۲۹ مهر ۱۳۹۲

کامپیوترم مرد


دیروز صبح کامپیوترم مرد
اولش خوش‌حال شدم
به خودم گفتم حالا همه‌چیز مثل روز اول می شود
چیزی طول نکشید
دیدم که باید حاضر و غایب کنم
من که دوران سربازی را می‌گذرانم

بعد قفسه آشپزخانه از دیوار جدا شد
به همان‌که گفته بودم کامپیوتر کهنه و قبلی‌ام را بیاورد
از همان خانه‌ای که پشت سر گذاشتم
گفتم که بیاید و مجهز بیاید و قفسه را قبل از این‌که بر سر من فرود آید به دیوار مطمئن کند
یک‌شنبه بود و در خانه همسایه هشتادو چند ساله را زدم و گفتم می‌دانم که حق سروصدا ندارم اما باید دیوار راسوراخ کنم شاید چهار سوراخ شاید هم پنج
همسایه که مثل همیشه بی کفش بود و با جوراب
و شلوارش از زانو پاچه نداشت و آماده بود تا پذیرای آمپول‌های انسولین پرستار باشد
از من پرسید آیا می‌توانم گاهی نامه‌هایش را بالا بیاورم و کمتر گاهی آشغال‌هایش را پایین
فکر کردم قبلا هم فکر کرده بودم- آدم به خیلی چیزها فکر می‌کند مخصوصا اگر جلو چشمش باشند حتی اگر با دیواری از او جدا باشند
مثلا من به مادرم فکر نمی‌کردم مادرم فکر می‌شد در من
مادرم از من دور بود
یا من از مادرم دور بودم
عمر همسایه را داشت اندکی قبل از رفتنش
همسایه اما کنار من است از رگ گردن  کمی آن‌طرف‌تر
قبلا هم فکر کرده بودم که زن هم‌جوار آشغال‌هایش را چه کسی پایین می‌برد
گفته بودم به خودم در این‌گفت‌گوهای بی‌پایانی که آدم با خود دارد از آن‌ها که هیچ محل و مکانی را به خود اختصاص نمی‌هند بی اختصاص‌اند
زمان هم ندارند مثل خروس بی‌محل که همان بی‌زمان است اذان می‌گویند و آدمی را الصلا می‌دهند که وقت گفت‌گو با خود است
خوب است که پنج‌باری البته نزد سنی‌ها خدا آدمی را به خود می‌خواند که با او گفت‌گو کند
از خویش خلاص شود
پرسشم را با او در میان گذاشتم
از او پرسیدم آشغال‌هایش را چه کسی پایین می‌برد قبلا فکر کرده بودم شاید پرستار که روزی دو بار می‌آید و می‌رود
 نه پرستار تنها پرستاری می‌کند- آمپول می‌زند
همان مرد فروش‌گاه نزدیک خانه است که سلامش  آدمی را از مرگ نجات می‌دهد
وقتی اجناسی که زن هم‌سایه تلفنی سفارش داده را می‌آورد و در یخچال و  قفسه‌های زن می‌چیند و به وقت رفتن آشغال را هم با خودش می‌برد
مرد حالا رفته است مراکش
عید قربان را مرد رفته است
گفت که زن و بچه‌اش آن‌جایند
بعد از تنهایی آدم‌‌ها گفت
از زن‌ها و مردهایی که جدا زندگی‌می‌کنند
اشاره کرد به در روبروی در خانه‌اش و گفت مرد روبرو هم از زنش دور است
من فکر کردم که دوری با جدایی فرق می‌کند
زن همسایه وقتی از دیگری حرف می‌زند به خود اشاره دارد
زن همسایه از تنهایی حرف می‌زند تا از تنهایی‌اش بگوید
زن همسایه تنهایی‌اش را چنین فریاد می‌کند
با وقار و با این امر استقلالی که کار دست این مردمان داده است

کامپوتر آمده شد و قفسه به دیوار مطمئن
او که آمده بود رفت
زن همسایه در زد
شب شده بود و آسمان چند بار غریده بود
زن همسایه گفت و به وقت گفتن دستم را در دستش گرفت
گفت  بد کرده است که از من خواسته است گاهی نامه‌ها را بالا و آشغال‌ها را پایین ببرم
زن همسایه وقت زیادی دارد با خود گفت‌گو کند
نماز هم که نمی‌خواند
گفتم بد نکرده است
زن همسایه چند لحظه‌ای دم در خانه من تنهایی‌اش را از یاد برد
فکر کردم آیا مبتلایان به آلزایمر تنهایی‌شان را از یاد می‌برند

از من پرسید شب چه فیلمی را نگاه خواهم کرد
گفتم که فیلم نخواهم دید
گفت که او فیلم‌های قدیمی را نگاه می‌کند
اما آخر همه‌شان  خواب او را می‌برد
فکر کردم که خوب است که خواب هست

یک بار از او پرسیدم چرا کسی نمی‌آید با اتومبیل او را ببرد بگرداند
گفت که دوستانش همان‌ها که باقی‌مانده‌اند  سن و سال او را دارند
بعد گفت که دوست ندارد بیرون برود
که بیرون خیلی عوض شده است

کامپیوتر پیرم بوی خانه بزرگ و رطوبت می‌دهد
من مقاومت این سهم از مردم را در مقابل این جهان خوش دارم
فکر می‌کنم که تنهایی  و عزلت این کهن‌سالان  و دست ردشان به این دنیا فریادی‌ست برای خودش
وقتی در جشن‌های این جهان که برای گرامی‌داشت خودش می‌گیرد شرکت نمی‌کند
وقتی شب‌ها و روزهای تعطیل صدای کودکی از خانه‌شان نمی‌آید

هوای بعدازظهر


رادیو گفت هوای بعدازظهر قاطع نیست

سقف اتاق


سقف اتاق مزین به یک عنکبوت بزرگ
یک پروانه شب و یک کفش‌دوزِ به اندازه
 و یک سوراخ است



کفش‌دوزها را این‌جور- چه‌جور؟ نبینید
که وقتی بر برگ و گل‌برگی نشسته‌اند
به‌یک‌باره خودشان را به مردگی می‌زنند- مردگی به گمانم تنها در زبان فارسی جان‌دار است
بیایید بینید چه کولی‌بازی در می‌آورند

کی

رادیو گفت  دوستی کی آخر آمد

طاق


حضرت اتاق را اطاق نوشته بود
حق دارد
اتاق‌هایش طاق دارند

خاصیت چسبندگی


رادیو می‌گفت
دوستی خیلی پیچیده‌تر  از عشق و عاشقی‌ست
سخن از عشق و عاشقی اشاره به سکسوالیته است
می‌گفت در عشق و عاشقی معلوم است که چرا دو نفر به هم چسبیده‌اند
وقتی آن چسبنده هم از بین می‌رود خاصیت‌اش
 عشق و عاشقی هم دود می‌شود و به هوا می‌رود
اما دوستی
بعد اضافه کرد رادیو که
خوب است  آدم پیر می‌شود و این خاصیت کاهش پبدا می‌کند و اجازه می‌دهد دو آدم ببینند با هم چه‌کار دارند

۲۳ مهر ۱۳۹۲

سرعت و اطلاعات پل ویریلیو


سرعت و اطلاعات نوشته پل ویریلیو
ترجمه نیشابور

پدیده آنیت و فوریت، مسئله‌ای است که اکنون نه تنها استراتژهای سیاسی بلکه استراتژهای نظامی در برابرش قرار گرفته‌اند. زمان واقعی دیگر از فضای واقعی و ژئواسفر فراتر رفته است. تقدم زمان واقعی، فوریت،  افتتاح شده، به انجام رسیده است. آن‌چه که برای مثال اگهی‌های تبلیغاتیِ تلفن‌های سلولی معنی می‌کنند: «زمین هرگز این‌قدر کوچک نبوده است». روی‌دادی است بسیار خطرناک برای ارتباط با جهان و برای نگرش به جهان.

سه دیوار هست: دیوار صدا، گرما و دیوار نور
دیوار صدا و گرما شکافته شده بود. دیوار صدا را هواپیماهای سوپرسونیک و هیپرسونیک شکافتند و دیوار گرما را موشک‌هایی که آدمی را به کره ماه بردند. سومین دیوار، دیوار نور، آن‌را نمی‌شکافیم، واردش می‌شویم. این دیوار زمان است که تاریخ با آن روبروست. این‌که دیوار نور را داخل شده‌ایم و سرعت و نور را، روی‌دادی تاریخی‌ست که تاریخ را و ارتیاط آدمی را با جهان تغییر مسیر خواهد داد. شهروند منحرف شده و نه با اطلاعات با نا-اطلاعات  روبروست.
این امری مهم است که ژئوپولیتیک را، ژئواستراتژی را زیر سوال می‌برد و مسلما دمکراسی را که به یک محل و به یک مکان مربوط بود، به یک شهر- سیته. روی‌دادی که دارد خود را در قرن بیست و یکم تدارک می‌بیند، با این سرعت مطلق، ابداع پرسپکتیو زمان واقعی‌ست که می‌آید و جای پرسپکتیو فضای واقعی می‌نشیند. ما متوجه نیستیم که چه اندازه شهر، سیاست، جنگ و اقتصاد در جهان قرون میانه با ابداع پرسپکتیو زیرو رو شد.

- سیبرفضا شکل تازه‌ای از پرسپکتیو است
 پرسپکتیو بینایی و شنوایی نیست که می‌شناسیم، پرسپکتیوی است تازه، بدون هیچ مرجعی. پرسپکتیوی قابل لمس از راه دور. از راه دور شنیدن، دیدن. بنباد پرسپکتیو، دیدنی و شنیدنی است: اما لمس کردن  از راه دور، حس کردن از راه دور، پرسپکتیو را به سوی محدوده‌ای جابه جا کرده است که از آن فراتر می‌رود- از مهارش خارج می‌شود. تماس، تله‌تماس. تغییرمسیر دادنیِ بنیادین با توسعه‌ی عظیم‌راه‌های اطلاعات، ما خود را در مقابل پدیده‌ای جدید می‌بینیم: تغییرمسیر، تغییرمسیری بنیادین که بی‌قاعدگی اجتماعی و بی‌قاعدگی بازارمالی را که ما نتایج شومش را می‌شناسیم، کامل می‌کند.
سبقت مضاعف واقعیتِ قابل حس، میان امر واقع و مجاز تدارک دیده می‌شود. پیش‌آمدن نوعی استرئو واقعیت. از دست دادن نشانه‌ها و علامت‌های وجود. بودن in situ است. این‌جا و اکنون. همین است که با سیبرفضا و به وسیله اطلاعات آنی و فوری و جهانی‌شده زیرورو شده است.
آن‌چه تدارک دیده می‌شود، آشفتگی پرسپکتیو امر واقع است: شوک است، ضربه است.
می‌بایست به این توجه شود. چرا؟ چون‌که هرگز هیچ فن- تکنیکی را بدون منفیت خاص خودش به پبش نبرده‌اند. اما منفیت خاص عظیم‌راه‌های اطلاعات دقیقا همان تغییرمسیر است، منحرف کردن غیریت است. رابطه با غیر- دیگری و رابطه با جهان. معلوم است که این تغییرمسیر و جهت- این نا-وضعیتی، آشفتگی عظیم و عمیقی را برخواهد انگیخت که جامعه را در بر خواهد گرفت، و ینابراین، دمکراسی را. استبداد سرعت- حدود می‌رود که در مقابل دمکرات‌های نمایندگی‌کننده قرار بگیرد.

وقتی جستارنویس‌ها با ما از «سیبردمکراسی» حرف می زنند، از دمکراسی مجازی، وقتی دیگرانی به ما می گویند «دمکراسی اذهان» می‌رود که جای دمکراسی احزاب را بگیرد، نمی توان جز این تغییر مسیر و جهت و انحراف سیاسی دید که کودتای رسانه‌ای برلوسکونی در مارس ۱۹۹۴، پیش‌اعلام ایتالیایی آن بود، روی‌داد سلطنت اودی‌مات (نوعی آمارگیری از تعداد بینندگان برنامه تلویزیونی، مثلا از این طریق فهمیده می‌شود که حضور یک دولت‌مرد و زن سیاسی در فلان برنامه تلویزیون چقدر بیننده داشته. از این طریق برنامه‌های تلویزیون در رقابت با هم قرار می‌گیرند و می‌توان برنامه خوب فرهنگی را به دلیل نداشتن با کم داشتن مشتری حذف کرد و برعکس) و سلطنت همه‌پرسی مسلما از طریق و به وسیله این نوع تکنولوژی تشویق می‌شود.
جهانی‌شدن نیست و مجازی‌شدن است. چرا که آن‌چه به واقع جهانی شده است، زمان است. همه‌چیز در این صحنه پرسپکتیو زمان واقع بازی می‌شود: زمانی از حالا به بعد یگانه.

برای نخستین بار تاریخ می‌رود که در زمانی یگانه ورق خورد. زمان تاریخ تا به حال زمان تاریخ در زمانی بومی و محلی می‌گذشت. فضاهایی محلی، مناطق، ملت‌ها، اما جهانی شدن و مجازی شدن، زمانی جهانی را برقرار می‌سازد که نوعی تازه از استبداد را از پیش اعلام می‌کند. اگر تاریخ تا این اندازه غنی‌ست، از آن‌جاست که محلی‌ست، چرا که زمان‌هایی محلی بوده است تا به آن‌چه تا به حال تنها در نجوم، زمان همه‌عالم‌گبربوده، تسلط داشته باشد.
اما فردا، تاریخ‌مان در این فضای عالم‌گبر که آنیت و فوریت است پی خواهد ریخت. از یک طرف، زمان واقعی از فضای واقعی فراتر رفته، فاصله‌ها و گستره‌ها را بی‌اعتبار کرده به نفع مدت، مدتی بی‌نهایت کوچک، کوتاه، از طرف دیگر زمان جهانی مولتی‌مدیا، سیبرفضا، بر زمان محلی و بومی فعالیت آنی شهرها و محله‌ها تسلط پیدا می‌کند. تا آن‌جا که از تعویض عبارت global به glocal حرف زده می‌شود( لوکال به معنی این‌جایی و محلی‌ست). ادغام گلوبال به لوکال. ملاحظه می‌شود که لوکال، بومی مسلما گلوبال است و گلوبال مطمئنا لوکال. چنین نا-سازی رابطه با جهان، بدون اثر بر ارتباط شهروندان با هم نخواهد بود.
هیچ بردی بی باخت نیست. برد انفورماتیک یا تله‌ماتیک قطعا به باخت منجر می‌شود. اگر ما باخت را آزمایش نکنیم برد بی‌ارزش خواهد بود. دیدیم که در مسیر توسعه تکنولوژیِ رفت و آمد اگر توانستیم قطار سریع‌السیر را به راه بیاندازیم به این دلیل بود که از قرن نوزدهم مهندسینِ راه بلوک-سیستم  را ابداع کردند، یعنی مهندسی ترافیکی را که شتاب گرفتن قطار را همزمان با اجتناب از فاجعه‌هایش اجازه داد. مهندسی ترافیک انفورماتیک وجود ندارد.

عنصر مهم دیگر، هرگز اطلاعات بدون نااطلاعات وجود ندارد.  و از حالا به بعد نا- اطلاعات از نوعی جدید ممکن به نظر می‌رسد که به سانسور ارادی ربطی ندارد، نوعی خفگی احساس است. باخت عقل است که به وسیله انفورماتیک و مولتی‌مدیا برانگیخته می‌شود و خطری‌ست برای بشریت. همین است که آلبرت انیشتین اعلام کرده بود از همان سال‌های پنجاه، وقتی از «دومین بمب» می‌گفت. بمب انفورماتیک، بعد از بمب اتمی. بمبی که  همان ربطی را خواهد داشت کنش و واکنشش  درزمان واقع،  که  رادیواکتیویته دارد با انرژی.
متلاشی کردن دیگر به جزء و ذره ماده دست پیدا نمی‌کند بلکه به اشخاصی که جامعه را تشکبل می‌دهند. آن را در بی‌کاری، از دست دادن شغل ساختارانه، با تله‌شغل و از محل‌خارج کردنِ محل کار می‌بینیم. می‌توان پیش‌بینی کرد  که  همان‌طور که ظهور بمب اتمی، بمب انفورماتیک هم در قرن بیست‌و یکم به یک انصراف، انصراف اشتراکی نیاز دارد. تا در برابر آسیب و انفجار اطلاعات عمومی‌شده بایستد. سانحه‌ی عظیم ِآینده خواهد بود که بعد از یک رشته سانحه خاص عصر صنعت بروز خواهد کرد( وقتی قطار را اختراع کردند، هواپیما، کشتی یا مراکز اتمی را، بلافاصله خارج شدن از ریل و سقوط و غرق شدن و سانحه چونوبیل.... را ابداع کردند).

با جهانی‌شدن تله‌اطلاعات، باید منتظر یک سانحه عمومی بود، سانحه‌ای هرگز دیده نشده، همان‌قدر عجیب و حیرت‌آور که زمان جهانی. این زمان هرگز دیده نشده. سانحه‌ای عمومی، اندکی آن‌چه اپیکور سانحه سانحه‌ها نامیده بود. سقوط بورس چشمه‌ای سیک از آن است. سانحه عمومی هنوز شناخته نشده. اما وقتی از «حباب مالی» برای اقتصاد صحبت می‌شود از استعاره‌ای معنی‌دار استفاده می‌شود. چرا که ابرها را القا می‌کند،  ابرهای چونوبیل را به خاطر می‌آورد. همان‌قدر نگران‌کننده........
وقتی از خطر سانحه عظیم راه‌های انفورماتیک سؤال می‌شود، اطلاعات منظور نیست، بلکه سرعت مطلق داده‌های انفورماتیک است: کنش و واکنش متقابل است.. انفورماتیک نیست و تله‌ماتیک است.  و همان است که مسئله‌دار است. وانگهی در ایالات متحده امریکا، پانتگون، مخترع انترنت، در این باره از «انقلاب امور نظامی» حرف می زند. حتی از «جنگ دانستن‌ها» که می‌تواند جایش را به «جنگ حرکت‌ها» بدهد همان‌طور که این جایش را به جنگ محاصره‌ای داد که سارایوو نمونه تراژیک ارکاییک آن است.

در سال ۱۹۶۱ وقتی که ژنرال آیزانهاور کاخ سفید را ترک می‌کرد گفت: «کمپلکس نظامی- صنعتی یک تهدید برای دمکراسی است»، می‌دانست از چه حرف می‌زند. خودش به کارش انداخته بود.
در سال ۱۹۹۵ وقتی کمپلکس صنعتی انفورماسیونی حقیقی مستقر می شود، همان‌وقت یک رهبر امریکایی، مخصوصا آقایان روس پرو و نیوتن گینگریچ از دمکراسی مجازی با لحنی عارفانه می‌گویند. چگونه زنگ خطر به صدا در نیاید؟ چگونه تهدبد یک
سیبرنِتیک حقیقی اجتماعی-سیاسی را نبینیم؟

ناکرو- کاپیتالیسم الکترونیک
تکنولوژی‌های مجازی‌سازی از قدرت تلقین کردن و تحت تآثیر قرار دادن برخوردار است. در کنار ناکرو- کاپیتالیست‌های مواد مخدر، عنصر بی‌سامان‌ و بی‌ثبات کردن اقتصاد جهانی، یک ناکرو- کاپیتالیسم الکترونیک تدارک دیده می‌شود. می‌توان از خود پرسید کشورهای توسعه‌یافته نکند دارند  با توسعه دادن این تکنولوژی مجازی‌سازی،  سر کشورهای توسعه نیافته را که به زحمت از مواد مخدر شیمیایی زندگی می‌کنند کلاه می‌گذارند. مخصوصا در امریکای لاتین . ملاحظه می‌کنیم که تا چه اندازه  کار تکنولوژی پیش‌رفته بربازی و سرگرمی ملزم شده. آیا باید که این قدرتِ انقیاد و اطاعت آنی و فوری مردم،  تکنیکی را که امتحانش را در تاریخ پس داده بپوشاند؟ چیزی تدارک دیده می‌شود که به یک «سیبرمناسک» شبیه است. اما تکنولوژی جدید نمی‌تواند در تکامل دمکراسی نقشی داشته باشد اگر ما در جبهه مقدم جنگ  بر علیه کاریکاتور جامعه جهانیی که مولتی‌ناسیونال‌ها راه انداخته اند تا عظیم‌راه‌های اطلاعاتی را بسازند، نجنگبم.

۲۲ مهر ۱۳۹۲

مرده‌ماهی


این‌روزها در آب‌های جهان ماهی‌هایی غریب صید می‌کنند
مرده‌ماهی

حافظه ژن‌ها


یکی از هسته‌های خرما جوانه زده در یکی از گل‌دان‌ها
باید بیارمش درون
هوا سرد شده

داشتم به حافظه ژن‌ها فکر می‌کردم
می‌دانید آخر من غم‌گین می‌شوم وقتی افریقایی‌ها را زیر باد و باران پاریس می‌بینم
از انطباق اصلا غم‌گین می‌شوم
داشتم به خودم می‌گفتم
خوب است که ژن‌ها یادشان نمی‌رود
 یادشان نمی‌رود افریقا را
ژن‌ها خیلی دیر و دور
خیلی باید بگذرد از حافظه‌هم دورتر
تا یادشان برود

دیشب که به خانه بازمی‌گشتم
فطار پر یود و به جایی دورتر از من می‌رفت
همه خوابیده بودند
 و بیش‌تر از همه افریقایی‌ها
آن‌ها به خواب رفته بودند
یک بی‌دغدغه‌گی در ژن‌شان هست
 یک کودکی
که یادشان نمی‌رود
 کودکی بشر‌اند

نامنطبق با خود


یک بار نقاشی کرده بودم
خیلی وقت‌ها پیش
جوان بودم
زیرش نوشته بودم
 و من نامنطبق با تاریخ و نامنطبق با خود
بیتی بود از پازولینی که من عاشقش بودم
آنقدر که اگر پسری داشتم نامش می‌دادم پائولو
یک بار هم رفتم به جستجویش
 و هر وقت که از خم کوچه‌ای آلفارومئویی می‌پیچید که نمی‌پیچید
 و من می‌خواستم که بپیچد
او را می‌دیدم
جوانی یعنی عاشق بودن
 و انتطار کسی
کودکی که نامش دهی

هنوز نامنطبقم با خود

بی چاره


اگر بیچاره را
این‌طور نوشتید: بی چاره
باز جای چاره‌ای چیزی می‌ماند
از این قاصله تا آن فرج است
فرصت نفس است
اگر این‌طور نوشتید: بی‌چاره
که هیچ
چاره‌ای نمی‌ماند
چاره برای ابد به بی چسبیده است

۲۰ مهر ۱۳۹۲

جمعیت حمایت از حقوق کودک و


شورای اروپا ختنه زن را حرام و ختنه مرد را مکروه اعلام کرده است.
جمعیت حمایت از حقوق کودک از این کراهت خواندن  دفاع  می‌کند. می‌گوید تن کودک متعلق به خودش است. نه به پدر و مادر تعلق دارد و نه به دین. بزرگ که شد خودش برود قسمتی از خودش را ببرد. از خودش یپرسد ایا می‌خواهد که قسمتی از خودش را ببرد و پاسخ بدهد.
یکی می‌گوید تن هم دارد لاییک می‌شود. یکی می‌گوید دارید راسیسم- احساسات راسیستی را تحریک می‌کنید، را رواج می‌دهید: این جا منظور مسیحیان هستند که خود را تافته جدا بافته از یهودیان و مسلمانان می‌دانند و آنان را قضاوت می‌کنند. یکی می‌گوید مسیح هم ختنه شده بود.
یکی می‌گوید این‌ها یعنی شورای اروپا این ختنه را با ختنه آنگلوساکسون قاطی کرده‌اند. می‌گوید در اینگیلیس-«پوری‌تن» از فلان قرن به دلابل علمی و پزشکی و دوری از خود ارضایی مردان را ختنه کردند می‌گوید بچه‌های لیدی دی هم ختنه‌اند. امریکایی‌ها خیلی هاشان ختنه‌اند و هر از گاهی بحث در می‌گیرد به دور چرایی ختنه. یکی می‌گوید فلان نهاد پزشکی ختنه را به عنوان مانعی در برابر ایدز- سیدا مطرح کرده است. یکی می‌گوید در این جای حرف هست.
یکی می‌گوید  خطر هست که این هر دو ختنه مردانه و زنانه یکی برداشت شوند. یکی از خشونت ختنه می‌گوید. یکی می‌گوید که مکان ختنه از دایره خانه و خانواده و دین به بیمارستان منتقل شده است.  از مراسم هم دور شده است.
یکی از پیش‌رفت- دخالت  قانون در خانه‌ها  و کارِِ خانه‌ها می‌گوید.

من دلم برای کودک با حقوق می‌سوزد. چه تنهاست. وقتی قرار باشد برای بریدن نکه‌ای از خودش که بیعت با خدا بود- نماد، به تنهایی تصمیم بگیرد. خدا را که مرداندند. دین را که جارو کردند. حالا نوبت پدر و مادر رسیده است. به زودی کودکان را به محض آمدن به این دنیا از والدین خواهند گرفت و به خودشان خواهند داد. بزرگ کنید خودتان را ای کوچکان.

به ما آموخته بودند که پدر قانون است. که پدر قانون را نشان پسر می‌دهد. پدر دیگر چیزی ندارد که نشان پسر بدهد.
تعلق را دارند از میان می‌برند. همه بی‌صاحب می‌شوند.

مسافر


خانه‌هایی هستند که
ناگهان کوچه‌ای از کنارشان رد شده‌است
خانه‌هایی هستند که
ناگهان قطاری از کنارشان رد شده است
خانه ساکن می‌شود
کوچه‌ای می‌گذرد
قطاری سوت می‌کشد

مسافر نشسته در قطار به خانه‌ای می‌اندیشد که
ناگهان کوچه‌ای از کنارش رد می‌شود
قطاری ناگهان از کنارش رد می‌شود
اندیشه مسافر نشسته در قطار می‌رود




صدایی می‌گوید
ایست‌گاه سنت ژان
مسافر نمی‌داند این کدام یحیی است
یحیای یشارت دهنده؟
یحیای آب‌دست؟

مترو بوی تیعید می داد

بی‌ستاره‌گی


این روزها بالا می‌آورم همه‌چیز و همه‌کس را
جسمم تند می‌رود تند‌تر از من
 و من تندرو هم‌چنان




یک سیاره تک و تنها پیدا کرده‌اند
که برای خودش معلق است در هوا- فضا
این شعر نیست ها خبر علمی‌ست
اخبار علمی هم  غم‌گین است

اظهارات:
- منتظر بوده يك نفر پيدايش كند لابد
از اينهمه سال ِ نوري تنهايي خسته شده و رخ داده 

-  به دور ستاره‌ای نمی گردد
بی‌ستاره است

- رسانه نوشته ازاد و رها
مردم بر سیاره هم صفت می‌دهند
خجالت نمی‌کشند

- چه یاد شازده کوچولو انداخت منُ
سیاره او هم ستاره نداشت فقط یک گل داشت

- خیلی گریه‌آلود شد

- پس قطعن با اين غرور، به طرز خاصي كه نخاسته خيلي توي چشم باشد سر ِ راه دوربين عكاسي ِِ ماهواره ها قرار گرفته

- بیایید تخیل کنیم
تنها چیزی که برایمان مانده است

- شايد اشتباه رفته جائى كه نميتونه برگرده و معلق شده و تنها

- آدم‌ها به اشتباه جایی می‌روند

- شايستي جنسش از چيني باشد، نازك، تنها

- پس تا حالا ترک برداشته

- یاد شعر سهراب سپهری انداختید منو:
به سراغ من اگر می‌آیید
نرم و آهسته بیایید
که مبادا ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

 - خوب حتما قسمتش اىنه 

- e man chera nashnidam az akhbar

-  سلام

- ببخشید یعنی چی.؟

- یعنی بعضي سياره‌ها تك و تنها هستند، دور افتاده از سيارات ديگر، دور افتاده و درك ناشده. و اين يك حقيقت علمي است.

- با من‌ید؟

- خیر
بی من‌ام

- حالا باز کسی می‌پرسد  یعنی چه؟

- مادام ابوسعید ابوالخیر

نازا


واژه نازا یا استریل در زبان فرانسه  مؤنث است

عقیم را هم لغت‌نامه دهخدا نوشته زن یا ماده هر حیوانی که نزاید
مردها عقیم نبودند قدیما وقتی واژه‌ها بودند

اگر مردمان


اگر مردمان بودن در این دنیا را کم‌تر دوست داشتند
جای به‌تری بود این دنیا
به‌تری در کم‌تری‌ست؟

طلوع و غروب خورشید مونه


مونه تابلوی نقاشی دارد در زمینه‌ای خاکستری
آب است و دریایی و کشتی‌ها و خورشید نارنجیِ نارنجی و برقش بر آب  پاشیده مثل غبار طلا
موزه‌داران و نقاشی شناسان و مونه‌دانان بررسی کردند و بررسی کردند و اول امپرسیون نامش دادند بعد رفتند که ببنند کجا نقاش نفشش را رسمیده و شهرش را پیدا کردند و بعد جایش را جایش البته با بمب ویران شده بود و از ویرانی هم چیزی نمانده بود
پس حدس زدند اصلا دیرین شناسان حدس می‌زنند و نامشان را حدس‌زنان باید گذاشت
غروب خورشید نام دادند و بعد رفتند سراغ هواشناسان و چیزهایی دیگرشناس و آخرش طلوع خورشید

سپتامبر و اکتبر


بیست و هفت سپتامبر

خانم ف تلفن کرد گفت برایت بلیط بگیرم کنسرت نامجوست یک شنبه‌شب
گفتم نه

بیست و نه سپتامبر
همین‌طوری که نشسته بودیم و اقای الف انواع خرماها را در برابر من گذاشته بود- رطب ایران هم بود و مرا به لیوانی آب انار خارجی- دوران، دوران انار است حالا، همه‌جور فضیلتی دارد حالا، زیبا و زنده می‌کند اصلا،  مهمان کرده بود - پدر آقای الف تاجر میوه بود در بغداد، داشت دنبال عودی می‌گشت که بسوزاند و من به او می‌گفتم که دود عود را خوش ندارم و او می‌گفت به جستجوی نوستالژی‌ چهارشنبه‌شب‌هاست که مادرش در بغداد عود می‌سوزاند، از او پرسیدم که آیا عابد عازریه را می‌شناسدکه حافظ خوانده است.
آقای الف گفت که این عرب‌ها تا همین چند وقت پیش نمی‌دانستند که حافظ کیست. خیام را هم نمی‌دانستند که کیست. یک بار یک شاعر مصری می‌رود و خیام را ترجمه می‌کند و بعد ام کلثوم خیام می‌خواند. اما مصریان که خیام می‌شندیدند از حنجره  ام‌شان باز هم نمی‌دانستند که خیام کیست. آقای الف گفت که اصلا عرب‌ها هیچ‌کس را نمی‌شناختند. مگر کسی خیلی برگزیده از میان‌شان یا فارسی‌ می‌دانست با ایران آمده بود.
اقاب الف می‌خواست بگوید که خیلی از این عرب‌ها، این خواننده‌های عرب از غرب به حافظ و مولوی و باقی رسیده‌اند.
من با این ها کار ندارم. اما از این که همسایگان عرب ما تا همین چند‌وقت پیش حافظ نمی‌دانستند که چیست غرق در حیرتم .

پنج اکتبر
دیروز قفسه کتاب خریدم
سوارش کردم
رنگش کردم
آبی
بعد سیب‌ها و گلابی‌ها را در قفسه چیدم

دیروز مهمان داشتم
باید سیبی سرخ می‌کردم
نتوانستم
سرخ بود خیلی

شش اکتبر
به حضرت گفتم
از حضرت پرسیدم
این که شما نوشته‌اید
زیر برف‌پاک کن اتومبیل‌تان شعر زمستان یخ‌زده بود
 و این یخ‌زده را به نیمی چسبانده‌اید
مرا پریشان کرده
نمی‌دانم صرف فعل یخ‌ زدن است که در این صورت نباید بچسبد
یا نیست که می تواند بچسبد
 و اضافه کردم خطاب به ایشان که این چسبیدن‌ها کار دست آدم می‌دهد
منتظر پاسخ هستم تا تکلیفم روشن شود مثل روز نه مثل امروز

۴ مهر ۱۳۹۲

دل من و این تلخی بی‌نهایت


تلخی بی نهایت نمی‌گذارد بنویسم
رادیو یک هفته است از ساعت یازده تا دوازده درباره دروغ می‌گوید
خبرهای خوب از این‌جا جدایم می‌کند اما به آن‌جا وصلم نمی‌کند
کجا بروم؟
جایی هست که یتوان بود بشود بود اما وصل بود؟
جایی که جامعه تو را نخورد اما بالا هم نیاورد تف نکند

فیلم این روزها جیمی پ  حکایت روانکاوی یک سرخ‌پوست فلان قبیله است البته سرخ پوستی در «حصر». سرخ‌پوستی که در جنگ دوم شرکت کرده و زخمی شده. روان‌کاو دُورُ نام دارد که در محیط روان کاوی - پزشکی آن روزها جایی ندارد. بهودی مجار است و به فرانسه امده و نام عوض کرده. سرخ‌پوست هم نام عوض کرده یا نامش عوض شده و هر دو به زبانی بیگانه زیان انگلیسی حرف می‌زنند. روان‌کاو از مردم شناسی به روان کاوی رسیده و اولین کسی‌ست که امر فرهنگ  را در روان‌پژوهی طرح می‌کند. حالا شاگردش- خلف یا ناخلف توبی ناتان می گوید بیماری‌هایی هستند که مریوط به فرهنگ‌اند. مردمان خارج از آن فرهنگ دچار و مبتلای آن بیماری نمی‌شوند. می‌گوید در افریقا واژه افسردگی تا قبل از به بازار آمدن داروهای افسردگی وجود نداشت. یک روز توبی ناتان کودکی از مغرب را یا شاید هم افریقا درست یه خاطر ندارم به زادگاهش فرستاد. علاجش را ختنه تشخیص داده بود. من شاهد ناسزاگویی لکان‌نشینان به توبی ناتان بوده‌ام.
قوم-روان پژوهان یا روان‌شناسی قومی به اونیورسالیسم اعتقاد چندانی ندارد. استاد توبی ناتان دُورُ انسان‌دوست است. من فکر می‌کنم ما از وقتی این دو واژه را به هم چسباندیم حتی با استفاده از عملیات نیم‌فاصله از هر دو واژه فاصله گرفتیم.
دُورُ می‌خواهد از رنج سرخ پوست بکاهد. فکر می‌کند لابد که از رنج «او» رنج می‌برد. اما سرخ‌پوست از اصل خود دور شده است. راستی این اصلی که مولوی از آن می‌گوید کدام است؟ به جایی بسته و وابسته است یا به ناکجایی؟
+

۱۰ شهریور ۱۳۹۲

به ذوق جستجو می‌باید از خود تا ابد رفتن





 هزار امروز و فردا دی شد و فردا نشد پیدا

سیگار و نیم‌کت


می‌رفتم سیگار بخرم. بله این روزها سیگار می‌کشم. خیلی هم مطمئنم هر روز یا شب که خواستم ترکش می‌کنم. من که ترک کردن بلدم. یک روز مثلا به من گفتند خانم از امروز با امشب دیگر قند نمی‌خورید. هرجا  و بی‌جا که قند بود.  من هم گفتم باشد و قند نخوردم. نه در میوه بالای درخت و نه در شیره جان‌ها.  پرهیز خانم.
نمی‌دانم دیگر چیزی هم مانده است که ترک نکرده باشم. بگذریم. می‌رفتم که سیگار بخرم. برای خودش مقصدی‌ست. شش یورو و سی سانتیم. حالا این‌ها اصلا مهم نیست. من هم اصلا مهم نیستم. خودم را هم ترک خواهم کرد.  قطار را خواهم گرفت.
جانب راست خانه من آب است و آب هست. این را گفته بودم یادتان می‌اید.
 و جا جا کنار آب نیم‌کتی گذاشته‌اند. که مردم بنشینند و به آب خیره شوند. مردم اما نیستند. من باید از کنار نیم‌کت ها بگذرم از آب بگذرم. از باغ کوچکی با درختانی کهن عبور کنم. به خبابانی برسم.  از خیابان عبور کنم. به سوی ابستگاه فطار روم.  و از کافه ایستگاه فطار یسته‌ای سیگار بخرم.  من در کنار ایستگاه فطار نشسته‌ام این روزها. می‌خواهم بروم. فطار برود.
از مردک نشسته پشت گیشه پرسیدم آیا حال قطارها به روز اول بازگشته است؟ دیگر کسی حرف‌های مرا نمی‌فهمد.  اضافه کردم ایا حال فطارها جا امده است. باز هم نفهمید.
پشتم را کردم و برگشتم و بر تابلوی آویزان بر دیوار  ساعت‌های تغییر یافته قطار را یادداشت کردم. دنیال ساعت آخرین قطار بودم. قطار مبادا.

سیگار خریده را در کبف گذاشتم. ادم حسابی که در خیابان و راه رونده سیگار نمی‌کشد.
آن‌هم وقتی که زن است.  به وقت رفتن مردی بر اخرین نیم‌کت بر سر راه من نشسته بود. در مقابلش قوی سپیدی گردنش را بیش از صد و هشتاد درجه قوس داده بود و  شپش‌هایش را می‌خورد. منقارنارنجی‌اش را کرده بود در تن سپیدش و می‌جست و می‌یافت.
مرد بر نیم‌کت شاید قو را نگاه می کرد. من نمی‌دانستم.  از کنار او گذشتم. تکان نخورد.  بعد جایش را عوض کرد.  بر نیکت بعدی نشست.   و بر نیم‌کت بعدی و نیم‌کت بعدی.
حالا این‌جا این حکایت را تمام می کنم. چون نیم‌کت‌های مرد هم تمام شد. اب از زیر پل  رد می‌شد و آن سوی پل دیگر نیم‌کتی نبود.

دو کلاغ هم‌شاخه


دو کلاغ امده اند و روی مرتفع‌ترین شاخه درخت زیزفون نشسته‌اند. باد شاخه را تکان می‌دهد و با هر تکانی کلاغ‌ها بال می‌زنند و یاد را عبور می‌دهند. شاخه تاب می خورد و کلاغ‌ها با شاخه.
نمی‌دانم چه خویشاوندی با هم دارند. یکی دیگری بود و دیگری هیچ‌کس نبود چنین خواهد گفت لورکای شاملو. یکی رو به حنوب نشسته و یکی در مقابل شمال. تا من این‌ها را بنویسم آن‌که رو به شمال بود چند غار کرد و بال گرفت و رفت.  و با رفتنش شاخه را جنباند. کلاغ دیگر پنچه‌هایش را به شاخه فشرد با جنبش شاخه تکان خورد و همان‌طور که در برابر جنوب نشسته بود  رفتن  هم‌شاخه‌اش را نگاه هم نکرد. به نظرم از حرف‌های کلاغ فهمید که دارد می‌رود. بعد غار غار کرد و او هم رفت. تا من به این جا برسم  دو کلاغ رفتند و کبوتری آمد.  و دارد شپش‌هایش را می‌جوید.

لاله‌عباسی


سر راهم گل لاله عباسی دیدم. ابن‌جا می گویند زیبای شب. با زیبا در شب. شما هم از گل‌هایش که وقتی باز می شد بسته می شد و سرش به خود می‌پیچید بادکنک درست می کردید. بر دم‌شان می دمیدید تا بترکد و صدا کند. تا خوش‌حال شوید. به همین سادگی. و بعد تخمش. که می‌ریخت. ان تخم سیاه عجیب‌شکل. به درد جادوگری می‌خورد. در جیب‌های کودکی من - به قول حضرت کیارستمی هنوز از آن دانه‌ها هست.  با بزرگ شدن من قدرت جادوی‌شان کوچک  شد.

از کاه کوه ساختن



گاهی حافظ می‌آید


 گاهی حافظ می‌آید و سایه‌اش را پهن می‌کند
حافظ هم که نیاشد
سایه زیاد است بر سر ما
ما در سایه‌ی آفتاب سر می‌کنیم
بعد من که این جایم
جایی که نه سایه حافظ بر سر هست و نه سایه‌های منور دیگر
جایی که اصلا سایه‌ای نیست
حرف‌هایم را حتی وقتی به زبان حافظ به دهانم نمی‌آید
کسی نمی‌فهمد
باور کنید نمی‌فهمد
مثال بزنم؟
یک بار داشتم شعری اسپانیایی به زبان فراتسه در مجلسی قرائت می‌کردم
چراغ پشت سرم بود و سایه‌ام افتاده‌ بود بر کاغذ و  بر نوشته
نمی‌دیدم
رو به جماعت کردم و گفتم
بر خود سایه کرده‌ام باید از میان برخیزم
 و جماعت نمی‌دانست که سایه خواجه است بر سرم
« تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز»

در کوچه و


در کوچه و خیابان
شده‌ام گرگ بیابان

به دنبال خضر


دانیل گفت: فردا نان می‌پزیم، می‌آیی؟ یادم آمد که اسماییل گفته بود به رفقابش، می خواهید انقلاب کنید صبح نباشد. نان پختن مثل دین می‌ماند. ساعت دوازده شب بابد خمیر ترشت را که ساخته‌ای به مایه‌ات- خمیرت اضافه کنی.  یگذاری تا شفق. بلند شود چون ساقه گیاهی- انتخاب ساعت شش حکمتی دارد.، زمان مناسب اندازه گرفته شده است، اندازه‌ای که خمیر- آمیزه آرد و آب و آن موجودات زنده لازم و نیاز دارند تا حجم بگیرند و اتفاقاتی صورت بگیرد. فردا۰ یک روز بعد سر ساعت شش به سر وقتش می‌روی، ورزش می‌دهی. ورزش می‌دهی.  ورزش می‌دهی.  و بعد باقی ماجرا.  تنور می‌افروزی.  و باقی ماجرا.
شش ساعت فاصله است.  و این فاصله نیک‌تر است که در شب و به شب باشد. اگر ساعت دوازده شب به من بیاید ساعت شش صبح نمی‌آید و امور نان به انتظار من نمی‌ماند. نان حکم دین را دارد. اوقات خودش را. کار نان طولانی‌ست. مراسم خودش را دارد و حکمت خودش را.  اگر یکی از آن را انجام ندهی و یا بد انجام دهی و یا، نانت نمی‌شود. نان پختن ساده است. از قوانین ساده‌ای فرمان می‌برد.  اما فرمان می‌برد.  نان پختن به دنبال خضر رفتن است. چشم بسته.  بی پرسش.

دون‌ ژوان


رادیو امروز صیح گفت که دون ژوآن مولیر روشن‌فکر است یعنی با کله‌اش سروکار دارد. اما دون ژوآن موزارت  آوازه‌خوان است.  گفت که اواز با خواهش و تمنا سروکار دارد.  که لابد جایش در دل است. این‌ها را هم از قول کی‌یرکه‌گارد می‌گفت. 

بگذار


پریروزها به یکی که راهش را گم کرده بود و پیدا نمی‌کرد- گم کردن یک چیز است و پیدا نکردن یک چیز و جستن همه چیز و هر دو، گفتم از سر ناچاری: بگذار راهت پیدایت کند.

راز تشنگی که نپرسیدم


مرد باز می‌گشت. شلوار کوتاه پوشیده بود و جوراب سفید و کفش راحت و پیرهنش را رها کرده بود بر شکمش. سبیل داشت. سبیل این‌جا نشانه چیزی‌ست. هیچ‌کس بی‌مقصود سبیل نمی‌گذارد. پلیس‌های ضد شورش سبیل دارند. یکی از جنس‌های هم‌جنس‌گراها. نوستالژیک‌های قرن نوزده. پروست سبیل داشت و تمام مردهای موپاسان. استعمار سبیل داشت. ایرانی‌های چپ این‌جا که آمدند سبیل داشتند. سال‌ها بعد بی‌ سبیل‌ شدند . در آن هم مقصودی بود. برای بعضی هم‌چون که برای گربه سبیل‌شان  حجت تعادلشان را دارد. 
مرد باز می‌گشت.  قوطی آب‌جویی از ساکش بیرون آورد و بازش کرد و سر کشید.
راز تشنگی‌اش را نپرسیدم.  در آن وقت صبح.

وقتی که چیزی به چیزی چسبیده و وقتی که


در کار رنگ بودم
اینه افتاد
دور چوبی‌اش شکست
چسب را آوردم تا  تکه را به هم بچسبانم
تکه‌ها را به هم چسباندم
اما سه انگشتم به هم چسبید و چسب هم به یک انگشتم
نیم ساعت بیشتر طول کشید تا انگشتانم از هم جدا شد و چسب از من
بعد آشغال‌های روی میز به انگشتم چسبیده ماند
حالا چند روزی زیر آب داغ ظرف خواهم شست تا همه چیز به حال اول برگردد
حال اولی که هیچ به هیچ چسبیده نیست

۱۴ مرداد ۱۳۹۲

حق نه خوب است و نه بد


می گویند فلان چیز حق است. آدم فکر می‌کند که حق خوب است. اما حق نه خوب است و نه بد. مثلا می گویند مرگ حق است. حق چیزی‌ست که به شما داده می‌شود یا داده شده است. از آن هم هر وقتی نمی‌توانید استفاده کنید. نمی‌توانید هر وقت خواستید خودتان را بکشید. اما این حق زنده بودن شماست. مرگ حق زنده‌بودگی شماست. با زنده بودن به شما داده شده است. اگر سوار اتومبیل شوید و برانید و کامیونی بیاید به شما بزند حق دارید بمیرید. حق دارید از آن استفاده کنید. از آن استفاده می‌شود. از این حق در جنگ و در زلزله زیاد استفاده می‌شود.
حق مثل حقوق همان چیزی‌ست که می‌شود از آن استفاده شود. اما لزوما شما هر وقت خواستید نمی‌توانید از آن استفاده کنید. حق نه خوب است و نه بد و باطل را زبان مقابل حق گذاشته است.

اقاجان


آقاجان
نمی خواهد معشوق را جمع‌و‌جور کنی
عشقت را جمع کن
دیده‌اید عده‌ای از پس عشقشان بر نمی‌آیند
 به معشوق بد و بیراه می‌گویند

چوپی و حشرات


اول- شب‌ها که گرم است و پنجره را باز می‌گذارم و نوری اندک روشن. حشرات می‌آیند و درست بالای سر من می‌چسبند به سقف و تا صبح بر سر و صورت من چیزهایی می‌پاشند. صبح تا بیدار و بلند شوم رفته‌اند از همان راهی که آمده‌اند.  می‌خواهم یک شب پنجره را بر آن‌ها ببندم  بعد از ورودشان. و صیح  جارویرقی  قورتشان بدهد یک نفس.  آیارتمان ادم را این گونه می‌کند شما نمی‌دانید. همزیستی از میان می‌رود. شهرنشینی غالب می‌شود. همان تمدن.  و قلمرو من قلمرو من  می‌شود. غیر قابل تقسیم. جانواران. بعد درخت‌ها و بعد و کم‌کم نویت آدم‌ها می‌رسد.
حاروبرقی‌هایی که آدم‌ها را فروکشد هم ساخته شده. در اوج تمدن. وقتی موزارت به گوش می‌رسیده.  گاهی صدای عر عر خر و قارقار کلاغ به آدمیت نزدیک‌تر است.  گفتم گاهی؟


دوم-  پنحره را باز کردم چراغ  را روشن و همه حشرات را صدا کردم بیایند بالای سرم تا صبح چوپی بگیرند.


تن طبقاتی


رادیو دارد می گوید که ما تن طبیعی نداریم. تن فرهنگی داریم. تن اجتماعی- طبقاتی داریم. با رادیو موافقم.

نانحیبانه


دوم اوت
آن‌ها هم که نانجیب نبودند آقا گفته بودند
فروهرها را می‌گویم
تکه تکه شدند
خیلی خیلی نانجیبانه
در  سرزمینی که واژه‌ها فقط حرف نمی‌زنند

چقدر


جقدر رخت‌خواب جمع نکرده بد است
چقدر ظرف شستن خوب است

سر بریده


ما از سر بریده می‌ترسیم
 و در مجلس عاشقان نمی‌رقصیم

قرینه‌گی دست‌ها


این‌روزها نمی‌دانم با دست‌هایم چه کنم
می‌گذارمشان روی سرم
در قطار
در خیابان نشسته ایستاده رونده
این‌طور سنگینی شانه هایم را کمتر احساس می‌کنم

دیروز هم یکی از دست‌هایم را زنیور نیش زد
زنیوره از قلمرو‌اش دفاع کرد
مشغول زنیورگی‌اش بود
داشت شیره گل‌ها را می‌کشید
من در چیدن گل بودم که کار نیست و تنها از آدمیزاد برمی‌آید- ادمیزاد بهر چه کارآمده است؟
حالا قرینه‌گی دست هایم از بین رفته

من یکی دیگر است


من تا یه حال فکر می‌کردم که ترجمه این سطر معروف رمبوی شاعر «من غیر است»  یا من دیگری ست، است. اما همین الان نظرم عوض شد. ترجمه‌اش می شود این: من یکی دیگر است.
شاید یک فارسی زیان خوب متوجه نشود. چون زبان فارسی امکانات زیادی در اختیار ما می‌گذارد. همان ابهامش. این منی که رمبو می‌نویسد در زبان فارسی تفاوتش  نهان است.  یعنی منیت پنهان است. مثلا در زبان فارسی می توان گفت: من می‌روم.  در زبان فرانسه هم می توان گفت. اما در زبان فارسی می توان گفت: می روم. اما در زبان فرانسه نمی توان گفت. نمی توان فعلی صرف کرد بدون  آن‌که  فاعل و ضمبرش مشخص نباشد. اما در زبان فرانسه  واژه دیگری هست که می‌تواند جانشین من در زبان فارسی شود. وقتی روشن می‌گوید «تو می ‌دوی، من نفس نفس می زنم» که در زبان فارسی لحن معین می‌کند- در فرانسه ما مجبوریم واژه دیگری غیر از ضمیر اول شخص مفرد بگذاریم. در فارسی همان « من» است و در معنی و لحن مشخص می شود. در زبان فرانسه بعد از تشخیص معنی و لحن از واژه دیگری استفاده می‌کنیم.
این‌جا رمبو از ضمیر اول شخص مفرد استفاده کرده است. من. اما وقتی فعل را صرف کرده برای سوم شخص مفرد استفاده کرده است. برای فرانسوی انقلابی‌ست. برای فارسی زبان نه آنقدر. در واقع باید بشود که در زبان فارسی جمله را این‌طور ترجمه کرد: دیگری است. اما نمی‌شود. مجبوریم واژه من را بگنجانیم.  و وقتی می گنجانیم در فارسی امری خارق‌العاده نکرده ایم. حداقل در ساختار زبان فارسی نکرده‌ایم.
اما ان‌چه من امروز به آن فکر کردم این است:  رمبو واژه یک را قبل از دیگری یا غیر آورده است. می‌توانست نیاورد. در زبان فارسی تفاوتش خیلی محسوس و عیان نیست.  اما اگر جمله رمبو را درست ترجمه کنیم تفاوتش آشکار می شود. ۱-من دیگری است. ۲-من یکی دیگر است.
ان وقت می شود نشست و یه منظور رمیوی شاعر اندیشید. 

قطارها ترسیده اند


قطارها ترسیده‌اند
زیاد بوق می‌زنند

او


این‌قدر با خودتان عشق‌بازی نکنید
آدم که با خودش عشق‌بازی نمی‌کند
آدم به غیر است که عشق را می‌بازد
 ادم نه از خودش می‌برد
نه به خودش می‌بازد


«با او حرف بزن»

آقا


 بیست و نهم ژوئیه
یعد از خواندن سخنان آقا:
یه نظر من به‌تر است انتخابات ۸۸ ناموسی نشود از هر  دو طرف،  در خواست عذرخواهی معنی ندارد.  این جا معنی ندارد. آقا حتما می‌دانند که مسئله  مسئله دو نفر و سه نفر  نیست. دو  و سه نفر جیزی دیگر برای از دست دادن ندارند. شده‌اند آن‌چه شده اند و از جان شان گذشته اند. جانشان برای ان‌ها که در برون هستند معنی دارد.  و عزیز است.  در نهایت زجر می‌کشند و این‌هم مسئله‌ای نباید برای یک شیعه باشد. خودشان را نزدیک‌تر  به امامان پیدا می‌کنند.  تقاصای عذرخواهی  تقاضای زانو زدن همان‌هاست که «اردوکشی خیابانی» کردند.  یعنی سهمی از مردم.  آقا از خطر درگیری می‌گویند- اشاره شان به آن‌چه در بیرون می‌گذرد. من البته به این خطر اصلا باور ندارم - نه در خیابان‌های تهران . در کنار مرزها حکایت دیگری‌ست.  بنشینند ویرانی‌های دولت هشت ساله را بگذارند کنار «اردوکشی خیابانی». حتی از نقطه نظر خودشان و پنچره نگاهشان. و در ست این جاست که می گویم ناموسی نکنید..
پس باید دل همه را به دست  آورد. قرار این است میرحسین و کروبی از حانب خود عذر بخواهند یا از جانب چند میلیون و سهمی از مردم.  قرار است سهمی از مردم عذر بخواهند؟
نه نمی‌شود. به هزار دلیل نمی‌شود. ایران امروز هم امکان محاکمه‌ای درست و عادلانه نمی‌دهد.  باید عقل‌ها را سرهم بگذارند و  قائله را ختم کنند.  خردمندانه و سیاست‌مدارانه.

سی ژوئیه
ببینید
 َ آقا اصلا منکر آن سهم از مردم نشدند.  قبل از انتخابات هم از مخالفین نظام دعوت کردند که رآی دهند. به خاطر کشور و ایران رآی دهند. این ها یعنی به رسمیت شناختن دیگری. همان سهم. آقا می‌خواهند میرحسین و کروبی عذر یخواهند که چرا این سهم از مردم را به خیابان کشانده و کشیده‌اند. خوب، آقا هنوز این‌طور فکر می‌کنند و می‌اندیشند.  ایشان وظیفه حفظ نظام را دارند و حفظ مملکت را.  گفته‌اند همسایه‌ها را نگاه کنید. گفته اند اگر مردم و خدا و این‌ها به یاری نمی‌آمدند چنان و چنین می‌شد.  پس یعنی معتقد یه گرایش‌های گوناگون و اختلاف دید و ذوق و  تفکر و هستند.  منتهی هنوز فکر می‌کنند که مردم را می‌توان به این طرف و آن طرف برد.  پس مردم همیشه دنبال یک رهبر هستند.  و این‌جا رهبر بودن میر حسین و کروبی  را به رسمیت می‌شناسند.  اما حقیقت این است که آن‌ها رهبر نبودند. نمی‌خواستند باشند. امضا می‌کردند همراهان کوچک.  آن‌ها فقط مقاومت کردند.   و مقاومت ان‌ها همان سهم  از مردم را به نظام وصل می کرد. یا از بریدنش جلوگیری می‌کرد. چون آن‌ها از نظام بودند.  


۷ مرداد ۱۳۹۲

یک نامه


به سپینود و پاسخ به پرسشش:
دیروز از خانه خانم ف بیرون آمدم. خانم ف بطری آب در کیفم گذاشت و گفت: زیاد زیر آفتاب نمان. نمی‌دانست که به زیر آفتابی دیگر می‌روم. هوا گرم اما داغ نبود. اتوبوس ۸۹ را گرفتم. می رفت به باغ لوکزامبورگ  و بعد به باغ گیاهان. در ایستگاه لوکزامبورگ پیاده شدم. گفتم می‌روم از درخت‌ها عکس بگیرم. به ام تلفن زدم. گفت که دارد دو تابلو می‌کشد. و اندکی بعدتر به من می‌پیوندد. روز آخر نمایشگاه شاگال بود در موزه لوکزامبورگ. مردم زیر آفتاب صف بسته بودند. یادم آمد روزی دیگر آمدم به زیارت شاگال اما سرخوش نبودم و در صف نماندم. صف بستم و وارد موزه شدم.  و موزه نورانی بود. شما گویید که پشت هر تابلو یک خورشید گذاشته بودند. روشن شدم. شلوغ بود. یک‌شنبه و روز آخر بود. با این حال مدت‌ها در برابر هر تابلو ماندم و تسبیح گرداندم. ترک آن همه قرمز و زرد و آبی آسان نبود.
جایی ابراهیم چاقو یه دست بالای سر اسحاق یا اسماییل- هر کدام که خوش دارید ایستاده بود. پیراهنش بادمجانی بود. موسی ده فرمان را دریافت کرده بود. بر سر قوم برگزیده کوبیده بود. موسی ظلمات پاشیده بود. ابراهیم سارا را گریه می‌کرد. سارا پیر یود. موسی مرگ بر مصریان  افشانده بود. هارون در مقابل شمعدانی. خدا در خواب بر سلیمان وارد شده بود. چقدر خوب کتاب مقدس را خوانده بود نقاش. چقدر ساز و آواز کشیده بود. چقدر از رقص متحرک بود.  فکر می‌کنم که روزگاری مردم چنین می‌دیدند. حرکت بیش‌تری در نگاه‌ها بود. جاها ثابت نشده بودند. هنوز خدا به هر چیزی نام نهاده بود. چبزها دنبال نام و جای شان بودند. چه نام داشت آن تابلوی زرد که گاو ویولون می‌زند و زن آبی دسته گلی به سویش دراز کرده است؟


فکر می‌کردم که نقاشی‌هایش مثل کتوب آسمانی نازل شده‌اند.  همه‌ی کتاب مقدس با آن همه حیوان و جانور.
یک جایی نقاش گفته بود که میان تابلوهای به صلیب کشیده شده‌ها و تابلوهای مذهبی و مردم سیرک فرقی نمی‌بیند. دریافته بود که میان کتاب مقدس و سیرک رابطه‌ای هست. همان هم‌نشینی ادم و حیوان. «جان‌دار تنها جان‌دار.» هم‌سری سلیمان و مور و ملخ. همان ناابستایی کتاب. همان که کریستیان یوین می‌گوید. کتاب می‌گریزد و کاغذ در دستمان می‌ماند.  یک جای دیگر گفته بود که می‌گویند او رئالیست نیست اما هست.  و من این را باور می‌کردم. من هم گاهی این طور می‌بینم. خانه‌ها و آدم‌ها را وارونه. گاوی بالای بخاری و خروس بالای دسته گل. اگر همیشه آن طور می‌دیدم شاگال می‌شدم.  و بعد من رنگ کم دارم. شاگال تمام قرمزها را تمام کرده است. هر چه قرمز را در آن تابلو پاشیده و تمام آبی را در آن یکی دیگر ریخته. چرا رنگ‌ها از جهان رخت بر بسته؟
اصلا نقاشان از وقتی رنگ از جهان داشت می‌رفت شروع به ثبت آن کردند.
داوود شاه. ۱۹۵۱ قرمز رنگ روغن
مداد‌های رنگی بر کاغذ ژاپن
جهار قصه رنگین هزارو یک شب

زنی با بچه‌ای نه هنوز یک ساله در آغوش. بچه آرام بود و آواز می‌خواند و زن رنگ‌ها را به بچه نشان می‌داد.
مآمور موزه پشت به تابلوها و رو به تماشاچیان ایستاده بود و نگاه گم کرده بود و آوازی چیزی  در گوش داشت.
دوران جنگ دوم و غصه یهودیان را  تابلوهایی چند از به  صلیب کشیده شدن نشان می‌داد.

پرسیده‌اید چگونه مرگ را نشان دهیم. من دیروز در مقابل نقش‌های شاگال به جنگ و مرگ و خونی که چنین به تعالی رسیده‌اند فکر می‌کردم. یک تابلو از اولین‌ها که در ۱۹۱۴ نقش شده بود و رنگ نداشت سربازی را نشان می‌داد. فقط صورت را و پایین تصویر یک شماره بود. شماره سرباز. سرباز فرسوده بود. تابلو نامش جنگ بود.  تابلویی دیگر ذکر قطره‌های خون نام داشت.
بدون جنگ آن نقش‌ها هم نبودند. 

ام بعد از موزه به من پیوست. تابلوهایش را فروخته بود می‌گفت. مثل همیشه سر یه سر هم گذاشتیم. راه رفتیم. جایی نشستیم و چیزی نوشیدیم. حرافی کرد. با من تا ایستگاه آمد.
من سوار قطار شدم. قطار داستان قبلی که متوقف شد به ام تلفن کردم. گفت کاش با تو آمده بودم .  و بعد دو ساعت حرف زد. تا قطار دویاره راه افتاد.

۲ مرداد ۱۳۹۲

قطار بیست‌و‌دو و سی‌و‌شش دقیقه


قطار ساعت بیست و دو و سی وشش دقیقه را گرفته بودم. قطاری مستقیم به سوی خانه.  چند دقیقه قبل از حرکت نشسته بودم. واگن ها خلوت بود. کتابم را بیرون کشده بودم.  و حساب کرده بودم کمتر از یک ساعت دیگر قبل از رسیدن به خانه و قبل از ایستادن قطار تمامش خواهم کرد.
قطارهای مستقیم راحت‌تر و خنک‌تر هستند.  قطار قبل و قطارهای بعدی تلق و تلق و دلنگ دلنگ. میان راه توقف می‌کنند. قبل از توقف کردن از سرعت می‌کاهند. ترمز می‌کنند. خودشان را روی ریل‌ها می‌کشند با امتناع. می‌ایستند. در باز می شود. صداهایی. یکی می‌آید. یکی می‌رود. در بسته می‌شود. صداهایی. فرصتی اندک. قطار نمی‌ماند. سرعت می گیرد تا توقف‌گاه بعدی.
قطارهای نامستقیم خنک نیستند. پنجره‌ها در گرما باز است. صدای قطار از بیرون به درون می‌آید. آدم صدای خودش را نمی‌شنود. باد گرم می‌وزد.
چند دقیقه به خانه مانده بود. کمتر از پنج دقیقه. زن سیاهی هم‌ردیف من دامنش را به خود پیچیده بود و دراز کشیده بود. سیاهان به کودکان شبیه‌ترند. بی‌هوا و قید. شامش را خورده بود. دراز کشیده. حرف می‌زد. با کسی که من نمی‌دیدم. تلفن به دست و به گوش. مآمور کنترل بلیط آمده بود. مسافران به دورتر از خانه من می‌رفتند. قطار تکان خورد. یکه خورد. صداهایی ناشناخته آمد. کمی بعد ایستاد. در صفحه آخر کتاب کریستف اعتمادزاده بودم. نوه ب آذین. صدایی گفت که قطار ایستاده است و به درها نباید دست زد. چراغ‌های خانه از دور پیدا بود. زنی مآمور و مسئول گفت که باید پلیس بیاید و مآموران آتش‌نشانی. کسی خودش را پرت کرده است. کتاب تمام شده بود. در صفحه آخر کسی خودش را از پشت‌بام‌های ایران پرت کرده بود. کفش هایش را درآورده بود و خودش را پرت کرده بود.
زن گفت که دو ساعت طول خواهد کشید. کسی چیزی نگفت. ساعت بیست و سه وچهل دقیقه شده بود. قطار سرد بود. لباس‌ها در خور گرمای روز بود.  پسری تلاش می‌کرد در را باز کند.  تلفن‌ها به کار افتاد.
- تو برو بخواب. من معلوم نیست کی بیایم.
زوج‌ها پیر و جوان چیزی برای تعریف کردن داشتند. کسی از  ملال‌شان بیرون‌شان می‌کشید. عجالتا.
یک ساعت گذشت. رئیس قطار آمد. گفت که از پاریس سفارش راننده داده‌اند.
- این راننده حق رانندگی ندارد دیگر.
شاید می‌خواست بگوید عجالتا. یک ساعت دیگر گذشت. عده‌ای خوابیدند. شیشه بیرون قطار را نشان نمی‌داد. خود را می‌دیدم. از ساعت دو گذشته بود که صدایی گفت چند دقیقه دیگر حرکت می‌کنیم. راه افتادیم. کمتر از پنج دقیقه دیگر قطار ایستاد و من پیاده شدم. مآموران چند کارتون بطری آب برای مسافرین سوار قظار می‌کردند. ایستگاه تعطیل بود. پسری که پیاده شده بود به بطری‌های آب اشاره کرد و رو به من گفت: اگر تشنه‌ای. تشنه نبودم.
در خیابان تنها گربه‌ای بی‌خواب پا به پای من  تا خانه آمد. ساعت دو ونیم رسیدم.
..............................................
این را قبلا نوشته بودم:

راننده‌های قطار

دیشب که دیر وقت کنار رادیو دراز کشیدم، داشت می‌گفت از دوازده خودکشی که همین دو روزه به انجام رسیده بود. مردم خودشان را پرت می‌کنند.
در زبان فرانسه به راننده قطار می گویند شومینو. راه آهن می‌شود شومن دو فر که از ترکیب جاده و راه و آهن ساخته شده. نام این راننده‌های قطار همیشه در گوش هست. چون زیاد اعتصاب می‌کنند و در واقع نامشان با اعتصاب گره خورده. دیشب اما یکی‌شان پشت رادیو به نام دیگران حرف می‌زد و از تجربه یک راننده قطار از این جسم زنده‌ای که از هیچ‌کجا بیرون می‌آید و تو می بینی‌اش و جسم تو که نشسته در اسبابی با سرعت زیاد که اگر ترمز کنی و قطار سریع‌السیر نباشی یک کیلومتر آن سو تر و اگر سرعتت بیش‌تر باشد ، سه کیلومتر آن‌سو تر می‌ایستی، تصادف دو جسم است که یکی به هیچ فکر می‌کند و یکی به دیگری.
یکی قطارش دیگر حرکت نمی‌کند. قبل از رسیدن به ایستگاه آخر متوقف می‌کند خودش را. یکی راننده قطار خود است و یکی راننده قطار شرکتی دولتی. یکی خودش را می‌برد با سایه‌هاش. یکی خودهایی مسافر که از این‌جا به آن‌جا می‌روند با سایه‌ها و آفتاب هاشان و فکر می‌کنند که آسمان همه جا یک رنگ نیست.

راننده قطار بر مسیری از قبل تعیین شده می‌رود مسیرهای شناخته شده. از شهری به شهری. آن یکی راننده، راهش دیگر بر هیچ نقشه‌ای رسم نشده.

راننده داشت از تجربه اش می‌گفت و از آن‌چه می‌شود بعد از اینکه جسم خودش را پرت می‌کند. صدایی که می‌آید و بعد یک کیلومتر یا سه کیلومتر آن سو تر . و بعد باید بیایی یالای سر تکه‌های باقی‌مانده از آن یکی راننده و بعد روز تمام می‌شود و شب به خانه می‌آیی. با تکه‌ها در دست. و بعد تکه‌ها مدتی با تو می‌مانند. تسلایی نیست. راننده قطار می‌گفت. تا اینکه روزی این‌طور به خودت می‌گویی: کمکش کردم من.

۲۹ تیر ۱۳۹۲

هنوز کودکی


صیح هنوز کودکی‌ست
سهمی

اندکی بغض اندکی شعف
بعد
باقی روز

عبور مردم


در جانب راست من پلی بر چندین  مرغابی و دو سه قوی سپید هست
گاهی من به عبور مردم  بر پل می‌نگرم
یعضی با جسم‌شان راه می‌روند
یعضی با روح‌شان

آخرش


- آخرش این زندگی ما را می‌کشد


- آبم مده
نانم مده

در ماه رمضان

حالا از این که بگذریم من به زمانه‌ای که روزی تنها آب بوده است و نان  غبطه می‌خورم

روز
اب
نان

دیدید چگونه از شمس‌ام جدا شدم؟


- گوگل می‌پرسد: تازه چه خبر؟
می‌گویم غبطه یعنی:
«آرزو بردن به نیکویی حال کسی بی آن که زوال آن
از او خواهد»


- چرا بعضی‌ها غایب‌اند این روزها؟
این گوگل به غیبت شما بی‌اعتناست
باشید
نباشید
دمش را هم تکان نمی‌دهد


- با روان کاوان معاشرت داشته‌ام- دور از دیوان
ایرانی و غیرایرانی- فرانسوی لاکانی
خودمرکزبین و خودخواهند
گاهی بی‌شعور اجتماعی
یا فرزندان پدرو مادرهای خوب مراوده داشته‌ام
لااابالی‌اند

واژه‌ها جور چیزها را می‌کشند


خواب دیدم یکی به سوسک‌ها می‌گفت صنوبر
قبلا هم گفته بود واژه‌ها بی گناه‌اند
جور چیزها را می‌کشند
و اضافه کرده بود بی‌نوا واژه کثیف

کار رسانه رساندن است


یک رسانه  در فرانسه عنوان خبرش این است:
در ایران یک آیت‌الله  اجازه داده که مسلمانان در ماه رمضان ینوشند.
اگر زبانتان فرانسه باشد و این زبان را بخوانید و از همه جا بی‌خبر باشید چنین از این جمله برداشت می‌کنید که یک آیت‌الله در ایران اجازه داده مسلمانان در ماه رمضان مشروب بنوشند.
این اولین دریافت است.  و بعد اگر کمی مطلع باشید به اب نوشیدن فکر می‌کنید و دریافت دوم این است که فلپ قلپ آب می‌توانید بخورید.

تا


امروز ملافه را بد تا کردم
حالم خوب نبود

روزگار ما را بد تا می‌کند
حالش خوش نیست

من راهم


مسیح گفت می‌خواهید راه مرا ادامه دهید
من راهم

در حاشیه ریل‌های قطار


گردوها در حاشیه ریل‌های قطار
گردوها در نیمه راه رسیدن خود هستند امسال دیر راه افتاده‌اند
راه گردو رسیدن است

خانه‌ای فروشی در حاشیه ریل‌های قطار

با تیر تمام می‌شود


گاهی خرداد در تیر تمام می‌شود
با تیر تمام می‌شود


۱- صاحبان دو برج توآمان از کمپانی هواپیمایی که بر  فرق سر عمارت خراب شد، شکایت کرده  و خواستار جبران خسارت شده‌اند.

۲- سپاه شیراز با انتشار بیانیه‌ای به دلیل برنامه‌ریزی برای برگزاری جشن تولد آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی عذرخواهی کرد.

 ۳- احمدی‌نژاد گفته است: به‌خدا اگر اجازه داده می‌شد و موانعی نبود، من تمام ثروت کشور را به‌صورت سهام عدالت بین تمام مردم ایران توزیع می‌کردم.

۴- رادیو رفته بود بیرمانی دیروز
از مردم می‌پرسید چه تغییر کرده
مردم هم می‌گفتند:حالا کارت بانکی داریم و می‌توانیم قسطی اتومبیل بخریم و خیابان‌ها هم راه‌بندان است

۵- «هرانا، تارنمای مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران خبر داد، به‌تازگی شهرداری تهران اقدام به قطع شبانه درختان چنار خیابان ولی‌عصر تهران کرده، که بعضی از آن‌ها حدود ۷۰ سال قدمت دارند.»
یک زمانی کیارستمی گفته بود خیابان نامش عوض می‌شود. پهلوی می شود ولی‌عصر اما درختان چنار سرجایشان می‌مانند.

کودتای مصر- طارق رمضان


این مطلبِ  سایت طارق رمضان بود در باره کودتای مصر این هم ترجمه واقعا سرسری من
.................
دو سال از من دلیل نرفتنم به مصر را سوال می‌کردند. منی که به مدت هجده سال از ورود به کشور منع شده بودم. من هم پاسخ می‌دادم که با اطلاعاتی که در اختیار دارم روشن است که ارتش مصر هم‌چنان اوضاع را در مهار دارد و در واقع هیچ‌وقت صحنه سیاسی را ترک نکرده است.
هرگز در هیجان و هیاهوی  «انقلابی» عمومی شریک نشدم. و باور نکردم آن‌چه در مصر و تونس می‌گذرد میوه یک زیروروشدن ناگهانی تاریخی‌ست.  با مردم بد رفتار شده بود. دیکتاتور و بحران اجتماعی را تحمل کرده بودند و به خاطر کرامت‌شان به پاخاستند، به خاطر عدالت اجتماعی و آزادی. باید به این بیداری سلام کرد. به این «انقلاب روشن فکرانه» و به شجاعت مردم. اما نمی‌تواند با قرائتی ساده‌لوحانه از داده‌ها و بازی‌های سیاسی و ژئواستراتژیکی همراه و توجیه شود.
نزدیک به سه سال پیش در یک کتاب و چند مقاله خوانندگانم را هشدار دادم که چقدر تحلیل‌های سیاسی و رسانه‌ای از اتفاق‌های عجیب وملاحظات ژئواستراتژیک خالی‌ست.
ارتش مصر به بازی سیاسی نیامده است، ارتش مصر بازی سیاسی را هرگز ترک نکرده است. سقوط مبارک اولین کودتای نظامی داخلی بود که اجازه داد نسل جدیدی از نظامیان بر صفحه سیاسی پس پشت اکران یک دولت غیرنظامی قرار بگیرند. من اظهارات فرمانده ارتش را نقل کردم که گفته بود انتخابات ریاست جمهوری موقتی خواهد بود برای مدت شش ماه تا یک سال.
امریکائیان تمام روند را تحت نظر داشتند: متحد امریکا در مصر به مدت بیش از پنجاه سال ارتش است و نه اخوان‌المسلمین.  تصمیم به براندازی مرسی قبل از سی ژوئن گرفته شده بود. گفتگویی میان مرسی و ژنرال ال‌سی‌سی نشان می‌دهد که نقشه براندازی و بازداشت او هفته‌ها قبل از به میدان آمدن مردم که کودتای نظامی را توجیه می‌کند به نام اراده‌ی مردم، کشیده شده بود.
واکنش امریکا که از کودتا نام نمی‌برد را چگونه تحلیل کنیم. اگر کودتا را به رسمیت می‌شناخت نمی‌توانست از رژیم تازه  حمایت مالی کند. عجیب است که از یک طرف ادعای غافل‌گیرشدن می‌کند و از طرف دیگر باید از براندازی حمایت مالی و سیاسی و قانونی بکند.  اروپائیان هم به دنبالشان: «ارتش تنها از مردم حمایت و پی‌روی کرده است.»   خیلی دمکراتیک به ندایشان پاسخ گفته است . قطع برق که مردم به مدت چند ماه متحمل شدند، قحطی گاز و بنزین ناگهان متوقف شد. چنین به نظر می‌رسد که مردم را از نیازهای اولیه خود محروم کردند تا برخیزند.
امنستی انترناسیونال از رفتار عجیب نیروهای مصری خبر داد که تظاهرات را نگاه می‌کردند و مداخله نمی‌کردند. می‌گذاشتند خشونت بالا بگیرد. اما بعد به تمام آژانس‌های خبری از تصاویر با هلکوپتر گرفته شده که مردم را نشان می‌داد ارتش را در نقش نجات‌دهنده گرامی می‌دارند  مخابره می‌کردند.
پس ما در ادامه «بهار عرب» و «انقلاب» مصر هستیم که ارتش ژنرال سی‌سی محافظت می‌کند. ژنرالی که به دست ارتش امریکا تربیت شده. ژنرال هرگز ارتباطش را با امریکا قطع نکرده- انترناسیونال هرالدتریبون ششم و هفتم ژوئیه فاش می‌کند که او نه تنها برای امریکاییان شناخته شده بلکه با اسراییلی‌ها هم درهماهنگی بوده است. حتی در زمان مرسی. ژنرال قبلا در سرویس اطلاعاتی شمال سینا کا می‌کرده و در ارتباط یا امریکاییان و اسرائیلیان بوده است.
آن‌چه متعجب می‌کند ساده‌لوحی و فقدان تجربه و نوع ارتباطات مرسی است و متحدان او و سازمان اخوان‌المسلمین. به مدت سه سال من از نقد اندیشه و عمل و استراتژی حزب عدالت و آزادی و رهبران حزب دست نکشیدم- بیست و پنج سال است که از تحلیل‌های  سخت‌گیرانه دست برنداشته‌ام.
دام روشن بود و ندانم‌کاری واضح. می‌توان به مرسی خرده گرفت که تلاش نکرد تا با مخالفین وارد گفتگو شود و آن‌ها را به ورود به دولت یا به گفتگویی ملی دعوت نکرد اپوزیسیون با هر کار او مخالفت می‌کردند. اما مدیریت امور حکومت و رابطه‌اش با اعضای مرکزی حزب و گوش ناشنوایش به صدای مردم و بعضی از مشاورینش و تصمیم‌های غلطش که خود بعدا به غلط بودن بعضی از آن‌ها اذعان داشت باید مورد نقد جدی قرار بگیرد.
مهم‌تر از همه نبود بینش سیاسی و قدرت اداره فوریت‌هاست و در سیاست اقتصادی مبارزه با فساد و فقر و مدیریت امور اجتماعی و تعلیم و تربیتی.
توقعات صندوق بین‌المللی پول قدرت را در وضعیتی غیرقابل تحمل قرار داد: مرسی با سادگی بر حمایت این نهاد حساب می‌کرد. جالب است که امروز بعد از براندازی صندوق می‌خواهد وضعیت را عادی کند. بله ساده لوحی مرسی تعجب‌برانگیز است. دولت او و اخوان‌المسلمین بیش از شصت سال در اپوزیسیون بود و تحت سرکوب ارتش با تبرک امریکا و غرب، چطور فکر کرد که این‌ها از قدرت گرفتن او پشتیبانی خواهند کرد؟ به نام دمکراسی؟ مگر از تاریخ درس نگرفتند؟ از الجزایر و اخیرا از فلسطین. من منتقد محتوای سطحی برنامه و استراتژی سیاسی مرسی واخوان‌المسلمین بوده و هستم- سازش با ارتش و امریکاییان- سازش در اقتصاد تا مسئله فلسطین و غیره و درست این بی‌هوشی سیاسی است که تعجب بر می‌انگیزد. این‌که مرسی به ژنرال سی‌سی ده روز قبل از برکنار شدنش بگوید که او رئیس است و اوست که می‌تواند ژنرال را بر کنار کند و امریکا اجازه کودتا را نخواهد داد،  سورئالیستی‌ست.
موضع سلفی‌ها هم تعجب‌آور بود. که به نظامیان و به دمکرات‌ها پیوستند. با این حال آژانس‌های رسانه‌ای غرب سلفی‌ها را اسلامیست‌های متحد اخوان معرفی کردند در حالی که آن‌ها متحدین راستین نظام‌های امیرنشین هستند. متحدین منطقه‌ای امریکا. می‌خواستند مشروعیت مذهبی اخوان المسلمین را خدشه‌دار کنند. به هنگام براندازی مرسی به او خیانت نمی‌کنند اما استراتژی و وصلت حقیقی آن‌ها افشا می‌شود. غریب نیست که اولین کشوری که دولت تازه را به رسمیت می‌شناسد امارات و عربستان و قطر هستند که حمایت مالی‌شان می‌کنند. قرائت سطحی سیاسی می خواهد وانمود کند که عربستان یا قطر از اخوان پشتیبانی می کنند در حالی که آن‌ها ضامن سیاست امریکا در منطقه هستند. می‌خواهند گرایش‌های گوناگون اسلام سیاسی را پاره پاره کنند وآن‌ها را به درگیری بکشانند و کشورهای مختلف منطقه را متزلزل کنند.
این استراتژی مضاعف است و میان سازمان‌های سیاسی سنی عمل می‌کند ومیان شیعه و سنی. ایالات متحده امریکا مثل اروپا با اسلام سیاسی سلفی‌های امیرنشین - با ضدیت‌شان یا دمکراسی‌، با بی احترامی به حقوق اقلیت با پایمال کردن حقوق زنان و اجرای بی قیدو شرط شریعت هیچ  مشکلی ندارد. از منافع ژئواستراتژیک و اقتصادی منطقه و سیاست سرکوب  و عقب‌مانده‌ای که در داخل اعمال می‌کند، نگهبانی می‌کند.
باقی حفظ ظاهر است. میلیون‌ها مصری دومین انقلاب را حمایت کردند و ارتش را صدا کردند و ارتش هم فرمان برد. بعد ارتش  قدرت را به غیرنظامیان واگذار خواهد کرد.
هفته آینده سناریوهای در نظر گرفته شده برای غیرنظامی جلوه داده شدن رژیم فاش خواهد شد. باید به یاد آورد که ارتش به مدت ده‌ها سال چهل در صد از بخش اقتصاد را در دست دارد و اداره می‌کند و اولین توشه‌بردار کمک یک و نیم میلیارد دلاری امریکاست.
رئیس منتخب با گودتای نظامی سرنگون شد. چیزها را باید با نامشان خواند. مردم در خواست مشروع زندگی و زنده ماندن، عدالت و کرامت،  در عملیات رسانه‌ای-نظامی شرکت کردند. اوضاع وخیم است و سکوت غربیان افشا کننده. بهار عربی در کار نیست و انقلاب عطری تلخ دارد.


- طارق رمضان، نوه بنیان گذار اخوان‌المسلمین است. او ملیت سوئیسی دارد. روشنفکر و اسلام شناس و نویسنده و متفکر است و استاد در دانشگاه‌های غرب. ورود او به کشورهای زیادی ممنوع است. مثل مصر و عربستان سعودی و امریکای بوش. از هجده
سال پیش ورودش به مصر ممنوع شده است. او را دستگیر کردند و چون سوئیسی بود و نمی‌توانستند شکنجه‌اش کنند مصری دیگری را جلو چشمانش شکنجه کردند. فرانسوی‌ها او را دوست ندارند. با لائیسیته فرانسوی جور در نمی‌آید.

۲۳ تیر ۱۳۹۲

رادیو صبح زود


صبح زود رادیو می‌گفت
ما همه غبار ستاره‌هاییم

لحن زن


دارم برای هشت‌صد و سی‌و پنج‌مین بار Out of Africa را می‌بینم. تلویزیون نشان می‌دهد.
تنها این بار است که متوجه می‌شوم بدون لحن صدای زن این فیلم این فیلم نیود. دهخدا می‌گوید لحن یعنی دریافتن و آگاه و خبردار گردیدن به حجت خود. زن می‌گوید زمین گرد است که ما راه‌مان را نبینیم، ندانیم. لحن صدای زن تمام این فیلم است. زمان‌های از دست رفته. مرد به زن می‌گوبد می‌خواهم چیزهایی نشانت دهم که به زودی نخواهد بود. مردها خوب است که همیشه چیزی نشان  زن دهند. زن‌ها خوب است که همبشه چیزی به مرد نشان دهند. مرد موی زن را می‌شوید.
زن خیلی جوان است و پیر هر دو.
فیلم سفید‌ها را نشان می‌دهد در خاک سیاهان. من خوش‌حالم که راز افریقا را فاش نمی‌کند.
ما افریقا را از چشم سفیدان دیده‌ایم. زن پایش را می‌شوید. مرد به زن می‌گوید که خوب است که او آن‌جاست. ما چیزی را با چشم خودمان نمی‌بیتیم. شب است. وسط بیابان خدا چادر زده‌اند. میز گذاشته‌اند و رومیزی انداخته‌اند سفید. سفیدها سفیدی‌شان را با خود می‌برند افریفا. هیچ سفیدی آنقدر سفید نیست که در افریقا.
چه پادشاهی بوده‌است افریقا.

مغول‌ستان


- تلویزیون دارد می‌گوید نزد مغول‌ها اسب دزدی احترام دارد
اما اسب دزدیده حق دارد دوباره اسبش را از دزد بدزدد و زن اسب دزد را هم بدزدد
تلویزیون از این حرف‌ها می‌زند
شما باور نکنید
اصلا چه چیزی‌ست که آدم چیزی را که خودش ندیده باور کند
بلند شوید بروید مغول‌ستان خودتان
اما وقتی برگشتید چیزی تعریف نکنید


- حسن یوسفم را بوسیدم

من برای او چه فایده‌ای دارم


ـ قرار بود این‌جا رمضان باشد امروز
شعبان ماند

- زن‌ها اگر مرد بودند
هیچ زنی را به زنی نمی‌گرفتند


- بعضی  رنج‌هاشان هم خیلی متشخص است


- به این نتیجه رسیدم یهترین حیوان خانگی یه قول این خارجی‌ها حیوان همراه، شتر است
بهار پشمش را قیچی می‌کنم و زمستان از پشمش جامه  می‌بافم
خسته شدم سوارش می‌شوم
گرسنه شیرش را می‌دوشم
 و مطمئنم به حرف‌هایم با شکیبایی گوش خواهد داد
منتهی نمی‌دانم من برای او چه فایده‌ای دارم

شهر بی‌اینه


مترو شلوغ بود. پر از توریست . پیش‌نهاد و  التماس من این است که واژه توریست ترجمه نشود. توریست توریست است. توریست واژه نیست. خودش واژه‌اش  را همراه می‌آورد. به توریست نمی‌توان جهان‌گرد و سیاحت‌گر نام داد. همان‌گونه که آن که هواپیما سوار می‌شود و از جایی به جایی دیگر برده می شود مسافر نیست. هواپیما هم نیست. یعنی هوا را هم نمی پیماید. هواپیما هوا را می پیماید. شما فشرده درست مثل چمدان‌هایتان- در هواپیما، شما و چمدان‌هاي‌تان خیلی فرق ندارید، می‌نشینید. در جایی که جایی نیست . در زمانی مختل که گاهی از شما دزدیده می شود و گاهی به شما بازگردانده می‌شود.  توریسم تجاوز است. کسی که به مکانی که به آن بی تعلق است داخل می شود و خارج و از این دخول و خروج جز آشغال چیزی نمی‌ماند. نه سفرنامه‌ای. نه سیاحت‌نامه‌ای و نه جهان‌نامه‌ای. چیزی بر چیزی رد و اثر نمی‌گذارد. کار رفت‌گران افزون می‌شود.
شما به این واژه خاک‌روبه توجه کنید. در دوران‌های گذشته چیزی به نام آشغال‌دانی نبوده است. آشغالی نبوده است.  مردم خاک می‌روبیده‌اند.  غبار از هم. زباله مفهومی مدرن است.

مترو شلوغ بود. مردم مثل چمدان‌های در هواپیما به هم چسبیده بودند. در مترو است که می فهمیم آدم‌ها چه قابلیت  انعطافی دارند. چگونه اجسام به هم می‌چسبد. چگونه فرورفتگی در برآمدگی می‌نشیند. چگونه بوها تقسیم می‌شود. چگونه پوست‌ها به هم مماس می‌شود. چگونه هم‌سر می‌شویم. ایستگاه بعدی در گشوده می شود و هم‌سر پیاده.  هم‌سر دیگری سوار. چه کسی متفکر  چنین قریت تن‌ها بوده است. , و غربت‌ تن‌ها.

مترو شلوغ یود و همه دست‌گیره به هم تعارف می‌کردند. گاهی هم از موی یکی، به موی یکی می‌آویزی. گاهی می‌افتی در آغوش کسی. شانه برهنه زنان از ثقل ساک سرخ بود.
به جعدها عرق نشسته بود و به بناگوش چسبیده بود.  و چمدان‌ها. و ساک‌ها.

پاریسی‌ها توریست نیستند. چادرنشینند. گاهی تمام زندگی شان را در بغل می‌گیرند، سوار مترو  و اتوبوس می‌شوند.  گفته بودم یک بار که زنان بدون آینه ماتیک می‌زنند. یک روز صبح دختری را در کافه دیدم که ریمل می‌زد بی‌آینه.  باور نمی کنید اما دیروز در اتوبوس زنی را دیدم که ایستاده و نه حتی آویزان به میله یا دست‌گیره‌ای  ماهی می‌خورد با دست. پاریس شهر بی آینه است.  کسی خیلی با تصور خود کار ندارد. کسی خیلی با تصور خویش در چشم دیگری کار ندارد.

۱۶ تیر ۱۳۹۲

و همه دنیا خراب از آن


خانم ف برای تلفن دستی‌اش صدای مرغابی را انتخاب کرده. مرغابی‌ها کپی رایت ندارند. حالا در جانب راست من که اب روان است و چند قوی سپید و چندین مرغابی چپ چپ و راست و قد و نیم قد روان، تلفن خانم ف زنگ می‌زند.
 و همه دنبا  خراب از آن

مردم دیگر از آن دنیا نمی‌ترسند


روز یک‌شنبه
کلبسا دارد مردم را به سوی خود می‌خواند. دعوت به نماز می‌کند. ناقوس‌ها از روز جزا می‌گویند.  مردم دیگر از آن دنیا نمی‌ترسند. وحشت‌شان از این دنیاست.

۱۳ تیر ۱۳۹۲

بعد غم


بعد غم در ناخودآگاه مقیم می شود وقتی که هیچ‌کس نتوانست مقیم گیسوانت شود. شب، نیمه شب بیدار می شوی و می بینی جایش را کنارت انداخته است. پتو و ملافه‌ات را می‌کشی و می‌بری  آن سوتر. می‌خوابی. منتظر می‌ماند که بخواب روی، می‌آید دویاره کنارت دراز می‌کشد. صبح  با هم بیدار می‌شوید.

گاهی خرداد


گاهی خرداد در تیر تمام می‌شود

این قطارهای باری


دیگر زمانش رسیده که از خود جدا شوم


وای وای
این قطارهای باری
چه آوازی
چه آوازی


زیزفون سرساعت معینی
شب که می‌رسد
عطرش را رها می‌کند

تو چرا با منی؟


یک بابایی بود آمده بود رادیو، یادم رفته بود به شما بگویم، من نصف چیزهایی که رادیو می‌گوید ، حتی نصف نصف‌اش را هم نمی‌گویم. یک بابایی آمده بود رادیو که در باره زوج‌ها کار کرده بود. نصف نصف چیزهایی که رادیو می گوید گفتن ندارد. یا تراژدی‌ست که تراژدی محتومیت است و یا حقیقت است و حقیقت تلخ است.  می‌دانم من.  روزی چند فنجان میل می‌کنم. با فاصله. فاصله خیلی مهم است. باید رعایت شود. حقیقت مثل آنتی بیوتیک است باید تا به آخر خورد و گرنه نه تنها فایده ندارد می‌تواند نتیجه عکس بدهد.
دیده‌اید که وقتی سوگند می خورند، سوگند می‌خورند که اول حقیقت را بگویند و بعد تمام حقیقت را.
بابای رادیو تعربف می‌کرد که یک زوجی نشسته بودند داشتند فیلم کلینت استوود را نگاه می کردند سرراه مادیسون را. مرد لم داده بود بر کاناپه- شما می گویید مبل و زن داشت اشک می‌ریخت. فیلم تمام شد و زن اشک‌هابش را که پاک کرد روبه مرد کرد و پرسید: تو برای چه با منی؟
مرد پاسخ داد: کجا بروم؟

موسم مربا‌پزان


با خودم کتاب نیاورده‌ام
یک ماه است که بی‌کتابم
خانم ف می‌گوید: آخر چطور دو کتاب با خود برنداشتی
می گویم دو کتاب به چه دردی می خورد
حالا تمام کاتولوگ‌ها و تبلیغات و بروشورها را می خوانم و الان  روی مقوای خمیر دندان را
از همه بهتر کاتولوگ مغازه‌های لوازم خانه است
سمساری‌های شیک
ظرفی برای نرم کردن انواع فلفل خشک
آسیابی بلورین برای نارین کردن جوزی نایاب
هاونی از سنگ گرانیت
سیرله کن
ساطوری با دو تیغه
موسم مرباپزان است
آسیابی سیب‌تان را پوست می‌کند
ابزاری هسته‌تان را در می‌آورد
دیگری شیره‌تان را می‌کشد

ماشین لباس شویی


هیچ‌کس مثل ماشین لباس‌شویی مرا صدا نمی‌زند
وقتی رخت‌ها را شسته است

اما بچه‌ها جای‌شان کجاست؟


آسمان سوار بر ایر تپه را پایین آمده است. عده‌ای پرنده در سهم من از آسمان گرد‌همایی گذاشته‌اند.  روز اولی‌ست که در درختان جنبشی در نگرفته‌است. از مبارزه دست کشیده اند؟ باد عقب نشسته است؟
سگی و صاحبش صبح زود بیدار شده بودند. زود‌تر از شهر.  سگ زمین را می‌جست و صاحب را با خود می‌برد. میان نیروی سگ و صاحب مقاومتی  بود و قلاده پاره نمی‌شد. قلاده هیج‌وقت پاره نخواهد شد. محکم‌تر از مقاومت. صاحب قلاده را به دور مچ‌اش انداخته بود.
من زیاد پنجره دارم.  و تنها دو چشم.  گاهی آن چه برون است به درون می‌آید. مثل این دو درخت زیزفون چندین ساله.  بچه سه‌چرخه‌اش را زیر گل‌های زیزفون رها کرده. سه روز است. بچه‌ها ناگهانی‌اند. ناگهان از جایی به جایی می‌روند. از حالی به حالی. به مقصد نرسیده رها می‌کنند. چنین می شود که روزی توپ شان، روز دگر چرخشان و روزهای دگر، در هر کدام چیزی از آن‌ها رها می شود.  و بعد بزرگان سر می‌رسند،  مادرانه‌هایش و چرخ و توپ و هر چیز را رها شده در هر کدام روز، بر می‌دارند و سر جایش می‌گذارند. اما جای چرخ و توپ کجاست.  مادرها بچه‌ها را هم می‌خواهند سرجای‌شان بگذارند. اما بچه‌ها جای‌شان کجاست؟

۷ تیر ۱۳۹۲

سایه‌اش از سر ما کم


ما زیر سایه خورشید هر جا که باشد  می‌نشینیم. از خدا می‌خواهیم که سایه‌اش را از سرمان کم نکند.
گاهی اما همه آفتاب می‌شود و سایه‌اش از سر ما کم. یا همه  سایه و خورشید کم.  

نوزاد را به خاطر بسپار


دیروز گنجشکی قورت دادم.  در گلوگا‌هم گیر کرده بود. آن‌چه صورت می‌نامند  را به شیشه چسبانده‌ بودم. هر دو می‌باریدیم. در دو سوی پنجره. من و آسمان.
یک ماه است سین را ندیده‌ام. می‌ترسم آن‌چه صورت‌اش می‌نامند بگریزد. خاطره‌ها تاب جسم  پر تحول کودکان را ندارند. از سینما پر تحرک‌ترند.  مادران پای دویدن از پس این تحول و تحرک را ندارند.  یک بچه کم است. چند می تواند بسنده باشد  آغوش خالی را دومی پر می‌کند وقتی اولی می‌رود از آغوش شما و سومی دومی را و.
نوزاد را به خاطر بسپار.


- چقدر گس بودم
از  درخت گردو گذشتم 

نمی‌خواهم ببینم


نمی‌خواهم ببینم، فکر می‌کنم وقاحت می‌خواهد آدم بنشیند در برابر تلویزیون و مثلا خانه خرابی مردم را در سیل و زلزله تماشا کند. تماشا است دیگر. خیلی وقت‌ها هم حال مردم را نمی‌پرسم. که چه شود؟ اگر نتوانم دردی دوا کنم.
دیروز رفتم خرید. در فروش‌گاهی بزرگ، مآمور گدایی را بیرون کرد. گدا از این گداهای  خارجی بود. نام‌شان هم گدا نیست. چیز دیگری‌ست. پول‌هاشان را هم می‌دهند شراب می‌خورند. در خبابان می‌خوایند. از اول گدا نبودند. گدا به دنبا نبامده‌اند. بی کس‌اند از باباطاهر عریان بی‌کس‌تر. البته از دل مادری به این دنیا دعوت شده‌اند. بوی بد می‌دهند و پر از شپش‌اند.‌
دیروز نمی‌شد ینشینم و گربه کنم. جا نبود در آن فروش‌گاه بزرگ.
امروز رادیو گفت یکی پول نداشته اجاره خانه بدهد. یکی. یکی یعنی چه؟ پول‌ها‌یش تمام شده بوده است. پول‌ها تمام می‌شود.  آدم تمام نمی‌شود. در قبرستان می‌خوابیده است.  در آرام‌گاه کوچکی.
زن همسایه  ما‌ه‌هاست که از خانه  بیرون نرفته است. 
همیشه فاصله‌ای‌ست. چه خوب که همیشه فاصله‌ای‌‌ست. فکرش را بکنید که  نباشد.
من برده می‌شوم با سیل رنج مردم.
در را می‌بندم.  تلویزیون را روشن نمی کنم،  رادیو را خاموش می‌کنم. فراموشی کیمیاست.

از سفره ماه ژوئن ۳


خواستم نامه اداری ینوبسم دیدم کاغذ ندارم. غرش‌های آسمان داشت تمام می‌شد که رفتم. درخت گیلاس کنار جاده از گبلاس آکنده بود. به گدایی لبحند زدم. دهان بی دندانش را گشود. به گداهای زن لیخند نمی‌زنم. خیابان خشن‌شان کرده است. از کولی‌ها می‌ترسم. نفرین می کنند،
پبرزنی پنجره اش باز بود و آن سوتر از پنجره بر صندلی‌اش نشسته بود و  خیابان را می نگریست.  یا خیابان را گوش می‌کرد. زنی دیگر گربه‌اش را صدا می‌زد. دیشب پیرمردی سگش را زیر باران به چرا آورده بود. شابد هم‌جواری پیران مرا مهریان  کند.

- دارم دانه های برنج را در کاسه قرمز با چوب به دهان می گذارم. با سماجت. بیست و یک دانه مانده است. سمج.

- چگونه از خاطر خاطره ساختیم؟

- رادیو دوساعت است که حرف می‌زند
 و من گوش‌اش نمی‌کنم

- الان گفت رادیو که
واژه صبح یعنی سپید
ولی نگفت که شب یعنی شبق

- دیشب این‌جا جشن بود و آتش‌بازی
پشت پنجره که به بمب‌های منفجره نگاه می‌کردم
یادم آمد ما به  بعضی‌شان از انواع خیلی دوران نخستین می‌گفتیم کوزه جنه
 و بعد فکر کردم که ما برای بمب واژه نداریم

- ما بمب نداریم
ما جن داریم

از سفره ماه ژوئن ۲


- دیروز لویی آمد درخت دوم را نشانش دادم گفت که زیزفون نقره‌ای‌ست و گل نمی‌دهد.
من این‌جا مقدار زیادی آواز پرنده دارم. آن‌ها در میان شاحه‌ها و برگ‌ها پنهان می‌شوند و ولوله می‌کنند. یک نوع میارزه سیاسی‌ست یا میارزه مدنی.  بعد قطاری می‌آید و آوازشان را با خود می برد.  صدای قطار با آواز مرغ‌ها می‌آمیزد.  و رفته می‌شود.  بعد مرغ‌ها دوباره می‌خوانند. من زیاد دارم آواز مرغ. اگر بخواهید سهمی به شما می‌دهم. حالا دیگر صدای قطار سریع‌السیر را از قطار باری تشخیص می‌دهم. اما آواز مرغ‌ها را نه.
در این ارتفاع درخت، که می‌نشبنم پرنده‌ای می‌آید و در بلند‌ترین شاخه زیزفونی که گل می‌دهد و روزی که  من به رآی گیری بروم درست مثل چهار سال پیش گل‌هایش شکفته شده و عطرش  رها، می‌ایستد.

یک جفت کبوتر هم هست. سخت عاشق. کنار آب روان. بر درختی خشک.

- بعضی‌ها وقتی رآی می‌دهند که دمکراسی کاملا برقرار شده باشد.

- مثل این که اقا گفتند نظام و کشور دو چیز است و نه یک چیز.
این یعنی کشور چیزی ست بزرگ‌تر از نظام.  کشور نظام را در بر می‌گیرد اما نظام کشور را در بر نمی‌گیرد. این‌قدرها هم که می‌گفتند آغوش نظام بزرگ نیست. تنگ‌تر هم می‌شود باز.

- دارم دنبال چارقدم می‌گردم برای فردا

- کارو یک‌سره کنید
حوصله کنسولگری ندارم دوباره

- فتنه کور شد

از سفره ماه ژوئن


- راه رفتم کبلومترها و دو درخت تنومند در مقابلم سبز شد
یکیش زیزفون است و پسر بچه‌ای خودش را از ان آویزان می‌کند
 و همان جا مشق‌هایش را می‌نویسد
دیگری را باید بروم از نزدیک خودم را معرفی کنم تا خودش را معرفی کند
تا به حال از ارتفاع درخت ندیده بودم
همیشه از پایین به درخت نگاه کرده بودم
در جانب راستم هم آب روان است

- هم‌سایه‌ام زنی هشتاد و دو ساله است. در ر ا که باز کردم بیایم تو کفت: خانم کوچکم نباید پیر شد. هر روز صیح و غروب پرستار می‌آید و  انسولین تزربق‌اش می‌کند. کفت که شب‌ها نمی‌خوابد و روزها حوصله‌اش سر می رود. مخصوصا یک شنبه‌ها. از من پرسید من آیا حوصله ام سر می رود؟ دیروز هم در بازار شعر پاریس مردی همین پرسید؟ پاسخ دادم که نه. به زن همسایه گفتم یعنی هیچ‌وقت بیرون نمی‌روید؟ کفت: نه خانم کوچک من نمی‌توانم.
اضافه کرد خانه من از خانه شما کوچک‌تر است و تازه من بالکن هم ندارم.  گفتم فرزند ندارید؟ کفت یک دختر دارد که کار دارد و در پاریس است. گفت که سی سال است که  بی شوهر است.
خوب شد که رفت. گفت که بیش از این بر سر پاهایش نمی‌تواند که بایستد، و عذر خواست و گرنه نمی‌دانستم چه کنم.  در را پشت سرم یستم و تکبه به در داده بر زمین نشستم.  و تا شب به دنبال دلیل زنده ماندن گشتم.
شب آخرین قطار را گرفتم چند دقیقه مانده به نیمه شب. چند نفر با من پیاده شدند و نزدیکی‌های خانه هیچ‌کس دیگر در  خیابان نبود.  ساعت یک شد، لباس‌های شسته مانده در ماشین را آویزان کردم. ساعت یک و نیم خوابیدم. ساعت هفت بود خوابم نمی‌برد، بر خاستم. در ورودی صدایی می‌آمد. زن به در می‌زد. ماموران آمده بودند. در را باز کردند. زن افتاده بود و نمی توانست برخیزد. معذرت خواست که نتوانسته در را باز کند.  مامورین آهسته حرف می‌زدند. زن را بلند کردند. سر جایش گذاشتند. از او پرسیدند چه می‌خواهد.  گفت که هیچ.  پرسیدند می‌خواهد برود بیمارستان؟ نمی‌خواست.  مامورین در را یستند و آهسته رفتند. من پشت در ماندم. تکیه به در. نشسته بر زمین. در صبح یک یک‌شنبه.

-کودکی جهار ساله پرسیده- از مجله فلسفه، چرا ما گوشت کسانی را که مرده‌اند نمی‌خوریم؟

سفره انداخته


سفره‌ی انداخته‌ام را تکاندم این ها ازش ریخت
چیزهایی بیات شده‌اند شاید:

- نکنه آقا هم به روحانی رآی دادن
یواشکی


- این غربیا
بله به قول نام‌جو این غربیا
فکر می‌کنند اون‌که عمامه‌اش سفیده آیت‌الله نیست
ما هم گفتیم نه بابا بی‌سوادا عمامه سفیدا  سبد اولاد پیغمبر نیستند

- این مرغان  خیلی شلوغ می‌کنند
مخصوصا که رگبار زده   و حالا بعد از رگبار است
گاهی چنان اصراری می کنند
که به نظرم می‌آید  چیزی می‌گویند
 و مجبور می‌شوم پاسخ ‌دهم

- لویی نان پخته
یکی برای من آورده
هر چه می‌خورم تمام نمی‌شود

- این‌دفعه اصول‌گراها فتنه کردند
مثل این است

۱ تیر ۱۳۹۲

زمان من‌ام


رادیو گفت بورخس یک روز نوشته است:

زمان رود است
 و  می‌برد با خود مرا
رود منم
زمان پلنگ  است و می بلعد مرا
پلنگ منم
زمان آتش است و  می سوزاند مرا
آتش منم

رادیو فرانسه حرف می‌زد

۲۶ خرداد ۱۳۹۲

کشتی


نمی‌دانم نظام کیست و چیست. و نمی‌دانم این مردم بودند که نظام را به کشتی‌ تیر خورده شان سوار کردند یا نظام بود که مردم را سوار کشتی شکسته‌اش کرد در هر صورت کشتی شکسته غرق نشد.  می‌دانم که کشتی نظام از کشتی تیرخورده مردم شکسته است. می‌دانم نظام به مردم نیاز دارد. این یکی از حرف‌هایش بود. مردم به نظام نیاز ندارند اما نمی‌خواهند کشتی‌اش  غرق شود.  و باز در هر صورت نظام هم مثل مردم زنده و متحول است. حداقل قابلیت‌اش را دارد،
ابن را به طور مرتب در این چند دهه نشان داده‌است.  به مردان‌اش بنگرید.

۲۵ خرداد ۱۳۹۲

دلینگ و تلق صدای قطار است


من دلینگ دلینگ و تلق تلق رفتم رآی دادم و دلینگ دلینگ و تلق تلق برگشتم


امشب نباید به پایان برسد
شبی که ظرفیت  اتفاق خوب را  دارد

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

دیروز حلوا پختم


دیروز حلوا پختم. کسی نمرده بود. یا همه مرده‌اند یا هیچ‌کس نمرده است. ما در گورستان به سر می‌بریم. در کشت‌زاری درو شده. سین یک روز در یکی از این کشت‌زارهای درو شده گندم گوش‌وارطلایش را گم کرد. گمان کنم آخرین یاد از ایران بود. کشت‌زار طلایی بود و همان شد که سین طلا را از طلا تشخیص نداد. گریه کنان پیش من آمد. گفتم مهم نیست. بهار گوشواره‌ات سبز خواهد شد و آخر بهار طلایی. گفت نه زمین را شخم خواهند زد. گفت حالا یک لنگه‌اش مانده با آن یک لنگه چه کند. گوش‌واره‌اش  هر لنگه سه قلب آویزان بود از طلای سرخ و سفید و زرد.  گفتم غصه نخور. می‌دهیم جواهرساز یک قلب از این لنگه بگیرد یک قلب هم از خودش بگذارد و با آن دو قلب یک لنگه دیگر بسازد. دنیا پر از قلب است دخترم.  و بعد در آغوشم گرفتمش. هیچ فکر نمی‌کردم سین این‌قدر زود بزرگ شود که دیگر در آغوشم جا نگیرد و دنبال آغوش دیگری باشد. هیچ‌وقت به این فکر نمی‌کنیم. هیچ‌وقت فکر این را نمی‌کنیم. این را به من نگفته بودند. با بچه‌ای که از مادرش بزرگ‌تر می‌شود، پلک بر هم نزده هنوز چه باید کرد. زمان را هم به ما نیاموختند. به ما گفته بودند کافی‌ست که دوست بداری. گویید شما که دوست داشتن معدنی‌ست که هر کس در زیر زمین خود دارد. کافی‌ست بتراشید. بکنید. پیش بروید. ذغال سنگ که نیست. بر که گردی با دستی پر از دوست داشتن خودت هم سوخته‌ای. گاهی از دوست داشتن دود می‌ماند.  ما همه نتیجه آمیزش‌ایم که تراش‌گران اندیشه و خیال عشق را از نفرتش جدا و خالص نکرده‌اند.
عشق یاد دادنی و یاد گرفتنی نیست. نفرت هم. خواهش آن دستی‌ست که به سوی سیب می‌رود. تا این‌جایش حرفی نیست. حرف از آن‌جا‌ست که سیب هست و خواهش دستی نیست.  صحبت معرفت سیب است. با سیب چه کنی اگر خواهش خوردنش نباشد.

کافی نبود. نیست. بچه تا بزرگ شود هزار طور دوست داشتن می‌خواهد. به ما خوردن نوزاد را یاد داده بودند. که آن هم غریزه است. با ما به این‌جا می‌آید. نوزاد خوردنی‌ست. معشوق خوردنی‌ست. از خوردنی بودن که گذر کرد چه باید کرد؟  با مردی که دیگر نه می‌خواهی بخوابی و نه هیچ‌کار دیگری اما هست و دوستش داری چه باید کرد؟ وقتی نمی‌توانی بار سبک کنی و به دریا بریزی چه باید بکنی. وقتی همه از تو آویزان شده‌اند و آستین و گریبانت پاره شده و جسمت سنگین و راه نمی‌توانی بروی چه باید بکنی. گورستان این‌جاست. جسم هنوز زنده تو. این مردگانند که دست از سرت بر نمی‌دارند نه زندگان. زندگان مردگانند. یک عکس از جوانی پدرم در اتاق من هست. گور اوست. پدرم در جایی در شهری مقدس کنار قبری مقدس‌تر خاک شده است. مردگان مقدس‌اند. باید مرد. من هرگز بر سر تربتش نرفته‌ام. چند وقت پیش می‌خواستم کسی را در این دنیای مجازی پیدا کنم که برود و از قول من چیزهایی به او بگوید. من حرف زدن با مرده‌ها را نمی‌دانم. آن‌ها به من می‌چسبند بی‌کلام و مانع زندگی زنده‌ها می‌شوند. دیروز یکی در رادیو می‌گفت شرقی‌ها مخصوصا افریقایی‌ها خواب‌های طولانی می‌بینند. خواب‌هایشان به یخاطرمی‌ماند و وقتی آن‌را تعریف می‌کنند پایان ندارد. غربی‌ها خواب نمی‌بینند. خواب‌هایشان به خاطرنمی‌ماند و کوتاه است. بی‌دم و دنباله. شرقی‌ها می‌دانند چگونه با مرده حرف بزنند. روضه‌ همین است. چرا کسی این‌جا روضه نمی‌خواند. تا کسی دیگر سبک شود. این‌جا می‌روند خانه آنالیز همان که شما یاد گرفته‌اید تراپیست بخوانید تا مرده‌ها دست از سرشان بردارند.

دیروز حلوا پختم. کسی نمرده بود.  تلویزیون کردهای علوی را نشان می‌داد و می‌گفت آدم‌های خوبی‌اند. حلوا پختنشان را نشان داد. از آن‌جا بود که حلوا پختم. آرد را در ظرفی پر روغن چرخاند و پیچاند و گرداند. روغن با آرد گره خورد. پیچید. چرخید آمیخت. در هم رفت. رنگ گرفت. بو گرفت. کنارش شیره‌ای ساخت. شیره را به آن آمیخته داد و باز چرخاند و گرداند و پیچاند. همه در هم شد. روغن و آرد و آب و شکر و شهد. و شیرینی. حلوا شد. چیزی جدا و خالص نشده دیگر. چیزی تشخیص داده نشده دیگر. از جزئیاتش. از من. از او. ما چرا همیشه جداییم. بعد از این همه عشق‌بازی.  چرا خودمان می‌مانیم و خودمان.  و دود.

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲

کدام مرجع


 نوشته شده است جایی که رهبر مشایی را ترجیح می‌دهد به رفسنجانی. یعنی در یک انتخاب نهایی.
آن‌چه که مسلم است می‌خواهم بگویم آن‌چه که روشن است تاریکی‌هاست. این‌که جایگاه و بینش و چشم‌انداز جبهه‌ای را ندانی. تاریکی‌ها در آسمان ایران زیادند. یکی جبهه احمدی‌نژاد است. نمی‌دانی از کجا آمده و به کجا می‌رود. تاریخ تولدش کی و ریشه‌هایش به کجا می‌رسد. اما خودش در این هشت سال حداقل تاریکی‌اش را روشن کرده است. در میان تاریکی‌ها چند چیز روشن است. جایگاه مراجع. انتخابشان میان آقایان مشایی و رفسنجانی روشن است.
می‌ماند که شکاف این تاریکی‌ها و روشنی‌ها چقدر بیش‌تر شود. این‌که رئیس پلیس فتوا دهد را نمی توان از نقطه نظر فقهی بررسی کرد. مدت‌هاست از زمان انقلاب که جای‌گاه‌ها مخدوش و مغشوش شده است. یکی از دعواها دعوای مرجعیت با جبهه تاریکی‌هاست. گفتم مرجعیت و نه روحانیت. مرجعیت بازمانده از زمان قبل از انقلاب است.  و قرار نبوده است که به زمان متعلق و وابسته باشد. قرار بوده که مرجع باشد.
باز می‌ماند که شکاف رهبری با مرجعیت و با مرجع چقدر بیش‌تر شود. یعنی رهبری با مرجع. می‌ماند که رهبری می خواهد بر چه مرجعی تکیه کند. که ولایت چه فقیهی باشد.

به مرور زمان ۳


۱- میان عشق و نفرت جای عبور یک نخ هم  نیست.
چنان به هم پیچیده‌اند.


۲- بعضی بد نیستند اما بد می‌کنند.


۳- یکی دیروز گفت: از بیست تا چهل سالگی زمان داشتن است از چهل تا شصت زمان بودن از شصت به بعد نباید زمان بوده بودن باشد.

به مرور زمان ۲


به مرور و بی‌مرور

۱- «پیشانی ! ای پیشانی !
مرا کجا می‌نشانی
به تخت زر می‌نشانی
یا به خاکستر می‌نشانی»

لغت‌نامه گفته پیشانی از پیش و آنی تشکیل شده
خاتمی شده است پیش‌آنی مردم
مردم آن‌ها که آرزویی دارند برای این سرزمین مادر مرده
نه آن‌ها که به دنبال نان می‌دوند یک لقمه یا دو لقمه یا سه لقمه یا صدهزار لقمه
بی‌چاره خاتمی


۲- ولایتی: «هاشمی رفسنجانی در سال ۸۸ رهبر را تنها گذاشت.»
دارد برای هاشمی تبلیغ می‌کند و حواسش نیست.


۳- عده‌ای چیزهایی می‌گویند مثل این‌که انتخاب دیگری جز هاشمی رفسنجانی دارند اگر قرار است که رآی دهند.
می‌خواهند  برنامه ایشان را مثلا بررسی کنند. رفسنجانی خودش برنامه است. می‌ماند که جگونه بازی کند.
«این» یک انتخابات نیست.
ماگریت می‌فرماید.


۴- یه روز ما با آقای ر آمده بودیم ایران. انتخابات بود. بعد خیلیا به آقای ر که فرانسوی بود می‌گفتن: شما رآی نمی‌دی؟ یا مثلا به کی رآی می‌دی. بعد روز انتخابات شد بعضیا مخصوصا مردا رفتن رآی دادن. بعضی از زنا دنبال شناسنامه‌هاشون اونقدر گشتن تا غروب شد و وقت تمام. من اومدم دیدم مامانم دراز کشیده وسط پذیرایی همیشه وسط اتاق دراز می‌کشید اما نه زیر چل‌چراغ. گفتم نمی‌ری رآی بدی. ناله‌ای کرد و گفت دلم درد می‌کنه.


۵- دیشب تلویزیون گفت: هنر دست و دل بازی‌ست.
الان هم رادیو دارد می‌گوید: حافظه نمادین است. یعنی گاهی دولت‌ها چیزی نمی‌دهند، مثلا خسارت نمی‌دهند. اما روزی را برای یادآوری نشان می‌کنند. این نمادین است.

دهخدا گفته خسارت یعنی کم آمدن حاصل فروش از قیمت خرید.
خسارت دادن هم درست نیست نیت جبران خسارت است.

به مرور زمان



این‌ها را به مرور نوشته‌ام به مرور زمان و بی مرور


۱- بعضی چنان حرف می‌زنند و می‌نویسند که گویید این نظام را سر بقایی هست. چنان از اشکالات و  گره‌های نابینا و بینا سخن می‌گویند که گویید این نظام را قرونی رفته است و قرونی خواهد رفت. چنان از ولایت فقیه و جایگاهش، که نه‌گویید که تنها سی سال و غباری رفته است و سی سال و غباری نخواهد رفت.

طوفانی که در راه است، طوفان دگرگون کننده، زیرو رو کننده، جابه‌جا کننده، منقلب همه‌کس و همه چیز را از سر راه‌اش بر خواهد روبید. به هیچ‌چیز مجال بودن و شدن، خاصه شدن نخواهد داد. هر چقدر مشروع. هر چقدر بر حق، چیزی دیگر جدا-مجرد  از چیزی دیگر بر زمین وجود ندارد. حتی اگر بر همین زمین چنین تفاوت و چنین تبعیض در یک زمان- همین اکنون بی‌داد می‌کند. هماهنگی نیست. فرصت هم نیست.
طوفان درو خواهد شد. و نونهالان را با خود خواهد برد. اگر چیزی بماند چیزهای با ریشه‌های نهفته و باقی‌ست. ریشه‌هایی  چند صد ساله. هزار ساله.
وگرنه مدرنیته را اگر خاصیتی  باشد در پیش‌رفتن است. در دویدن، خاصه وقتی به جهان‌های دیر کرده می‌رسد.


۲- این‌هایی که شهید شدند می‌خواهند به چه شهادت  دهند؟


۳- گاهی آدم از رادیو و در تلویزیون و رسانه- این‌جا، می‌شنود و می‌خواند که بانک‌ها از فلان‌چیز مثلا رنج می‌برند. آن‌هم این روزها.
بعد آدم خوب فکر می کند که همه رنج می‌برند.


۴- آیت الله العظمی شبیری زنجانی مرجع عالی قدر مقیم قم، در دیدار با یکی از نزدیکان سیدمحمد خاتمی دعای زیر را با دستخط خود برای رییس جمهور سابق کشورمان فرستاد
«ای خدایی که وقتی حلقه‌های بلا به هم گره می‌خورد و انسان را در فشار قرار می‌دهد؛ در این زمان دری را به روی بندگان باز می‌کنی که افکار و اوهام بشر به آن جا نمی‌رسد. خدایا صلوات خود را بر محمد و آل محمد نازل فرما و برای من که در بن بست گیر کرده‌ام، تو خودت راهی باز کن که به هیچ وهمی نمی‌رسد.»