپ‌نشینی را آزاد کرد.
پاپ ژان پل دوم در سفر فرانسه‌اش همان مکانی  را برگزید که دوگل و آدناور آشتی کرده بودند. بر ویرانه‌های جنگ.

رنه ژیرار می‌گوید
مردم  در سخنان اولین پاپ آلمانی بونوآ(بندیکت) شانزدهم در  راتیسبون در سپتامبر ۲۰۰۶، اعلام جنگی علیه اسلام و پروتستان‌ها دیدند. اما آن دفاعیه‌ای برای خرد بود. همان لوگوس یونانی. همه بر او تاختند و هر کس به دلیلی،  پاپی را عقب‌گرا خواندند که مدافع عقل از آب در آمد.  پاپ نقشی نمادین در اروپا و جهان بازی کرده است. می‌گویند که این پاپ آخرین پاپ اروپایی‌ست. من ملاحظه می‌کنم که وقتی برگزیده شد که موتور اقتصادی آلمان و فرانسه خوب کار نمی‌کرد. بعد از انتخاب اولین نام کوچک «بونوآ (بندیکت)»،  برای آشتی به آشوویتس می‌رود، این‌ها نشانه و علامت است که باید بر آن‌ها تآمل کرد. به بونوآ(بندیکت) پانزدهم اندیشه کنید که از فراموشی بیرون‌اش می‌کشد: پاپی که در سال ۱۹۱۴ برگزیده شد، که با تمام وجود علیه جنگی که بی‌هوده‌اش می پنداشت برخاست اما پیام صلح‌اش شکست خورد. در ماه اوت ۱۹۱۷ آلمان‌ها و فرانسوی‌ها از او متنفر می‌شوند و اولی‌ها او را ضد آلمان و دومی‌ها ضد فرانسه می‌خوانند. کلمانسو او را بوش می‌نامد.  و ایتالیایی‌ها او را به کنفرانس صلح راه نمی‌دهند. پاپی که پشت جنگی وحشت‌ناک پنهان‌کردند. جنگی میان دو بت‌پرستی ملی‌گرا.

از او که دورتر برویم به پاپ بونوآ(بندیکت) چهاردهم می‌رسیم از ۱۷۴۰ تا ۱۷۵۸ ، که پاپ آشتی میان اسپانیا و سیسیل و پرتغال بود. که پروس را به رسمیت شناخت که پیش‌رفت و علم را ارج نهاد و با بزرگ‌ترین دانش‌مندان به مکاتبه پرداخت  و احترام پروتستان‌ها را جلب کرد. حال بهتر می‌توان انتخاب نام کوچک را توسط بونوآ شانزدهم دریافت.
باید به این دوقرنی که پشت سر گذاشتیم اندیشید. به رابطه فرانسه و آلمان که میان جنگ و صلح، نظم و بی‌نظمی را دامن زدند.

رنه ژیرار می‌گوید
تا چندی قبل هنوز در اسطوره فرانسه بزرگ بودیم. با لویی چهارده و ناپلئون. دوگل این اسطوره را از آن خود کرد. ما در دوران دیگری هستیم. یعنی خروج از مذهب ملی‌گرایی. ادامه راه دوگل، چیز خوبی‌ست که دوگل بود. رد کردن اسطوره دوگل.
قبر ناپلئون مثل قبر ژول‌ سزار است، خداگونه. اما مرگش چیزی بنیاد‌ نگذاشته. امپراطوری فرانسه با او مرده. برادرزاده‌اش نام نبردها و ژنرال‌ها را به کوچه‌ها و خیابان‌ها و ایستگاه‌های مترو  پاریس داده. اما نام‌ها تنها کوچه‌ها و خیابان‌ها و مترو را یادآوری می‌کند تا نبردها و ژنرال‌ها را.

پاپی آلمانی و اروپایی که از خرد دفاع می‌کند و می‌خواهد به آنکارا برود. پاپ نمی‌تواند بگوید که جهان رو به افراط می‌رود. او بر گفت‌گو انگشت می‌گذارد. آن‌جا را نشان می‌دهد که گفت‌گو قطع و پاره شده است. او از یک آشتی فوری و ضروری می‌گوید.

رنه ژیرار می‌گوید
دین مسیحی عنصر مرکزی مذهبی را در پیدایش فرهنگ نشان می‌دهد. دین مسیحیت راستین‌ترین  افسون‌زدای مذهبی‌ست. چرا که خطایی را که مذاهب کهن بر آن بنیان شده‌اند: لزوم به قربانی کردن، خشونت، قربانی کردن بلاگردان، بر ملا می‌کند. مسیح مردمان را از قربانی محروم کرده است. قربانی دیگر نظمی برپا نمی‌کند، خشونت، خشونت را متوقف نمی‌کند.
آن‌ها که فکر می‌کردند که آن مذاهب شکست خوردند، می‌بینند که همچون محصول افسون‌زدایی، دوباره پیدایش شده است. محصولی اما آلوده، بی‌اعتبار شده. از دست دادن قربانی، تنها مکانیسمی که خشونت را مهار می‌کرد.

رنه ژیرار می‌گوید که مسیح جنگ می‌آورد چون حقیقت را به انسان‌ها می‌گوید. حقیقت خشونت بار انسان را. اینکه نظم‌شان نتیجه خشونت است. نتیجه قربانی کردن. تقدس نشانه ریختن خون است. با این معرفتی که مسیح با خود می‌آورد،خشونت را باطل می‌کند. مردم را از مکانیسم قربانی کردن محروم می‌کند.
دیگر نمی‌توان قربانی کرد و نظم را برقرار. فایده‌ای ندارد. اما رقابت مانده است و به افراط کشیدن و کشیده شدن.

رنه ژیرار می‌گوید که «مصیبت»ِِ مسیح ما را به بمب هسته‌ای می‌کشاند. مکاشفه یعنی حجاب دریدن. یعنی حلول مسیحیت در تاریخ که «مادران را از فرزندان جدا می‌کند». حتی معجزه‌ها در انجیل‌ها دعوا برپا می‌کند. آدمی با دروغ نمی‌تواند با حقیقت روبه رو شود این است حقیقت بی‌بازگشت مسیحیت.
از میان رفتن قربانی کردن، به انفجار می‌انجامد. چرا که نظم سیاسی و مذهبی‌ست که ما را مهار می‌کند.

بونوآ (بندیکت) شانزدهم همان را در سخنان راتیسبون در سپتامبر ۲۰۰۶ گفت که باید بگوید و آن را با شجاعت گفت. گفت که جای جنگ عقل علیه مذهب را جنگ مذهب علیه عقل می‌گیرد. باید با گوش‌هایی دیگر این سخنان را شنید. سخنان پاپ آلمانی که ارزش‌های غیر قابل نقض اروپا را قبل از رفتن به آنکارا بازتعریف می‌کند. چه چیز بنیادینی به ما می‌گوید؟ که جدایی میان ایمان و عقلِ نشان شده، دارد ما را ترک می‌کند. که عقل چنین کوچک شده که مسئله اخلاق و مذهب دیگر به او مربوط نیست. پس حقیقت مسیحی این‌جا در برابر دو مذهب قرار می‌گیرد:  و مهیب‌تر، چرا که یکی در مقابل دیگری قرار گرفته است: عقل‌گرایی و ایمان‌گرایی.
این ضعیف شدن عقلانیت به اعتقاد بونوآ شانزدهم  خلاصه شدن عقل است در تنها دامنه کاملا خالصِ پراتیک، به « دریافت تجربی- ریاضی از علم» و در نهایت نادیده‌گرفتن هر آن‌چه یونانی‌ست. پاپ بونوآ شانزدهم پاپ کاتولیک آلمان، اروپا را متوجه خطر نادیده‌گرفتن یونان می‌کند. تنها یک فقه عقلایی «منطقی، عاقلانه»، قادر به جای‌دادن الهی،  گفت‌گوی راستین فرهنگ و ادیان که نیازش ضروری‌ست را، ممکن می‌گرداند.

رنه ژیرار می‌گوید
پاپ می‌خواهد که گفت‌گوی عقل و ایمان گفت‌گویی عقلایی باشد. آن عقل فقهی‌ای را با تمام وجود می‌خواهد که می‌بایست از  عقل‌گرایی و ایمان‌گرایی  افسون‌زدایی کند. عجیب است که کسی این شکست عقل را نمی‌بیند. پاپ به ما هشدار می‌دهد که عقل یونانی در حال از بین رفتن است و از بین رفتن عقل جا را برای عقل‌گرایی زنجیر پاره کرده باز می‌کند. تحقیر مذاهب به وسیله عقل‌گرایی بستری فراهم می‌کند برای مذاهب منحرف. پاپ می‌گوید ما جنگ عقل علیه ایمان را می‌شناسیم و دیدیم که پیروز نشد که ایمان مقاومت می‌ورزد. ما شمشیرش را دیده‌ایم. بحث با اسلام تنها می‌تواند بر زمینه‌ای فقهی و مردم‌شناسانه صورت بگیرد. تنها شیوه‌ای که به جنگ‌های صلیبی منجر نشود. تنها راه خروج از رقابت‌های میان دو عالمی که همه چیز نزدیک‌شان می‌کند و در عین حال در برابر هم قرارشان می‌دهد.

     « خدا از خون لذت نمی‌برد و بنا بر عقل عمل نکردن خلاف ذات خداست. ایمان میوه جان است و نه جسم. آن‌که می‌خواهد کسی را به ایمان بخواند باید قادر به کلام و اندیشه باشد، به شیوه‌ای درست و نباید به دنبال خشونت و تهدید برود......... برای متقاعد کردن جانی مستعد عقل، به زور بازو نیازی نیست و نه به چیزی برای زدن،  و نه هیچ وسیله‌دیگری که کسی را به مرگ تهدید کند.»

بونوآ (بندیکت) شانزدهم از دانشمند اهل اسکندریه -قرن دوم و سوم قبل از میلاد، تشکر می‌کند که کتاب مقدس را به یونانی ترجمه کرد و به این دیدار ایمان و عقل، میان فلسفه راستین روشنایی و دین امکان داد.  و به این مشابهتی که میان عقل انسانی و عقل الهی هست تاکید می‌کند.
قبل از رفتن به آنکارا می‌خواهد به ترکیه از اروپا، از ارزش‌های اروپا بگوید، از این دیدار ایمان و عقل که به آن ارثیه حقوقی روم هم اضافه شد.

۹ دی ۱۴۰۱

شام‌گاه الهه

 
امیدوارم با همان هوش و بیداری نویسنده بخوانید:

نوشته رومن گاری در امریکا در سال ۱۹۶۵
ترجمه نیشابور

در اصطلاح جنگ های اتمی،overkill یعنی بیش ازاندازه لازم کشتن. گمان می‌کنم Rochefoucauld یا Chamfort بود، یکی از این دو اخلاق‌گرای بزرگ فرانسوی- می‌بایست Rochefoucauld باشد، همیشه هم‌اوست-، می‌گفت که مرد تا هفده‌سالگی از زنان حرف‌ می‌زند و بعد باز می‌ایستد تا دوباره در پنجاه‌ سالگی به حرف آید. نزد نویسنده، دقیق‌تر بگویم نزد رمان‌نویسی که تمام عمرش با زنان سرو کار دارد، امر متفاوت است. ملاحظه کرده‌اند همه که هرچه از این موضوع خوانده‌ باشید یا خود بیست رمان نگاشته باشید، در لحظه‌ای که با بریژیت باردو روبرو می‌شوید، این حس خاص را دارید که هنوز چیزی بیان نکرده‌اید. اوقاتی هست که نویسنده یا حتی خواننده فاضل حس می‌کند که نه قلم، نه ذکاوت، تجهیزات خوبی  مناسب معامله با دختری زیبا نیستند. باید کار دیگری کرد. این یعنی شعر ناب. (در روزگار ما می‌گویند سکس.) نمی‌دانم آیا خواننده انگلیسی زبان آگاه است: سکس در فرانسه وجود ندارد. ما همه جور چیزی آنجا داریم: عشق، اروتیسم، حتی پورنوگرافی، اما سکس نداریم. در زبان فرانسه، واژه‌اش به معنای gender وجود دارد، یعنی جنس و ما آن را به معنای وسیع خود بکار می‌بریم، تا تشخیص دهیم، مثلا جنس ژنرال دوگل را از الیزابت تایلور. در حقیقت ما واژه‌ای برای آن نداریم. در این روز‌ها تخریب چیزها جریانی بس عجیب را طی می‌کند. پیش از این قصیده، شعر، شعر غنایی بود، حالا سکس است. حالا از این بدتر هم می‌شود. زن، غرور و گوهر تمدن ما دیگر وجود ندارد: به انسان تبدیل شده است. مایه آزردگی‌ست. من نمی‌دانم چه کسی باعث این تغییر و تحول شد، و خود را همان‌قدر دمکرات می‌دانم که هرکسی، اما افسوس گذشته بندگی مذکرانه را می‌خورم. قبلا در زندگی هدفی داشتیم، تحقق رویایی، الهامی. می‌دانستیم که سحر و جادو وجود دارد، و چهار عنصر ارسطو- نور، آتش و آب و هوا- آمیخته به مخلوقی زنده می‌تواند شما را بواقع بسوزاند، غرق کند، پشتیبانی‌تان کند، شیداتان کند و دیدگان را آکنده سازد. بالاتراز شیمی، فیزیولوژی، روان‌شناسی، پدیدارشناسی، بیشتر از واقعیت بود. چه اهمیتی داشت که از آن رنج می‌بردیم یا سعادتی می‌چشیدیم: هرگزآنقدر وقیح نبودیم که درخاطر کسی بدمیم که ستمکارش، الهه‌اش، شاهزاده‌اش، تنها یک انسان است، مثل ما. عیش برهم زن، از اینجا گذشته است، فروید، میان بقیه. در حقیقت، عیش برهم زن خودش را همه‌جا جا می‌کند، در لباس‌های گوناگون می‌چرخد و نام‌هایی بر خود می‌گذارد. به خود رئالیسم نام می‌دهد، رئالیسم آن هم از نوع Stanislavski، بدون تفنن . میان مارکس و فروید، دید قدیمی رمانتیک ما به زن و احساس، بی‌اعتبار شده، آنقدر که عیش برهم زن، به یگانه صاحب برهوت معنوی ما مبدل گشته و این خلاء در اندازه‌ای از روان‌پریشی و روان‌رنجوری و اعتیاد به الکل، به چنان اوجی رسیده‌ است، که جهان تا به حال به خود ندیده بوده‌. ملاحظه می‌کنید که عیش برهم زن بدون متوسل شدن به منابع رضایت مورد عنایت‌اش: بمب هیدروژن، به هدف خود رسیده است. یک نسل تمام از بین رفته است، بدون تخریب اتمی، احتیاجی حتی به تشعشع نداشتیم تا هیولایی بسازیم، روشنفکران کوچک کارکشته overkill، خود از عهده این کار برآمدند. overkill اخلاقی و معنوی همین‌جاست، و حتی نمی‌توان تقصیر را به گردن روس‌ها انداخت. و اینها همه با قلم یا کلمه میسر گشته، بی آنکه فن کشتار جمعی نظامی را به مدد طلبیم. با ابزار و امکانات نمونه میسر گشته است، به نام صداقت و رئالیسم، به دست نویسندگان، روان‌شناسان، روشنفکرانی بسیار خوش‌نیت و شایسته، به نام ترقی و عقل، آزمایش سرد و بی‌رحمانه. چهل سال است که تکیه‌کلام روشنفکرآب‌دیده شده‌ است بی‌خود. مصیبت این است که از این زاویه بزودی خود زندگی است که بی‌خود جلوه می‌کند و اعتیاد و سکس و حتی خودکشی تنها راه مقابله با آن به نظر خواهد آمد. این روش فیلسوفانه‌ای که برای خراب کردن چهره خود، بینی‌مان را می‌بریم شاید صداقت روشنفکرانه باشد، دراین صورت به جهنم صداقت روشنفکرانه! به خیالم هم خطور نمی‌کرد که برای اعتراض وهشدار لحنم را تند کنم، اگر پای چیزی با اهمیت‌تر از خود زندگی در میان نبود. حداقل تا آنجا که به من مربوط می‌شود. مسلم است که از زن حرف می‌زنم، فکر کردید از چه می‌گویم؟ عجیب است زمانی که همه اشکال خلاقیت هنری- ادبیات، نقاشی، سینما- شکوفا می‌شوند، بزرگترین واسطه عالم غیب، زن، به تمامی از صحنه خیالات رانده‌شده و به یک جور واقعیت تنفرانگیز خلاصه شده‌است. در کشوری کافر مثل روسیه شوروی امری عادیست، اما در دنیای غربی ما چگونه چیزی اتفاق افتاده‌است؟ بدون شک زنان خود تا حدی مقصرند، هنگامی که خود را در مخرب‌ترین نبرد‌ها افکندند، مبارزه برای همان حقوق و جای‌گاه که مردان. یکی از جنبه‌های غریب تاریخ اجتماعی مدرن این است که این مردان نیستند که خیانت‌کارانه برابری را به زنان تحمیل کردند، خود زنان هستند. با حق رأی شروع شد، سال‌های سال جنگیدند تا شأن الهه‌بودن را ترک کنند و تا سطح بردگان سابق خود نزول کنند. هیچ مرد متمدنی هرگز زنی را برابر خود به حساب نیاورده‌است، و من اطمینان دارم هر آمریکایی با شهامت با من هم‌رأی است وقتی با اقتدار اعلام می‌دارم که این ترازکردن، قاعده زن مساوی مرد، ابزارشناخته شده کمونیسم ماده‌گرا و سوسیالیسم خزنده‌ است، که آرام آرام به ارزش‌های تمدن غربی‌مان سرایت کرده‌. استدعا دارم، اشتباه نکنید، ربطی به این ندارد که چه کسی صبحانه مرا به بسترم می‌آورد و چه کسی لباس‌ها را می‌شوید. طبیعی‌ست که زن من است که باید صبحانه‌ام را آماده کند و لباسم را بشوید. اوست، طبیعتا که باید کار‌های خانه را انجام دهد، بچه‌ها را تروخشک کند، به من در امرار معاش کمک کند و خواست‌هایم را برآورده‌ سازد. و شب وقتی به خانه آمدم، گنجینه سحر و افسونش را بکار گیرد. درست همین‌جاست، آن فوق‌العاده موهبت آسمانی، فرای انسانی. نباید مشکلات شخصی داشته باشد و مرا درمانده کند. اگر زن من شروع کند به مسئله‌داشتن، از چشم من دوباره به زمین می‌افتد. و یک بار دیگر به ما تبدیل خواهد شد، مخلوق زنده کوچک بی‌مقدار، مثل من، چه لطفی دارد؟ زندگی همینطور به اندازه کافی دشوار هست، بی آنکه این وجود تقریبا فرا طبیعی، یک‌باره انسان شود. مسلما یکی از خطرات ازدواج همین است. شما باHélène de troie وصلت کرده‌اید، با افرودیت، ژولیت - تجسم اسرارآمیز و رویایی زیبایی و تفنن، و همه اینها به خاطر اینکه درست وسط شب شما را از خواب بیدار کند. چرا؟ چون زکام شده است. بله تقصیر خود زن‌هاست. با سی قرن افسانه و شعر پشت سرشان، حالا خودشان را کوچک می‌کنند تا با ما برابر شوند. یاد Torne Smith می‌افتم، مؤلف تراژیک آمریکایی. در داستان جاودانه خود، زنی در آغوش شوهرش به خواب می‌رود و با اسبی در بستر بیدار می‌شود: به وسیله یک جور سهو فن، شوهر به اسب استحاله پیدا کرده‌ است. امری که اغلب برای زوج‌ها اتفاق می‌افتد، با الهه‌ای وصلت می‌کنید، و ناگهان خود را با آدمی‌زاد روبرو می‌بینید. از همکارانم خواهش می‌کنم که به کمک ایمان چندصدساله به برتربودن زنان بیایند. می‌گویم در سر جای خود بنشانیدشان، نمی‌دانند چه چیز برایشان خوب است. در موحش‌ترین دام‌ها می‌افتند، دام دمکراسی. همه اینها جز تبلیغات نیست. به آنها بگوییم، هنوز همان هستند که بوده‌اند، مخلوقاتی شاعرانه، نیمی واقعی- نیمی خیالی، که به خواهش سوزان جان‌های ما جواب می‌گویند، که نمی‌توانند فرود آیند مگر آنی، برای تدارک غذایی و شستن لباسی و اداکردن سهم‌شان در بودجه خانواده. می‌شود از اینکه زنان نمی‌توانند هم الهه باشند و هم پشتیبان خانواده، دفاع کرد، اما این همان منطق مذکرانه‌ای است که آن جنس باید حذر کند، این نوع دیدن فقط از برتربودن محرومش می‌کند. خواستن، توانستن است. امیدوارم کسی مرا متهم نکند که برای خوش‌آیند خوانندگان زنم می‌نویسم. من مردی متآهل هستم و کسی نمی‌تواند مرا به طرفداری از زن‌ها متهم کند. اما از جایگاه نویسنده، از جنس دیگر، برتر، خواهش می‌کنم، که به آسانی شأن افسانه‌ای، پرشور و والای آرمان ‌گرا را که مدت‌ها اشغال کرده، بخاطرستاندن چند نقل‌و نبات بی‌مقدار ماتریالیستی از ما، با تقربی ناگهانی به این زندگی خالی از لطف و خشن و رفابتی، ترک نکند. از رقابت حذر کند، مرد ها باید هر چه در توانشان هست در جهت برآوردن نیازهای آنان خرج کنند. زنان براستی آرزو می‌کنند کیفیت غنایی خود، مقام پر‌شور مخلوق رویایی و نقش زیبایی را که در فرهنگ ما ایفا کرده‌اند به خاطر صندلی ریاست رها کنند؟ می‌خواهند سرزمین افسانه‌ای اسطوره را آن‌گونه که شکسپیر می‌گوید:« آنجا که تمام زیبایی مأوی می‌کند» با تجارت معامله کنند؟ این فریاد خطر است،  فریاد قلب مردی‌ست که هنوز از دیدن زنی که در سرمای یخ‌بندان زمستان روس، برف پارو می‌کرد، تسکین نیافته‌است و عمیقا متقاعد است که اگر اجازه دهید زنان امروز برف پارو کنند، فردا زمام امور را به دست خواهند گرفت. هرگز شاید خطری چنین بزرگ زن را تهدید نکرده‌ بوده‌ است. چون یک جوان‌مرد، شاعر، شیدای زیبایی و کمال مطلوب، استدعا می‌کنم به سطح ما نزول نکنید. از آن جهت نیست که ما از رقابت می‌ترسیم یا از یک چنین‌چیزی وحشت داریم. از این جهت است که این‌همه دوستشان داریم. همانجور که فضانورد کوچک روس به ما نشان داد، زشتی‌های برابری جنسی در روسیه شوروی آشکار است، و اگر این برای کمونیست‌ها خوب است، چگونه می‌تواند برای ما خوب باشد؟ می‌توانند به من مظنون شوند که خطر کمونیسم، فروریختن هزاران سال فرهنگ‌و شعر را علم می‌کنم به نیت مضطرب کردنشان تا سر جای خود بنشینند. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که زن-الهه با چنین نگاهی به زندگی خشن و مبتذل، نمی‌تواند که خوار نشود. لازم نیست برای فتح‌کردن اینهمه خودش را کوچک کند. فکر نمی‌کنم که هلن دو تروآ می‌توانست. قلبم می‌شکافد وقتی می‌بینم که زنان وارد تجارت می‌شوند، رقابت می‌کنند وقتی می‌توانند سلطنت کنند. از آنجا که نباید سر در می‌‌آورند، قلمرو شعر را ترک می‌کنند، ناگهان به خود مادیت می‌بخشند. و از آن بدتر مادی‌گرایانه به سوی شغل‌های خلبانی، ریاست و مهندسی و مکتشف هجوم می‌آورند. تنها یک چیز آرزو دارم: دفاع سنت زنان. من خود قبول دارم که زمانی که عرب بر خرش سوار می‌شد و زنش با گام‌های کوچک، تند‌تند پشت سرش می‌آمد، به سر رسیده. در حقیقت عرب‌ها خود آن را در جریان آخرین جنگ کنار گذاشتند. در الجزایر، در منطقه نظامی، یک افسر آمریکایی یک روز عربی را که با خر و زنش پیشاپیش با گام‌های کوچک و تند‌تند می‌رفته، مشاهده‌ می‌کند، از این نمونه پیشرفت و آمریکایی شدن شمال آفریقا حیرت‌زده می‌شود و می‌خواهد بداند چطور مرد اجازه داده زنش پیشاپیشش راه برود. عرب تعجب می‌کند. جواب می‌دهد:«میدان مین». اغلب به این داستان بسیار معروف اندیشیده‌ام، و به این سبب است که هیچ خوش ندارم زنان مکتشف شوند. شاید ما مردان را باید سرزنش کرد. شاید قربانی تحلیل‌رفتن تخیل‌مان هستیم. گمان می‌کنم که بشود با زنی زندگی کرد، آزادش گذاشت با شما کار کند، یا حتی برای خود، بی‌آنکه در او مخلوقی از خون‌و گوشت ببینیم یا متوجه آن نشویم، تقریبا. مردی را می‌شناختم که با یک زن چهل سال وصلت کرده بود، بدون آنکه که هرگز متوجه انسان بودن او بشود. زن می‌تواند پیرهن شما را بشوید، خانه‌تان را جمع‌و جور کند، به بچه‌هایتان برسد و غذایتان را آماده کند، آرشیوتان را با دقتی بسیار نگاه‌داری کند، می‌تواند حتی در بیرون کار کند، به شما در پرداخت مالیات کمک کند، سهمش را بپردازد همانوقت که دورتان می‌گردد، بی‌آنکه شما ازجستجوی کمال مطلوب در او باز ایستید. بله هر چقدر بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که زنان تنها بخشی در این سقوط مسئولند. مردان مثل همیشه خطا‌کارند. همه اینها ما را یک بار دیگر به فقدان کمال مطلوب خواهی می‌کشاند. آنچه نمی‌توانم درک کنم، این است که چرا نمی‌توانید به زنان خود اجازه دهید که سخت کار کنند و به خانه‌داری برسند، هم‌زمان که به آنان ضمانت می‌دهید، در قلب و روح شما الهه، بانو، شاهزاده، مخلوق فرشته‌گون و اثیری که خنیاگران و شاعران گذشته زیبایی‌اش را سراییده‌اند، بماند. به گمانم هنوز قادر به آن هستیم. به نظرم حتی سیاستی‌ست  عالی. منظورم این نیست که آنان را از پارکت‌سایی و کوچه‌شوری و کار در کارخانه باز دارم، اگر اینها سعادت‌مندشان می‌گرداند. ضد پیشرفت نیستم، به هیچ عنوان، اگر خوش دارند به خر حمال تبدیل شوند، خوب باشد، به شرط آنکه که زیبا بمانند، رمانتیک، اسرارآمیز، لذایذی نیمه تخیلی، به محض به خانه آمدن یا وقتی برای شام بیرونشان می‌بریم. در زندگی مدرن، شاید اعتراض کنید، تقریبا غیر ممکن است. آه بله، ملاحظه می‌کنید، این است آنچه زنان را متفاوت می‌کند.