این سفرنامه را کریستیان سالمون در سال ۲۰۰۲ در سفری به فلسطین همراه با پارلمان بینالمللی نویسندگان نوشته.
ترجمه نیشابور
زمان جنگ یوگسلاوی، آرشیتکت بوگدان بوگدانوویچ واژه شهرکشی راجعل کرده بود تا تخریب شهرهای بالکان را نشان دهد. در فلسطین آنچه از این به بعد متحیر میکند تجاوز اعمال شده بر زمین است و بر قلمرو. تا آنجا که چشم کار میکند زیر آسمان خدا، شانتیه است، تپههایی که دل و رودهشان در آمده، جنگلهایی که از بین رفته. مناظری که با خشونت غیب شده. نه تنها خشونت بمب و جنگ، نه تنها تخریب تحمیل شده تانکهایی هر چه مدرنتر و سنگینتر که تاخت و تاز میکنند، بلکه خشونتی فعال، سمج. زشتی و پلشتی بتون و قیر بر زیباترین چشمانداز تاریخ انسانی گسترده شده. تپهها مجروح از « جادههایی که دور میزنند» که برای حفاظت از ورودیهای کلونیهای اسراییلی ساخته شده، سر راهش خانهها را ویران کرده، درختهای زیتون را از ریشه درآورده، باغ های پرتقال را با خاک یکسان کرده....... تا بهتر دیدبانی کند. به جایش زمینهای بایر شده، زمینهایی بیسرنشین-نو مانسلاند سر در آورده. بولدوزرهایی که همهجا کنار جادهها میبینیم همانقدر استراتژیک به نظر میآیند که تانکها. هرگز هیچ ماشینی بیدفاع به نظرم حامل چنان خشونتی بیزبان نیامده بود که وحشیگری بولدوزرها.
میگویند جغرافیا اول به درد جنگ میخورد. در فلسطین جنگ است که جغرافیا را به هم میریزد. به مدت یک هفته از رامالله تا غزه و رفح ما تنها تصاویر تخریب در سر راهمان دیدیم: روستاها، جادهها، خانههای ویران.
محصولات را میسوزانند. خدمات عمومی را ویران میکنند. تجهیزان جمعی را که به زحمت به انجام رسیده با تیر موشکها یا هلکوپترها، یا اف شانزدهها خراب میکنند. بندر و فرودگاه بینالمللی غزه مثلا. صدای فلسطین در رامالله، آمد و رفت راهها، آزمایشگاه پزشکی، زیرساختهای شهرداری، مدرسه، عمارت و مجتمع، فاضلاب، زبالهدانی. به که میخواهند بباورانند که همه این تجهیزات مخفیگاه تروریستها بوده است؟
در رفح از آبادیای که با خاک یکسان شده است دیدن میکنیم، بر خانههای فروریخته پا میگذاریم. زیر پایمان دفترچههای مدرسه، لوازم آشپزخانه. یک مسواک. خردهریزههای زندگی. زنی تعریف میکند که پنج دقیقه به ساکنین فرصت دادند تا محل را ترک کنند. نیمهشب بولدوزرها چندین بار آمدند و رفتند تا «کار را به پایان برسانند». این فرمول دارد شعار تزاحال ارتش اسراییل میشود. بالای برج مراقبت مسلسلهای انفراروژ از زمینی بایر مراقبت میکنند. هیچ سربازی نیست. شبها تا چراغی روشن شود، خودبه خود شلیک میکند. اولین ردیف خانهها سوراخ سوراخ است. ساکنین تحت تهدیدِ مداوم سلاحهای اتوماتیک هستند. ماشینهای از شکل و شمایل بیانداز، بیوقفه فعالاند، صبور و کمحافظه مثل زنبور. چه میکنند؟ دارند مرز میسازند. دارند مرز میپراکنند. مرزسازی میکنند.
این جا همهجا مرز است. از هر گوشهای میگذرد، از هر تپهای، از هر آبادی، از هر خانهای.........سنگر جای بیشه را میگیرد، خاکریز بارو را استحکام میبخشد. هر دیواری دشمن است. هر خانهای میتواند یک تکتیرزن را پنهان کرده باشد. در هر گردنهای نقطههای بازرسی سر در میآورد. برای ما در دویست متر، دو بار پیش آمد. در کرانه باختری رود اردن تا به امروز هفتصد تا شمردهاند. بعضی از کوچهها را دیوار کشیدهاند. برای ورود به دانشگاه بیرزیت باید دوبار از اتوبوس و تاکسی استفاده کنی و در میانش پیاده رفتن هم اجبار است. ارتش اسراییل قلمرو را به سیستمی حفرهدار و ضدآب که خروج و ورودش را مهار میکند تبدیل کرده است. ما دویست و بیست تایش را شمردیم، سوراخ موشهایی واقعی تا از اردوگاه و گتو حرفی زده نشود. آنجا که به طور مرتب تانکهای مرکاوا رفت و آمد و هلکوپترهای آپاش که امریکا داده است پرواز میکنند.
مرزهایی تازه است. مرزهایی متحرک، سوراخدار، تیره و تار، مرزهایی که تکان میخورند. یک شب در رامالله محمود درویش ما را از تپهای بالا برد، بیتالمقدس را میشد دید. در چند کیلومتری، شهری از هزاران چراغ میدرخشید. میان ما و شهر مناطقی در سایه ، پرتوی اینجا و آنجا پراکنده و لرزان: خانههای فلسطینی، و بعد دورتر در جانب راست، دوباره منطقهای زیر نورهایی شدید. آنجا که جادهای عبور می کرد، نورانی و خالی به یک کلونی اسراییلی میرسید. در این بازتاب چراغها در شب، من مرزی را که برق میزد دیدم.
ت. کونویسکی نوبسنده لهستانی، یک روز در باره سرزمیناش میگفت: «وطن من بر روی چرخ است، مرزهایش با قراردادها راه میروند.» در فلسطین از این هم بدتر است. مرزهایش مثل ابری از ملخ ناگهان با جهشی جابهجا میشوند. با تغییر ناگهانی آب و هوا. میتواند به خانهتان بیاید، مثل یک نامه، یا یک شب با سرعت یک تانک. یا چون سایهای بخزد. مرزها سینهخیز میروند.
روستا را محاصره میکنند. آبگیرها را. مثل این چیزهایی که با قلاب به سر در خانهها در رفح آویزان میکنند، میشود با خود بردش، به نسبتی که استعمار پیشروی میکند. مثل دیوارهای کاذب پیشپاافتادهی مسکنی قابل تحول.
مرزها مخفیست. مثل خود بمبافکنها فضا را با خاک یکسان میکند و از هم میپاشد. به فضا- مرز تبدیلاش میکند. به خردهریزههای قلمرو. فضا- مرز. جریان ترافیک را سازمان نمیدهد، آن را فلج میکند. کسی را محافظت نمیکند بلکه هر نقطهای از فضا رابه منطقهی مینکاری شده تبدیل میکند و هر فردی را به هدف زنده، بمب انسانی.
مرزهای اینجا این خطوط صلحطلب که فضای حق حاکمیت را مشخص میکنند و به هر کس جایش را نشان میدهند نیست. خطوطی که به فضا چهره و حاشیه و رنگ میدهد.
عقب میزند، جابه جا میکند، بیبرنامه و بیسامان میکند. چه در اسراییل و چه در قلمرو اشفال شده. فضا دشمن شده است. فضایی بیکیفیت و بدون محیط که ناامنی را عمومی میکند. رنه شار گفته بود:« حذف دوری میکشد».
پنجرهها را سیمان کشیدهاند و جلوی ساختمانها را دیوار، به ردیف، ثابت. شهر- پادگان.........
آنچه از کلونیهای اسراییلی دیده میشود معماری گشوده بر خود را تداعی میکند. خود زندانی کردنی که مسلما از ترس ناشی میشود اما اعترافیست به وسواس فضا، فضایی ترسناک، سرکوبشده، فضا-ترس.
هرمان بروش در باره وین آخر قرن میگفت: « حقیقت یک عصر و دوران را به طور کلی میتوان از نمای ساختمانها دید». اگر این حرف درست باشد، کلونیهای اسراییل حکم شعار دارد. رابطه با وحشت را بیان میکند. واهمه از بیرون را. درست برعکس مهماننوازی محل. هر چه بیشتر در قلمرو دشمن پیش میرویم، بیشتر خودمان را زندانی میکنیم. این فرمول برای همه جامعه اسراییلی صدق میکند. نه آن معماریهای مستعمراتی اسپانیایی امریکای لاتین که به روی بیرون گشوده است و خود را، به فضای دشمن را صاحبشدن، محدود نمیکند بلکه معنی از خود بیرونشدن را میدهد.
نوع مطلوباش بانکر است. این جنبهایست که بحثهای سیاسی و رسانهای از آن با سکوت عبور میکند: استعمار اسراییلی قلمرو اشغالشده نه تنها ناعادلانه بلکه غیرممکن است. بر روی این ناتوانیِ در مقیمشدن که آسیبپذیری تبعیدیهاست سوار شده که ساکنین اردوگاههای آوارگان را هم شامل میشود. به آسانی میتوان گفت که کلونیهای اسراییلی قابل سکونت نیستند. نه برای این که راحت نیستند یا خطرناکاند، یا در دراز مدت قابل زندگی نیستند.
آنها ناممکن بودن «اقامت» را که آن سوی بازگشت است افشا میکنند. این اَشکال متضاد از آنجا میآید. عماراتی عجیب و غریب به معنای دقیق کلمه. امنیت هر کلونی در قلب فضایی با اکثریت فلسطینی ( پانصد هزار کلونی در یک و نیم میلیون فلسطینی تنها در نوار غزه)، تلاشهای امنیتی مداوم را طلب میکند، مهار کامل ورود و خروج را: گذر هر اتومبیل کلون باعث ترافیک در چندین کیلومتر بر جادههایی که با نقاط بازرسی مسدود شده است، میشود. نوعی آپارتاید جادهای که هر بار و بیوقفه عملیاتی تازه خرج میکند. در غزه که جمعیت کمتری هست خارجشدن از کلونیها بیشتر امکانپدیر به نظر میآید. ما راههایی دیدیم که با دیوارهای دومتری جدا میشوند. پلی در حال ساختمان سوار بر قلمرو اشغال شده. بولدوزرهای همهجاحاضر اعترافی نگرانکننده هستند. مسئله این نیست که کافکا پرسیده بود:
« برای مقیم شدن چه کنیم». اقامت مطرح نیست. از خانه بیرونکردن است. اسراییلیها طی چند دهه از اتوپیای کیبوتص به کلونیها رسیدند. میخواستند بیابان را باغ کنند، در سالهای شصت گفته میشد، وقتی برنامههای کیبوتص هنوز فریبا بود. باغ کتاب مقدس را به بیابان تبدیل کردند. به سرزمینی بایر. میدان جنگ حتی. جنگیست با بولدوزر، شرکتی ویرانکن. کوششی بیسابقه در تاریخ. دوباره قلمروسازی کردن. جنگ اگورافوبیایی.
رفت و آمد میان اسراییل و قلمرو اشغالی کاملا مسدود است. محمود درویش سه سال پیش نتوانست به اسراییل برود تا در تشییع جنازه دوستاش امیل حبیبی نویسنده و نماینده کنست شرکت کند. حتی نتوانست از مادرش که در بیمارستان بستری بود عیادت کند. حضورش در اسراییل تهدیدی برای ناامنی تلقی شده بود. چقدر از نویسندگان فلسطینی از این حصر خانگی به ما شکایت بردند. بچههای اسراییلی پایشان را در اسراییل نمیگذارند. از این کشور دشمن تنها سربازهای با سلاحهایی که خانهشان را خراب میکند میشناسند که پدر و مادرشان را تحقیر میکند. وقتی بالغ میشوند تنها بمبافکنهایی که در آسمان میغرند را میشناسند و هلکوپترهای آپاش که زهر آتشینشان را بر مدرسه و مراکز فرهنگی میبارند. بولدوزرهایی که روستاشان را با خاک یکسان میکنند.
از آن طرف اسراییلیها دیگر فلسطینیها را نمیبینند، تنها انتحاریها را که خودشان را در کافهها منفجر میکنند. دیدار میان نویسندگان اسراییلی و فلسطینی به خاطر رفت و آمد ناممکن شده است. برای از این سوی نوار غزه به آن سو رفتن، وقت بیشتری گذاشته میشود تا رفتن به نیویورک. نویسندهای فلسطینی به ما میگفت: «یکدیگر را نمیبینیم. یکدیگر را نمیخوانیم. با هم حرف نمیزنیم». بیزبانیای نگران کننده بر فلسطین حاکم شده است. این سو و آن سوی مرزی ناپیدا، واژهها دیگر یک چیز را نشان نمیکنند. چیزهایی حتی دیگر نامیده نمیشوند. چهره فلسطینی انتحاری خیال اسراییلی را پر کرده است. اشغالگر اسراییلی آینده فلسطین را بسته است. دو روز بعد از بازگشت ما، ارتش اسراییل وارد رامالله شد. باز دوباره تمام ساختمانهای عمومی رااشغال کرد. بر طبقات بالا تکتیرزن گماشت که بر عابران همچون که در سارایهوو شلیک کنند. عمارتهایی که در آن مردم عادی پناه گرفته بودند. به عبادتگاههای مذهبی که از قرون وسطی پناهگاه بود تجاوز کردند. اما از این بدتر این است: کنترل شبکه خصوصی را به دست گرفتند و بی آنکه مردم را خطاب کنند، برنامهها را قطع کردند و فیلمهای پورنو پخش کردند.
این است دنیای آزادی که شارون ادعایش را داشت. ارتشی اشغالگر که چنین اعمالی انجام میدهد مشروعیت خود را از دست داده است، تنها یک قدرت تحقیر کننده است. تاریخ استعمار بارها نشان داده است که جنگ را اینطور پیروز نمیشوند. اما میخواهند به ما بباورانند که این یک جنگ نیست و دفاع از خود است. که تخریب تمام زیرساختهای آینده دولت فلسطینی تدابیر ضد تروریستیست. و لشگرکشی قلمرویی با حق حاکمیت، اشغال نیست.
تنها در محاصره در آوردن قلمرو نیست که ناسزاییست به آینده. محاصره صنعت بیان است. زبان ناتوان شده است. فلسطین منطقهایست با زبانی فروریخته. در مرکز فرهنگی رامالله مخصوصا شاعری فلسطینی را به یاد میآورم که از زیان جنگ بر نحو حرف میزد. « زبان ما بر اثر جنگ تصلب پیدا کرده است. شعرهامان بیشتر از کوچههامان با خاک یکسان شده اند. ما مرتب مجبوریم شعرهامان را دراماتیزه کنیم. مجبور به مقاومت در برابر عروض نظامی هستیم. باید آهنگی پیدا کنیم که آهنگ طبل نباشد.» و قبل از اینکه نتیجهگیری بکند با طنزی ملول گفت: « وقتی به ستارهها نگاه میکنیم، هلکوپتر میبینیم. تنها چیز پسامدرن اینجا ارتش اسراییل است.» و من به این جمله شجاعانه درویش فکر میکردم که چند ماه پیش میگفت: « من به عنوان شاعر آزاد نخواهم شد مگر وقتی که مردمم آزاد شوند، وقتی که از فلسطین آزاد شوم.»
حیرت میکردم که فلسطینیها این آزادی را در جنگ حفظ کردهاند. این رابطه حقیقی را با خود و با زبانشان. مقاومت زبان، پیش و بیشتر از زبان مقاومت. چند روز بعد، همین را در تلآویو ملاحظه کردم، در دهان مورخ اسراییلی آمنون راز، مخالف سیاست شارون: « از زمان شکست کمپ دوید، ما دیگر لغت نداریم. برای مذاکره، برای صلح، زبانی جدید لازم است.» آرتور کستلر چیز دیگری نمیگفت: « جنگها با واژهها پیش میروند در زمین الفاظ».
امروز منطق جنگی بر بحثها مسلط است. برای این است که نویسندگان لازماند. نه برای اینکه نقش کلاهآبی ها را بازی کنند. برای گوش دادن و برای به گوش رساندن صدایی دیگر، صدای نویسندهها، هنرمندان، دانشگاهیان. همه آنها که با هم آینده را خارج از احزاب آماده میکنند. میتوانند در مقابل منطق جنگ بایستند، نه به عنوان میانجی بلکه به عنوان مترجم. نقششان عظیم و در عین حال محدود است. سکوت را میشکند و روایت را دوباره به راه میاندازد، زبان صلح را دوباره ترسیم میکند. صلح همیشه زبانی تازه است. منطقی دیگر و نحوی دیگر است.
این بود آنچه ما با نویسندگان اسراییلی و فلسطینی میان دو محاصره گفتیم.
وقتی ارتش اسراییل وارد رامالله شد ما شهر را ترک کرده بودیم. تاتر القصبه را به هم ریخت که هنوز صدای متونی که ما در هشت زبان از چینی و افریقایی و انگلیسی و اسپانیایی و عربی و فرانسوی و پرتغالی و ایتالیایی خوانده بودیم را منعکس میکرد. آنجا که درویش شعر حکومت نظامیاش را در برابر هزاران تماشاچی و شنونده که بعضیشان به خاطر نقاط بازرسی ساعتها طول کشیده بود تا خودشان را برسانند و ایستاده دست میزدند. نه فاناتیکهای مذهبی لبریز از نفرت و نه حتی مبارزین مسلح مسئله فلسطین. به خودم گفتم چیزی که این مردم را از هم جدا میکند این است که فلسطینیها هنوز نه حکومت دارند و نه زمین اما یک روایت دارند. چیزی که حکومت اسراییل سرکوب و تحقیر میکند، غارت و ویران میکند، همان چیزیست که دارد از دستاش میدهد.
اقتدار و تسلط بر روایت. نه افتدار سیاسی که شارون و جانشینهای او میتوانند آرزویش را داشته باشند که باز هم مدتی به زور توپ و تانک بتوانند ادامهاش دهند. بلکه اقتدار بر چیزهای نقلشده. میتوان مردمی بیسرزمین و بیدولت بود اما نمیتوان مدتها مردمی بدون قصه و روایت بود. این است آنچه در فلسطین آموختم و این درس در یک کلمه خلاصه میشود: صابرین. صابرین چون نام کوچک زنانه طنین دارد و رنگ زمین فلسطین است، این لغت را نه در کتاب و نه حتی در لغتنامه پیدا نکردم، در کوچهای در رامالله کشف کردم، سر راه. در غزه و در ربح بر صورت نیمگشوده کارگران و توده کنار نقطههای بازرسی که ساعتها به انتظار میایستند تا شب به خانههاشان بازگردند. صابرین واژه نفرت نیست. کرامت زن آبستن است که کنار جاده میزاید. صابرین شعف دانشجویانیست که هر روز مسیری را که با پاشنه تانکها چال شده پیش میگیرند تا به دانشگاه بیرزیت برسند. صابرین، سماجت زنهاییست که با یک نکاه به ما دیوارهای فرو ریخته آلونکهای خود را در اردوگاه نشان میدهند. صابرین یعنی آنها که صبر دارند...... و آن شب من در تاتر القصبه رامالله که امروز غرق در تاریکی و سکوت ویران شده گفتم: چون شما صبورید، آینده از آن شماست.
۱۵ مهر ۱۴۰۲
سفرنامه فلسطین
۱۴ شهریور ۱۴۰۲
لیدی ال
اَرماند دُنی پسر تاجر قماش ِ ثروتمند شهر رُوآن بود. نوجوانی زاهد و عمیقا عارف بود، در تضاد شاید با محیط خانوادگیاش که پول همهجا را اشغال میکرد. و عزم کرده بود که تحصیلاتش را در کالج یسوییها در شهر لیزیو ادامه دهد، جایی که شدیدا استادانش را با «دعوت» مسیحایی، ذکاوتی درخشان و موهبت شگفتِ سخنوری تحت تاثیر قرار داده بود. به حوزه علمیه در پاریس فرستاده شده بود و در آنجا بود که ایمانش رهایش کرد. دقیقتر، همانجا بود که شکلی همانقدر افراطی اما به عکس به خود گرفت. میبایست در «سنین عصیان» نوشته باشد که در محلههای فقیر پاریس بود که نمایش فلاکت و ناعدالتی در بیتفاوتی کامل بورژوازیِ ِ در قدرت که ازدحام انقلاب صنعتی غلیظترش کرده بود، بس بیش از مطالعاتاش، به یکباره ایمانش را عوض کرده است و به او این اراده سخت را داده است که تا خطاها اصلاح شود به انتظار آخرت ننشیند. با همان حرارت بیرحمانه به خدمت انسانیت در آمدهبود که مفتشین عقاید به خدمت خدا.
از رمان لیدی ال نوشته رومن گاری
انتشارات گالیمار ۱۹۶۳
ترجمه نیشابور
دلقکان غنایی
از کتاب شب آرام خواهد بود گفتگو با رومن گاری ترجمه نیشابور
- خودت را کجای بورژوازی به حساب میآوری؟ - در میانش. فقط سعی میکنم بینیام را بیرون نگاه دارم و حمام کنم. خود اجتماعیام را خوب میشناسم: من بورژوا لیبرال هستم با الهاماتی انساندوستانه و انسانی، مثل هفتهنامه جمعه که در سالهای سی در میآمد، من هیچوقت عوض نخواهم شد، و همیشه منظور منم، وقتی راستافراطی و چپافراطی از آرمانگرایی بع بع کن حرف میزنند. یا انساندوستی بع بع کن. من به آن قبیلهای تعلق دارم که گورکی «دلقکان غنایی که برنامههای انعطاف و لیبرالیسم را در میدان سیرک کاپیتالیسم اجرا میکنند»، مینامید. وقتی همان برنامه را در سیرک خردهبورژوا مارکسیست شوروی، اجرا میکنند دردیوانهخانهها میبندنشان یا به سیبری تبعیدشان میکنند یا از سیرک میاندازنشان بیرون. من خواهان سوسیالیسم با چهرهای انسانی هستم که همه شکستها را انبار کرده است اما از نشاندادنِ تنها پلهای که بالا رفتن از آن ارزش دارد، باز نایستاده.
۱۱ شهریور ۱۴۰۲
صاعقه
مارک لو بوت، در زخمی به پای ادیپ مینویسد: به قول شارل مالامود، شاعران زبان سانسکریت، میپندارند که عشق و حافظه به هم مربوطند: دوست میداریم چون به یاد میآوریم، به یاد میآوریم چون دوست داشتهایم. یک ریشه سانسکریت دو واژه عشق و حافظه را میزایاند. من تحقیق کردم، یک ریشه یونانی واژه حافظه را میزایاند و از آن دودمان، واژگانی که عشق را مینامند. عشق کار اندیشه است. گیورگیو آگابن، چیزی شبیه این از تفکر تروبادور ( خنیاگران) میگوید: عشق، تصویر بانو، به صورت شعر است. واژگان عشق را در اندیشه ثبت میکنند. عشق کتابت شعر است به معشوق. عشق کار زبان است یا اثر آن. برکت زبان است. هر عشقی خویش را در زبان عرضه میکند. آنکه زبان را دوست دارد از او عشقاش را میستاند. وعشقی نیست بیقید و گریز مگر عشق زبان. عشق ِ هر چه و هر که، بعدها میرسد، بعد از «این»، جرقه میزند، از خشونتی انبار شده و به خود بازگشته. صاعقه استعاره درستیست بر گرفته از تندر.
ترجمه از نیشابور و به روایت مولوی نمیجستیاش اگر نیافته بودیاش.
۱۰ شهریور ۱۴۰۲
خداحافظ گاری کوپر
بدون تسلیم شدن در برابر بدبینی بیجا، میبایست حداقل تصدیق کرد که تمدن، تلاش آدمیست تا واقعیت را مهار و تسلطش را اعمال کند. به هیچ عنوان، بدون سرکوب و منع، نمیتوان فرد را متمدن کرد و بگذارید که بگویم: تنها چیزی که برایم اهمیت دارد، تمدن نیست، خوشبختیست. هر کس که با نسل جوان بیست ساله امروز در تماس است، نمیتواند به این نتیجه نرسد که سهمی عظیم از زیبایی زندگی دیگر میسرشان نیست و با افسونزدایی از احساس، رمانتیسم، کذب، وطنپرستی، قلب، اسطوره، مادر، پدر، عشق، انسانیت، خدا، پاکی و تقریبا هر نوع ارزش حاکم، تنها اشتیاقی که برایشان مانده، نیرواناست، یعنی خودکشی ترسوها.
مسلما غیرممکن است که آنها را از آن ملامت کرد. این ناکجاآباد معنوی تأثیر قرنها باورهای خودکامه است. دشوار است که در تنها یک مقاله تمام نفرت، کینه و درماندگیم را وقتی چند تن از این جوانان بیستو چند ساله، کاملا گیج و وامانده و سرگشته با زبان گنگ فرویدی به دیدنم میآیند، با واژهنامه سیصد واژهای و یک هجایی، بیان کنم.
بمب هیدروژن و تبعیض نژادی، تنها زمین سفتیست هنوز زیر پایشان، به این معنی که فقط مخالفت با این مهابت نوعی عینیت و انسجام به ایشان میدهد. به آنها خیلی دلبستهام تا آنجا که کتابی نوشتهام- خداحافظ گاری کوپر- از شهسوار سردر گمی در خلائی مطلق. لنی، گمگشته پیست اسکی کتاب من، که به خوبی میشناسم، نمونهای از افسونزدایی، کشتار جمعی روانشناسانه، ایدئولوژیک و اخلاقیست.
هشیاری کامل، مرگ است و خودتخریبی.
خوشبختی، به طور وسیعی، از نادانستن سادهدلانه ساخته شده. و واقعگرایی و عقلگرایی کامل، مثلا با مقام توهمی که وان گوگ یا هر نقاش و شاعر و نویسنده بزرگی برای به انجام رساندن شاهکارش با آن دستو پنجه نرم کرده، جور در نمیآید. انطباق با واقعیت هیچ جایی برای خلق هنری باقی نمیگذارد و ضرورتش را از میان برمیدارد.
از مقاله رومن گاری به نام افسون کشتار جمعی اخلاق
ترجمه نیشابور
۷ مرداد ۱۴۰۲
اداره پست مرکزی شهری در شمال ایران
هفته پیش به اداره مرکزی پست شهری در شمال ایران مراجعه کردم تا برای دومین بار بستهای برای سین بفرستم. بار اول بستهای پنجکیلویی خوراکیهای نازنین ساخت ایران بود و بار دوم لباسهای نازنینی ساخت ایران. بار اول بستهای پنج کیلویی بود و بار دوم بستهای اندکی بیشتر از یک کیلو.
قیمت بستهکوچکتر معادل قیمت بسته بزرگتر شد.
- خانم بسته اولی قبل از عید و قیمت قبلی بود.
در ایران همه قیمتها قیمت قبلی میشوند. قیمت بعدی هم قیمت قبلی میشود. بعد هم قبل میشود.
در ایران عرصه عمومی قبلیست. فرسوده. اداره مرکزی پست شهری در شمال ایران کهنه و کثیف است. اثاثش، میز و صندلی و پله و دیوار همه. اداره مخابرات هم همین است.
کارمندان اداره پست مرکزی اما مهربانند. خیلی کار میکنند و عصبانی نمیشوند. به هجوم ارباب رجوع پاسخ میدهند. صبورند. اینها هم قبلی هستند. در برابر یا کنار عرصه خصوصی قبلی هستند. متعلق و مربوط به گذشته هستند. قدیمی میشوند.
در ایران زمان خیلی زود میگذرد. دیروز در واقع ماه گذشته و ماه گذشته سال گذشته است. شتاب و پرش و جهش است. عرصه خصوصی از روی عرصه عمومی میپرد. عمارتهای شبه پاریسی و کپیکالیفورنیایی از عمارت اداره مخابرات و پست عبور میکند. کذشته پاک میشود. حافظه خاموش میگردد.
۲۱ تیر ۱۴۰۲
کوندرا و داستایوفسکی
از کتاب برادرم ابله
نوشته میشل دل کاستیو
که نویسنده خطاب به فئودور داستایوفسکی نگاشته است
ترجمه نیشابور
این واکنشی را که تو موجب می شوی، کوندرا، در تصویری فراموش نشدنی تراکم بخشیده است. می نویسد، در تو ، از آن تانکیستهای- سوار بر تانک، روسی که در پراگ، با ریختن اشکهای دلسوزی به روی شورشگران آتش میگشودند، متنفر است.
قاطع و خشن، تصویربه هدف میزند. اینگونه است که تو خود را مینمایانی، فدور، و ستایشکنان تو آن چنان که منم، باید اذعان کند که به این فرومایگی رضایت میدهد.
کوندرا به نژاد رماننویسان معتبر تعلق دارد، ممکن نیست این شوخی را که علم زیبایی را تعریف و خلاصه میکند، دور بیاندازیم. میماند که بکوشیم تا بفهمیم این چک چه می خواهد بگوید، نه به عنوان نماینده این اروپای میانه که در آن، به درستی، بوته فرهنگ قارهمان را میبیند. بلکه، به سادگی، تحت عنوان کُنندهی رمان، چرا که چنین است که خویش را فروتنانه توصیف میکند.
متعجبم که با وجود توافق با ملاحضات کوندرا بر سر هنر رمان، آنجا که به تو مربوط می شود به نتایجی عکس میرسم.
«رمانی که بخشی ناشناخته از هستی را کشف نکند، غیر اخلاقیست. شناخت تنها اخلاق رمان است.»
با وجود چنین برداشت قوی از هنر رمان، چگونه است که مؤلف ما تو را به تاریکی برون میراند؟ تصویری که کوندرا از آن برای تقبیح تو استفاده میکند (از اینجا لبخندت را چاکر و غره می بینم)، این تصویر از آن توست. بخشی از این قاره آدمیست که تو کشف کردی، استخراج کردی، شرح دادی. برای بیان تحقیرش، مرد چک به زبان تو متوسل میشود. آن تانکسوار جوان روس را که با فشار برماشه، های های میگرید، تویی که افشا کردهای. کوندرا حق دارد بر این تأکید کند، سهم تو در تحول کیفی رمان و نه کمی آن، دقیقا بر این نکته مبتنیست: شرح این بیماری آدمی که سوقش میدهد به کشتن آنچه دوست دارد، خبانت به آنچه باور دارد، به انتخاب ویرانه و زوال تا آزادگیِ حقیقتا جنونآمیز را ثابت کند.
کوندرا در تو احساساتی، رقت انگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ و شعر را.
نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی، در آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیباییشناختی را آلوده میکند، همان گونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک میگرداند. همه چیز بدانگونه پیش میرود که پنداری، خلاص از کمونیسم، اثر زخم باقی میماند. هنگامی که این جراحت، رقابت تاریخیای چند صد ساله را بیدار میکند، نفرت به اخلاقگرایی روی میکند.
وانگهی، فدور، این تعصب، اول از همه در کتابهای تو یافت میشود، آکنده از غریبهستیزی تکاندهنده. اگر این تعفن ناسیونالیسم وپان اسلاویسم رارد میکنم که اثر تو را بدبو می کند، چرا به اخلاقگرایی کوندرا سر تعظیم فرود آورم؟
تو فدور، همه آنچه کوندرا نمی تواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خود انکار میکنی میرماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو از آن لذت میبری، رجعت میدهد. تو را به آن استعداد مذهبی تحملناپذیر رها میکند که تحت عنوان آشتی عالمگیر، از قربانی میخواهد در آغوش جلادش بگرید.
۱۶ تیر ۱۴۰۲
صلیبوار
اینجا، اینجا یاد گرفتهام دستهایم را صلیبوار میگشایم، و به دور آدمها حلقه میکنم. اینجا آدمهای زیادی هستند، برای شما شاید نه چندان، برای من که از آنجا، ازبرهوت آدمها میآیم زیاد است. زیادند.
۲۹ خرداد ۱۴۰۲
گوژپشت داروخانه
گریه کردم. دیروز مردی وارد داروخانه شد. هیبت حیوان داشت. نگاه نکردم. با اینکه به عمارتها نگاه میکنم. جایش اینجا نبود. مثل گوژپشت نتردام. ما به زشتیها نگاه میکنیم. در برابرشان حتی میایستیم. به آدمها اما نگاه نمیکنیم. به من نگاه کرد و گفت: آدم نیستم؟ گفتم: چرا هستی. گفت: پس گرسنهام. اگر آدم بودن او را پذیرفتهام گرسنگیاش را هم باید بپذیرم. پول میخواست ندادم. ندادنم از ندادن نبود. از این بود که نمیدانستم چه کنم. چیستان بود. هیئت و هیبتش. بودنش در این جهان. و من نادان چیستی او. او از منٍ آدم که او آدمیتش را پذیرفته بود، پذیرفته بود آیا، قبل یا بعداز ملاقاتمان؟- فرونشاندن گرسنگیاش را میخواست. او انسان سادهای بود گرسنه. چه چیزی از گرسنگی سادهتر؟ من گرسنه نبودم. ساده هم نبودم. اگر ساده بودم به اندازه گرسنگی او، دست در جیب کرده و پولی میدادمش. خواست او اصالت داشت. گرسنگی اصالت دارد.
نه گرسنگیاش، عجز او از گرسنگیاش مرا ازپا درآورد. دارم گریه میکنم.
در مقابل عمارتها میایستم، که آدمها ساختهاند. هیولایی. یکیشان مرا به یاد لودویک میاندازد. لودویک ویسکونتی. شاه باویر. با رؤیاهایش. هماوقات واگنر. رؤیاهایش او را به ساختن عمارتهایی افسانهای میکشاند و به جنون.
رؤیاهای لودویک شاه را کنار گرسنگی گوزپشت داروخانه میگذارم. هردو گرسنهاند. رو به جنون.
بر روی دیوار کلیسایی درمحله سن ژرمن پاریس نوشته بود: ما تنها به نان گرسنه نیستیم.
۲ اردیبهشت ۱۴۰۲
اقتصاد واقعا موجود به زبان ساده
در دوران مدرن مکتبی غیر از سرمایهداری نداریم.
۱- سرمایهداری متمرکز و نامتمرکز یا تمرکزگریز داریم.
۲- لیبرالیسم دکترینیست که بیشترین حق انتخاب را برای افراد قائل است. فردگرایی یعنی علیه سلسلهمراتب بودن.
۳- لیبرالیسم اخیر آزادی فردی را محدود کرده است.
۴- قدرت اقتصادی به صورتی بیسابقه متمرکز شده است. یعنی به نظامی بهشدت سلسلهمراتبی تبدیل گشته. یعنی ضد لیبرال.
در زمان جنگ سرد دو نظام از هم تشخیص داده میشد. متمرکز و تمرکزگریز.
کسی نظامهای اقتصادی را انتخاب نمیکند. مناسبات احتماعی به آن امکان میدهد.
جامعه چیست؟ اجتماع افراد. هدف جامعه چیست؟ تولید.
چرا افراد زندگی در جامعه را ترجیح میدهند؟ چون جامعه رفاه بیشتری عرضه میکند. بنابرین نظام سازماندهی جامعه همان سازماندهی تولید است.
تولید چیست؟ تبدیل منابع مفید به منابعی مفیدتر.
در این نقطه عزیمت میتوان نظامها را از هم تشخیص داد. تحلیل اقتصادی تولید انواع جوامع را بررسی میکند. آنوقت متوجه خواهیم شد که این مناسبات اجتماعی هستند که به یکی از انواع نظامها امکان میدهند.
اقتصاددانها سرمایه را از کار تشخیص میدهند.
چگونه تولید را افزایش دهیم؟ با تخصصی کردن. آدام اسمیت با شرح تولید سنجاق ۱۸ عملیات را میشمارد. در ساخت و تولید سنجاق ۱۸ عملیات شرکت دارد. اگر تنها یک نفر بخواهد ازاول تا هجده عمل را انجام دهد در طول روز تنها یک یا دو سنجاق میسازد. اما اگر این ۱۸ عمل هرکدام به عهده یک نفر متخصص گذاشته شود تا ۲۴۰ سنجاق در روز میتوان ساخت. در سالهای ۳۰ هنوز اتومبیلهای لوکس ساخته میشوند که از کارخانه بیرون نیامدهاند. یا هنور در میانه قرن نوزدهم در برمینگام تنها یک کارگر یک سلاح میسازد.
بعدها هرکارگر متخصص یک عمل میشود و یک قطعه می سازد. و در نهایت قطعهها مونتاز میگردد. تخصصسازی یا تخصصگرایی تولید را افزایش میدهد. اما باعث مشکلی میشود: متخصصها باید با هم هماهنگ باشند. تا مونتاژگری دقیق از آب درآید.
این هماهنگی چگونه حاصل میشود؟ یکی اینکه میتوان به بازار رجوع کرد. جنرال موتورز که موتور اتومبیل میسازد به بدنه نیاز دارد. فیشر بادی بدنه اتومبیل میسازد. باید از بازار با خبر باشیم. این خبرگیری از بازار زمان و نیرو خرج میکند. باید بر سر قیمت و تاریخ به توافق رسید. وقت ارزش طلا را دارد. برای تولید خوب نیست. جنرال موتورز فیشر بادی را میخرد. و نیاز خود را به او تحمیل میکند. دیگر تنها یک تصمیمگیرنده موجود است. یعنی سلسله مراتب تشکیل میشود. و این قرارداد کار است. یک تصمیمگیرنده و یک کارمند تابع تصمیمگیرنده. قراردادی که در آن تصمیمگیرنده کمتر است یا یکیست خرج کمتری دارد.
پس دو نظام تمرکزگرای سلسلهمراتبی داریم و یک نظام تمرکزگریز بازار. یک شرکت هم همین است: مرکز و کارمندان. بنابرین اقتصاد بازار اقتصاد بنگاهی نیست. یکی علیه دیگریست. آنچه یکی از این دو را انتخاب میکند بهای اطلاعات است. در نظام نامتمرکز باید در تمام دنیا بگردیم تا تولیدکننده متخصص بیابیم که بخواهد و بتواند با ما کارکند. درنظام سالسلهمراتبی یک بار به دنبال اطلاعات میروید. پس اقتصاد شرکتهای بزرگ یا نظامی با شرکتهای بزرگ اقتصاد بازار نیست. بلکه نظامی است بیشتر شبیه به نظام شوروی. وقتی بهای اطلاعات بالاست جامعه به سلسله مراتب روی میآورد. و برعکس.
انقلاب اطلاعات. سالهای ۱۹۷۰-۸۰ سالهای انقلاب اطلاعات به کمک ابزارهای اطلاعاتی مانند کامپیوتر است. این انقلاب به نفع بازار و به زیان سلسلهمراتب است. یعنی آنچه در ایالات متحده امریکا Downsizing دیدیم. یعنی شرکتهای بزرگ به شرکتهای کوچک تحلیل رفتند. انقلاب اطلاعات جنبش لیبرالی را همراهی میکند.
اما نظامهای سیاسی: نظام سیاسی یعنی فعالیت و عملیات یک حکومت. همه جوامع مدرن یک حکومت دارند. حکومت هم تولیدکننده است. یک شرکت تولیدیست. حکومت چه تولید میکند؟ شکارچی. چگونه میتوان به منابع دست یافت؟ یا باید کار کرد یا حاصل کار دیگری را شکار کرد. حکومت تولیدکننده شکارچیست. اما با این کار امنیت هم تولید میکند. چرا که انحصار شکار را به دست دارد. وقتی تولید ثروت میکنیم میل به شکارش را هم تولید کردهایم. حکومت -شکارچیای که انحصار شکار را به دست دارد تولید تعادل میکند. اگر شکارچی فراوان باشد و رقابت میان شکارچیان، تولید کاهش مییابد. انحصار شکار باعث افزایش امنیت میگردد. تولیدکننده خرده ترجیح میدهد سروکارش با حکومت باشد تا با رقبای شکارچی خصوصی.
پس حکومتها مانند شرکتها میتوانند تمرکزگرا یا برعکس باشند. در یک حکومت یک رئیس هست و مردم.
۱- شوروی حکومتی وسیع با جمعیتی بزرگ، متمرکز و مسلط بر امور زندگی افراد. نظامی توتالیتر.
۲- شرکتهای کوچک با حکومتی سبک. دمکراسی لیبرال.
۳- اقتصاد تمرکزگریز و حکومتی متمرکز. نظامهای دیکتاتوری کلاسیک. اقتصاد بازار. هرچقدر شرکتها کوچک باشند بازار یزرگ ومهم است.
۴- حکومتی غیرمتمرکز و شرکتهایی متمرکز و عظیم. شرکتهایی با منابع فراوان و حکومتهایی با منابعی خیلی کوچک. شرکتهای بزرگ کوچکها را میبلعند. موندیالیسم.
سه تاریخ: ۱۴۹۲. ۱۹۷۴ و ۱۹۹۱-۹۲
اولی کریستف کلمب. کشف امریکا.
دومی سالهای طلایی اروپا. زمانی که سطح زندگی اروپاییان به سطح رفاه امریکاییها رسید. یعنی تمرکزگریزی و لیبرالیسم و انقلاب اطلاعات و گسترش بازار. و گرایش به فردگرایی.
سومی فروپاشی شوروی. با فروپاشی شوروی، لیبرالیسم به غرب محدود نماند و به جهان راه یافت. درها به روی تجارت جهانی باز شد. این گشایش برای شرکتهای غربی بخصوص امریکایی فوقالعاده بود. شرکتهای امریکایی جهانی شدند: گافام. قبلا تجارت تقریبا تنها با اروپا بود.
اما برای حکومتها چنین نبود. گشایش درهای دادو ستد همراه با افزایش مالیات نبود. منابع حکومت نیاز به منابع ثابت و نامتحرک دارد. منابع از زندان آزاد شده بودند. وقتی سرمایه و کار آزادانه حرکت کند و جابهجا شود درآمدزایی مالیاتی کاهش مییابد و حکومتها مقروض میشوند. خرج بیشتر از دخل میگردد. بحرانهای اجتماعی بروز میکند چرا که سرویسهای خدماتی دولتی و عمومی از بین میروند.
امروز اقتصاد سلسلهمراتبی شده و متمرکز و حکومتها نامتمرکز. این نوع نظام به فسادی عمومیشده راه میبرد. شرکتهای عظیم ترجیح میدهند بهجای حکومتهای کوچک با یک حکومت متمرکز سروکار داشته باشند تا مهارپذیرباشد. یک کمپانی دارویی خوش ندارد که با چندین حکومت که هر کدام قوانین خودش را دارد سروکار داشته باشد. کارش مشکل میشود و تولیدش کاهش مییابد. مطلوبش تنها یک حکومت است و مهار آن. مکتب موندیالیسم.