۱۴ شهریور ۱۴۰۲

لیدی ال


اَرماند دُنی پسر تاجر قماش ِ ثرو‌‌تمند شهر رُوآن بود. نوجوانی زاهد و عمیقا عارف بود، در تضاد شاید با محیط خانوادگی‌اش که پول همه‌جا را اشغال می‌کرد.  و عزم کرده بود که تحصیلاتش را در کالج یسویی‌ها در شهر لیزیو ادامه دهد، جایی که شدیدا استادانش را با «دعوت» مسیحایی، ذکاوتی درخشان و موهبت شگفتِ سخن‌وری تحت تاثیر قرار داده بود. به حوزه علمیه در پاریس فرستاده شده بود و در آن‌جا بود که ایمانش رهایش کرد. دقیق‌تر، همان‌جا  بود که شکلی همانقدر افراطی اما به عکس به خود گرفت. می‌بایست در «سنین عصیان» نوشته باشد که در محله‌های فقیر پاریس بود که نمایش فلاکت و ناعدالتی در بی‌تفاوتی کامل بورژوازیِ ِ در قدرت که ازدحام انقلاب صنعتی غلیظ‌ترش کرده بود، بس بیش از مطالعات‌اش، به یک‌باره ایمانش را عوض کرده است و به او این اراده سخت را داده‌ است که تا خطاها اصلاح شود به انتظار آخرت ننشیند. با همان حرارت بی‌رحمانه به خدمت انسانیت در آمده‌بود که مفتشین عقاید به خدمت خدا.


از رمان لیدی ال نوشته رومن گاری
انتشارات گالیمار ۱۹۶۳
ترجمه نیشابور

دلقکان غنایی



   از کتاب شب آرام خواهد بود گفتگو با رومن گاری ترجمه نیشابور


 - خودت را کجای بورژوازی به حساب می‌آوری؟ - در میانش. فقط سعی می‌کنم بینی‌ام را بیرون نگاه دارم و حمام کنم. خود اجتماعی‌ام را خوب می‌شناسم: من بورژوا لیبرال هستم با الهاماتی انسان‌دوستانه و انسانی، مثل هفته‌نامه جمعه که در سال‌های سی در می‌آمد، من هیچ‌وقت عوض نخواهم شد، و همیشه منظور منم، وقتی راست‌افراطی و چپ‌افراطی از آرمان‌گرایی بع بع کن حرف می‌زنند. یا انسان‌دوستی بع بع کن. من به آن قبیله‌ای تعلق دارم که گورکی «دلقکان غنایی که برنامه‌های انعطاف و لیبرالیسم را در میدان سیرک کاپیتالیسم اجرا می‌کنند»، می‌نامید. وقتی همان برنامه را در سیرک خرده‌بورژوا مارکسیست شوروی، اجرا می‌کنند دردیوانه‌خانه‌ها می‌بندنشان یا به سیبری تبعیدشان می‌کنند یا از سیرک می‌اندازنشان بیرون. من خواهان سوسیالیسم با چهره‌ای انسانی هستم که همه شکست‌ها را انبار کرده است اما از نشان‌دادنِ تنها پله‌ای که بالا رفتن از آن ارزش دارد، باز نایستاده.

۱۱ شهریور ۱۴۰۲

صاعقه


مارک لو بوت، در زخمی به پای ادیپ می‌نویسد:
به قول شارل مالامود، شاعران زبان سانسکریت، می‌پندارند که عشق و حافظه به هم مربوطند: دوست می‌داریم چون به یاد می‌آوریم، به یاد می‌آوریم چون دوست داشته‌ایم. یک ریشه سانسکریت دو واژه عشق و حافظه را می‌زایاند. من تحقیق کردم، یک ریشه یونانی واژه حافظه را می‌زایاند و از آن دودمان، واژگانی که عشق را می‌نامند. عشق کار اندیشه است. گیورگیو آگابن، چیزی شبیه این از تفکر تروبادور ( خنیاگران) می‌گوید: عشق، تصویر بانو، به صورت شعر است. واژگان عشق را در اندیشه ثبت می‌کنند. عشق کتابت شعر است به معشوق. عشق کار زبان است یا اثر آن. برکت زبان است. هر عشقی خویش را در زبان عرضه می‌کند. آنکه زبان را دوست دارد از او عشق‌اش را می‌ستاند. وعشقی نیست بی‌قید و گریز مگر عشق زبان. عشق ِ هر چه و هر که، بعدها می‌رسد، بعد از «این»، جرقه می‌زند، از خشونتی انبار شده و به خود بازگشته. صاعقه استعاره درستی‌ست بر گرفته از تندر.
ترجمه از نیشابور و به روایت مولوی نمی‌جستی‌اش اگر نیافته بودی‌اش. 

۱۰ شهریور ۱۴۰۲

خداحافظ گاری کوپر


  بدون تسلیم شدن در برابر بدبینی بی‌جا، می‌بایست حداقل تصدیق کرد که تمدن، تلاش آدمی‌ست تا واقعیت را مهار و تسلطش را اعمال کند. به هیچ عنوان، بدون سرکوب و منع، نمی‌توان فرد را متمدن کرد و بگذارید که بگویم: تنها چیزی که برایم اهمیت دارد، تمدن نیست، خوشبختی‌ست. هر کس که با نسل جوان بیست ساله امروز در تماس است، نمی‌تواند به این نتیجه نرسد که سهمی عظیم از زیبایی زندگی دیگر میسرشان نیست و با افسون‌زدایی از احساس، رمانتیسم، کذب، وطن‌پرستی، قلب، اسطوره، مادر، پدر، عشق، انسانیت، خدا، پاکی و تقریبا هر نوع ارزش حاکم، تنها اشتیاقی که برایشان مانده، نیرواناست، یعنی خودکشی ترسوها.


مسلما غیرممکن است که آنها را از آن ملامت کرد. این ناکجاآباد معنوی تأثیر قرن‌ها باورهای خودکامه است. دشوار است که در تنها یک مقاله تمام نفرت، کینه و درماندگیم را وقتی چند تن از این جوانان بیست‌و چند ساله، کاملا گیج‌ و وامانده و سرگشته با زبان گنگ فرویدی به دیدنم می‌آیند، با واژه‌نامه سیصد واژه‌ای و  یک هجایی، بیان کنم.

بمب هیدروژن و تبعیض نژادی، تنها زمین سفتی‌ست هنوز زیر پایشان، به این معنی که فقط مخالفت با این مهابت نوعی عینیت و انسجام به ایشان می‌دهد. به آنها خیلی دلبسته‌ام تا آنجا که کتابی نوشته‌ام- خداحافظ گاری کوپر- از شهسوار سردر گمی در خلائی مطلق. لنی، گم‌گشته پیست اسکی کتاب من، که به خوبی می‌شناسم، نمونه‌ای از افسون‌زدایی، کشتار جمعی روانشناسانه، ایدئولوژیک و اخلاقی‌ست.
هشیاری کامل، مرگ است و خودتخریبی.
خوشبختی، به طور وسیعی، از نادانستن ساده‌دلانه ساخته شده. و واقع‌گرایی و عقل‌گرایی کامل، مثلا با مقام توهمی که وان گوگ یا هر نقاش و شاعر و نویسنده بزرگی برای به انجام رساندن شاهکارش با آن دست‌و پنجه نرم کرده، جور در نمی‌آید. انطباق با واقعیت هیچ جایی برای خلق هنری باقی نمی‌گذارد و ضرورتش را از میان بر‌می‌دارد.

از مقاله رومن گاری به نام افسون کشتار جمعی اخلاق
ترجمه نیشابور

۷ مرداد ۱۴۰۲

اداره پست مرکزی شهری در شمال ایران


 هفته پیش به اداره مرکزی پست شهری در شمال ایران مراجعه کردم تا برای دومین بار بسته‌ای برای سین بفرستم. بار اول بسته‌ای پنج‌کیلویی خوراکی‌های نازنین ساخت ایران بود و بار دوم لباس‌های نازنینی ساخت ایران. بار اول بسته‌ای پنج کیلویی بود و بار دوم بسته‌ای اندکی بیشتر از یک کیلو.
قیمت بسته‌کوچک‌تر معادل قیمت بسته بزرگ‌تر شد.
- خانم بسته اولی قبل از عید و قیمت قبلی بود.
در ایران همه قیمت‌ها قیمت قبلی می‌‌شوند. قیمت بعدی هم قیمت قبلی می‌شود. بعد هم قبل می‌شود.
در ایران عرصه عمومی قبلی‌ست. فرسوده. اداره مرکزی پست شهری در شمال ایران کهنه و کثیف است. اثاثش، میز و صندلی و پله و دیوار همه. اداره مخابرات هم همین است.
کارمندان اداره پست مرکزی اما مهربانند. خیلی کار می‌کنند و عصبانی نمی‌شوند. به هجوم ارباب رجوع پاسخ می‌دهند. صبورند. اینها هم قبلی هستند. در برابر یا کنار عرصه خصوصی قبلی هستند. متعلق و مربوط به گذشته هستند. قدیمی می‌شوند.
در ایران زمان خیلی زود می‌گذرد. دیروز در واقع ماه گذشته و ماه گذشته سال گذشته است. شتاب و پرش و جهش است. عرصه خصوصی از روی عرصه عمومی می‌پرد. عمارت‌های شبه پاریسی و کپی‌کالیفورنیایی از عمارت اداره مخابرات و پست عبور می‌کند. کذشته پاک می‌شود. حافظه خاموش می‌گردد.

۲۱ تیر ۱۴۰۲

کوندرا و داستایوفسکی


از کتاب برادرم ابله
نوشته میشل دل کاستیو
که نویسنده خطاب به فئودور داستایوفسکی نگاشته است
ترجمه نیشابور

این واکنشی را که تو موجب می شوی، کوندرا، در تصویری فراموش نشدنی تراکم بخشیده است. می نویسد، در تو ، از آن تانکیست‌های- سوار بر تانک، روسی که در پراگ، با ریختن اشک‌های دلسوزی به روی شورش‌گران آتش می‌گشودند، متنفر است.
قاطع و خشن، تصویربه هدف می‌زند. اینگونه است که تو خود را می‌نمایانی، فدور، و ستایش‌کنان تو آن چنان که منم، باید اذعان کند که به این فرومایگی رضایت می‌دهد.
کوندرا به نژاد رمان‌نویسان معتبر تعلق دارد، ممکن نیست این شوخی را که علم زیبایی را تعریف و خلاصه میکند، دور بیاندازیم. می‌ماند که بکوشیم تا بفهمیم این چک چه می خواهد بگوید، نه به عنوان نماینده این اروپای میانه که در آن، به درستی، بوته فرهنگ قاره‌مان را می‌بیند. بلکه، به سادگی، تحت عنوان کُننده‌ی رمان، چرا که چنین است که خویش را فروتنانه توصیف می‌کند.
متعجبم که با وجود توافق با ملاحضات کوندرا بر سر هنر رمان، آنجا که به تو مربوط می شود به نتایجی عکس می‌رسم.

«رمانی که بخشی ناشناخته از هستی را کشف نکند، غیر اخلاقی‌ست. شناخت تنها اخلاق رمان است.»
با وجود چنین برداشت قوی از هنر رمان، چگونه است که مؤلف ما تو را به تاریکی برون می‌راند؟ تصویری که کوندرا از آن برای تقبیح تو استفاده می‌کند (از اینجا لبخندت را چاکر و غره می ‌بینم)، این تصویر از آن توست. بخشی از این قاره آدمی‌ست که تو کشف کردی، استخراج کردی، شرح دادی. برای بیان تحقیرش، مرد چک به زبان تو متوسل می‌شود. آن تانک‌سوار جوان روس را که با فشار برماشه، های های می‌گرید، تویی که افشا کرده‌ای. کوندرا حق دارد بر این تأکید کند، سهم تو در تحول کیفی رمان و نه کمی آن، دقیقا بر این نکته مبتنی‌ست: شرح این بیماری آدمی که سوقش می‌دهد به کشتن آنچه دوست دارد، خبانت به آنچه باور دارد، به انتخاب ویرانه و زوال تا آزادگیِ حقیقتا جنون‌آمیز را ثابت کند.


کوندرا در تو احساساتی، رقت انگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ و شعر را.
نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی، در آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیبایی‌شناختی را آلوده می‌کند، همان گونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک می‌گرداند. همه چیز بدانگونه پیش می‌رود که پنداری، خلاص از کمونیسم، اثر زخم باقی می‌ماند. هنگامی که این جراحت، رقابت تاریخی‌ای چند صد ساله را بیدار می‌کند، نفرت به اخلاق‌گرایی روی می‌کند.
وانگهی، فدور، این تعصب، اول از همه در کتاب‌های تو یافت می‌شود، آکنده از غریبه‌ستیزی تکان‌دهنده. اگر این تعفن ناسیونالیسم وپان اسلاویسم رارد می‌کنم که اثر تو را بدبو می کند، چرا به اخلاق‌گرایی کوندرا سر تعظیم فرود آورم؟


تو فدور، همه آنچه کوندرا نمی تواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خود انکار می‌کنی می‌رماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو از آن لذت می‌بری، رجعت می‌دهد. تو را به آن استعداد مذهبی  تحمل‌ناپذیر رها می‌کند که تحت عنوان آشتی عالم‌گیر، از قربانی می‌خواهد در آغوش جلادش بگرید.

۱۶ تیر ۱۴۰۲

صلیب‌وار

 
اینجا، اینجا یاد گرفته‌ام دست‌هایم را صلیب‌وار می‌گشایم،  و به دور آدم‌ها حلقه می‌کنم. اینجا آدم‌های زیادی هستند، برای شما شاید نه چندان، برای من که از آنجا، ازبرهوت آدم‌ها می‌آیم زیاد است. زیادند. 

۲۹ خرداد ۱۴۰۲

گوژپشت داروخانه

 
گریه کردم. دیروز مردی وارد داروخانه شد. هیبت حیوان داشت.  نگاه نکردم. با اینکه به عمارت‌ها نگاه می‌کنم. جایش اینجا نبود. مثل گوژپشت نتردام. ما به زشتی‌ها نگاه می‌کنیم. در برابرشان حتی می‌ایستیم. به آدم‌ها اما نگاه نمی‌کنیم. به من نگاه کرد و گفت: آدم نیستم؟ گفتم: چرا هستی. گفت: پس گرسنه‌ام. اگر آدم بودن او را پذیرفته‌ام گرسنگی‌اش را هم باید بپذیرم. پول می‌خواست ندادم. ندادنم از ندادن نبود. از این بود که نمی‌دانستم چه کنم. چیستان بود. هیئت و هیبتش. بودنش در این جهان.  و من نادان چیستی او. او از منٍ آدم که او آدمیتش را پذیرفته بود، پذیرفته بود آیا، قبل یا بعداز ملاقات‌مان؟- فرونشاندن گرسنگی‌اش را می‌خواست.  او انسان ساده‌ای بود گرسنه. چه چیزی از گرسنگی ساده‌تر؟ من گرسنه نبودم. ساده هم نبودم. اگر ساده بودم به اندازه گرسنگی او، دست در جیب کرده و پولی می‌دادمش. خواست او اصالت داشت. گرسنگی اصالت دارد. 
نه گرسنگی‌اش، عجز او از گرسنگی‌اش مرا ازپا درآورد. دارم گریه می‌کنم. 

در مقابل عمارت‌ها می‌ایستم، که آدم‌ها ساخته‌اند. هیولایی. یکی‌شان مرا به یاد لودویک می‌اندازد. لودویک ویسکونتی. شاه باویر. با رؤیاهایش. هم‌اوقات واگنر. رؤیاهایش او را به ساختن عمارت‌هایی افسانه‌ای می‌کشاند و به جنون.  
رؤیاهای لودویک شاه را کنار گرسنگی گوزپشت داروخانه می‌گذارم. هردو گرسنه‌اند. رو به جنون.
بر روی دیوار کلیسایی درمحله سن ژرمن پاریس نوشته بود:‌ ما تنها به نان گرسنه نیستیم. 

۲ اردیبهشت ۱۴۰۲

اقتصاد واقعا موجود به زبان ساده

 
در دوران مدرن  مکتبی غیر از سرمایه‌داری نداریم. 
 ۱- سرمایه‌داری متمرکز و نامتمرکز یا تمرکزگریز داریم. 
۲- لیبرالیسم دکترینی‌ست که بیشترین حق انتخاب را برای افراد قائل است. فردگرایی یعنی علیه سلسله‌مراتب بودن.
۳- لیبرالیسم اخیر آزادی فردی را محدود کرده است. 
۴- قدرت اقتصادی به صورتی بی‌سابقه متمرکز شده است. یعنی به نظامی به‌شدت سلسله‌مراتبی تبدیل گشته.  یعنی ضد لیبرال. 

در زمان جنگ سرد دو نظام‌ از هم تشخیص داده می‌شد. متمرکز و تمرکز‌گریز. 
کسی نظام‌های اقتصادی را انتخاب نمی‌کند. مناسبات احتماعی به آن امکان می‌دهد. 
جامعه چیست؟ اجتماع افراد. هدف جامعه چیست؟ تولید. 
چرا افراد زندگی در جامعه را ترجیح می‌دهند؟ چون جامعه رفاه بیشتری عرضه می‌کند. بنابرین نظام سازماندهی جامعه همان سازماندهی تولید است. 
تولید چیست؟ تبدیل منابع مفید به منابعی مفیدتر. 
در این نقطه عزیمت می‌توان نظام‌ها را از هم تشخیص داد. تحلیل اقتصادی تولید انواع جوامع را بررسی می‌کند. آن‌وقت متوجه‌ خواهیم شد که این مناسبات اجتماعی هستند که به یکی از انواع نظام‌ها امکان می‌دهند. 

اقتصاددان‌ها سرمایه را از کار تشخیص می‌دهند.
چگونه تولید را افزایش دهیم؟ با تخصصی کردن. آدام اسمیت با شرح تولید سنجاق ۱۸ عملیات را می‌شمارد. در ساخت و تولید سنجاق ۱۸ عملیات شرکت دارد. اگر تنها یک نفر بخواهد ازاول تا هجده عمل را انجام دهد در طول روز تنها یک یا دو سنجاق می‌سازد. اما اگر این ۱۸ عمل هرکدام به عهده یک نفر متخصص گذاشته شود تا ۲۴۰ سنجاق در روز می‌توان ساخت. در سال‌های ۳۰ هنوز اتومبیل‌های لوکس ساخته می‌شوند که از کارخانه بیرون نیامده‌اند. یا هنور در میانه قرن نوزدهم در برمینگام تنها یک کارگر یک سلاح می‌سازد.  
بعدها هرکارگر متخصص یک عمل می‌شود و  یک قطعه می سازد.  و در نهایت قطعه‌ها مونتاز می‌گردد. تخصص‌سازی یا تخصص‌گرایی تولید را افزایش می‌دهد. اما باعث مشکلی می‌شود: متخصص‌ها باید با هم هماهنگ باشند. تا مونتاژگری دقیق از آب درآید.
این هماهنگی چگونه حاصل می‌شود؟ یکی اینکه می‌توان به بازار رجوع کرد. جنرال موتورز که موتور اتومبیل می‌سازد به بدنه نیاز دارد. فیشر بادی بدنه اتومبیل می‌سازد. باید از بازار با خبر باشیم. این خبرگیری از بازار زمان و نیرو خرج می‌کند. باید بر سر قیمت و تاریخ به توافق رسید. وقت ارزش طلا را دارد. برای تولید خوب نیست. جنرال موتورز فیشر بادی را می‌خرد.  و نیاز خود را به او تحمیل می‌کند. دیگر تنها یک تصمیم‌گیرنده موجود است. یعنی سلسله مراتب تشکیل می‌شود.  و این قرارداد کار است. یک تصمیم‌گیرنده و یک کارمند تابع تصمیم‌گیرنده. قراردادی که در آن تصمیم‌گیرنده کمتر است یا یکی‌ست خرج کمتری دارد. 

پس دو نظام تمرکزگرای سلسله‌مراتبی داریم و یک نظام تمرکزگریز بازار. یک شرکت هم همین است: مرکز و کارمندان. بنابرین اقتصاد بازار اقتصاد بنگاهی نیست. یکی علیه دیگری‌ست. آنچه یکی از این دو را انتخاب می‌کند بهای اطلاعات است. در نظام نامتمرکز باید در تمام دنیا بگردیم تا تولیدکننده متخصص بیابیم که بخواهد و بتواند با ما کارکند. درنظام سالسله‌مراتبی یک بار به دنبال اطلاعات می‌روید. پس اقتصاد شرکت‌های بزرگ یا نظامی با شرکت‌های بزرگ اقتصاد بازار نیست. بلکه نظامی است بیشتر شبیه به نظام شوروی. وقتی بهای اطلاعات بالاست جامعه به سلسله مراتب روی می‌آورد.  و برعکس. 

انقلاب اطلاعات. سال‌های ۱۹۷۰-۸۰ سال‌های انقلاب اطلاعات به کمک ابزارهای اطلاعاتی مانند کامپیوتر است. این انقلاب به نفع بازار و به زیان سلسله‌مراتب است. یعنی آنچه در ایالات متحده امریکا Downsizing دیدیم. یعنی شرکت‌های بزرگ به شرکت‌های کوچک تحلیل رفتند. انقلاب اطلاعات جنبش لیبرالی را همراهی می‌کند. 

اما نظام‌های سیاسی: نظام سیاسی یعنی فعالیت و عملیات یک حکومت. همه جوامع مدرن یک حکومت دارند. حکومت هم تولیدکننده است. یک شرکت تولیدی‌ست. حکومت چه تولید می‌کند؟ شکارچی. چگونه می‌توان به منابع دست یافت؟ یا باید کار کرد یا حاصل کار دیگری را شکار کرد. حکومت تولیدکننده شکارچی‌ست. اما با این کار امنیت هم تولید می‌کند. چرا که انحصار شکار را به دست دارد. وقتی تولید ثروت می‌کنیم میل به شکارش را هم تولید کرده‌ایم. حکومت -شکارچی‌ای  که انحصار شکار را به دست دارد تولید  تعادل می‌کند. اگر شکارچی فراوان باشد و رقابت میان شکارچیان، تولید کاهش می‌یابد. انحصار شکار باعث افزایش امنیت می‌گردد. تولیدکننده خرده ترجیح می‌دهد سروکارش با حکومت باشد تا با رقبای شکارچی خصوصی. 

پس حکومت‌ها مانند شرکت‌ها می‌توانند تمرکزگرا یا برعکس باشند. در یک حکومت یک رئیس هست و مردم.
۱- شوروی حکومتی وسیع با جمعیتی بزرگ، متمرکز و مسلط بر امور زندگی افراد. نظامی توتالیتر. 
۲- شرکت‌های کوچک با حکومتی سبک. دمکراسی لیبرال.
۳- اقتصاد تمرکزگریز و حکومتی متمرکز. نظام‌های دیکتاتوری کلاسیک. اقتصاد بازار. هرچقدر شرکت‌ها کوچک باشند بازار یزرگ ومهم است. 
۴- حکومتی غیرمتمرکز و شرکت‌هایی متمرکز و عظیم.  شرکت‌هایی با منابع فراوان و حکومت‌هایی با منابعی خیلی کوچک. شرکت‌های بزرگ کوچک‌ها را می‌بلعند. موندیالیسم. 

سه تاریخ: ۱۴۹۲. ۱۹۷۴ و ۱۹۹۱-۹۲
اولی کریستف کلمب. کشف امریکا. 
دومی سال‌های طلایی  اروپا. زمانی که سطح زندگی اروپاییان  به سطح  رفاه امریکایی‌ها رسید. یعنی تمرکزگریزی و لیبرالیسم و انقلاب اطلاعات و گسترش بازار.  و گرایش به فردگرایی. 
سومی فروپاشی شوروی. با فروپاشی شوروی، لیبرالیسم به غرب محدود نماند و به جهان راه یافت. درها به روی تجارت جهانی باز شد. این گشایش برای شرکت‌های غربی بخصوص امریکایی فوق‌العاده بود. شرکت‌های امریکایی جهانی شدند: گافام. قبلا تجارت تقریبا تنها با اروپا بود. 
اما برای حکومت‌ها چنین نبود. گشایش درهای دادو ستد همراه با افزایش مالیات نبود. منابع حکومت نیاز به منابع ثابت و نامتحرک دارد. منابع از زندان آزاد شده بودند. وقتی سرمایه و کار آزادانه حرکت کند و جابه‌جا شود درآمدزایی مالیاتی کاهش می‌یابد و حکومت‌ها مقروض می‌شوند. خرج بیشتر از دخل می‌‌گردد.  بحران‌های اجتماعی بروز می‌کند چرا که سرویس‌های خدماتی دولتی و عمومی از بین می‌روند. 

امروز اقتصاد سلسله‌مراتبی شده و متمرکز و حکومت‌ها نامتمرکز. این نوع نظام به فسادی عمومی‌شده راه می‌برد. شرکت‌های عظیم ترجیح می‌دهند به‌جای حکومت‌های کوچک با یک حکومت متمرکز سروکار داشته باشند تا مهارپذیرباشد. یک کمپانی دارویی خوش ندارد که با چندین حکومت که هر کدام قوانین خودش را دارد سروکار داشته باشد. کارش مشکل می‌شود و تولیدش کاهش می‌یابد. مطلوبش تنها یک حکومت است و مهار آن. مکتب موندیالیسم. 

۱۰ دی ۱۴۰۱

رنه ژیرار از پاپ بونوآ شانزده می‌گوید


رنه ژیرار می‌گوید

کاتولیک بودن، هم‌مانندی با این چهره وحدت است. با این عامیت خاص که پاپ می‌نامند.
اندیشه اروپا به واتیکان پناه برده است. بیش‌از اینکه به پاریس و برلن و وین و مسکو پناه ببرد. میان پاپ‌نشینی و امپراطوری، این پاپ‌نشینی است که پیروز شده.  و از  زمان ژان- پل دوم به پدیده‌ای جهان‌گیر تبدیل گشته.  چرا که  او همان‌وقت که حقوق بشر را تبرگ می‌گفت  در ید و شم حلالی می‌خواست. اندیشه اروپایی که پاپ‌ها امروز از آن با سماجت دفاع می‌کنند، هویت همه انسان‌هاست. اما هویتی در تصرف  عقلی که قادر به گنجاندن و پذیرفتن الهی است  که این هویت می‌پندارد.

از وقتی که ناپلئون پاپ هفتم را به گروگان گرفت کاتولیک‌ها او را دجال خواندند. رنه ژیرار می‌گوید که گرفتن قدرت این‌جهانی بهترین  برای کلیسا بود.

فروپاشی اندیشه اروپایی، آسیب‌دیده از قرن‌ها رقابت میان گرایش‌های مختلف پاپانه و گرایش‌های مختلف امپراطوری  و رقابت میان گرایش‌های مختلف پاپ‌نشینی و رقابت میان مدعیان امپراطوری و بعد میان آلمان و فرانسه، رقابتی که  به افراط کشیده می‌شود، پاپ‌نشینی را آزاد کرد.
پاپ ژان پل دوم در سفر فرانسه‌اش همان مکانی  را برگزید که دوگل و آدناور آشتی کرده بودند. بر ویرانه‌های جنگ.

رنه ژیرار می‌گوید
مردم  در سخنان اولین پاپ آلمانی بونوآ(بندیکت) شانزدهم در  راتیسبون در سپتامبر ۲۰۰۶، اعلام جنگی علیه اسلام و پروتستان‌ها دیدند. اما آن دفاعیه‌ای برای خرد بود. همان لوگوس یونانی. همه بر او تاختند و هر کس به دلیلی،  پاپی را عقب‌گرا خواندند که مدافع عقل از آب در آمد.  پاپ نقشی نمادین در اروپا و جهان بازی کرده است. می‌گویند که این پاپ آخرین پاپ اروپایی‌ست. من ملاحظه می‌کنم که وقتی برگزیده شد که موتور اقتصادی آلمان و فرانسه خوب کار نمی‌کرد. بعد از انتخاب اولین نام کوچک «بونوآ (بندیکت)»،  برای آشتی به آشوویتس می‌رود، این‌ها نشانه و علامت است که باید بر آن‌ها تآمل کرد. به بونوآ(بندیکت) پانزدهم اندیشه کنید که از فراموشی بیرون‌اش می‌کشد: پاپی که در سال ۱۹۱۴ برگزیده شد، که با تمام وجود علیه جنگی که بی‌هوده‌اش می پنداشت برخاست اما پیام صلح‌اش شکست خورد. در ماه اوت ۱۹۱۷ آلمان‌ها و فرانسوی‌ها از او متنفر می‌شوند و اولی‌ها او را ضد آلمان و دومی‌ها ضد فرانسه می‌خوانند. کلمانسو او را بوش می‌نامد.  و ایتالیایی‌ها او را به کنفرانس صلح راه نمی‌دهند. پاپی که پشت جنگی وحشت‌ناک پنهان‌کردند. جنگی میان دو بت‌پرستی ملی‌گرا.

از او که دورتر برویم به پاپ بونوآ(بندیکت) چهاردهم می‌رسیم از ۱۷۴۰ تا ۱۷۵۸ ، که پاپ آشتی میان اسپانیا و سیسیل و پرتغال بود. که پروس را به رسمیت شناخت که پیش‌رفت و علم را ارج نهاد و با بزرگ‌ترین دانش‌مندان به مکاتبه پرداخت  و احترام پروتستان‌ها را جلب کرد. حال بهتر می‌توان انتخاب نام کوچک را توسط بونوآ شانزدهم دریافت.
باید به این دوقرنی که پشت سر گذاشتیم اندیشید. به رابطه فرانسه و آلمان که میان جنگ و صلح، نظم و بی‌نظمی را دامن زدند.

رنه ژیرار می‌گوید
تا چندی قبل هنوز در اسطوره فرانسه بزرگ بودیم. با لویی چهارده و ناپلئون. دوگل این اسطوره را از آن خود کرد. ما در دوران دیگری هستیم. یعنی خروج از مذهب ملی‌گرایی. ادامه راه دوگل، چیز خوبی‌ست که دوگل بود. رد کردن اسطوره دوگل.
قبر ناپلئون مثل قبر ژول‌ سزار است، خداگونه. اما مرگش چیزی بنیاد‌ نگذاشته. امپراطوری فرانسه با او مرده. برادرزاده‌اش نام نبردها و ژنرال‌ها را به کوچه‌ها و خیابان‌ها و ایستگاه‌های مترو  پاریس داده. اما نام‌ها تنها کوچه‌ها و خیابان‌ها و مترو را یادآوری می‌کند تا نبردها و ژنرال‌ها را.

پاپی آلمانی و اروپایی که از خرد دفاع می‌کند و می‌خواهد به آنکارا برود. پاپ نمی‌تواند بگوید که جهان رو به افراط می‌رود. او بر گفت‌گو انگشت می‌گذارد. آن‌جا را نشان می‌دهد که گفت‌گو قطع و پاره شده است. او از یک آشتی فوری و ضروری می‌گوید.

رنه ژیرار می‌گوید
دین مسیحی عنصر مرکزی مذهبی را در پیدایش فرهنگ نشان می‌دهد. دین مسیحیت راستین‌ترین  افسون‌زدای مذهبی‌ست. چرا که خطایی را که مذاهب کهن بر آن بنیان شده‌اند: لزوم به قربانی کردن، خشونت، قربانی کردن بلاگردان، بر ملا می‌کند. مسیح مردمان را از قربانی محروم کرده است. قربانی دیگر نظمی برپا نمی‌کند، خشونت، خشونت را متوقف نمی‌کند.
آن‌ها که فکر می‌کردند که آن مذاهب شکست خوردند، می‌بینند که همچون محصول افسون‌زدایی، دوباره پیدایش شده است. محصولی اما آلوده، بی‌اعتبار شده. از دست دادن قربانی، تنها مکانیسمی که خشونت را مهار می‌کرد.

رنه ژیرار می‌گوید که مسیح جنگ می‌آورد چون حقیقت را به انسان‌ها می‌گوید. حقیقت خشونت بار انسان را. اینکه نظم‌شان نتیجه خشونت است. نتیجه قربانی کردن. تقدس نشانه ریختن خون است. با این معرفتی که مسیح با خود می‌آورد،خشونت را باطل می‌کند. مردم را از مکانیسم قربانی کردن محروم می‌کند.
دیگر نمی‌توان قربانی کرد و نظم را برقرار. فایده‌ای ندارد. اما رقابت مانده است و به افراط کشیدن و کشیده شدن.

رنه ژیرار می‌گوید که «مصیبت»ِِ مسیح ما را به بمب هسته‌ای می‌کشاند. مکاشفه یعنی حجاب دریدن. یعنی حلول مسیحیت در تاریخ که «مادران را از فرزندان جدا می‌کند». حتی معجزه‌ها در انجیل‌ها دعوا برپا می‌کند. آدمی با دروغ نمی‌تواند با حقیقت روبه رو شود این است حقیقت بی‌بازگشت مسیحیت.
از میان رفتن قربانی کردن، به انفجار می‌انجامد. چرا که نظم سیاسی و مذهبی‌ست که ما را مهار می‌کند.

بونوآ (بندیکت) شانزدهم همان را در سخنان راتیسبون در سپتامبر ۲۰۰۶ گفت که باید بگوید و آن را با شجاعت گفت. گفت که جای جنگ عقل علیه مذهب را جنگ مذهب علیه عقل می‌گیرد. باید با گوش‌هایی دیگر این سخنان را شنید. سخنان پاپ آلمانی که ارزش‌های غیر قابل نقض اروپا را قبل از رفتن به آنکارا بازتعریف می‌کند. چه چیز بنیادینی به ما می‌گوید؟ که جدایی میان ایمان و عقلِ نشان شده، دارد ما را ترک می‌کند. که عقل چنین کوچک شده که مسئله اخلاق و مذهب دیگر به او مربوط نیست. پس حقیقت مسیحی این‌جا در برابر دو مذهب قرار می‌گیرد:  و مهیب‌تر، چرا که یکی در مقابل دیگری قرار گرفته است: عقل‌گرایی و ایمان‌گرایی.
این ضعیف شدن عقلانیت به اعتقاد بونوآ شانزدهم  خلاصه شدن عقل است در تنها دامنه کاملا خالصِ پراتیک، به « دریافت تجربی- ریاضی از علم» و در نهایت نادیده‌گرفتن هر آن‌چه یونانی‌ست. پاپ بونوآ شانزدهم پاپ کاتولیک آلمان، اروپا را متوجه خطر نادیده‌گرفتن یونان می‌کند. تنها یک فقه عقلایی «منطقی، عاقلانه»، قادر به جای‌دادن الهی،  گفت‌گوی راستین فرهنگ و ادیان که نیازش ضروری‌ست را، ممکن می‌گرداند.

رنه ژیرار می‌گوید
پاپ می‌خواهد که گفت‌گوی عقل و ایمان گفت‌گویی عقلایی باشد. آن عقل فقهی‌ای را با تمام وجود می‌خواهد که می‌بایست از  عقل‌گرایی و ایمان‌گرایی  افسون‌زدایی کند. عجیب است که کسی این شکست عقل را نمی‌بیند. پاپ به ما هشدار می‌دهد که عقل یونانی در حال از بین رفتن است و از بین رفتن عقل جا را برای عقل‌گرایی زنجیر پاره کرده باز می‌کند. تحقیر مذاهب به وسیله عقل‌گرایی بستری فراهم می‌کند برای مذاهب منحرف. پاپ می‌گوید ما جنگ عقل علیه ایمان را می‌شناسیم و دیدیم که پیروز نشد که ایمان مقاومت می‌ورزد. ما شمشیرش را دیده‌ایم. بحث با اسلام تنها می‌تواند بر زمینه‌ای فقهی و مردم‌شناسانه صورت بگیرد. تنها شیوه‌ای که به جنگ‌های صلیبی منجر نشود. تنها راه خروج از رقابت‌های میان دو عالمی که همه چیز نزدیک‌شان می‌کند و در عین حال در برابر هم قرارشان می‌دهد.

     « خدا از خون لذت نمی‌برد و بنا بر عقل عمل نکردن خلاف ذات خداست. ایمان میوه جان است و نه جسم. آن‌که می‌خواهد کسی را به ایمان بخواند باید قادر به کلام و اندیشه باشد، به شیوه‌ای درست و نباید به دنبال خشونت و تهدید برود......... برای متقاعد کردن جانی مستعد عقل، به زور بازو نیازی نیست و نه به چیزی برای زدن،  و نه هیچ وسیله‌دیگری که کسی را به مرگ تهدید کند.»

بونوآ (بندیکت) شانزدهم از دانشمند اهل اسکندریه -قرن دوم و سوم قبل از میلاد، تشکر می‌کند که کتاب مقدس را به یونانی ترجمه کرد و به این دیدار ایمان و عقل، میان فلسفه راستین روشنایی و دین امکان داد.  و به این مشابهتی که میان عقل انسانی و عقل الهی هست تاکید می‌کند.
قبل از رفتن به آنکارا می‌خواهد به ترکیه از اروپا، از ارزش‌های اروپا بگوید، از این دیدار ایمان و عقل که به آن ارثیه حقوقی روم هم اضافه شد.