۲۵ مرداد ۱۴۰۱

جنگ ناخالص


پل ویریلیو

ترجمه نیشابور

با سقوط اتحادجماهیرشوروی و پایان توازن قوا، مفهوم کلاسیک جنگ هم از بین رفت و جایش را به درگیری‌های دائم محلی داد که هدفشان ایجاد رعب‌‌ و وحشت در شهرهاست. دقیقاً بیست و پنج سال پیش وقتی داشتم کتاب جنگ خالص را می‌نوشتم، انصراف هسته‌ای هنوز در سطحی اکیداً نظامی رعایت می‌شد و حکومت‌ها انصراف متقابل را با توازن بخشیدن به رعب و وحشت احترام می‌گذاشتند.

بیست و پنج سال بعد، مجبور شده‌‌اند اعتراف کنند که مسابقه تسلیحاتی در «جنگ خالص» نه تنها باعث تحلیل اتحادجماهیرشوروی و فروپاشی‌اش شد بلکه اندیشه «جنگ‌های بزرگ کلاسیک»، جنگ‌های کلوزویتسی۱، یعنی ادامه سیاست به‌وسیله‌ای دیگر را هم فروپاشید.

آن انحلال، دنیای ما را مستقیماً به آغوش رعب و وحشت و عدم‌تعادل تروریستی و گسترش سلاح‌های هسته‌ای انداخت که افسوس، ما هر روز بیش‌تر از آن مطلع می‌شویم.
دفاع جهانی ضدموشکی امریکایی‌ها، نوعی چتر و برق‌گیری۲ که بوش به همه عالم پیشنهاد داد، از دید من درجه عدم‌تعادل و هذیان ژئوپولیتیکی  را نشان می‌دهد که ما قربانی‌اش هستیم.
پاسخ ولادیمیر پوتین به پیشنهاد امریکا فوق‌العاده و شگفت‌انگیز بود، پاسخی که به اندازه کافی به آن نپرداختیم. جوهر حرف پوتین چه بود؟ پیشنهاد کرد که رادارهای  سپرضدموشکی۳ را در روسیه و آذربایجان نصب کنند. بدین صورت بعد از «جنگ‌های بزرگ کلاسیک» ما خود را گرفتار جنگ‌های نامتقارن و ترانس‌پولیتیک کردیم.

عدم‌ تقارن سیاسی
عبارت «جنگ‌های‌ نامتقارن» را من بیست و پنج سال، شاید سی سال پیش به کار بردم؛ با ژان بودریارد در برلن بودیم؛ و هم‌زمان فرضیه رفتن به سوی دوران ترانس‌پولیتیک را طرح کردم. حالا بالاخره به آن رسیده‌ایم.
گفتن اینکه جنگی نامتقارن و همزمان ترانس‌پولیتیک است، یعنی تأیید وجود شرایطی کاملاً  نامتعادل میان ارتش ملی، ارتش بین‌الملی، ارتش جنگ جهانی و انواع گروه‌های کوچک از باندهای کوچه و محله تا شبه‌نظامیان که به جنگ‌های نامتقارن دست می‌زنند.
میان اضمحلال حکومت‌ها در افریقا و اضمحلال در حال وقوع در امریکای جنوبی؛ کلمبیا برای مثال؛ که هیچ ارتش ملی نمی‌تواند کاری علیه باندها، مافیای محلی، شبه‌نظامیان و چریک‌های حزب راه روشن پیش ببرد، گرایش به  موازی‌سازی۴ هست.

  از دید من نکته اینجاست: دیگر نمی‌توانیم از جنگ خالص حرف بزنیم و در باره آن بحث کنیم چرا که جوهر مفهوم جنگ تغییر کرده است. دیگر جنگ خالصی وجود ندارد مگر جنگ‌هایی  و ناخالص که از درخواست‌ و اقتضایی متفاوت و ساختاری متفاوت، ناشی از انصراف نظامی زاده می‌شوند.
پدیده‌هایی  مثل پاترویُت اکت و گوانتانامو که از همین جهش الگوواره در جوهر انصراف ناشی می‌شوند، بیست، بیست و پنج سال پیش غیرقابل تصور بودند.

عدم‌تعادلی را که ظهور تروریسم جدید به ما تحمیل می‌کند نباید دست کم گرفت. در عصر جنگ ناخالص می‌خواهیم با تلاش به بازگرداندن نظام به نقطه توازن، مقاومت کنیم، اما با استمرار گسترش سلاح‌های هسته‌ایِ «دشمن‌نامتقارن» دیگر امکانش را نداریم. ما با تهدید عظیمی روبروییم که بر هر دمکراسی سنگینی می‌کند. نه تنها بر نظام‌های شرق و جنوب و شمال بلکه حتی اروپا و امریکا، کشورهایی که به صورت دمکراتیک حفظ شده‌اند.
 پاترویُت‌ اکت نشانه ملموس‌تری‌ است، نشانه‌های دیگری هم هست. به بعضی قوانین ضدمهاجری فکر کنیم که خطر تصویبش در اروپا ممکن است و  در آن‌ صورت اوضاع را نامطمئن‌تر خواهد کرد.

استراتژی ضدشهری
کارشناسان معتقدند که باید « نظم را دوباره برقرارکرد». اما برقراری نظم در جامعه مثل گشودن پنجره‌ای به روی هرج‌ و مرج، تهدیدی‌ است مطلق. اعلام جنگ است به  دمکراسی.
در این زمینه ملاحظه می‌کنیم که با علامت‌های هذیان واقعی روبروییم. به نظر می‌آید استراتژی نظامی به‌ مرکز شهرها منتقل شده است. می‌توان از ادامه استراتژی ضد‌شهری که در زمان جنگ دوم جهانی با بمب‌باران گارنیکا، اورادور، درسدن، برلن، هیروشیما، ناگاساکی  ابداع شد، سخن گفت.  استراتژی ضد‌شهر ابتکار جنگ دوم بود. جنگی که در عین حال تعادل در رعب و وحشت را با خود به همراه آورد. کلاهک‌های هسته‌ای را به خاطر بیاوریم که در شرق و غرب به سوی شهرها نشانه رفته بود. امروز ما شاهد انتقال این استراتژی هستیم. ما از تعادل و توازن رعب و وحشت به تمرکز هیپرتروریسم رسیده‌ایم.

 داده‌ای قابل توجه است، چرا که هیپرتروریسم تنها یک میدان جنگ دارد که همان شهر است. از خود بپرسیم به چه‌خاطر؟ گمان می‌کنم به‌‌خاطر اینکه دقیقاً در شهرهای مدرن است که بیشترین جمعیت متمرکز است و با کمترین سلاح می‌توان بیشترین فاجعه ممکن، حداکثر نتیجه را گرفت.
با هر سلاحی می‌توان به این نتیجه رسید. نیازی به  پانزر نیست. هیچ نیازی به ناوهواپیمابر، زیردریایی سنگین و غیره نیست.
ما می‌توانیم بپذیریم که جنگ نامتقارن حالا دیگر به‌معنی عدم‌تعادل تروریستی است که  صحنه تآتر عملیات بیرونی را کاملاً به نفع تمرکز متروپولیتن  پاک می‌کند. شهر دقیقاً محل جنگ می‌شود.
ازدیاد جمعیت شهری، جنگ و تروریسم را به تعقیب ردِ ژئواستراتژی قلمرو، مستقیماً به خط جبهه می‌کشاند. اگر تصویری کامل از شکست ارتش کلاسیک بخواهیم، می‌توانیم مورد عراق را به یاد بیاوریم و جنگ لبنان را. شکست ارتش اسراییل در لبنان فوق‌العاده است.  تزاهال از بزرگترین ارتش‌ها است، مجهز، با انگیزه، یکی از ارتش‌هایی که حتی از سوی رسانه‌ها حمایت می‌شود. علی‌رغم این می‌توان گفت که پایش در جنگ نامتقارن علیه حزب‌الله در گل فروماند.

بعضی می‌گویند این جنگ یک «شکست» بود. عبارتی که خود نشانه است. در گذشته جنگ‌ها را یا می‌بردیم و یا می‌باختیم. امروز می‌شنویم که جنگ‌هایی موفق می‌شوند و جنگ‌هایی موفق نمی‌شوند. با این حال من می‌خواهم فرق میان شکست و باخت را بدانم. از نظر من این جنگ ضعف و سستی را آشکار می‌کند که ارتشی عادی با زره‌پوش و مگابمب‌افکن‌ و موشک‌هایش وقتی در مقابل نیرویی دست‌ساز قرار گرفته، از خود نشان می‌دهد.
کاریکاتوری را به یاد می‌آورم در روزنامه‌ای فرانسوی، تانک‌های ارتش اسراییل را تصور کرده بود که در ویرانه‌های شهری در مقابل تابلویی که نقشه شهر را نشان می‌داد و پیکانی که می‌گفت: «شما اینجا ایستاده‌اید»،  متوقف شده  و فرمانده از تانک پایین آمده بود و می‌خواست از روی نقشه بفهمد کجا ایستاده است.

تصویر بهتر از هزار تفسیر شرایط عجیب ارتشی نیرومند را نشان می‌داد، ارتشی که در دورانی دیگر قادر بود فاتح «جنگ شش روزه » باشد. اما جنگ شش روزه، جنگی از نوع کلاسیک بود. در سال ۱۹۶۷ ما هنوز در اوج منطق و محاسبات ژئوپولیتیک بودیم. ژئوپولیتیکی که در میدان نبرد بازی می‌شد، در وردن، به دور استالین‌گراد، در سواحل نورماندی، امروز به میدان‌ شهرها نقل‌مکان کرده و انحطاط ژئوپولیتیک به نفع آنچه که من؛ چون به شهر مربوط است؛ پیشنهاد می‌کنم متروپولیتیک بنامیمش، میدان خالی کرده است.

تهدیدهای ناروشن
بعد از بحران ژئوپولیتیکی و تأیید اجتناب‌ناپذیر متروپولیتیک تروریستی، زمان ژئوپولیتیک هم به سر آمد. پاسخ پوتین به بوش را باید در این پیش زمینه خواند:«‌موشک‌ و رادارهاتان را در خانه من نصب کنید». پاسخی که از سستی رقیب پرده بر می‌دارد. چیزی پشت شوخی نهفته بود، پشت طنزش واقعیتی پنهان شده بود. می‌پرسیم در برابر چه کسی باید از خود دفاع کنیم. نصب موشک در مرزها همانطور که بوش پیشنهاد می‌داد، یعنی تهدید کردن منطقه‌ای، حتی اگر منطقه‌ای دیگر را هدف گرفته‌ایم. حتی اگر مقصود ایران یا کره است. حتی اگر کشوری تهدیدکننده وجود ندارد. باید دریافت که حکومت‌ها دیگر در جنگ نیستند، تهدید واقعی، قلمروزدایی، یا یهتر است بگوییم نامتمرکز شده است.

شکست ارتش اسراییل در برابر حزب‌الله، شکستی که اشتباه فاحش نیروهای نظامی را برملا می‌کند، اشتباه بر سر خصومتِ دشمنی تازه است.
ما شاهد انقلابی بزرگ هستیم که مفهوم جنگ کلاسیک کلوزویتسی را در بر می‌گرفت.  تصوری که  منطقش در «جنگ خالص» بود، جنگی ثابت علیه تهدید آخر زمان و بلای هسته‌ای.
امروز همه اینها پایان یافته و بی‌آنکه متوجه شده باشیم، خود را در دام آنچه فیزیکدان‌ها اصل نامعین می‌نامند می‌یابیم. پاهایمان بر زمینی نااستوار قرار گرفته، لرزان، به‌خاطر جهانی‌سازی اقتصادی و جنگ‌های جهانیِ اگرچه «محلی». این تضاد آشکار از آنجا معین شده است که انبساط میدان و جبهه دیگر در برابر آنی‌بودن تهدید به حساب نمی‌آیند.

جنگ ناخالص
وقتی موفق می‌شویم که ماشین هسته‌ای را مستقیماً در متروپولیتیک نیویورک، پاریس، لندن کار بگذاریم، باید قبول کنیم که ما دیگر در منطق کلی۵ نیستیم و در منطق موضعی۶ قرار گرفته‌ایم. هدف شهر است، شهری هر چقدر بزرگتر، با مصیبتی حداکثر.

جنگ ناخالص از جهانی‌گرایی در معنای تغییر مقیاس ناشی می‌شود. جهانی‌گرایی همه چیز را به کوچک‌ترین مخرج مشترک ممکن تبدیل می‌کند: به این ترتیب است که حتی  یک فرد می‌تواند معادل جنگی تمام باشد؛ وقتی می‌گویم یک فرد می‌تواند دو، سه و ده نفر باشند.

 وقتی به برج‌های دوقلو فکر می‌کنیم، یازده مرد، دوهزاروهشتصد نفر را قربانی کردند، همانقدر که در پرل هاربر. چقدر این رابطه هزینه و بازدهی شگفت‌آور است. یگان‌های بزرگ، ناوهواپیمابر «آیزنهاور» به انتظار باختی می‌مانند که نبرد اردوگاهی علیه اردوگاهی دیگر تعیین نکرده. انحلال همان اردوگاهی تعیین کرده که جنگ «سیاسی» را تغذیه می‌کرد.
چیزی که بر سر آن می‌جنگیدند، قلمرو یا حکومتی نامحدود بود که با دفاع به دور مرزهای خود پاسخ داده می‌شد. اکنون ما در یک آشفتگی بابلی۷ میان جنگ داخلیِ به وحشت‌‌آمیخته؛ که حتی اگر پانتاگون را هدف بگیرد، مردم عادی را می‌کشد و نه چندان نظامیان را؛ و جنگ بین‌‌المللی هستیم. اما هنوز مضمون ناروشن است. آنقدر که وقتی بعد از واقعه یازده‌سپتامبر با بودریارد حرف می‌زدم، می‌گفتم: «بیایید، این هم اولین جنگ داخلی بین‌المملی». تا آن روز، جنگ‌های داخلی ملی بودند، اما این نخستین جنگ داخلی جهانی بود. هنوز امکانش هست که دکمه‌ای را بفشاری و موشک‌ها را پرتاب کنی، کره می‌تواند، ایران، دیگران می‌توانند، اما واقعیت این است که با انتقال استراتژی و ادغام جنگ داخلی هیپرتروریستی و جنگ بین‌المللی دیگر مجال تمیز و تشخیص نمانده است. چیزهایی باقی‌مانده اما قفل چهارچوب در هم شکسته است.

تعادلی دیگر برقرار نیست. تنها هرج‌و‌مرج را تحویل گرفته‌ایم. با بحران ایالت متحده امریکا، زیر سوآل رفتن توسعه اروپا، پیمان تجارت آزاد امریکای شمالی، مولتی‌ناسیونال‌ها، جنگ‌هایی که تنها مرتبط به قلمرو باشد دیگر وجود نخواهد داشت.

ما در برابر سؤالی پر اهمیت و اساسی ایستاده‌ایم، سوآلی سیاسی که در عین حال فراسیاسی‌ است.  درست در زمانی که علامت سوآل سایه‌اش را از روی تاریخ کم می‌کند، هستی ما به آن وابسته است. 

پی‌نوشت‌ها
۱ Carl von Clausewitz
۲ para-tonnerre
۳ bouclier global
۴ parallélisme
۵ total
۶ local
۷ confusion babélienne

مطلب را پل ویریلیو برای تجدیدچاپ کتاب جنگ خالص در ایتالیا نوشته است.

هیچ نظری موجود نیست: