۲۲ مهر ۱۴۰۱

خداحافظ گاری کوپر

 
بدون تسلیم شدن در مقابل بدبینی بی‌جا، می‌بایست حداقل تصدیق کرد که تمدن، تلاش آدمی‌ست تا واقعیت را مهار و خود تسلطش را اعمال کند. به هیچ شکلی، بدون سرکوب و منع، نمی‌توان فرد را متمدن کرد و بگذارید که بگویم: تنها چیزی که برایم اهمیت دارد، تمدن نیست، خوشبختی‌ست. هر کس که با نسل جوان بیست ساله امروز در تماس است، نمی‌تواند به این نتیجه نرسد که سهمی عظیم از زیبایی زندگی دیگر میسرشان نیست و با افسون‌زدایی ازاحساس، رمانتیسم، کذب، وطن‌پرستی، قلب، اسطوره، مادر، پدر، عشق، انسانیت، خدا، پاکی و تقریبا هر نوع ارزش حاکم، تنها اشتیاقی که برایشان مانده، نیرواناست، یعنی خودکشی ترسوها.

مسلما غیرممکن است که آنها را از آن ملامت کرد. این ناکجاآباد معنوی تأثیر قرن‌ها باورهای خودکامه است. دشوار است که در تنها یک مقاله تمام نفرت، کینه و درماندگیم را وقتی چند تن از این جوانان بیست‌و چند ساله، کاملا گیج و وامانده و سرگشته با زبان گنگ فرویدی به دیدنم می‌آیند، با واژه‌نامه سیصد واژه‌ای و  یک هجایی، بیان کنم.

بمب هیدروژن و تبعیض نژادی، تنها زمین سفتی‌ست هنوز زیر پایشان، به این معنی که فقط مخالفت با این مهابت نوعی عینیت و انسجام به ایشان می‌دهد. به آنها خیلی دلبسته‌ام تا آنجا که کتابی نوشته‌ام- خداحافظ گاری کوپر- از شهسوار سردر گمی در تهی مطلق. لنی، گم‌گشته پیست اسکی کتاب من، که به خوبی می‌شناسم، نمونه‌ای از افسون‌زدایی، کشتار جمعی روانشناسانه، ایدئولوژیک و اخلاقی ست.
هشیاری کامل، مرگ است و خودتخریبی.
خوشبختی، به طور وسیعی، از نادانستن ساده‌دلانه ساخته شده. و واقع‌گرایی و عقل‌گرایی کامل، مثلا با مقام توهمی که وان گوگ یا هر نقاش و شاعر و نویسنده بزرگی برای به انجام رساندن شاهکارش با آن دست‌و پنجه نرم کرده، جور در نمی‌آید. انطباق با واقعیت هیچ جایی برای خلق هنری باقی نمی‌گذارد و ضرورتش را از میان بر‌می‌دارد.

از مقاله رومن گاری به نام افسون کشتار جمعی اخلاق
ترجمه نیشابور

۲۵ مرداد ۱۴۰۱

جنگ ناخالص


پل ویریلیو

ترجمه نیشابور

با سقوط اتحادجماهیرشوروی و پایان توازن قوا، مفهوم کلاسیک جنگ هم از بین رفت و جایش را به درگیری‌های دائم محلی داد که هدفشان ایجاد رعب‌‌ و وحشت در شهرهاست. دقیقاً بیست و پنج سال پیش وقتی داشتم کتاب جنگ خالص را می‌نوشتم، انصراف هسته‌ای هنوز در سطحی اکیداً نظامی رعایت می‌شد و حکومت‌ها انصراف متقابل را با توازن بخشیدن به رعب و وحشت احترام می‌گذاشتند.

بیست و پنج سال بعد، مجبور شده‌‌اند اعتراف کنند که مسابقه تسلیحاتی در «جنگ خالص» نه تنها باعث تحلیل اتحادجماهیرشوروی و فروپاشی‌اش شد بلکه اندیشه «جنگ‌های بزرگ کلاسیک»، جنگ‌های کلوزویتسی۱، یعنی ادامه سیاست به‌وسیله‌ای دیگر را هم فروپاشید.

آن انحلال، دنیای ما را مستقیماً به آغوش رعب و وحشت و عدم‌تعادل تروریستی و گسترش سلاح‌های هسته‌ای انداخت که افسوس، ما هر روز بیش‌تر از آن مطلع می‌شویم.
دفاع جهانی ضدموشکی امریکایی‌ها، نوعی چتر و برق‌گیری۲ که بوش به همه عالم پیشنهاد داد، از دید من درجه عدم‌تعادل و هذیان ژئوپولیتیکی  را نشان می‌دهد که ما قربانی‌اش هستیم.
پاسخ ولادیمیر پوتین به پیشنهاد امریکا فوق‌العاده و شگفت‌انگیز بود، پاسخی که به اندازه کافی به آن نپرداختیم. جوهر حرف پوتین چه بود؟ پیشنهاد کرد که رادارهای  سپرضدموشکی۳ را در روسیه و آذربایجان نصب کنند. بدین صورت بعد از «جنگ‌های بزرگ کلاسیک» ما خود را گرفتار جنگ‌های نامتقارن و ترانس‌پولیتیک کردیم.

عدم‌ تقارن سیاسی
عبارت «جنگ‌های‌ نامتقارن» را من بیست و پنج سال، شاید سی سال پیش به کار بردم؛ با ژان بودریارد در برلن بودیم؛ و هم‌زمان فرضیه رفتن به سوی دوران ترانس‌پولیتیک را طرح کردم. حالا بالاخره به آن رسیده‌ایم.
گفتن اینکه جنگی نامتقارن و همزمان ترانس‌پولیتیک است، یعنی تأیید وجود شرایطی کاملاً  نامتعادل میان ارتش ملی، ارتش بین‌الملی، ارتش جنگ جهانی و انواع گروه‌های کوچک از باندهای کوچه و محله تا شبه‌نظامیان که به جنگ‌های نامتقارن دست می‌زنند.
میان اضمحلال حکومت‌ها در افریقا و اضمحلال در حال وقوع در امریکای جنوبی؛ کلمبیا برای مثال؛ که هیچ ارتش ملی نمی‌تواند کاری علیه باندها، مافیای محلی، شبه‌نظامیان و چریک‌های حزب راه روشن پیش ببرد، گرایش به  موازی‌سازی۴ هست.

  از دید من نکته اینجاست: دیگر نمی‌توانیم از جنگ خالص حرف بزنیم و در باره آن بحث کنیم چرا که جوهر مفهوم جنگ تغییر کرده است. دیگر جنگ خالصی وجود ندارد مگر جنگ‌هایی  و ناخالص که از درخواست‌ و اقتضایی متفاوت و ساختاری متفاوت، ناشی از انصراف نظامی زاده می‌شوند.
پدیده‌هایی  مثل پاترویُت اکت و گوانتانامو که از همین جهش الگوواره در جوهر انصراف ناشی می‌شوند، بیست، بیست و پنج سال پیش غیرقابل تصور بودند.

عدم‌تعادلی را که ظهور تروریسم جدید به ما تحمیل می‌کند نباید دست کم گرفت. در عصر جنگ ناخالص می‌خواهیم با تلاش به بازگرداندن نظام به نقطه توازن، مقاومت کنیم، اما با استمرار گسترش سلاح‌های هسته‌ایِ «دشمن‌نامتقارن» دیگر امکانش را نداریم. ما با تهدید عظیمی روبروییم که بر هر دمکراسی سنگینی می‌کند. نه تنها بر نظام‌های شرق و جنوب و شمال بلکه حتی اروپا و امریکا، کشورهایی که به صورت دمکراتیک حفظ شده‌اند.
 پاترویُت‌ اکت نشانه ملموس‌تری‌ است، نشانه‌های دیگری هم هست. به بعضی قوانین ضدمهاجری فکر کنیم که خطر تصویبش در اروپا ممکن است و  در آن‌ صورت اوضاع را نامطمئن‌تر خواهد کرد.

استراتژی ضدشهری
کارشناسان معتقدند که باید « نظم را دوباره برقرارکرد». اما برقراری نظم در جامعه مثل گشودن پنجره‌ای به روی هرج‌ و مرج، تهدیدی‌ است مطلق. اعلام جنگ است به  دمکراسی.
در این زمینه ملاحظه می‌کنیم که با علامت‌های هذیان واقعی روبروییم. به نظر می‌آید استراتژی نظامی به‌ مرکز شهرها منتقل شده است. می‌توان از ادامه استراتژی ضد‌شهری که در زمان جنگ دوم جهانی با بمب‌باران گارنیکا، اورادور، درسدن، برلن، هیروشیما، ناگاساکی  ابداع شد، سخن گفت.  استراتژی ضد‌شهر ابتکار جنگ دوم بود. جنگی که در عین حال تعادل در رعب و وحشت را با خود به همراه آورد. کلاهک‌های هسته‌ای را به خاطر بیاوریم که در شرق و غرب به سوی شهرها نشانه رفته بود. امروز ما شاهد انتقال این استراتژی هستیم. ما از تعادل و توازن رعب و وحشت به تمرکز هیپرتروریسم رسیده‌ایم.

 داده‌ای قابل توجه است، چرا که هیپرتروریسم تنها یک میدان جنگ دارد که همان شهر است. از خود بپرسیم به چه‌خاطر؟ گمان می‌کنم به‌‌خاطر اینکه دقیقاً در شهرهای مدرن است که بیشترین جمعیت متمرکز است و با کمترین سلاح می‌توان بیشترین فاجعه ممکن، حداکثر نتیجه را گرفت.
با هر سلاحی می‌توان به این نتیجه رسید. نیازی به  پانزر نیست. هیچ نیازی به ناوهواپیمابر، زیردریایی سنگین و غیره نیست.
ما می‌توانیم بپذیریم که جنگ نامتقارن حالا دیگر به‌معنی عدم‌تعادل تروریستی است که  صحنه تآتر عملیات بیرونی را کاملاً به نفع تمرکز متروپولیتن  پاک می‌کند. شهر دقیقاً محل جنگ می‌شود.
ازدیاد جمعیت شهری، جنگ و تروریسم را به تعقیب ردِ ژئواستراتژی قلمرو، مستقیماً به خط جبهه می‌کشاند. اگر تصویری کامل از شکست ارتش کلاسیک بخواهیم، می‌توانیم مورد عراق را به یاد بیاوریم و جنگ لبنان را. شکست ارتش اسراییل در لبنان فوق‌العاده است.  تزاهال از بزرگترین ارتش‌ها است، مجهز، با انگیزه، یکی از ارتش‌هایی که حتی از سوی رسانه‌ها حمایت می‌شود. علی‌رغم این می‌توان گفت که پایش در جنگ نامتقارن علیه حزب‌الله در گل فروماند.

بعضی می‌گویند این جنگ یک «شکست» بود. عبارتی که خود نشانه است. در گذشته جنگ‌ها را یا می‌بردیم و یا می‌باختیم. امروز می‌شنویم که جنگ‌هایی موفق می‌شوند و جنگ‌هایی موفق نمی‌شوند. با این حال من می‌خواهم فرق میان شکست و باخت را بدانم. از نظر من این جنگ ضعف و سستی را آشکار می‌کند که ارتشی عادی با زره‌پوش و مگابمب‌افکن‌ و موشک‌هایش وقتی در مقابل نیرویی دست‌ساز قرار گرفته، از خود نشان می‌دهد.
کاریکاتوری را به یاد می‌آورم در روزنامه‌ای فرانسوی، تانک‌های ارتش اسراییل را تصور کرده بود که در ویرانه‌های شهری در مقابل تابلویی که نقشه شهر را نشان می‌داد و پیکانی که می‌گفت: «شما اینجا ایستاده‌اید»،  متوقف شده  و فرمانده از تانک پایین آمده بود و می‌خواست از روی نقشه بفهمد کجا ایستاده است.

تصویر بهتر از هزار تفسیر شرایط عجیب ارتشی نیرومند را نشان می‌داد، ارتشی که در دورانی دیگر قادر بود فاتح «جنگ شش روزه » باشد. اما جنگ شش روزه، جنگی از نوع کلاسیک بود. در سال ۱۹۶۷ ما هنوز در اوج منطق و محاسبات ژئوپولیتیک بودیم. ژئوپولیتیکی که در میدان نبرد بازی می‌شد، در وردن، به دور استالین‌گراد، در سواحل نورماندی، امروز به میدان‌ شهرها نقل‌مکان کرده و انحطاط ژئوپولیتیک به نفع آنچه که من؛ چون به شهر مربوط است؛ پیشنهاد می‌کنم متروپولیتیک بنامیمش، میدان خالی کرده است.

تهدیدهای ناروشن
بعد از بحران ژئوپولیتیکی و تأیید اجتناب‌ناپذیر متروپولیتیک تروریستی، زمان ژئوپولیتیک هم به سر آمد. پاسخ پوتین به بوش را باید در این پیش زمینه خواند:«‌موشک‌ و رادارهاتان را در خانه من نصب کنید». پاسخی که از سستی رقیب پرده بر می‌دارد. چیزی پشت شوخی نهفته بود، پشت طنزش واقعیتی پنهان شده بود. می‌پرسیم در برابر چه کسی باید از خود دفاع کنیم. نصب موشک در مرزها همانطور که بوش پیشنهاد می‌داد، یعنی تهدید کردن منطقه‌ای، حتی اگر منطقه‌ای دیگر را هدف گرفته‌ایم. حتی اگر مقصود ایران یا کره است. حتی اگر کشوری تهدیدکننده وجود ندارد. باید دریافت که حکومت‌ها دیگر در جنگ نیستند، تهدید واقعی، قلمروزدایی، یا یهتر است بگوییم نامتمرکز شده است.

شکست ارتش اسراییل در برابر حزب‌الله، شکستی که اشتباه فاحش نیروهای نظامی را برملا می‌کند، اشتباه بر سر خصومتِ دشمنی تازه است.
ما شاهد انقلابی بزرگ هستیم که مفهوم جنگ کلاسیک کلوزویتسی را در بر می‌گرفت.  تصوری که  منطقش در «جنگ خالص» بود، جنگی ثابت علیه تهدید آخر زمان و بلای هسته‌ای.
امروز همه اینها پایان یافته و بی‌آنکه متوجه شده باشیم، خود را در دام آنچه فیزیکدان‌ها اصل نامعین می‌نامند می‌یابیم. پاهایمان بر زمینی نااستوار قرار گرفته، لرزان، به‌خاطر جهانی‌سازی اقتصادی و جنگ‌های جهانیِ اگرچه «محلی». این تضاد آشکار از آنجا معین شده است که انبساط میدان و جبهه دیگر در برابر آنی‌بودن تهدید به حساب نمی‌آیند.

جنگ ناخالص
وقتی موفق می‌شویم که ماشین هسته‌ای را مستقیماً در متروپولیتیک نیویورک، پاریس، لندن کار بگذاریم، باید قبول کنیم که ما دیگر در منطق کلی۵ نیستیم و در منطق موضعی۶ قرار گرفته‌ایم. هدف شهر است، شهری هر چقدر بزرگتر، با مصیبتی حداکثر.

جنگ ناخالص از جهانی‌گرایی در معنای تغییر مقیاس ناشی می‌شود. جهانی‌گرایی همه چیز را به کوچک‌ترین مخرج مشترک ممکن تبدیل می‌کند: به این ترتیب است که حتی  یک فرد می‌تواند معادل جنگی تمام باشد؛ وقتی می‌گویم یک فرد می‌تواند دو، سه و ده نفر باشند.

 وقتی به برج‌های دوقلو فکر می‌کنیم، یازده مرد، دوهزاروهشتصد نفر را قربانی کردند، همانقدر که در پرل هاربر. چقدر این رابطه هزینه و بازدهی شگفت‌آور است. یگان‌های بزرگ، ناوهواپیمابر «آیزنهاور» به انتظار باختی می‌مانند که نبرد اردوگاهی علیه اردوگاهی دیگر تعیین نکرده. انحلال همان اردوگاهی تعیین کرده که جنگ «سیاسی» را تغذیه می‌کرد.
چیزی که بر سر آن می‌جنگیدند، قلمرو یا حکومتی نامحدود بود که با دفاع به دور مرزهای خود پاسخ داده می‌شد. اکنون ما در یک آشفتگی بابلی۷ میان جنگ داخلیِ به وحشت‌‌آمیخته؛ که حتی اگر پانتاگون را هدف بگیرد، مردم عادی را می‌کشد و نه چندان نظامیان را؛ و جنگ بین‌‌المللی هستیم. اما هنوز مضمون ناروشن است. آنقدر که وقتی بعد از واقعه یازده‌سپتامبر با بودریارد حرف می‌زدم، می‌گفتم: «بیایید، این هم اولین جنگ داخلی بین‌المملی». تا آن روز، جنگ‌های داخلی ملی بودند، اما این نخستین جنگ داخلی جهانی بود. هنوز امکانش هست که دکمه‌ای را بفشاری و موشک‌ها را پرتاب کنی، کره می‌تواند، ایران، دیگران می‌توانند، اما واقعیت این است که با انتقال استراتژی و ادغام جنگ داخلی هیپرتروریستی و جنگ بین‌المللی دیگر مجال تمیز و تشخیص نمانده است. چیزهایی باقی‌مانده اما قفل چهارچوب در هم شکسته است.

تعادلی دیگر برقرار نیست. تنها هرج‌و‌مرج را تحویل گرفته‌ایم. با بحران ایالت متحده امریکا، زیر سوآل رفتن توسعه اروپا، پیمان تجارت آزاد امریکای شمالی، مولتی‌ناسیونال‌ها، جنگ‌هایی که تنها مرتبط به قلمرو باشد دیگر وجود نخواهد داشت.

ما در برابر سؤالی پر اهمیت و اساسی ایستاده‌ایم، سوآلی سیاسی که در عین حال فراسیاسی‌ است.  درست در زمانی که علامت سوآل سایه‌اش را از روی تاریخ کم می‌کند، هستی ما به آن وابسته است. 

پی‌نوشت‌ها
۱ Carl von Clausewitz
۲ para-tonnerre
۳ bouclier global
۴ parallélisme
۵ total
۶ local
۷ confusion babélienne

مطلب را پل ویریلیو برای تجدیدچاپ کتاب جنگ خالص در ایتالیا نوشته است.

۱۱ مرداد ۱۴۰۱

سریال‌ها


دوست تأویل‌گرم معتقد است که تأثرات ما از دیدن سریال‌ها واقعی‌ست.  اینجا، اینجاییان از دیدن لفت‌اورز اشک ریختند. مرد و زن. من اما چیز دیگری برای گفتن دارم. نه غم  و شادی، کار دیگری که سریال‌ها با ما می‌کنند.  

شده‌است و کم هم نشده است که بازی‌گری در میان سریال عزم رفتن کرده است. نه بازی‌گر دست سوم یا دوم، بازی‌گر دست اول که همه باربازی بر دوش اوست، میدان بازی اوست. زمین از آن اوست. زمین اوست.  و چه قصه‌ای جذاب تر از قصه عشق. عاشق دست اول. بر زمینی بکر.  همین بکارت است که خوش است. اول بازی. اول بازی عشق. اول آشنایی. آنجا که نهال هنوز ریشه ندوانده. ما اول داستانیم. ما هم بکر.  در بکارت نه غمی هست و نه شادی‌ای. آمادگی هست و پذیرایی. دانه‌ منتظر است. منتظر باران. غم و شادی بعد می‌آید. بعد آشنایی. آشنایی دام است. می‌توان چنین تعبیرش کرد. بازی‌گر دست اول به دام می‌افتد. به دام قصه. قصه دام است. غم و شادی از راه می‌رسند. بازی آغاز می‌گردد. قصه می‌آغازد. بدون غم و شادی قصه‌ای نیست. بی غصه قصه‌ای نیست. بکارت قصه نیست. 
ما هم قصه‌ای دیگر را آغاز می‌کنیم. عشق پا می‌گیرد. دانه سر می‌زند. خاک می‌پذیرد. ریشه می‌دود.

سریال فصل اولش را به پایان می‌برد. فصل دوم و سوم از راه می‌رسند. عشق وصلت می‌خواهد. اگر در قرون سابق باشید به بوسه‌ای ختم می‌شود تا وصلت حاصل شود. نمی‌دانم به نظر می‌رسد که وصلت عشق را به پایان می‌رساند. بازی‌گر دست اول تا وصلت پیش می‌رود.  و بعد، نمی‌دانم گناه کیست، بازی‌گر یا کارگردان یا قصه‌نویس. ما حالا دیگر دل بسته‌ایم. اما بازی‌گر دست اول دل کنده است، می‌خواهد برود.  و در قصه رفتن را چگونه نشان دهیم؟ نبودن را چگونه؟ او را به بیرون می‌فرستیم. دورش می‌کنیم. ما هم که حالا آشنای سریال‌ها شده‌ایم شک می‌کنیم. نکند قصه قهرمان ما را بمیراند. بازی‌گر تنها می‌خواهد برود. از سریال برود. مثل ما که گاهی می‌خواهیم برویم از زندگی‌مان برویم، اما از دنیا می‌رویم.  بازی‌گر اما از قصه‌ی ماست که می‌رود. قصه حالا دیگر از آن ماست. ما واردش شده‌ایم  و قصه وارد ما شده است. بکارت آشنایی از میان رفته و غم و شادی آمده است. تأثرات ما واقعی‌ست دوست تأویل‌گرم می‌گوید. 

گاهی خطا  و گناهی  دامن بازی‌گر را می‌گیرد. زندگی خصوصی او عمومی شده گرفتارش می‌کند. او به بیرون فرستاده می‌شود. ناگهان قصه قطع می‌شود. یا وقفه‌ای ایجاد می‌شود.  زندگی خصوصی بازی‌گر وارد قصه می‌شود. خطای او اجازه حضور در قصه را نمی‌دهد. بازی‌گر رمان هیچ خطایی مرتکب نمی‌شود. یا بدی و خوبی‌اش هیچ جای دیگری، محل دیگری برای بروز ندارد. جا و محل او رمان است. همانجا محاکمه می‌شود. همانجا مجازات می‌شود. همانجا مکافات می‌بیند.  او به قصه تعلق دارد.

من گاهی به عقب باز می‌گردم. به روزهایی از قصه که بازی‌گر می‌داند که می‌خواهد برود و بازی‌گران دیگر هم می‌دانند که می‌خواهد برود. حالا ما در خانه با اکران‌های کوچک‌مان و معمولا به تنهایی در غربت‌ یا عزلت‌مان سریال می‌بینیم. می‌توانیم به فصول اولین بازگردیم به آشنایی. به زمین خالی هنوز. به دانه منتظر. می‌توانیم از آخر آغاز کنیم. می‌توانیم ادامه ندهیم. بسیاری از جمله من با رفتن بازی‌گر دست اول، عاشق یا معشوق قصه سریال را رها می‌کنند. به نظرشان می‌رسد که قصه نمی‌تواند ادامه پیدا کند.  تأثرات ما واقعی‌ست. ما در این سوی قصه و بازی‌گر و کارگردان و قصه‌نویس در آن سویند. من گاهی به عقب بازمی‌گردم تا اثری را در بازی‌گر قبل از رفتنش، قبل از مردنش، قبل از کشتنش مشاهده کنم. آیا چیزی نشانه‌ای اثری در رخسار یا بازی بازی‌گر که حوصله‌اش سر رفته و می‌خواهد برود و همه را هم در جریان تمایلش گذاشته و همه خبر دارند جز مای این سوی قصه دیده می‌شود یا نه. تأثرات آنها واقعی نیست. آنها به بازی ادامه می‌دهند ما اما بازی نمی‌کنیم.

قصه نه از آن قصه‌گو از آن قصه‌شنوست. 
اگر رمان‌نویس یا قصه‌نویس صاحب و خداوند قصه‌اش است کسی صاحب و خداوند سریال نیست. بازی‌گر سریال تصویرش را به قصه قرض می‌دهد. خداوند قصه‌‌‌‌، رمان‌نگار بازی‌گر را خیال می‌کند. به او تصویر، ریخت می‌دهد، ریخته‌گری می‌کند.  او را می‌ریزد. طرح‌اش را. او را نقش می‌کند. نقش او را نقش می‌کند. اگر قصه طلب کند او را می‌میراند. صاحب قصه، قصه است. قصه قصه می‌گوید. در سریال اما بازی‌گر است که طلب می‌کند. تصویری که قرض داده را باز می‌ستاند و با آن قصه را. در رمان بازی‌گر هیچ نقش دیگری در هیچ‌کجای دیگر، بر هیچ زمینی بازی نمی‌کند. در سریال، بازی‌گر در بازی‌های دیگری شرکت می‌جوید، نقش‌های دیگری بازی می‌کند. و خاصه نقش خودش را. همسر دارد. خانه و زندگی دارد. از همه مهم‌تر سلبریته است. تصاویرش را بی وقفه در شبکه‌های مجازی پخش می‌کند. تصاویری که قصه سازند و با حقیقت نقش‌های او و خاصه با نقش او در سریال ما موافق نیستند. بازی‌گر زندگی خصوصی دارد. زندگی خصوصی‌ای که عمومی می‌شود. بازی‌گر رمان زندگی خصوصی ندارد. چراکه تنها یک زندگی دارد. قصه زندگی اوست. زندگی او قصه است. در دام قصه است. نمی‌تواند عزم رفتن کند. خداوند قصه می‌تواندعزم به  عزیمت او کند. اگر قصه بخواهد. خداوند قصه همان قصه است.
قصه ما زندگی ماست. زندگی قصه ماست.

هرچقدر هم که خداوند قصه بازی‌گر را نقش کند با خطوط ریز و خطوط درشت چنان که ما باور کنیم که او را می‌شناسیم یا در خیابان به جایش خواهیم آورد، ما در هیچ جای دیگری جز در رمان او را ملاقات نخواهیم کرد. نمی‌تواند از آن بیرون بیاید. ما از رمان بیرون می‌رویم. او در رمان می‌ماند. همانجا می‌میرد یا به جاودانگی‌اش ادامه می‌دهد.

گاهی هم بازی‌گر می‌میرد. در زندگی خصوصی و عمومی‌اش می‌میرد. و مرگ حق است. بازی به آخر می‌رسد. باطل می‌شود.
 
از بازی‌گر رمان می‌توان بی‌نهایت تصویر خیال کرد. تصویر بازی‌گر سریال در خیال را می‌بندد. او خطوط چهره‌اش را در ما حک می‌کند. ما به خطوط چهره‌اش دل می‌بندیم. اتفاقی میان ما و این خطوط. نقاش هیچ‌کاره است. درست است که این خطوط در حرکتند و با حرکتشان اتفاق می‌افتد. اتفاق ما و این خطوط. جمال خطوط. اما ما رمان‌نگار نیستیم. تاب و توان تعریف جمال بازی‌گر را نداریم. او یک صورت بیشتر ندارد.  و ما نمی‌توانیم طرح این صورت را برای دیگری که او را ندیده است  بریزیم. کار کار رمان‌نگار است. اوست که بازی‌گر را دیده است و حالا برای مایی که او را ندیده‌ایم نقل می‌کند.  و از نقل او بی‌شمار تصویر به دست می‌آید. به تعداد هر شنونده یا خواننده رمان.

هر بیننده سریال باید که رمانش را بنویسد.
از بازی‌گر نقش باقی می‌ماند. از ما هم.

۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۱

نئولیبرالیسم چیست؟ قسمت دوم


آقای یوسف اباذری وآرمان ذاکری مطلبی با عنوان سه دهه همنشینی دین و نولیبرالیسم ارائه داده‌اند. متاسفانه مطلب در توضیح چیستی نئولیبرالیسم ناتوان است. با توجه به نزاع و کشمکشی که میان هواداران آقای سید جواد طباطبایی و گروه قوچانی و گرایشی در دولت روحانی در مخالفت یا ضدیت با اباذری و به اصطلاح «روشن‌فکران» چپ هست، دقت در بیان مفاهیم  ضروری‌ست. در مطلب ارائه‌داده تفاوت سه نوع لیبرالیسم یعنی لیبرالیسم کلاسیک و نئولیبرالیسم و الترالیبرالیسم مشخص نیست. اگر چه در واقعیت و عمل این سه نوع لیبرالیسم می‌تواند گاهی در یک زمین و میدان و یک کشور و سرزمین همزیستی‌هایی داشته باشد اما در نظریه و تاریخ تولد متفاوت‌اند. آمیزش این سه نوع باعث هرج و مرج اندیشه می‌شود. 

آقای قوچانی هم در نوشته‌ای با عنوان کدام نئولیبرالیسم درروزنامه سازندگی نئولیبرالیسم را با لیبرالیسم آمیخته و در پاسخ اباذری و نفی وجود و حضور نئولیبرالیسم  در ایران طرحی درانداخته به نام ناسیونالیسم لیبرالیسم که تصوری از آن را نمی‌دانم در کدام متون یا میادین می‌توان جست یا اینکه بنیان‌گذارش  کیست.

آقای قوچانی نوشته‌اند: «نئولیبرالیسم در اصطلاح اندیشه سیاسی اصلا چیز بدی نیست! حداقل بدتر از نئومارکسیسم نیست! نئولیبرالیسم احیای لیبرالیسم در عصر پس از فروپاشی کمونیسم است». اینجا آقای قوچانی به شدت اشتباه کرده‌اند. که در قسمت اول چیستی نئولیبرالیسم  از قول باربارا استیگلر توضیح داده‌شده است. ایشان پی را کج ریخته‌اند و به احتمال بسیار زیاد دیوار تا ثریا کج خواهد رفت. 

آقای قوچانی ادامه داده‌اند: «در واقع اگر ایمانوئل کانت، جان لاک، شارل مونتسکیو، جان استوارت میل و الکسی دوتوکویل را بتوان در یک بازه زمانی طولانی نسل اول لیبرالیسم خواند، در قرن بیستم با به قدرت رسیدن فاشیسم در جهان غرب ستاره‌ی لیبرالیسم رو به افول رفت و پس از شکست فاشیسم نیز کمونیسم و سوسیالیسم در اروپای شرقی حاکمیت فکری یافت. ظهور جان مینارد کینز و نظریه دولت رفاه و راه سوم میان کاپیتالیسم و کمونیسم به نظریه سیاسی و اقتصادی در اروپا و آمریکا بدل شد و جهان غرب این‌گونه از سودای لیبرالیسم گریخت. اما با بحران اقتصادی در اروپا و آمریکا ناشی از دولت رفاه نسل تازه‌ای از سیاستمداران لیبرال و محافظه‌کار ظهور کردند که از کینزین‌ها عبور کردند و به آرای مکتب اتریش در علم اقتصاد بها دادند. آنان (مانند مارگارت تاچر و رونالد ریگان) به آرای فون میزس و فون هایک و کارل پوپر توجه داشتند که مکتب اتریش را در برابر مکتب فرانکفورت قرار می‌داد. دولت کوچک جوهر این اندیشه سیاسی و اقتصادی بود. این نسل تازه را به تدریج نئولیبرال خواندند که در واقع بازگشت به لیبرالیسم کلاسیک بود همچنان که متفکرانی مانند هربرت مارکوزه، تئودور آدرنو، والتر بنیامین و یورگنی هابرماس در مکتب نئومارکسیسم تلاش می‌کردند مارکسیسم را از شر کمونیسم روسی نجات دهند و به خود کارل مارکس بازگردند، نئولیبرال‌ها هم تلاش می‌کردند لیبرالیسم را از شر سوسیالیسم انگلیسی (دولت رفاه، کینز و کینزین‌ها) نجات دهند و به سرچشمه بازگردند.»

خیر، نئولیبرالیسم بازگرداندن لیبرالیسم و نجات آن نبود  و علت ظهور نئولیبرالیسم  بحران اقتصادی نبود و بحران اقتصادی نتیجه دولت رفاه نبود. جریان از این قرار بود که عده‌ای از اندیشمندان امریکایی با نظر به بحران به وجود آمده از بعد از جنگ اول جهانی در واقع در میان دو جنگ متوجه شدند که دنیا تغییر کرده است و دیگر آن دنیای سابق نیست.  یکی از این متفکران والتر لیپمن بود که هم روزنامه‌نگار و نویسنده و هم دیپلمات بود و در سیاست امریکا تا زمان مرگش و جنگ ویتنام نقش مهمی داشت. او را از بنیان‌گذاران نظریه نئولیبرالیسم می‌دانند. این متفکران متوجه تغییرات دنیا بعد از انقلاب صنعتی شدند و به این نتیجه رسیدند که بشر، نوع بشر که تا به آن زمان خود را با محیط پیرامونش وفق می‌داد، از آن عقب مانده است و دیگر بر اساس اندیشه لیبرالیسم کلاسیک نمی‌توان به مکانیسم طبیعی اطمینان کرد. باید وارد عمل شد  و به کمک تصنع نوع بشر را با محیط‌ش تطبیق داد و سازگار کرد. نئولیبرالیسم برنامه این سازگاری و وفاق بود که درست  خلاف نظریه لیبرالیسم، دخالت دولت و حکومت را درخواست می‌کرد. والتر لیپمن به این نتیجه رسید که باید بشر را به راه راست رهبری و هدایت کرد و احتمالا اینجا اشتراک نظر با شبه‌اندیشه‌های آقای قوچانی دیده می‌شود. دولت- حکومتی برای هدایت بشر ایرانی. آقای قوچانی بر این‌ هستند که نئولیبرالیسم در ایران موجود نیست و اباذری می‌گوید و مدعی‌ست که هست،  آن‌هم به مدت سه دهه. آقای قوچانی بر این است که اصولا در ایران لیبرالیسمی نیست که نئولیبرالیسمی باشد و نمی‌داند که نئولیبرالیسم همان برنامه سازگاری با جهانی‌شدن است که انقلاب صنعتی دنیا را به سمت آن سوق داده. پس در هر کجا  کم‌و بیش از آن هست. مگر کسی مدعی شود که ما در جهان و جهانی‌شدن نیستیم.  و اصولا ایرانی در جایی دیگر، سرایی دیگر و زمانی دیگر به سر برده و آلوده این پساانقلاب صنعتی نشده است. 

والتر لیپمن می‌گفت که بشر تا به حال در گروه‌هایی کوچک زیسته و در محیطی بسته به سر برده و برای این محیط گشوده‌شده جهانی آماده نیست. باید آماده‌اش کرد. گروه‌های کوچک حالا به توده تبدیل شده‌اند و احتمال گرایش‌شان به فاشیسم و نازیسم وکمونیسم و پشتیبانی‌شان از سوی توده‌ها هست.  والترلیپمن می‌گفت باید از همه دستگاه‌های موجود، از مناسبات دمکراسی و دمکراتیک از رسانه و ارتباطات  و اطلاعات برای موافق نمودن این توده با برنامه‌های سازگاری‌سازی استفاده کرد.  و از آن زمان است که دمکراسی به خدمت پیش‌بردن برنامه‌های ئولیبرالیسم در آمد. والتر لیپمن در کتاب‌ها و مقاله‌هایش عبارات و اصطلاحاتی هم برای این راه‌کارها ابداع کرد. مانند رضایت مردم. چگونه رضایت مردم را برای اهداف نئولیبرالیسم به دست آوریم. دمکراسی باید موافقت و رضایت  توده را در مسیر برنامه‌های نئولیبرالیسم  جلب کند. 


در سال ۱۹۳۷ است که نشستی در پاریس صورت می‌گیرد که به آن کُلوک لیپمن نام می‌دهند. سال‌ها بعد نظر میشل فوکو به این نشست جلب می‌شود و در سال‌های ۱۹۷۰ در کلاس‌های کالج دو فرانس از آن حرف می‌زند و بعدها این دروس به نام «بیوپولیتیک» منتشر می‌شود.  چرا بیو پولیتیک؟ او متوجه این قرابت زیست‌شناسی و سیاست در اندیشه‌های این متفکران نئولیبرالیسم می‌گردد. چرا این اندیشه‌ها در اروپا ترویج نمی‌شود؟ چون اروپا وصلت زیست‌شناسی و سیاست را از خلال نازیسم چشیده است و از آن دوری می‌کند. اما امریکاییان چنین تجربه‌ای نداشته و از آن حذر نمی‌کنند. دو متفکر در باره نئولیبرالیسم می‌نویسند  اما سال‌ها بعد، یکی میشل فوکو و دیگری بوردیو.   نزد بوردیو نئولیبرالیسم نوعی سیاست است. ایدئولوژی است. برای فوکو روش مدیریت افراد است. برای بوردیو روش اعمال تسلط است. روشی است که قدرت بر جامعه اعمال می‌کند، قدرتی که تجدید شده  و نفس‌ تازه کرده است. 

فوکو می‌پندارد که حضورنئولیبرالیسم در فرانسه پاسخی به جنبش ۶۸ است. فوکو می‌نویسد که در سال‌های ۱۹۷۰ دولت‌ها استراتژی جدیدی را در پیش گرفتند که سرکوب نیست بلکه استفاده از آزادی‌های فردی‌ست تا افراد را بهتر مهار کنند. قدرتی بسیارموذی‌تر است. افراد خودشان به رقابت با هم درخواهند آمد.  دولت و قدرت آزادشان می‌گذارد، کاری می‌کند که هر کس به یک شرکت و بنگاه کوچک تبدیل شود، آدمی سرمایه خودش بشود و خودش را مدیریت کند. دولت قواعد بازی را تعیین می‌کند. بیست سال بعد  در سال‌های ۱۹۹۰بوردیو در کتاب فلاکت دنیا تأثیرات اجتماعی این سیاست نئولیبرالیسم را تحلیل می‌کند: فروپاشی خدمات عمومی و افزایش نابرابری. فوکو نئولیبرالیسم راست و چپ را پیش‌گویی می‌کند. 

 نئولیبرالیسم وارد اروپا می‌شود. جاهایی تندتر و جاهایی کندتر. در فرانسه این ورود در دوران ژیسکاردستن روی می‌دهد. کریستیان لاوال از جامعه‌شناسان امروز فرانسه می‌گوید: «نئولیبرالیسم به تمام حوزه‌ها سر می‌کشد و سیاست خود را در همه جا اعمال می کند. دانش به کالا تبدیل می‌شود. ارزشی اقتصادی پیدا می‌کند. به خدمت تولید و بازدهی در می‌آید. مشروعیتش را از آن کسب می‌کند. سال‌های ۱۹۸۰ و ۹۰ صندوق بین‌المللی پول و اتحادیه اروپا اندیشه سیاسی نئولیبرالیسم را از آن خود می‌کنند. در تعلیم و تربیت گفتمان نئولیبرالی مسلط می‌شود. پای نئولیبرالیسم به مدرسه از دبستان تا دانشگاه تا نهادهای پژوهشی باز می‌شود. رقابت دانشگاه‌ها و دانشگاهیان، رقابت نهادهای پژوهشی و وابستگی‌شان به سرمایه. منطق نئولیبرالیسم رفته رفته به الگویی جهانی تعلیم و تربیت مبدل می‌‌گردد.»

حوزه‌هایی مانند سلامت و بهداشت و دادگستری و فرهنگ و هنر همه در اختیار و مهار اندیشه و گفتمان آن قرار می‌گیرد. تنها این نیست که هر چیز به کالا تبدیل می‌شود، این است که هر جامعه‌ای کوچک و بزرگ، تا خود سوژه باید از منطق بازار تبعیت کند  به کنش و مطالباتش، به تمایلاتش، آرزوهایش پاسخ گوید. دولت- حکومت، میدان را به بازار واگذار نمی‌کند اما لغوش هم نمی‌کند. حکومت بانک‌دار و تولید‌گر بعد از جنگ نیست،  بازی‌گری‌ست همراه مولتی‌ناسیونال‌ها و نهادهای بین‌المللی.  حالا  از آن زمان تا به حال نئولیبرالیسم با حرکتی کند‌تر و با بهترین آواتار نئولیبرالیسم یعنی امانوئل ماکرون تندتر بر فرانسه وارد شده  و سرعتش جلیقه‌زردها را از پنهان‌گاهایشان  بیرون کشانده و آشکار کرده است.   

نئولیبرالیسم چیست؟ قسمت اول


باربارا استیگلر استاد فلسفه دانشگاه شهر بوردو و نیچه‌شناس، عضو کمیته اتیک بیمارستان شهر بوردو در کتاب تازه‌اش: «باید خود را تطبیق داد» به چگونگی رابطه نئولیبرالیسم با انقلاب داروینی می‌پردازد: «چگونه این استعمار پیش‌رونده را از میدان اقتصادی تا اجتماعی و سیاسی، با لغت‌نامه زیست‌شناسی نظریه تکامل- فرگشت توضیح دهیم»؟

باربارا استیگلر معتقد است که تا سال ۲۰۰۴ در فرانسه و انتشار درس‌های سال ۱۹۷۰میشل فوکو در کالج دو فرانس آنچه که براستی در نئولیبرالیسم تازه بود جدی گرفته نمی‌شد. تا این تاریخ گاهی با اقتصاد نئو-کلاسیک و گاهی با کاپیتالیسم مالی و بی‌قاعده و گاهی با الترالیبرالیسم که خواهان حکومتی مختصر و خصوصی‌سازی همه خدمات عمومی بود، اشتباه گرفته می‌شد. این میشل فوکو بود که نقطه جدایی لیبرالیسم کلاسیک با لیبرالیسم جدید را، ورود و هجوم حکومت در تمام حوزه‌های جامعه دانست.

در صورتی که لیبرال‌های قرن هجدهم و الترالیبرال‌های پایان قرن بیست‌و یکم فرضیه «کار باید به دست بازار سپرده‌ شود» را تبلیغ و تشویق می‌کردند لیبرال‌های جدید بعد از سال‌های جنگ‌جهانی اول از طبیعت‌گرایی ساده‌لوحانه دست برداشته و دخالت مصنوعی را طلب کردند. دخالت تصنعی دولت تا بازار را دوباره بسازد.


اما با توجه نشان‌دادن به اردو-لیبرالیسم، گونه‌ی آلمانی لیبرالیسم که عمیقا در ساختن اروپا به کار گرفته شده، فوکو نتیجه گرفت که نئولیبرالیسم تنها ضدطبیعت‌گرایی‌ است و باعث شد که منشأ امریکایی و تکامل‌گرای نئولیبرالیسم را که مستقیما از نظریه داروین نشأت می‌گرفت نبیند. با اینکه کتابش را «بیوپولیتیک» نام نهاده بود. چنین شد که افکار فردریش هانک را که در گفتگویی با داروینیسم پرداخته شده و والتر لیپمن را که نقشی مرکزی در زایش نئولیبرالیسم داشت نادیده بگیرد. سیاستی جهت‌دار همچنانکه در قرن هجدهم، در جهت تحرک و جنب‌و جوش نوع بشر، این‌بار اما با تکیه بر داده‌های انقلاب داروینی.


والتر لیپمن، روزنامه‌نگار و دیپلمات و سیاسی‌نویس امریکایی (۱۸۸۰-۱۹۷۴) نقش بسیار قابل‌توجه‌ای از زمان جنگ اول تا جنگ ویتنام در تاریخ سیاسی ایالات متحده امریکا بازی کرد. او بود که با اثر خود به نام شهر آزاد یا شهر خوب در ۱۹۳۷، به لیبرالیسم تازه بطن تئوریکش را عرضه کرد. خود این اثر نتیجه تأملات سیاسی طولانی در باره وضعیت تازه نوع بشر است که لیپمن در تاریخ حیات، بی‌سابقه‌اش تفسیر می‌کند: برای نخستین بار بشر در تاریخ تکامل خود را با محیط پیرامونش نامنطبق می‌یابد. یعنی ضربآهنگ تحولات زیست‌شناسانه‌اش در مقایسه با محیط پیرامون جدیدش که متأثر از انقلاب صنعتی‌ست، انقلابی که به طور خشونت‌باری تحمیل شده، کند است. چگونه نوع بشر را با محیط پیرامون بی‌ثباتش که مرتب در حال تغییر است و محیطی مانند گذشته بسته نیست منطبق کنیم در صورتی که تا به حال، از روستا تا شهر-اتا‌- استیت‌ها که از جانب یونانی‌ها تئوریزه‌شده‌اند، محیط پیرامونش باثبات و بسته بوده؟


چگونه نیازحیاتی‌اش را به ثبات و حدود وبستگی ( دیوار، مرز) با این رفت‌و آمدها در جهانی‌شدن و برداشتن دیوارها آشتی دهیم؟ با چه سرعتی نوع بشر را با توقعات و تقاضاهای انقلاب صنعتی وفق دهیم؟ چه کنیم که این نیازِ به بستن و تحمیل گشودن، توده‌ها را به ناسیونالیسم و فاشیسم و به طور کلی تمام اشکالی که خلاف مسیر تحول و تکامل، روی به دیوارکشیدن و بستن دارند نکشاند؟


این است معضل سیاسی تازه که لیپمن را همراه با تئوریسین‌های سیاسی درجه اول به خلاف جهت طبیعت‌گرای هربرت اسپنسر و الترالیبرال‌ها سوق می‌دهد که به نظرش داروینیسم را بد فهمیده‌اند. نزد اسپنسر و آنها که به غلط «داروینیست اجتماعی» نامیده می‌شوند که در امریکای قرن بیستم درخشیدند، قوانین تکامل- فرگشت قرار است با انتخاب برتر نوع بشر را از انقلاب صنعتی عبور دهد: در میدان سیاسی کافی است که به طبیعت مجال دهید و به گرایش طبیعی کاپیتالیسم و از هر دخالت مصنوعی حکومت حذر کنید.


برای والتر لیپمن و بسیاری از معاصرین ترقی‌خواهش که می‌خواهند با الترالیبرال‌ها مبارزه کنند، انقلاب صنعتی، برعکس وضعیتی انطباق‌ناپذیرو بی‌سابقه خلق کرده که تمام آسیب‌پذیری‌های اجتماعی و سیاسی دوران ما را توضیح می‌دهد و همه گناهش به گردن همان واگذاری به طیبعت است. بنابراین باید دوباره به کنش سیاسی همچون دخالتی تصنعی و مداوم اندیشید تا بشر را با توقعات محیطش تطبیق دهد.دولت باید با کمک کارشناسان علوم اجتماعی و انسانی، بشر را رهبری کرده تا بر تأخیرش بر محیط پیرامونش غلبه کند.


والتر لیپمن در مسیر زندگی سیاسی‌اش با بزرگترین متفکران قرن بیستم امریکا برخورد می‌کند. با متفکری پراگماتیک، جان دیویی که او هم مشغول تأمل بر نتایج انقلاب داروینی‌ست اما برای نتیجه‌گیری‌ای عکس لیپمن.

در حالی که لیپمن و تمام نئولیبرال‌های بعد او، قاعده‌مندی جامعه به دست کارشناسان وتصنع قانون را تئوریزه می‌کنند، دیویی به عقل جمعی می‌اندیشد، حاصل جمعی ازهمه تجربه‌ها. در حالی که نزد لیپمن و نئولیبرال‌ها عقل جمعی خلاف روند تحولی‌ست که به چشمش تأثرات توده و عقل بشر، خشک و عقب‌مانده و تطبیق‌ناپذیر می‌آید.

نزد پراگماتیک، تشکل عواطف و عقل جمعی همان عضو مهارکننده‌ای‌ست که کارکردش به منطق داروین نزدیکتر است.

برای یکی عقل قوه‌ای نقشه‌کش، مدیرومدیریتی‌ست که چون واقعیت تحول را نفی می‌کند باید کنار گذاشته شود. برای دیگری ترازویی است که قدیم و جدید را میزان می‌کند.


از این گفتگوی طولانی میان لیپمن و دیویی، تاریخ امریکا، بخصوص جدل بر سر دمکراسی در سال‌های ۱۹۲۰ را که دوباره در سال‌های ۲۰۰۰ بر سر دمکراسیِ مدیریت شده از بالا به یاری کارشناسان و دمکراسی مستقیم با شرکت مداوم شهروندان بروز کرد، نگاه داشت. اما بحث و گفتگوی لیپمن-دیویی، طریق دمکراسی را به آینده لیبرالیسم مربوط می‌کند. در واقع اندیشه سیاسی دیویی نخستین منتقد فلسفی نئولیبرالیسم است.


تشخیص مرض از سوی والتر لیپمن که عقل جمعی را به بی‌منطقیِ توده‌ای که باید از بالا هدایتش کرد خلاصه می‌کند، ذکر رهبران را که مرتب از عقب‌ماندن می‌گویند توضیح می‌دهد: باید بر عقب‌ماندگی‌مان غلبه کنیم، خود را وفق دهیم، سرعت بگیریم، منعطف باشیم، سازگارو تطبیق‌پذیر و تغییرپذیر.


باربارا استیگلر می‌نویسد که باید به مفهوم تأخیر بیاندیشیم. آیا تأخیر به خودی‌خود بی‌مقدار است؟ نباید به تفاوت ضربآهنگ‌ها احترام گذاشت که ساختار تاریخ تکامل است. پرسش این است: آیا نئولیبرالیسم حق دارد هر سکونی را به نام حرکت از میان بردارد یا تنش و تلاش میان سکون و حرکت و همراه با آن تکثراتِ حالت و وضعیت‌های تأخیر و تنش و تلاش، سازندگان زندگی نیستند؟ نباید ازنو به میدان سیاسی، به سیاست بیاندیشیم؟


حال بر ما روشن می‌شود که چگونه نئولیبرالیسم تمام گفتمان اصلاح و انقلاب را به تصرف خود درآورده و رقبایش را یا به واکنش به حفظ داشته‌ها واداشته یا به نوستالژی محکوم کرده.


 

۶ اردیبهشت ۱۴۰۱

زندگی را قربانی ایده‌ها نکن


امروز ساعت سه بعدازظهر یکی گفت: زندگی را قربانی ایده‌ها نکن.  ساعت پنج در پارک به همراهم گفتم نگاه کن. خرمی را تماشا کن. و اضافه کردم که چقدر من این واژه خرمی را دوست دارم. گفت خرمی چیست؟ داشتم به این فکر می‌کردم که خرمی را تعریفش کنم. ناگهان این بیت یادم آمد: خرم آن‌روز کزین منزل ویران بروم. گفتمش.  و گفتمش که این خرم با آن خرمی تفاوت دارد.

نشستیم. بوی اقاقیا می‌آمد. روز تعطیل شد. همراه سوار دوچرخه‌اش شد و رفت. در راه دسته گلی چیدم از پرچینی.  و به همسایه‌ای که در راه‌پله‌ها نبود و نگاه پرسش‌کننده‌ای نداشت گفتم دسته گل را برای عبور از شب لازم  دارم. چه کسی می‌داند.

سین روزها  به کتاب‌خانه می‌رود. شب‌ها به دیدن دوستان چینی خود. می‌گوید در پاسخ نگاه پرسش‌گرانه من: دوستان را برای عبور از روز لازم دارم. 

من و او هر دو چیزهایی برای عبور از این منزل ویران لازم داریم.


۵ اردیبهشت ۱۴۰۱

منافع طبقاتی انسانیت

 
 توییتر فارسی عمق ندارد. می‌توان گرایش فعالانش را حدس زد یا تأیید کرد اما در سطح می‌ماند. افراط و تفریط است. گروهایی تشخیص داده می‌شوند، شکل می‌گیرند. پراکنده‌افرادی که در واقعیت هیچ مادیت و جنبشی ندارند. به دور دسته‌ای، دسته‌ها در این فضای مجازی گرد می‌آیند، گوش می‌دهند، اطلاعات کسب می‌کنند اما این اطلاعات در واقعیت نمی‌نشیند. در اجتماع نقشی بازی نمی‌کند. تبدیل به نیرو نمی‌شود. چرا؟

دیروز قالی‌باف و پریروز غربالگری و پس پریروز موسوی و ۸۸. امیدوارم که در خارج از توییتر تأملی در باره جنبش سبز شده باشد. در توییتر اما افتادن است، از این سوی بام یا آن سوی بام. چرا در ایران شرکت در هر جنبشی- که بتوان نام جنبش بر آن نهاد بعد از مدتی تجربه‌ای از فریب می‌گردد. یک روز پسران پدران را به خاطر انقلاب کردنشان سرزنش یا تحقیر می‌کنند.  و همان پسران بعد از شرکت در روی‌دادی دیگر، دوم خرداد یا جنبش سبز باز فریب می‌خورند و نادم می‌شوند.
انچه من دیدم خشم یا بغضی است که بیرون می‌ریزد و اصالت بودن را نابود می‌کند.  وبا خود  شدن را. 

جنبش سبز پشتوانه نداشت. چون از آگاهی طبقاتی بی‌خبر بود. انقلاب هم از آگاهی یا وجدان طبقاتی بی‌خبر بود.  و بعد از انقلاب هم نظام از این آگاهی پرهیز کرد و پرهیز داد.  اما هیچ کدام بدون نبرد طبقاتی میسر نبود. همه دیگر از نقش انقلاب سفید در بروز روی‌داد انقلاب ۵۷ واقفند. دستور سرمایه‌داری  تا هیچ گوشه ای از دنیا بیرون از آن- بیرون از سرمایه‌داری باقی نمان
د. نیروی کار باید به خدمت سرمایه‌داری در می‌آمد.

این مبارزه طبقاتی‌ست که به یاری زمان افراد متشکل در یک جنبش را از هم جدا می کند. رجایی در یک گفتگو به این مبارزه طبقاتی در جنبش سبز اشاره دارد:


«او به درستی بحران پیش‌رو را تشخیص داده بود و می‌دانست با پتانسیل عظیمِ اجتماعیِ حامی خود خواهد توانست حداقل بخشی از بحران‌ها را تعدیل کند، چنان‌که در دوران آقای خاتمی هم تا حدی این اتفاق افتاد. تصور من این است که میرحسین ریشه‌ی آن مصرف‌زدگی را که به آن اشاره می‌کنید بیش از هر چیز در طبقه‌ی رانتیِ حاکم می‌دید و اساساً همین یکی از مهم‌ترین عللِ مخالفتِ با او و به کار افتادن آن ماشینِ پیچیده‌ی سرکوب بود. خود وی نیز در یکی از مواضعش به رابطه‌ی میان منافعِ عظیمِ این طبقه‌ی رانتی و انحصار و سرکوب سیاسی اشاره کرد. بنابراین شاید بتوانیم بگوییم که در جریانِ جنبش سبز میرحسین رهبریِ گونه‌ای از جنگ طبقاتی را برعهده داشت که هیچ‌کس از پیش به آن نیندیشیده بود و مشخص شد که مساله بسیار فراتر از جابجایی‌های بوروکراتیک در مناصب رسمی است.»


‌‌‌‌‌‌«احمد توکلی، مرداد 1395:  «به خاطر دارم زمان آقای هاشمی بود... در تخصیص منابع یواش یواش مستضعفان از کانون سیاست گذاری ها فاصله می گیرند. اساسا آنها تغییر ماهیت می‌دهند و اسمشان هم از مستضعف به آسیب‌پذیر عوض می‌شود؛ یعنی از کسانی که به ناحق ضعیف نگه داشته شدند و مسئولیت توانمندکردنشان برعهده حاکمیت است، تبدیل می‌شوند به افرادی که در فرایند تعدیل، استعداد پذیرش آسیب را دارند و ممکن است زیر چرخ های توسعه کاملا آسیب را بپذیرند و له شوند و چون این احتمال هم هست که شورش کنند، باید پلیس ضدشورش به تجهیزات پیشرفته مجهز شود.»

«ارمکی البته توضیح روشنی نمی‌دهد که این نظرشان بر اساس چه فرض‌ها و دلایلی شکل گرفته، به جای آن کمی به عقب برمی‌گردد و می‌گوید معترضان در آبان ۹۸ «برخلاف ماجرای دی ماه ۹۶ اغلب آدم‌های ندار و فرودستان» بوده‌اند، «بنابراین باید تکلیف خود را با آنان معلوم کنیم.» او ادامه می‌دهد: «در بحث‌های قبلی می‌گفتیم که جنبش دموکراتیک در ایران با بازیگری طبقه متوسط، اگر به سمت طبقه پایین سوگیری کند، دیگر نمی‌توان آن را جمع کرد.»

محمدحسین بادامچی: شواهد بسیاری وجود دارد که تلاش برای از سرگیری ساختار حکمرانی رژیم پهلوی و خنثی کردن انقلاب از همان ابتدا در جمهوری اسلامی نفوذ کرد اما با رحلت امام خمینی بود که انتقام گیری از ملت ایران به طور جدی آغاز گردید. در این میان از مرحوم ایت‌الله رفسنجانی نیز باید به عنوان نماد دگردیسی نظام یاد کرد. اشتباه است اگر کسی ایشان را خائن و یا دارای سوء نیت تلقی کند، بلکه مسأله اینجاست که او تنها کسی بود که به تعبیر دکتر داوری اردکانی و به حکم ضرورت، از عقلانیت توسعه‌یافتگی برخوردار بود. از همین حیث و به واسطه تصور ماقبل انقلابی از توسعه بود که در همان دوره بحث مادام‌العمری ریاست جمهوری ایشان مطرح گردید و دقیقاً به همین دلیل دوم خرداد 76 و سوم تیر 84 را باید دو واکنش اساسی همچون 15 خرداد 42 و انقلاب اسلامی 57 دانست، در همان راستا و در واکنش به همین پروژه. اولی توسط کارگزاران مصادره شد و به دولت فعلی انجامید و اجازه دهید بحث درباره دومی را به فرصت دیگری موکول کنیم. عجیب اینجاست که در این40 سال که پیرامون مسائل حکومت اسلامی و اسلامی سازی علوم انسانی بحث‌های زیادی مطرح شده درباره این دو فقره ی «امنیت ملی و سرمایه‌داری» نه تنها هیچ نظریه پردازی نشده بلکه برعکس به انحاء مختلف تایید هم شده اند و این مرتبط است با چپ‌زدایی گسترده‌ای که از ابتدای انقلاب و در ادامه سیاست‌های پهلوی در فضای فکری جامعه ایرانی تداوم یافت.»

گفته بودم که امروز رقابت یا نبرد سیاسی میان چپ و راست نیست میان آنچه گلوبالیسم می‌نامند و حق حاکمیت‌خواهان است. می‌توان با بیان و زبانی ساده‌تر و کمتر درست و دقیق چنین گفت: میان جهان‌وطن و وطن‌خواه.  و باید پرسید چه رابطه‌ای میان مبارزه طبقاتی و وطن‌خواهی  هست. می‌گویند اقتصاد دانش خانه‌داری‌ست. اداره خانه است. یک خانه دیوار دارد. دیواری که خانه شما را از خانه دیگری جدا می‌کند. شما خانه‌دار خانه خود هستید. اگر دیوار برداشته شود شما دیگر نمی‌توانید خانه خود را اداره کنید. باید کسی یا کسانی دیگر خانه‌ها را اداره کنند. اختیار خانه‌داری شما از شما گرفته می‌شود.

نبرد سیاسی امروز در غرب چنین توضیحی دارد. نه اینکه چپ و راست از بین رفته. احزاب چپ و راست کلاسیک از بین رفته.  و جامعه چنین تقسیم شده. برای فهم انتخابات فرانسه نباید به چیزی به نام نژادپرستی چنگ زد. باید به  منافع اقتصادی طبقات یا گروه‌ها توجه کرد. مردم نژادپرست نیستند. کارگران با مهاجر کار می‌کنند. کارگران با ورود مهاجر مخالفند. چرا؟ چون از مزد  و حق کارگر می‌کاهد و می‌کاهد. با نظام مهاجرپذیر مخالفند. بورژوازی اما بدون اینکه با مهاجر زندگی کرده باشد نظام مهاجر پذیری را رواج می‌دهد و اندیشه های نژادپرستانه را.  چرا؟ چون منافع طبقاتی او را فراهم می‌کند. کارگران خواهان جدایی بریتانیا از اتحادیه اروپا مخالف کارگر لهستانی بودند. مخالفت با اروپا در اروپا مردمی‌ست. در فرانسه حق حاکمیت‌خواهان یا وطن‌دوستان آلمان را دشمن خود می‌دانند.
ماکرون با پرچم اروپا- اتحادیه اروپا در میتینگ های انتخاباتی خور ظاهر می‌شد و دیشب پیروزی‌اش را با سرود ملی اروپا آغاز کرد. البته سرود ملی اروپا خود وصله ناچسبی‌ست. چون اروپا یک ملت نیست. ماکرون آمده است تا فرانسه را در اروپا خاک کند. بعد از اینکه امر و عملیات صنعت‌زدایی را به تمامی به اتمام رساند.

نه اینکه نوعی هویت‌طلبی علیه به طور مثال مسلمانان یا اسلام و اسلام‌سیاسی نیست. که به کار ملت را به دور کشور بسیج کردن می‌آید. هست اما رأی زیادی جمع نمی‌کند. چرا؟ چون بورژوازی را همراه خود دارد  که هر وقت لازم باشد به وطن خیانت می‌کند. هویت‌طلب حق حاکمیت نمی‌خواهد. اگر می‌خواست رأی بیشتری می‌انباشت. کاتولیک‌های فرانسه به ماکرون رأی داده و می‌دهند. بورژوازی از دوگل متنفر بود. نام کتابی از تاریخ‌پژوهی معتبر.

حالا بازمی‌گردم به صحبت‌ آغازین این مطلب. به جنبش سبز. یکی از جوانان حامی موسوی در جریان سالّای ۸۸ به فرانسه آمد. مانند بسیاری که از ایران بیرون رفتند. این جوان فعال حامی مهاجر است. با آنچه پیش از این گفته شد می‌توان جایگاه اجتماعی یا بینش این جوان را اندیشید. با دادن فرمولی که خود این جوان در جریان همین انتخابات بسته|‌بندی کرد: آنها که حق حاکمیت خواهی را قربانی انسانیت می‌کنند. جوان ما از انسانیت دفاع می‌کند. جوان ما اگر چه حق رأی ندارد پنج سال قبل هم  از ماکرون دفاع کرد که لابد از انسانیت دفاع می‌کند.
می‌ماند که ما نمی‌دانیم منافع طبقاتی انسانیت کدام است.


۲ اردیبهشت ۱۴۰۱

لیمونوف

 
لیمونوف رمان پانصد صفحه‌ای‌ست. لیمونوف روسی‌ست. کتاب نیست، آدم است. آدم روسی. لیمونوف- کتاب، تاریخ روسیه است. قصه لیمونوف قصه روسیه است.  امانوئل کارِر نویسنده رمان، فرانسوی‌ست.  مادرش متخصص روسیه است. او را که بچه کوچک بوده گذاشته و رفته به آسیای میانه که آن‌وقت زمان بچه‌گی امانوئل اتحاد جماهیر شوروی بوده و با عکس‌هایی بازگشته. بعدها امانوئل به لیمونوف، تقریبا در صفحه آخر کتاب می‌گوید که به  آسیای میانه  نرفته است اما عکس‌هایش را دیده است. وقتی‌ست که امانوئل از اختتام رمان خود راضی نیست. در واقع از ختم قهرمانش. قهرمانش تنها و بی‌کس است. می‌خواهد که قهرمانش در اوج خاتمه پیدا کند. به قله ختم شود.


چنین می‌شود که از او در صفحه آخر کتاب می‌پرسد: می‌خواهید در این خانه پیر شوید، ادوارد؟ قهرمانانه مانند تورگه‌نیف؟
آن‌وقت است که لیمونوف  می‌پرسد:  آیا آسیای میانه را می‌شناسد؟
امانوئل پاسخ می‌دهد که نه، هرگز نرفته‌ام. اما خیلی زود عکس‌هایی دیده‌ام از آنجا، که مادرم بعد از سفری درازبا خود آورد. وقتی مرا به امان پدرم رها کرد و پدرم با نوازشی ناشیانه تروخشکم کرد- در آن زمان پدرها بلد نبودند، هنوز عادت نکرده بودند. عکس‌ها باعث خواب و خیال من شدند. برایم صورت دوردست مطلق را ریختند.

ادوارد لیمونوف می‌گوید:‌ در آسیای میانه است که حالش خوش است. در شهرهایی مثل سمرقند و بارنائول. شهرهایی لهیده زیر خورشید. غبارآلود، کند، خشن. در سایه مسجدها، زیر دیوارهای بلند، کنگره‌دار، گدایانی هستند. گروه‌هایی از گدایان. پیرمردانی رنجور، سوخته، بی‌دندان، اغلب بی‌چشم. قبایی پوشیده و دستاری سیاه و چرک، برابرشان، تکه مخملی گذاشته و منتظرند که شاهی‌ای پرتشان کنی و وقتی پرتشان می‌کنی، شکرت نمی‌کنند.
نمی‌دانیم زندگی‌شان چه بوده، می‌دانیم که به گورهایی گم‌نام ختم خواهند شد. سن و سال ندارند، مالی ندارند اگر هم زمانی داشته‌اند، به زحمت اگر نامی برایشان باقی مانده. همه بندها را رها کرده‌اند. ژنده‌پوشان. سلطانند.

امانوئل کارر راضی به نظر می‌آید. 

من با کتاب‌های داستایوفسکی زیاد زاری کرده‌ام. می‌گویند داستایوفسکی همین را می‌خواسته. اشک رحمت است.
در این کتاب دوبار بغض کردم. اینجا و جایی دیگر وقتی کارِر نطقی یا نوشته‌ای از پوتین را آورده است. آخر ماجراییم. جایی که لیمونوف قهرمان ما به مخالفت با پوتین درآمده. بعد از چند سال از زندان آزاد شده.  و هر روز بازداشت می‌شود. هر روز تظاهرات می‌کند.

کارر می‌گوید پوتین همان را که روس‌ها می‌خواهند بشنوند تکرار می‌کند: ما حق نداریم به صدو پنجاه میلیون آدم بگوییم که هفتاد سال از زندگی‌شان، زندگی پدرانشان و پدربزگ‌هاشان، همه آنچه باور داشتند، برای آنچه جنگیدند و ایثار کردند، حتی هوایی که نفس کشیدند، همه، گهی بیش نبوده. کمونیسم چیزهای وحشتناکی انجام داده، قبول، اما نازیسم نبوده. این معادل‌سازی روشن‌فکران غربی ننگ‌آور است. کمونیسم چیزی بزرگ بوده، قهرمانانه، زیبا، چیزی که به آدم باور داشته و به او عزت نفس می‌داده. معصوم بوده،  و در دنیای بی‌رحمی که جانشینش شده، هر کس آن را با کودکی‌اش یکی می‌داند و با هر چه که به زاری می‌نشاند وقتی کودکی‌تان رجعت می‌کند و به شما چنگ می‌اندازد.

امانوئل کارر از بهترین نویسندگان فرانسوی‌ست. لیمونوف شاعر و نویسنده و ماجراجوی روسی‌ست. ناسیونالیست است. همراه الکساندر دوگین حزب ناسیونال بلشویک را تأسیس می‌کند. که دیری نمی‌پاید. کارر در رمان از الکساندر دوگین چهره‌ای ترسو و تن‌پرور عرضه می‌کند. نقطه مقابل لیمونوف که جان را در دست دارد. تا  ببازد. ملاقات لیمونوف و  الکساندر دوگین اجتناب‌ناپذیر است و جدایی‌شان. امانوئل می‌گوید که متون دوگین سرد است. انتزاعی‌ست. مانند اغلب متون دست‌راستی‌های اروپایی- راست‌گرایان افراطی. لیمونوف، قصه‌ها و شعرها و کتاب‌هایش از زندگی می‌آید از جان و از خون و از زخم.  و از بغض. از داستایوفسکی بیرون می‌زند. دوگین در نهایت در دفتری می‌نشیند که کرملین پولش را می‌دهد. لیمونوف به زندان می‌افتد. کنار زندانیان عادی. خودش را از آنها می‌داند.

لیمونوف قبل از فروپاشی شوروی به ایالات متحده می‌رود کتاب چاپ می‌کند. در سرما و گرسنگی. در پاریس مدتی معروف می‌شود. سال‌های هشتاد است. فقیر است. با زنان زیبایی عشق می‌ورزد. زنانی روسی. ترکش می‌کنند. بعد از پانزده سال به روسیه بازمی‌گردد. دوران گورباچف و یلتسین است. در جنگ بالکان به صرب‌ها کمک می‌کند. از چشم غربیان می‌افتد. به روسیه باز می‌گردد. دوران الیگارشی‌ست و مستی‌های یلتسین و خماری وحقارت. یلتسین دارایی روسیه را به حراج می‌گذارد، نفت و گاز را.  پوتین سرمی‌رسد.

۲۲ فروردین ۱۴۰۱

دنیای واقعا موجود

 

 برگشتیم به پنج سال پیش دور دوم و انتخاب میان ماکرون و لوپن. اما دنیا دنیای پنج سال پیش نیست و فرانسه هم همان فرانسه نیست. فرانسه‌ای‌ست که دیگر هیچ‌ نیرویی نمی‌تواند به تنهایی اداره‌اش کند. وانگهی اصولا صحبت اداره‌کردن نیست. صحبت جهان‌بینی و نجات است. همان‌طور که قضاوت در باره پوتین و روس‌ها هم صحبت جهان‌بینی و نجات است.

جهان‌بینی‌ها تکثر ندارند. در نهایت که خیلی هم دور نیست دو شاخه می‌شوند. خیروشر. با این حال باید به یاد بیاورم که از دنیایی که هست حرف می‌زنم و نه دنیایی که باید باشد.  و در عین حال خیروشر را ما همیشه نمی‌دانیم. چراکه راه‌های خیروشر گاهی به هم نزدیک می‌شوند. تا دوباره از هم جدا شوند.

من که در این دنیای واقعا موجود ایستاده‌ام، خیالم را، قید اسب خیالم را جایی بسته‌ام، کنار جویی و در سایه‌سار درختی و بازگشته‌ام به همینی که هست. در همینی که هست، دیوار آهنین دوباره بازسازی شده و نیرویی در برابر نیرویی قرار گرفته. هر کس جایگاهش را در این دنیای واقعا موجود در یکی از دو نیرو می‌تواند بیابد. اسب خیالش را اما در هر جایی که مطلوبش هست در این دنیا یا در دنیایی که نیست، در همانی که نیست می‌تواند بدواند. این دو چیز است.

می‌توان از جنگ بد گفت که به‌راستی بد است. می‌توان بر کشته‌ها و رنج‌ها گریست. می‌توان به قربانی چنگ زد. می‌توان گفت که هر دو یا همه بد است. که هیچ کدام بهتر از آن یکی نیست. من نامش را تنبلی می‌گذارم و راحت‌طلبی. یا تسلیم.

دیروز فرانسوی ها رأی دادند. بزرگترین حزب حزب غایبین است. بعد پیرها یعنی پدران و مادران و بزرگان فامیل چنانچه در ایران می‌گویند به ماکرون رأی دادند. اما علیه فرزندانشان رأی دادند. اکثریت کهن‌سالان به ماکرون و اکثریت جوانان به ملانشون رأی دادند. گمان نمی‌کنم در جامعه‌ای مانند ایران پیران علیه بچه‌هایشان رأی به صندوق بریزند. فکر می‌کنم در جامعه‌ای مانند ایران پدر و مادرها هنوز به فکر فرزندانشان هستند. اینجا اما، اینجا یا آنجا که جامعه پیر می‌شود، پیرو خودخواه به نفع خود رأی می‌دهد. غایبین در میان رأی دهندگان به ماکرون نبودند. پیرها رفتند تا برای بچه‌هایشان بازنشستگی در ۶۵ سالگی را انتخاب کنند. فقرا  قبل از بازنشستگی از دنیا می‌روند. پیرها صاحب مسکن هستند و گاهی بیش از یکی و دومی یا سومی را به جوانان به بهای گزافی اجاره می‌دهند. ثروت‌مندان به ماکرون رأی داده‌اند.

در این دوسال بحران کرونا جوانان را فدای پیرها کردند. نباید جان پیرها را به خطر می‌انداختند.  و دیروز پیرها  فداکاری کودکان و جوانان را با رأی به ماکرون پاسخ دادند. از پیرها پرسیدند برای چه به ماکرون رأی دادید پاسخ دادند از ما خوب مواظبت کرد. البته عده‌ای‌شان را هم همان‌روزهای نخست در خانه‌های سال‌مندان کشت اما آنها که مردند به یاد نمی‌آورند.
آنها هم که ماکرون در دوران قرنطینه  از جیب همین جوانان پول به پایشان ریخت به او رأی دادند. پس قبل از هر چیز همانطور که امانوئل تود در کتاب اخیرش نوشته نبرد، نبرد طبقاتی‌ است. هم او، امانوئل تود به شوخی و جدی می‌گوید باید حق رأی را از پیران گرفت. یا واکسن را برای آنها اجباری کرد و دست از سر جوانان برداشت.

چیزی که می‌خواهم بگویم این است: این جامعه یا این جوامع تکه تکه شده است. هیچ برنامه یا قرارداد اجتماعی نیست. یا هیچ قرارداد اجتماعی نمی‌تواند همه را به دور خویش گرد بیاورد. منافع پیرها با منافع جوانان یکی نیست. البته، البته پیرها به کسی رأی دادند که  دارد بیمارستان را نابود می‌کند و پیران بیش از جوانان به آن نیاز دارند. اینجا باید گفت که پیران در این جوامع نه تنها خودخواه و خودبین هستند بلکه قوت دیدگانشان را از دست داده‌اند و دورها را نمی‌بینند.

مردم یا جامعه را می‌توان به دو دسته یا دو نیرو تقسیم کرد. مردم بالا دست و پایین دست. فرادست و فرودست. بالایی‌ها در نظام مقیم‌اند و پایینی‌ها نیمی که غایبند دیگر اعتمادی به نظام ندارند و نیمی هنوز امید دارند که بیمارستان و دانشگاه و مدرسه فرو نریزد. می‌توان گفت که نیمی که دیگر اعتباری برای نظام نمی‌شناسند به لوپن رأی می‌دهند چون گمان می‌کنند که ضد نظام است و یا خیال می‌کنند که در هر حال  نظام به او اجازه حضور نخواهد داد. پول  و رسانه در چنگ نظام است.

نیروی مردمی که به لوپن و ملانشون رأی دادند دو نیروی مردمی هستند. نام‌ها و عنوان‌های راست افراطی را به دوربیاندازیم. اگر هیتلر یا  موسولینی راست افراطی بودند. لوپنی‌ها راست افراطی نیستند. وانگهی امروز پوتین هیتلر است و نازی‌های اکراین ضد هیتلر. من از دستگاه حرف نمی‌زنم یا از این گروه و آن گروه. از نیرو حرف می‌زنم. کارگرانی که سوسیالیست‌ها یا به قول دوستان ایرانی چپ صورتی از دست داد به سوی لوپن رفتند. دو نیروی سوسیال یکی نیروی پشتیبان لوپن و یکی دیگر پشتیبان ملانشون اما اولی ناسیونال و دومی کموبیش انترناسیونال است. بخصوص که حزب یا گروه ملانشون اعضای ناسیونالیست و ضد مهاجر- حق حاکمیت‌خواهش را از خود بیرون راند و از جبهه به اصطلاح مترقی اجتماعی ( فمینیسم وآزادی‌خواهان جنسی و غیره) عضو گرفت.
باید در مطلبی دیگر به مسئله مهاجر پرداخت که پرداختش بسیار شبیه مسئله افغان‌ها در ایران است.

اگر این دو نیروی مردمی از پایین می‌توانستند به هم نزدیک شوند روی‌داد مهمی می‌بود. می‌توانست بساط را به هم بزند. نظام را پریشان کند. اما ملانشون یا دستگاه ملانشون دیشب اعلام کرد که حتی یک رأی نباید به سوی لوپن برود. چرا که باید در برابر راست افراطی سد بست. یعنی که  باید فاشیست واقعا موجود را نادیده گرفت و ازراست افراطی‌ای موهوم جلوگیری کرد.

به دید عده‌ای زیاد ملانشون خیانت کرد. او به ایستایی نظام یاری رساند. خواست جایگاه ریاستش و گروهش را حفظ کند.
اما شورش‌ها در راهند.



۱۹ فروردین ۱۴۰۱

آنچه ناعقلایی‌ست واقعی نیست

 « ما در گسستگی یک دوران تاریخی هستیم که گور خودش را می‌کند و تنها  منتظر جنازه است. یا جنازه سرمایه یا جنازه ما.  ما دیگر در ماتریالیسم مدرن نیستیم یا در توسعه‌طلبی و پیش‌رفت گرایی مطلوب (ایدئالیست) که انقلاب‌های صنعتی و علمی را پایه‌ریختند. ما در ناعقلانیت مطلق هستیم که به ایدئولوژی پسامدرن سرمایه‌داری در حال فروپاشی مربوط است.

آنچه ناعقلایی است واقعی نیست. دوران ما وجود دارد اما واقعی نیست. نظام‌مندی سرمایه‌داری وجود دارد اما  نه تنها  از هر چه ضروری است تهی شده بلکه  راز بقایش بر نابودی روح بنا گشته. استمرار و دوامش را عقل پس می‌زند. چون از هر چه لازم و ضروری است تهی‌ست پس  دیگر واقعی‌ نیست. واقعیت لزوما ویژگی وضعیت موجود نیست.

تراژدی در این دنیا ناپدید شده. با فلسفه و ادبیات و شعر.
آیا زمان حقیقت است؟ می‌ترسم که زمانش از دست رفته باشد.»

فلیکس نیچه