۱۷ بهمن ۱۳۹۸

ارث باقی‌مانده‌ای از دوران فئودالیته است


از خود می‌پرسیدم داشتن جواهرات نزد زنان هنوز امروز  به چه کار می‌آید یا چه دردی را درمان می‌کند. در فرانسه که مناسبات اجتماعی تغییر کرده و جابه‌جایی طبقات صورت گرفته، جواهرات گران‌قیمت به چشم ما مردم معمولی نمی‌آید. خریدارانش جماعتی از اعراب هستند، اعراب نفت‌نشین و زنان مفت‌نشینشان. خود فرانسوی‌ها از پس قیمت گزاف برنمی‌آیند، جامه‌دوزی فاخر هم مشتریانش را در مردمانی دیگر می‌جوید همانطور که دانتل‌ها  را نه صنع فرانسه، هند می‌دوزد.

نمی‌دانم آنکه امروز انگشتر یا سینه‌ریزی به خود دارد چه حسی به انگشت یا در گریبان دارد. یا آنکه از خانه هم دیگر برون نمی‌رود. معاشرت‌ها و هم‌نشینی‌ها کم شده، اما در قدیم نشانه طبقه بود.

در زمان و مکانی که پروست از آن با عنوان دنیا یاد می‌کند، که او خود واردش می‌شود و بعد خارج که شد، دنیا را که ترک کرد آنرا می‌نگارد، در واقع با نگارش آن زمان گم‌شده و نه از دست‌داده را می‌جوید و هر نگاشتنی همان جستجوست، در آن زمان و مکان است که در حراجی یا بازاری که زنان مفت‌نشین پاریس با پول‌های شویشان  و به همراه خدمت‌کارشان به خرید تجملات رفته‌اند، آتشی درمی‌گیرد و زنان بسیاری در شعله‌ها می‌سوزند. در مرده‌گاه دو طبقه جسد هست. با زیورآلات و بی‌زیور. پلیس و مقامات زنان اشراف را با زیورشان از بقیه جدا می‌کنند. زیورهایی که بر گوشت سوخته و استخوان‌ها باقی‌مانده. 

پاسخ پرسشم را با دیدن فیلم گرفتم، وقتی داشتن و نداشتن بودن و نبودن است، داشتن زیور بودن شما را، جدایی شما زنان را از زنان دیگر تأیید می‌کند.   و شما را به دسته و طبقه‌ای وصل.  آغاز سوژه باید  پایان هر دسته‌ای باشد. وقتی ساخته‌شد اما.

در ایران دوران فئودالیته هنوز تمام نشده. ارث باقی‌مانده ‌ای از دوران فئودالیته است.

فیلیا


به نظرم می‌رسد که دوست در زبان و ادب فارسی معنایی ارسطویی دارد. دوستی همان فیلیاست.  و چیزی غیر از کشش و خواهش دو جنس یا هم‌جنس است.  و از همین روست انحراف یا دریافت انحرافی از عشق در روزگار ما.  و به همین دلیل است که در آن روزگار چه در یونان و چه در هر جای دیگری- البته هرجایی متأثر از یونان، این دوستی میان هم‌جنسان مذکر بوده است.  و باز به همین دلیل درک امروزی ما از عشق نمی‌تواند درست باشد. به همین دلیل دوستی شمس و مولوی باید دریافتی ارسطویی باشد.

به دورو برمان هم که نگاه کنیم، روزگار، چه در ایران و محدوده زبان فارسی، روزگاری دیگر است. روزگار دوست و دوستی نیست.

ارسطو چه می‌گوید؟ می‌گوید دوستی از همه‌چیز لازم‌تر است برای زندگی. چرا که بی‌دوست کسی زندگی را انتخاب نخواهد کرد. حتی اگر از همه خوبی‌ها، موهبت‌ها برخوردار باشد. عاطفه حسی طبیعی‌ست. میان پدر و پسر و پسر و پدر. حتی نزد حیون.
دوستی پیوند شهر را پی‌می‌ریزد.  و قانون‌گذاران به عدالت بهایی گران می‌دهند. در واقع وصل - اتفاق همان که به گفت حافظ با آن می‌توان جهان گرفت- حسی مجاور دوستی‌ست، همان است که قانون‌گذاران می‌جویند در حالی که روح فصل  را که دشمن آن است با نیروی تمام از شهر می‌رانند. و وقتی که انسان‌ها با هم دوستند نیازی به عدالت نیست در حالی‌که اگر تنها به عادل بودن دل‌خوش کنند باز به دوستی محتاجند- توجه به احتیاج و اشتیاق نزد حافظ.  و عالی‌ترین بیان عدالت نزد عموم دوستی‌ست.

۱۶ دی ۱۳۹۸

در باخت بی‌اندازه انسانیت هست


گفت‌گوی ژان لوک گدار و الیاس صنبر که دوست دیرینه‌اند، بعد از فیلم موسیقی ما: 
ژان لوک گدار: تفاوت میان فیکسیون و مستند کلیشه ای‌ست که خیلی دوام داشته است. در فیلم موسیقی ما، من میان دو جمله : « اسراییلی‌ها  به مستند‌ راه پبدا کرده اند» و « اسراییلی‌ها به فیکسیون راه پیدا کرده‌اند» تردید داشتم. به نظرم رسید که بعد از تاریخ صهیونیسم جمله دوم درست‌تر است. آن‌ها بالاخره بر خاک فیکسیون خود نشستند.  و این مربوط به جمله‌ای‌ست که الیاس به من گفت و من در فیلم گنجاندم: وقتی یک اسراییلی شب خواب می‌بیند، خواب اسراییل را نمی‌بیند، خواب فلسطین را می‌بیند. در حالی‌که وقتی یک فلسطینی شب خواب می‌بیند، خواب فلسطین را می‌بیند و نه خواب اسراییل را.
الیاس صنبر: این جمله در واقع قسمتی از صحبتی بود که با دوستی اسراییلی داشتم، بدون پلیمیک. به او گفتم: زورآزمایی شاید آن‌چه او فکر می کند نباشد. چرا که چیزی هست که کاملا از دست اسراییلی در می‌رود. به او گفتم وقتی شما می‌خوابید، ما کله‌های شما را اشغال می‌کنیم و شما در روز زمین را. این شوخی نبود. فکر می‌کنم که جوهر ترس و وحشت اسراییلی‌هاست. هر چه بیش‌تر زرداخانه اتمی و تانک و توپ و هواپیما داشته باشند بیش‌تر در وضعیت ضعف هستند. برای توضیح بیش‌تر این وضعیت باید توضیحی‌ پیرامون آن‌چه محمود درویش در باره شکست‌خورده در فیلم می‌گوید بدهم. این ستایش از شکست نیست. ستایش از باخت است و این دو یه هیچ عنوان یکی نیست. بیست سال است که موضوع شعرهای اوست. او این ایده را پروریده که در نهایت، در جنگ تروآ، قابل توجه‌تر ، نه آشیل و نه هکتور و نه اولیس‌اند. اهالی تروآ هستند. ما به نوعی اعراب تروآ هستیم. این به معنی ارزش دادن به شکست نیست. گفتن این است که در باخت بی‌اندازه انسانیت هست تا در انبار کردن پیروزی. شاید این سرنوشتی‌ست که برای زندگی به ما داده شده است. اما ما قربانی بودن را دوست نداریم و حاضریم مقام قربانی را به عهده هر کس که می‌خواهد واگذاریم. 

ترجمه نبشابور

۱۵ دی ۱۳۹۸

وقت‌هایی هست که آدم‌ها خودشان را برملا می‌کنند


وقت‌هایی هست که آدم‌ها خودشان را برملا می‌کنند. از این وقت‌ها در تاریخ اخیر ایران چند بار روی‌داده.  در این میان ایرانیان رهاشده- رهاشده صفت خوبی نیست، هم خودشان را برهنه می‌کنند. آشکاری برهنگی‌ست. شفافیت خوب نیست.  آدم باید به جایی بسته یاشد- آدم باید زیاد پیروپائولو پازولینی بخواند تا بداند در سال‌های ۶۸ در اعتراضات دانشجویی و پلیس، پازولینی این شاعر و نویسنده و فیلم‌ساز و کنش‌گر سیاسی و مارکسیست از کدام دفاع کرد و چرا. چرا پازولینی از پلیس در برابر دانشجویان دفاع کرد.

آدم باید چیزها را سرجایش بگذارد. هر چیز سر جای خودش و در زمان خودش.
آدم باید فاصله‌اش را با حکومت‌ها هم حفظ کند. در انقلاب فاصله نیست. قدرت از آن مردم است اما بعد قدرت به حکومت واگذار می‌شود یا حکومت قدرت را از آن خود می‌کند.  اما بعد از انقلاب که حکومتی تشکیل می‌شود و نظامی مستقر، آدم باید رابطه عاطفی بازمانده از انقلاب را کاهش دهد. اگر نه نخواهد توانست هر چیز را سر جای خود بگذارد.
از آن طرف هم آدم باید رابطه عاطفی و بخصوص هیجانی با خودش را هم کاهش دهد.

یکی از خویشانم در زمان جنگ به دلیل مقامی که داشت می‌خواست از طریق یونسکو آثار باستانی ایران را از ویرانی نجات دهد. یکی گفت این خویش تو حزب‌الهی‌ست و دارد برای جمهوری اسلامی کار می‌کند. گفتم بنابرین باید گذاشت که آثار باستانی ما، بنای تاریخی ما نابود شود؟

الکساندر نیکولایی‌ویج سوکورف در فیلم فرانکوفونیا می‌پرسد ما بدون موزه چه کنیم. روس‌ها بدون ارمیتاژ که بمب‌باران شده و فرانسوی‌ها بدون لوور.  فیلم وقتی آغاز می‌شود که چخوف بر بستر مرگ است، همان عکس سیاه و سپید که همه دیده‌ایم و تولستوی بر رخت مرگ. سوکورف صداشان می‌زند که این چه وقت خوابیدن است. فیلم از تکه‌هایی مستند و تکه‌هایی فیکسیون ساخته شده. از عکس و از فیلم‌ها. سیاه و سپید و رنگی و از صداها.

فیلم داستان نجات لوور است در زمان اشغال فرانسه. فیلم زنده کردن خاطره دو شخص است و بیدار کردن حافظه ما. یکی آقای ژوژار مدیر و رئیس لوور و یکی اشراف‌زاده‌ای آلمانی کنت فرانتز وولف میترنیش. مآمور کمیسیون آلمان برای حفاظت از آثار هنری.

آقای ژوژار کارمند عالی‌رتبه دولت است. دولت ویشی. کنت نازی‌ست. هر دو با هم تصمیم می‌گیرند که گنجینه لوور را نجات دهند. در واقع کنت با ژوژار موافقت می‌کند.  و هزارها مجسمه و تابلو از لوور به مکان‌هایی در شهرستان‌ها منتقل می‌شود.

هر دو به بازدید انبارها و زیرزمین‌ها می‌روند رطوبت را اندازه می‌گیرند. تکه‌ای فیلم هیتلر را نشان می‌دهد که در جایی در پاریس می‌پرسد:  لوورکو؟

جنگ تمام می‌شود. ثروت لوور حفظ می‌شود. بعد از جنگ با هم‌دستی و یاری مردم و سازماندهی مردمی تمام آثار به لوور باز می‌گردد.  آقای ژوژار در پست و مقام‌هایی گوناکون به کار مشغول است. تا اینکه به او خرده گرفته می شود که تو با دشمن بوده‌ای. کسانی با نشان دادن اسناد و شهادت‌هایی ثابت می‌کنند که او در نهضت مقاومت بوده. اما آندره مالرو از کار برکنارش می‌کند و او در تنهایی می‌میرد. امروز کسی نمی‌شناسدش.

یکی از این رها شده‌های خیلی شفاف :
«فارغ از گرایشات سیاسیمون، همه‌مون قبول داریم که سردار هاینریش هیملر یه قهرمان بود که برای سربلندی و امنیت وطنش، آلمان نازی ‌میجنگید و همه ما آلمانی‌ها از اینکه یک هم‌وطنمون به دست نیروهای خارجی کشته شد ناراحتیم.»

تنها ترامپ نیست که نهادها را برهم می‌زند و بر زمینشان می‌اندازد. تا جهان ما از قانون تهی شود.
رهاشده‌های ما هم به چیزی باور ندارند. نهیلیسم است. آن سوی د

هیچ‌چیز سر جایش نیست


هر چقدر فکر می‌کنم به نظرم می‌رسد ترامپ ندانسته چه ‌دارد می‌کند. هیچ‌چیز سرجایش نیست. مگر شهادت قاسم سلیمانی.

یادم می‌آید که وقتی شاه مسعود ترور شد گریه کردم. داشتم مراحل چاپ ترجمه حجم سبز سپهری را با ناشر فرانسوی در جُنگی قطور  به پایان می‌بردم. از ناشر خواستم که ترجمه را به شاه مسعود هدیه کند. ناشر قبول کرد. هر چه که نبود  من و شاه مسعود زبانمان فارسی بود و او را دیده بودم که شعر می‌خواند و به گفته حضرت کیارستمی هر چه نداشته باشیم شعر داریم.
شاه مسعود برایم عکسی  از صورت خوش او بود که سال‌ها پیش در دورانی عزیز از زندگی من، در روزنامه‌فروشی روبروی مرکز ژرژ پومپیدو، بر جلد مجله‌ای چاپ شده بود. آن صورت در خاطرم نقش بسته بود. مردم  اینجا در آن زمان شاه ‌مسعود را دوست داشتند. با روس‌ها جنگیده بود. 

دو روز بعد از ترور شاه مسعود، یازده سپتامبر بود. قبلش آمده بود فرانسه و خیلی پذیرایی‌اش نکرده بودند.  آمده بود هشدار بدهد.

بعد افغانستان خراب شد. عراق خراب شد. لیبی خراب شد. سوریه خراب شد. داعش آمد و عقب رانده شد.
سلیمانی ترور شد.

رادیو گفت مردم امریکا از حمله به سفارتشان برانگیخته شدند. رادیو را خاموش کردم.
 فکر می‌کنم ترامپ ندانسته چه‌ دارد می‌کند.

۶ دی ۱۳۹۸

دعوت به بهشت


یک بار از حضور الن بادیو در ولایتمان نوشته بودم. دانشگاه علوم سیاسی دعوتش کرده بود. درست دو سال پیش بود و ماه دسامبر سرد بود و برف آمده بود و زمین‌ یخ‌زده بود و امسال هوا گرم است.
من مرید الن بادیو نیستم. اما او را همیشه دنبال کرده‌ام. او حافظانه معتقد است که عالمی دیگر بباید ساخت. این عالم بر پایه‌هایی سست استوار است یا کج.
نوشته بودم یک بار دیگر که محلی واقع در ترکیه امروز و شمال عراق و مرز سوریه را بهشتی می‌دانند که خاطره آن  در کتب و متون زنده مانده است. زمانی بوده که انسان، زن و مرد به دنبال طعام در طبیعت می‌گشته و آنچه را که به دست می‌آمده مصرف می‌کرده و چیزی نمی‌انباشته. یک جانشین نبوده، مالک و صاحب چیزی و جایی نبوده. گاهی هم شکار می‌کرده یا دانه می‌چیده. این دوران را پالئولیتیک می‌نامند.
 دوران نئولیتیک که عصر سنگ یا دوران سنگی هم نامیده می‌شود دوران مالکیت خصوصی و آغاز کار است. آغاز دامداری و کشاورزی. دوران بعد از پالئولیتیک. آن روز صحبت الن بادیو صحبت خروج از دوران نئولیتیک بود.

 در مشرق جایی که امروز خاورمیانه می‌نامندش آغاز دوران نئولیتیک را ۹هزار سال قبل از میلاد می‌دانند.‌ به طور کلی دوران قبل از کشاورزی و دامداری ۹۵ در صد از دوران بشر را تشکیل می دهد. شاید به این دلیل است که بهشت چنین در ما زنده است. ما بیشتر، خیلی بیشتر در بهشت زندگی کرده‌ایم. اخیرا از آن رانده شده‌ایم. الن بادیو می گفت دلیلی ندارد که این دوران باقی بماند و دوام داشته باشد.

به نظرم رسید که کمونیست‌ها و ادیان  هر دو ما را به بهشت دعوت می‌کنند. بهشتی که در آن از مالکیت خصوصی خبری نیست. ممکن است بگویید که بله اما بهشت کمونیست‌ها در همینجاست و بهشت ادیان در جایی دیگر.  در این صورت باید پذیرفت که کمونیست‌ها مسئله یا مشکل را دریافته‌اند. مشکل در مالکیت خصوصی‌ است. یعنی همان انباشتن. غیر کمونیست‌ها راه حل را در مالیات- دادن و گرفتن یافته‌اند. که در واقع راهی علیه انباشت ثروت است.
ادیان می‌دانند یا دانسته‌اند که بشر از بهشت بیرون و رانده شده و از چرایی‌اش باخبرند. علت خشونت و خون‌ریزی و جنگ را دانسته‌اند. مؤعظه می‌کنند و به ما وعده جامعه‌ای بی‌طبقه می‌دهند. بدون نامش را بردن. بدون مارکس و سرمایه‌اش. مسیحیت کاتولیک فقر را ترویج می‌کرد.  و می‌گویند اسلام استغناء را.

اگر مالکیت خصوصی خوب بود، بهشت خوب نبود.

حاکم هم می‌داند


هیچ‌چیز بیش از خود مردم، حاکمان را به ادامه وضع موجود محکوم نمی‌کند.
مردم در نهایت می‌پذیرند که در تهران زندگی کنند. یا مردگی. نه تنها می‌پذیرند بلکه اگر توانایی داشتن مسکنی داشته باشند به سوی تهران خانه‌کشی می‌کنند. الان گرانی آنها را به سوی خارج از شهر کوچ داده است. مردم خودشان و کودکانشان را هم به این شهر موافق می‌کنند. غر هم می‌زنند. اجازه داده شده. حاکم از غر بدش نمی‌آید. غر خوب است. خاصیت دارد.
نه اینکه من اجبار مردم را در ماندن نمی‌دانم. یا دستی دور بر آتش دارم. اما مردم باید بپذیرند که خود نقشی دارند. تهران هر چه که باشد و بشود، مردم به آن هجوم می‌آورند. تهران از این سیاه‌تر، باز هم مردم می‌مانند و به روشن کردن چراغ بسنده می‌کنند.

کار مردم را در تهران نگاه می‌دارد و آنها هم که دیگر کار نمی‌کنند به خاطر فرزندان که کار در تهران نگاهشان می‌دارد می‌مانند. بله، مردم دل‌خوشی دیگری جز فرزندان ندارند.  و مسئله همین است. «ایران مادران خوب دارد و غذاهای خوش‌مزه و روشن‌فکران بد». مردم فرزندانشان را دوست دارند. مردم تنها فرزندانشان را دوست دارند. 

آنها که می‌توانند برای خودشان فکری می‌کنند.
هوا که بد شد چند ماهی می‌روند جای بهتر. دو روزی در شمال.
هر کس به خودش فکر می‌کند. مگر آنکه برای فکر کردن به همه پولی می‌گیرد و در دفتری در اداره‌ای نشسته است.  و فکر می‌کند که برای به همه فکر کردم وقت هست. یا فکرش به جایی نمی‌رسد. او هم از همین مردم است.
حاکم هم اینها را می‌داند. مردم محکومند.

۱۶ آذر ۱۳۹۸

تعلق خاطر


در سفر کوتاهم مردمان معمولی‌ای را دیدم که تعلق خاطری به جایی که در آن به سر می‌بردند نداشتند. بعضی آن را دوست نداشتند. بعضی در خیال رفتن به جایی دیگر بودند- جوانان را نمی‌گویم، از پیرمردان و پیرزنان حرف می‌زنم. با اینکه بی‌نیاز بودند. هر کدام مسکن مناسبی داشتند و پولی کم و بیش در بساط. اما غریب و غریبه بودند. هر کس به دور بچه‌هایش چنبره زده بود و تعلق خاطرش همان بود. اگر نمی‌رفتند یا خیال رفتن نداشتند به آن خاطر بود. رفته بودند اما. وقتی کسی را دوست ندارید از او رفته‌اید. وقتی جایی را دوست ندارید از آن دور شده‌اید. من اجتماع را چنین دیدم. هر کس و بچه‌هایش و گاهی بچه‌های بچه‌هایش. زن‌ها هنوز اجاق را گرم نگاه می‌دارند. بوی طعام از آنها بلند می‌شود.  و بچه‌ها- نوه‌ها خانه‌ها- آپارتمان‌ها را زنده می‌کنند. در خانه بعضی هم صدای بچه‌ای نمی‌آید. بزرگ شده‌اند و رفته‌اند. عده‌ای در گذشته زندگی می‌کنند. گذشته نه شاه و دورانش، گذشته بهتر بود. شما گویید از جایی به بعد زندگی متوقف شده است. ارتباط با جامعه گاهی تلویزیون است اما همان را هم همه تقسیم نمی‌کنند. بعضی خیلی کمتر صدا و سیمای ملی را تماشا می‌کنند و بیشتر- از آنهایی که من دیدم سیماهایی دیگر را.

گذشته در حافظه‌ها و خاطرهاست و هنوز چیزهایی از آن باقی مانده است. تکه زمینی، انگشتری. زمین‌ها تکه‌تکه شده است تا میان بازماندگان تقسیم شود. همان بازماندگان را به هم مربوط می‌کند.  انگشترها دیگر آن علت وجودی را ندارند. با اینکه سنت‌هایی از عهد عتیق پابرجاست.

زیبایی؟ یک شب قبل از اینکه خواب بربایدم به آن فکر کردم. زیبایی نیست. مردم به دنبال آن نیستند. جراحی زیبایی، جراحی زیبایی نیست. مسئله ظاهر است. مردم باطن خود را پس آن پنهان می‌کنند.  و هنوز زنان به زنان نگاه می‌کنند. تا آنها را بپسندند یا نپسندند. در هر زنی، مردی هست که به خواستگاری زنی می‌رود.


شهری که دیده نمی‌شد


پانزده روز در شهری بودم که دیده نمی‌شد.
روز آخر بادی آمد. در خانه خواهرم نشسته بودم که درختی تکان خورد. بیرون که آمدم کوه پیدا شد.  و بر قله‌اش سپیدی برف.
دوست را نمی‌توان در تهران دید.

۱۸ آبان ۱۳۹۸

خبرچین‌های ماری دو مدیسیس


دیشب قبل از خواب کتابی به دست گرفتم. پنجره را مانند تمام شب‌ها بازگذاشته بودم تا هوا عوض شود. مگسی وارد شده بود، خرمگسی. به چراغ روشن هجوم می‌آورد و خود را به درو دیوار می‌زد، دیوانه. اعمالش پرسروصدا بود و نمی‌گذاشت کتابم را بخوانم. پنجره را که بسته بودم، چند بار بازکردم تا برود. نمی‌رفت. چراغ را که خاموش می‌کردم دادو قالش می‌خوابید، خودش نه. آخرش چراغ را خاموش کردم و کتاب را بستم و پنجره را باز گذاشتم.  و در رویآی پرواز مگسی که از خانه خارج می‌شود و به سوی تپه‌های همین اطراف و بیشه‌ها فرو می‌رود به خواب رفتم. صبح با بیداری من، مگس هم از خواب برخاست.


«ماری دو مدیسیس گمان می‌کند که خرمگس‌ها که از اتاقی به اتاقی می‌روند از اینجا به آنجا خبرچینی می‌کنند. به محض اینکه مگسی می‌بیند که دارد راهش را میان اتم‌های هوا می‌جوید، دیگر سری برملا نمی‌کند.»
بوبن
نیشابور