۹ دی ۱۴۰۱

شام‌گاه الهه

 
امیدوارم با همان هوش و بیداری نویسنده بخوانید:

نوشته رومن گاری در امریکا در سال ۱۹۶۵
ترجمه نیشابور

در اصطلاح جنگ های اتمی،overkill یعنی بیش ازاندازه لازم کشتن. گمان می‌کنم Rochefoucauld یا Chamfort بود، یکی از این دو اخلاق‌گرای بزرگ فرانسوی- می‌بایست Rochefoucauld باشد، همیشه هم‌اوست-، می‌گفت که مرد تا هفده‌سالگی از زنان حرف‌ می‌زند و بعد باز می‌ایستد تا دوباره در پنجاه‌ سالگی به حرف آید. نزد نویسنده، دقیق‌تر بگویم نزد رمان‌نویسی که تمام عمرش با زنان سرو کار دارد، امر متفاوت است. ملاحظه کرده‌اند همه که هرچه از این موضوع خوانده‌ باشید یا خود بیست رمان نگاشته باشید، در لحظه‌ای که با بریژیت باردو روبرو می‌شوید، این حس خاص را دارید که هنوز چیزی بیان نکرده‌اید. اوقاتی هست که نویسنده یا حتی خواننده فاضل حس می‌کند که نه قلم، نه ذکاوت، تجهیزات خوبی  مناسب معامله با دختری زیبا نیستند. باید کار دیگری کرد. این یعنی شعر ناب. (در روزگار ما می‌گویند سکس.) نمی‌دانم آیا خواننده انگلیسی زبان آگاه است: سکس در فرانسه وجود ندارد. ما همه جور چیزی آنجا داریم: عشق، اروتیسم، حتی پورنوگرافی، اما سکس نداریم. در زبان فرانسه، واژه‌اش به معنای gender وجود دارد، یعنی جنس و ما آن را به معنای وسیع خود بکار می‌بریم، تا تشخیص دهیم، مثلا جنس ژنرال دوگل را از الیزابت تایلور. در حقیقت ما واژه‌ای برای آن نداریم. در این روز‌ها تخریب چیزها جریانی بس عجیب را طی می‌کند. پیش از این قصیده، شعر، شعر غنایی بود، حالا سکس است. حالا از این بدتر هم می‌شود. زن، غرور و گوهر تمدن ما دیگر وجود ندارد: به انسان تبدیل شده است. مایه آزردگی‌ست. من نمی‌دانم چه کسی باعث این تغییر و تحول شد، و خود را همان‌قدر دمکرات می‌دانم که هرکسی، اما افسوس گذشته بندگی مذکرانه را می‌خورم. قبلا در زندگی هدفی داشتیم، تحقق رویایی، الهامی. می‌دانستیم که سحر و جادو وجود دارد، و چهار عنصر ارسطو- نور، آتش و آب و هوا- آمیخته به مخلوقی زنده می‌تواند شما را بواقع بسوزاند، غرق کند، پشتیبانی‌تان کند، شیداتان کند و دیدگان را آکنده سازد. بالاتراز شیمی، فیزیولوژی، روان‌شناسی، پدیدارشناسی، بیشتر از واقعیت بود. چه اهمیتی داشت که از آن رنج می‌بردیم یا سعادتی می‌چشیدیم: هرگزآنقدر وقیح نبودیم که درخاطر کسی بدمیم که ستمکارش، الهه‌اش، شاهزاده‌اش، تنها یک انسان است، مثل ما. عیش برهم زن، از اینجا گذشته است، فروید، میان بقیه. در حقیقت، عیش برهم زن خودش را همه‌جا جا می‌کند، در لباس‌های گوناگون می‌چرخد و نام‌هایی بر خود می‌گذارد. به خود رئالیسم نام می‌دهد، رئالیسم آن هم از نوع Stanislavski، بدون تفنن . میان مارکس و فروید، دید قدیمی رمانتیک ما به زن و احساس، بی‌اعتبار شده، آنقدر که عیش برهم زن، به یگانه صاحب برهوت معنوی ما مبدل گشته و این خلاء در اندازه‌ای از روان‌پریشی و روان‌رنجوری و اعتیاد به الکل، به چنان اوجی رسیده‌ است، که جهان تا به حال به خود ندیده بوده‌. ملاحظه می‌کنید که عیش برهم زن بدون متوسل شدن به منابع رضایت مورد عنایت‌اش: بمب هیدروژن، به هدف خود رسیده است. یک نسل تمام از بین رفته است، بدون تخریب اتمی، احتیاجی حتی به تشعشع نداشتیم تا هیولایی بسازیم، روشنفکران کوچک کارکشته overkill، خود از عهده این کار برآمدند. overkill اخلاقی و معنوی همین‌جاست، و حتی نمی‌توان تقصیر را به گردن روس‌ها انداخت. و اینها همه با قلم یا کلمه میسر گشته، بی آنکه فن کشتار جمعی نظامی را به مدد طلبیم. با ابزار و امکانات نمونه میسر گشته است، به نام صداقت و رئالیسم، به دست نویسندگان، روان‌شناسان، روشنفکرانی بسیار خوش‌نیت و شایسته، به نام ترقی و عقل، آزمایش سرد و بی‌رحمانه. چهل سال است که تکیه‌کلام روشنفکرآب‌دیده شده‌ است بی‌خود. مصیبت این است که از این زاویه بزودی خود زندگی است که بی‌خود جلوه می‌کند و اعتیاد و سکس و حتی خودکشی تنها راه مقابله با آن به نظر خواهد آمد. این روش فیلسوفانه‌ای که برای خراب کردن چهره خود، بینی‌مان را می‌بریم شاید صداقت روشنفکرانه باشد، دراین صورت به جهنم صداقت روشنفکرانه! به خیالم هم خطور نمی‌کرد که برای اعتراض وهشدار لحنم را تند کنم، اگر پای چیزی با اهمیت‌تر از خود زندگی در میان نبود. حداقل تا آنجا که به من مربوط می‌شود. مسلم است که از زن حرف می‌زنم، فکر کردید از چه می‌گویم؟ عجیب است زمانی که همه اشکال خلاقیت هنری- ادبیات، نقاشی، سینما- شکوفا می‌شوند، بزرگترین واسطه عالم غیب، زن، به تمامی از صحنه خیالات رانده‌شده و به یک جور واقعیت تنفرانگیز خلاصه شده‌است. در کشوری کافر مثل روسیه شوروی امری عادیست، اما در دنیای غربی ما چگونه چیزی اتفاق افتاده‌است؟ بدون شک زنان خود تا حدی مقصرند، هنگامی که خود را در مخرب‌ترین نبرد‌ها افکندند، مبارزه برای همان حقوق و جای‌گاه که مردان. یکی از جنبه‌های غریب تاریخ اجتماعی مدرن این است که این مردان نیستند که خیانت‌کارانه برابری را به زنان تحمیل کردند، خود زنان هستند. با حق رأی شروع شد، سال‌های سال جنگیدند تا شأن الهه‌بودن را ترک کنند و تا سطح بردگان سابق خود نزول کنند. هیچ مرد متمدنی هرگز زنی را برابر خود به حساب نیاورده‌است، و من اطمینان دارم هر آمریکایی با شهامت با من هم‌رأی است وقتی با اقتدار اعلام می‌دارم که این ترازکردن، قاعده زن مساوی مرد، ابزارشناخته شده کمونیسم ماده‌گرا و سوسیالیسم خزنده‌ است، که آرام آرام به ارزش‌های تمدن غربی‌مان سرایت کرده‌. استدعا دارم، اشتباه نکنید، ربطی به این ندارد که چه کسی صبحانه مرا به بسترم می‌آورد و چه کسی لباس‌ها را می‌شوید. طبیعی‌ست که زن من است که باید صبحانه‌ام را آماده کند و لباسم را بشوید. اوست، طبیعتا که باید کار‌های خانه را انجام دهد، بچه‌ها را تروخشک کند، به من در امرار معاش کمک کند و خواست‌هایم را برآورده‌ سازد. و شب وقتی به خانه آمدم، گنجینه سحر و افسونش را بکار گیرد. درست همین‌جاست، آن فوق‌العاده موهبت آسمانی، فرای انسانی. نباید مشکلات شخصی داشته باشد و مرا درمانده کند. اگر زن من شروع کند به مسئله‌داشتن، از چشم من دوباره به زمین می‌افتد. و یک بار دیگر به ما تبدیل خواهد شد، مخلوق زنده کوچک بی‌مقدار، مثل من، چه لطفی دارد؟ زندگی همینطور به اندازه کافی دشوار هست، بی آنکه این وجود تقریبا فرا طبیعی، یک‌باره انسان شود. مسلما یکی از خطرات ازدواج همین است. شما باHélène de troie وصلت کرده‌اید، با افرودیت، ژولیت - تجسم اسرارآمیز و رویایی زیبایی و تفنن، و همه اینها به خاطر اینکه درست وسط شب شما را از خواب بیدار کند. چرا؟ چون زکام شده است. بله تقصیر خود زن‌هاست. با سی قرن افسانه و شعر پشت سرشان، حالا خودشان را کوچک می‌کنند تا با ما برابر شوند. یاد Torne Smith می‌افتم، مؤلف تراژیک آمریکایی. در داستان جاودانه خود، زنی در آغوش شوهرش به خواب می‌رود و با اسبی در بستر بیدار می‌شود: به وسیله یک جور سهو فن، شوهر به اسب استحاله پیدا کرده‌ است. امری که اغلب برای زوج‌ها اتفاق می‌افتد، با الهه‌ای وصلت می‌کنید، و ناگهان خود را با آدمی‌زاد روبرو می‌بینید. از همکارانم خواهش می‌کنم که به کمک ایمان چندصدساله به برتربودن زنان بیایند. می‌گویم در سر جای خود بنشانیدشان، نمی‌دانند چه چیز برایشان خوب است. در موحش‌ترین دام‌ها می‌افتند، دام دمکراسی. همه اینها جز تبلیغات نیست. به آنها بگوییم، هنوز همان هستند که بوده‌اند، مخلوقاتی شاعرانه، نیمی واقعی- نیمی خیالی، که به خواهش سوزان جان‌های ما جواب می‌گویند، که نمی‌توانند فرود آیند مگر آنی، برای تدارک غذایی و شستن لباسی و اداکردن سهم‌شان در بودجه خانواده. می‌شود از اینکه زنان نمی‌توانند هم الهه باشند و هم پشتیبان خانواده، دفاع کرد، اما این همان منطق مذکرانه‌ای است که آن جنس باید حذر کند، این نوع دیدن فقط از برتربودن محرومش می‌کند. خواستن، توانستن است. امیدوارم کسی مرا متهم نکند که برای خوش‌آیند خوانندگان زنم می‌نویسم. من مردی متآهل هستم و کسی نمی‌تواند مرا به طرفداری از زن‌ها متهم کند. اما از جایگاه نویسنده، از جنس دیگر، برتر، خواهش می‌کنم، که به آسانی شأن افسانه‌ای، پرشور و والای آرمان ‌گرا را که مدت‌ها اشغال کرده، بخاطرستاندن چند نقل‌و نبات بی‌مقدار ماتریالیستی از ما، با تقربی ناگهانی به این زندگی خالی از لطف و خشن و رفابتی، ترک نکند. از رقابت حذر کند، مرد ها باید هر چه در توانشان هست در جهت برآوردن نیازهای آنان خرج کنند. زنان براستی آرزو می‌کنند کیفیت غنایی خود، مقام پر‌شور مخلوق رویایی و نقش زیبایی را که در فرهنگ ما ایفا کرده‌اند به خاطر صندلی ریاست رها کنند؟ می‌خواهند سرزمین افسانه‌ای اسطوره را آن‌گونه که شکسپیر می‌گوید:« آنجا که تمام زیبایی مأوی می‌کند» با تجارت معامله کنند؟ این فریاد خطر است،  فریاد قلب مردی‌ست که هنوز از دیدن زنی که در سرمای یخ‌بندان زمستان روس، برف پارو می‌کرد، تسکین نیافته‌است و عمیقا متقاعد است که اگر اجازه دهید زنان امروز برف پارو کنند، فردا زمام امور را به دست خواهند گرفت. هرگز شاید خطری چنین بزرگ زن را تهدید نکرده‌ بوده‌ است. چون یک جوان‌مرد، شاعر، شیدای زیبایی و کمال مطلوب، استدعا می‌کنم به سطح ما نزول نکنید. از آن جهت نیست که ما از رقابت می‌ترسیم یا از یک چنین‌چیزی وحشت داریم. از این جهت است که این‌همه دوستشان داریم. همانجور که فضانورد کوچک روس به ما نشان داد، زشتی‌های برابری جنسی در روسیه شوروی آشکار است، و اگر این برای کمونیست‌ها خوب است، چگونه می‌تواند برای ما خوب باشد؟ می‌توانند به من مظنون شوند که خطر کمونیسم، فروریختن هزاران سال فرهنگ‌و شعر را علم می‌کنم به نیت مضطرب کردنشان تا سر جای خود بنشینند. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که زن-الهه با چنین نگاهی به زندگی خشن و مبتذل، نمی‌تواند که خوار نشود. لازم نیست برای فتح‌کردن اینهمه خودش را کوچک کند. فکر نمی‌کنم که هلن دو تروآ می‌توانست. قلبم می‌شکافد وقتی می‌بینم که زنان وارد تجارت می‌شوند، رقابت می‌کنند وقتی می‌توانند سلطنت کنند. از آنجا که نباید سر در می‌‌آورند، قلمرو شعر را ترک می‌کنند، ناگهان به خود مادیت می‌بخشند. و از آن بدتر مادی‌گرایانه به سوی شغل‌های خلبانی، ریاست و مهندسی و مکتشف هجوم می‌آورند. تنها یک چیز آرزو دارم: دفاع سنت زنان. من خود قبول دارم که زمانی که عرب بر خرش سوار می‌شد و زنش با گام‌های کوچک، تند‌تند پشت سرش می‌آمد، به سر رسیده. در حقیقت عرب‌ها خود آن را در جریان آخرین جنگ کنار گذاشتند. در الجزایر، در منطقه نظامی، یک افسر آمریکایی یک روز عربی را که با خر و زنش پیشاپیش با گام‌های کوچک و تند‌تند می‌رفته، مشاهده‌ می‌کند، از این نمونه پیشرفت و آمریکایی شدن شمال آفریقا حیرت‌زده می‌شود و می‌خواهد بداند چطور مرد اجازه داده زنش پیشاپیشش راه برود. عرب تعجب می‌کند. جواب می‌دهد:«میدان مین». اغلب به این داستان بسیار معروف اندیشیده‌ام، و به این سبب است که هیچ خوش ندارم زنان مکتشف شوند. شاید ما مردان را باید سرزنش کرد. شاید قربانی تحلیل‌رفتن تخیل‌مان هستیم. گمان می‌کنم که بشود با زنی زندگی کرد، آزادش گذاشت با شما کار کند، یا حتی برای خود، بی‌آنکه در او مخلوقی از خون‌و گوشت ببینیم یا متوجه آن نشویم، تقریبا. مردی را می‌شناختم که با یک زن چهل سال وصلت کرده بود، بدون آنکه که هرگز متوجه انسان بودن او بشود. زن می‌تواند پیرهن شما را بشوید، خانه‌تان را جمع‌و جور کند، به بچه‌هایتان برسد و غذایتان را آماده کند، آرشیوتان را با دقتی بسیار نگاه‌داری کند، می‌تواند حتی در بیرون کار کند، به شما در پرداخت مالیات کمک کند، سهمش را بپردازد همانوقت که دورتان می‌گردد، بی‌آنکه شما ازجستجوی کمال مطلوب در او باز ایستید. بله هر چقدر بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که زنان تنها بخشی در این سقوط مسئولند. مردان مثل همیشه خطا‌کارند. همه اینها ما را یک بار دیگر به فقدان کمال مطلوب خواهی می‌کشاند. آنچه نمی‌توانم درک کنم، این است که چرا نمی‌توانید به زنان خود اجازه دهید که سخت کار کنند و به خانه‌داری برسند، هم‌زمان که به آنان ضمانت می‌دهید، در قلب و روح شما الهه، بانو، شاهزاده، مخلوق فرشته‌گون و اثیری که خنیاگران و شاعران گذشته زیبایی‌اش را سراییده‌اند، بماند. به گمانم هنوز قادر به آن هستیم. به نظرم حتی سیاستی‌ست  عالی. منظورم این نیست که آنان را از پارکت‌سایی و کوچه‌شوری و کار در کارخانه باز دارم، اگر اینها سعادت‌مندشان می‌گرداند. ضد پیشرفت نیستم، به هیچ عنوان، اگر خوش دارند به خر حمال تبدیل شوند، خوب باشد، به شرط آنکه که زیبا بمانند، رمانتیک، اسرارآمیز، لذایذی نیمه تخیلی، به محض به خانه آمدن یا وقتی برای شام بیرونشان می‌بریم. در زندگی مدرن، شاید اعتراض کنید، تقریبا غیر ممکن است. آه بله، ملاحظه می‌کنید، این است آنچه زنان را متفاوت می‌کند.