۲۷ مهر ۱۳۹۷

محمد‌بن‌سلمان


برایم عجیب بود که چرا آقای قاشق‌چی را زنده‌زنده تکه‌تکه کرده‌اند. مگر کشتن کار سختی‌ست؟ چرا اینقدر باید به خودشان زحمت بدهند. تنها فکری که به نظرم رسید این بود شاید محمد‌بن ‌سلمان می‌خواسته قلب و جگر قاشق‌چی را تروتازه کباب کند. برای همین با هواپیما آمده و با هواپیما رفته‌اند.  و چمدان‌ها به یخچال مجهز بوده‌اند. من هم مانند بسیاری سریال هانیبال را دیده‌ام.  حتما محمدبن‌سلمان هم دیده است.

می‌گویند امپراطوری عثمانی بر قلمرویی از عرب‌ها حکومت می‌رانده و اردوغان می‌خواهد که ترکیه آن موقعیت تاریخی را دوباره به دست آورد و رقیبش سعودی‌ها هستند. بیشتر، خیلی بیشتر پول دارند و از نقطه نظر استراتژیک هم بنده اسراییل و ایالات متحده امریکا. در حالی که ترکیه اردوغان به عزلت رانده شده. عنصر سیاسی مذهبی هم این دو را از هم جدا می‌کند. اخوان‌المسلمین و وهابیت.

وقتی سعودی‌ها رابطه‌شان را با قطر قطع کردند، ترکیه ارتشش را فرستاد تا سعودی‌ها به قطر حمله نکنند.  و این به اردوغان حمایت پولی‌ای را امکان داد که در آن روزها لازمش بود. عوضش سعودی‌ها صدها میلیون دلار به کردها کمک کردند و امریکا از آنها استفاده می‌کند تا شمال سوریه را تحت اشغال داشته باشد. این کردها دشمن ترکیه‌اند.

محمد‌بن‌سلمان بهانه خوبی به دست ترکیه داده اما اردوغان به حمایت امریکا نیاز دارد. آزادی پاستور امریکایی، جاسوس سیا. اما ترامپ سیاست خاورمیانه‌اش را بر پایه رابطه خوب با عربستان سعودی ریخته.

قاشق‌چی مأمور دو جانبه بوده، یکی از قدیمی‌ترین مأموران آمده از اخوان‌المسلمین.  وقتی در بیست ساله‌گی در امریکا درس می‌خوانده، عضو مخفی اخوان‌ها بوده.
می‌گویند در برنامه‌های امریکایی افغانستان، عربستان سعودی و پاکستان شرکت داشته، با بن لادن در افغانستان و سودان ملاقات داشته و با او مصاحبه کرده. مورد حمایت وزارت امنیت سعودی‌ها بوده. در بسیاری از پروژه‌ها در افغانستان و سودان و الجزایر شرکت داشته.

به هنگام بهار عربی از اخوان‌ها پشتیبانی کرده. مطابق با تغییر نظام مورد نظر هیلاری کلینتون و اوباما. بعد از سقوط مبارک و به قدرت رسیدن مرسی، سعودی‌ها متوجه خطر می‌شوند و به ضد انقلاب کمک مالی می‌کنند. در زمان سلطنت سلمان  و پسرش اخوان‌ها سرکوب می‌شوند. قاشق‌چی حمایت آنها را از دست داده از عربستان خارج می‌شود. دوستانش به او کمک کرده و او مقیم امریکا می‌شود. سردبیر واشنگتون پست  او را استخدام می‌کند. مطالبی به زبان عربی و انگلیسی علیه رهبران سعودی می‌نویسد. اخیرا برنامه‌ای را در نظر داشته که با حمایت  و مهار سیا انقلاب مخملی در عربستان برانگیزد. به همراه روشن‌فکران و اصلاح‌طلبان اسلام‌گرا به نام دمکراسی برای دنیای عرب امروز. در نظر داشته که سازمانی  برپا کند که حافظ  آزادی بیان باشد. می‌خواسته سایتی اقتصادی هم راه بیاندازد. می‌خواسته اسلام‌گراها را در این پروژه مشارکت دهد. در ماه ژانویه گروهش را در امریکا تشکیل داده.

قاشق‌چی دوستان زیادی در ایالات متحده امریکا دارد. نئو لیبرال‌ها و نئوکان‌ها  از حمایت او از بهار عربی راضی بودند. خیلی از اعضای کنگره او را به شخصه می‌شناسند. آنها مجازات سعودی‌ها را در زیر پا گذاشتن حقوق بشر در مجلس خواستار شدند. خیلی‌ها از حضور در کنفرانس داووس صحرا سرباززدند. ترامپ تحت فشار است. تا سعودی‌ها و بخصوص محمد‌بن سلمان را تنبیه کند. اما سیاست ترامپ در خاورمیانه به آنها وابسته است. ام ب اس خرج اشغال سوریه را به امریکایی‌ها می‌دهد. داماد ترامپ دارد طرح و نقشه صلح را برای ناتان‌یاهو می‌ریزد با تشویق سعودی‌ها. تحریم‌های ایران نمی‌تواند اجرا شود اگر نفت عربستان جای نفت ایران را نگیرد. باید به سعودی‌ها اسلحه بفروشد. به آنها برای اینکه درافغانستان به شکست نخورند نیازدارد   و در نهایت برای ترامپ افتضاح قاشق‌چی یکی دیگر از جنجال‌ها و توطئه‌های ضد ترامپ خواهد بود.

یکی از مدیران سابق سیا و ازدشمنان ترامپ،  فشار می‌آورد که تاج از سر ام ب اس برداشته شود. گفته از آنجا که سعودی‌ها را می‌شناسد چون با آنها کار کرده وپنج سال در عربستان زندگی کرده می‌داند که چنین برنامه‌ای بدون اجازه رهبران سعودی ممکن نبوده. گفته مطمئن است که سازمان جاسوسی می‌تواند دقیقا بفهمد که چه بر سر این روزنامه‌نگار آمده است.  این جنایت نمی‌تواند بدون پاسخ ترامپ و کنگره بماند. ممنوعیت فروش سلاح به عربستان. قطع روابط امنیتی، جاسوسی میان امریکا و عربستان.

سعودی‌ها هم ساکت نمی‌نشینند و هر مجازاتی، پاسخی در خور خواهد داشت. ریاض صاحب نفت خود است و قیمت هر بشکه به صد به دویست و بیشتر دلار خواهد رسید. نفت می‌تواند با ارزی دیگر غیر از دلار فروخته شود.  و اینها خاورمیانه و دنیای مسلمان را به آغوش ایران که به عربستان نزدیک خواهد شد تا به امریکا خواهد اداخت. امریکایی‌ها از بازار عربستان دور خواهند شد.

واقعیت این است که اگر امریکا عربستان را تحریم کند حکم مرگ خود را صادرکرده است. دلار امریکا به توافق مخفی ۱۹۷۴ وابسته است که نفت‌دلار را به اوراق بهادار خزانه امریکا تبدیل می‌کند. باقی چاه‌های نفت در دست شیعیان است.

باید راهی پیدا کرد. بهتر است که شاه سلمان پسرش را بیرون کند. نایف را جایش بنشاند که آدم سیا است. اما اگر سلمان نپذیرد؟ سعودی ها از اردوغان خواسته‌اند که  با هم تحقیق و تفحص کنند. شایعه شده که پنج میلیارد دلار هم عجالتا پیش‌نهاد داده‌اند. شاه حاکم مکه را فرستاده ترکیه تا به توافقی برسند. فرانسه و انگلیس و آلمان هم طالب توافقند.
اما برای اردوغان و محمد‌بن‌سلمان مسئله گسترده‌تر از ماجرای قاشق‌چی‌ست. هم تاریخی‌ست و هم استراتژیک و هم شخصی.

ام ب اس اما یاری دارد که می‌تواند به ترامپ کمک کند که راهی پیدا کند. اسراییل. معاون انجمن مطالعات استراتژیک بیت‌المقدس گفته: به نفع ما نیست که موقعیت سعودی‌ها در امریکا سست شود.

۲۶ مهر ۱۳۹۷

روبس‌پیر آخرین کتاب مارسل گوشه


دو روز پیش دادستان و مأموران پلیس صبح زود به خانه و محل حزب ژان لوک ملانشون، به پانزده محل مربوط به او  حمله کردند. دلیل بازرسی، بررسی اسنادی بود که با خود بردند تا مدرکی علیه  او و حزبش بیابند تا فساد را ثابت کند. آیا او و دوستانش در دوران انتخابات مرتکب تقلب در حساب و کتاب‌های مالی نشده‌اند؟ ملانشون مقاومت نشان داده- می‌گویند کاردادستانی و قضاتی که اجازه بازرسی را صادر می‌کنند اشکالاتی داشته است. ملانشون مقاومت نشان داده: «من جمهوری هستم، به من دست نزنید، من مقدسم». ملانشون نماینده مجلس است و رهبر گروه مخالفین در مجلس.  رسانه‌ها که تاریخ‌شان را از یاد برده‌اند، در این گفته‌های ملانشون نارسیسیسم و خودخواهی دیده‌اند. دو روز است که این روی‌داد اذهان را به دو پاره کرده است. بعضی از ملانشون دفاع کرده یا او را می‌فهمند و بعضی برعکس رفتار او را در برابر دادستان و پلیس به شدت محکوم می‌کنند. غیر از اینکه مقاومت نشان‌دادن در برابر نماینده قانون جرم است.  البته الن بادیو انحلال جمهوری را اعلام کرده است.

 و درست در همین روزها آخرین کتاب مارسل گوشه با عنوان «روبس‌‌پیر، کسی که ما را به از هم جدا می‌کند» منتشر شده است.
در این کتاب مارسل گوشه می‌خواهد بداند چگونه روبس‌پیر از قهرمان حقوق بشر به فراهم‌کننده لوازم گیوتین تبدیل شد. نزد گوشه روبس‌پیر شخصیتی‌ست که« فرانسه را ساخته است». 

گوشه تعریف می‌کند که روبس‌پیر را در سال‌های بزرگ‌داشت دویست‌سالگی انقلاب فرانسه «ملاقات» کرده و او را دور از انتظار و متفاوت با روبس‌پیر تاریخ‌نگاران یافته. مارسل گوشه می‌گوید که آن سال‌ها، سال‌های ۱۹۸۰ ما در موج ضدتوتالیتاریسم بودیم که مصادف شد با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و فروافتادن دیوار برلین. می‌گوید از عبارت ملاقات استفاده می‌کند چراکه او روبس‌پیر را شخصیتی اسرارآمیز و افسون‌کننده یافته. عناصری از شخصیت او کاملا دست‌نیافتنی و رازش سر به مهر مانده  و این به خاطر نقش او در انقلاب است. همان آدمی که آزادی تام را از ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۱ندا می‌دهد، نخستین لیبرال واقعی تاریخ فرانسه، درست بعد از مدت کوتاهی به آدم کمیته‌های نجات ملی و دوران وحشت تبدیل می‌شود. چگونه از این رو به آن رو می‌شویم؟ در صورتی که اگر به سخنان و سخن‌رانی‌هایش گوش‌دهیم درمی‌یابیم که او همان آدم است. نزدش تداومی هست. این است که حیرت‌آور است. گوشه می‌گوید چیز عجیب دیگری در روبس‌پیرکمیته‌های نجات و دوران وحشت است که با دیکتاتورهای عادی فرق می‌کند: او تنها با کلام قدرتش را اعمال می‌کند و وسایل قدرت برایش مهم نیستند. دیکتاتورها معمولا در همان آغاز به دنبال تصاحب پلیس و ارتش و تبلیغات می‌روند، روبس‌پیر از وجهه خود استفاده می‌کند. تمام مشروعیت سیاسی و پروژه‌اش بر خودش استوار است.  ازاین نظر همتایی ندارد. 

مارسل گوشه می‌گوید که روبس‌پیر بنیان‌گذار این جدایی‌ست. این اصول متناقض، روایتی لیبرالی و روایتی اولترادمکراتیک، تقریبا مستبد را تغذیه می‌کند. خود او هر دو را نمایندگی می‌کند. از یکی به دیگری می‌رود. تصویر او مبهم است و به دلیل این ابهام هرکس چیزی بر آن می‌افکند. نزد ملانشون تصویری با فضیلت است و نزد به عنوان مثال میشل اومف‌ره، خون‌خواری جانی.

من سعی کرده‌ام و خواسته‌ام که از این آنتاگونیسم بیرون برویم. به بطن مسیری برویم که انقلاب را رسم کرده است. 
مارسل گوشه می‌نویسد که روبس‌پیر یک وعده و یک بن‌یست است. مانند لنینیسم، با تفاوت اینکه لنین مرده است و لنینیسم دیگر کسی را وسوسه نمی‌کند مگر چند نوستالژیک را. اما وعده روبس‌پیری همچنان زنده است.  و بن‌بست آن معنایی دارد که به همه ما مربوط می‌شود. چیزی که لنین و روبس‌پیر را شبیه می‌کند  در دست‌داشتن کلید سرنوشت جمعی‌ست. فانتاسمی از آزادی و حق حاکمیت مردم و نزد لنین فانتاسمی از علم مارکسیستی. چه می‌شود که وعده روبس‌پیری تبدیل به بن‌بستی خونین می‌شود؟ باید به همان دو روبس‌پیر بازگشت. اولی روبس‌پیر لیبرال که پروژه‌اش در چهارچوب سلطنت و پادشاهی‌ست و نظرش این است که باید قدرت شاه را هر چه بیشتر محدود کرد و آزادی هر چه بیشتری به فرد داد،  امتیاز پادشاهی این است که انتخابی نیست بنابراین جنگ قدرت هم نیست. اما چه می‌شود وقتی که شاه براندازی می‌شود و آزادی پادشاهی را به زیر می‌کشد. باید خلاء را پر کرد. جایش چه گذاشته می شود؟ جمهوری دمکراتیک چیست؟ وقتی جامعه نمی‌تواند در آزادی اموراتش را پیش ببرد قادر است قدرتی را بسازد که جای خلاء بنشاند. قدرتی که حق حاکمیت مردم باشد؟ به این پرسش است که روبس‌پیر دوم نمی‌تواند پاسخ گوید. دیگر نمی‌تواند متقاعد کند. نظام موقت که دولت انقلابی است باید جمهوری را بنیان بگذارد. اما خیلی زود روشن می شود که جمهوری را بنیان نگذاشته است. از اینجا به بعد است که قدرت از درون فرومی‌ریزد. روبس‌پیر قبل از اینکه سرش با گیوتین به باد رود مرده است. 
    
چگونه با تاریخ آشتی کنیم؟ آشتی به معنی توافق با هم نیست. بحث و جدل باید باشد. آشتی بر سر گذشته‌ای‌ست که ما را ساخته است. می‌توان روبس‌پیر را دوست نداشت اما نمی‌توان ارثیه او را نادیده گرفت. به جای رد باید دریافتش.  برای درک دلیل این جدایی باید او را پذیرفت. قبول کنیم که اختلافی هست که با آن جامعه سیاسی به حیات خود ادامه می‌دهد بدون اینکه گیوتین دیگری را حذف کند. 

در دنیای امروز دو انتخاب هست، دو انتخاب ایدئولوژیک. یکی ضد روبس‌پیر که از احساسات دمکراتیک برمی‌خیزد. واژه ترور و وحشت بسیج‌کننده نیست. این نفی قابل درک است اما خطری در خود دارد، خطر اینکه گذشته‌ای مزاحم بخواهد دور ریخته شود. «نمی‌بایست بوده باشد». این هم افتادن در بینشی ایدئولوژیک است. از سویی دیگر شاهد نوعی روبس‌پیریسم تازه هستیم که روبس‌پیر دوران وحشت و کمیته‌های نجات ملی نیست. بلکه روبس‌پیر اصول اساسی‌ست. ژان لوک ملانشون خود را در این روبس‌پیر پیدا می‌کند که محبوبیتی هم دارد و من این را در فضایی که فساد مسئله عمده جامعه سیاسی شده است درک می‌کنم. یعنی عبور شهروند از منافع شخصی به سوی منافع جمعی. نزد روبس پیر نوعی پوپولیسم هست. تقوای مردم علیه فساد برگزیدگان. 

مارسل گوشه اما مقاومت ژان لوک ملانشون را در برابر دادستان و پلیس، رفتاری پست‌مدرن می‌داند و آن را دخول عرصه خصوصی در حیات عمومی می‌داند. او معتقد است که نماینده مجلس نماینده است، مقامش مقدس است و نه شخصش.  و اگر شخص خودش را به جای مقامش مقدس بنمایاند از مقام تقدس‌زدایی کرده است و تنها شاه است که جسمش و شخصش هم مقدس بود.
در پاسخ طرف‌داران ملانشون می‌گویند که «اتا» حکومت یا جمهوری  می‌تواند از قانون خارج شود یا از قدرت خود سوءاستفاده بکند. 

۲۲ مهر ۱۳۹۷

امیلی برونته‌ی ژرژ باتای و بلندی‌های بادگیر


خوب، شما وقتی در زمین گسترده وب به جستجوی امیلی برونته و بلندی‌های بادگیر می‌روید، جز گفتن «بهترین کتاب عاشقانه» چیزی نمی‌بینید. اما عشق کدام است؟‌ این عشق‌های عارفانه در متون قدیم و قدمای ما چه به ما داده است؟ عشق شر است یا خیر؟‌ شر چیست و خیر چیست؟ باتای می‌گوید که در این رمان جنبشی هست مقایسه‌پذیر با تراژدی‌های یونانی. تراژدی یعنی از قانون سرپیچی کردن.  و این است  تراژیک. چند وقت پیش نوشته بودم مصیبت عاشورا تراژدی نیست. از قانون سرپیچی کردن نیست. حسین از قانون خدا سرپیچی نکرده است. در اسطوره‌های یونانی، در تراژدی قانون خدایان برقرار است و تراژیک کسی‌ست یا چیزی که از آن قانون عبور می‌کند. بیرون از یونان، یا قانون خدا برقرار نیست- حجت- چرایی عاشورا.  هیچ‌وقت برقرار نخواهد شد، جاودانگی عاشورا، یا برقرار است و پس‌چرایی عاشورا. اگر امکان برقراری قانون خدا باشد، بشود، حجت عاشورا از بین می‌رود. وارد تاریخ می‌شود. پایان می‌پذیرد.

باتای می‌گوید نویسنده تراژدی با قانون موافق بوده، پس عبور از آن را، سرپیچی را نگاشته. اما حس و هیجانی که  بر دل‌سوزی‌ بنیاد گذاشته ، تایید اوست و با آن سرپیچی را تایید کرده. هیت‌کلیف قبل از مرگ، سعادتی را تجربه می‌کند. اما این سعادت ترس‌ناک است و تراژیک. کاترین با دوست‌داشتن هیت‌کلیف، قانون وفا را زیر پا گذاشته. مرگ کاترین آشوب جاودانه‌ای‌ست برای هیت‌کلیف.

در بلندی‌های بادگیر مانند  تراژدی قانون نیست که مورد اعتراض قرار گرفته، اما از  آنچه منع کرده، محدوده ممنوعه، جایی نیست که آدمی با آن کاری نداشته باشد. محدوده ممنوعه، تراژیک است. یا محدوده مقدس است. باتای می‌گوید درست است که بشریت از آن دور می‌شود اما برای بزرگ‌داشتن، جلال و شکوه‌دادنش. ممنوعیت، آنچه را که  منع می‌کند، الهی می‌گرداند. ورود به آن عاقبتش مرگ است. اما ممنوعیت، منع است و دعوت با هم. درس‌های بلندی‌های بادگیر،  و تراژدی‌های یونانی و تمام ادیان، جنبشی مستانه است که دنیای حساب‌گر نمی‌تواند تحمل کند. این جنبش ضد خیر است. خیر بر دغدغه نفع و سود جمعی پی‌ریزی شده است. به سوی آینده. ملاحظه آینده را می‌کند.

کودکی، ولایت کودکی، مستی، همه  حضور است. در حال حاضر. در تربیت بچه، ترجیح حضور معنی مشترک شر است. آدم‌بزرگ‌ها، برای بالغ شدن در ولایت کودکی را می‌بندند. محکومیت «حال»، حضور به نفع آینده. این محکومیت را گاه‌گاهی باید شکست. این سرپیچی گاه‌گاهی، موقتی، باتای معتقد است که نه تنها اخلاقی، بلکه هیپراخلاقی‌ست. از اخلاقی هم اخلاقی‌تر است. می‌گوید این معنی بلندی‌های بادگیر است وبه قول  ژاک بلوندل امیلی برونته خود را در آن افشا می‌کند، او قادر است خود را از قید و بند نظم اتیک و اجتماعی برهاند.  و جان‌های می‌سازد که هر کدام ترجمان رهاسازی تام و تمام در برابر اجتماع و اخلاق هستند.
باتای ادامه می‌دهد که نوعی گسست با دنیا هست، تا بهتر زندگی را در بلندی‌اش در آغوش بگیری و در خلاقیت هنری  آنچه را که واقعیت رد می‌کند کشف کنی. این رها‌سازی‌ست و از قیدآزادشدن است که برای هر هنرمندی ضروری‌ست. این بیداری، داو. در  اینکه برای هر هنرمندی لازم و ضروری‌ست، تردیدی نیست، اما نزد آن دسته از هنرمندان بیشتر دیده می‌شود که اخلاقشان محکم‌تر است. در نهایت این توافق صمیمی  زیرپا گذاشتن قانون اخلاقی، و هیپر اخلاقی، معنی نهفته  در بلندی‌های بادگیر است. ژاک بلوندل، با دقت و توجه دنیای مذهبی، پروتستانتیسم، متأثر از خاطرات متدودیست‌های پرشور و حرارت، را رسم کرده که جوانی امیلی در آن گذشته. شدت اخلاق و انضباط.

با این حال انضباط رفتار نزد امیلی برونته با آنچه تراژدی یونانی بر آن برپا شده تفاوت دارد.
تراژدی در سطح و حد ممنوعیت مذهبیِ اولیه است. ممنوعیت قتل و زنا. که مطابق عقل نیست. امیلی برونته در ارتودوکسی رشد یافته،  از سادگی و معصومیت مسیحیت دور است، اما در روح مذهبی خانواده سهیم است. بخصوص در وفاداری مسیحیت به خیر که پایه عقل را می‌ریزد. قانونی که هیت‌کلیف زیر پا می‌گذارد و کاترین قانون عقل است. حداقل قانون جماعتی‌ست که مسیحیت بر پایه ممنوعیت‌های دینی بدوی بنیاد گذاشته. امر مقدس و عقل. خدا، بنیاد قدسی، در مسیحیت، از خشونت دنیای کهن که دنیای الهی را برپا کرده می‌گریزد. آنچه که ممنوعیت‌های بدوی- اولیه منع می‌کند، خشونت است.  و در عمل عقل همان معنی ممنوعیت را دارد.  در مسیحیت میان خدا و عقل ابهامی هست. همان ابهام  است که نزد امیلی برونته، خواب خشونتی مقدس را می‌بیند، وقتی با هیچ نظم  و توافقی با جامعه منظم هم‌دست نمی‌شود.

راه ولایت کودکی، سادگی و معصومیت، چنین در فاجعه و کفاره بازگشوده می‌شود. خلوص عشق در حقیقت صمیمی‌اش، در مرگ بازیافته می‌شود. مرگ و حال و حضور مستی به هم می‌آمیزند. جدایی‌ناپذیر.  و با نیت عقل مخالفت می‌کنند. عقل حساب‌گر.  با این مخالفت، مرگ و حال و حضور و آن،  پایان هر حساب‌گری را اعلام می‌کنند.  مرگ و حضور از جستجوی دوام سرباز می‌زنند. 

۱۵ مهر ۱۳۹۷

اروپای سیاسی گرفتار میان ژرژ سورس و استفان بنون


به نظر می‌رسد که اروپا میان این دو ژرژسورس و استفان بنون گرفتار است. ظاهرامر این دو را در برابر هم نشان می‌دهد.
Eric Zuesse در مقاله‌ای می‌نویسد: کنکوری برای به دست گرفتن مهار سیاسی اروپا میان دو امریکایی شکل می‌گیرد. سورس از مدت‌ها قبل میلیاردرهای لیبرال امریکایی را برای مهار اروپا راهنمایی می‌کرد و بنون در حال بسیج میلیاردرهای محافظه‌کار امریکایی‌ست. در ۲۰ ژوئیه ۲۰۱۸ The Daily Beast این سایت امریکایی مسابقه این دو را چنین منعکس می‌کند:‌ سورس ۳۲ میلیارد به نفع لیبرال‌ها داده بود و همان‌وقت بنون در اروپا مستقر شده بود تا جنبش fondation populiste راه‌اندازی کند. تا شورشی راست را علیه لیبرال‌ها و موندیالیسم به هنگام انتخابات پارلمان اروپا در بهار ۲۰۱۹ رهبری کند. بنون از این سوی اروپا به ان سو سفر می‌کند و با رهبران احزاب راست ناسیونالبست ملاقات می‌کند در ماه مارس ۲۰۱۸ با مارین لوپن دیداری دارد و از خواهرزاده او ماریون مارشال لوپن تعریف و ستایش می‌کند- یعنی که اولیگارشی که نمایندگی‌شان را می‌کند، ماریون مارشال را ترجیح می‌دهند و بهتر است که مارین به نفع خواهرزاده‌اش کنار بکشد.

اما این مسابقه و مبارزه، مبارزه‌ای مهار شده است. بنون افسر اطلاعاتی در نیروی دریایی بوده که در حوزه مالی کارآزموده است. بخصوص در بانک گلدمن ساکس و از آنجا به تهیه‌کننده سینما و تلویزیون تبدیل شده. مدیر اجرایی رسانه امریکایی Breitbart News از سال ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۶ و دوباره از ۲۰۱۷ تا ۲۰۱۸ که سودای جانشینی فوکس نیوز را دارد. Breitbart در سال ۲۰۰۷ در اسراییل راه اندازی می‌شود با تبرک ناتانیاهو، تا از روش چپ افراطی به نفع راست استفاده کند. Breitbart در نوامبر ۲۰۱۵ سایتی برپا میکند به نام اورشلیم که اخبار اسراییل و خاورمیانه را پوشش می‌دهد.

در مبارزات انتخاباتی ترامپ در سال ۲۰۱۶ بنون متهم به یهودی‌ستیزی می‌شود، Zionist Organization of America ZOA از او دفاع می‌کند: استفان بنون یک وطن‌پرست امریکایی مدافع اسراییل است که همدردی عمیقی با مردم یهود دارد و سایت Breitbart با نفرت از یهود و اسراییل مبارزه‌ای جدی می‌کند و در ادامه به مشاوران ترامپ اشاره می‌کند و دامادش و دخترش که به یهودیت گرویده و بچه‌هایشان که به مدرسه یهودیان ارتودوکس می‌روند و اینکه اینها نمی‌توانند با یک یهودی‌ستیز کار کنند و کنار بیایند.
در این مبارزه مهار شده یهودیان لیبرال چپ او را دشمن و راست‌های محافظه‌کار یهودی از او حمایت می‌کنند.
بنون در کنفرانس ZOA شرکت کرده و چنین گفته است: من تندرو و مبارز هستم. من به حمایت اسراییل افتخار می‌کنم، من به مسیحی صهیونیست بودنم افتخار می‌کنم.

بنون ادامه داده که پیروزی ترامپ بدون حمایت Sheldon Adelson ممکن نبوده است. او میلیاردر یهودی اوکراینی تبار و سلطان قمارو کازینو است. یکی از ثروت‌مندان ایالات متحده امریکا و دوست ناتانیاهو. از اصلی‌ترین کمک‌کننده‌های مالی به حزب جمهوری‌خواهان، در سا ل۲۰۱۶ هشتاد میلیون دلار به حزب جمهوری‌خواهان داده و ۲۵ میلیون دلار به انتخابات ترامپ کمک کرده. برای همین بنون گفته که پیروزی ترامپ بدون Sheldon Adelson امکان نداشت. همانجا بنون علیه ارگانیزاسیون هیپر کلاس‌ها سخن می‌گوید.

جنبشی که بنون در بروکسل پایه‌ریزی کرده در سال ۲۰۱۷ در حالی که هنوز مشاور ترامپ بوده،
Mischaël Modrikamen ریاست اجرایی‌اش را به عهده دارد. این وکیل و مرد سیاسی بلژیکی در سال ۲۰۰۹ حزبی بنیاد می‌کند راست و ضد مهاجر و مدافع امنیت اما از نظر اقتصادی به شدت لیبرال. معاون این حزب پایه‌گذار بنیاد دوستی بلژیک و اسراییل است. Mischaël Modrikamen در سال‌های ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۳ رئیس جمعیت لیبرال‌های اسراییلی بلژیک بوده و وکالت یهودیان را برای اموال مصادره شده‌شان در زمان جنگ دوم جهانی به عهده داشته. در سال ۲۰۱۶ به اسراییل دعوت شده و چنین سخن‌رانی می‌کند: «به من می‌گویند پوپولیست. من حرف مردم را می‌زنم. برگزیت و ترامپ راه را نشان داده‌اند، انقلابی که در راه است. ما شهروند دنیاییم و کسی را نمی‌خواهیم از آن بیرون کنیم اما ما می‌بینیم که در کشور خود و در دنیا محترم به شمار نمی‌آییم، از این نظر با اسراییل مشترکیم. اسراییل کشوری در جنگی مداوم نیست، بسیاری در آن کار می‌کنند و زندگی، اسراییلی مانند فلسطینی. همه‌چیز به شرایط غزه خلاصه نمی‌شود. ما خیلی چیزها باید از این کشور بیاموزیم، مبارزه با تروریسم، و همچنین اقتصاد را».

در این مجلس که امریکایی‌ها و انگلیسی‌ها و هندی‌ها و بلژیکی‌ها و اسراییلی‌هایی حاضر بودند، احزاب اروپاستیز هم بودند. از جمله فرج از بریتانیا. این جلسه فرصتی بوده تا شک و تردیدشان را نسبت به اتحادیه اروپا بیان کنند.
مجلس با امضاء اعلامیه اورشلیم ختم می‌شود: حق حاکمیت کشور، آزادی شرکت‌ها، دفاع از ارزش‌های جوامع غربی و مبارزه با اسلام رادیکال.

۱۱ مهر ۱۳۹۷

فلسفه دیوانه شده است


ژان فرانسوآ براینشتین فیلسوف است و در دانشگاه سوربن درس می‌دهد. شاگرد ژرژ گانگیلم بوده و گانگیلم شاگرد باشلار. کتاب او با عنوان «فلسفه دیوانه شده است» روزهای آخر ماه سپتامبر در فرانسه منتشر شد. مطالعات او بر تاریخ و فلسفه علم است.
ژان فرانسوآ براینشتین به سراغ جریان‌های فلسفی معاصر  آمده از ایالات متحده امریکا رفته و متون مؤلفین را مطالعه کرده و کتابش را نوشته است. تئوری جنسیت، رابطه حیوان- انسان، پایان زندگی. نام‌هایی مانند ژان مونه، ژودیت بوتلر، پتر سینگر، دونا هاراوی. صاحبان نظریه‌های آمده از دنیای آنگلوساکسون: هویت جنسی از هویت سکسی جداست؟ حیوان موجودی حساس است؟ باید اوتانازی را قانونی کرد؟  
زئوفیلی، داشتن رابطه جنسی با حیوان در صورت رضایت حیوان. 

از او می‌پرسند: در کتاب شما تناقضی هست. از یک سو انسان هیچ‌وقت چون امروز به رفاه و سلامت وسواس نداشته و از سویی دیگر از نظر شما به پایانش نزدیک می‌شود. 

ژان فرانسوا براینشتین پاسخ می‌دهد:  پزشکی معاصر پس پشت اشکال مداخله‌گرانه‌اش می‌پندارد که می‌توان جسم را به طور رادیکال تغییر و تحول داد. جراحی زیبایی بنیادگرا هر تغییر قابل تصوری را ارائه می‌کند: «یهتر از خوب». ما در عصر پزشکی معالجه‌گر به معنای سنتی آن نیستیم. بلکه در عهد پزشکی بهتر کردن، بیشتر کردن‌یم.  پزشکی دیگر حدودی نمی‌شناسد. امیدوار است که مسئله مرگ حل شود. اتوپیای ترانس‌اومانیست‌هاست. 

در حال حاضر البته اینها خوب پیش نمی‌رود. تغییر سکس دشوار است، ما همچنان پیر می‌شویم و می‌میریم. چنین است که بعضی  از اینکه به این جسم فانی وابسته‌اند غافل‌گیر و مأیوس می‌شوند. جسمی که مقاومت می‌کند. آن‌وقت نه ضرورت را می‌فهمند و نه به پایان رسیدن را. افسرده می‌شوند و ترجیح می‌دهند تکلیف‌شان را با جسم روشن کنند با چیزی که این عاملان ترانس‌اومانیست مانند ربسون  «گوشت» می‌نامند. نزد اینها که وجدان خود را پاک می‌دانند و پاک می‌خوانند جسم معنی ندارد و چنین است که ما در نوعی عرفان تازه جاخوش می‌کنیم. آن الحاد مسیحی که جسم را تحقیر می‌کرد.
انسان پایانش را آرزو می‌کند چراکه جدایی‌ناپذیری ماده و روح را نمی‌پذیرد. آرزو می‌کند که جایش را نوع-گونه‌ای دیگر تکامل‌یافته‌تر بگیرد. تنها متشکل از روح.

  کتاب فلسفه دیوانه شده است، بعضی از جریان‌های معاصر فلسفه امریکایی را مانند ژان مونه، ژودیت بوتلر، پتر سینگر، دونا هاواوی که باعث و بانی بحث‌های روشن‌فکرانه‌ای هستند که نه تنها فرانسه را، جاهای دیگری را هم آبیاری می‌کند، تحلیل می‌کند.
ژان فرانسوآ براینشتین معتقد است دلیل موفقیت این بحث‌ها در این است که با دغدغه‌هایی مشروع پیوند خورده. چه کسی از شرایط  دام‌داری صنعتی به خشم  نمی‌آید؟ چه کسی متوجه این نیست که پیش‌رفت پزشکی مسئله پایان زندگی بیمار را طرح نمی‌کند؟ چه کسی از تبعیض اعمال شده به دلیل گرایش‌های جنسی تکان نمی‌خورد؟ اما پس پشت این پرسش‌های مشروع و احساسات نشان داده شده، مسئله‌ای بغرتج‌تر ترسیم شده را می‌بینیم. 

اگر انسان و حیوان یکی باشد، با امر زیبایی و غیریت چه کنیم؟ بهتر نیست از هر دو انسان و حیوان دفاع کنیم. آیا در آزادسازی اوتانازی، راه‌حلی ساده، خطر تشخیص چه کسی نالایق زیستن و چه کسی، کدام زندگی لایق ماندن است را مشاهده نمی‌کنیم؟
اگر فکر کنیم که جنسیت یک انتخاب است، فراموش نمی‌کنیم که جسم یک واقعیت است؟

پاسخ دانشگاهیان عالی‌رتبه امریکایی که بنیادگذاران واقعی این رشته‌های مطالعاتی جدید هستند: مطالعات جنس، مطالعات حیوان، بیواتیک، اغلب نامعقول و ترس‌ناک است. 
به همین دلیل بود که من خواستم عناصری از بحث را در اختیار فرانسویان بگذارم که در حال حاضر شناخته شده نیست. اتیک کار متخصصان نیست، وظیفه تک تک ماست. 

از او می‌پرسند: به نظر می‌رسد که این جریان‌های فکری وسواس مهار جسم را دارند در حالی که واقعیت جسمانی را انکار می‌کنند. 
پاسخ می‌دهد که مسئله این جریان‌ها مهار جسم نیست، محو کردن آن است. واقعیت آن را انکار کردن است. وسوسه عرفانی نزد کسانی چون بوتلر یا دونا هاراوی خود را نشان می‌دهد.  تکلیف را نه تنها با جسم با سکسوآلیته هم روشن می‌کنیم. ژیژک این را فهمیده بود. لذت دیگر، مستقیم یا غیرمستقیم به سکسوآلیته مربوط نیست با پرفورمانس‌هایی گوناگون ارتباط دارد. 

در باره مرگ مغزی تاکید می‌کنند که ما وقتی تفکر بیدار و عقلایی نداریم مرده‌ایم. تنها تفکر اهمیت دارد باقی کارکردهای حیات به حساب نمی‌آید. اعتباری ندارد. 
اینها ادعا می‌کنند که به متون فوکو تکیه می‌کنند در حالی که فراموش می‌کنند که میشل فوکو در «تولد کلینیک» بر وجود سنگین، معمایی و ضروری آنچه او « سنگ سیاه جسم» می‌نامید اصرار می‌کند. 

از او می‌پرسند که در کتابش به جمله معروف نویسنده انگلیسی چسترتون اشاره کرده که می‌گوید: «دنیا پر است از فضایل قدیمی مسیحی به جنون رسیده» که ادامه‌اش کمتر معرفی شده: «به جنون کشیده چراکه منزوی از هم و سرگردانند». 

پاسخ می‌دهد که بله، دونا هاراوی بر این تکیه می‌کند که «روح و روان» او تحت تأثیر دوران کاتولیکی است. 
پروژه دیگری که از احساسات خوب رحمانی مسیحی به یک معنی، به نتایجی کاملا برعکس منجر می‌شود، از مرگی آرام آغاز می‌شود و به توجیه کودک‌کشی می‌رسد. دل‌سوزی برای حیوانات به نفی تفاوت میان حیوان و انسان می‌انجامد تا آنجا که انجام آزمایش‌ها بر دراغما رفته‌ها را بر حیوانات ترجیح می‌دهد. 

او می‌گوید شاید وحدتی میان این جریان‌ها نباشد اما بسیاری از این مؤلفان مانند سینگر و هاراوی در اغلب بحث‌ها شرکت می‌کنند. اشتباه مشترکشان این است که واقعیت را به حساب نمی‌آورند و خود در در دلایل عقلایی ناب و فایده‌گرایی رها می‌کنند. بهترین مثال را نظریه «بخت‌آزمایی بقا» جان هاریز ارائه داده. این مؤلف انگلیسی توصیه می‌کند که اگر دو فرد به دو عضو مانند یکی قلب و یکی شش نیاز داشته باشد می‌توان حان نفر سومی را از او گرفت تا اعضایش به دو نفر اول برسد و بدین صورت ما دو نفر را نجات داده‌ایم. از نقطه‌نظر حساب‌داری فایده‌گرا، یکی داده‌ایم و دوتا به دست آورده‌ایم. 

اشتباه مشترک دیگرانشان این است که می‌خواهند مفهوم حدود را محو کنند. ساده‌لوحانه بر این باورند که ناممکن ممکن نیست. که می‌توانند تمام واقعیت را به دست آورند. بر آن چیره شوند.

او می‌خواهد که فیلسوفانه از حدود دفاع کنیم. می‌گوید هدف همه مؤلفانی که او در کتابش مطالعه کرده  آشفته‌کردن، آمیختن و برهم‌ریختن و در نهایت از میان برداشتن حدود است. که نتایجش به بی‌چارگی و پریشانی منجر خواهد شد. هاراوی مشتاق وجودهای بی‌مرز است یا درمرز، «هیولا». متوجه نیست که اگر حد و مرزی نباشد، هرسرپیچی و شورشی از بین می‌رود.  برای اندیشه‌ای که خود را  سرکش می‌داند، خوب نیست. 

بشریت به دور همین حدود شکل گرفته است. وگرنه ما دوباره به طبیعت بازمی‌گردیم. یعنی که از نقطه نظر علوم طبیعی است که می‌توان از استمرار سخن گفت. دنیای انسانی، دنیای حدود است،  در آن قاعده هست، ارزش هست، دنیای دسته‌بندی و نام‌گذاری‌هاست. اتوپیای آنها «کمپوستیسم» است. بازگشت ما به کمپوست. انسان نزد او مسیر بدی را انتخاب کرده، مسیر homo را و نه مسیر  humus را که یعنی خاک. ما باید تبدیل به کمپوست شویم و در بازسازی زمین و خاک شرکت کنیم. 

برای من مهم است که که ما به اندیشه حدود بازگردیم و آن را بازیابیم. چرا که به دور همین حدود است که هویت و هستی انسانی ساخته می‌شود. این به معنای بینشی دفاعی یا بسته از حدود نیست. حدود برای این است که از آن عبور شود. زیر سوآل برده شود. همانطور که ژرژ گانگیلم نشان داده است همیشه تکثری از معیار و هنجار وجود دارد، امکان این هست که با اینها بازی شود. 
از حدود گفتن به معنی ثابت‌بودن و بی‌تحرکی انسان نیست. اگر حدودی نباشد که انسان از آن عبور کند پیش‌رفتی نخواهد بود و ماجرای انسان به پایان آن خواهد رسید.


۱۰ مهر ۱۳۹۷

دوران بی‌دورانی


دو روز نبودم، سریالی نگاه می‌کردم که به نبودنم کمک کند. امروز بیدار که شدم سراغی گرفتم، مردم از نداشتن و نخوردن و گرسنگی حرف می‌زدند. خانمی طرح ریاضت اقتصادی داده بود. برای خانه‌اش، اقتصاد یعنی دانش خانه‌داری. اداره خانه. زنان اولین اقتصاددان‌ها هستند. بودند در جوامع ماقبل مصرف‌گرایی.

جمهوری اسلامی هیچ‌وقت هیچ الگویی برای جامعه نداشت، نه قبل از آمدن و نه بعد از آمدن. نه دیروز و نه امروز. جامعه را مصرفی و مصرف‌زده کرد. جامعه آماس کرد. مانند وقتی که شما، بلیط بخت‌آزمایی‌تان برنده می‌شود. نتایج به دست آمده از سرنوشت کسانی که بلیطشان می‌برد همه تقریبا یکی‌ست، همه تقریبا پول باد آورده را به باد می‌دهند. غیر از مشکلات روحی که دامن زده می‌شود.

من در پیرامونم این بادکردگی و بادآوردگی را دیدم. با شدت و سرعت سرسام‌آوری. در خانواده‌های متوسط از طبقه متوسط. خانه‌هایی که عوض می‌شد، زندگی‌هایی که تغییر می‌کرد. مبل، پرده، کاسه و بشقاب، کوچه و محله. از دوستان ما که سمت خوبی در ایران دارد، سمت فرهنگی خوب و استاد دانشگاه بود و اینجا مدتی دوره کارشناسی‌اش را به پایان رساند، می‌گفت ما تنها در همان آپارتمانی که بودیم ماندیم، در همان محله و شماره تلفنمان نشان از همان‌جا ماندنمان دارد. بقیه دوستان و آشنایانمان شماره تلفنشان تغییر کرده چون محله شان عوض شده، آن‌وقت استاد راهنمای من پنجاه سال است که در همان محله پاریس زندگی می‌کند.

این شدت و سرعت تغییر خشونت‌بار است و سرگیجه‌آور. به شش‌ماه هم نمی‌کشد، محله را اتوبانی از وسط به دو نیم کرده است. خاطره‌ها، حافظه را. نشانی را. شاید تنها جنگ می‌تواند چنین تغییری را باعث شود. نه آدم محله‌اش را می‌شناسد و نه آدم آدم را. نشانه‌ها هم مانند خانه‌ها کوبیده می‌شوند.

تا مدت‌ها فکر می‌کردم چرا من با نویسنده یا شاعر امروز، با کتابی نویسنده یا شاعری انس نمی‌گیرم. مثل دیروز. چرا چیزی در من نشانش را به جا نمی‌گذارد. چرا هیچ نقاشی نشانی را رسم نمی‌کند یا جواهرسازی. یا فرش‌بافی؟
حالا می‌دانم که چون دورانی نیست. دوران بی‌دورانی‌ست. شما وقتی رمانی می‌خوانید یا شعری. وقتی به سنجاق سینه‌ای نگاه می‌کنید یا گوش‌واره‌ای، وقتی به تابلویی خیره می‌شوید یا قالی‌چه‌ای یا جامه‌ای، می‌دانید، نشانه‌های دوران را می‌بینید. وقتی سریال پوآرو تماشا می‌کنید، نشانه‌های سال‌های میان دو جنگ بزرگ قرن بیستم است. همه‌چیز از مبل و پرده و کاسه و بشقاب و سنجاق سینه و درودیوار نشان از آن دارد. فرش ها هم ایرانی‌ست. نشان از محله و منطقه و شهر یا روستا دارد. رنگ‌ها هم. این قرمز یا آن قرمز.

امروز دیگر این قرمز یا آن قرمز نشانی از مکانی نیست. نشانی از آب و خاکی نیست. از گیاهی نیست. همه‌چیز را همه‌جا می‌برند. همه‌چیز به هر جا می‌رود. دوران‌ها نشان از آرزوهای مردم، امیدها، باورهاشان دارد. حتی اگر باور عده‌ای خاص از خواص باشد. نیما پدر است، پسر است نخست، راهی می‌گشاید. مالارمه معاصر نیچه است. شعر با قافیه دورانش پایان یافته، مرگ خدا هم اعلام شده در بلندگوها. شعر بی‌قافیه نشانه است. نشانه آدم بی‌قافیه. آرزوی بی‌قافیه. باورهای بی‌قافیه. خدا می‌داند چند تفسیر از بزرگان قوم غرب بر شعر مالارمه هست. هنوز هم دارند تفسیرش می‌کنند. شعر تاسش را. شعر ناخدایی پیر را که بر کشتی بی‌لنگری کژ و مژ می‌شود و در دستش دو تاس دارد. تکانشان می‌دهد، بیاندازد یا نیاندازد. مدت کمی بعد مالارمه می‌میرد و نسخه کامل بعد از مرگش منتشر می‌شود.


جامعه ایران جامعه‌ای کاذب بود. دارایی‌اش کاذب بود. مانند دارایی مرد یا زن بلیط بخت‌آزمایی برده. آنکه بلیطش می‌برد مدتی طول می‌کشد تا دوباره ببازدش و بازگردد سر جای اولش. حرص و ولع بنشیند.
عده ای بسیار آسیب خواهند دید. اما در هر صورت در این هرج و مرجی که نامی برایش نیست، عده‌ای و مانند همیشه بی‌نواها، بی پناه‌ها، بی‌چیزها آسیب می‌دیدند. حالا طبقه متوسط به زیر کشیده خواهند شد و می‌گویند این برای حال جوامع خوب نیست. مطالبات طبقه متوسط اما مانند خودش بادکرده است.

می گویند طرح‌ها و فکرها در بحران‌ها به وجود می‌آیند. می‌گویند فلسفه در یونان نتیجه بحران در آتن بود.
نمی‌دانم.

۲۸ شهریور ۱۳۹۷

پل ویریلیو هم ما را ترک کرد


من با پل ویریلیو یاد گرفتم که همه‌چیز  در غرب که سرنوشت یعنی عاقبت ما را رسم کرده است از زبان می‌آید یا بهتر است که بگویم با زبان مربوط است. به زبان مربوط است. همه جهان به تلفن می‌گوید تلفن.  همه‌جا گفته می‌شود تلویزیون. تله از زبان یونانی گرفته شده که به معنی دور و دور از دست است. همه‌چیز از یونان می‌آید و روم که یونان را فتح کرده است. زبان روم هم یونانی شده. فاتح زبان فتح‌شده را به خود گرفته.
اینجاست که پل ویریلیو به فاصله می‌اندیشد.

پل ویریلیو از قرابت استتیک و اتیک می‌گوید. وقتی به این جمله فکر می‌کردم و احیانا ترجمه آن را در ذهن داشتم، باز متوجه این رابطه زبان و تکنیک و مسیر پیموده شدم. افلاطون گفته بود الفبا تکنیک است و فرماکون است. هم درد است و هم درمان. هم شر است و هم خیر. کتاب هم شر است و هم خیر است. باری، مسئله من این بود یا شد: چگونه ما که ریشه زبانمان، زبانی که با آن زندگی کرده و شعر گفته و فکر کرده‌ایم، حتی اگر فکرکردنمان از نوعی یا جنسی دیگر بوده، جداست و این زبان ما نیست و نبوده که تله را ابداع کرده، به زبان آورده، فکر کرده، ساخته،  و حالا ما هم تلفن داریم و هم تلویزیون و تمام آنچه با تله آغاز می‌شود و فاصله را بر می‌دارد و ما را به هم ظاهرا نزدیک می‌کند و دنیا را یا به قول پل ویریلیو، جغرافیا را کوچک و تنگ،- ما چگونه می‌اندیشیم؟ با کدام زبان؟ چگونه با این ابزار کنار می‌آییم؟ چه زبانی بر ما مسلط می‌شود؟  وقتی تکنیک یا ابزار مسلط می‌شود. آیا ما خودمان می‌مانیم؟ غیر از اینکه از ترجمه‌ناپذیری متون بگوییم.

ما هم زبانمان را می‌شکنیم و هم خودمان را. بر زبانمان و بر خودمان خشونت اعمال می‌کنیم تا به شکل دیگری درآید. هم‌شکل شود. به امر تکنیک فیلسوفان بزرگی اندیشیده‌اند. از بزرگترین‌ها، هایدگر.

پل ویریلیو به ما آموخت که ما دیگر حتی در عصر آدم بیشترشده هم نیستیم. چون از مکانیک به نومریک پرت شده‌ایم، نخواستم بگویم قدم برداشته‌ایم، چون ما قدم برنداشتیم. مسئله امروز ما اکولوژی نیست. که هست اما پل ویریلیو از اکولوژی خاکستری می‌گفت. که آلودگی دیگری‌ست. ما آنچه بودیم دیگر نیستیم. پل ویریلیو خطر را آنیت دانسته. فاجعه آنیت. او که مسیحی و خداباور بود می‌گفت از صفات الهی‌ست. ما به خدا نزدیک نمی‌شویم به خدایی نزدیک می‌شویم.

تله، تله است برای ما، در زبان ما. در آن افتاده‌ایم.

۲۵ شهریور ۱۳۹۷

مصاحبه با الکساندر دوگین و دو قطب پوتین


مطلبی خواندم که گفتگویی‌ست با الکساندر دوگین و غیر از آن‌چیزی‌ست که تا به حال در باره پوتین خوانده بودم. نه پوتین امور خارجی، بلکه پوتین امور داخلی. این‌روزها در روسیه صحبت افزایش عمر کاری‌ست و طولانی کردن عمر کار. مانند همه کشورها. تا به حال خوانده بودم که پوتین موافق نیست و این مطالبه گروه لیبرال و گلوبالیست‌ها در روسیه و در قدرت است. البته در این بحران که عده‌ای زیاد را به خیابان و تظاهرات کشانده و از محبوبیت پوتین کم کرده، ایشان وارد عمل شده و واکنش نشان داده، به تلویزیون آمده و نوعی عقب‌نشینی کرده و بازنشستگی زنان را از۶۳ سالگی خواسته شده به ۶۰ سالگی رسانده.

اما الکساندر دوگین معتقد است که این دو دستگی در خود پوتین نهفته است. از او پرسیده‌اند آیا او در مقابل مدودف باخته است؟
الکساندر دوگین پاسخ داده که فکر نمی‌کند که بتوان دارودسته مدودف را نیرویی جدا و مستقل به شمار آورد که سیاست روسیه شکل ذهنیت خود پوتین است. او فکر می‌کند که پوتین شخصیتی مضاعف دارد. دو قطبی‌ست. یک قطب وطن‌پرست است و یک قطب لیبرال. قطب نخست شناخته شده است و هدف خشم گلوبالیست‌هاست. دارودسته مدودف نیروی جدا نیست که خارج از پوتین باشد تصویر قطب دیگر اوست. اما گلوبالیست‌ها با قطب وطن‌پرست او کار دارند. یک قطب را خود او و لارف و چویی‌گو-شویی‌گو نمایندگی می‌کنند. شخصیت‌های سیاست خارجی و نظامی. قطب لیبرال که گرایش به ارزش‌های کاپیتالیسم دارد و سیاست داخلی و اقتصادی را پیش می‌برد.
این شخصیت پوتین در غرب پذیرفته شده نیست چون نگاهشان ساده‌انگارانه است. و به نظرشان مدودف نماینده جریان لیبرال است در صورتی که او عروسکی بیش نیست در دست‌های پوتین.

پوتین از هر چه سوسیالیستی‌ست بیزار است. در روسیه امروز عدالت اجتماعی صفر است. ضعیف‌تر از کشورهای آسیایی. نزد او از فقرا گرفتن و به ثروت‌مندان دادند خیلی عادی‌ست. برای همین از سرمایه‌های بزرگ دفاع می‌کند. پوتین حامی سرمایه‌های بزرگ است اما سرمایه‌های ملی، و نه فراملی. در امور اقتصادی پوتین نه تنها پوپولیست نیست بلکه پشتیبان دگم لیبرال است. برای همین است که بانک مرکزی و مونوپل‌ها و سرمایه‌های بزرگ به طور کلی، از آزادی کامل و همه امکانات و تمام ضمانت حکومت و خود پوتین برخوردارند. و همه اینها به زیان مردم و عدالت اجتماعی. اینها محصول اشتباه او نیست، او حامی سرمایه‌داری حکومتی‌ست. کاپیتالیست در محدوده حکومت.

الکساندر دوگین می‌گوید که به عقیده اش نظرات پوتین نزدیک به توماس هوبس است. او لویاتان روس است.
حکومت‌گرای لیبرال خودکامه. در برابر گلوبالیزاسیون یک‌قطبی امریکایی پوتین مانع است، دشمن است. و در داخل، نیرویی که پیوندهای طبیعی را ویران می‌کند. او ضداجتماعی و غیراجتماعی‌ست.
نزد او دو قطب سیاسی نیست، بلکه سنتزی ارگانیک است و در هر دو صورت او مدافع قدرت است و حق حاکمیت و استقلال. حکومت ملی باید حق حاکمیت داشته باشد مانند سرمایه‌های بزرگ که حق حاکمیت دارند. پوتین این است چه خوشتان بیاید چه خوشتان نیاید.

در تاریخ روسیه، بحث خیلی مهمی هست میان هواداران حفظ موقوفات کلیسا و سکولاریزه کردن آن. یعنی بخشیدنشان به دولت. شباهت‌هایی میان پوتین و ایوان سوم هست. دوک بزرگ، شاهزاده مسکو. که می‌خواست اموال کلیسا را سکولاریزه کند اما به آن سو هم گرایش داشت. در زمان زنده بودنش نتوانست مسئله را حل کند و برای بازماندگان باقی گذاشت. با پوتین دوباره همان بحث زنده شده است.
حق حاکمیت سیاسی و همراه با آن، مبارزه با هژمونی امریکا، و هم‌زمان حق حاکمیت سرمایه‌دارانه و ضد اجتماعی و نسل‌کشی ( از این واژه استفاده کرده).
تا او زنده است مسئله باقی خواهد ماند، هرگز گامی بیشتر به این یا آن سو برنخواهد داشت چرا که نزد او این دو با‌همند. اینها از بیرون به او تحمیل نشده. تا زنده است ما با این دو قطب سروکار خواهیم داشت.

۲۱ شهریور ۱۳۹۷

لیمونوف


لیمونوف رمان پانصد صفحه‌ای‌ست. لیمونوف روسی‌ست. کتاب نیست، آدم است. آدم روسی. لیمونوف- کتاب، تاریخ روسیه است. قصه لیمونوف قصه روسیه است. از وقتی که بیست میلیون در مقابل نازی‌ها جان دادند تا وقتی که استالین جان بیست میلیون را گرفت. امانوئل کارِر نویسنده رمان، فرانسوی‌ست.  مادرش متخصص روسیه است. او را که بچه کوچک بوده گذاشته و رفته به آسیای میانه که آن‌وقت زمان بچه‌گی امانوئل اتحاد جماهیر شوروی بوده و با عکس‌هایی بازگشته. بعدها امانوئل به لیمونوف، تقریبا در صفحه آخر کتاب می‌گوید که به  آسیای میانه  نرفته است اما عکس‌هایش را دیده است. وقتی‌ست که امانوئل از اختتام رمان خود راضی نیست. در واقع از ختم قهرمانش. قهرمانش تنها و بی‌کس است. می‌خواهد که قهرمانش در اوج خاتمه پیدا کند. به قله ختم شود.

چنین می‌شود که از او در صفحه آخر کتاب می‌پرسد: می‌خواهید در این خانه پیر شوید، ادوارد؟ قهرمانانه مانند تورگه‌نیف؟
آن‌وقت است که لیمونوف  می‌پرسد:  آیا آسیای میانه را می‌شناسد؟
امانوئل پاسخ می‌دهد که نه، هرگز نرفته‌ام. اما خیلی زود عکس‌هایی دیده‌ام از آنجا، که مادرم بعد از سفری درازبا خود آورد. وقتی مرا به امان پدرم رها کرد و پدرم با نوازشی ناشیانه تروخشکم کرد- در آن زمان پدرها بلد نبودند، هنوز عادت نکرده بودند. عکس‌ها باعث خواب و خیال من شدند. برایم صورت دوردست مطلق را ریختند.

ادوارد لیمونوف می‌گوید:‌ در آسیای میانه است که حالش خوش است. در شهرهایی مثل سمرقند و بارنائول. شهرهایی لهیده زیر خورشید. غبارآلود، کند، خشن. در سایه مسجدها، زیر دیوارهای بلند، کنگره‌دار، گدایاهایی هستند. گروه‌هایی از گدایان. پیرمردانی رنجور، سوخته، بی‌دندان، اغلب بی‌چشم. قبایی پوشیده و دستاری سیاه و چرک، برابرشان، تکه مخملی گذاشته و منتظرند که شاهی‌ای پرتشان کنی و وقتی پرتشان می‌کنی، شکر نمی‌کنند.
نمی‌دانیم زندگی‌شان چه بوده، می‌دانیم که به گورهایی گم‌نام ختم خواهند شد. سن و سال ندارند، مالی ندارند اگر هم زمانی داشته‌اند، به زحمت اگر نامی برایشان باقی مانده. همه بندها را رها کرده‌اند. ژنده‌پوشان. سلطانند.

امانوئل کارر راضی به نظر می‌آید. 

من با کتاب‌های داستایوفسکی زیاد زاری کرده‌ام. می‌گویند داستایوفسکی همین را می‌خواسته. اشک رحمت است.
در این کتاب دو جا بغض کردم. اینجا و جایی دیگر وقتی کارِر نطقی یا نوشته‌ای از پوتین را آورده است. آخر ماجراییم. جایی که لیمونوف قهرمان ما به مخالفت با پوتین درآمده. بعد از چند سال از زندان آزاد شده.  و هر روز بازداشت می‌شود. هر روز تظاهرات می‌کند.

کارر می‌گوید پوتین همان را که روس‌ها می‌خواهند بشنوند تکرار می‌کند: ما حق نداریم به صدو پنجاه میلیون آدم بگوییم که هفتاد سال از زندگی‌شان، زندگی پدرانشان و پدربزگ‌هاشان، همه آنچه باور داشتند، برای آنچه جنگیدند و ایثار کردند، حتی هوایی که نفس کشیدند، همه، گهی بیش نبوده. کمونیسم چیزهای وحشتناکی انجام داده، قبول، اما نازیسم نبوده. این معادل‌سازی روشن‌فکران غربی ننگ‌آور است. کمونیسم چیزی بزرگ بوده، قهرمانانه، زیبا، چیزی که به آدم باور داشته و به او عزت نفس می‌داده. معصوم بوده،  و در دنیای بی‌رحمی که جانشینش شده، هر کس آن را با کودکی‌اش یکی می‌داند و با هر چه که به زاری می‌نشاند وقتی کودکی‌تان رجوع می‌کند و به شما چنگ می‌اندازد.

امانوئل کارر از بهترین نویسندگان فرانسوی‌ست. لیمونوف شاعر و نویسنده و ماجراجوی روسی‌ست. ناسیونالیست است. همراه الکساندر دوگین حزب ناسیونال بلشویک را تأسیس می‌کند. که دیری نمی‌پاید. کارر در رمان از الکساندر دوگین چهره‌ای ترسو و تن‌پرور عرضه می‌کند. نقطه مقابل لیمونوف که جان را در دست دارد. تا  ببازد. ملاقات لیمونوف و  الکساندر دوگین اجتناب‌ناپذیر است و جدایی‌شان. امانوئل می‌گوید که متون دوگین سرد است. انتزاعی‌ست. مانند اغلب متون دست‌راستی‌های اروپایی- راست‌گرایان افراطی. لیمونوف، قصه‌ها و شعرها و کتاب‌هایش از زندگی می‌آید از جان و از خون و از زخم.  و از بغض. از داستایوفسکی بیرون می‌زند. دوگین در نهایت در دفتری می‌نشیند که کرملین پولش را می‌دهد. لیمونوف به زندان می‌افتد. کنار زندانیان عادی. خودش را از آنها می‌داند.

لیمونوف قبل از فروپاشی شوروی به ایالات متحده می‌رود کتاب چاپ می‌کند. در سرما و گرسنگی. در پاریس مدتی معروف می‌شود. سال‌های هشتاد است. فقیر است. با زنان زیبایی عشق می‌ورزد. زنانی روسی. ترکش می‌کنند. بعد از پانزده سال به روسیه بازمی‌گردد. دوران گورباچف و التسین است. در جنگ بالکان به صرب‌ها کمک می‌کند. از چشم غربیان می‌افتد. به روسیه باز می‌گردد. دوران الیگارشی‌ست و مستی‌های التسین و خماری وحقارت. التسین دارایی روسیه را به حراج می‌گذارد، نفت و گاز را.  پوتین سرمی‌رسد.

۱۰ شهریور ۱۳۹۷

دریا آرام است


گاهی حس می‌کنم بر تخته‌چوبی تنها بر آبهایم. دریا آرام است، اما ساحلی هم نیست.