گاهی فکر میکنم شاید هم که در خواب میبینم که بازمیگردم به خانهای. من که همیشه پیش رفتهام، حالا میخواهم بازگردم. بازگردم به خانهای که پدر و مادرم در آنند. اما نه به رویا تمکین میکنم و نه به خواب. میدانم که نمیتواند که خانهای باشد، خانهای نیست، نمیتواند پدر و مادری باشند، که نیستند. اگر هم بود و میبودند، مانند وقتی که بودند، من نبودم. میدانم که میل شدید بازگشت است. میدانم که غم است. غم چیزیست که آدم را به جایی که نیست میخواهد ببرد. یا آدمی را که نیست میخواهد بیاورد. شعف، یعنی همینجا، همینها.
اما من میخواهد از همینجا برود، از همینها برود.
اما من میخواهد از همینجا برود، از همینها برود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر