۲۷ آبان ۱۳۹۶

قوم الموت


نمی‌دانم چرا مدتی است فکر می‌کنم در دوران حسن صباح به سر می‌بریم و قوم الموت. یعنی باطن تبدیل به ظاهر شده. همه‌جا. دل و روده مردم ریخته بیرون. 


دل و روده دنیا

در لیبی آدم می‌فروشند


صبح سین داشت به دانشگاه می‌رفت و من هنوز در بستر بودم و رادیو روشن بود. رادیو گفت که در لیبی آدم می‌فروشند. واژه‌های دیگری هم به کار برده شد مثل برده‌داری. بازاری برای فروش آدم. زور بازو. یکی گفت که او را خیلی هم ارزان فروخته‌اند. اول، واژه‌ها، تکانم داد. کسی حرکت را، تکان را ندید. روحم تکان خورد. زور من، نه زور بازویم، تمام شد. سین در را پشت سر خود بست و من اصراری بر بلند شدن نداشتم. دراز کشیده باقی ماندم. نوری از پنجره تابیده بود. به نور تکیه کردم. اگر هنوز در شمال بودم و به جای آفتاب، باران بود. بلند نمی‌شدم. شاید. عبث بود. دنیا.

دراز کشیده بودم و اعصار به هم خورده بود. برده‌داری عصری در گذشته نبود. یا ما پیش نمی‌رفتیم. دیروز در بازار چرخیدم. آدم نمی‌فروختند. خودشان فروخته می‌شدند. تلویزیون صف متقاضیان شغل را نشان می‌داد. در مقابل در اداره. مرا بخرید. ارزان هم، بخرید. در خیابان چرخیدم. آزادی من، آوارگی من هم هست. سبکی تحمل‌ناپذیر آزادی.

این سبکی خلاق


علت دل‌تنگی‌ام را دانستم. مانند تشخیص دردی.
ناگهان دیدم که دور و برم از ملائک خالی شده. آقایی گفت که به ملائک اعتقاد ندارد اضافه کرد اما که در زبان موجود است و هر چه که در زبان هست، هست. ادا باید کرد. صدا باید کرد.
آقایی دیگر گفت محمد پیامبر به همراهانش می‌گفت: از پی من نیایید. پشتم را به ملائک واگذار کنید.
ملائک این سبکیِ خلاق که ما را عبور می‌کند.

علت دل‌تنگی‌ام را دانستم. دنیا کدر و کدورت است. باید دوباره اشراق بخوانم.

میشل تورنیه


خوب خوابیدم. چون بدبختی‌ام هم خوابید. حتما شب را گلوله پای تخت من صبح کرد. قبل از او بیدار شدم و چند ثانیه بی‌اندازه خوشبخت بودم. نخستین آدمی بودم که بر نخستین صبح چشم می‌گشودم. بعد بلافاصله بدبختی‌ام هم بیدار شد و خودش را به روی من انداخت و جگرم را به دندان گرفت.


میشل تورنیه
نیشابور

۱۴ آبان ۱۳۹۶

جاروبرقی حیوان خانگی نیست. یخچال، تنها یخچال است.


یک قسمتی در من هست که کار خودش را می‌کند و کسی هم سر از کارش در نمی‌آورد. من هم به حال خود رها کردمش. شاید ما چند تاییم. شاید همه همین طور هستند منتهی بقیه من‌هاشان را به بند می‌کشند. در من چیزهایی هست که مقاومت می‌کند. نوعی نهضت مقاومت به تنهایی. نهضت مقاومتی در خود علیه خود. من در برابر من مقاومت می‌کند. البته موجب اختلال می‌شود، تمرکز را مختل می‌کند. گاهی منطق‌هایی با هم وارد عمل می‌شوند. زبان فرانسه با زبان فارسی هر دو با هم به میدان می‌آیند. خود من فکر می‌کنم که همه اینها نتیجه ترک کودکی‌ست. ترک محل و مکان کودکی‌ست. ترک زبان کودکی‌ست. چمدان‌ها سنگین است. برای رفتن، پیش‌رفتن معمولا چمدان‌ها را سبک می‌کنند. چیزهای اضافی را برندار. بارت را سبک کن. حالا هم که طیاره‌ها پول بار را از مسافر می‌گیرند. سبک پرواز کن. پرواز کن. خاک را ترک کن. اجدادت را ترک کن. پل ویریلیو جایی می‌گوید چینی‌ها یا قطری‌ها خاک را اجاره می‌کنند. برای کشاورزی. خودشان کم خاک دارند. پل ویریلیو می گوید اما این خاک‌ها، در این خاک‌ها اجداد ما خفته است. مرده‌هامان.

می‌دانید اصلا صحبت دوست داشتن هم نیست. یا دوست داشتن با علم به دوست داشتن همراه نیست. من وقتی کودک بودم یا آنجا بودم، عالم نبودم. عالم به آنجا نبودم. اگر خوب دقت کنم و به یاد بیاورم، باید بروم در حجره روان‌کاو بنشینم و او به یادم بیاورد که خیلی هم دوست داشتنی نبود. مثل آدم منطقی و ریاضی دو دو تا چهار تا بکنم و بارم را سبک کنم. یک تیپا بزنم به هر چه آنجاست.من که اینجام.  اما آنجا محل نیست، مکان نیست. جغرافیا نیست. این را خودم بدون کمک روان‌کاو فهمیده‌ام. یک بار که حالم خوش نبود، رفتم دکتر، دکتر گفت در این مواقع خانم، دعا کن. گفتم آقا، برای دعا کردن باید اول از این حال خارج شد. دکترها هیچ علت علمی برای حال ناخوش من پیدا نمی‌کردند. بعضی هم مرا به روانکاو رهنمودند. من هم همان حرفم را تکرار کردم. برای رفتن به روانکاو اول باید از این حال خارج شد.

رفته بودم پیش کینه‌. اینجا فیزیوتراپ و اینها را می‌گویند کینه. کینه گاهی استئوپات هم هست. دراز کشیده بودم روی تخت. گفت پیراهن قشنگی دارید. رنگ و طرح پارچه را می‌گفت. نه دوختش را. بعد گفت که دنبال یک آبی بوده است که آبی مراکشی‌ست. گفتم در مراکش دیده‌اید. گفت  نه، در مجله‌ای. سعی کرده است که آن آبی را پیدا کند. می‌خواسته دیوار اتاقش را به آن آبی بیاراید. نتوانسته. گفت رنگی‌ست که مغز می‌بیند اما آن رنگ وجود ندارد. بعد داستان دیگری تعریف کرد که نتیجه‌اش همان کار خودخواهانه مغز بود. فهمیده بود که آن آبی از آمیزش نوعی آبی با نوعی خاکستری به وجود می‌آید اما نتوانسته بود آن را خلق کند. چشمش دیده بود رنگی را که نتوانسته بود ایجاد کند.

جمعه قرار داشتیم. ساعت یک و نیم بعداز ظهر. با سین ناهار خوردیم و من راه افتادم. نیم ساعتی پیاده راه است. رسیدم. و متتظرش ماندم. با یک زن جوانی که نوزادش را آورده بود خارج شد و بعد که کار او را راه انداخت و قرارهای دیگری، وعده‌هایی برای روزهای آینده به مادر جوان داد، مرا صدا کرد که قرار ما امروز نیست و دوشنبه است. من با تعجب کارتی را که او رویش قرارها را یادداشت می‌کند از کیفم بیرون آوردم و در برابرش نگاه کردم. راست می‌گفت. اما چشم من جمعه دیده بود، بیست و هفتم دیده بود و نه دوشنبه، سی‌ام. کارت را مخصوصا می‌دهم به او که بنویسد مبادا که من اشتباه بنویسم. یا شک کنم. معمولا هم ده بار ساعت و تاریخ قرارهایم را بررسی می‌کنم.

رفته بودم کتاب‌فروشی. کتاب کهنه‌ای بود که تاریخ چاپ ۱۹۳۰ را داشت. کتاب را از قفسه بیرون کشیدم تا عنوانش را بخوانم. خواندم اندیشه سیاسی رمبو. رمبو شاعر اعظم فرانسه.  با خواندن عنوان افکاری به سراغم آمد در حالی که قیمت کتاب را می‌جستم. مدتی گذشت تا دوباره به جلد کتاب نگاه کردم. نوشته بود اندیشه شاعرانه رمبو. پوئه‌تیک را پولی‌تیک دیده بودم.

یکی دوبار هم خانم ف که بعد رابطه‌مان تیره و تارشد، شاید که چون من خیلی سنگین بودم و او بارش را سبک کرده بود، گفت آنچه تو نوشته‌ای، حقیقت نیست. من چیزی را در خیابان وصف کرده بودم، صحنه‌ای را، او می‌گفت که حقیقت نداشته. خیلی‌وقت‌ها خیلی‌ها به من گفته‌اند واقعیت چیز دیگری‌ست. یخچال، تنها  یخچال است. جاروبرقی حیوان خانگی نیست. اما من دیده‌ام که وقتی این جاروبرقی، چند ماه پیش به خانه ما وارد شد و سین کارتنش را باز کرد و سوارش کرد، چطور صدایش کرد:  بیا حیوان.

۶ آبان ۱۳۹۶

واژه حجاب


واژه حجاب قبل از همه، عبارتی است انتزاعی که در زبان عربی معنی جدایی غیرمادی را دارد- میان مقدس و نامقدس به طور مثال. چنین است که به وقت نماز، حجابی که آن را سنتا « پرده نامرئی» ترجمه می‌کنیم، مؤمنین را از باقی جدا می‌کند. ترجمه درست واژه حجاب به نظر من، نه پرده و نه روسری، چارقد بلکه غشاء باید باشد.
وانگهی، با همین واژه حجاب است که دیافراگم- حجاب حاجز را می‌نامیم، دیواره‌ای که حفره شکم را از قفسه سینه جدا می‌کند و چقدر که تخیلات دوران باستان را متأثر نکرده چون که سهم تنفس را از سهم احشاء جدا می‌کند. در این معنی، حجاب باید معادل واژه یونانی phrenos باشد که دیافراگم معنی می‌دهد، اما معنی جایگاه، کرسی جان را هم دارد.

در زبان عربی حجاب معنی طلسم هم می‌دهد، جلدی چرمی که در آن دکترها یا دعانویس‌ها بخشی از متون مقدس را جا می‌دادند. این تعویذ، قرار بود که به دور گردن، دور بازو یا دور کمر بسته شود، غشایی محافظ و نامرئی به دور استفاده‌کننده، حافظ او از نحسی و شومی.

واژه حجاب پس یعنی غشاد نامرئی، به پرده بکارت هم اشاره دارد، این غشاء خصوصی۰ محرمانه، بنیادین در مناسک ازدواج در ممالک مسلمان، که تا مدت‌ها دانشمندان به وجودش آگاه نبودند. چگونه دوام غشایی که به وجودش آگاهی نیست، تقاضا بشود؟ از سویی قابله‌ها می‌دانستند آنچه پزشکان نمی‌دانستند، از سوی دیگر، آن زمان منظور نه غشاء فیزیکی بلکه آنچه که مقام همسر- عروس را جدا می‌کرد، بود.

هر مفهومی که بتوانیم از واژه یونانی hymen استخراج کنیم، در دوران باستان غشای واقعی بیولوژیست‌ها نبوده، بلکه مشخصا ازدواج را نشان می‌کرده است. جماعت پشت سر عروس فریاد می‌زده: hemen; hymenay. زنان عروس شده باید موهای خود را در ملاءعام می‌پوشاندند. الاهه‌ها، باکره‌ها، و ازدواج ‌نکرده‌ها با سر برهنه معرفی می‌شدند، مانند آتنا یا افرودیت در حالی که حجاب سر عروس‌شده‌ها را می‌پوشاند مانند ارا- هرا یا دمه‌تر.
بدین‌گونه واژه عربی حجاب، «غشاء ظریف» خیلی به کاربرد باستانی واژه یونانی hymen نزدیک است به معنی «غشاءنامرئی» که ازدواج را تداعی می‌کند.

شمار زیادی از فرهنگ‌های خاورمیانه پوشاندن موهای زن ازدواج کرده را نهادینه کرده بودند. از دو هزار سال قبل از میلاد مسیح، آشوری‌ها در قوانین‌شان حجاب اجباری را برای زنان مزدوج قید کرده بودند- ایده‌ای که یونانی‌ها از آن خود کردند و بعد برای مسیحیان به ارث گذاشتند و برای مسلمانان که تا امروز به صورت تور عروس باقی مانده است و تا لغت‌نامه‌ها آنجا که صفت nuptial از واژه لاتین nubere که به معنی در عین حال «ازدواج کردن» و «حجاب داشتن» است.

چنین است که اگر به تاریخ مناسک و واژگان رجوع کنیم، ابهامی نمی‌ماند که حجاب داشتن، ازدواج کردن است.

توبی ناتان
ترجمه نیشابور

۲۹ مهر ۱۳۹۶

جاروبرقی


جاروبرقی هم حیوان خانه‌‌گی‌ست.

۲۱ مهر ۱۳۹۶

مارکس همیشه جوان



سالگرد سال‌های ۱۹۱۷ است. فیلم کارل مارکس جوان نمایش داده می‌شود و رادیو فرهنگی فرانسه روزها را به او اختصاص داده است. همه، یعنی هرکس از ظن خود یار می‌شود. فیلسوف، تاریخ‌پژوه، اقتصاددان وزندگی‌نامه‌نویس و باقی. فیلسوف می‌گوید کاپیتال کتابی سخت است اما در پیش‌رو نه پشت سر. فیلم مارکس جوان را نشان می‌دهد. همسرش، حمایت و مهر همسرش. آشنایی با انگلس که کار در کارخانه را در انگلیس آن زمان نگاشته. فقر مارکس، هجرت‌هایش. اقامت در پاریس. پاریسی که مکان اجتماع افکار بوده است. افکاری که در کاسه سرها می جوشیده و از رنج مردم ناشی می‌شده. فیلم اروپا را هم نشان می‌دهد. رفت و آمد از اینجا به آنجا و رفت و آمد در زبان. در فیلم چند زبان سخن می‌گویند. فیلم تا ثبت مانیفست حزب کمونیست پیش می‌رود.
من خیلی غریبانه مارکس را آشنای خود یافتم. کس‌وکارم.

۱۲ مهر ۱۳۹۶

باقی روز به درد گذشت


امروز بخشی، کاشف بودم. کاشف معدن. معدن کودکی. غار علی‌صدر. دالان‌های بی‌‌مشعل. با یکی حرف می‌زدم. به اشتراک می‌گذاشتیم خاطراتمان‌ را. خاطراتی که حالا دیگر به وجودشان شک می‌کنم. چون هیچ چیز دیگر از آن موجود نیست. اگر این جراحیات زیبایی تحول پیدا کند و و دیگر هیچ‌کس شبیه خودش نباشد، آن‌وقت من دیگر هیچ‌کس را بازنخواهم شناخت. صورت آدم‌ها هم مانند شهرها و طبیعت ایران تغییر می‌کند و من باید ثابت کنم که چیزی زمانی بوده است. ثابت کنم که من اهل جایی بوده‌ام با مادر و پدری اهل آنجا و آسمانی بوده است پاک بالای سر من. باید مثلا مسجدی را در نقشه پیدا کنم. در نقشه‌های کهن، یا مدرسه‌ام را. یا کوچه‌ای باریک و بلند و تنگ را که در آن هنوز قصابی در جوی میانش خروسی را سر می‌برید. بوها را چگونه ثابت کنم؟
سین یک بار شیون کرد. کودک بود. از ایران آمده بودیم و نرفته بودیم، چند سالی بود. سین شیون می‌کرد که روی آدم‌ها را از یاد برده است. روی مادرم را. گاهی حضور یکی می‌آید می‌نشنید بر تخت کنار من و من ناگهان فقدانش را زاری می‌کنم. حالا کمتر گریه می‌کنم. دردها نمی‌گذارد. چیزها هم از حد گذشته‌اند و من معصومیت رنج‌هایم را از دست داده‌ام. مثلا لویی مرد. به آقای ر گفتم نگوید. گفتم ناخوش‌تر می‌شوم. چند روز هر جا می‌رفتم لویی بود. در میان میوه‌ها هم لویی بود. بر بساط چندشنبه بازارها. هر مردی لاغرو استخوانی با موهای سپید لویی بود. لباس‌های لویی تمیز بود، لویی روستایی بود و بوی خوب می‌داد. بوی داروهایی گیاهی. به لباس‌هایش که باقی مانده فکر می‌کردم.
من اینجا حافظ کودکی سین هستم. به یادش می‌آورم کودکی‌اش را. ضامن کودکی سین هستم. کسی ضامن کودکی من نیست. گاهی به سراغ تعزیه‌های شهرم می‌روم. می‌خواهم مرا بیدار کند. کودکی‌ام را صدا کند. هر جا می‌روم در تاریخش پناه می‌گیرم. چند کتاب تاریخ اینجا را خریده‌ام.
درد غربت ندارم. درد نیست شدن دارم. بازهم که برگردم، چیزها سرجاشان نیستند. مردم هم. من دلم می‌خواهد که مردم عادت نکنند. با این همه تغییر کنار نیایند. اما می‌آیند. ابزارها را از آن خود می‌کنند. و در آینه که می‌نگرند و خود را که نمی‌یابند، ترسشان نمی‌گیرد. می‌خواهند غیر باشند و من می‌جویمشان. و آنها نیستند.

باقی روز به درد گذشت. درد جسمی. درد آدم را با خودش آشنا می‌کند. با جسم. بعد از درد وقتی ساکت شد، آدم می‌خواهد فراموش کند، به چیزی فکر نکند. فراموش می‌کند. جسم را.
درد آمده بود و به سر رسیده بود. به ته نه، به سر رسیده بود. باید وضعیتی پیدا می‌کردم و سر را به طوری، جایی می‌گذاشتم که درد دادم را به آسمان نبرد. فکر می‌کنم که می‌دانم چرا باید روزی تن را ترک کرد. منتهی نمی‌دانم بعدش باید به کجا رفت.

۲ مهر ۱۳۹۶

رؤیای آلمان، کابوس اروپاست


یادم می‌آید که وقتی مرکل روی خوش به سیل مهاجرین نشان داده بود من شک کرده بودم. آن روز هنوزآنچه را که دیشب در صفحات آخر اثر تازه امانوئل تود خواندم نخوانده بودم. تجربه یونان را داشتم. دیده‌ بودم که چگونه این کشور را به خاک سیاه نشانده بودند. همان‌روزها که شک‌ام را ابراز کردم یکی درآمد که مسلمان‌ها کشور خودشان را نساخته‌اند، می‌خواهند آلمان را بسازند. از حافظه نقل می‌کنم، کلام و منظور چنین معنی می‌داد.
من آن روز با اینکه از معضل جمعیتی آلمان خبر داشتم، اما کمتر به آن متوجه بودم. و همانطور که گفتم شک من از جای دیگری می‌آمد. البته به کهن‌سالی جمعیتی آلمان اشاره کرده بودم.

امروز بخشی از فرانسه در خیابان بود. امانوئل ماکرون گفته بود در کف خیابان سیاست تعیین نمی‌شود. ملانشون پاسخ داده بود که در کف خیابان بود که شاه را بیرون کردیم. انتخابات آلمان است و من که مشغول خواندن اثر تازه امانوئل تود هستم دیشب به این صفحات آخر کتاب برخوردم:

«برای ملت‌های پیش‌تاز که به خاطر حفظ بخش پیش‌رفته صنعت خود تلاش می‌کنند، شکل مؤثر و مفید دفاعی، روی‌کردن به سوی همسایه اقتصادی و اجتماعی خود است که در سطوح زندگی و نرخ مزد نزدیک به اوست. تحقیقی از پاتریک آرتوس این مسئله را به عینیت گذاشت، در سال ۲۰۰۹ در کتابی به نام آیا آلمان الگویی برای فرانسه است؟ از اثراتی پرسیده بود که آلمان به دنبال آن است تا بهای نیروی کاررا پایین نگاه دارد و نتیجه گرفته بود که علیه شرکای اتحادیه اروپا جهت گرفته است. رقبای نزدیک را نشانه رفته است، کشورهایی که در آن درآمدها اگر نه برابر بلکه قابل‌مقایسه است و نه چین و اندونزی که در آنها درآمد ده تا بیست برابر کمتر است. فرهنگ خودکامه و جمعیت‌گرای آلمان اجازه داد تا این انجماد درآمدها و این سیاست ضدتورم رقابتی، این جوهر ملی، پذیرفته شود. (ما اینجا ملاحظه می‌کنیم که بنیانی مردم‌شناسانه در هر رفتار اقتصادی وجود دارد.) از هر کشور بزرگ و متوسط وکوچک اروپا، فرانسه نزدیک‌تر به آلمان بود، در سطح زندگی، تخصص صنعتی و شدت دادو ستد تجاری. فرای ماچ و بوسه رهبران که بی‌وقفه پایان جنگ را گرامی می‌دارند که هیج معنای مشخصی برای کمتر از هفتاد ساله ندارد، حقیقت تاریخی حاضر این است که آلمان جنگ اقتصادی را به فرانسه اعلام کرده و دارد آن را به خوبی پیروز می‌شود.

ورود ناگهانی اروپای شرقی به فضای غربی، نه تنها باعث برد نابرابری اقتصادی شد بلکه به فاجعه جمعیتی هم انجامید. فاصله زیاد میان سطح درآمد از شرق به غرب، به جنبش مهاجرت دامن زد، که نخستین کوچ آن به سوی جمهوری دمکراتیک آلمان بود. معروف‌تر از آن ورود لهستانی‌ها به بریتانیا بود که پیروزی برگزیت را تضمین کرد. بسیار شهرهای انگلیس پذیرای بسیار مهاجر شدند. در فرانسه ۲۰۰۵، ترس از تعمیرکارلهستانی به پیروزیِ نه در همه‌پرسی بر سر قانون اساسی اروپا شد. در جمهوری‌های سابق مردمی این کوچ‌ها، موجب سقوط زاد و ولدی شد که علتش فروریزی ساختار امنیتی بود که حکومت‌های سوسیالیستی اجرا می کردند. سیستم رسانه‌ای اروپا از رشد نیروهای محافظه‌کار و نژادپرست در لهستان و مجارستان نگران است، در فساد در رومانی و بلغارستان، اما نمی‌خواهد علتی را که روز به روز روند تخریب اجتماعی و انسانی ورود به اتحادیه راموجب می‌شود بررسی کند.

مزد پایین شرق اروپا به شرکت‌ها اجازه می‌دهد به قیمت ناامنی زندگی شخصی و خانوادگی لهستانی و مجاری و رومانی و بلغاری سود بیشتری ببرد. چنین است که تصویر مثبت دمکراسی‌های مردمی آزادشده، به وسیله رسانه‌های فرانسوی و آلمانی و دیگر رسانه‌ها، خوشبختی کاپیتالیسم غربی را بهتر منعکس می‌کند تا مشغولیت جمعیت فعال شرق را، با مزد پایین و سیستم پزشکی و حقوق بازنشستگی که در فضای گلوبالیزه‌شده ویران می‌شود. واقعیت این است که به دور از الدورادو، لهستان و مجارستان و دیگر کشورها محل اضطراب بنیادین در رویایی با آینده هستند. نگرانی که بر این کشورها حکم می‌راند، با سطح ثروت پایین‌تر، اگر چه هنوزدر آنها میزان مرگ و میر افزایش نداشته اما ، نگرانی مردمان سفید امریکاست که به ترامپ رأی دادند. نشانه‌های دیگری، جمعیت‌شناسانه، به غیر از میزان مرگ و میر راه‌بر ما خواهند بود. تحول کلی جمعیت میان ۱۹۹۵ و ۲۰۱۵و نرخ رشد طبیعی و مهاجر در سال ۲۰۱۵ به ما نشان می‌دهند که کشورهای اروپای شرقی دارند بقای ملت را قمار می‌کنند. نمودارها نشان می‌دهد که بلغارستان و رومانی و بالت جمعیتشان ده تا ۲۲ در صد کاهش پیدا کرده. رشد کروآسی، لهستان و مجارستان تازه آغاز شده و چک و اسلوانی در حال تعادل هستند.

تنها آلمان قادر است رشد منفی خود را با مهاجرت انبوه جبران سازد. اسپانیا و پرتغال به رشد منفی اروپای شرقی رسیده‌اند. مهاجرت در ایتالیا مثیت است اما نه آنقدر که ناکافی بودن رشد جمعیتی را جبران کند. ما باید سیستم جمعیتی اروپایی را به مثابه یک کلیت در تقابل با سیستم اقتصادی اتحادیه در نظر بگیریم. برای آلمان جستجوی نیروی کار و پرکردن بی‌کفایتی جمعیتی به یک وسواس تبدیل شده است. هر سال آلمان باید ورطه‌ای را که با کمبود زاد و ولد ایجاد شده پر کند. قدرت صنعتی‌ و وجهه‌اش به او اجازه می‌دهد تا تور ماهی‌گیری‌اش را هر چه دورتر بیاندازد. ما نمی‌توانیم سیاست خارجی آلمان را درک کنیم اگر این اهداف جمعیتی را فراموش کنیم: جستجوی مهاجر برای برلن در الویت اهداف قرار دارد و تفسیری نو از سیاست ریاضتی تحمیل‌شده بر منطقه یورو با هم‌دستی رهبران فرانسه ارائه میدهد و نوعی شکل عقلایی، عقلایی محدود و دهشت‌ناک که مسئله و مشکلی را تماما تکنیکی و نه انسانی و اخلاقی ملاحظه می‌کند. سیاست ریاضت، تقاضا را در داخل اروپا کاهش می‌دهد و در نظر اقتصاددان‌های امریکایی و مردم فرانسه و همه آنهایی که می‌پندارند که اقتصاد باید در خدمت انسان و زندگی باشد، کاملا غیرعقلایی می‌آید. در حالی که اروپای جنوبی تولیدات آلمان را مصرف می‌کند، به ذخیره نیروی کار هم تبدیل می‌شود. انقباض دستگاه‌های تولیدی اسپانیایی، یونانی، ایتالیایی و پرتغالی، کارگران جوان و با مهارت‌اش را آزاد می‌کند.»

امانوئل تود با انتشار عکسی در روزنامه‌ای آلمانی و از قول روزنامه‌نگاری فرانسوی و مدافع اروپا می‌نویسد:‌ زیبا هستند و جوان و درخشان. اینها مهاجرهای تازه‌اند. این کارگران دعوت شده، دهقان ترک آناتولی ۱۹۶۰ نیستند که آمده‌اند تا کارخانه اتومبیل آلمان را بچرخانند. اینها اهل ایتالیا، اسپانیا، یونان، اروپای شرقی‌ هستند. با مدارک تحصیلی دانشگاه‌های خودشان، اینها نخبه‌گان جوان اروپا برای اقتصاد آلمان هستند. رؤیای آلمان، کابوس اروپاست.

امانوئل تود به اوکراین اشاره می‌کند و به فعالان جمهوری فدرال در اوضاع اوکراین که ربطی به رؤیای ژئپولیتیکی برژینسکی ندارد. اوکراین بعد از جدایی‌اش از روسیه قادر به ساختن حکومتش نیست، میزان زاد و ولدش برای هر زن ۱،۵ است و طبقه متوسط‌اش از کشورمی‌گریزد، چیزی که استقرار حکومت را ناممکن می‌کند، ساختن حکومت یعنی تبلور نهادینه چهارچوب‌های جامعه به دست طبقه متوسط، فشار غرب بر ارکراین باعث نابسامانی کشور می‌شود و آن را سال به سال به نیروی کار ارزن تبدیل می‌کند. در این زمینه است که دخالت آلمان را در امور اوکراین باید تفسیر کرد، به آواز آهسته ضرورت دفاع از«ارزش‌های غرب» اعتنا نکنیم، چرا که هیچ جامعه‌ی در حال فروپاشی از هیج ارزش سیاسی نمی‌تواند دفاع کند. بهتر ازپیوستن اوکراین به اروپا که دیگر قابل تصور نیست، تجزیه اوکراین برای آلمان نیروی کار و مهاجر را تضمین می‌کند. در این صورت نابسامانی اوکراین می‌تواند هدفی عقلایی به حساب آید. امانوئل تود اضافه کرده که البته تا اینجا خیلی به نفع آلمان نبوده و روسیه از این نعمت برخوردار شده است.