امروز ساعت سه بعدازظهر یکی گفت: زندگی را قربانی ایدهها نکن. ساعت پنج در پارک به همراهم گفتم نگاه کن. خرمی را تماشا کن. و اضافه کردم که چقدر من این واژه خرمی را دوست دارم. گفت خرمی چیست؟ داشتم به این فکر میکردم که خرمی را تعریفش کنم. ناگهان این بیت یادم آمد: خرم آنروز کزین منزل ویران بروم. گفتمش. و گفتمش که این خرم با آن خرمی تفاوت دارد.
نشستیم. بوی اقاقیا میآمد. روز تعطیل شد. همراه سوار دوچرخهاش شد و رفت. در راه دسته گلی چیدم از پرچینی. و به همسایهای که در راهپلهها نبود و نگاه پرسشکنندهای نداشت گفتم دسته گل را برای عبور از شب لازم دارم. چه کسی میداند.
سین روزها به کتابخانه میرود. شبها به دیدن دوستان چینی خود. میگوید در پاسخ نگاه پرسشگرانه من: دوستان را برای عبور از روز لازم دارم.
من و او هر دو چیزهایی برای عبور از این منزل ویران لازم داریم.
۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
زندگی را قربانی ایدهها نکن
۵ اردیبهشت ۱۴۰۱
منافع طبقاتی انسانیت
توییتر فارسی عمق ندارد. میتوان گرایش فعالانش را حدس زد یا تأیید کرد اما در سطح میماند. افراط و تفریط است. گروهایی تشخیص داده میشوند، شکل میگیرند. پراکندهافرادی که در واقعیت هیچ مادیت و جنبشی ندارند. به دور دستهای، دستهها در این فضای مجازی گرد میآیند، گوش میدهند، اطلاعات کسب میکنند اما این اطلاعات در واقعیت نمینشیند. در اجتماع نقشی بازی نمیکند. تبدیل به نیرو نمیشود. چرا؟
دیروز قالیباف و پریروز غربالگری و پس پریروز موسوی و ۸۸. امیدوارم که در خارج از توییتر تأملی در باره جنبش سبز شده باشد. در توییتر اما افتادن است، از این سوی بام یا آن سوی بام. چرا در ایران شرکت در هر جنبشی- که بتوان نام جنبش بر آن نهاد بعد از مدتی تجربهای از فریب میگردد. یک روز پسران پدران را به خاطر انقلاب کردنشان سرزنش یا تحقیر میکنند. و همان پسران بعد از شرکت در رویدادی دیگر، دوم خرداد یا جنبش سبز باز فریب میخورند و نادم میشوند.
انچه من دیدم خشم یا بغضی است که بیرون میریزد و اصالت بودن را نابود میکند. وبا خود شدن را.
جنبش سبز پشتوانه نداشت. چون از آگاهی طبقاتی بیخبر بود. انقلاب هم از آگاهی یا وجدان طبقاتی بیخبر بود. و بعد از انقلاب هم نظام از این آگاهی پرهیز کرد و پرهیز داد. اما هیچ کدام بدون نبرد طبقاتی میسر نبود. همه دیگر از نقش انقلاب سفید در بروز رویداد انقلاب ۵۷ واقفند. دستور سرمایهداری تا هیچ گوشه ای از دنیا بیرون از آن- بیرون از سرمایهداری باقی نماند. نیروی کار باید به خدمت سرمایهداری در میآمد.
این مبارزه طبقاتیست که به یاری زمان افراد متشکل در یک جنبش را از هم جدا می کند. رجایی در یک گفتگو به این مبارزه طبقاتی در جنبش سبز اشاره دارد:
«او به درستی بحران پیشرو را تشخیص داده بود و میدانست با پتانسیل
عظیمِ اجتماعیِ حامی خود خواهد توانست حداقل بخشی از بحرانها را تعدیل
کند، چنانکه در دوران آقای خاتمی هم تا حدی این اتفاق افتاد. تصور من این
است که میرحسین ریشهی آن مصرفزدگی را که به آن اشاره میکنید بیش از هر
چیز در طبقهی رانتیِ حاکم میدید و اساساً همین یکی از مهمترین عللِ
مخالفتِ با او و به کار افتادن آن ماشینِ پیچیدهی سرکوب بود. خود وی نیز
در یکی از مواضعش به رابطهی میان منافعِ عظیمِ این طبقهی رانتی و انحصار و
سرکوب سیاسی اشاره کرد. بنابراین شاید بتوانیم بگوییم که در جریانِ جنبش
سبز میرحسین رهبریِ گونهای از جنگ طبقاتی را برعهده داشت که هیچکس از پیش
به آن نیندیشیده بود و مشخص شد که مساله بسیار فراتر از جابجاییهای
بوروکراتیک در مناصب رسمی است.»
«احمد توکلی، مرداد 1395: «به خاطر دارم زمان آقای هاشمی بود... در
تخصیص منابع یواش یواش مستضعفان از کانون سیاست گذاری ها فاصله می گیرند.
اساسا آنها تغییر ماهیت میدهند و اسمشان هم از مستضعف به آسیبپذیر عوض میشود؛ یعنی از کسانی که به ناحق ضعیف نگه داشته شدند و مسئولیت
توانمندکردنشان برعهده حاکمیت است، تبدیل میشوند به افرادی که در فرایند
تعدیل، استعداد پذیرش آسیب را دارند و ممکن است زیر چرخ های توسعه
کاملا آسیب را بپذیرند و له شوند و چون این احتمال هم هست که شورش کنند،
باید پلیس ضدشورش به تجهیزات پیشرفته مجهز شود.»
«ارمکی البته توضیح روشنی نمیدهد که این نظرشان بر اساس چه فرضها و دلایلی
شکل گرفته، به جای آن کمی به عقب برمیگردد و میگوید معترضان در آبان ۹۸
«برخلاف ماجرای دی ماه ۹۶ اغلب آدمهای ندار و فرودستان» بودهاند،
«بنابراین باید تکلیف خود را با آنان معلوم کنیم.» او ادامه میدهد: «در
بحثهای قبلی میگفتیم که جنبش دموکراتیک در ایران با بازیگری طبقه متوسط،
اگر به سمت طبقه پایین سوگیری کند، دیگر نمیتوان آن را جمع کرد.»
محمدحسین بادامچی: شواهد بسیاری وجود دارد که تلاش
برای از سرگیری ساختار حکمرانی رژیم پهلوی و خنثی کردن انقلاب از همان
ابتدا در جمهوری اسلامی نفوذ کرد اما با رحلت امام خمینی بود که انتقام
گیری از ملت ایران به طور جدی آغاز گردید. در این میان از مرحوم ایتالله
رفسنجانی نیز باید به عنوان نماد دگردیسی نظام یاد کرد. اشتباه است اگر کسی
ایشان را خائن و یا دارای سوء نیت تلقی کند، بلکه مسأله اینجاست که او
تنها کسی بود که به تعبیر دکتر داوری اردکانی و به حکم ضرورت، از عقلانیت
توسعهیافتگی برخوردار بود. از همین حیث و به واسطه تصور ماقبل انقلابی از
توسعه بود که در همان دوره بحث مادامالعمری ریاست جمهوری ایشان مطرح گردید
و دقیقاً به همین دلیل دوم خرداد 76 و سوم تیر 84 را باید دو واکنش اساسی
همچون 15 خرداد 42 و انقلاب اسلامی 57 دانست، در همان راستا و در واکنش به
همین پروژه. اولی توسط کارگزاران مصادره شد و به دولت فعلی انجامید و اجازه
دهید بحث درباره دومی را به فرصت دیگری موکول کنیم. عجیب اینجاست که در
این40 سال که پیرامون مسائل حکومت اسلامی و اسلامی سازی علوم انسانی
بحثهای زیادی مطرح شده درباره این دو فقره ی «امنیت ملی و سرمایهداری» نه
تنها هیچ نظریه پردازی نشده بلکه برعکس به انحاء مختلف تایید هم شده اند و
این مرتبط است با چپزدایی گستردهای که از ابتدای انقلاب و در ادامه
سیاستهای پهلوی در فضای فکری جامعه ایرانی تداوم یافت.»
گفته بودم که امروز رقابت یا نبرد سیاسی میان چپ و راست نیست میان آنچه گلوبالیسم مینامند و حق حاکمیتخواهان است. میتوان با بیان و زبانی سادهتر و کمتر درست و دقیق چنین گفت: میان جهانوطن و وطنخواه. و باید پرسید چه رابطهای میان مبارزه طبقاتی و وطنخواهی هست. میگویند اقتصاد دانش خانهداریست. اداره خانه است. یک خانه دیوار دارد. دیواری که خانه شما را از خانه دیگری جدا میکند. شما خانهدار خانه خود هستید. اگر دیوار برداشته شود شما دیگر نمیتوانید خانه خود را اداره کنید. باید کسی یا کسانی دیگر خانهها را اداره کنند. اختیار خانهداری شما از شما گرفته میشود.
نبرد سیاسی امروز در غرب چنین توضیحی دارد. نه اینکه چپ و راست از بین رفته. احزاب چپ و راست کلاسیک از بین رفته. و جامعه چنین تقسیم شده. برای فهم انتخابات فرانسه نباید به چیزی به نام نژادپرستی چنگ زد. باید به منافع اقتصادی طبقات یا گروهها توجه کرد. مردم نژادپرست نیستند. کارگران با مهاجر کار میکنند. کارگران با ورود مهاجر مخالفند. چرا؟ چون از مزد و حق کارگر میکاهد و میکاهد. با نظام مهاجرپذیر مخالفند. بورژوازی اما بدون اینکه با مهاجر زندگی کرده باشد نظام مهاجر پذیری را رواج میدهد و اندیشه های نژادپرستانه را. چرا؟ چون منافع طبقاتی او را فراهم میکند. کارگران خواهان جدایی بریتانیا از اتحادیه اروپا مخالف کارگر لهستانی بودند. مخالفت با اروپا در اروپا مردمیست. در فرانسه حق حاکمیتخواهان یا وطندوستان آلمان را دشمن خود میدانند.
ماکرون با پرچم اروپا- اتحادیه اروپا در میتینگ های انتخاباتی خور ظاهر میشد و دیشب پیروزیاش را با سرود ملی اروپا آغاز کرد. البته سرود ملی اروپا خود وصله ناچسبیست. چون اروپا یک ملت نیست. ماکرون آمده است تا فرانسه را در اروپا خاک کند. بعد از اینکه امر و عملیات صنعتزدایی را به تمامی به اتمام رساند.
نه اینکه نوعی هویتطلبی علیه به طور مثال مسلمانان یا اسلام و اسلامسیاسی نیست. که به کار ملت را به دور کشور بسیج کردن میآید. هست اما رأی زیادی جمع نمیکند. چرا؟ چون بورژوازی را همراه خود دارد که هر وقت لازم باشد به وطن خیانت میکند. هویتطلب حق حاکمیت نمیخواهد. اگر میخواست رأی بیشتری میانباشت. کاتولیکهای فرانسه به ماکرون رأی داده و میدهند. بورژوازی از دوگل متنفر بود. نام کتابی از تاریخپژوهی معتبر.
حالا بازمیگردم به صحبت آغازین این مطلب. به جنبش سبز. یکی از جوانان حامی موسوی در جریان سالّای ۸۸ به فرانسه آمد. مانند بسیاری که از ایران بیرون رفتند. این جوان فعال حامی مهاجر است. با آنچه پیش از این گفته شد میتوان جایگاه اجتماعی یا بینش این جوان را اندیشید. با دادن فرمولی که خود این جوان در جریان همین انتخابات بسته|بندی کرد: آنها که حق حاکمیت خواهی را قربانی انسانیت میکنند. جوان ما از انسانیت دفاع میکند. جوان ما اگر چه حق رأی ندارد پنج سال قبل هم از ماکرون دفاع کرد که لابد از انسانیت دفاع میکند.
میماند که ما نمیدانیم منافع طبقاتی انسانیت کدام است.
۲ اردیبهشت ۱۴۰۱
لیمونوف
لیمونوف رمان پانصد صفحهایست. لیمونوف روسیست. کتاب نیست، آدم است. آدم
روسی. لیمونوف- کتاب، تاریخ روسیه است. قصه لیمونوف قصه روسیه است. امانوئل کارِر نویسنده رمان، فرانسویست. مادرش متخصص
روسیه است. او را که بچه کوچک بوده گذاشته و رفته به آسیای میانه که آنوقت
زمان بچهگی امانوئل اتحاد جماهیر شوروی بوده و با عکسهایی بازگشته.
بعدها امانوئل به لیمونوف، تقریبا در صفحه آخر کتاب میگوید که به آسیای
میانه نرفته است اما عکسهایش را دیده است. وقتیست که امانوئل از اختتام
رمان خود راضی نیست. در واقع از ختم قهرمانش. قهرمانش تنها و بیکس است.
میخواهد که قهرمانش در اوج خاتمه پیدا کند. به قله ختم شود.
چنین میشود که از او در صفحه آخر کتاب میپرسد: میخواهید در این خانه پیر شوید، ادوارد؟ قهرمانانه مانند تورگهنیف؟
آنوقت است که لیمونوف میپرسد: آیا آسیای میانه را میشناسد؟
امانوئل پاسخ میدهد که نه، هرگز نرفتهام. اما خیلی زود عکسهایی دیدهام از آنجا، که مادرم بعد از سفری درازبا خود آورد. وقتی مرا به امان پدرم رها کرد و پدرم با نوازشی ناشیانه تروخشکم کرد- در آن زمان پدرها بلد نبودند، هنوز عادت نکرده بودند. عکسها باعث خواب و خیال من شدند. برایم صورت دوردست مطلق را ریختند.
ادوارد لیمونوف میگوید: در آسیای میانه است که حالش خوش است. در شهرهایی مثل سمرقند و بارنائول. شهرهایی لهیده زیر خورشید. غبارآلود، کند، خشن. در سایه مسجدها، زیر دیوارهای بلند، کنگرهدار، گدایانی هستند. گروههایی از گدایان. پیرمردانی رنجور، سوخته، بیدندان، اغلب بیچشم. قبایی پوشیده و دستاری سیاه و چرک، برابرشان، تکه مخملی گذاشته و منتظرند که شاهیای پرتشان کنی و وقتی پرتشان میکنی، شکرت نمیکنند.
نمیدانیم زندگیشان چه بوده، میدانیم که به گورهایی گمنام ختم خواهند شد. سن و سال ندارند، مالی ندارند اگر هم زمانی داشتهاند، به زحمت اگر نامی برایشان باقی مانده. همه بندها را رها کردهاند. ژندهپوشان. سلطانند.
امانوئل کارر راضی به نظر میآید.
من با کتابهای داستایوفسکی زیاد زاری کردهام. میگویند داستایوفسکی همین را میخواسته. اشک رحمت است.
در این کتاب دوبار بغض کردم. اینجا و جایی دیگر وقتی کارِر نطقی یا نوشتهای از پوتین را آورده است. آخر ماجراییم. جایی که لیمونوف قهرمان ما به مخالفت با پوتین درآمده. بعد از چند سال از زندان آزاد شده. و هر روز بازداشت میشود. هر روز تظاهرات میکند.
کارر میگوید پوتین همان را که روسها میخواهند بشنوند تکرار میکند: ما حق نداریم به صدو پنجاه میلیون آدم بگوییم که هفتاد سال از زندگیشان، زندگی پدرانشان و پدربزگهاشان، همه آنچه باور داشتند، برای آنچه جنگیدند و ایثار کردند، حتی هوایی که نفس کشیدند، همه، گهی بیش نبوده. کمونیسم چیزهای وحشتناکی انجام داده، قبول، اما نازیسم نبوده. این معادلسازی روشنفکران غربی ننگآور است. کمونیسم چیزی بزرگ بوده، قهرمانانه، زیبا، چیزی که به آدم باور داشته و به او عزت نفس میداده. معصوم بوده، و در دنیای بیرحمی که جانشینش شده، هر کس آن را با کودکیاش یکی میداند و با هر چه که به زاری مینشاند وقتی کودکیتان رجعت میکند و به شما چنگ میاندازد.
امانوئل کارر از بهترین نویسندگان فرانسویست. لیمونوف شاعر و نویسنده و ماجراجوی روسیست. ناسیونالیست است. همراه الکساندر دوگین حزب ناسیونال بلشویک را تأسیس میکند. که دیری نمیپاید. کارر در رمان از الکساندر دوگین چهرهای ترسو و تنپرور عرضه میکند. نقطه مقابل لیمونوف که جان را در دست دارد. تا ببازد. ملاقات لیمونوف و الکساندر دوگین اجتنابناپذیر است و جداییشان. امانوئل میگوید که متون دوگین سرد است. انتزاعیست. مانند اغلب متون دستراستیهای اروپایی- راستگرایان افراطی. لیمونوف، قصهها و شعرها و کتابهایش از زندگی میآید از جان و از خون و از زخم. و از بغض. از داستایوفسکی بیرون میزند. دوگین در نهایت در دفتری مینشیند که کرملین پولش را میدهد. لیمونوف به زندان میافتد. کنار زندانیان عادی. خودش را از آنها میداند.
لیمونوف قبل از فروپاشی شوروی به ایالات متحده میرود کتاب چاپ میکند. در سرما و گرسنگی. در پاریس مدتی معروف میشود. سالهای هشتاد است. فقیر است. با زنان زیبایی عشق میورزد. زنانی روسی. ترکش میکنند. بعد از پانزده سال به روسیه بازمیگردد. دوران گورباچف و یلتسین است. در جنگ بالکان به صربها کمک میکند. از چشم غربیان میافتد. به روسیه باز میگردد. دوران الیگارشیست و مستیهای یلتسین و خماری وحقارت. یلتسین دارایی روسیه را به حراج میگذارد، نفت و گاز را. پوتین سرمیرسد.
۲۲ فروردین ۱۴۰۱
دنیای واقعا موجود
برگشتیم به پنج سال پیش دور دوم و انتخاب میان ماکرون و لوپن. اما دنیا دنیای پنج سال پیش نیست و فرانسه هم همان فرانسه نیست. فرانسهایست که دیگر هیچ نیرویی نمیتواند به تنهایی ادارهاش کند. وانگهی اصولا صحبت ادارهکردن نیست. صحبت جهانبینی و نجات است. همانطور که قضاوت در باره پوتین و روسها هم صحبت جهانبینی و نجات است.
جهانبینیها تکثر ندارند. در نهایت که خیلی هم دور نیست دو شاخه میشوند. خیروشر. با این حال باید به یاد بیاورم که از دنیایی که هست حرف میزنم و نه دنیایی که باید باشد. و در عین حال خیروشر را ما همیشه نمیدانیم. چراکه راههای خیروشر گاهی به هم نزدیک میشوند. تا دوباره از هم جدا شوند.
من که در این دنیای واقعا موجود ایستادهام، خیالم را، قید اسب خیالم را جایی بستهام، کنار جویی و در سایهسار درختی و بازگشتهام به همینی که هست. در همینی که هست، دیوار آهنین دوباره بازسازی شده و نیرویی در برابر نیرویی قرار گرفته. هر کس جایگاهش را در این دنیای واقعا موجود در یکی از دو نیرو میتواند بیابد. اسب خیالش را اما در هر جایی که مطلوبش هست در این دنیا یا در دنیایی که نیست، در همانی که نیست میتواند بدواند. این دو چیز است.
میتوان از جنگ بد گفت که بهراستی بد است. میتوان بر کشتهها و رنجها گریست. میتوان به قربانی چنگ زد. میتوان گفت که هر دو یا همه بد است. که هیچ کدام بهتر از آن یکی نیست. من نامش را تنبلی میگذارم و راحتطلبی. یا تسلیم.
دیروز فرانسوی ها رأی دادند. بزرگترین حزب حزب غایبین است. بعد پیرها یعنی پدران و مادران و بزرگان فامیل چنانچه در ایران میگویند به ماکرون رأی دادند. اما علیه فرزندانشان رأی دادند. اکثریت کهنسالان به ماکرون و اکثریت جوانان به ملانشون رأی دادند. گمان نمیکنم در جامعهای مانند ایران پیران علیه بچههایشان رأی به صندوق بریزند. فکر میکنم در جامعهای مانند ایران پدر و مادرها هنوز به فکر فرزندانشان هستند. اینجا اما، اینجا یا آنجا که جامعه پیر میشود، پیرو خودخواه به نفع خود رأی میدهد. غایبین در میان رأی دهندگان به ماکرون نبودند. پیرها رفتند تا برای بچههایشان بازنشستگی در ۶۵ سالگی را انتخاب کنند. فقرا قبل از بازنشستگی از دنیا میروند. پیرها صاحب مسکن هستند و گاهی بیش از یکی و دومی یا سومی را به جوانان به بهای گزافی اجاره میدهند. ثروتمندان به ماکرون رأی دادهاند.
در این دوسال بحران کرونا جوانان را فدای پیرها کردند. نباید جان پیرها را به خطر میانداختند. و دیروز پیرها فداکاری کودکان و جوانان را با رأی به ماکرون پاسخ دادند. از پیرها پرسیدند برای چه به ماکرون رأی دادید پاسخ دادند از ما خوب مواظبت کرد. البته عدهایشان را هم همانروزهای نخست در خانههای سالمندان کشت اما آنها که مردند به یاد نمیآورند.
آنها هم که ماکرون در دوران قرنطینه از جیب همین جوانان پول به پایشان ریخت به او رأی دادند. پس قبل از هر چیز همانطور که امانوئل تود در کتاب اخیرش نوشته نبرد، نبرد طبقاتی است. هم او، امانوئل تود به شوخی و جدی میگوید باید حق رأی را از پیران گرفت. یا واکسن را برای آنها اجباری کرد و دست از سر جوانان برداشت.
چیزی که میخواهم بگویم این است: این جامعه یا این جوامع تکه تکه شده است. هیچ برنامه یا قرارداد اجتماعی نیست. یا هیچ قرارداد اجتماعی نمیتواند همه را به دور خویش گرد بیاورد. منافع پیرها با منافع جوانان یکی نیست. البته، البته پیرها به کسی رأی دادند که دارد بیمارستان را نابود میکند و پیران بیش از جوانان به آن نیاز دارند. اینجا باید گفت که پیران در این جوامع نه تنها خودخواه و خودبین هستند بلکه قوت دیدگانشان را از دست دادهاند و دورها را نمیبینند.
مردم یا جامعه را میتوان به دو دسته یا دو نیرو تقسیم کرد. مردم بالا دست و پایین دست. فرادست و فرودست. بالاییها در نظام مقیماند و پایینیها نیمی که غایبند دیگر اعتمادی به نظام ندارند و نیمی هنوز امید دارند که بیمارستان و دانشگاه و مدرسه فرو نریزد. میتوان گفت که نیمی که دیگر اعتباری برای نظام نمیشناسند به لوپن رأی میدهند چون گمان میکنند که ضد نظام است و یا خیال میکنند که در هر حال نظام به او اجازه حضور نخواهد داد. پول و رسانه در چنگ نظام است.
نیروی مردمی که به لوپن و ملانشون رأی دادند دو نیروی مردمی هستند. نامها و عنوانهای راست افراطی را به دوربیاندازیم. اگر هیتلر یا موسولینی راست افراطی بودند. لوپنیها راست افراطی نیستند. وانگهی امروز پوتین هیتلر است و نازیهای اکراین ضد هیتلر. من از دستگاه حرف نمیزنم یا از این گروه و آن گروه. از نیرو حرف میزنم. کارگرانی که سوسیالیستها یا به قول دوستان ایرانی چپ صورتی از دست داد به سوی لوپن رفتند. دو نیروی سوسیال یکی نیروی پشتیبان لوپن و یکی دیگر پشتیبان ملانشون اما اولی ناسیونال و دومی کموبیش انترناسیونال است. بخصوص که حزب یا گروه ملانشون اعضای ناسیونالیست و ضد مهاجر- حق حاکمیتخواهش را از خود بیرون راند و از جبهه به اصطلاح مترقی اجتماعی ( فمینیسم وآزادیخواهان جنسی و غیره) عضو گرفت.
باید در مطلبی دیگر به مسئله مهاجر پرداخت که پرداختش بسیار شبیه مسئله افغانها در ایران است.
اگر این دو نیروی مردمی از پایین میتوانستند به هم نزدیک شوند رویداد مهمی میبود. میتوانست بساط را به هم بزند. نظام را پریشان کند. اما ملانشون یا دستگاه ملانشون دیشب اعلام کرد که حتی یک رأی نباید به سوی لوپن برود. چرا که باید در برابر راست افراطی سد بست. یعنی که باید فاشیست واقعا موجود را نادیده گرفت و ازراست افراطیای موهوم جلوگیری کرد.
به دید عدهای زیاد ملانشون خیانت کرد. او به ایستایی نظام یاری رساند. خواست جایگاه ریاستش و گروهش را حفظ کند.
اما شورشها در راهند.
۱۹ فروردین ۱۴۰۱
آنچه ناعقلاییست واقعی نیست
« ما در گسستگی یک دوران تاریخی هستیم که گور خودش را میکند و تنها منتظر جنازه است. یا جنازه سرمایه یا جنازه ما. ما دیگر در ماتریالیسم مدرن نیستیم یا در توسعهطلبی و پیشرفت گرایی مطلوب (ایدئالیست) که انقلابهای صنعتی و علمی را پایهریختند. ما در ناعقلانیت مطلق هستیم که به ایدئولوژی پسامدرن سرمایهداری در حال فروپاشی مربوط است.
آنچه ناعقلایی است واقعی نیست. دوران ما وجود دارد اما واقعی نیست. نظاممندی سرمایهداری وجود دارد اما نه تنها از هر چه ضروری است تهی شده بلکه راز بقایش بر نابودی روح بنا گشته. استمرار و دوامش را عقل پس میزند. چون از هر چه لازم و ضروری است تهیست پس دیگر واقعی نیست. واقعیت لزوما ویژگی وضعیت موجود نیست.
تراژدی در این دنیا ناپدید شده. با فلسفه و ادبیات و شعر.
آیا زمان حقیقت است؟ میترسم که زمانش از دست رفته باشد.»
فلیکس نیچه
