۳ فروردین ۱۴۰۱

کوندرا و داستایوفسکی

 
از کتاب برادرم ابله نوشته میشل دل کاستیو

خطاب به فئودور داستایوفسکی
ترجمه نیشابور

واکنشی‌ که تو موجب می‌شوی را کوندرا، در تصویری فراموش‌نشدنی متراکم کرده است. می‌نویسد، در تو ، آنچه تنفرانگیز است، آن تانک‌سوارهای روس‌اند که در پراگ، با ریختن اشک‌های دلسوزی به روی شورش‌گران آتش می‌گشودند.

قاطع و درشت، تصویر به هدف می‌زند. اینگونه است که تو خود را می‌نمایی، فدور، و ستایش‌کنان تو آن‌چنان که منم، باید اذعان کند که به این فرومایگی رضایت می‌دهد.

کوندرا به نژاد رمان‌نویسان معتبر تعلق دارد، غیرممکن است این شوخی‌اش را که علم زیبایی را تعریف و خلاصه می‌کند، دور بیاندازیم. می‌ماند که بکوشیم تا بفهمیم این چک چه می‌خواهد بگوید، نه به عنوان نماینده این اروپای میانه که در آن، به درستی، بوته فرهنگ قاره‌مان را می‌بیند، بلکه، به سادگی ، تحت عنوان کننده‌ی رمان، چرا که چنین است که خویش را فروتنانه توصیف می‌کند.

تعجب می‌کنم که، با وجود توافق با ملاحضات کوندرا بر سر هنر رمان، آنجا که به تو مربوط می شود به نتایجی برعکس می‌رسم. «رمانی که بخشی تابه‌حال ناشناخته از هستی را کشف نکند، غیر اخلاقی‌ست. شناخت تنها اخلاق رمان است.»

با چنین برداشت قوی از هنر رمان، چگونه است که مؤلف ما تو را به تاریکی برون می‌راند؟ تصویری که کوندرا از آن برای تقبیح تو استفاده می‌کند (از اینجا لبخندت را چاکر و غره می‌بینم)، این تصویر از آن توست. بخشی از این قاره آدمی‌ست که تو کشف کردی، استخراج کردی، نگاشتی. برای بیان تحقیرش، چک به زبان تو توسل می‌جوید.

توهستی که افشایش کرده‌ای. آن تانک‌سوار جوان روس را که با فشار برماشه، های های می‌گرید.  کوندرا حق دارد بر این تاکید کند. سهم تو در تحول کیفی رمان ، نه بر آن انباشتنش، دقیقا بر این نکته مبتنی‌ست: شرح این بیماری آدمی که سوقش می‌دهد به کشتن آنچه دوست دارد، خیانت به آنچه باور دارد، به انتخاب ویرانه و زوال به خاطر اثبات آزادی‌ای حقیقتا جنون‌آمیز.

کوندرا در تو احساساتی، رقت‌انگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ وبا آن شعر را.

نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیبایی‌شناسی را آلوده می‌کند، همان‌گونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک می‌گرداند. همه‌چیز بدانگونه پیش می‌رود که پنداری، رهیده از کمونیسم، تنها اثر زخم باقی می‌ماند. هنگامی که این جراحت، رقابتی تاریخی چند صد ساله را بیدار می‌کند، نفرت،  تمایل به اخلاق  دارد.

وانگهی، فدور، این تعصب اول از همه در کتاب‌های تو یافت می‌شود، آکنده از غریبه‌ستیزی تکان‌دهنده. اگر این تعفنِ ناسیونالیسم و پان‌اسلاویسم را رد می‌کنم که اثر تو را بدبو می‌کند، چرا به اخلاق‌گرایی کوندرا سر تعظیم فرود آورم؟

تو فدور،همه آنچه کوندرا نمی‌تواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خود انکار می‌کنی می‌رماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو خود را با آن پر می‌کنی رجعت می‌دهد. تو را به آن استعداد مذهبی تحمل‌ناپذیر رها می‌کند که تحت عنوان آشتی عالم‌گیر، از قربانی می‌خواهد در آغوش جلادش بگرید.

۲۴ اسفند ۱۴۰۰

آنچه بر ما رفت

 ۲ـ مانی ب در توییتر نوشته: یک کلینیک پزشکی در مونیخ طی بیانیه‌ای اعلام کرده است که شهروندان روسیه و بلاروس را نمی‌پذیرد!

اما در فرانسه یعنی در اروپا یعنی در غرب آنچه امروز می‌گذرد در جنگ کرونا یعنی جنگی قبل از جنگ امروز- ماکرون در آغاز بحران کرونا گفتند جنگ است، پزشکان اعلام کردند که بیمارانی که واکسینه نشده‌اند را درمان نخواهند کرد. پزشکی گفت که او که واکسینه نشده شایسته پیوند عضو نیست. مسئولینی در صدا و سیما آمده فرمودند که بیماران مبتلا به کویید باید خودشان خرج بیمارستان را بپردازند.

می‌خواهم بگویم آنچه امروز می‌گذرد، این جنگ ادامه آن جنگ است. ماکرون نه با ویروس که با مردم، با مردم خودش اعلام جنگ کرده بود، اگر این دو سال نمی‌بود، اگر چنین نگذشته بود، اگر بر ما نرفته بود آنچه که رفت و می‌رود، اگر مردم را به واکسینه شده‌و واکسینه نشده تقسیم یعنی جدا نکرده بودند، پذیرش این تقسیم و جدایی میان اکراینی و روسی اینقدر آسان و با شتاب پیش نمی‌آمد. امروز و الان هم با مردم خودشان است که اروپا به جنگ رفته است. این تحریم‌ها سلاحی علیه مردم اروپاست.

شما نمی‌دانید که بحران کرونا چه درها و دریچه‌هایی را که باز نکرد. آنچه در خواب هم نمی‌دیدیم شد. اژدها، هیولا وارد شد. شیشه شکست و غول آزاد شد.  و با خود آزادی ما  را برد. خورد. بلعید. فرانسه از حکومت قانون خارج شد.  خواهید دید که اروپا این توهم جغرافیایی چه کابوس‌هایی برای خود دیده است.  و این کابوس‌ها به خواب‌های  همه نفوذ خواهد کرد.

سبزهای نئوکان خواب می‌بینند و این جنگ میسرشان گردانیده که گرما را در زمستان به روی ما ببندند. دانشگاهی در تولوز یک درجه از گرمای دانشگاه کم کرده برای کمک به اکراین علیه روسیه. نامزد انتخاباتی سبز برای انتخابات ریاست جمهوری پیشنهاد دو درجه کمتر را داده است. گذرنامه اکولوژیک قبل از گذرنامه بهداشتی در شرف تهیه و تدارک بوده. بعد از این همراه با گذرنامه بهداشتی اندکی بیشتر از آزادی را خواهد تراشید. از من به شما گفتن توتالیتاریسم چهره خود را در اروپا عریان خواهد کرد.

بنابرین از این تقسیمات جامعه‌شناسانه  و مردم‌شناسانه دست برداشته و مردمان را به نژادپرست و نژادنپرست تکه تکه نکنید. اینقدر در پی رفاه نباشید. از تنبلی اندیشه دست بردارید. توقف کرده، تأمل کنید. همین الان هزاران پرستار و پرسنل درمانی در فرانسه به خاطر امنتاع از دریافت واکسن در وضعیت معلق به سر می‌برند.  وضعیت معلق یعنی حتی آنها را بیرون نکرده‌اند تا آنها حق دریافت حقوق بی‌کاری را داشته باشند. از هیولاهایی که از این در وارد شد. بی‌سابقه. قبل از این اگر کسی از دریافت واکسن سر باز می‌زد او را اخراج می‌کردند. اما این بار قصدشان آزار بود تا درس عبرتی باشد. چندین ماه است که هزاران فرانسوی که در ماه‌های قرنطینه هر شب ساعت هشت از ایوان‌ها و پنجره‌ها تشویق و قهرمان معرفی می‌شدند، نه حقی دارند و نه درآمدی. هیچ‌کس از آنها حمایت نکرد. جامعه پزشکی دورشان انداخت. بعضی خانه‌هاشان را فروختند. بعضی در اتومبیل خانه کرده‌اند. بعضی به سوپ‌ها- مائده‌های خیریه روی آورده‌اند. بعضی خودکشی یا اقدام به خودکشی کرده‌اند. آیا این نژادپرستی است؟ پرسش کنید و پاسخ ندهید. مأموران آتش‌نشانی هم هستند. در عوض ماکرون نه برای مأموران پلیس و نه کامیون‌داران واکسن را اجباری نکرد. او مو‌ذی‌تر از ترودو بود. ترودو چه کرد؟‌ وقتی کامیوندارهای کانادایی علیه گذرنامه بهداشتی شهر اتاوا را اشغال کردند و رسانه‌ها همان کردند که با جلیقه‌زردها، انها را ترامپیست و فاشیست و راست افراطی معرفی کردند، ترودو این همزاد ماکرون بعد از چند روز جمعشان کرد. دستگیرشان کرد و کامیون‌هاشان را مصادره. شهردار اعلام کرد که کامیونها را می‌فروشد و ترودو که حساب بانکی معترضین را می‌بندد. متأثر از این جنبش هنگامی‌که فرانسویان ضد گذرنامه بهداشتی در اقدامی اعتراضی قصد پاریس کردند، ماکرون با تانک به پیش‌بازشان رفت.

۲۲ اسفند ۱۴۰۰

وبلاگ

 
۱- از کجا آغاز کنم؟ از کجا آغاز شد؟ از کرونا؟‌ نه، از جلیقه‌های زرد از جلیقه‌زردها. از ماکرون؟ نه، از قبل از او. از آنجا که راه را برای آمدنش فراهم می‌کند. از دوران. از این دوران بی‌دورانی. و حالا جنگ.


کتابی از پل ویریلیو خریده بودم: نامش آینده‌گرایی لحظه. پل ویریلیو از آنچه اقامت ندارد، مقیم نمی‌شود می‌گوید. میشل مفزولی می‌گوید از قول هانا آرنت که هر کس در طول عمر تفکرش یک ایده بیشتر ندارد. پل ویریلیو همیشه همان، یک چیز را می‌گوید: سرعت را.

شما آیا  به چیزی که در حال حرکت است، ثبات ندارد،  دمیدن بر آتش‌هاست، فکرمی‌کنید؟  بر زمینی که می‌لرزد خانه  می‌کنید. پل ویریلیو در کتابی که در سال ۲۰۰۹ نوشته از میلیونها مهاجری می‌گوید که سرازیر خواهند شد. حرکت خواهند کرد. چرا؟ چون زمین زیر پایشان می‌لرزد. ۶۴۵میلیون نفر در چهل سال آینده به دلایلی مانند استخراج معادن یا ساختن سد یا گرمایش زمین یا سیل یا لرزش زمین و تنش‌ها و جنگ‌ جا‌به‌جا خواهند شد.


نزد حافظ نشستن فرونشاندن آتش است. تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی. ننشستن دمیدن بر آتش‌هاست. بر زمین جنبنده چگونه می‌توان نشست؟ جنگ‌ها و خانه‌خرابی‌ها و خشک‌سالی‌ها و انقلاب‌ها و شورش‌ها و قحطی‌ها و گرسنگی‌ها مردمان را به حرکت می‌آورد. نامش هجرت است. محمد پیامبر شهری را بهر شهری دیگر ترک می‌کند. تاریخ است. هجری. پل ویریلیو می‌گوید که زادگاه تو آنجاست که زاده شده‌ای. شیراز زادگاه حافظ است. ترکش نمی‌کند همانجا هم چشم فرو می‌بندد و خاک می‌پذیرتش. تربت شیراز. مهاجر هجرت می‌کند. زادگاهش را ترک می‌کند یا رانده می‌شود. در هر حال چیزی در حرکت یا لرزش و لغزش‌ها از نشستن بازش می‌دارد.


زلزله که می‌آید همه فرار می‌کنند. خانه‌ را ترک می‌گویند. برگه‌ای درکوله برای شناسایی یا شناساندن یا بعدتر خود را به جا آوردن. در به جاآوردن جا هست. قدما اهل جایی بودند. حالا اهل جایی نیستیم. جا که نیست و ما هم اهلی نیستیم. اهلی شدن یعنی متعلق به جایی بودن. اهلی بودن یا شدن یعنی تعلق پیداکردن. تعلق خاطر. یعنی ایجاد عاطفه کردن. روباه به شازده‌ی کوچک می‌گفت. «مرا اهلی کن». یعنی مربوط بودن. مربوط کردن.  یعنی ربط دادن. «آن‌وقت من با دیدن گندم‌زار به یاد گندم‌زار موهای تو می‌افتم». روباه اگر خانه‌اش، لانه‌اش، کوچه‌اش، شهرش را عوض کند اهلی نمی‌شود. آن‌وقت گندم‌زار موهای شازده‌ی کوچک ربطی به گندم‌زار ندارد. چیزی یاد چیزی را بیدار نمی‌کند. بی‌ربط است. دیگر چیزی به یاد نمی‌آورد. به یادآوردن ربط دادن، رابطه است. مردمانی که دچار فراموشی می‌شوند نامش هر نام دانشمندانه‌ای که باشد ونام کاشف عارضه، این مردم از ربط دادن عاجز خواهند بود. از ربط خود به دیگری. از ربط دیگری به خود. از ربط خود با جهان. دیگر شما را به جا نمی‌آورند. در به جا آوردن جا هست. هر چه که در جهان هست در جایی واقع شده. تاریخ بر جغرافیا واقع شده. پل ویریلیو می‌گفت.
جهان دارد بر این واقعیت، واقع شدن مقاومت می‌کند. چیره خواهد شد آیا؟‌ واقعی یعنی چه؟ ناواقعی یعنی چه؟‌


کتاب پل ویریلیو را که می‌خواندم به یاد عبارت منسوب به کاتوزیان افتادم: جامعه کلنگی. یعنی ناپایدار. یعنی بی‌دوام. یعنی بی‌دوران. دنیای بی‌دوران. دورانی کلنگی. عاطفه‌هایی کلنگی. نااهل. وقت دل بستن نیست. بی‌حافظه. بی‌وفا.


مجازی فضاست. مکان نیست. خانه نیست. اقامتی در کار نیست. فیسبوک، گودر، پلاس و توییتر، اینستاگرام و  تلگرام. آنقدر زمین لرزید که همه خانه‌هاشان را ترک کردند، وبلاگ را. این فضا به اردوگاه‌های مهاجرین می‌ماند. گاهی باد و طوفان، گاهی باران و سیلاب و گاهی پلیس سقف دروغینش را بر سرتان آوار می‌کند.  و حالا بیش از پیش بالانشینان صاحبان «پلاتفرم»‌ها فرش را از زیر پایتان می‌کشند.
 

پلاتفرم‌ها قدرتی دارند که در به روی من و شما و رئیس جمهور ایالات متحده امریکا می‌بندند. پلاتفرم‌ها جا ندارند. فضا دارند.
می‌گوییم فضای مجازی. در فضای مجازی ما پای بر زمین نداریم. پا در هواییم.


۲۶ اسفند ۱۳۹۹

باد می‌آمد


باد می‌آمد. ما، در امان از باد در آستان کلیسای جامع پناه گرفته بودیم. او دستش را چون گدایان دراز کرده بود و بر سکوی آستان کلیسای جامع نشسته بود. یک‌شنبه بود و گداها یک‌شنبه‌ها کار نمی‌کنند. کلیسا باز بود و مانند همیشه تاریک و نمور.  باد برگ‌های خشک و خاشاک را می‌گرداند و می‌چرخاند و بر سکویی که او رویش نشسته بود می‌کوبید. کبوتری چاق به ما نزدیک می‌شد.

یک‌شنبه بود و خلوت. و باد صاحب این شهر کوچک و کوچه‌های تنگ. در پارک بسته بود و سروهایش را که در باد چون علم سر خم می‌کرد بریده بودند.
گفتم: هیچ‌وقت اینقدر پراکنده نبودیم و من  اینقدر کنده.
او آواز شاعر فقیر روبوتوف را به خاطر آورد: چه بر سر دوستان من آمده که آن‌همه عزیز و کنار خود نگاه می‌داشتم‌شان،  پراکنده‌شده‌اند و باد آنها را با خود برده. عشق مرده است.
اضافه کرد: یا این فقری که با من در جنگ است.

دوست تأویل‌گر گفته بود: ما در آخرین مرحله یا مقام این حلقه ظهور هستیم. حلقه‌ای که شش‌هزار سال پیش آغاز شده. سال‌هایی را که در راه است ما بر خاک‌های آخرزمان سرگردان خواهیم بود. بیشتر از همیشه شکاک، ظلمانی، اشباع. در بازی بزرگ نابرابری اقتصادی و اجتماعی در نهایت همه می‌بازند.  و برهوت گسترده خواهد شد. فرهنگ شبه مردمی فرانسه به دردی نمی‌اید جون از آن دیروز است: دورانی که جوانان بیست ساله شغل داشتند، سی ساله‌ها آپارتمان داشتند، چهل ساله‌ها در رنجی طاقت‌فرسا طلاق‌ نمی‌گرفتند و پنجاه ساله‌ها تنها نبودند. سینما و ترانه‌های فرانسوی جهانی را یادآوری می‌کنند که دیگر واقعیت ندارد وقتی که در واقع همه‌چیز در حال تخریب و بیماری‌ست. هر آنچه که دولت فرانسه از سالهای هفتاد سرمایه‌گذاری کرد، در تهی آکادمی و نهاد‌ها نابود شد.  با این‌حال، غریب و دوست‌نداشته‌شده و تنها، ما زنده ماندیم.
وقتی محصول خیالات بچه‌های محله هفتم پاریس نمی‌تواند سرمان کلاه بگذارد، محصولات  مصرفی فرهنگی با رئالیسم اجتماعی، ناتورالیسم بازاری این آن‌روی کثیف هنر بورژوایی ما را احمق می‌گرداند. 

همه فرشته‌ها می‌دانند. ما در آخرین پیج این حلقه ظهور هستیم. این مرحله، نشانه‌اش احساس تنهایی و تخریب وجدان است. روانکاویانه‌هایی ظریف که همواره حق را به آنکه به شما می‌تازد و نابودتان می‌کند می‌دهد. حس شکست و ناتفاهمی متقابل که تا زیباترین دوستی‌ها را فاسد می‌کند، بزرگترین عشق‌ها را. جان‌های ناب تنها می‌مانند. ما دیگر قادر به زندگی با هم نیستیم. حس اینکه » زندگی بر روی زمین بد است« که ژوستین در ملانکولیای لارس وون تریه به زبان می‌آورد، حس همه ماست. ناتوانی کامل در تحمل زندگی. این زندگی  ناگواراست، همه طالب مرگند.

همه فرشته‌ها می‌دانند. معنویت ما از دست رفته. سیاست از دست رفته.

گفت چرا دیگر نمی‌نویسی؟
باد می‌آمد.
گفتم سردم است.




۲۶ شهریور ۱۳۹۸

جنگ ناخالص


پل ویریلیو
ترجمه نیشابور

با سقوط اتحادجماهیرشوروی و پایان توازن قوا، مفهوم کلاسیک جنگ هم از بین رفت و جایش را به درگیری‌های دائم محلی داد که هدفشان ایجاد رعب‌‌ و وحشت در شهرهاست. دقیقاً بیست و پنج سال پیش وقتی داشتم کتاب جنگ خالص را می‌نوشتم، انصراف هسته‌ای هنوز در سطحی اکیداً نظامی رعایت می‌شد و حکومت‌ها انصراف متقابل را با توازن بخشیدن به رعب و وحشت احترام می‌گذاشتند.

بیست و پنج سال بعد، مجبور شده‌‌اند اعتراف کنند که مسابقه تسلیحاتی در «جنگ خالص» نه تنها باعث تحلیل اتحادجماهیرشوروی و فروپاشی‌اش شد بلکه اندیشه «جنگ‌های بزرگ کلاسیک»، جنگ‌های کلوزویتسی۱، یعنی ادامه سیاست به‌وسیله‌ای دیگر را هم فروپاشید.

آن انحلال، دنیای ما را مستقیماً به آغوش رعب و وحشت و عدم‌تعادل تروریستی و گسترش سلاح‌های هسته‌ای انداخت که افسوس، ما هر روز بیش‌تر از آن مطلع می‌شویم.
دفاع جهانی ضدموشکی امریکایی‌ها، نوعی چتر و برق‌گیری۲ که بوش به همه عالم پیشنهاد داد، از دید من درجه عدم‌تعادل و هذیان ژئوپولیتیکی  را نشان می‌دهد که ما قربانی‌اش هستیم.
پاسخ ولادیمیر پوتین به پیشنهاد امریکا فوق‌العاده و شگفت‌انگیز بود، پاسخی که به اندازه کافی به آن نپرداختیم. جوهر حرف پوتین چه بود؟ پیشنهاد کرد که رادارهای  سپرضدموشکی۳ را در روسیه و آذربایجان نصب کنند. بدین صورت بعد از «جنگ‌های بزرگ کلاسیک» ما خود را گرفتار جنگ‌های نامتقارن و ترانس‌پولیتیک کردیم.

عدم‌ تقارن سیاسی
عبارت «جنگ‌های‌ نامتقارن» را من بیست و پنج سال، شاید سی سال پیش به کار بردم؛ با ژان بودریارد در برلن بودیم؛ و هم‌زمان فرضیه رفتن به سوی دوران ترانس‌پولیتیک را طرح کردم. حالا بالاخره به آن رسیده‌ایم.
گفتن اینکه جنگی نامتقارن و همزمان ترانس‌پولیتیک است، یعنی تأیید وجود شرایطی کاملاً  نامتعادل میان ارتش ملی، ارتش بین‌الملی، ارتش جنگ جهانی و انواع گروه‌های کوچک از باندهای کوچه و محله تا شبه‌نظامیان که به جنگ‌های نامتقارن دست می‌زنند.
میان اضمحلال حکومت‌ها در افریقا و اضمحلال در حال وقوع در امریکای جنوبی؛ کلمبیا برای مثال؛ که هیچ ارتش ملی نمی‌تواند کاری علیه باندها، مافیای محلی، شبه‌نظامیان و چریک‌های حزب راه روشن پیش ببرد، گرایش به  موازی‌سازی۴ هست.

  از دید من نکته اینجاست: دیگر نمی‌توانیم از جنگ خالص حرف بزنیم و در باره آن بحث کنیم چرا که جوهر مفهوم جنگ تغییر کرده است. دیگر جنگ خالصی وجود ندارد مگر جنگ‌هایی  و ناخالص که از درخواست‌ و اقتضایی متفاوت و ساختاری متفاوت، ناشی از انصراف نظامی زاده می‌شوند.
پدیده‌هایی  مثل پاترویُت اکت و گوانتانامو که از همین جهش الگوواره در جوهر انصراف ناشی می‌شوند، بیست، بیست و پنج سال پیش غیرقابل تصور بودند.

عدم‌تعادلی را که ظهور تروریسم جدید به ما تحمیل می‌کند نباید دست کم گرفت. در عصر جنگ ناخالص می‌خواهیم با تلاش به بازگرداندن نظام به نقطه توازن، مقاومت کنیم، اما با استمرار گسترش سلاح‌های هسته‌ایِ «دشمن‌نامتقارن» دیگر امکانش را نداریم. ما با تهدید عظیمی روبروییم که بر هر دمکراسی سنگینی می‌کند. نه تنها بر نظام‌های شرق و جنوب و شمال بلکه حتی اروپا و امریکا، کشورهایی که به صورت دمکراتیک حفظ شده‌اند.
 پاترویُت‌ اکت نشانه ملموس‌تری‌ است، نشانه‌های دیگری هم هست. به بعضی قوانین ضدمهاجری فکر کنیم که خطر تصویبش در اروپا ممکن است و  در آن‌ صورت اوضاع را نامطمئن‌تر خواهد کرد.

استراتژی ضدشهری
کارشناسان معتقدند که باید « نظم را دوباره برقرارکرد». اما برقراری نظم در جامعه مثل گشودن پنجره‌ای به روی هرج‌ و مرج، تهدیدی‌ است مطلق. اعلام جنگ است به  دمکراسی.
در این زمینه ملاحظه می‌کنیم که با علامت‌های هذیان واقعی روبروییم. به نظر می‌آید استراتژی نظامی به‌ مرکز شهرها منتقل شده است. می‌توان از ادامه استراتژی ضد‌شهری که در زمان جنگ دوم جهانی با بمب‌باران گارنیکا، اورادور، درسدن، برلن، هیروشیما، ناگاساکی  ابداع شد، سخن گفت.  استراتژی ضد‌شهر ابتکار جنگ دوم بود. جنگی که در عین حال تعادل در رعب و وحشت را با خود به همراه آورد. کلاهک‌های هسته‌ای را به خاطر بیاوریم که در شرق و غرب به سوی شهرها نشانه رفته بود. امروز ما شاهد انتقال این استراتژی هستیم. ما از تعادل و توازن رعب و وحشت به تمرکز هیپرتروریسم رسیده‌ایم.

 داده‌ای قابل توجه است، چرا که هیپرتروریسم تنها یک میدان جنگ دارد که همان شهر است. از خود بپرسیم به چه‌خاطر؟ گمان می‌کنم به‌‌خاطر اینکه دقیقاً در شهرهای مدرن است که بیشترین جمعیت متمرکز است و با کمترین سلاح می‌توان بیشترین فاجعه ممکن، حداکثر نتیجه را گرفت.
با هر سلاحی می‌توان به این نتیجه رسید. نیازی به  پانزر نیست. هیچ نیازی به ناوهواپیمابر، زیردریایی سنگین و غیره نیست.
ما می‌توانیم بپذیریم که جنگ نامتقارن حالا دیگر به‌معنی عدم‌تعادل تروریستی است که  صحنه تآتر عملیات بیرونی را کاملاً به نفع تمرکز متروپولیتن  پاک می‌کند. شهر دقیقاً محل جنگ می‌شود.
ازدیاد جمعیت شهری، جنگ و تروریسم را به تعقیب ردِ ژئواستراتژی قلمرو، مستقیماً به خط جبهه می‌کشاند. اگر تصویری کامل از شکست ارتش کلاسیک بخواهیم، می‌توانیم مورد عراق را به یاد بیاوریم و جنگ لبنان را. شکست ارتش اسراییل در لبنان فوق‌العاده است.  تزاهال از بزرگترین ارتش‌ها است، مجهز، با انگیزه، یکی از ارتش‌هایی که حتی از سوی رسانه‌ها حمایت می‌شود. علی‌رغم این می‌توان گفت که پایش در جنگ نامتقارن علیه حزب‌الله در گل فروماند.

بعضی می‌گویند این جنگ یک «شکست» بود. عبارتی که خود نشانه است. در گذشته جنگ‌ها را یا می‌بردیم و یا می‌باختیم. امروز می‌شنویم که جنگ‌هایی موفق می‌شوند و جنگ‌هایی موفق نمی‌شوند. با این حال من می‌خواهم فرق میان شکست و باخت را بدانم. از نظر من این جنگ ضعف و سستی را آشکار می‌کند که ارتشی عادی با زره‌پوش و مگابمب‌افکن‌ و موشک‌هایش وقتی در مقابل نیرویی دست‌ساز قرار گرفته، از خود نشان می‌دهد.
کاریکاتوری را به یاد می‌آورم در روزنامه‌ای فرانسوی، تانک‌های ارتش اسراییل را تصور کرده بود که در ویرانه‌های شهری در مقابل تابلویی که نقشه شهر را نشان می‌داد و پیکانی که می‌گفت: «شما اینجا ایستاده‌اید»،  متوقف شده  و فرمانده از تانک پایین آمده بود و می‌خواست از روی نقشه بفهمد کجا ایستاده است.

تصویر بهتر از هزار تفسیر شرایط عجیب ارتشی نیرومند را نشان می‌داد، ارتشی که در دورانی دیگر قادر بود فاتح «جنگ شش روزه » باشد. اما جنگ شش روزه، جنگی از نوع کلاسیک بود. در سال ۱۹۶۷ ما هنوز در اوج منطق و محاسبات ژئوپولیتیک بودیم. ژئوپولیتیکی که در میدان نبرد بازی می‌شد، در وردن، به دور استالین‌گراد، در سواحل نورماندی، امروز به میدان‌ شهرها نقل‌مکان کرده و انحطاط ژئوپولیتیک به نفع آنچه که من؛ چون به شهر مربوط است؛ پیشنهاد می‌کنم متروپولیتیک بنامیمش، میدان خالی کرده است.

تهدیدهای ناروشن
بعد از بحران ژئوپولیتیکی و تأیید اجتناب‌ناپذیر متروپولیتیک تروریستی، زمان ژئوپولیتیک هم به سر آمد. پاسخ پوتین به بوش را باید در این پیش زمینه خواند:«‌موشک‌ و رادارهاتان را در خانه من نصب کنید». پاسخی که از سستی رقیب پرده بر می‌دارد. چیزی پشت شوخی نهفته بود، پشت طنزش واقعیتی پنهان شده بود. می‌پرسیم در برابر چه کسی باید از خود دفاع کنیم. نصب موشک در مرزها همانطور که بوش پیشنهاد می‌داد، یعنی تهدید کردن منطقه‌ای، حتی اگر منطقه‌ای دیگر را هدف گرفته‌ایم. حتی اگر مقصود ایران یا کره است. حتی اگر کشوری تهدیدکننده وجود ندارد. باید دریافت که حکومت‌ها دیگر در جنگ نیستند، تهدید واقعی، قلمروزدایی، یا یهتر است بگوییم نامتمرکز شده است.

شکست ارتش اسراییل در برابر حزب‌الله، شکستی که اشتباه فاحش نیروهای نظامی را برملا می‌کند، اشتباه بر سر خصومتِ دشمنی تازه است.
ما شاهد انقلابی بزرگ هستیم که مفهوم جنگ کلاسیک کلوزویتسی را در بر می‌گرفت.  تصوری که  منطقش در «جنگ خالص» بود، جنگی ثابت علیه تهدید آخر زمان و بلای هسته‌ای.
امروز همه اینها پایان یافته و بی‌آنکه متوجه شده باشیم، خود را در دام آنچه فیزیکدان‌ها اصل نامعین می‌نامند می‌یابیم. پاهایمان بر زمینی نااستوار قرار گرفته، لرزان، به‌خاطر جهانی‌سازی اقتصادی و جنگ‌های جهانیِ اگرچه «محلی». این تضاد آشکار از آنجا معین شده است که انبساط میدان و جبهه دیگر در برابر آنی‌بودن تهدید به حساب نمی‌آیند.

جنگ ناخالص
وقتی موفق می‌شویم که ماشین هسته‌ای را مستقیماً در متروپولیتیک نیویورک، پاریس، لندن کار بگذاریم، باید قبول کنیم که ما دیگر در منطق کلی۵ نیستیم و در منطق موضعی۶ قرار گرفته‌ایم. هدف شهر است، شهری هر چقدر بزرگتر، با مصیبتی حداکثر.

جنگ ناخالص از جهانی‌گرایی در معنای تغییر مقیاس ناشی می‌شود. جهانی‌گرایی همه چیز را به کوچک‌ترین مخرج مشترک ممکن تبدیل می‌کند: به این ترتیب است که حتی  یک فرد می‌تواند معادل جنگی تمام باشد؛ وقتی می‌گویم یک فرد می‌تواند دو، سه و ده نفر باشند.

 وقتی به برج‌های دوقلو فکر می‌کنیم، یازده مرد، دوهزاروهشتصد نفر را قربانی کردند، همانقدر که در پرل هاربر. چقدر این رابطه هزینه و بازدهی شگفت‌آور است. یگان‌های بزرگ، ناوهواپیمابر «آیزنهاور» به انتظار باختی می‌مانند که نبرد اردوگاهی علیه اردوگاهی دیگر تعیین نکرده. انحلال همان اردوگاهی تعیین کرده که جنگ «سیاسی» را تغذیه می‌کرد.
چیزی که بر سر آن می‌جنگیدند، قلمرو یا حکومتی نامحدود بود که با دفاع به دور مرزهای خود پاسخ داده می‌شد. اکنون ما در یک آشفتگی بابلی۷ میان جنگ داخلیِ به وحشت‌‌آمیخته؛ که حتی اگر پانتاگون را هدف بگیرد، مردم عادی را می‌کشد و نه چندان نظامیان را؛ و جنگ بین‌‌المللی هستیم. اما هنوز مضمون ناروشن است. آنقدر که وقتی بعد از واقعه یازده‌سپتامبر با بودریارد حرف می‌زدم، می‌گفتم: «بیایید، این هم اولین جنگ داخلی بین‌المملی». تا آن روز، جنگ‌های داخلی ملی بودند، اما این نخستین جنگ داخلی جهانی بود. هنوز امکانش هست که دکمه‌ای را بفشاری و موشک‌ها را پرتاب کنی، کره می‌تواند، ایران، دیگران می‌توانند، اما واقعیت این است که با انتقال استراتژی و ادغام جنگ داخلی هیپرتروریستی و جنگ بین‌المللی دیگر مجال تمیز و تشخیص نمانده است. چیزهایی باقی‌مانده اما قفل چهارچوب در هم شکسته است.

تعادلی دیگر برقرار نیست. تنها هرج‌و‌مرج را تحویل گرفته‌ایم. با بحران ایالت متحده امریکا، زیر سوآل رفتن توسعه اروپا، پیمان تجارت آزاد امریکای شمالی، مولتی‌ناسیونال‌ها، جنگ‌هایی که تنها مرتبط به قلمرو باشد دیگر وجود نخواهد داشت.

ما در برابر سؤالی پر اهمیت و اساسی ایستاده‌ایم، سوآلی سیاسی که در عین حال فراسیاسی‌ است.  درست در زمانی که علامت سوآل سایه‌اش را از روی تاریخ کم می‌کند، هستی ما به آن وابسته است. 

پی‌نوشت‌ها
۱ Carl von Clausewitz
۲ para-tonnerre
۳ bouclier global
۴ parallélisme
۵ total
۶ local
۷ confusion babélienne

مطلب را پل ویریلیو برای تجدیدچاپ کتاب جنگ خالص در ایتالیا نوشته است.

۲۶ آبان ۱۳۹۷

می‌دانم که غم است


گاهی فکر می‌کنم شاید هم که در خواب می‌بینم که بازمی‌گردم به خانه‌ای. من که همیشه پیش رفته‌ام، حالا می‌خواهم بازگردم. بازگردم به خانه‌ای که پدر و مادرم در آنند. اما نه به رویا تمکین می‌کنم و نه به خواب. می‌دانم که نمی‌تواند که خانه‌ای باشد، خانه‌ای نیست، نمی‌تواند پدر و مادری باشند، که نیستند. اگر هم بود و می‌بودند، مانند وقتی که بودند، من نبودم. می‌دانم که میل شدید بازگشت است. می‌دانم که غم است. غم چیزی‌ست که آدم را به جایی که نیست می‌خواهد ببرد. یا آدمی را که نیست می‌خواهد بیاورد. شعف، یعنی همین‌جا، همین‌ها.
اما من می‌خواهد از همین‌جا برود، از همین‌ها برود.