۲۰ مرداد ۱۳۹۷

مختصر کن


تنها نبودم.   مهمانان ناخوانده از روزی‌ام می‌خوردند. مرده‌ها هم گرسنه می‌شوند. برای همین است که  به انتزاع رجوع می‌کنم و شب‌ها رادیو را روشن می‌گذارم. از جنگ سوریه به رادیو هم اعتمادی ندارم. خبرهای اقتصادی گوش می‌دهم. گاهی شب‌ها هم مردم رنجوری را که  زنگ می‌زنند و درددل می‌کنند. زنی معتاد به الکل می‌گفت که دلش می‌خواهد به روزهایی بازگردد که معتاد نبود و می‌توانست لب به آن بزند. رادیو گفت که این آرزو را باید به گور ببرد. که هیچ معتاد به الکلی دیگر نمی‌تواند مزه‌اش را در دهان یا اثرش را در وجود بچشد. مارگاریت دوراس گفته بود خداباورند می‌دانند.

تنها نبودم. زنده بودم. به آب و نان. کس ندیدم. سین نبود. یک ماهی شد. گفته بودم که می‌خواهم همه‌چیز را سر جایش بگذارم. هر چیزی  که اندکی دروغ و توهم است. دیگر کسی نمانده. تکلیفم را روشن کردم. نه کس، نه هم‌جوار و نه خویش و نه عابر پیاده. هفت یا هشت گاهی ده یورو می‌دهم و دو تکه نان برای خود و سین می‌خرم. چیزی می‌دهم چیزی می‌گیرم. من و نانوا سر جایمان هستیم. سلام و خداحافظ. در این شهر بیشتر از این جلو نمی‌روید.

با همه‌چیز به دنیا می‌آیید و با هیچ‌چیزی از دنیا می‌روید. هر چه را که خللی بر آن وارد شد، جدا کردم و کنار گذاشتم. کودکی هست. آشنا و بی‌گانه با من. با آشنایانش، کسانش. به سراغم می‌آید، با آشنایانش، کسانش. گاهی برادری دستم را گرفته است. گاهی بر شانه یکی دیگر از صخره‌ای به صخره‌ای. گاهی یکی مرا به دیدن دریا می‌برد. هشت ساله‌ام. در سفری به مشهد پایم می‌سوزد. کسی سینی بزرگ چای منتشر می‌کند و من و خرده‌بچه‌هایی دیگر در دشت حسینیه پشت سر هم می‌دویم و زیر سینی چای می‌زنیم و آب جوش می‌ریزد. پدرم را صدا می‌زنند و ناگهان صدها نفر، کس و آشنا از راه می‌رسند. فردایش وقتی همه به زیارت رفته‌اند و من در بسترم، زنی که معلم زبان انگلیسی مدرسه است مانده تا برای من کتاب بخواند. چنین خرمی و بعد خشک‌سالی. دیگر باران نیامد.

اینجا تابستان‌ها، من بی‌نیازترم. همینکه آفتاب هست و گرما و نور. خاصه نور. پرده‌ها را می‌کشم و به نان و آب مختصر می‌کنم. تلویزیون معمولا سریالی از نوشته‌های سیمونو پخش می‌کند. هزار بار دیده‌ام. فرانسه‌ی بعد از جنگ به روستا شبیه است. کمیسر نمی‌دود. طمأنینه دارد. حتی برای نوشیدن یک فنجان قهوه به کافه می‌رود. ناهارش را نه در کمیساریا و نه سرپا می‌خورد. زندگی کند است، هنوز امریکایی نشده. اتومبیل‌ها شبیه قوطی هستند. زن‌ها روسری به سر دارند. دانشمندان پیش نرفته‌اند. کمیسر انسان است و ماشین و علم از آدم فراتر نرفته است. کمیسر از مناسبات آدمها به کشف قتل می‌رسد. قتل انسانی‌ست. قاتل اهمیت کمتری دارد. گاهی کمیسر قاتل را رها می‌کند. دستگیرش نمی‌کند. کمیسر آدم است. آدم است و در خدمت. زندگی او، زندگی خصوصی او کمتر مورد توجه است. نشان داده نمی‌شود.

اینجا تابستان کار سماور   را می‌کند. وقتی هست، روشن و قل‌قل کن، خیالتان راحت است.
به سین گفتم از نیازت کم کن. دونفری فقر بیشتر می‌شود.  در تنهایی آدم به روی خودش نمی‌آورد. نیازش را پنهان می‌کند. برای خودتان می‌توانید بستنی نخرید برای بچه‌تان نه.

سماور روشن، رخصت است. یعنی زن در خانه، مادر. یا مادر بزرگ. یعنی وقت. یعنی روز. حیات روشن است.
تابستان اینجا، یعنی تعطیلات. تعطیلات، وقتی دیگران به سفر می‌روند و کوچه و محل خالی می‌شود. گمان می‌کنی که عقب نمی‌مانی از این سرعت سرسام آور جهان. فکر می‌کنی که کند شده است. اما نه.
دوراس گفته بود پول خواب ندارد. شب‌ها نمی‌خوابد. جهان هم  دیگر نمی‌خوابد نه در شب و نه در تابستان. تعطیلی ندارد. 

در باره دوبی


کتابی می‌خوانم در باره دوبی. گهواره دنیایی شیفته به تمامی درخدمت مصرفی هر چه متظاهرانه‌تر.
حنگلی که بلنددرخت‌هایش برج‌هایند. ۱۵ میلیون خارجی در سال واردش می‌شوند. سه برابر نیویورک. دوبی لاس‌وگاس را در عیاشی تماشایی و مصرف آب  برق پشت سر گذاشته، یک  ویترین بیابانی دیگری از تمنای کاپیتالیست.  معماری‌ای آماس کرده از استرویید. به تنهایی همه رؤیا‌های بارنوم، گوستاو ایفل، والت دیزنی، استون اسپیلبرگ، جون جرد، استون وین را گرد آورده. 
نویسنده کتاب می‌گوید که همه این پروژه‌ها به صورت حیرت‌آوری  پروژه متصور آلبرت اسپیر برای پایتخت رایش سوم  را یادآوری می‌کند. به عقل ربطی ندارد.

دوبی بیان کامل ارزش‌های نئولیبرال کاپیتالیسم معاصر است، جامعه‌ای به تمامی مطابق با تصورات شیکاگو بویز. دوبی تجسم خواب و خیال محافظه‌کاران امریکایی‌ست. گلستانی از تجارت‌خانه‌های آزاد بدون مالیات، بدون سندیکا و بدون احزاب  اپوزیسیون. همانطور که در بهشت مصرف‌گرایی باید باشد. مطلقی فئودالی. با رعایایی پنهان و به چشم نیامده.
سلطان رئیس شرکت است و قلمرو را چون شرکتی خصوصی می‌چرخاند و به نفع بخش خصوصی و نه برای حکومت. «مگر ژنرال الکتریک و اسون دمکراتیک هستند، جز چند بلشویک کسی نمی‌خواهد که دمکراتیک باشند.» در واقع دولت اکیپی‌ست برای ضمانت مدیریت جیب سلسله‌ی سلطان.
دوبی از چیزهایی خالی‌ست مانند مالیات و عوارض گمرکی که بدون‌شان حکومت‌های دیگر نمی‌توانند عمر کنند.

اگر پاریس پایتخت قرن نوزدهم بود همانطور که والتر بنیامین گفته و نیویورک پایتخت قرن بیستم. دوبی پایتخت آنیت است، بر نقشه پدیدار شده از هیچ. بی‌زمان، ناگهان.
ژاک برک اسلام‌شناس معروف از ظرفیت شتاب جذب کاپیتالیسم غربی از سوی اسلام خاور نزدیک نوشته، آنجا که ناگهان از دوران فئودالی به هیپرمدرنیته جهیده. جشن ملی‌شان دوازده ژانویه است که همه اهالی دوبی و مصری‌ها و پاکستانی‌ها به سوی فروشگاه‌ها  و مراکز تجارتی و مارک‌ها روانه می‌شوند. 

نیک توشِِ نویسنده در گزارشی  از دوبی با عنوان  تصور واقعی سورآلیسم برتون نام برده. خواب و واقعیت. هیولایی و عظیم. برج ایفل و باغ بابل. اردوگاه کار اجباری و تجمل، فئودالیسم و سوپر مدرنیته. مانیفست سورآلیست‌ها.
سراب اسلام و بازار، محمد و تجارت آزاد. بی‌چاره آنها که معتقد بودند بازار به دمکراسی نیاز دارد. که دمکراسی با اسلام نمی‌خواند. که اسلام از پس کاپیتالیسم معاصر بر نمی‌آید. ساک ویتون و برقع. سوداگری و اذان مؤذن. روزه رمضان و مراکز تجارتی که ساعات شرعی را اعلام می‌کنند. به نظر می‌رسد که چیزی در قرآن این سرگیجه و سرسام را تأخیر نمی‌دهد. استغناء و رحم و ریاضت ربطی به این  دین توحیدی ندارد.

درس دوبی: وقتی دین جان‌ها را در بر می‌گیرد و سرگرمی‌ها تن را می‌پوشانند، وقتی که کاپیتال نیروی کار را بسیج می‌کند،  و قاعده روح و روان را  مهار، آن‌وقت سیاست در تمام معنی خود، بالاتر از کارکرد پلیسی، بی‌هوده می‌گردد.

چگونه پای جهادگران به اروپا باز شد


اندکی بعد از حمله نظامی غرب به عراق، کتابی از روزنامه‌نگار آلمانی منتشر شد و آقای شِوِن‌مان، وزیر میتران، رئیس‌جمهورسابق فرانسه مقدمه‌ای بر ترجمه فرانسه‌اش نگاشتند. کتاب چگونه پای جهادگرها به اروپا باز شد نام دارد. ادعای کتاب این است که جنگ‌های بالکان روی‌داد یازده سپتامبر را پی‌ریزی‌ کرد.

گفته می‌شود این کتاب  تنها اثری است  که رابطه‌ای میان جنگ‌های بالکان و یازده سپتامبر برقرار می‌کند.
Jürgen Elsässer  نویسنده کتاب می‌گوید که اطلاعاتی را که او جمع‌آوری کرده نشان می‌دهند جهادگران عروسک‌هایی در دست غرب بوده‌اند.

این هم مصاحبه‌ای با ایشان:
- در مورد جنگ‌های بالکان به دست‌های پنهان ایالات متحده مشخصا اشاره شده است. آنها از بن لادن که کارش تربیت مجاهدین بود جمایت کردند.
Jürgen Elsässer :
بله، نمی‌توانیم بگوییم که هدف جنگ‌های بالکان تدارک روی‌داد یازده سپتامبر بوده است. بهتر است بگوییم که یازده سپتامبر نتایج سیاست‌ سال‌های ۹۰ است. چرا که ناتو جهادگران  را در بالکان به کار گماشت و با آنها همدستی کرد. هواداران مسلمانی که در یازده سپتامبر مسئول شناخته شدند از این شبکه بودند.

-نفع ایالات متحده و آلمان در راه اندازی این جنگ داخلی چه بود؟ چرا مردم را در بالکان به جان هم انداختند؟
Jürgen Elsässer :
غرب منافع مشترکی داشت ، آن از بین بردن یوگسلاوی بود، تکه‌تکه کردنش، چون بعد از فروپاشی بلوک شرق، الگوی هوشمندانه‌ای از همزیستی عناصر کاپیتالیستی و سوسیالیسم بود. غرب می‌خواست الگوی نئولیبرال  را در تمام کشورها تحمیل کند.

- اروپا در این همراهی نئوکان‌ها بی‌احتیاطی نکرد؟
Jürgen Elsässer :
 گفتنش دشوار است، به گمانم، در سال‌های ۹۰، سیاست امریکا از پیروزی مجاهدین بر شوروی‌ها الهام گرفت. الگویی بود که می‌خواستند در بالکان پیاده کنند. در آن سال‌ها اوضاع اقتصادی امریکا خوب نبود، شاید سیاست‌مدار واقع‌گرایی مانند کسینجر می‌توانست مهار سیاست را در امریکا به دست داشته باشد. فکر می‌کنم همزمانی اوضاع اقتصادی بد و خشونت نئوکان‌ها نقشه آنچه روی داد را تعیین کرد.

- فکر می‌کنید رهبری مثل تونی بلر وقتی با پروژه نئوکان‌ها همراه شد به گروگان آنها تبدیل گشت؟
Jürgen Elsässer :
من زیاد مورد و موضع او را نمی‌شناسم. دیدن آنچه در ایالات متحده می‌گذشت آسان‌تر است. می‌توان مشاهده کرد که بوش گروگان اطرافیان خود است و چون آدم باهوشی نیست به نظریات پیرامونش گوش می‌دهد. واضح است که پدرش مخالف حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ بود.

- اولین جنگ خلیج نقشه‌ای برای جنگ‌های بعدی بود؟
Jürgen Elsässer :
 خیر، رابطه‌ای میان جنگ سال ۱۹۹۱ عراق نیست. دو مرحله وجود داشت. تا اخر دوران کلینتون، سیاست امریکا امپریالیستی بود اما همزمان پراگماتیک هم بود. شوروی را از افغانستان بیرون کرده بودند. جنگشان وقتی کویت را آزاد کردند پایان یافت. بعد به بوسنی حمله کردند. اینها مرحله به مرحله پیش رفت. بعد از یازده سپتامبر همه‌چیز افسار گریخته جلو رفت.

- نئوکان‌ها چه‌کاره‌اند؟
Jürgen Elsässer :
 آنها به دور ریچارد پرل حلقه زدند که یک سال قبل از یازده سپتامبر گزارشی ارائه داده بود که بر اساس آن امریکا به یک روی‌داد بزرگ نیاز داشت. مانند حمله  pearl harbour، یازده سپتامبر آن روی‌داد بود. گمان می‌کنم که آدم‌های اطراف ریچارد پرل یازده سپتامبر را می‌خواستند.

- اهداف ایالات متحده از حمله به بوسنی چه بود؟ آنطور که در کتابتان گفته‌اید، می‌خواستند در یک نقطه استراتژیک در مسیر عبور نفت و گاز آسیای میانه مستقر شوند. یا وصلت ایالات متحده با
مبارزین مسلمان به رهبری عزت‌بگوویچ یک هدف دیگری هم داشت: ایجاد کانونی مسلمان در دروازه اروپا برای استفاده‌های تروریستی؟
Jürgen Elsässer :
 امریکا می‌خواست مانند اتریش در پایان قرن نوزده در بوسنی، اسلام اروپایی ایجاد بکند تا حکومت‌های اسلامی منطقه را ضعیف کند. در آن زمان امپراطوری عثمانی بود و حالا ایران و کشورهای عرب. نئوکان‌ها نقشه دیگری هم داشتند، شبکه‌ای از عروسک‌های دست نشانده بنیادگرا علیه اروپای کهنه.

- نتیجه جنگ داخلی خانمان‌سوز. اروپا چگونه در این ویرانی یوگسلاوی که نمونه‌ای موفق  از همزیستی مسالمت‌امیز قوم‌ها بود شرکت کرد؟ با مقصر شناختن صرب‌ها؟ با چه مشروعیتی؟
Jürgen Elsässer :
 نخست در اوائل سال‌های ۹۰ آلمان دخالتش را بر مبنای اصل «سرنوشت خود را بر عهده داشتن» توجیه کرد: یعنی همان فریب کهنه هیتلر علیه چکسلواکی و لهستان در سال ۳۸.۳۹ و بعد ایالات متحده راه را  با شعار حقوق بشر ادامه داد.

- در تحقیقات شما از اسراییل نام برده نشده، ایا نقش نئوکان‌های نزدیک به اسراییل را کم اهمیت جلوه نداده‌اید؟ آنها که بیشتر به اسراییل خدمت می‌کنند تا ایالات متحده امریکا؟
Jürgen Elsässer :
اسراییلی‌هایی هستند که با نئوکان‌ها همکاری کرده‌اند. اما من به نقش اسراییل در این جریان مطمئن نیستم. شارون مخالف حمایت ناتو از آلبانی‌ها در کوسوو بود. در سال ۹۸ واهمه‌اش را از حمایت ناتو از عناصر اسلام‌گرا در بالکان اعلام کرد. گمان می‌کنم که او موافق جنگ نبود.

- شما رابطه‌ای هم میان سرویس‌های اطلاعاتی اسراییل در روی‌داد یازده سپتامبر نمی‌بینید.
Jürgen Elsässer :
رابطه‌هایی هست اما من آنها را تحلیل نکردم. برای مثال بلافاصله بعد از یازده سپتامبر چند مأمور موساد را در امریکا دستگیر کردند. آنها در محل حاضر شده بودند. تحلیل‌هایی می‌گویند این دلیلی‌ست بر دخالت مستقیم اسراییل. اما می‌تواند معنی دیگری بدهد. آنها شاید آنچه را که داشت می گذشت نظارت می‌کردند و مطلع بودند که سرویس‌های مخفی امریکایی از تروریست‌ها در تدارکات یازده سپتامبر حمایت می‌کنند. اما اطلاعاتشان را برای وقت مبادا نگاه داشته بودند. می‌خواستند از آن استفاده کنند: اگر بیشتر از این از ما حمایت نکنید ما اطلاعاتمان را در اختیار رسانه‌ها قرا می‌دهیم.
سومین امکان هم هست، شاید این جاسوسان اسراییلی می‌خواستند اطلاع بدهند اما نتوانستند.

- آیا می‌توان گفت که یازده سپتامبر نفشه‌ای بود که قبل‌ها کشیده شده بود؟
Jürgen Elsässer :
 مطمئن نیستم. شاید کسانی مانند ریچارد پرل همه‌چیر را مهار نکرده است. در سوءقصد به جان کندی، مشخص است که سیا دست داشته اما نمی‌دانیم آیا نقشه از بالا بوده یا حلقه خشن‌تر کوبایی‌های تبعیدی بودند که با سیا همکاری می‌کردند و سازمان آنها را تحمل کرده است.

- آیا اگر فردا این شخصیت‌های اطراف پرل کنار گذاشته شوند استراتژی جنگ پایان خواهد یافت؟
Jürgen Elsässer :
 وقتی جنگ را ببازند، جنگ خاتمه می‌پذیرد.

- جنگ را در عراق نباخته‌اند؟
Jürgen Elsässer :
جنگ وقتی تمام می‌شود که آنها کشور را ترک کنند مانند جنگ ویتنام.

- این مسلمان‌هایی که مثل محمد عطا شهروندی معمولی بودند قبل از اینکه آلت دست سیا بشوند، چگونه است که دست به چنین کارهای مهیبی زدند بدون آنکه بفهمند بازیچه‌اند؟
Jürgen Elsässer :
 جوانانی هستند که جذب می‌شوند و خیلی راحت به دام سرویس‌‌ها می‌افتند. آدم‌های در بالا می‌دانند چه خبر است.

- بن لادن برای مثال، می‌دانست که دارد به ایالات متحده امریکا خدمت می‌کند.
Jürgen Elsässer :
 من مورد او را مطالعه نکردم. الظواهری را مطالعه کردم که رئیس عملیات در بالکان بود. در اوائل سال‌های ۹۰ همراه مأموری به تمام ایالات متحده سفر کرد و برای جهاد پول جمع می‌کرد. او می‌دانست.

- اینها خیلی نگران‌کننده است، شما نشان داده‌اید که بمب‌گذاری‌های سال ۹۶ در مترو پاریس بدون جنگ بالکان ممکن نبود. این بمب‌گذاری‌هایی که هزاران قربانی به جا گذاشت کار سرویس‌های جاسوسی بود. پس اذهان عمومی غربی‌ها را دولت‌هاشان فریب دادند.
Jürgen Elsässer :
 شبکه‌های تروریستی که سرویس‌های مخفی امریکا و بریتانیا در جنگ‌های بوسنی و کوسووُ تشکیل دادند، ذخیره و منابع هوادارانی بود که بمب‌گذاری‌های لندن و مادرید و نیویورک  را اجرا کردند.

قسمت دوم مصاحبه با نویسنده آلمانی کتاب چگونه پای جهادگران به اروپا باز شد

Jürgen Elsässer:
وقتی جنگ افغانستان به پایان رسید، بن لادن هواداران جهادگرا را استخدام کرد. خود او آموزششان داده بود. بخشی به کمک سیا که آنها را در بوسنی مستقر کرده بودند. امریکایی‌ها ارتباطی که میان عزت‌ بوگوویچ و بن لادن بود را تحمل کردند. دو سال بعد در سال ۱۹۹۴ امریکایی‌ها  از طریف کشورهایی در منطقه ارسال اسلحه را آغاز کردند. بعد از توافق دیتون در نوامبر ۱۹۹۵ سیا و پانتاگون جهادگرانی را به کار گرفتند که در بوسنی جنگیده بودند.

- چگونه این مسلمانان به خدمت سرویس‌هایی درآمدند که ایدئولوژی‌ای مخالف را پیش می‌برد؟
Jürgen Elsässer:
من پاسخ‌های چند تن از این جهادگران را به قاضی‌های آلمانی که بازجویی شان می‌کردند، تحلیل کردم. آنها می‌گفتند که بعد از توافق دیتون  همه مبارزین باید کشور را ترک می‌کردند، آنها پولی در بساط نداشتند و نمی‌توانستند به جایی بروند، در بوسنی هم نمی‌توانستند بمانند،  آنها هم که گذرنامه بوسنیایی گرفته بودند پولی نداشتند و بی‌کار بودند. وقتی که آمدند و در خانه‌شان را زدند و پیش‌نهاد ۳۰۰۰ دلار در ماه در ازای کارشان در ارتش بوسنی را دادند، نمی‌دانستند که به استخدام ایالات متحده امریکا درآمده‌اند.

- بعد وقتی آنها را فرستادند تا در ژوئیه ۲۰۰۵ بمب‌گذاری لندن را تدارک ببینند، برای مثال، متوجه نشدند که دارند برای سرویس‌های غربی کار می‌کنند و فریب خورده‌اند؟
Jürgen Elsässer:
روشن نیست که کار جوان‌مسلمان‌های حاشیه لندن بوده باشد، آنطور که پلیس ادعا کرد. نشانه‌هایی هست که بمب‌ها زیر ریل‌ها کار گذاشته شده بود، ممکن است بمب‌ها زیر ریل‌ها بوده‌اند بدون اینکه جوانان بدانند. در این صورت معلوم نیست که جوانان مسلمانی که نتیجه تحقیقات مقصر دانست، بمب‌گذاری را انجام داده باشند.

- به زحمت می‌توانیم اهدافی را که غربی‌ها دنبال می‌کردند بفهمیم.
Jürgen Elsässer:
آسان نیست. قتل کندی را به یاد بیاوریم. کار که بود؟ مسلم است که سازمان سیا دومین قاتل را حمایت می‌کرده، مسلم است که اسوالد به دست کسی که از سوی سیا مأمور شده بوده به قتل رسیده، آنچه روشن نیست این است که مردانی که از سوی سیا مأمور شده بودند از جانسون دستور می‌گرفتند یا به محفل کوباییان تبعیدی تندرو متصل بوده‌اند. یعنی شاخه‌ای از مافیا. گمان نمی‌کنم که بلر یا بوش رئیس بوده باشند. به تئوری توطئه باور ندارم. فکر می‌کنم که سرویس‌های مخفی آدم‌ها را اجیر می‌کنند و به آنها مأموریت کارهای کثیف را می‌دهند. این مأمورین هر جور بخواهند عمل می‌کنند. شاید می‌دانید که یازده سپتامبر می‌خواستند بوش را به قتل برسانند.

- می‌خواهید بگویید که بوش برای مثال گروگان کسانی است که از داخل پانتاگون دولتی در دولت دارند و از فرماندهی ارتش عبور می‌کنند؟
Jürgen Elsässer:
بله، بوش احمق است. آلت دست است.

- منظورتان کسانی است که تحت نفوذ مستقیم شخصیت‌هایی مثل پرل، وولفوویتز هستند؟ فکر می‌کنید که آنها هستند که بعد از جنگ‌های بالکان، دستور این بمب‌گذاری‌ها را داده‌اند و این بمب‌گذاری‌ها از هم جدا نیست؟ یعنی ایالات متحده حاضر است با شیطان همدست شود تا هرج و مرج برپا کند  و این جنگ‌های ضد عرب و مسلمان را به پیش ببرد؟
Jürgen Elsässer:
بله، یک دولت مضاعف هست که از دست بوش در رفته، نئوکان‌ها هستند، مانند چنی، رامزفلد، وولفویتز، پرل. آدم‌هایی مرتبط با نفت و صنعت سلاح نظامی. وقتی دنیا هرج ومرج باشد گرانتر نفت و سلاح می‌توان فروخت.

- یوسف اسکر(عسکر؟) خیلی خوب این ایده دولت در دولت را که شما به آن اعتبار می‌بخشید شرح داده. اسراییل اولین کشوری که از این استراتژی هرج و مرج نفع می‌برد نیست، تبلیغات لوبی اسراییل سعی نمی‌کند که بباوراند اسراییل از سوی عرب‌های متعصب در خطر است؟
Jürgen Elsässer:
معلوم نیست که این استراتژی به نفع اسراییل باشد. چرا که تمام منطقه در آتش خواهد سوخت، خود اسراییل هم. از همین روش در جنگ بوسنی استفاده کردند. صرب‌ها را منفور نشان دادند. رسانه‌های غربی داستان اردوگاه‌ها را علم کردند و عکس‌هایی بسیار نشان دادند تا صرب را به جای نازی‌ها بنشانند. این تبلیغات برای این بود که اذهان عمومی را علیه صرب‌ها برانگیزند، در مورد ایالات متحده، لزوما از سوی لوبی یهودی خوراک داده نمی‌شد بلکه استراتژهای مسیحی و بی‌خدا بودند. این استراتژها ورق یهودی را بازی می‌کردند. این را با تبلیغات علیه ایران می‌توان مشاهده کرد. استراتژهای جنگ ورق یهودی را بازی می‌کنند تا مردم را تحت تأثیر قرار دهند، مردمی که اخلاق‌مدار هستند و نه هوشیار.

- فریبی تازه تز شما را اعتبار می‌بخشد: همان روزی که امریکا می‌خواست تحریم‌هایی علیه ایران به شورای امنیت ببرد، روزنامه‌ای کانادایی نوشت که ایران می‌خواسته که یهودیان ستاره زرد به خود بدوزند. اما منظور من این شخصیت‌های کاملا حامی اسراییل بود که در فرانسه برای مثال نقشی مهم در صورت دادن به اذهان عمومی دارند چون از جایگاه‌های استرتژیکی در صحنه و موقعیت رسانه‌ای برخوردارند که باعث می‌شود سیاست اسراییل- امریکا  پشتیبانی شود.  حتی اگر جنایت‌کارانه باشد. به خاطر بیاورید حمایت فعال از عزت بگوویچ از سوی برنارد هانری لوی و برنارد کوشنر. وقتی صربها به زانو درآمدند، آنها تبلیغاتشان را به سوی عرب‌ها و مسلمان‌ها چرخاندند. این بار می‌بایست اذهان را به سوی برخورد تمدن‌ها بسیج کنند، وقتی از اردوگاهها حرف زدند در فریب ناتو شرکت کردند.
Jürgen Elsässer:
ما در آلمان هم با همینها مواجه بودیم. روزنامه‌نگاران یهودی که خواهان جنگ در یوگسلاوی بودند،  تلویزیون را در اختیار داشتند و روزنامه‌نگارانی چه یهودی و غیر یهودی از بحث کنار گذاشته شدند. فکر می‌کنم که رسانه‌ها و سیاست‌مداران از آرای یهودی استفاده می‌کنند تا بازی‌ها و اهداف استراتژیکشان را پیش ببرند.

- همانطور که گفته‌اید آنچه در بالکان گذشت تکرار افغانستان بود. فکر می‌کنید که قدرت‌ها خطر جنگ‌هایی را که سیا برمی‌انگیزد می‌دانند؟
Jürgen Elsässer:
امید من این است که واکنشی در نظامیان ایالات متحده به وجود آید. در میان آنها کسانی هستند که خیلی خوب می‌دانند که این جنگ‌ها «هوشمندانه» نیست. می‌دانند که امریکا این جنگ‌ها را خواهد باخت. ارتش امریکا امپریالیست هست، اما دیوانه نیست. با آنچه می‌گذرد موافق نیستند. اما نئوکان‌ها دیوانه‌اند. می‌خواهند سومین جنگ را راه بیاندازند، ضد عرب‌ها و مسلمان‌ها. همانطور که هیتلر می‌خواست همه یهودیان را نابود کند و به همه کشورها حمله کرد. ژنرال‌های آلمانی به هیتلر هشدار داده بودند.
قسمت سوم و پایان مصاحبه با نویسنده آلمانی کتاب چگونه پای جهادگران به اروپا باز شد.

- شما امیدوارید که تغییری ناگهانی روی دهد؟
Jürgen Elsässer:
برای توقف این دیوانگی دو امکان می‌ببینم. در میان نیروهایی که عقلایی مانده‌اند، فرماندهان عالی ارتش به بوش نامه‌ای نوشتند و گفتند که نمی‌خواهند در حمله‌ای به ایران شرکت کنند. شاید بوش حمله کند اما نتایج  آن مهیب‌تر از جنگ عراق خواهد بود.  مورد نازی‌ها هم همینطور شد، حمله کردند، حمله کردند و یک روز استالین‌گراد پدیدآمد و شد آغاز شکست. اما به قیمت مرگ ۶۰ میلیون انسان.

- آیا همین انگیزه نوشتن این کتاب شد؟ هشدار به وجدان‌ها تا از فاجعه‌ای دیگر و رنج‌هایی دیگر جلوگیری کند؟ بخصوص اینکه بعد از عراق نوبت ایران است؟
Jürgen Elsässer:
بله، اما شخصیت بوش مهم نیست. در مورد ایران ناامید نیستم: می‌توان  محور پاریس، برلن مسکو را مشاهده کرد. صدراعظم آلمان که آلت دست ایالات متحده است، با روسیه همکاری استراتژیک امضاءکرده، چون به تمامی وابسته به گاز روسیه است. برهان محکمی‌ست. آلمان امپریالیسم هست اما دیوانه نیست.

-در بالکان آین آلمان‌ها نبودند که در جنگ را گشودند؟
Jürgen Elsässer:
بله، اما امروز می‌بینید که ژوزف فیشر و مادلن آلبرایت به بوش نامه نوشته‌اند و از او خواسته‌اند به ایران حمله نکند. حتی آلبرایت متذکر شده نمی‌توان به همه آنهایی که دوست نداریم حمله کنیم. عقلایی است.

- شماتوانستید عناصر تحرکات سرویس‌های مخفی را متصورشوید، امروز مردم از نگرانی سیاست بین‌المللی‌ست که شروع به حرف زدن کرده‌اند؟
Jürgen Elsässer:
بله، اما من به اطلاعات کسانی از درون«هیولا» تکیه کردم.

- در همه جا؟
Jürgen Elsässer:
تنها می‌توانم بگویم کسانی در اروپای غربی.

- برای دسترسی به فریب پیرامون  سانحه خلیح تنکن  که به ایالات متحده اجازه جنگ ویتنام را داد و آغاز  جنگ، خیلی زمان لازم شد، امروز شرایط فرق کرده؟
Jürgen Elsässer:
تفاوت بزرگی میان شرایط سال‌های ۶۰ و امروز هست. در جمهوری فدرال آلمان برای مثال، در آن زمان ما موافق جنگ در ویتنام علیه کمونیست‌ها بودیم. روایت رسمی‌ای که  معتقد بود که جمهوری از سوی کمونیسم در خطر است، از جانب اکثریت اذهان عمومی حمایت می‌شد. امروز اکثر مردم مخالف جنگ هستند.

- شما به عنصر مذهبی تندروهای بوسنی تحت اوامرعزت‌بوگوویچ اشاره می‌کنید در حالی که به حمایت اسراییل از طالبان شک دارید، در نقش ایران و عربستان اغراق نمی‌کنید؟ ریچارد پرل مشاور اصلی عزت بوگوویچ بود. ایرانی‌ها و سعودی‌ها  در رقابت هم نمی‌خواستند به نوعی مهار رژیم مسلمانی  که دستوراتش را از تل‌آویو و واشگنتن می‌گرفت  را به دست آورند؟ عزت‌بوگوویچ مأمور اسراییل نبود؟
Jürgen Elsässer:
موساد به صرب‌ها کمک می‌کرد. حتی به آنها اسلحه داد، چیزی در دست نیست که نشان دهد دولت اسراییل به عرت بوگوویچ کمک می‌کرده. او از سوی امریکایی‌ها حمایت می‌شد و کلینتون بر لوبی صهیونیست‌های ایالات متحده تکیه می‌کرد اما این لوبی در جنگ بوسنی از حمایت دولت اسراییل برخوردار نبود.

- آنجا که به بعضی از منابع شما مربوط می‌شود می‌توان به ادعای یوسف بودانسکی مدیر گروه کار بر تروریسم و جنگ‌های نامتعارف در سنای امریکا اعتبار داد.
Jürgen Elsässer:
من به هیچ‌کس اعتماد نمی‌کنم. می‌گویند که بودانسکی با منابع موساد در ارتباط است و این نتیجه‌گیری‌هایش رازیر سؤال می‌برد. از سوی دیگر او به شناخت ما چیزهای جالبی اضافه می‌کند که تناقضات تبلیغات  رسمی را افشا می‌کند. من در کتابم به این تناقضات میان الیت‌های پرنفوذ ایالات متحده و همینطور بودانسکی اشاره کرده‌ام.

- در کتابتان گفته شده است: «تروریسم کوسوو و مقدونیه وجود دارد اما غالب آنها نه از سوی بن لادن بلکه سرویس‌های مخفس امریکایی مهار شده». آیا به وجود القاعده شک دارید؟
Jürgen Elsässer:
بله، همانطور که در کتابم نوشتم، تبلیغات ساختگی غرب است.

- تصور ما این است که برای رفتن به نهایت این منطق تحقیقات شما به پایان نرسیده. یوگسلاو آزمایشگاه و کارگاه ساخت شبکه‌های تروریستی بوده و کتاب شما نشان می‌دهد که این شبکه‌ها منافع ایالات متحده را خدمت می‌کرده‌اند. با این حال شما به نظر می‌رسد که به وجود شبکه‌های اسلامی بین‌المللی که پایه‌های مردمی در کشورهای مسلمان دارند، اعتقاد دارید. در حالی که تحقیقات خودتان ثابت می‌کند که این شبکه‌ها مزدوران ایالات متحده هستند و هرگز کاری برای مسلمانان نکرده‌اند.
Jürgen Elsässer:
به نمونه حماس نگاه کنید. در آغاز برای مهار الفتح به دست موساد ساخته شد. اما در ادامه خودش پایه مردمی‌اش را به وجود آورد و حالا جزو مقاومت است. اما شرط می‌بندم که هنوز مأموران بیگانه در درون حماس وجود دارد.

- شما از بازرس‌های سازمان ملل نام بردید که جاسوس ایالات متحده هستند می‌توانید توضیح دهید؟
Jürgen Elsässer:
بعضی از کلاه آبی‌ها در بوسنی به مجاهدین سلاح رساندند.

- وقتی پتر هانکه می‌گوید صرب‌ها بی‌گناه بودند، آنها قربانی جنگ بالکان هستند، درست می‌گوید؟
Jürgen Elsässer:
همه، کروات‌ها، صرب‌ها و مسلمانان، مردم عادی باختند. مسلمانان جنگ بوسنی را بردند با کمک بن لادن و کلینتون، اما کشورشان را ناتو اشغال کرد و امروز از استقلال کمتری برخوردارند.

- شما از تحقیقات دیگران هم استفاده کردید؟
Jürgen Elsässer:
ما آرایمان را در باره یازده سپتامبر ۲۰۰۱ به اشتراک می‌گذاریم. می‌پنداریم که روایت رسمی درست نیست. تمام این تحقیقات برای عمق دادن به واقعیت مفید هستند. تخصص من ارتباط میان جنگ بالکان و یازده سپتامبر بوده.

- بعضی به خاطر تحقیقاتشان از سوی رسانه‌ها تحریم شدند.
Jürgen Elsässer:
تحریم در مورد کتاب من هم صدق می‌کند. تنها یک مؤلف نمی‌تواند سد را بشکند با این حال نمی‌توان جلوی تزهای ما را گرفت. عموم مردم با رسانه‌ها موافق نیستند. امروز ۹۰ در صد مردم به روایت رسمی در مورد کندی باور ندارند و فکر می‌کنند که فعلی از سوی سازمان سیا بوده است.

- فریب حکومت‌ها را افشا کردن که در خدمت سرویس‌هاشان هستند، نباید بدون خطر باشد.
Jürgen Elsässer:
به نظرم خطر وقتی هست که شما بیشتر از صدهزارنسخه بفروشید. من در این یازده ماه در آلمان تنها  شش‌هزار نسخه فروخته‌ام.

 ترجمه نیشابور




۳ مرداد ۱۳۹۷

گاهی جسم روح را ترک می‌کند


چرا کودکان در اتوبوس به پنجره می‌چسبند. تنگشان است؟ آنچه از پشت شیشه اتوبوس می‌بینند فرق دارد. سراغ نور را می‌گیرند؟

پیرزنان توجه مرا جلب می‌کنند. تعداد پیرزنان از پیرمردان بیشتر است. زنان بیشتر عمر می‌کنند. مردان در جنگ کشته می‌شوند. در هر حال زنان بدون مردان پیر میشوند. اینجا پیرزنان کوچکند و لاغر. هنوز از نسل کوچک‌ها هستند. من می‌ترسم که پیرزن‌ها در اتوبوس بیافتند. اتوبوس ترمز می‌کند، به ایستگاه می‌رسد، توقف می‌کند و دوباره راه می‌افتد. شتاب می‌گیرد. اینها با جسم پیرزن جور در نمی‌آید. روحشان را نمی‌دانم، روح ممکن است پیر نشود. محکم تکان‌های اتوبوس را تحمل کند. حتی به چیزی، میله‌ای، دسته‌ای چنگ نزند. سریع‌تر از اتوبوس عزیمت کند. سوار و پیاده شود. و در این جست و خیز جسم را رها کند. مردن باید این باشد. جسمی که روح جا می‌گذارد و مردم خاکش می‌کنند. می‌گویند مرده بود.

روح هم معمولا شب‌ها از خواب و بی‌هوشی مردم‌زنان سوءاستفاده کرده و جسم را ترک می‌کند. در غیر این صورت ممکن است جسم به روح بچسبد و نگذارد. در اتوبوس این اتفاق نمی‌افتد. پیرزن مواظب است.

آدم نمی‌داند پیرزن با روحش روابط نزدیک‌تری دارد یا با جسمش. شاید هم روح رفته است، خیلی وقت است، پیرزنان با خاطراتشان زندگی می‌کنند. خاطره باید باقی‌مانده‌ای از روح باشد. آدم بی‌خاطره مرده است. شاید هم خاطره روح دیگری‌ست. جسم را اشغال کرده.

کودک از پنجره کناره گرفت، راهبه‌ای سوار شد. با همان جامه‌های بلند بی‌رنگ. آبی روشن. محجبه. با صورتی بی‌رنگ اما روشن، خیلی روشن. آرامترین صورت‌ها. مطمئن. به کودک نگاه کرد. با شعف. شعفی که جنبشی به صورتش نمی‌داد، اما روشن‌ترش می‌کرد. چنان روشن که همه‌چیز و همه‌کس را جا می‌داد. در نگاه راهبه شگفتی بود. در نگاه کودک هم. راهبه اما سیر بود و کودک گرسنه. خوراک راهبه نور بود که چنین روشنایی به جسمش داده بود. راهبه در تاریکی صومعه نور می‌خورد و بیرون که می‌آمد نور می‌پاشاند. کودک گرسنه نور بود. اما ظلمات به خوردش می‌دادند.

به صورت پیرزن‌راهبه نگاه می‌کردم. آرامم می‌کرد. با خودم گفتم اگر به ایران، نه به ایران، به شهرم بازنگشتم، به صومعه می‌روم. چه فایده جسم شما جایی باشد و روحتان جایی دیگر. گاهی جسم روح را ترک می‌کند.

شریک کلاه‌برداری


آدم در این دنیا به دنبال دو لقمه نان می‌دود تا یادش برود برای چه به اینجا آمده است. آن‌وقت می‌خواهند خدا را شریک بکنند. شریکِ این کلاه‌برداری.
«حسین دنبال حکومت بود». حکومت چیست؟ دنیاداری. کار دنیا چیست؟ به دنبال دو لقمه نان دواندن. تا یادتان برود برای چه به اینجا آمده‌اید.

نمی‌توان حسین بود و کشته نشد


نمی‌توان حسین بود و کشته نشد. نمی‌توان نباخت. نمی‌توان ازباخت حسین پیروز شد. بر باخت حسین پیروز شد. با باخت حسین پیروز شد.

یا عاشورا صحنه سیاسی- دیپلماسی‌ست و آن‌وقت می‌توان از استراتژی و تاکتیک حسین حرف زد و در صورت لزوم نقدش کرد. یا نه. حسین حق بود. و حق همیشه پیروز است. و پس پیروزی باخت است. حق گاهی می‌بازد تا پیروز شود. بازی با کلمات نیست. همانطور که شهید زنده است. کشته زنده است. بازی با کلمات نیست. کلمات محبورند در بازی روزگار ببازند. باخت پیروزی شود. چون حسین می‌بازد تا پیروز باشد. اجتناب‌ناپذیر است.

حسین اما کجا می‌بازد و چه می‌بازد. چه‌ را می‌بازد؟ میدان است. جان را می‌بازد تا چیزی را ببرد. انتخاب نمی‌کند. انتخاب‌ناپذیر است.

می‌خواهند آلوده‌اش کنند. به چه؟ به دنیا. به قیمتی گزاف. به حسین نبودن. به حسین نشدن. حسین می‌شود. حسین، حسین می‌شود. حسین مانند عیسی مسیح راه خود است. حسین راه حسین‌شدن را می‌رود. حسین در برابر دنیا می‌ایستد. دنیا را از دست می‌دهد. حسین نقطه جدایی با دنیاست. در همین دنیا. در نقطه شهادت.
نمی‌توان هم دنیا را داشت و هم حسین را.
نمی‌توان حسین بود و کشته نشد.

۲۴ تیر ۱۳۹۷

ربات نمازخوان



رباتی که نماز می‌خواند، حتی اگر برای نمازخواندن یاددادن باشد، نماز می‌خواند. خیلی ساده هم که به ماجرا نگاه کنیم رباتی می‌بینیم که نماز می‌خواند. به این می‌رسیم، یعنی مسیر خیالمان می‌رسد به این که نمازخوان‌ها می‌توانند ربات باشند، کوک شده باشند برای نماز خواندن.  استفاده  از استعاره سنگ در ادبیاتمان زیاد است. سنگ صبور هم هست که می‌ترکد از غصه. از غصه ما. از سنگ سخت‌تر نیست. ما سختی را با سنگ می‌سنجیم.

ربات اما یک ضد انسان است. نه اینکه دشمنی داشته باشد، ربات نه دوستی دارد و نه دشمنی، سنگ هم نیست که طبیعت ساخته و پرداخته باشد و خاصیت و صفت و فضیلت داشته باشد. طبع داشته باشد. ربات جانشین انسان است. انسان خیلی زود از آنجا که در این طبیعت نیازمند بود و نه در آب می‌زیست و نه در هوا و در خشکی هم دستش تنگ بود، نقشه اولیه‌ای برای ربات کشید. ابزار ساخت. امروز ربات جای کارگر در کارخانه کار می‌کند. اگر پول‌دار باشید یکی برای مادر پیر و رنجور و تنهاتان می‌خرید که جور شما را بکشد. به موقع داروهای او را بدهد یا خوردن داروهایش را به او یادآوری کند. این کار از سگ و گربه برنمی‌آید. سگ و گربه گاهی تنهایی را پر می‌کنند. پیرزنی سگش را دخترم صدا می‌کرد. زنی را می‌شناسم که به جای بچه چند گربه به خانه آورد. سگ و گربه را می‌توان رها کرد. فصل تعطیلات تعداد به امان خدا رها کردن گربه و سگ زیاد می‌شود. به وقت پیری و بیماری هم می‌توان آنها را کشت. ربات اما قیمت دارد، ارزش دارد.

دعا گفتگوی با خداوند است. نماز گفتن و هر روز گفتن و یادآوری حرف‌هایی‌ست روبه قبله، به سمت خانه خدا. نماز گفتن و بیان حرف‌هایی‌ست. ادای کلماتی‌ست. که هر بار و با هر بار گفتنش باید اتفاقی بیافتد. حداقل به یاد بیاورد. به یادآوردن چیست؟‌ زنده کردن است. زنده کردن خدا در وجود. در من. حضور او در من. مانند به یادآوری عزیزی از دست رفته یا نرفته. خدا اما از دست نمی‌رود مگر با رباتی‌شدن انسان. داستایوفسکی در جانیان حتی رحمت می‌دید. ربات اگر آدم هم بکشد، که امکانش هست- همین حالا بحث است که چه کسی مسئول ربات است اگر خطایی از او سر بزند، اتومبیل بدون راننده، اگر کسی را کشت- رحمت ندارد.

کسی می‌گفت یک بازیگر تاتر هم ممکن است ربات شود، بازی‌اش مکانیکی شود، وقتی هر شب متنی را تکرار می‌کند، اما چیزی که تاتر را تاتر می‌کند، شبیه نبودن نمایش هر شب است به شبی دیگر. به دلیل وجود تماشاگر، به دلیل هزار و یک چیز زنده و جاری پنهان و آشکار. اجرای یک قطعه موسیقی زنده هم فرق‌هایی دارد. ساز به آب و هوا حساس است. پیانیست بزرگی یک بار در یک کنسرت ننواخت، آمد و نشست و بلند شد، گفت پیانو‌اش سردش است.  و رفت.

ربات‌ها ساخته می‌شوند و قبل از آن اندیشیده می‌شدند تا از زجر انسان بکاهند. از کار زجرآور انسان. ربات زجر نمی‌داند چیست. نمازهم نمی‌داند چیست، خدا را هم نمی‌داند چیست. ربات ماشین است و انسان هم گاهی به مقام ماشین تنزل پیدا می‌کند. نمازهای ماشینی می‌خواند.  ربات‌های نمازخوان می‌سازد.

متفکری از زبان مارکس از  پرولترشدن می‌گوید، پرولترشدن یعنی دانش و توانایی و مهارت  شما را از شما گرفتن. به ماشین دادن. «فراموش نکنیم که دانش savoir از Sapere لاتین می‌آید که به معنی مزه داشتن و ذوق و طعم داشتن است. به عبارت دیگر: طعم و ذوق و دانستن یک معنی دارد، یک اصل و ریشه: یعنی آنچه طعم و ذوقی دارد. برای همین است که وقتی شما دانش و ذوقی دارید، هر چه باشد- طباخی، ماهی‌گیری، بنا کردن خانه‌ای-، ذوق زندگی دارید. مبارزه میدان دادن ذوق به فرد است.»
سپهری سر سوزن ذوقی داشت. ربات ذوق ندارد. نماز ذوق می‌خواهد.

مؤمنان جهان متحد شوید.

۲۲ تیر ۱۳۹۷

جذابیت ناگهانی کره شمالی برای ترامپ- امریکا


چندی پیش مطلبی را با عنوان «چین و صنعت خاک‌های کمیاب»  منتشر کرده بودم. امروز در مطلبی دیگر خواندم که جذابیت ناگهانی کره شمالی برای ترامپ- امریکا به همین فلزات استراتژیک مربوط است. به دلیل وجود معدنی با گنجایش ۲۰ میلیون تن از این فلزات در ۱۵۰ کیلومتری شمال شرقی پیونگ‌یانگ. با خواندن مطلب به حیاتی بودن این خاک‌های نادر در زندگی روزمره پی خواهید برد.

علاوه بر تمام ابزارهای زندگی روزمره، ارتش و تسلیحات نظامی هم به این فلزات وابسته‌اند مانند ضد موشک‌ها. اگر ترامپ در مذاکره با کره شمالی جدی نباشد، چین پیروز این میدان جنگ خواهد بود. و روسیه هم به عنوان شریک استراتژیک چین در آن نقش و حضور دارد. چه کسی بهتر با کره شمالی معامله خواهد کرد؟ 
کارشناسی در این باره در مطلبی با عنوان بحران فلزات استراتژیک و نزاع بزرگ قدرت، گفته دعوا بر سر فلزات استراتژیک حتمی است و مسلما نزدیک معدن‌ها و در مسیر راه‌های حمل و نقل آنها و در نقطه تلاقی منافع جهانی خواهد بود و ارتش امریکا همین حالا وظیفه مهار آن را به عهده گرفته است. 

روسیه به بعضی از این فلزات که در اکراین موجود است نیاز دارد. ژاینی‌ها هم معدنی کوچک‌تر از معدن کره شمالی در اقیانوس آرام کشف کرده‌اند. اما این چین است که زنجیره استخراج- تولید آن را در دست دارد. پومپئو وقتی رئیس سازمان سیا بوده در کمیته سناتورها در ماه مه ۲۰۱۷ گفته که مهار این فلزات استراتژیک مشغولیت خیلی جدی است. یک سال بعد این آقا با کره شمالی وارد مذاکره می‌شود. 
از طرفی، این جمهوری مردمی- خلقی کره شمالی که نویسنده این گزارش آن را آمیزه‌ای از ترکمنستان و رومانی پسا شوروی نامیده، دارد به جاده ابریشم راه داده می‌شود، جاده‌ی استراتژیک شرکای روس و چین. 
در ماه سپتامبر ۲۰۱۷ در نشست ولادیوستوک چین و کره جنوبی و روسیه پیش‌بینی می‌کردند که کره شمالی را به نقشه راه «اوراسیا» راه بدهند. با توسعه کشاورزی، هیدروالکتریک و صنعت فلزات.

 چین و صنعت خاک‌های کمیاب

فلزهای کمیاب خانواده بزرگی‌اند. حدود ۱۷ خاک کمیاب را در خود دارند. گرافیت، کوبالت، آنتی‌موآن، تانگستن، پلاتین، ایریدیوم، تانتال، روتنیوم، نیوبیوم و غیره. این فلزها به خودی‌خود کم‌یاب نیستند اما در حال حاضر تکنولوژی‌ای که به استخراجشان کمک می‌کند گران تمام می‌شود.

روزنامه‌نگارلوموند دیپلماتیک به مدت شش سال تحقیقی را در چهار قاره و دوازده کشور در باره این فلزات کم‌یاب پیش‌برده و چندی پیش به صورت کتابی به نام جنگ فلزهای کمیاب منتشر کرده: چین بر فلزهای کمیاب سلطنت می‌کند. انحصار تولید استراتژیک‌ترینشان را در اختیار دارد. ممکن است تولید سالانه‌شان ۱۳۰۰۰۰ تن، در مقابل دو میلیارد تن آهن ناچیز جلوه کند، اما برای ساخت اغلب تکنولوژی‌های روز ضروری‌ست. برای ساخت اکران تلویزیون، اتومبیل‌های الکتریکی، توربین‌های بادی، تلفن همراه، کامپیوتر.
استخراج آهن و آلومینیوم و امثال آن به طور مثال خیلی ارزان‌تر به دست می‌آید.


در آغاز سال‌های ۱۹۹۰ چین این فلزات را ارزان می‌فروخت. معدن‌های کالفرنیا اکثر بازار را پر می‌کرد. در سال ۲۰۰۰ معدن‌ها بسته شد. کشورهای دیگری که از این معادن داشتند مانند روسیه، کانادا، ویتنام، گروآنلاند، ایالات متحده امریکا و حتی فرانسه، استخراج معدن‌ها را رها کردند. چین صاحب بازار باقی ماند و با داشتن تنها ۳۶ در صد از ذخیره، ۹۵ در صد تولید را در دست دارد. اگر چین تصمیم بگیرد که تمام تولیداتش را تنها به کارخانه‌ها و شرکت‌های خود اختصاص دهد بخصوص اینکه نیاز صنعتش بسیار است از حالا تا یک دهه دیگر اوضاع تغییر خواهد کرد و معدن‌هایی باز خواهند شد.


سال ۱۹۹۲ شی جین پینگ گفته بود: خاورمیانه نفت دارد و ما خاک‌های کمیاب. بعد از ذغال سنگ نفت بود و به نظر می‌رسید که دنیای پسا نفت دنیای بهتری‌ست، اما این وابستگی هیچ معلوم نیست که بدتر از وابستگی به نفت نباشد و جنگ‌هایی را در کمین نداشته باشد. همین حالا تنش آغاز شده است. سال ۲۰۱۰ چین، ژاپن و امریکا را به مدت شش ماه تحریم کرد.


سلاح‌ها، موشک‌های دور برد به «سوپرآهنربا» نیاز دارند. برای تبدیل موتورها در اتومبیل از این آهنرباها استفاده می‌کنند. در سال ۱۹۹۰ در زمان کلینتون و بوش امتیاز و انحصار کارخانه این آهنرباها را چینی‌ها خریدند. همان زمانی که می‌خواستند بر انتخابات امریکا تأثبر بگذارند. پدر خاک‌های کمیاب چین، دانشمند هسته‌ای چین بود که در سال ۲۰۱۵ در گذشت و در ساخت بمب اتمی چین شرکت داشت. اوست که چین را به سوی صنعت این فلزات سوق داد. آنها فهمیده بودند آنکه صنعت معدن را در مهار دارد، صنعت نظامی را هم در مهار خواهد داشت. بسیاری از اعضای حزب کمونیست چین دانشمند و رهبران چین با تکنولوژی جدید آشنا هستند. برایشان توسعه صنعتی بهتر از توسعه کشاورزی بود.

چینی‌ها به امریکایی‌ها گفتند: این فلزها کثیف هستند، شما را آلوده می‌کنند، ما تازه از مائوئیسم خارج شده‌ایم و می‌خواهیم ثروت‌مند شویم. امریکایی‌ها با مشکلات آلودگی‌های اکوزیستی روبرو بودند و صنعت را به چینی‌ها واگذار کردند.

امریکایی‌ها، رهبران امریکایی تا قبل ازترامپ هیچ توجه‌ای علی‌رغم هشدار انستیتوهای مربوطه نشان نمی‌دادند. ترامپ نه به عنوان هوادار تکنولوژی سبز بلکه به عنوان یک بازاری متوجه خطر شده است.


گیوم پیترون روزنامه‌نگار در مدت مطالعه‌اش بر معدن‌ها متوجه اثرات مخرب استخراج بر محیط زیست شد. مراحل استخراج و جداسازی به مواد شیمیایی و آب احتیاج دارد. استفاده از اسید سولفوریک و کلوریدریک آب‌های اطراف معادن را آلوده می‌کند، رسانه‌ها آلودگی آب‌ها و کوه‌های برافراشته از فضولات را انعکاس داده‌اند. اطراف معدن‌ها بیماری‌ها و سرطان افزایش داشته. با وجود بیداری اذهان عمومی و ممنوعیت‌ها، معدن‌های غیر قانونی به کار خود ادامه می‌دهند.


پانزده سال است که چین با سیاستی که در پیش گرفته، برای حفظ ارزش اضافی، صدور فلز خام را محدود کرده. از مسیر کلونیالیستی- استعماری دوری می‌کند، مانند غربی‌ها که مواد خام را به خانه خود می‌بردند و تبدیل می‌کردند. اما ورود محدود را برای آنها که می‌خواهند در چین کار کنند باز می‌گذارد. از شرکت‌ها می‌خواهد ساختار صنعتی‌شان را بیاورند و شغل و دانش‌- مهارتشان، آزمایشگاه‌ها و پژوهش‌هایشان را. و از دانش آنها برای توسعه خود استفاده می‌کند. در اواخر سال‌های ۱۹۹۰ ژاپن و ایالات متحده امریکا و اروپا ۹۰ در صد بازار را در اختیار داشتند حالا چین سه‌چهارم تولید جهانی را در دست دارد. چینی‌ها خیال دارند که در آینده تمام تکنولوژی را در مهار خود داشته باشند و تا اینجا موفق بوده‌اند. همین حالا در تکنولوژی سبز اول هستند. یعنی نخستین تولیدکننده انرژی سبز، اولین سازنده تجهیزات فوتووُلتائیک، نیروهای ایدروالکتریک‌اند. سرمایه‌گذار در توربین‌های بادی، وبازار اول جهانی اتومبیل‌های با انرژی جدید را در دست دارند.

۲۰ تیر ۱۳۹۷

در باره روسیه


تکه‌هایی از مقاله‌ای در باره روسیه و پوتین

همه‌چیز در سال‌های پایانی ۱۹۸۰ آغاز شد، وقتی که الیت‌های کشور متوجه شدند که دارند مهار امور را از دست می‌دهند. اگر خلاصه کنیم باید بگوییم که نخست کشور را به پانزده مقر فرمانروایی کلان‌هایی متشکل از الیت‌های شوروی تقسیم کردند و بعد هر چه ارزش و دارایی داشت را به تصرف درآوردند. میلیاردرشدند و پول‌هایشان را به غرب بردند و مخفی کردند. افسانه‌وار ثروت‌مند شدن در کشوری ویران‌گشته به آنها قدرتی سیاسی فوق‌العاده و نفوذی داد تا تمام کشور را غارت کنند. خود روسیه و چهارده جمهوری سابقا شوروی کابوسی شد مانند جنگی بزرگ. در سال‌های ۱۹۹۰ روسیه تکه تکه شد، بازهم کوچک‌تر(چچنی و تاتارستان و غیره).

در آن زمان تمامی سیاست اقتصادی‌ روسیه سفارشی بود که مشاورین امریکایی که بعضی از آنها در بسیاری از وزارت‌خانه‌ها و ارگان‌های دولتی دفتر داشتند مانند امروز در اکراین- توصیه می‌کردند. قانون اساسی را عناصر امریکایی دیکته می‌کردند و تمام موقعیت‌های کلیدی در حکومت را مأمورین امریکایی اشغال کرده بودند. در رأس یلتسین در قدرت بود که اغلب مست بود درحالی که کشور را هفت بانک به اصطلاح الیگارک- شش یهودی Semibankirshchina اداره می‌کرد.

این جا بود که سرویس‌های امنیتی موفق شدند تا الیگارک‌ها را فریب دهند و پوتین را که حقوق خوانده بود و با شهردار خیلی لیبرال سنت پترزبورگ کار کرده بود، یک خرده بوروکرات که یک شبه نظمی ایجاد می‌کند و هیچ خطر واقعی برای آنها ندارد جا بزنند. شگردشان گرفت. اما الیگارک‌های تجاری خواستند تا «آدم»شان مدودف دولت را به دست بگیرد تا منافعشان حفظ شود. آنها متوجه نشدند که پوتین افسر درخشان سرویس‌های کا گ ب بوده و وطن‌پرستی حقیقی است. قانون اساسی که برای التسین وضع شده بود تا از او حمایت شود مورد استفاده پوتین قرار گرفت. بالاتر از همه آنها هرگز پیش بینی نمی‌کردند که مردی کوچک در جامه‌ای بزرگ‌تر تبدیل به محبوب‌ترین رهبر جهان شود.

قدرت پوتین نخست از سرویس‌های امنیتی و ارتش می‌آمد و اتوریته قانونی‌اش از قانون اساسی و توانایی حقیقی‌اش از حمایت مردم روس که بعد از مدتها برای اولین بار حس کرده بودند مردی در رأس به راستی از منافعشان دفاع می‌کند.
چنین شد که پوتین آنچه را که ترامپ می‌بایست بکند انجام داد: خانه تکانی. اول از همه الیگارک‌ها را مورد حمله قرار داد و به Semibankirshchina خاتمه داد.
از فرار انبوه پول واموال روسیه به خارج جلوگیری کرد و بعد از آن مشغول دوباره‌سازی و ترمیم «ستون فقرات قدرت» شد تا دوباره مهار در دست کرملین باشد و به بازسازی روسیه از پایین تا بالا را آغاز کرد. 

 اما پوتین نمی‌توانست در تمام جبهه‌ها بجنگد و پیروز شود. در واقع اغلب نبردها را برد اما بعضی از آنها را نمی‌توانست. نه اینکه شهامت یا اراده‌اش را نداشته باشد بلکه، در واقع وارث سیستمی شده بود که تمامی در مهار دشمنان خطرناک بود. اگر می‌خواست با همه بجنگد باید خون می‌ریخت، چون آنها حاضر به پس دادن مزایایشان نبودند، بنابراین سازش هم کرد.

به طور مثال الیگارک‌هایی را که قبول کردند وارد سیاست روسیه کرد که حالا دیگر مالیات می‌دادند و قانون را رعایت می‌کردند، زندانی نکرد و مالشان را مصادره نکرد. آنها که پیام را دریافت کردند، زندانی نشدند و اجازه داشتند که به کار ادامه دهند، تاجران معمولی (oleg Deripaska) و آنها که پیام را دریافت نکردند، یا زندانی شدند یا تبعید (Khodorkovski, Berezovski). اما اگر ما به دقت به سطوح زیرین این الیگارشی سرشناس نگاه کنیم با مردابی عمیق روبرو می‌شویم- طبقه‌ای که در سال‌های ۱۹۹۰ پولدار شدند که حالا نفوذ فوق‌العاده‌ای دارند و اغلب پست و مقام‌های کلیدی را در امور اقتصادی و مالی و تجاری در دست دارند، از پوتین نفرت دارند و از او می‌ترسند. آنها حتی آدم‌های خودشان را در ارتش و سرویس‌های امنیتی دارند چرا که سلاح مورد علاقه‌شان فساد و رشوه است. و روشن است که کسانی را دارند که نماینده منافعشان در دولت روس است. یعنی تقریبا تمام بلوک اقتصادی دولت مدودف.

تعجب آور نیست که اینها نمایندگانشان در رسانه‌ها حضور داشته باشند. حتی در رسانه‌های به اصطلاح «طرفدار روس» یا «وطن‌پرست». در آنجا هم مانند در غرب رسانه‌ها قبل از همه به پول وابسته‌اند. برای همین است که معمولا می‌بینید که رسانه‌های روسیه از سیاست‌های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول حمایت می‌کنند. هرگز اسراییل را نقد نمی‌کنند و مبلغ‌هاشان در تلویزیون دولتی Vladimir Soloviev, Evgenii Satanovsky, Iakov Kedmi, Avigdor Eskine و بسیاری دیگر تبلیغ اسراییل می‌کنند. و همین رسانه‌ها از ایران و حزب‌الله انتقاد می‌کنند و کسی نمی‌پرسد چرا اغلب ایستگاه‌های تلویزیونی هر روزه تبلیغات اسراییلی می‌کنند.

بر خلاف ایالات متحده امریکا که ترامپ تسلیم توقعات نئوکان‌ها شد در روسیه اوضاع پیچیده‌تر است. تا امروز پوتین با مهارت توانسته با آتلانتیست‌ها شریک نشود. تا به حال هم بحران‌های بزرگ مربوط به سیاست خارجی بوده و با کمک حق‌حاکمیت‌خواهان اوراسیایی مهار شده. در نهایت اگر دولت روس اشتباهی مرتکب شده یا سیاستی غیر مردمی انجام داده، همچون اصلاح سیاست درمان و سلامت، در کنارش موفقیت و محبوبیت هم داشته است. پوتین همچنان قدرتش را محکم‌تر و رفته رفته اشخاص شناخته شده را برکنار کرده. در تئوری پوتین می‌تواند ظاهرا اغلب آتلانتیست‌ها را به جرم فساد دستگیر کند اما باید وارد یک پاک‌سازی انبوه و خونین شود. به غیر از این نمی‌تواند از شر یک طبقه اجتماعی خلاص شود.

بعضی بعد از انتخابات منتظر یک پاک‌سازی بودند. فکر می‌کردند که پوتین با سرمایه مردمی مدودف و باندش را از کرملین بیرون کرده و وطن‌پرستان واقعی را جانشینش کند. اما این نشد. اما اگر این برنامه اصلاح بازنشستگی باعث ادامه اعتراضات شود یا اگر جنگی در خاورمیانه یا اکراین در بگیرد، آن وقت نیروهای نزدیک به غرب در کرملین با فشار زیادی روبرو خواهند شد و مهار کشور را به سودحق‌حاکمیت‌خواهان اوراسیایی رها خواهند کرد.

پوتین آدم فوق‌العاده صبوری است. تا به حال اکثر نبردهایش را پیروز شده. کسی نمی‌تواند با اطمینان فردا را پیش‌بینی کند. اما روسیه را نمی‌توان بدون گروه‌های فشار داخلی فهمید. دشمنان داخلی همیشه برای روسیه خیلی خطرناک‌تر بوده‌اند.

۱۷ تیر ۱۳۹۷

گریه‌کنان


کیارستمی چند سال پیش برنامه‌ای در مرکز پومپیدوی پاریس برگزار کرده بود. داستان این بود که فیلمی از گریه‌کنندگان تغزیه گرفته بود و به دیوارهای اتاقی انداخته بود و مردم پاریسی می‌آمدند و کفش‌هایشان را می‌کندند و می‌رفتند بر زمین اتاق می‌نشستند- برای آموزش هم ژولیت بینوش آمده بوده که یاد بدهد چکار باید کرد و چگونه کفش را بکنند و بروند بر روی فرش بنشیند، آنچنان که در روضه‌های زنانه.

تعزیه دیده نمی‌شد، خود تعزیه هم نمایش است. هر شبیه‌سازی، نمایش است. ارسطو گفته بود و افلاطون خوشش نداشت: شبیه است و خودش نیست. متأثرین از تعزیه، گریه‌کنان دیده می‌شدند. به نظرم در نمایش، این نمایش نیست که مهم است، تأثیر آن است. چیزی که در غرب از میان رفته است. نمایش مهم است. تأثیری ندارد.
شاید شیرین کیارستمی هم همین می‌خواهد بگوید، شاید کیارستمی با آخرین فیلمش به این رسیده است. برای من شیرین آخرین فیلم کیارستمی‌ست. انجام است.

بر دیوار حجره‌ای در مرکز پومپیدو در پاریس زاری‌کنان تعزیه دیده می‌شوند و مردم می‌آیند و می‌نشینند و گاهی و بعضی گریه می‌کنند. من از فیلسوفی شنیدم که گریه کرده بود و می‌گفت که چقدر خوب است گریه‌کردن. در یونان هم می‌رفتند و می‌دیدند و گریه می‌کردند و صاف می‌شدند. تنها دیدن هم نبود، عملیات دیگری انجام می‌شد. اعضای دیگری از بدن به کار می‌افتاد. نمایش نبود. خودش بود.

نمایشی در تلویزیون- سروصدا و سیمای جمهوری اسلامی نشان داده شده. من نمایش را ندیده‌ام. نخواهم دید. تأثرات مردم را بر دیوار شبکه‌های مجازی به اصطلاح اجتماعی از دیدن نمایش دیده‌‌ام.