۲۱ تیر ۱۴۰۲

کوندرا و داستایوفسکی


از کتاب برادرم ابله
نوشته میشل دل کاستیو
که نویسنده خطاب به فئودور داستایوفسکی نگاشته است
ترجمه نیشابور

این واکنشی را که تو موجب می شوی، کوندرا، در تصویری فراموش نشدنی تراکم بخشیده است. می نویسد، در تو ، از آن تانکیست‌های- سوار بر تانک، روسی که در پراگ، با ریختن اشک‌های دلسوزی به روی شورش‌گران آتش می‌گشودند، متنفر است.
قاطع و خشن، تصویربه هدف می‌زند. اینگونه است که تو خود را می‌نمایانی، فدور، و ستایش‌کنان تو آن چنان که منم، باید اذعان کند که به این فرومایگی رضایت می‌دهد.
کوندرا به نژاد رمان‌نویسان معتبر تعلق دارد، ممکن نیست این شوخی را که علم زیبایی را تعریف و خلاصه میکند، دور بیاندازیم. می‌ماند که بکوشیم تا بفهمیم این چک چه می خواهد بگوید، نه به عنوان نماینده این اروپای میانه که در آن، به درستی، بوته فرهنگ قاره‌مان را می‌بیند. بلکه، به سادگی، تحت عنوان کُننده‌ی رمان، چرا که چنین است که خویش را فروتنانه توصیف می‌کند.
متعجبم که با وجود توافق با ملاحضات کوندرا بر سر هنر رمان، آنجا که به تو مربوط می شود به نتایجی عکس می‌رسم.

«رمانی که بخشی ناشناخته از هستی را کشف نکند، غیر اخلاقی‌ست. شناخت تنها اخلاق رمان است.»
با وجود چنین برداشت قوی از هنر رمان، چگونه است که مؤلف ما تو را به تاریکی برون می‌راند؟ تصویری که کوندرا از آن برای تقبیح تو استفاده می‌کند (از اینجا لبخندت را چاکر و غره می ‌بینم)، این تصویر از آن توست. بخشی از این قاره آدمی‌ست که تو کشف کردی، استخراج کردی، شرح دادی. برای بیان تحقیرش، مرد چک به زبان تو متوسل می‌شود. آن تانک‌سوار جوان روس را که با فشار برماشه، های های می‌گرید، تویی که افشا کرده‌ای. کوندرا حق دارد بر این تأکید کند، سهم تو در تحول کیفی رمان و نه کمی آن، دقیقا بر این نکته مبتنی‌ست: شرح این بیماری آدمی که سوقش می‌دهد به کشتن آنچه دوست دارد، خبانت به آنچه باور دارد، به انتخاب ویرانه و زوال تا آزادگیِ حقیقتا جنون‌آمیز را ثابت کند.


کوندرا در تو احساساتی، رقت انگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ و شعر را.
نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی، در آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیبایی‌شناختی را آلوده می‌کند، همان گونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک می‌گرداند. همه چیز بدانگونه پیش می‌رود که پنداری، خلاص از کمونیسم، اثر زخم باقی می‌ماند. هنگامی که این جراحت، رقابت تاریخی‌ای چند صد ساله را بیدار می‌کند، نفرت به اخلاق‌گرایی روی می‌کند.
وانگهی، فدور، این تعصب، اول از همه در کتاب‌های تو یافت می‌شود، آکنده از غریبه‌ستیزی تکان‌دهنده. اگر این تعفن ناسیونالیسم وپان اسلاویسم رارد می‌کنم که اثر تو را بدبو می کند، چرا به اخلاق‌گرایی کوندرا سر تعظیم فرود آورم؟


تو فدور، همه آنچه کوندرا نمی تواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خود انکار می‌کنی می‌رماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو از آن لذت می‌بری، رجعت می‌دهد. تو را به آن استعداد مذهبی  تحمل‌ناپذیر رها می‌کند که تحت عنوان آشتی عالم‌گیر، از قربانی می‌خواهد در آغوش جلادش بگرید.

۱۶ تیر ۱۴۰۲

صلیب‌وار

 
اینجا، اینجا یاد گرفته‌ام دست‌هایم را صلیب‌وار می‌گشایم،  و به دور آدم‌ها حلقه می‌کنم. اینجا آدم‌های زیادی هستند، برای شما شاید نه چندان، برای من که از آنجا، ازبرهوت آدم‌ها می‌آیم زیاد است. زیادند. 

۲۹ خرداد ۱۴۰۲

گوژپشت داروخانه

 
گریه کردم. دیروز مردی وارد داروخانه شد. هیبت حیوان داشت.  نگاه نکردم. با اینکه به عمارت‌ها نگاه می‌کنم. جایش اینجا نبود. مثل گوژپشت نتردام. ما به زشتی‌ها نگاه می‌کنیم. در برابرشان حتی می‌ایستیم. به آدم‌ها اما نگاه نمی‌کنیم. به من نگاه کرد و گفت: آدم نیستم؟ گفتم: چرا هستی. گفت: پس گرسنه‌ام. اگر آدم بودن او را پذیرفته‌ام گرسنگی‌اش را هم باید بپذیرم. پول می‌خواست ندادم. ندادنم از ندادن نبود. از این بود که نمی‌دانستم چه کنم. چیستان بود. هیئت و هیبتش. بودنش در این جهان.  و من نادان چیستی او. او از منٍ آدم که او آدمیتش را پذیرفته بود، پذیرفته بود آیا، قبل یا بعداز ملاقات‌مان؟- فرونشاندن گرسنگی‌اش را می‌خواست.  او انسان ساده‌ای بود گرسنه. چه چیزی از گرسنگی ساده‌تر؟ من گرسنه نبودم. ساده هم نبودم. اگر ساده بودم به اندازه گرسنگی او، دست در جیب کرده و پولی می‌دادمش. خواست او اصالت داشت. گرسنگی اصالت دارد. 
نه گرسنگی‌اش، عجز او از گرسنگی‌اش مرا ازپا درآورد. دارم گریه می‌کنم. 

در مقابل عمارت‌ها می‌ایستم، که آدم‌ها ساخته‌اند. هیولایی. یکی‌شان مرا به یاد لودویک می‌اندازد. لودویک ویسکونتی. شاه باویر. با رؤیاهایش. هم‌اوقات واگنر. رؤیاهایش او را به ساختن عمارت‌هایی افسانه‌ای می‌کشاند و به جنون.  
رؤیاهای لودویک شاه را کنار گرسنگی گوزپشت داروخانه می‌گذارم. هردو گرسنه‌اند. رو به جنون.
بر روی دیوار کلیسایی درمحله سن ژرمن پاریس نوشته بود:‌ ما تنها به نان گرسنه نیستیم. 

۲ اردیبهشت ۱۴۰۲

اقتصاد واقعا موجود به زبان ساده

 
در دوران مدرن  مکتبی غیر از سرمایه‌داری نداریم. 
 ۱- سرمایه‌داری متمرکز و نامتمرکز یا تمرکزگریز داریم. 
۲- لیبرالیسم دکترینی‌ست که بیشترین حق انتخاب را برای افراد قائل است. فردگرایی یعنی علیه سلسله‌مراتب بودن.
۳- لیبرالیسم اخیر آزادی فردی را محدود کرده است. 
۴- قدرت اقتصادی به صورتی بی‌سابقه متمرکز شده است. یعنی به نظامی به‌شدت سلسله‌مراتبی تبدیل گشته.  یعنی ضد لیبرال. 

در زمان جنگ سرد دو نظام‌ از هم تشخیص داده می‌شد. متمرکز و تمرکز‌گریز. 
کسی نظام‌های اقتصادی را انتخاب نمی‌کند. مناسبات احتماعی به آن امکان می‌دهد. 
جامعه چیست؟ اجتماع افراد. هدف جامعه چیست؟ تولید. 
چرا افراد زندگی در جامعه را ترجیح می‌دهند؟ چون جامعه رفاه بیشتری عرضه می‌کند. بنابرین نظام سازماندهی جامعه همان سازماندهی تولید است. 
تولید چیست؟ تبدیل منابع مفید به منابعی مفیدتر. 
در این نقطه عزیمت می‌توان نظام‌ها را از هم تشخیص داد. تحلیل اقتصادی تولید انواع جوامع را بررسی می‌کند. آن‌وقت متوجه‌ خواهیم شد که این مناسبات اجتماعی هستند که به یکی از انواع نظام‌ها امکان می‌دهند. 

اقتصاددان‌ها سرمایه را از کار تشخیص می‌دهند.
چگونه تولید را افزایش دهیم؟ با تخصصی کردن. آدام اسمیت با شرح تولید سنجاق ۱۸ عملیات را می‌شمارد. در ساخت و تولید سنجاق ۱۸ عملیات شرکت دارد. اگر تنها یک نفر بخواهد ازاول تا هجده عمل را انجام دهد در طول روز تنها یک یا دو سنجاق می‌سازد. اما اگر این ۱۸ عمل هرکدام به عهده یک نفر متخصص گذاشته شود تا ۲۴۰ سنجاق در روز می‌توان ساخت. در سال‌های ۳۰ هنوز اتومبیل‌های لوکس ساخته می‌شوند که از کارخانه بیرون نیامده‌اند. یا هنور در میانه قرن نوزدهم در برمینگام تنها یک کارگر یک سلاح می‌سازد.  
بعدها هرکارگر متخصص یک عمل می‌شود و  یک قطعه می سازد.  و در نهایت قطعه‌ها مونتاز می‌گردد. تخصص‌سازی یا تخصص‌گرایی تولید را افزایش می‌دهد. اما باعث مشکلی می‌شود: متخصص‌ها باید با هم هماهنگ باشند. تا مونتاژگری دقیق از آب درآید.
این هماهنگی چگونه حاصل می‌شود؟ یکی اینکه می‌توان به بازار رجوع کرد. جنرال موتورز که موتور اتومبیل می‌سازد به بدنه نیاز دارد. فیشر بادی بدنه اتومبیل می‌سازد. باید از بازار با خبر باشیم. این خبرگیری از بازار زمان و نیرو خرج می‌کند. باید بر سر قیمت و تاریخ به توافق رسید. وقت ارزش طلا را دارد. برای تولید خوب نیست. جنرال موتورز فیشر بادی را می‌خرد.  و نیاز خود را به او تحمیل می‌کند. دیگر تنها یک تصمیم‌گیرنده موجود است. یعنی سلسله مراتب تشکیل می‌شود.  و این قرارداد کار است. یک تصمیم‌گیرنده و یک کارمند تابع تصمیم‌گیرنده. قراردادی که در آن تصمیم‌گیرنده کمتر است یا یکی‌ست خرج کمتری دارد. 

پس دو نظام تمرکزگرای سلسله‌مراتبی داریم و یک نظام تمرکزگریز بازار. یک شرکت هم همین است: مرکز و کارمندان. بنابرین اقتصاد بازار اقتصاد بنگاهی نیست. یکی علیه دیگری‌ست. آنچه یکی از این دو را انتخاب می‌کند بهای اطلاعات است. در نظام نامتمرکز باید در تمام دنیا بگردیم تا تولیدکننده متخصص بیابیم که بخواهد و بتواند با ما کارکند. درنظام سالسله‌مراتبی یک بار به دنبال اطلاعات می‌روید. پس اقتصاد شرکت‌های بزرگ یا نظامی با شرکت‌های بزرگ اقتصاد بازار نیست. بلکه نظامی است بیشتر شبیه به نظام شوروی. وقتی بهای اطلاعات بالاست جامعه به سلسله مراتب روی می‌آورد.  و برعکس. 

انقلاب اطلاعات. سال‌های ۱۹۷۰-۸۰ سال‌های انقلاب اطلاعات به کمک ابزارهای اطلاعاتی مانند کامپیوتر است. این انقلاب به نفع بازار و به زیان سلسله‌مراتب است. یعنی آنچه در ایالات متحده امریکا Downsizing دیدیم. یعنی شرکت‌های بزرگ به شرکت‌های کوچک تحلیل رفتند. انقلاب اطلاعات جنبش لیبرالی را همراهی می‌کند. 

اما نظام‌های سیاسی: نظام سیاسی یعنی فعالیت و عملیات یک حکومت. همه جوامع مدرن یک حکومت دارند. حکومت هم تولیدکننده است. یک شرکت تولیدی‌ست. حکومت چه تولید می‌کند؟ شکارچی. چگونه می‌توان به منابع دست یافت؟ یا باید کار کرد یا حاصل کار دیگری را شکار کرد. حکومت تولیدکننده شکارچی‌ست. اما با این کار امنیت هم تولید می‌کند. چرا که انحصار شکار را به دست دارد. وقتی تولید ثروت می‌کنیم میل به شکارش را هم تولید کرده‌ایم. حکومت -شکارچی‌ای  که انحصار شکار را به دست دارد تولید  تعادل می‌کند. اگر شکارچی فراوان باشد و رقابت میان شکارچیان، تولید کاهش می‌یابد. انحصار شکار باعث افزایش امنیت می‌گردد. تولیدکننده خرده ترجیح می‌دهد سروکارش با حکومت باشد تا با رقبای شکارچی خصوصی. 

پس حکومت‌ها مانند شرکت‌ها می‌توانند تمرکزگرا یا برعکس باشند. در یک حکومت یک رئیس هست و مردم.
۱- شوروی حکومتی وسیع با جمعیتی بزرگ، متمرکز و مسلط بر امور زندگی افراد. نظامی توتالیتر. 
۲- شرکت‌های کوچک با حکومتی سبک. دمکراسی لیبرال.
۳- اقتصاد تمرکزگریز و حکومتی متمرکز. نظام‌های دیکتاتوری کلاسیک. اقتصاد بازار. هرچقدر شرکت‌ها کوچک باشند بازار یزرگ ومهم است. 
۴- حکومتی غیرمتمرکز و شرکت‌هایی متمرکز و عظیم.  شرکت‌هایی با منابع فراوان و حکومت‌هایی با منابعی خیلی کوچک. شرکت‌های بزرگ کوچک‌ها را می‌بلعند. موندیالیسم. 

سه تاریخ: ۱۴۹۲. ۱۹۷۴ و ۱۹۹۱-۹۲
اولی کریستف کلمب. کشف امریکا. 
دومی سال‌های طلایی  اروپا. زمانی که سطح زندگی اروپاییان  به سطح  رفاه امریکایی‌ها رسید. یعنی تمرکزگریزی و لیبرالیسم و انقلاب اطلاعات و گسترش بازار.  و گرایش به فردگرایی. 
سومی فروپاشی شوروی. با فروپاشی شوروی، لیبرالیسم به غرب محدود نماند و به جهان راه یافت. درها به روی تجارت جهانی باز شد. این گشایش برای شرکت‌های غربی بخصوص امریکایی فوق‌العاده بود. شرکت‌های امریکایی جهانی شدند: گافام. قبلا تجارت تقریبا تنها با اروپا بود. 
اما برای حکومت‌ها چنین نبود. گشایش درهای دادو ستد همراه با افزایش مالیات نبود. منابع حکومت نیاز به منابع ثابت و نامتحرک دارد. منابع از زندان آزاد شده بودند. وقتی سرمایه و کار آزادانه حرکت کند و جابه‌جا شود درآمدزایی مالیاتی کاهش می‌یابد و حکومت‌ها مقروض می‌شوند. خرج بیشتر از دخل می‌‌گردد.  بحران‌های اجتماعی بروز می‌کند چرا که سرویس‌های خدماتی دولتی و عمومی از بین می‌روند. 

امروز اقتصاد سلسله‌مراتبی شده و متمرکز و حکومت‌ها نامتمرکز. این نوع نظام به فسادی عمومی‌شده راه می‌برد. شرکت‌های عظیم ترجیح می‌دهند به‌جای حکومت‌های کوچک با یک حکومت متمرکز سروکار داشته باشند تا مهارپذیرباشد. یک کمپانی دارویی خوش ندارد که با چندین حکومت که هر کدام قوانین خودش را دارد سروکار داشته باشد. کارش مشکل می‌شود و تولیدش کاهش می‌یابد. مطلوبش تنها یک حکومت است و مهار آن. مکتب موندیالیسم. 

۱۰ دی ۱۴۰۱

رنه ژیرار از پاپ بونوآ شانزده می‌گوید


رنه ژیرار می‌گوید

کاتولیک بودن، هم‌مانندی با این چهره وحدت است. با این عامیت خاص که پاپ می‌نامند.
اندیشه اروپا به واتیکان پناه برده است. بیش‌از اینکه به پاریس و برلن و وین و مسکو پناه ببرد. میان پاپ‌نشینی و امپراطوری، این پاپ‌نشینی است که پیروز شده.  و از  زمان ژان- پل دوم به پدیده‌ای جهان‌گیر تبدیل گشته.  چرا که  او همان‌وقت که حقوق بشر را تبرگ می‌گفت  در ید و شم حلالی می‌خواست. اندیشه اروپایی که پاپ‌ها امروز از آن با سماجت دفاع می‌کنند، هویت همه انسان‌هاست. اما هویتی در تصرف  عقلی که قادر به گنجاندن و پذیرفتن الهی است  که این هویت می‌پندارد.

از وقتی که ناپلئون پاپ هفتم را به گروگان گرفت کاتولیک‌ها او را دجال خواندند. رنه ژیرار می‌گوید که گرفتن قدرت این‌جهانی بهترین  برای کلیسا بود.

فروپاشی اندیشه اروپایی، آسیب‌دیده از قرن‌ها رقابت میان گرایش‌های مختلف پاپانه و گرایش‌های مختلف امپراطوری  و رقابت میان گرایش‌های مختلف پاپ‌نشینی و رقابت میان مدعیان امپراطوری و بعد میان آلمان و فرانسه، رقابتی که  به افراط کشیده می‌شود، پاپ‌نشینی را آزاد کرد.
پاپ ژان پل دوم در سفر فرانسه‌اش همان مکانی  را برگزید که دوگل و آدناور آشتی کرده بودند. بر ویرانه‌های جنگ.

رنه ژیرار می‌گوید
مردم  در سخنان اولین پاپ آلمانی بونوآ(بندیکت) شانزدهم در  راتیسبون در سپتامبر ۲۰۰۶، اعلام جنگی علیه اسلام و پروتستان‌ها دیدند. اما آن دفاعیه‌ای برای خرد بود. همان لوگوس یونانی. همه بر او تاختند و هر کس به دلیلی،  پاپی را عقب‌گرا خواندند که مدافع عقل از آب در آمد.  پاپ نقشی نمادین در اروپا و جهان بازی کرده است. می‌گویند که این پاپ آخرین پاپ اروپایی‌ست. من ملاحظه می‌کنم که وقتی برگزیده شد که موتور اقتصادی آلمان و فرانسه خوب کار نمی‌کرد. بعد از انتخاب اولین نام کوچک «بونوآ (بندیکت)»،  برای آشتی به آشوویتس می‌رود، این‌ها نشانه و علامت است که باید بر آن‌ها تآمل کرد. به بونوآ(بندیکت) پانزدهم اندیشه کنید که از فراموشی بیرون‌اش می‌کشد: پاپی که در سال ۱۹۱۴ برگزیده شد، که با تمام وجود علیه جنگی که بی‌هوده‌اش می پنداشت برخاست اما پیام صلح‌اش شکست خورد. در ماه اوت ۱۹۱۷ آلمان‌ها و فرانسوی‌ها از او متنفر می‌شوند و اولی‌ها او را ضد آلمان و دومی‌ها ضد فرانسه می‌خوانند. کلمانسو او را بوش می‌نامد.  و ایتالیایی‌ها او را به کنفرانس صلح راه نمی‌دهند. پاپی که پشت جنگی وحشت‌ناک پنهان‌کردند. جنگی میان دو بت‌پرستی ملی‌گرا.

از او که دورتر برویم به پاپ بونوآ(بندیکت) چهاردهم می‌رسیم از ۱۷۴۰ تا ۱۷۵۸ ، که پاپ آشتی میان اسپانیا و سیسیل و پرتغال بود. که پروس را به رسمیت شناخت که پیش‌رفت و علم را ارج نهاد و با بزرگ‌ترین دانش‌مندان به مکاتبه پرداخت  و احترام پروتستان‌ها را جلب کرد. حال بهتر می‌توان انتخاب نام کوچک را توسط بونوآ شانزدهم دریافت.
باید به این دوقرنی که پشت سر گذاشتیم اندیشید. به رابطه فرانسه و آلمان که میان جنگ و صلح، نظم و بی‌نظمی را دامن زدند.

رنه ژیرار می‌گوید
تا چندی قبل هنوز در اسطوره فرانسه بزرگ بودیم. با لویی چهارده و ناپلئون. دوگل این اسطوره را از آن خود کرد. ما در دوران دیگری هستیم. یعنی خروج از مذهب ملی‌گرایی. ادامه راه دوگل، چیز خوبی‌ست که دوگل بود. رد کردن اسطوره دوگل.
قبر ناپلئون مثل قبر ژول‌ سزار است، خداگونه. اما مرگش چیزی بنیاد‌ نگذاشته. امپراطوری فرانسه با او مرده. برادرزاده‌اش نام نبردها و ژنرال‌ها را به کوچه‌ها و خیابان‌ها و ایستگاه‌های مترو  پاریس داده. اما نام‌ها تنها کوچه‌ها و خیابان‌ها و مترو را یادآوری می‌کند تا نبردها و ژنرال‌ها را.

پاپی آلمانی و اروپایی که از خرد دفاع می‌کند و می‌خواهد به آنکارا برود. پاپ نمی‌تواند بگوید که جهان رو به افراط می‌رود. او بر گفت‌گو انگشت می‌گذارد. آن‌جا را نشان می‌دهد که گفت‌گو قطع و پاره شده است. او از یک آشتی فوری و ضروری می‌گوید.

رنه ژیرار می‌گوید
دین مسیحی عنصر مرکزی مذهبی را در پیدایش فرهنگ نشان می‌دهد. دین مسیحیت راستین‌ترین  افسون‌زدای مذهبی‌ست. چرا که خطایی را که مذاهب کهن بر آن بنیان شده‌اند: لزوم به قربانی کردن، خشونت، قربانی کردن بلاگردان، بر ملا می‌کند. مسیح مردمان را از قربانی محروم کرده است. قربانی دیگر نظمی برپا نمی‌کند، خشونت، خشونت را متوقف نمی‌کند.
آن‌ها که فکر می‌کردند که آن مذاهب شکست خوردند، می‌بینند که همچون محصول افسون‌زدایی، دوباره پیدایش شده است. محصولی اما آلوده، بی‌اعتبار شده. از دست دادن قربانی، تنها مکانیسمی که خشونت را مهار می‌کرد.

رنه ژیرار می‌گوید که مسیح جنگ می‌آورد چون حقیقت را به انسان‌ها می‌گوید. حقیقت خشونت بار انسان را. اینکه نظم‌شان نتیجه خشونت است. نتیجه قربانی کردن. تقدس نشانه ریختن خون است. با این معرفتی که مسیح با خود می‌آورد،خشونت را باطل می‌کند. مردم را از مکانیسم قربانی کردن محروم می‌کند.
دیگر نمی‌توان قربانی کرد و نظم را برقرار. فایده‌ای ندارد. اما رقابت مانده است و به افراط کشیدن و کشیده شدن.

رنه ژیرار می‌گوید که «مصیبت»ِِ مسیح ما را به بمب هسته‌ای می‌کشاند. مکاشفه یعنی حجاب دریدن. یعنی حلول مسیحیت در تاریخ که «مادران را از فرزندان جدا می‌کند». حتی معجزه‌ها در انجیل‌ها دعوا برپا می‌کند. آدمی با دروغ نمی‌تواند با حقیقت روبه رو شود این است حقیقت بی‌بازگشت مسیحیت.
از میان رفتن قربانی کردن، به انفجار می‌انجامد. چرا که نظم سیاسی و مذهبی‌ست که ما را مهار می‌کند.

بونوآ (بندیکت) شانزدهم همان را در سخنان راتیسبون در سپتامبر ۲۰۰۶ گفت که باید بگوید و آن را با شجاعت گفت. گفت که جای جنگ عقل علیه مذهب را جنگ مذهب علیه عقل می‌گیرد. باید با گوش‌هایی دیگر این سخنان را شنید. سخنان پاپ آلمانی که ارزش‌های غیر قابل نقض اروپا را قبل از رفتن به آنکارا بازتعریف می‌کند. چه چیز بنیادینی به ما می‌گوید؟ که جدایی میان ایمان و عقلِ نشان شده، دارد ما را ترک می‌کند. که عقل چنین کوچک شده که مسئله اخلاق و مذهب دیگر به او مربوط نیست. پس حقیقت مسیحی این‌جا در برابر دو مذهب قرار می‌گیرد:  و مهیب‌تر، چرا که یکی در مقابل دیگری قرار گرفته است: عقل‌گرایی و ایمان‌گرایی.
این ضعیف شدن عقلانیت به اعتقاد بونوآ شانزدهم  خلاصه شدن عقل است در تنها دامنه کاملا خالصِ پراتیک، به « دریافت تجربی- ریاضی از علم» و در نهایت نادیده‌گرفتن هر آن‌چه یونانی‌ست. پاپ بونوآ شانزدهم پاپ کاتولیک آلمان، اروپا را متوجه خطر نادیده‌گرفتن یونان می‌کند. تنها یک فقه عقلایی «منطقی، عاقلانه»، قادر به جای‌دادن الهی،  گفت‌گوی راستین فرهنگ و ادیان که نیازش ضروری‌ست را، ممکن می‌گرداند.

رنه ژیرار می‌گوید
پاپ می‌خواهد که گفت‌گوی عقل و ایمان گفت‌گویی عقلایی باشد. آن عقل فقهی‌ای را با تمام وجود می‌خواهد که می‌بایست از  عقل‌گرایی و ایمان‌گرایی  افسون‌زدایی کند. عجیب است که کسی این شکست عقل را نمی‌بیند. پاپ به ما هشدار می‌دهد که عقل یونانی در حال از بین رفتن است و از بین رفتن عقل جا را برای عقل‌گرایی زنجیر پاره کرده باز می‌کند. تحقیر مذاهب به وسیله عقل‌گرایی بستری فراهم می‌کند برای مذاهب منحرف. پاپ می‌گوید ما جنگ عقل علیه ایمان را می‌شناسیم و دیدیم که پیروز نشد که ایمان مقاومت می‌ورزد. ما شمشیرش را دیده‌ایم. بحث با اسلام تنها می‌تواند بر زمینه‌ای فقهی و مردم‌شناسانه صورت بگیرد. تنها شیوه‌ای که به جنگ‌های صلیبی منجر نشود. تنها راه خروج از رقابت‌های میان دو عالمی که همه چیز نزدیک‌شان می‌کند و در عین حال در برابر هم قرارشان می‌دهد.

     « خدا از خون لذت نمی‌برد و بنا بر عقل عمل نکردن خلاف ذات خداست. ایمان میوه جان است و نه جسم. آن‌که می‌خواهد کسی را به ایمان بخواند باید قادر به کلام و اندیشه باشد، به شیوه‌ای درست و نباید به دنبال خشونت و تهدید برود......... برای متقاعد کردن جانی مستعد عقل، به زور بازو نیازی نیست و نه به چیزی برای زدن،  و نه هیچ وسیله‌دیگری که کسی را به مرگ تهدید کند.»

بونوآ (بندیکت) شانزدهم از دانشمند اهل اسکندریه -قرن دوم و سوم قبل از میلاد، تشکر می‌کند که کتاب مقدس را به یونانی ترجمه کرد و به این دیدار ایمان و عقل، میان فلسفه راستین روشنایی و دین امکان داد.  و به این مشابهتی که میان عقل انسانی و عقل الهی هست تاکید می‌کند.
قبل از رفتن به آنکارا می‌خواهد به ترکیه از اروپا، از ارزش‌های اروپا بگوید، از این دیدار ایمان و عقل که به آن ارثیه حقوقی روم هم اضافه شد.

۹ دی ۱۴۰۱

شام‌گاه الهه

 
امیدوارم با همان هوش و بیداری نویسنده بخوانید:

نوشته رومن گاری در امریکا در سال ۱۹۶۵
ترجمه نیشابور

در اصطلاح جنگ های اتمی،overkill یعنی بیش ازاندازه لازم کشتن. گمان می‌کنم Rochefoucauld یا Chamfort بود، یکی از این دو اخلاق‌گرای بزرگ فرانسوی- می‌بایست Rochefoucauld باشد، همیشه هم‌اوست-، می‌گفت که مرد تا هفده‌سالگی از زنان حرف‌ می‌زند و بعد باز می‌ایستد تا دوباره در پنجاه‌ سالگی به حرف آید. نزد نویسنده، دقیق‌تر بگویم نزد رمان‌نویسی که تمام عمرش با زنان سرو کار دارد، امر متفاوت است. ملاحظه کرده‌اند همه که هرچه از این موضوع خوانده‌ باشید یا خود بیست رمان نگاشته باشید، در لحظه‌ای که با بریژیت باردو روبرو می‌شوید، این حس خاص را دارید که هنوز چیزی بیان نکرده‌اید. اوقاتی هست که نویسنده یا حتی خواننده فاضل حس می‌کند که نه قلم، نه ذکاوت، تجهیزات خوبی  مناسب معامله با دختری زیبا نیستند. باید کار دیگری کرد. این یعنی شعر ناب. (در روزگار ما می‌گویند سکس.) نمی‌دانم آیا خواننده انگلیسی زبان آگاه است: سکس در فرانسه وجود ندارد. ما همه جور چیزی آنجا داریم: عشق، اروتیسم، حتی پورنوگرافی، اما سکس نداریم. در زبان فرانسه، واژه‌اش به معنای gender وجود دارد، یعنی جنس و ما آن را به معنای وسیع خود بکار می‌بریم، تا تشخیص دهیم، مثلا جنس ژنرال دوگل را از الیزابت تایلور. در حقیقت ما واژه‌ای برای آن نداریم. در این روز‌ها تخریب چیزها جریانی بس عجیب را طی می‌کند. پیش از این قصیده، شعر، شعر غنایی بود، حالا سکس است. حالا از این بدتر هم می‌شود. زن، غرور و گوهر تمدن ما دیگر وجود ندارد: به انسان تبدیل شده است. مایه آزردگی‌ست. من نمی‌دانم چه کسی باعث این تغییر و تحول شد، و خود را همان‌قدر دمکرات می‌دانم که هرکسی، اما افسوس گذشته بندگی مذکرانه را می‌خورم. قبلا در زندگی هدفی داشتیم، تحقق رویایی، الهامی. می‌دانستیم که سحر و جادو وجود دارد، و چهار عنصر ارسطو- نور، آتش و آب و هوا- آمیخته به مخلوقی زنده می‌تواند شما را بواقع بسوزاند، غرق کند، پشتیبانی‌تان کند، شیداتان کند و دیدگان را آکنده سازد. بالاتراز شیمی، فیزیولوژی، روان‌شناسی، پدیدارشناسی، بیشتر از واقعیت بود. چه اهمیتی داشت که از آن رنج می‌بردیم یا سعادتی می‌چشیدیم: هرگزآنقدر وقیح نبودیم که درخاطر کسی بدمیم که ستمکارش، الهه‌اش، شاهزاده‌اش، تنها یک انسان است، مثل ما. عیش برهم زن، از اینجا گذشته است، فروید، میان بقیه. در حقیقت، عیش برهم زن خودش را همه‌جا جا می‌کند، در لباس‌های گوناگون می‌چرخد و نام‌هایی بر خود می‌گذارد. به خود رئالیسم نام می‌دهد، رئالیسم آن هم از نوع Stanislavski، بدون تفنن . میان مارکس و فروید، دید قدیمی رمانتیک ما به زن و احساس، بی‌اعتبار شده، آنقدر که عیش برهم زن، به یگانه صاحب برهوت معنوی ما مبدل گشته و این خلاء در اندازه‌ای از روان‌پریشی و روان‌رنجوری و اعتیاد به الکل، به چنان اوجی رسیده‌ است، که جهان تا به حال به خود ندیده بوده‌. ملاحظه می‌کنید که عیش برهم زن بدون متوسل شدن به منابع رضایت مورد عنایت‌اش: بمب هیدروژن، به هدف خود رسیده است. یک نسل تمام از بین رفته است، بدون تخریب اتمی، احتیاجی حتی به تشعشع نداشتیم تا هیولایی بسازیم، روشنفکران کوچک کارکشته overkill، خود از عهده این کار برآمدند. overkill اخلاقی و معنوی همین‌جاست، و حتی نمی‌توان تقصیر را به گردن روس‌ها انداخت. و اینها همه با قلم یا کلمه میسر گشته، بی آنکه فن کشتار جمعی نظامی را به مدد طلبیم. با ابزار و امکانات نمونه میسر گشته است، به نام صداقت و رئالیسم، به دست نویسندگان، روان‌شناسان، روشنفکرانی بسیار خوش‌نیت و شایسته، به نام ترقی و عقل، آزمایش سرد و بی‌رحمانه. چهل سال است که تکیه‌کلام روشنفکرآب‌دیده شده‌ است بی‌خود. مصیبت این است که از این زاویه بزودی خود زندگی است که بی‌خود جلوه می‌کند و اعتیاد و سکس و حتی خودکشی تنها راه مقابله با آن به نظر خواهد آمد. این روش فیلسوفانه‌ای که برای خراب کردن چهره خود، بینی‌مان را می‌بریم شاید صداقت روشنفکرانه باشد، دراین صورت به جهنم صداقت روشنفکرانه! به خیالم هم خطور نمی‌کرد که برای اعتراض وهشدار لحنم را تند کنم، اگر پای چیزی با اهمیت‌تر از خود زندگی در میان نبود. حداقل تا آنجا که به من مربوط می‌شود. مسلم است که از زن حرف می‌زنم، فکر کردید از چه می‌گویم؟ عجیب است زمانی که همه اشکال خلاقیت هنری- ادبیات، نقاشی، سینما- شکوفا می‌شوند، بزرگترین واسطه عالم غیب، زن، به تمامی از صحنه خیالات رانده‌شده و به یک جور واقعیت تنفرانگیز خلاصه شده‌است. در کشوری کافر مثل روسیه شوروی امری عادیست، اما در دنیای غربی ما چگونه چیزی اتفاق افتاده‌است؟ بدون شک زنان خود تا حدی مقصرند، هنگامی که خود را در مخرب‌ترین نبرد‌ها افکندند، مبارزه برای همان حقوق و جای‌گاه که مردان. یکی از جنبه‌های غریب تاریخ اجتماعی مدرن این است که این مردان نیستند که خیانت‌کارانه برابری را به زنان تحمیل کردند، خود زنان هستند. با حق رأی شروع شد، سال‌های سال جنگیدند تا شأن الهه‌بودن را ترک کنند و تا سطح بردگان سابق خود نزول کنند. هیچ مرد متمدنی هرگز زنی را برابر خود به حساب نیاورده‌است، و من اطمینان دارم هر آمریکایی با شهامت با من هم‌رأی است وقتی با اقتدار اعلام می‌دارم که این ترازکردن، قاعده زن مساوی مرد، ابزارشناخته شده کمونیسم ماده‌گرا و سوسیالیسم خزنده‌ است، که آرام آرام به ارزش‌های تمدن غربی‌مان سرایت کرده‌. استدعا دارم، اشتباه نکنید، ربطی به این ندارد که چه کسی صبحانه مرا به بسترم می‌آورد و چه کسی لباس‌ها را می‌شوید. طبیعی‌ست که زن من است که باید صبحانه‌ام را آماده کند و لباسم را بشوید. اوست، طبیعتا که باید کار‌های خانه را انجام دهد، بچه‌ها را تروخشک کند، به من در امرار معاش کمک کند و خواست‌هایم را برآورده‌ سازد. و شب وقتی به خانه آمدم، گنجینه سحر و افسونش را بکار گیرد. درست همین‌جاست، آن فوق‌العاده موهبت آسمانی، فرای انسانی. نباید مشکلات شخصی داشته باشد و مرا درمانده کند. اگر زن من شروع کند به مسئله‌داشتن، از چشم من دوباره به زمین می‌افتد. و یک بار دیگر به ما تبدیل خواهد شد، مخلوق زنده کوچک بی‌مقدار، مثل من، چه لطفی دارد؟ زندگی همینطور به اندازه کافی دشوار هست، بی آنکه این وجود تقریبا فرا طبیعی، یک‌باره انسان شود. مسلما یکی از خطرات ازدواج همین است. شما باHélène de troie وصلت کرده‌اید، با افرودیت، ژولیت - تجسم اسرارآمیز و رویایی زیبایی و تفنن، و همه اینها به خاطر اینکه درست وسط شب شما را از خواب بیدار کند. چرا؟ چون زکام شده است. بله تقصیر خود زن‌هاست. با سی قرن افسانه و شعر پشت سرشان، حالا خودشان را کوچک می‌کنند تا با ما برابر شوند. یاد Torne Smith می‌افتم، مؤلف تراژیک آمریکایی. در داستان جاودانه خود، زنی در آغوش شوهرش به خواب می‌رود و با اسبی در بستر بیدار می‌شود: به وسیله یک جور سهو فن، شوهر به اسب استحاله پیدا کرده‌ است. امری که اغلب برای زوج‌ها اتفاق می‌افتد، با الهه‌ای وصلت می‌کنید، و ناگهان خود را با آدمی‌زاد روبرو می‌بینید. از همکارانم خواهش می‌کنم که به کمک ایمان چندصدساله به برتربودن زنان بیایند. می‌گویم در سر جای خود بنشانیدشان، نمی‌دانند چه چیز برایشان خوب است. در موحش‌ترین دام‌ها می‌افتند، دام دمکراسی. همه اینها جز تبلیغات نیست. به آنها بگوییم، هنوز همان هستند که بوده‌اند، مخلوقاتی شاعرانه، نیمی واقعی- نیمی خیالی، که به خواهش سوزان جان‌های ما جواب می‌گویند، که نمی‌توانند فرود آیند مگر آنی، برای تدارک غذایی و شستن لباسی و اداکردن سهم‌شان در بودجه خانواده. می‌شود از اینکه زنان نمی‌توانند هم الهه باشند و هم پشتیبان خانواده، دفاع کرد، اما این همان منطق مذکرانه‌ای است که آن جنس باید حذر کند، این نوع دیدن فقط از برتربودن محرومش می‌کند. خواستن، توانستن است. امیدوارم کسی مرا متهم نکند که برای خوش‌آیند خوانندگان زنم می‌نویسم. من مردی متآهل هستم و کسی نمی‌تواند مرا به طرفداری از زن‌ها متهم کند. اما از جایگاه نویسنده، از جنس دیگر، برتر، خواهش می‌کنم، که به آسانی شأن افسانه‌ای، پرشور و والای آرمان ‌گرا را که مدت‌ها اشغال کرده، بخاطرستاندن چند نقل‌و نبات بی‌مقدار ماتریالیستی از ما، با تقربی ناگهانی به این زندگی خالی از لطف و خشن و رفابتی، ترک نکند. از رقابت حذر کند، مرد ها باید هر چه در توانشان هست در جهت برآوردن نیازهای آنان خرج کنند. زنان براستی آرزو می‌کنند کیفیت غنایی خود، مقام پر‌شور مخلوق رویایی و نقش زیبایی را که در فرهنگ ما ایفا کرده‌اند به خاطر صندلی ریاست رها کنند؟ می‌خواهند سرزمین افسانه‌ای اسطوره را آن‌گونه که شکسپیر می‌گوید:« آنجا که تمام زیبایی مأوی می‌کند» با تجارت معامله کنند؟ این فریاد خطر است،  فریاد قلب مردی‌ست که هنوز از دیدن زنی که در سرمای یخ‌بندان زمستان روس، برف پارو می‌کرد، تسکین نیافته‌است و عمیقا متقاعد است که اگر اجازه دهید زنان امروز برف پارو کنند، فردا زمام امور را به دست خواهند گرفت. هرگز شاید خطری چنین بزرگ زن را تهدید نکرده‌ بوده‌ است. چون یک جوان‌مرد، شاعر، شیدای زیبایی و کمال مطلوب، استدعا می‌کنم به سطح ما نزول نکنید. از آن جهت نیست که ما از رقابت می‌ترسیم یا از یک چنین‌چیزی وحشت داریم. از این جهت است که این‌همه دوستشان داریم. همانجور که فضانورد کوچک روس به ما نشان داد، زشتی‌های برابری جنسی در روسیه شوروی آشکار است، و اگر این برای کمونیست‌ها خوب است، چگونه می‌تواند برای ما خوب باشد؟ می‌توانند به من مظنون شوند که خطر کمونیسم، فروریختن هزاران سال فرهنگ‌و شعر را علم می‌کنم به نیت مضطرب کردنشان تا سر جای خود بنشینند. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که زن-الهه با چنین نگاهی به زندگی خشن و مبتذل، نمی‌تواند که خوار نشود. لازم نیست برای فتح‌کردن اینهمه خودش را کوچک کند. فکر نمی‌کنم که هلن دو تروآ می‌توانست. قلبم می‌شکافد وقتی می‌بینم که زنان وارد تجارت می‌شوند، رقابت می‌کنند وقتی می‌توانند سلطنت کنند. از آنجا که نباید سر در می‌‌آورند، قلمرو شعر را ترک می‌کنند، ناگهان به خود مادیت می‌بخشند. و از آن بدتر مادی‌گرایانه به سوی شغل‌های خلبانی، ریاست و مهندسی و مکتشف هجوم می‌آورند. تنها یک چیز آرزو دارم: دفاع سنت زنان. من خود قبول دارم که زمانی که عرب بر خرش سوار می‌شد و زنش با گام‌های کوچک، تند‌تند پشت سرش می‌آمد، به سر رسیده. در حقیقت عرب‌ها خود آن را در جریان آخرین جنگ کنار گذاشتند. در الجزایر، در منطقه نظامی، یک افسر آمریکایی یک روز عربی را که با خر و زنش پیشاپیش با گام‌های کوچک و تند‌تند می‌رفته، مشاهده‌ می‌کند، از این نمونه پیشرفت و آمریکایی شدن شمال آفریقا حیرت‌زده می‌شود و می‌خواهد بداند چطور مرد اجازه داده زنش پیشاپیشش راه برود. عرب تعجب می‌کند. جواب می‌دهد:«میدان مین». اغلب به این داستان بسیار معروف اندیشیده‌ام، و به این سبب است که هیچ خوش ندارم زنان مکتشف شوند. شاید ما مردان را باید سرزنش کرد. شاید قربانی تحلیل‌رفتن تخیل‌مان هستیم. گمان می‌کنم که بشود با زنی زندگی کرد، آزادش گذاشت با شما کار کند، یا حتی برای خود، بی‌آنکه در او مخلوقی از خون‌و گوشت ببینیم یا متوجه آن نشویم، تقریبا. مردی را می‌شناختم که با یک زن چهل سال وصلت کرده بود، بدون آنکه که هرگز متوجه انسان بودن او بشود. زن می‌تواند پیرهن شما را بشوید، خانه‌تان را جمع‌و جور کند، به بچه‌هایتان برسد و غذایتان را آماده کند، آرشیوتان را با دقتی بسیار نگاه‌داری کند، می‌تواند حتی در بیرون کار کند، به شما در پرداخت مالیات کمک کند، سهمش را بپردازد همانوقت که دورتان می‌گردد، بی‌آنکه شما ازجستجوی کمال مطلوب در او باز ایستید. بله هر چقدر بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که زنان تنها بخشی در این سقوط مسئولند. مردان مثل همیشه خطا‌کارند. همه اینها ما را یک بار دیگر به فقدان کمال مطلوب خواهی می‌کشاند. آنچه نمی‌توانم درک کنم، این است که چرا نمی‌توانید به زنان خود اجازه دهید که سخت کار کنند و به خانه‌داری برسند، هم‌زمان که به آنان ضمانت می‌دهید، در قلب و روح شما الهه، بانو، شاهزاده، مخلوق فرشته‌گون و اثیری که خنیاگران و شاعران گذشته زیبایی‌اش را سراییده‌اند، بماند. به گمانم هنوز قادر به آن هستیم. به نظرم حتی سیاستی‌ست  عالی. منظورم این نیست که آنان را از پارکت‌سایی و کوچه‌شوری و کار در کارخانه باز دارم، اگر اینها سعادت‌مندشان می‌گرداند. ضد پیشرفت نیستم، به هیچ عنوان، اگر خوش دارند به خر حمال تبدیل شوند، خوب باشد، به شرط آنکه که زیبا بمانند، رمانتیک، اسرارآمیز، لذایذی نیمه تخیلی، به محض به خانه آمدن یا وقتی برای شام بیرونشان می‌بریم. در زندگی مدرن، شاید اعتراض کنید، تقریبا غیر ممکن است. آه بله، ملاحظه می‌کنید، این است آنچه زنان را متفاوت می‌کند.

۲۳ مهر ۱۴۰۱

فروغی زنانه


 رومن گاری خوانی 
ترجمه نیشابور


 این درست است که من علاقه زیادی به مسیح دارم. برای اولین بار در تاریخ غرب فروغی زنانه آمد که جهان را روشن کند، اما در میان پنجه‌های مردان افتاد و شد جنگ‌های صلیبی و نابودی کافران . شد ایمان آوردن به زور شمشیر. مسیحیت زنانه‌گی‌ست، ترحم، نرمی، بخشش، عطافت، مادری، احترام ضعیفان. مسیح، یعنی ناتوانی. به تو گفته بودم که من یک چیزهایی از سگی دارم. اگر به مسیح بر خورده بودم، همان‌وقت دمم را تکان داده بودم. برای من یعنی انسانیت و نه آن بالا. انسان و نه الهی. اما نگاه کن در دستان این نرینه‌ها چه شد. رنسانس از او جامه‌دوزی اعلا و هنر سنت‌سولپیس لباس حاضرو آماده درست کرد. و بورژوازی پوشش عورت. یک انسان بود. من هیشه دلم می‌خواسته دستش را بفشارم. معلوم است که دیگر به او برنمی‌خوریم چرا که ازدیاد جمعیت او را قایم می‌کند، اما او همین‌جا یک جایی دارد دق می‌کند. مسیح‌هایی هستند که گم می‌شوند، باورم کن. در سال اول دوران ما، پرتوی از مهربانی مادرانه به سوی ما بلند شد، جوانه‌ای از تمدن، اما تا زنانگی خفه می‌شود، سرکوب می‌شود، به سخره گرفته می‌شود، تمدنی نخواهد بود. کلیسا مسیحیت را باخت. مسیحیت برادری را. مسیحیت برادری در راه اهداف پرسرو صدا استثمار کرد. ماده‌گرایی تنها برای تدارک خاتمه‌دادن به ماده‌گرایی معتبر بود. خود به هدف تبدیل شد، آنچنان که تمدن فقط با یک مسئله روبروست: مسئله مواد خام. 

۲۲ مهر ۱۴۰۱

خداحافظ گاری کوپر

 
بدون تسلیم شدن در مقابل بدبینی بی‌جا، می‌بایست حداقل تصدیق کرد که تمدن، تلاش آدمی‌ست تا واقعیت را مهار و خود تسلطش را اعمال کند. به هیچ شکلی، بدون سرکوب و منع، نمی‌توان فرد را متمدن کرد و بگذارید که بگویم: تنها چیزی که برایم اهمیت دارد، تمدن نیست، خوشبختی‌ست. هر کس که با نسل جوان بیست ساله امروز در تماس است، نمی‌تواند به این نتیجه نرسد که سهمی عظیم از زیبایی زندگی دیگر میسرشان نیست و با افسون‌زدایی ازاحساس، رمانتیسم، کذب، وطن‌پرستی، قلب، اسطوره، مادر، پدر، عشق، انسانیت، خدا، پاکی و تقریبا هر نوع ارزش حاکم، تنها اشتیاقی که برایشان مانده، نیرواناست، یعنی خودکشی ترسوها.

مسلما غیرممکن است که آنها را از آن ملامت کرد. این ناکجاآباد معنوی تأثیر قرن‌ها باورهای خودکامه است. دشوار است که در تنها یک مقاله تمام نفرت، کینه و درماندگیم را وقتی چند تن از این جوانان بیست‌و چند ساله، کاملا گیج و وامانده و سرگشته با زبان گنگ فرویدی به دیدنم می‌آیند، با واژه‌نامه سیصد واژه‌ای و  یک هجایی، بیان کنم.

بمب هیدروژن و تبعیض نژادی، تنها زمین سفتی‌ست هنوز زیر پایشان، به این معنی که فقط مخالفت با این مهابت نوعی عینیت و انسجام به ایشان می‌دهد. به آنها خیلی دلبسته‌ام تا آنجا که کتابی نوشته‌ام- خداحافظ گاری کوپر- از شهسوار سردر گمی در تهی مطلق. لنی، گم‌گشته پیست اسکی کتاب من، که به خوبی می‌شناسم، نمونه‌ای از افسون‌زدایی، کشتار جمعی روانشناسانه، ایدئولوژیک و اخلاقی ست.
هشیاری کامل، مرگ است و خودتخریبی.
خوشبختی، به طور وسیعی، از نادانستن ساده‌دلانه ساخته شده. و واقع‌گرایی و عقل‌گرایی کامل، مثلا با مقام توهمی که وان گوگ یا هر نقاش و شاعر و نویسنده بزرگی برای به انجام رساندن شاهکارش با آن دست‌و پنجه نرم کرده، جور در نمی‌آید. انطباق با واقعیت هیچ جایی برای خلق هنری باقی نمی‌گذارد و ضرورتش را از میان بر‌می‌دارد.

از مقاله رومن گاری به نام افسون کشتار جمعی اخلاق
ترجمه نیشابور

۲۵ مرداد ۱۴۰۱

جنگ ناخالص


پل ویریلیو

ترجمه نیشابور

با سقوط اتحادجماهیرشوروی و پایان توازن قوا، مفهوم کلاسیک جنگ هم از بین رفت و جایش را به درگیری‌های دائم محلی داد که هدفشان ایجاد رعب‌‌ و وحشت در شهرهاست. دقیقاً بیست و پنج سال پیش وقتی داشتم کتاب جنگ خالص را می‌نوشتم، انصراف هسته‌ای هنوز در سطحی اکیداً نظامی رعایت می‌شد و حکومت‌ها انصراف متقابل را با توازن بخشیدن به رعب و وحشت احترام می‌گذاشتند.

بیست و پنج سال بعد، مجبور شده‌‌اند اعتراف کنند که مسابقه تسلیحاتی در «جنگ خالص» نه تنها باعث تحلیل اتحادجماهیرشوروی و فروپاشی‌اش شد بلکه اندیشه «جنگ‌های بزرگ کلاسیک»، جنگ‌های کلوزویتسی۱، یعنی ادامه سیاست به‌وسیله‌ای دیگر را هم فروپاشید.

آن انحلال، دنیای ما را مستقیماً به آغوش رعب و وحشت و عدم‌تعادل تروریستی و گسترش سلاح‌های هسته‌ای انداخت که افسوس، ما هر روز بیش‌تر از آن مطلع می‌شویم.
دفاع جهانی ضدموشکی امریکایی‌ها، نوعی چتر و برق‌گیری۲ که بوش به همه عالم پیشنهاد داد، از دید من درجه عدم‌تعادل و هذیان ژئوپولیتیکی  را نشان می‌دهد که ما قربانی‌اش هستیم.
پاسخ ولادیمیر پوتین به پیشنهاد امریکا فوق‌العاده و شگفت‌انگیز بود، پاسخی که به اندازه کافی به آن نپرداختیم. جوهر حرف پوتین چه بود؟ پیشنهاد کرد که رادارهای  سپرضدموشکی۳ را در روسیه و آذربایجان نصب کنند. بدین صورت بعد از «جنگ‌های بزرگ کلاسیک» ما خود را گرفتار جنگ‌های نامتقارن و ترانس‌پولیتیک کردیم.

عدم‌ تقارن سیاسی
عبارت «جنگ‌های‌ نامتقارن» را من بیست و پنج سال، شاید سی سال پیش به کار بردم؛ با ژان بودریارد در برلن بودیم؛ و هم‌زمان فرضیه رفتن به سوی دوران ترانس‌پولیتیک را طرح کردم. حالا بالاخره به آن رسیده‌ایم.
گفتن اینکه جنگی نامتقارن و همزمان ترانس‌پولیتیک است، یعنی تأیید وجود شرایطی کاملاً  نامتعادل میان ارتش ملی، ارتش بین‌الملی، ارتش جنگ جهانی و انواع گروه‌های کوچک از باندهای کوچه و محله تا شبه‌نظامیان که به جنگ‌های نامتقارن دست می‌زنند.
میان اضمحلال حکومت‌ها در افریقا و اضمحلال در حال وقوع در امریکای جنوبی؛ کلمبیا برای مثال؛ که هیچ ارتش ملی نمی‌تواند کاری علیه باندها، مافیای محلی، شبه‌نظامیان و چریک‌های حزب راه روشن پیش ببرد، گرایش به  موازی‌سازی۴ هست.

  از دید من نکته اینجاست: دیگر نمی‌توانیم از جنگ خالص حرف بزنیم و در باره آن بحث کنیم چرا که جوهر مفهوم جنگ تغییر کرده است. دیگر جنگ خالصی وجود ندارد مگر جنگ‌هایی  و ناخالص که از درخواست‌ و اقتضایی متفاوت و ساختاری متفاوت، ناشی از انصراف نظامی زاده می‌شوند.
پدیده‌هایی  مثل پاترویُت اکت و گوانتانامو که از همین جهش الگوواره در جوهر انصراف ناشی می‌شوند، بیست، بیست و پنج سال پیش غیرقابل تصور بودند.

عدم‌تعادلی را که ظهور تروریسم جدید به ما تحمیل می‌کند نباید دست کم گرفت. در عصر جنگ ناخالص می‌خواهیم با تلاش به بازگرداندن نظام به نقطه توازن، مقاومت کنیم، اما با استمرار گسترش سلاح‌های هسته‌ایِ «دشمن‌نامتقارن» دیگر امکانش را نداریم. ما با تهدید عظیمی روبروییم که بر هر دمکراسی سنگینی می‌کند. نه تنها بر نظام‌های شرق و جنوب و شمال بلکه حتی اروپا و امریکا، کشورهایی که به صورت دمکراتیک حفظ شده‌اند.
 پاترویُت‌ اکت نشانه ملموس‌تری‌ است، نشانه‌های دیگری هم هست. به بعضی قوانین ضدمهاجری فکر کنیم که خطر تصویبش در اروپا ممکن است و  در آن‌ صورت اوضاع را نامطمئن‌تر خواهد کرد.

استراتژی ضدشهری
کارشناسان معتقدند که باید « نظم را دوباره برقرارکرد». اما برقراری نظم در جامعه مثل گشودن پنجره‌ای به روی هرج‌ و مرج، تهدیدی‌ است مطلق. اعلام جنگ است به  دمکراسی.
در این زمینه ملاحظه می‌کنیم که با علامت‌های هذیان واقعی روبروییم. به نظر می‌آید استراتژی نظامی به‌ مرکز شهرها منتقل شده است. می‌توان از ادامه استراتژی ضد‌شهری که در زمان جنگ دوم جهانی با بمب‌باران گارنیکا، اورادور، درسدن، برلن، هیروشیما، ناگاساکی  ابداع شد، سخن گفت.  استراتژی ضد‌شهر ابتکار جنگ دوم بود. جنگی که در عین حال تعادل در رعب و وحشت را با خود به همراه آورد. کلاهک‌های هسته‌ای را به خاطر بیاوریم که در شرق و غرب به سوی شهرها نشانه رفته بود. امروز ما شاهد انتقال این استراتژی هستیم. ما از تعادل و توازن رعب و وحشت به تمرکز هیپرتروریسم رسیده‌ایم.

 داده‌ای قابل توجه است، چرا که هیپرتروریسم تنها یک میدان جنگ دارد که همان شهر است. از خود بپرسیم به چه‌خاطر؟ گمان می‌کنم به‌‌خاطر اینکه دقیقاً در شهرهای مدرن است که بیشترین جمعیت متمرکز است و با کمترین سلاح می‌توان بیشترین فاجعه ممکن، حداکثر نتیجه را گرفت.
با هر سلاحی می‌توان به این نتیجه رسید. نیازی به  پانزر نیست. هیچ نیازی به ناوهواپیمابر، زیردریایی سنگین و غیره نیست.
ما می‌توانیم بپذیریم که جنگ نامتقارن حالا دیگر به‌معنی عدم‌تعادل تروریستی است که  صحنه تآتر عملیات بیرونی را کاملاً به نفع تمرکز متروپولیتن  پاک می‌کند. شهر دقیقاً محل جنگ می‌شود.
ازدیاد جمعیت شهری، جنگ و تروریسم را به تعقیب ردِ ژئواستراتژی قلمرو، مستقیماً به خط جبهه می‌کشاند. اگر تصویری کامل از شکست ارتش کلاسیک بخواهیم، می‌توانیم مورد عراق را به یاد بیاوریم و جنگ لبنان را. شکست ارتش اسراییل در لبنان فوق‌العاده است.  تزاهال از بزرگترین ارتش‌ها است، مجهز، با انگیزه، یکی از ارتش‌هایی که حتی از سوی رسانه‌ها حمایت می‌شود. علی‌رغم این می‌توان گفت که پایش در جنگ نامتقارن علیه حزب‌الله در گل فروماند.

بعضی می‌گویند این جنگ یک «شکست» بود. عبارتی که خود نشانه است. در گذشته جنگ‌ها را یا می‌بردیم و یا می‌باختیم. امروز می‌شنویم که جنگ‌هایی موفق می‌شوند و جنگ‌هایی موفق نمی‌شوند. با این حال من می‌خواهم فرق میان شکست و باخت را بدانم. از نظر من این جنگ ضعف و سستی را آشکار می‌کند که ارتشی عادی با زره‌پوش و مگابمب‌افکن‌ و موشک‌هایش وقتی در مقابل نیرویی دست‌ساز قرار گرفته، از خود نشان می‌دهد.
کاریکاتوری را به یاد می‌آورم در روزنامه‌ای فرانسوی، تانک‌های ارتش اسراییل را تصور کرده بود که در ویرانه‌های شهری در مقابل تابلویی که نقشه شهر را نشان می‌داد و پیکانی که می‌گفت: «شما اینجا ایستاده‌اید»،  متوقف شده  و فرمانده از تانک پایین آمده بود و می‌خواست از روی نقشه بفهمد کجا ایستاده است.

تصویر بهتر از هزار تفسیر شرایط عجیب ارتشی نیرومند را نشان می‌داد، ارتشی که در دورانی دیگر قادر بود فاتح «جنگ شش روزه » باشد. اما جنگ شش روزه، جنگی از نوع کلاسیک بود. در سال ۱۹۶۷ ما هنوز در اوج منطق و محاسبات ژئوپولیتیک بودیم. ژئوپولیتیکی که در میدان نبرد بازی می‌شد، در وردن، به دور استالین‌گراد، در سواحل نورماندی، امروز به میدان‌ شهرها نقل‌مکان کرده و انحطاط ژئوپولیتیک به نفع آنچه که من؛ چون به شهر مربوط است؛ پیشنهاد می‌کنم متروپولیتیک بنامیمش، میدان خالی کرده است.

تهدیدهای ناروشن
بعد از بحران ژئوپولیتیکی و تأیید اجتناب‌ناپذیر متروپولیتیک تروریستی، زمان ژئوپولیتیک هم به سر آمد. پاسخ پوتین به بوش را باید در این پیش زمینه خواند:«‌موشک‌ و رادارهاتان را در خانه من نصب کنید». پاسخی که از سستی رقیب پرده بر می‌دارد. چیزی پشت شوخی نهفته بود، پشت طنزش واقعیتی پنهان شده بود. می‌پرسیم در برابر چه کسی باید از خود دفاع کنیم. نصب موشک در مرزها همانطور که بوش پیشنهاد می‌داد، یعنی تهدید کردن منطقه‌ای، حتی اگر منطقه‌ای دیگر را هدف گرفته‌ایم. حتی اگر مقصود ایران یا کره است. حتی اگر کشوری تهدیدکننده وجود ندارد. باید دریافت که حکومت‌ها دیگر در جنگ نیستند، تهدید واقعی، قلمروزدایی، یا یهتر است بگوییم نامتمرکز شده است.

شکست ارتش اسراییل در برابر حزب‌الله، شکستی که اشتباه فاحش نیروهای نظامی را برملا می‌کند، اشتباه بر سر خصومتِ دشمنی تازه است.
ما شاهد انقلابی بزرگ هستیم که مفهوم جنگ کلاسیک کلوزویتسی را در بر می‌گرفت.  تصوری که  منطقش در «جنگ خالص» بود، جنگی ثابت علیه تهدید آخر زمان و بلای هسته‌ای.
امروز همه اینها پایان یافته و بی‌آنکه متوجه شده باشیم، خود را در دام آنچه فیزیکدان‌ها اصل نامعین می‌نامند می‌یابیم. پاهایمان بر زمینی نااستوار قرار گرفته، لرزان، به‌خاطر جهانی‌سازی اقتصادی و جنگ‌های جهانیِ اگرچه «محلی». این تضاد آشکار از آنجا معین شده است که انبساط میدان و جبهه دیگر در برابر آنی‌بودن تهدید به حساب نمی‌آیند.

جنگ ناخالص
وقتی موفق می‌شویم که ماشین هسته‌ای را مستقیماً در متروپولیتیک نیویورک، پاریس، لندن کار بگذاریم، باید قبول کنیم که ما دیگر در منطق کلی۵ نیستیم و در منطق موضعی۶ قرار گرفته‌ایم. هدف شهر است، شهری هر چقدر بزرگتر، با مصیبتی حداکثر.

جنگ ناخالص از جهانی‌گرایی در معنای تغییر مقیاس ناشی می‌شود. جهانی‌گرایی همه چیز را به کوچک‌ترین مخرج مشترک ممکن تبدیل می‌کند: به این ترتیب است که حتی  یک فرد می‌تواند معادل جنگی تمام باشد؛ وقتی می‌گویم یک فرد می‌تواند دو، سه و ده نفر باشند.

 وقتی به برج‌های دوقلو فکر می‌کنیم، یازده مرد، دوهزاروهشتصد نفر را قربانی کردند، همانقدر که در پرل هاربر. چقدر این رابطه هزینه و بازدهی شگفت‌آور است. یگان‌های بزرگ، ناوهواپیمابر «آیزنهاور» به انتظار باختی می‌مانند که نبرد اردوگاهی علیه اردوگاهی دیگر تعیین نکرده. انحلال همان اردوگاهی تعیین کرده که جنگ «سیاسی» را تغذیه می‌کرد.
چیزی که بر سر آن می‌جنگیدند، قلمرو یا حکومتی نامحدود بود که با دفاع به دور مرزهای خود پاسخ داده می‌شد. اکنون ما در یک آشفتگی بابلی۷ میان جنگ داخلیِ به وحشت‌‌آمیخته؛ که حتی اگر پانتاگون را هدف بگیرد، مردم عادی را می‌کشد و نه چندان نظامیان را؛ و جنگ بین‌‌المللی هستیم. اما هنوز مضمون ناروشن است. آنقدر که وقتی بعد از واقعه یازده‌سپتامبر با بودریارد حرف می‌زدم، می‌گفتم: «بیایید، این هم اولین جنگ داخلی بین‌المملی». تا آن روز، جنگ‌های داخلی ملی بودند، اما این نخستین جنگ داخلی جهانی بود. هنوز امکانش هست که دکمه‌ای را بفشاری و موشک‌ها را پرتاب کنی، کره می‌تواند، ایران، دیگران می‌توانند، اما واقعیت این است که با انتقال استراتژی و ادغام جنگ داخلی هیپرتروریستی و جنگ بین‌المللی دیگر مجال تمیز و تشخیص نمانده است. چیزهایی باقی‌مانده اما قفل چهارچوب در هم شکسته است.

تعادلی دیگر برقرار نیست. تنها هرج‌و‌مرج را تحویل گرفته‌ایم. با بحران ایالت متحده امریکا، زیر سوآل رفتن توسعه اروپا، پیمان تجارت آزاد امریکای شمالی، مولتی‌ناسیونال‌ها، جنگ‌هایی که تنها مرتبط به قلمرو باشد دیگر وجود نخواهد داشت.

ما در برابر سؤالی پر اهمیت و اساسی ایستاده‌ایم، سوآلی سیاسی که در عین حال فراسیاسی‌ است.  درست در زمانی که علامت سوآل سایه‌اش را از روی تاریخ کم می‌کند، هستی ما به آن وابسته است. 

پی‌نوشت‌ها
۱ Carl von Clausewitz
۲ para-tonnerre
۳ bouclier global
۴ parallélisme
۵ total
۶ local
۷ confusion babélienne

مطلب را پل ویریلیو برای تجدیدچاپ کتاب جنگ خالص در ایتالیا نوشته است.

۱۱ مرداد ۱۴۰۱

سریال‌ها


دوست تأویل‌گرم معتقد است که تأثرات ما از دیدن سریال‌ها واقعی‌ست.  اینجا، اینجاییان از دیدن لفت‌اورز اشک ریختند. مرد و زن. من اما چیز دیگری برای گفتن دارم. نه غم  و شادی، کار دیگری که سریال‌ها با ما می‌کنند.  

شده‌است و کم هم نشده است که بازی‌گری در میان سریال عزم رفتن کرده است. نه بازی‌گر دست سوم یا دوم، بازی‌گر دست اول که همه باربازی بر دوش اوست، میدان بازی اوست. زمین از آن اوست. زمین اوست.  و چه قصه‌ای جذاب تر از قصه عشق. عاشق دست اول. بر زمینی بکر.  همین بکارت است که خوش است. اول بازی. اول بازی عشق. اول آشنایی. آنجا که نهال هنوز ریشه ندوانده. ما اول داستانیم. ما هم بکر.  در بکارت نه غمی هست و نه شادی‌ای. آمادگی هست و پذیرایی. دانه‌ منتظر است. منتظر باران. غم و شادی بعد می‌آید. بعد آشنایی. آشنایی دام است. می‌توان چنین تعبیرش کرد. بازی‌گر دست اول به دام می‌افتد. به دام قصه. قصه دام است. غم و شادی از راه می‌رسند. بازی آغاز می‌گردد. قصه می‌آغازد. بدون غم و شادی قصه‌ای نیست. بی غصه قصه‌ای نیست. بکارت قصه نیست. 
ما هم قصه‌ای دیگر را آغاز می‌کنیم. عشق پا می‌گیرد. دانه سر می‌زند. خاک می‌پذیرد. ریشه می‌دود.

سریال فصل اولش را به پایان می‌برد. فصل دوم و سوم از راه می‌رسند. عشق وصلت می‌خواهد. اگر در قرون سابق باشید به بوسه‌ای ختم می‌شود تا وصلت حاصل شود. نمی‌دانم به نظر می‌رسد که وصلت عشق را به پایان می‌رساند. بازی‌گر دست اول تا وصلت پیش می‌رود.  و بعد، نمی‌دانم گناه کیست، بازی‌گر یا کارگردان یا قصه‌نویس. ما حالا دیگر دل بسته‌ایم. اما بازی‌گر دست اول دل کنده است، می‌خواهد برود.  و در قصه رفتن را چگونه نشان دهیم؟ نبودن را چگونه؟ او را به بیرون می‌فرستیم. دورش می‌کنیم. ما هم که حالا آشنای سریال‌ها شده‌ایم شک می‌کنیم. نکند قصه قهرمان ما را بمیراند. بازی‌گر تنها می‌خواهد برود. از سریال برود. مثل ما که گاهی می‌خواهیم برویم از زندگی‌مان برویم، اما از دنیا می‌رویم.  بازی‌گر اما از قصه‌ی ماست که می‌رود. قصه حالا دیگر از آن ماست. ما واردش شده‌ایم  و قصه وارد ما شده است. بکارت آشنایی از میان رفته و غم و شادی آمده است. تأثرات ما واقعی‌ست دوست تأویل‌گرم می‌گوید. 

گاهی خطا  و گناهی  دامن بازی‌گر را می‌گیرد. زندگی خصوصی او عمومی شده گرفتارش می‌کند. او به بیرون فرستاده می‌شود. ناگهان قصه قطع می‌شود. یا وقفه‌ای ایجاد می‌شود.  زندگی خصوصی بازی‌گر وارد قصه می‌شود. خطای او اجازه حضور در قصه را نمی‌دهد. بازی‌گر رمان هیچ خطایی مرتکب نمی‌شود. یا بدی و خوبی‌اش هیچ جای دیگری، محل دیگری برای بروز ندارد. جا و محل او رمان است. همانجا محاکمه می‌شود. همانجا مجازات می‌شود. همانجا مکافات می‌بیند.  او به قصه تعلق دارد.

من گاهی به عقب باز می‌گردم. به روزهایی از قصه که بازی‌گر می‌داند که می‌خواهد برود و بازی‌گران دیگر هم می‌دانند که می‌خواهد برود. حالا ما در خانه با اکران‌های کوچک‌مان و معمولا به تنهایی در غربت‌ یا عزلت‌مان سریال می‌بینیم. می‌توانیم به فصول اولین بازگردیم به آشنایی. به زمین خالی هنوز. به دانه منتظر. می‌توانیم از آخر آغاز کنیم. می‌توانیم ادامه ندهیم. بسیاری از جمله من با رفتن بازی‌گر دست اول، عاشق یا معشوق قصه سریال را رها می‌کنند. به نظرشان می‌رسد که قصه نمی‌تواند ادامه پیدا کند.  تأثرات ما واقعی‌ست. ما در این سوی قصه و بازی‌گر و کارگردان و قصه‌نویس در آن سویند. من گاهی به عقب بازمی‌گردم تا اثری را در بازی‌گر قبل از رفتنش، قبل از مردنش، قبل از کشتنش مشاهده کنم. آیا چیزی نشانه‌ای اثری در رخسار یا بازی بازی‌گر که حوصله‌اش سر رفته و می‌خواهد برود و همه را هم در جریان تمایلش گذاشته و همه خبر دارند جز مای این سوی قصه دیده می‌شود یا نه. تأثرات آنها واقعی نیست. آنها به بازی ادامه می‌دهند ما اما بازی نمی‌کنیم.

قصه نه از آن قصه‌گو از آن قصه‌شنوست. 
اگر رمان‌نویس یا قصه‌نویس صاحب و خداوند قصه‌اش است کسی صاحب و خداوند سریال نیست. بازی‌گر سریال تصویرش را به قصه قرض می‌دهد. خداوند قصه‌‌‌‌، رمان‌نگار بازی‌گر را خیال می‌کند. به او تصویر، ریخت می‌دهد، ریخته‌گری می‌کند.  او را می‌ریزد. طرح‌اش را. او را نقش می‌کند. نقش او را نقش می‌کند. اگر قصه طلب کند او را می‌میراند. صاحب قصه، قصه است. قصه قصه می‌گوید. در سریال اما بازی‌گر است که طلب می‌کند. تصویری که قرض داده را باز می‌ستاند و با آن قصه را. در رمان بازی‌گر هیچ نقش دیگری در هیچ‌کجای دیگر، بر هیچ زمینی بازی نمی‌کند. در سریال، بازی‌گر در بازی‌های دیگری شرکت می‌جوید، نقش‌های دیگری بازی می‌کند. و خاصه نقش خودش را. همسر دارد. خانه و زندگی دارد. از همه مهم‌تر سلبریته است. تصاویرش را بی وقفه در شبکه‌های مجازی پخش می‌کند. تصاویری که قصه سازند و با حقیقت نقش‌های او و خاصه با نقش او در سریال ما موافق نیستند. بازی‌گر زندگی خصوصی دارد. زندگی خصوصی‌ای که عمومی می‌شود. بازی‌گر رمان زندگی خصوصی ندارد. چراکه تنها یک زندگی دارد. قصه زندگی اوست. زندگی او قصه است. در دام قصه است. نمی‌تواند عزم رفتن کند. خداوند قصه می‌تواندعزم به  عزیمت او کند. اگر قصه بخواهد. خداوند قصه همان قصه است.
قصه ما زندگی ماست. زندگی قصه ماست.

هرچقدر هم که خداوند قصه بازی‌گر را نقش کند با خطوط ریز و خطوط درشت چنان که ما باور کنیم که او را می‌شناسیم یا در خیابان به جایش خواهیم آورد، ما در هیچ جای دیگری جز در رمان او را ملاقات نخواهیم کرد. نمی‌تواند از آن بیرون بیاید. ما از رمان بیرون می‌رویم. او در رمان می‌ماند. همانجا می‌میرد یا به جاودانگی‌اش ادامه می‌دهد.

گاهی هم بازی‌گر می‌میرد. در زندگی خصوصی و عمومی‌اش می‌میرد. و مرگ حق است. بازی به آخر می‌رسد. باطل می‌شود.
 
از بازی‌گر رمان می‌توان بی‌نهایت تصویر خیال کرد. تصویر بازی‌گر سریال در خیال را می‌بندد. او خطوط چهره‌اش را در ما حک می‌کند. ما به خطوط چهره‌اش دل می‌بندیم. اتفاقی میان ما و این خطوط. نقاش هیچ‌کاره است. درست است که این خطوط در حرکتند و با حرکتشان اتفاق می‌افتد. اتفاق ما و این خطوط. جمال خطوط. اما ما رمان‌نگار نیستیم. تاب و توان تعریف جمال بازی‌گر را نداریم. او یک صورت بیشتر ندارد.  و ما نمی‌توانیم طرح این صورت را برای دیگری که او را ندیده است  بریزیم. کار کار رمان‌نگار است. اوست که بازی‌گر را دیده است و حالا برای مایی که او را ندیده‌ایم نقل می‌کند.  و از نقل او بی‌شمار تصویر به دست می‌آید. به تعداد هر شنونده یا خواننده رمان.

هر بیننده سریال باید که رمانش را بنویسد.
از بازی‌گر نقش باقی می‌ماند. از ما هم.