در دوران مدرن مکتبی غیر از سرمایهداری نداریم.
۱- سرمایهداری متمرکز و نامتمرکز یا تمرکزگریز داریم.
۲- لیبرالیسم دکترینیست که بیشترین حق انتخاب را برای افراد قائل است. فردگرایی یعنی علیه سلسلهمراتب بودن.
۳- لیبرالیسم اخیر آزادی فردی را محدود کرده است.
۴- قدرت اقتصادی به صورتی بیسابقه متمرکز شده است. یعنی به نظامی بهشدت سلسلهمراتبی تبدیل گشته. یعنی ضد لیبرال.
در زمان جنگ سرد دو نظام از هم تشخیص داده میشد. متمرکز و تمرکزگریز.
کسی نظامهای اقتصادی را انتخاب نمیکند. مناسبات احتماعی به آن امکان میدهد.
جامعه چیست؟ اجتماع افراد. هدف جامعه چیست؟ تولید.
چرا افراد زندگی در جامعه را ترجیح میدهند؟ چون جامعه رفاه بیشتری عرضه میکند. بنابرین نظام سازماندهی جامعه همان سازماندهی تولید است.
تولید چیست؟ تبدیل منابع مفید به منابعی مفیدتر.
در این نقطه عزیمت میتوان نظامها را از هم تشخیص داد. تحلیل اقتصادی تولید انواع جوامع را بررسی میکند. آنوقت متوجه خواهیم شد که این مناسبات اجتماعی هستند که به یکی از انواع نظامها امکان میدهند.
اقتصاددانها سرمایه را از کار تشخیص میدهند.
چگونه تولید را افزایش دهیم؟ با تخصصی کردن. آدام اسمیت با شرح تولید سنجاق ۱۸ عملیات را میشمارد. در ساخت و تولید سنجاق ۱۸ عملیات شرکت دارد. اگر تنها یک نفر بخواهد ازاول تا هجده عمل را انجام دهد در طول روز تنها یک یا دو سنجاق میسازد. اما اگر این ۱۸ عمل هرکدام به عهده یک نفر متخصص گذاشته شود تا ۲۴۰ سنجاق در روز میتوان ساخت. در سالهای ۳۰ هنوز اتومبیلهای لوکس ساخته میشوند که از کارخانه بیرون نیامدهاند. یا هنور در میانه قرن نوزدهم در برمینگام تنها یک کارگر یک سلاح میسازد.
بعدها هرکارگر متخصص یک عمل میشود و یک قطعه می سازد. و در نهایت قطعهها مونتاز میگردد. تخصصسازی یا تخصصگرایی تولید را افزایش میدهد. اما باعث مشکلی میشود: متخصصها باید با هم هماهنگ باشند. تا مونتاژگری دقیق از آب درآید.
این هماهنگی چگونه حاصل میشود؟ یکی اینکه میتوان به بازار رجوع کرد. جنرال موتورز که موتور اتومبیل میسازد به بدنه نیاز دارد. فیشر بادی بدنه اتومبیل میسازد. باید از بازار با خبر باشیم. این خبرگیری از بازار زمان و نیرو خرج میکند. باید بر سر قیمت و تاریخ به توافق رسید. وقت ارزش طلا را دارد. برای تولید خوب نیست. جنرال موتورز فیشر بادی را میخرد. و نیاز خود را به او تحمیل میکند. دیگر تنها یک تصمیمگیرنده موجود است. یعنی سلسله مراتب تشکیل میشود. و این قرارداد کار است. یک تصمیمگیرنده و یک کارمند تابع تصمیمگیرنده. قراردادی که در آن تصمیمگیرنده کمتر است یا یکیست خرج کمتری دارد.
پس دو نظام تمرکزگرای سلسلهمراتبی داریم و یک نظام تمرکزگریز بازار. یک شرکت هم همین است: مرکز و کارمندان. بنابرین اقتصاد بازار اقتصاد بنگاهی نیست. یکی علیه دیگریست. آنچه یکی از این دو را انتخاب میکند بهای اطلاعات است. در نظام نامتمرکز باید در تمام دنیا بگردیم تا تولیدکننده متخصص بیابیم که بخواهد و بتواند با ما کارکند. درنظام سالسلهمراتبی یک بار به دنبال اطلاعات میروید. پس اقتصاد شرکتهای بزرگ یا نظامی با شرکتهای بزرگ اقتصاد بازار نیست. بلکه نظامی است بیشتر شبیه به نظام شوروی. وقتی بهای اطلاعات بالاست جامعه به سلسله مراتب روی میآورد. و برعکس.
انقلاب اطلاعات. سالهای ۱۹۷۰-۸۰ سالهای انقلاب اطلاعات به کمک ابزارهای اطلاعاتی مانند کامپیوتر است. این انقلاب به نفع بازار و به زیان سلسلهمراتب است. یعنی آنچه در ایالات متحده امریکا Downsizing دیدیم. یعنی شرکتهای بزرگ به شرکتهای کوچک تحلیل رفتند. انقلاب اطلاعات جنبش لیبرالی را همراهی میکند.
اما نظامهای سیاسی: نظام سیاسی یعنی فعالیت و عملیات یک حکومت. همه جوامع مدرن یک حکومت دارند. حکومت هم تولیدکننده است. یک شرکت تولیدیست. حکومت چه تولید میکند؟ شکارچی. چگونه میتوان به منابع دست یافت؟ یا باید کار کرد یا حاصل کار دیگری را شکار کرد. حکومت تولیدکننده شکارچیست. اما با این کار امنیت هم تولید میکند. چرا که انحصار شکار را به دست دارد. وقتی تولید ثروت میکنیم میل به شکارش را هم تولید کردهایم. حکومت -شکارچیای که انحصار شکار را به دست دارد تولید تعادل میکند. اگر شکارچی فراوان باشد و رقابت میان شکارچیان، تولید کاهش مییابد. انحصار شکار باعث افزایش امنیت میگردد. تولیدکننده خرده ترجیح میدهد سروکارش با حکومت باشد تا با رقبای شکارچی خصوصی.
پس حکومتها مانند شرکتها میتوانند تمرکزگرا یا برعکس باشند. در یک حکومت یک رئیس هست و مردم.
۱- شوروی حکومتی وسیع با جمعیتی بزرگ، متمرکز و مسلط بر امور زندگی افراد. نظامی توتالیتر.
۲- شرکتهای کوچک با حکومتی سبک. دمکراسی لیبرال.
۳- اقتصاد تمرکزگریز و حکومتی متمرکز. نظامهای دیکتاتوری کلاسیک. اقتصاد بازار. هرچقدر شرکتها کوچک باشند بازار یزرگ ومهم است.
۴- حکومتی غیرمتمرکز و شرکتهایی متمرکز و عظیم. شرکتهایی با منابع فراوان و حکومتهایی با منابعی خیلی کوچک. شرکتهای بزرگ کوچکها را میبلعند. موندیالیسم.
سه تاریخ: ۱۴۹۲. ۱۹۷۴ و ۱۹۹۱-۹۲
اولی کریستف کلمب. کشف امریکا.
دومی سالهای طلایی اروپا. زمانی که سطح زندگی اروپاییان به سطح رفاه امریکاییها رسید. یعنی تمرکزگریزی و لیبرالیسم و انقلاب اطلاعات و گسترش بازار. و گرایش به فردگرایی.
سومی فروپاشی شوروی. با فروپاشی شوروی، لیبرالیسم به غرب محدود نماند و به جهان راه یافت. درها به روی تجارت جهانی باز شد. این گشایش برای شرکتهای غربی بخصوص امریکایی فوقالعاده بود. شرکتهای امریکایی جهانی شدند: گافام. قبلا تجارت تقریبا تنها با اروپا بود.
اما برای حکومتها چنین نبود. گشایش درهای دادو ستد همراه با افزایش مالیات نبود. منابع حکومت نیاز به منابع ثابت و نامتحرک دارد. منابع از زندان آزاد شده بودند. وقتی سرمایه و کار آزادانه حرکت کند و جابهجا شود درآمدزایی مالیاتی کاهش مییابد و حکومتها مقروض میشوند. خرج بیشتر از دخل میگردد. بحرانهای اجتماعی بروز میکند چرا که سرویسهای خدماتی دولتی و عمومی از بین میروند.
امروز اقتصاد سلسلهمراتبی شده و متمرکز و حکومتها نامتمرکز. این نوع نظام به فسادی عمومیشده راه میبرد. شرکتهای عظیم ترجیح میدهند بهجای حکومتهای کوچک با یک حکومت متمرکز سروکار داشته باشند تا مهارپذیرباشد. یک کمپانی دارویی خوش ندارد که با چندین حکومت که هر کدام قوانین خودش را دارد سروکار داشته باشد. کارش مشکل میشود و تولیدش کاهش مییابد. مطلوبش تنها یک حکومت است و مهار آن. مکتب موندیالیسم.
۲ اردیبهشت ۱۴۰۲
اقتصاد واقعا موجود به زبان ساده
اشتراک در:
پستها (Atom)