۲ خرداد ۱۳۹۸

الیوت آبرامز در امریکای مرکزی


الیوت آبرامز نقشی کلیدی در دم‌و دستگاه ریگان بازی کرد. در گواتمالا، در چیزی که دادگاه آنرا نسل‌کشی نامید. آنجا که ایالات متحده امریکا از ارتش سالوادور حمایت کرد وقتی جنایات و قتل‌هایی انجام داد، آنجا که نیکاراگوئه با گروهی مسلح به مردم عادی، به گفته ژنرالی امریکایی به مردم بی‌دفاع حمله کرد. آبرامز دوباره در دم‌و دستگاه ژرژ دبلیو بوش به سر کار آمد و از حمله اسراییلی‌ها علیه غزه دفاع کرد. وقتی امریکاییان نتیجه انتخابات و پیروزی حماس را نپذیرفتند، آبرامز عملیات نظامی را حمایت کرد که هدفش انکار نتیجه انتخابات بود.

بعضی از مفسرین اعلام کردند: آبرامز در باند ترامپ نیست. او در واقع نماینده سیاست خارجی امریکاست. مسئله همین است، اینکه این سیاست تا پای تشویق به نسل‌کشی هم می‌رود اگر ایالات متحده آنرا لازم بداند. 
در مورد گواتمالا، آبرامز در دم‌ودستگاه ریگان ارتش را می‌فرستد، پول و حمایت اطلاعاتی و پوشش سیاسی را، وقتی که ارتش بلندی‌های قلمرو مایا را در شمال غربی جارو می‌کند، ۶۶۲ آبادی  به گفته خود ارتش، بریدن سر کودکان، به صلیب کشیدن مردم( داعش). مورد مشخص در ۱۹۸۵، کسی از خانواده‌ای مفقود، ربوده شده به دست ارتش، مورد تجاوز قرار گرفته، بدنش تکه‌تکه شده، کنار نوزادی که ناخن‌هایش کشیده شده بوده، پیدا شده. وقتی از ارتش گواتمالا پرسیده شد، پاسخ داد: آه، در سانحه اتومبیل در جاده کشته شده‌اند. آبرامز هم همین پاسخ را داد. 

الیوت آبرامز در پاناما هم همین موضع را داشت. وقتی نیروهای نوریه‌گا، دیکتاتوری که سازمان سیا از او حمایت کرد، در قاچاق مواد مخدر دست داشت و بعدها ایالات متحده امریکا خواست از قدرت پایینش بکشد، اپوزیسیون هوگو اسپادافورا را ربود و سرش را از تن با چاقوی آشپزخانه جدا کرد. سناتوری جمهوری‌خواه از کارولین جنوبی، تنها کسی که خواست در مورد امریکای مرکزی تحقیق کند اما آبرامز اجازه نداد و گفت ما به نوریه‌گا نیاز داریم، کارهای خوبی می‌کنند، با ما کار می‌کنند.(النصره)

در مورد سالوادور بعد از کشتار موزوت وقتی که لشگری پانصد نفر از مردم عادی را کشت، گلوی کودکان را برید، آبرامز آنرا تکذیب کرد. بعدها ثمره سیاست ریگان را در سالوادور ترسیم کرد یعنی سیاست خودش را، موفقیتی فوق‌العاده، حتی بعد از تحقیقات کمیته حقیقت‌یاب که گزارشی تهیه و منتشر کرد و اظهار داشت که بیش از ۸۵ درصد وحشی‌گری‌ها به دست نیروهای ارتش انجام شده که عادت داشتند اعضای تناسلی قربانی‌هایشان رامی‌بریدند و در دهانشان می‌گذاشتند و در جاده‌های سالوادور به نمایش درمی‌آوردند. 

روزنامه‌نگاری که اینها را بیان می‌کند Alain Nairn،  در برنامه‌ای تلویزیونی با حضور آبرامز به او می‌گوید: شما را باید به دادگاه نورنبرگ بکشانند و به جرم جنایات جنگی علیه بشریت محاکمه کنند. آبرامز آنرا ایده‌ای مضحک می‌خواند اما انکاری هم نمی‌کند. می‌گوید که دوران جنگ سرد بوده. 
جنگ سرد بهانه بود. واقعیت، جنگِ الیگارشی محلی با دهقانان فقیربود که تا قحطی برده می‌شدند. در آن زمان نیمی از کودکان به پنج‌سالگی نمی‌رسیدند. آنها که جرأت رویارویی با الیگارشی را داشتند، به دست ارتش و با حمایت ایالات متحده امریکا  ربوده می‌شدند. 

پمپئو روزی که پرونده ونزوئلا را در دست آبرامز می‌گذاشت گفت: اشتیاق الیوت به حق و آزادی به او شخصیتی مطلوب داده و او را با ارزش‌تر کرده. الیوت برای رسالت ما در کمک به مردم ونزوئلا و احقاق دمکراسی و رونق کشورنعمتی‌ست.

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

گنج ما


دیروز در سمساری گشتی زدم. مادر سهراب سپهری گفته بود غارغار کلاغ برای درد کمر خوب است. گردش در سمساری هم خوب است. برای چه؟                     
 به جواهرات نگاه کردم.  در اتوبوس زنی عرب به انگشتر طلایش دست می‌کشید و زنی فرانسوی به انگشتر نقره‌اش. مطمئنم که آنچه بر زن عرب می‌گذشت آن نبود که بر زن فرانسوی غیرعرب می‌گذشت. وقتی به جواهرات خود دست می‌کشیدند. کمی به رابطه جواهر و زن فکر کردم. نه به داشتنش. به ابداعش. به نیازش. روز نخست. چیزی میان زوال‌ناپذیری طلا و نقره و الماس و جمال. زوال‌ناپذیری جمال و زوال آن. پیری، مرگ. فیلسوف می‌پرسد زرد چیست؟  و صد رنگ زرد نشان می‌دهد؟ وان‌گوگ نشان می‌دهد. خورشید را. نویسنده می پرسد چرا ون‌گوگ گل آفتاب‌گردان می‌کشید؟ خورشید دیوانه‌اش می‌کرد، ژرژ باتای می‌گوید. دیوانگی هم خوب است و هم بد اما مرزی میان خوبی و بدی‌اش نیست.  فیلسوف می‌گوید که پرسش افلاطون این بود؟ زیبایی چیست؟       فکر می‌کنم که ما به کاترین دنو که نگاه می‌کنیم، یاد زیبایی‌اش می‌افتیم. یاد جوانی‌اش. الن دلون را به کن دعوت می‌کنند تا به جوانی‌اش جایزه بدهند. الن دلون پیر که کاملا جوانی‌اش را از دست داده به جشن‌واره کن می‌آید تا جایزه را بستاند. زیبایی و جوانی زوال‌پذیر الن دلون.  که سینما حفظ کرده. سینما در کن به خودش جایزه می‌دهد. کاترین دنو جراحی پشت سر جراحی می‌کند تا باز هم زیبا باشد. می‌گویند جراحی زیبایی. افلاطون می‌پرسد زیبایی چیست؟ می‌گویند سینما برای زنان پیر جا ندارد. کاترین دنو از نادرهاست. چون کاترین دنو است. الن دلون در سینما جا ندارد. کارگردانانی که به او نقش می‌دادند، مرده‌اند. خودش هم مرده است. این را خیلی سال پیش گفت. گفت که دورانش مرده است. آدم دورانش که بمیرد، خودش هم می‌میرد. می‌بینید که، گوگوش هم مرده است. بوی نفتالین می‌دهد. خانه مادر من هم بوی نفتالین می‌داد. سین هر روز پروانه‌های از کرم بیرون آمده را می‌کشد. رخت‌هایمان را می‌خورند. سین هر بار از خداوند پوزش می‌طلبد. جسدهایشان روی دیوار می‌ماند. پروانه‌ها از خرده‌های نان در سبد نان می‌آیند. خدا عالم است.  یعنی خدا می‌داند. فیلسوف گفت دانش و اطلاعات دو چیز است.                                     
 در سمساری به آینه‌ها نگاه کردم و به فرش‌ها که بوی پشم مرطوب می‌دادند.  رفتم سراغ فنجان‌ها. بشقاب‌ها. چراغ‌ها. گنجه‌ها. قدما هر کدام در خانه‌‌شان گنجی داشته‌اند. گنج یک کودک شیشه مرباست. در سینما دیده‌ایم کودکی صندلی گذاشته و بالا رفته تا دستش به شیشه مربا برسد و شیشه از دستش افتاده و گنج به زمین ریخته. خاطره‌های ما هم سینماست. گنج ما. کودکی گنج ماست.

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸

اَسانژ شهید حقیقت


یکی نوشته ژولین اَسانژ اگر جان به در ببرد که تبدیل به سلبریته می‌شود اگرنه، نخستین شهید دوران جدید خواهد بود. او را به ژولین آنتیوش- انطاکیه شبیه دانسته. آنتیوش قدیس که حقیقت عیسی مسیح را شنیده بود و باور کرده بود به دست  امپراتور دیوکلتیانوس در سال‌های سیصد میلادی وقتی مسیحیان سرکوب می‌شدند، محکوم شد و او را در گونی‌ای کردند میان شن و افعی و عقرب و به دریا انداختند. بعدها البته مسیحیت دین امپراتوری  روم شد.                                                                  نسل‌های بعد  در امریکا خواهند گفت: زمانی روزنامه‌نگار بزرگی بود به نام ژولین. به خاطر حقیقت شهید شد. خیلی وقت پیش بود و ما از  آن زمان تا به حال نمی‌دانیم بر ما چه رفته است چرا که از آن زمان به بعد هر چه شنیدیم دروغ بود.


«آگوستین قدیس و دیگر پدران مسیحیت اولیه قبل از همه در انقلابی معرفت‌شناسانه اقدام می‌کردند. پل تارسوس این را دریافته بود وقتی می‌نوشت: حالا ما چون در آینه می‌بینیم، در ظلمات، پس در برابرمان.                                     مسئله حقیقت بود. چگونه ببینیم‌اش؟ سنت‌ می‌گفت حقیقت را شاهدی که ما به او اطمینان داریم شهادت می‌دهد. نقطه عزیمت معرفت‌شناسی مسیحی اینجا بود، ساختن مفهوم حقیقت نتیجه وحی الهی.                   به نام حقیقت مسیحیان شهید می‌شدند.                                      و حالا  دوباره ما وارد دوران دروغی شده‌ایم که رهبران و رؤسای دنیا روایت می‌کنند و این دروغ‌ها چنان بزرگ و چنان همه‌جا‌گیر است که می‌توان آن را شیطانی خواند. بهترین‌ها در میان ما هم آلوده می‌شوند و راست را از دروغ تشخیص نمی‌دهند. شاید زمانش رسیده باشد که شاهدانی بیایند چون حقیقت ضروری‌ست.»

گفت از غربت بگو


گفت از غربت بگو. گفتم از نی‌ستان. شکایت اما نمی‌کردم. به خاطر می‌آوردم. آنچه بود و بعد آنچه نبود. نی‌ای بی‌شکوه بودم. نشسته در آن اتاق تنگ و تاریک. گفت بگو. گفتم. در صدایم آوازی نبود. درد نداشتم. چون دیگر نفسی ندمیده بود مرا. یا شاید چون  درون تهی نبودم. آنچه نباید بشود شده بود. نی ناله‌هایش را کرده بود. خاطره نی‌ستان بود و عزیز. مرا به خود می‌کشید. غربت اما قوه این جاذبه  بود.

۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸

بعد از سوختن نوتردام


بعد از سوختن نوتر‌دام امانوئل ماکرون مرمت آن را در زمان خیلی کوتاه پنج‌ساله تقاضا کردند. دو روز هم نگذشته بود که مقامات از حادثه بودن آتش‌سوزی خبر دادند با اینکه عده‌ای دیگر از کارشناسان حیرت خود را ظاهر کرده بودند. بعد از چند روز اینجا و آنجا و حالا در شماره اخیر لوموند دبپلماتیک  پروژه‌ای که در زمان ریاست جمهوری اولاند همراه با خانم شهردار پاریس ارائه شده آشکار گردیده. پروژه‌ای که تمام جزیره سنت لویی را به گردش‌گاهی توریستی تبدیل می‌کند. پروژه‌ای چنان عظیم که نه آقای اولاند و نه خانم شهردار پاریس جرأت رونمایی از آن را نکرده بودند. غیر از اینکه می‌دانستند به دلیل قوانین موجود اجرایش سال‌ها به درازا خواهد کشید آن هم در صورت توافق. پروژه این منطقه تاریخی شهر را که زندگی در آن جریان داشته از دادگستری پاریس تا بازار سر پوشیده گل و گیاه و خانه‌های مسکونی و غیره به تفریح‌گاهی برای توریسم مبدل خواهد کرد. مکان زیارتی اطراف کلیسای جامع رفته رفته محو شده. زبان‌های تلخ می‌گویند مدت پنج ساله زمان بازی‌های المپیک است و زمان پول‌ستانی از توریسم. زبان‌هایی تلخ‌تر و تئوری‌های توطئه از ضدیت با کاتولیسیسم می‌گویند. به اضافه اینکه خاخام‌هایی از انتقام الهی گفته‌اند. نوتردام محل یهودیت‌ستیزی بوده. ما خیلی اهل این تئوری‌ها نیستیم اما می‌بینیم که هر چیز می‌تواند فروخته و تبدیل به پول شود.  و شهر دیگر نه سیته یونانی‌ها و نه مدینه مسلمان‌هاست.  و بدون مدینه، مدنیت هم نخواهد بود.

۴ اردیبهشت ۱۳۹۸

بازچینی


فرانسوی‌ها برای دیدن آثار باستانی و تاریخی از واژه ویزیت استفاده می‌کنند. فارسی‌زبان‌ها۰ ایرانی‌ها  دید‌ن‌کردن هم به‌کار می‌برند. به نظرم هیچ‌کدام دیدن نیست. واژه توریسم را هم نباید ترجمه یا معادل‌سازی کرد چون پدیده‌ای‌ست که در ما نبوده و از آن ما نبوده و از جای دیگری آمده. ما زیارت داشته‌ایم و سیاحت داشته‌ایم. به طور کلی تولید انبوه هر چیزی آنرا از محتوایش تهی می‌کند و محتوایی دیگر به آن می‌دهد. فرانسوی‌‌ها واژه‌ دیگری به کار می‌برند وقتی که بر سر تربتی می‌روند. واژه از چیدن می‌آید یا از برداشت محصول و میوه که ریشه‌ای لاتین دارد. واژه باز به معنی دوباره در کنار واژه چیدن. بازچیدن. می‌گویند برویم خودمان را بازچینی کنیم. خودمان را دوباره بچینیم. از همین واژه برای گردهمایی شعر استفاده می‌کنند وقتی که مجموعه‌ای کتاب می‌شود. برویم خودمان را جمع کنیم. مانند ابیات پراکنده خودمان را جمع کنیم، گردآوریم، دیوان شویم. در زبان فارسی چیدن، میوه چیدن، «در میوه‌چینی بی‌گاه رؤیا را نارس چیدند»، معنی کندن است و نه گردآوردن. اسباب‌چینی اما گردآوردن و کنار هم چیدن است. اسباب‌چینی معنی دیگری دارد، منظورم چیدن اسباب‌ها بود. رجوع به دهخدا معنایی برای گردآوردن باقی نمی‌گذارد، چیدن حتی جداکردن است.                                 توریسم تجاوز است. بله بله، متوجه هستم، دمکراتیزه‌کردن است و منافع اقتصادی دارد. غیر از آن چه فایده‌ای دارد؟ دیدن‌کردن از نتردام رایگان بود. چرا باید مکانی که هنوز به عنوان خودش یعنی کلیسا مورد استفاده مؤمنین است جایی برای تماشا باشد. چون در تبلیغات توریستی برای فرانسه از این مکان به عنوان دیدنی‌ترین نام برده شده. دیدنی‌ترین برگرفته و اخراج شده از حساب‌داری. تعداد زیادی به آنجا می‌روند. شمارش افرادی که به آنجا می‌روند. من هم می‌خواهم به حساب آیم، می‌خواهم مرا هم بشمارند، شمرده شوم. هر چه عدد بزرگ‌تر بهتر. بزرگی عدد مرا بزرگ می‌کند. این‌همه کلیسای متروکه در فرانسه هست. چرا کسی به دیدنش نمی‌رود. خلوت است و محلی برای خود را جمع‌وجور کردن، خاطر جمع کردن. تاریخ هم دارد. در خلوتش ثقل تاریخ حس می‌شود. یاد فیلم راه هند یا راه‌های هند افتادم از دوید لین. وقتی زن جوان بریتانیایی به هند می‌رود و هندیان می‌خواهند حسابی از مهمانان انگلیسی‌شان پذیرایی کنند و آنها را به دیدن غارهایی عجیب می‌برند. غارهایی که معمولا دخول به آن شما را عوض می‌کند. زن داخل غار می‌شود خستگی و گرما  و غار چون موجودی زنده بر او هجوم می‌آورد  و زن تاب نیاورده از غار خارج می‌شود و مانند کسی که درنده‌ای او را دنبال می‌کند، می‌دود و می‌گریزد و در گریز خود را زخمی و خونین می‌کند و در نهایت پزشک جوان هندی میزبان را متهم به تجاوز می‌کند. قصه و فیلم با هم ادامه پیدا می‌کنند و ما از آن جدا می‌شویم. مکان و محل و زیارت و سیاحت باید شما را عوض کند. وگرنه شما مکان و محل را عوض می‌کنید.

۲۹ فروردین ۱۳۹۸

دنیا و زندگی دو چیز است


دنیا و زندگی دو چیز است. دنیا بر زندگی اعمال می‌شود. زندگی را خراب می‌کند با اینکه برای حفظ آن تشکیل شده است. می‌خواسته و می‌خواهد زندگی را مدیریت کند اما خرابش می‌کند. سین می‌گوید این دنیا را دوست ندارد اما زندگی می‌کند، زندگی را دوست دارد. خود زندگی‌ست که دوست دارد. زندگی، خودش را دوست دارد. دوست داشتن و زندگی یکی‌ست وگرنه به آن پایان داده می‌شود. اگر دوست داشتن، همان میل و آرزو در زندگی و با زندگی نباشد دنیایی ساخته نمی‌شود. دنیا با آرزو ساخته شده با میل مردمان به زندگی کردن اما آرزوها را نابود می‌کند. ما زندگی می‌کنیم تا قبل از مرگ اما در دنیا زندگی می‌کنیم و این دو چیز است. با مرگ نیست که نخستین بار می‌میریم، دنیا زندگی‌مان را می‌کشد. زنده می‌مانیم، نام آن حیات است. می‌خواهیم زندگیمان را برداریم و از دنیا برویم. ما به دنیا می‌آییم، نه ما به زندگی می‌آییم، قبل از به دنیا آمدن. آدم قبلا در طبیعت بود و هنوز دنیایی ساخته نشده بود و بعد برای بیرون رفتن از دنیا باید به خلوت می‌رفت. سر به بیابان می‌گذاشت یا به صومعه می‌شد. راهبان مسیحی در صومعه به دور خود دیواری در برابر دنیا می‌کشیدند. عروس مسیح می‌شدند. و عیسی گفته بود ولایت من در این دنیا نیست. پروست بعد از وارد شدن به دنیا از آن بیرون آمده بود و به جستجوی زمان گم‌شده و نه ازدست رفته، یک بار نوشته بودم- رفته بود.  مانند مولوی یک بار دیگر زاده شده بود. یک بار دیگر زاده شدن شاید از دنیا رفتن باشد. از این دنیا. فرانسوی‌ها آن جایی  را که پروست به آن وارد شده و بعد خارج شده بود، دنیا می‌گویند. دنیا چیزهای اضافی زندگی‌ست. هر چه که برای زندگی کردن لازم نیست اضافی‌ست. این دنیا ، دنیا نیست. سین این دنیا را دوست ندارد. من وقتی که به اندازه سین بودم، امید به تغییر این دنیا داشتم. سین ندارد؟
من در بیست سالگی امید به تغییر دنیا داشتم چون هنوز اینقدر سخت نبود، دشواری را نمی‌گویم سختی و سنگی را می‌گویم. نرم‌تر بود.
حالا چنان سخت شده است که مردمان تنها به نظرشان می‌رسد که باید خودشان وجسم و روح‌شان را با آن وفق دهند.  عده‌ای هم خودشان را می‌کشند. می‌خواهند از این دنیا بروند از دنیا می‌روند.

۲۴ فروردین ۱۳۹۸

جلیقه‌زردها و فیل در تاریکی



میرحسین  فیل مولوی‌ست. فیل در تاریکی. در تاریکی گذاشته شده است و از وقتی در تاریکی گذاشته شده است هر کس، همان سابقا سبزها، دستی می‌کشند، روضه‌ای می‌خوانند و اشکی می‌فشانند. نوعی حساب پس‌انداز که هروقت و به موقع نیاز، به بانک می‌روید ومبلغی بیرون می‌کشید. تمام هم نمی‌شود. بهره‌دار است.  این تاریکی خودش نور تولید می‌کند. اما بهتر است در تاریکی بماند تا نبیند.  که از او نور گرفته‌اند و می‌گیرند اما در تاریکی جاخوش کرده‌اند. 

چه می‌گویم؟ از که می‌گویم؟ از آنها که روزی خودشان جلیقه‌زرد بودند و حالا از جانب سرکوب حرف می‌زنند. به چشم خودشان جلیقه‌زرد بودند وقتی آنها که جانب دیگر بودند و روبریشان بودند  به آتش زدن سطل آشغال و خیابان و شهر متهمشان می‌کردند. 
آنها خشونت را نشان می‌دادند مانند امروز که اینها همراه قدرت و ابزارهای قدرت یعنی رسانه‌ها خشونت جلیقه‌زردها را نشان می‌دهند. من از سبزهای در فرانسه، پاریسی‌ها حرف می‌زنم. 

بیشتر از سه ماه است که نگاه می‌کنم و می‌جویم و کلامی در افشای این دمکراسی ماکرونی نمی‌بینم. کمیسیون اروپا، عفو بین‌الملل و سازمان ملل خشونت دولتی را در فرانسه محکوم کرده یا به آن اعتراض کرده است. بیست‌ودو نفر یک چشمش را از دست داده. تعدادی دستشان را، کسانی ازدرون پلیس این جراحات را جراحات جنگی خوانده‌اند. هزاران زخمی و دستگیری و محکومیت‌های سنگین. همین شنبه گذشته دو نفر را به خاطر نوشته روی لباسشان دستگیر و به جریمه نقدی مجکوم کرده‌اند. با اینکه همه از نالایقی وزیر کشور آگاهند، هنوز مأمور پلیسی محکوم نشده. بعد از آن شنبه خشونت‌بار که پلیس به گروه چپ رادیکال  که از دور هم قابل شناسایی‌ست با آن لباس‌های سیاه و صورت‌های پوشیده که از همه اروپا آمده بودند و به گفته خود پلیس حتی عده‌ای از ایشان به فرانسه حرف نمی‌زدند و از سال ۲۰۰۹ به گفته باز هم خود پلیس در هر جماعتی و تظاهراتی وارد می‌شوند و خیابان را به آتش می‌کشند و به بانک یا به مغازه‌هایی حمله می‌کنند، اجازه ورود به خیابان‌ها را داد، وزیر کشور و مسئول نظم استعفا نداده و برکنار نشده. بزرگترین دانشگاهیان و فیلسوفان و «روشنفکران» خواستار عفو محکومان جلیقه‌زرد شده‌اند. نام‌آورترینشان روی‌دادها را تحلیل کرده‌اند. عده‌ای زیاد از دانشگاهیان خود را همدست جلیقه‌زردها که به هزار نام متهم شده‌اند از یهودی‌ستیزی تا عامل بیگانه  و خرابکار  نامی که شاه معادل تروریست به معترضین و اپوزیسیونش داده بود، خوانده‌اند. از عنوان‌های چون «سوسک» که رسانه‌ها با آن جلیقه‌زردها را نامیده‌اند می‌گذریم.

اینها همه را البته روشن‌دلان تذکر دادند اما باعث نشد که دوستان ایرانی ما به حمایت از ماکرون در مبارزات انتخاباتی برنخیزند. امانوئل تود یکی از کسانی بود که قبل از پیروزی ماکرون اینروزها را پیش‌بینی کرده بود و شخصیت‌های دیگری از اینجا و آنجا. دوستان ایرانی ما چشمشان به بالاست، به بالایی‌ها و گمان می‌کنم که اینرا در همان ایران و در همان مبارزات ایرانی‌شان آموخته‌اند و به همین خاطر است که وقتی فیل در تاریکی می‌رود، چراغ مبارزات هم خاموش می‌شود. 

اصلاح‌طلبان ما نظر به پایین ندارند، همانطور که دوستان سبز و بنفش ما جلیقه‌زردها را نمی‌بینند و کارشان به جایی می‌رسد که خشونت دولت را توجیه می‌کنند. شاید اگر از خشونت پلیس در فرانسه بگویند، شاید اگر از خشونت پلیس و نیروهای سرکوب در فرانسه بگویند، مجبورند که حق را به نظام جمهوری اسلامی بدهند و به نیروی‌های سرکوب ۸۸. علاوه بر این جمهوری اسلامی می‌تواند ادعا کند که امنیتش در خطر است. که انقلاب‌ها نارنجی و مخملی‌اند و اعتراض‌ها گاهی به شورش وشورش‌ها  گاهی به انقلاب می‌کشد یا  به براندازی. آنقدر هم شاهد و شواهد دارد که بتواند ادعایش را اگر نه ثابت به اهلش بقبولاند. کار دشواری نیست. اما فرانسه در خطر نیست. کسی امنیتش را تهدید نکرده است.  دولت ماکرون مورد اعتراض قرار گرفته و نه حکومت فرانسه. و مطمئن باشید همانطور که دارند بریتانیا را به خاطر انتخابش برگزیت مجازات می‌کنند اگر خطری متوجه فرانسه بشود اروپا به میدان می‌آید. شاید هم اگر به الگوی دمکراسی غربی از نوع فرانسوی‌اش آویزان نشوند به چه آن‌وقت چنگ بیاندازند؟

صحبت یک یا دونفر نیست، تعداد نیست، صحبت نشانه‌هاست. پرسش این است و ساده است، چطور کسانی که در جنبش سبز بوده‌اند و هنوز از میرحسین روزی می‌گیرند، نمی‌توانند با جلیقه‌زردها هم‌دلی کنند؟ با اینکه جنبش جلیقه‌زردها مانند باقی جنبش‌ها در تمام دنیا، دلیلش، علت بروزش یکی‌ست. چون چپ نیستند؟ با اینکه جلیقه‌زردها را به راست رادیکال بودن متهم می‌کنند. پرسش دیگر این است، جنبش سبز چه بود، به نظر می‌رسد که چپ نبود. راست بود؟ حالا هم که چپ و راست به دلایلی مفصل‌ که جایش اینجا نیست از میان رفته، جنبش سبز جنبش بالایی‌ها بود یا پایینی‌ها. آیا جنبش سبز دعوایی در همان بالا بود؟ 

جنبش‌های امروز در هر کجا واکنشی در برابر اعمال ایدئولوژیک نئولیبرالیسم و الترالیبرالیسم سیاسی است که در ایالات متحده به انتخابات و پیروزی ترامپ منجر می‌شود و در بریتانیا به برگزیت  و گرایش‌های سیاسی راست رادیکال را به قدرت می‌رساند. اما دوستان ما هرگز به چرایی پیروزی ترامپ فکر نمی‌کنند. منتظرند که مولر معجزه‌ای بکند مگر ترامپ به زیر کشیده شود و دوباره دمکرات‌های نازنین به میدان بیایند. دوستان ما به فهم جهان کار ندارند. همین که ترامپ بد است و بدگل است کافی‌ست.

به هزار دلیل و مدرک ماکرون بهترین نماینده نئولیبرالیسم است و من فکر نمی‌کنم که میرحسین با نئولیبرالیسم میانه خوبی داشته باشد. این است که بهتر است آدم هم خودش را از تاریکی بیرون بیاورد  و هم میرحسین را.  و شرم نکند، حالا که از جانب خشونت را گرفتن شرم نمی‌کند، مواضع خود را روشن کند و از میرحسین انشعاب  کند. فکر می‌کنم بهترین کاری‌ست که برای خودش و برای میرحسین و برای وطنش انجام خواهد داد.

۲۳ فروردین ۱۳۹۸

قبلا بعدا


بچه که بودم و بعدها- که ازپنجره آشپزخانه مادرم که به تنهایی صاحب دو یا سه یخچال بود و مانند خیلی از طبقه متوسط‌ی‌ها چندین پلوپز در اندازه‌های مختلف بالای آنچه ایرانیان به آن کابینت می‌گفتند چیده بود با اینکه مهمانی دیگر نمی‌آمد یا اگر هم می‌آمد مختصر بود و چند از این پلوپزها فتح نشده بود و فرشی هم بر کف موزاییکی انداخته بود، سنت تجدد را پوشانده بود و گوشه‌هایی از تجدد یا کناره‌هایی از تجدد دیده می‌شد، تجدد حرص و ولع بود و حرص و ولع کاپیتالیسم بود، مادرم وقتی به دنیایش آمد کاپیتالیسم نبود و وقتی مرد دیگر جایی نمانده بود که کاپیتالیسم نباشد  و کاپیتالیسم به مقامی از خودش رسیده بود که  اشتیاق نبود، احتیاج هم نبود، مادرم بود- مادرم خوش نبود و هیچ کالایی خوشش نمی‌کرد- مادرم طبقه نداشت، نه متوسط بود و نه نجیب، نجیب‌زاده نبود، نانجیب هم نبود، طبقه نداشت، در عمارتی چند طبقه ساکن بود - وسطش هم انقلاب شده بود و همه‌چیز را به هم ریخته بود و حرص و ولع مادرم را بیشتر کرده بود- بعدها که از پنجره آشپزخانه به شهر نگاه می‌کردم، به شهر تهران، مادرم چون من با این شهر بیگانه بود و من با آشپزخانه او، بیگانگی که مارکس  از آن  می‌گوید بیگانگی با شهر هست و با خانه و به قول بوبن با جایی که در آن زندگی می‌کنیم- دکتر پرسید کجا دوست داری زندگی کنی؟ گفتم آنجا که جا باشد، گفت کجا؟ گفتم مثلا شهرم، بعد آن من دیگر جایی پیدا نکردم، گفت یعنی جایی که خانه تو باشد؟ گفتم نه، جایی که جا باشد. فیلسوف گفت قبلا به صحرای لیبی رفته است لابد آنجا که خلبان طیاره با امیرزاده تنها آشنا شد، فیلسوف گفت آنجا جا بود، قبل از اینکه سارکوزی با این مردک حمله کنند. قبلا واژه‌ای‌ست که میان دو چیز و چیزها فاصله می‌گذارد، میان من و من، من زمانی که در آن شهر، شهرم زندگی می‌کردم و به شهر فکر نمی‌کردم و من، من بعدا، وقتی که از شهرم بیرون شدم و به دنبالش بودم- مولوی گفت به دنبالش نبودی اگر پیدایش نکرده بودی،  باید گمش می‌کردم تا به  قبلا داشتنش آگاه می‌شدم، هرگز ندانستم چگونه میان قبلا و بعدا می‌توان بود و ادامه داد، عده‌ای نمی‌دهند، کودکی قبلا است و بعد از کودکی بعدا- شهر کوتاه بود، کودک کوتاه بود وخانه‌ها کوتاه بودند و مردم بلند مرتبه نساخته بودند، نمی‌خواستند از  هم بالا بروند و روی هم بنشینند، مردم کنار هم می‌نشستند و فاصله را هم رعایت می‌کردند، حیاطی گاهی میانشان بود یا درخت خرمالویی- از پنجره که نگاه می‌کردی چشم آزرده نمی‌شد، راه نگاهش بسته نبود، تصوری مهربان از شهر می‌داد، مهربانی مانع نیست- بعدا به دنبال قبلا است، بعدا مانع قبلا است یا قبلا مانع بعدا؟ گفتم کودکی خشونت است، گفت چیزهای خشونت‌باری در کودکی بوده است؟ گفتم نه، اینکه می‌آید و به تو با پنجه‌اش چنگ می‌اندازد، خشونت است، اینکه به زور می‌کشد تورا به سوی آن کوچه‌های قبلا خشونت است، نمی‌گذارد بعدات را زندگی کنی- تلویزیون فیلمی از اصفهان نشان می‌داد غیر از خود شهر و معماری‌اش همه کلیشه بود، اما وقتی به اصفهان نگاه می‌کنید از بالا یا از دور- همیشه از دور باید نگاه کرد چون من از پنجره آشپزخانه مادرم، مادرم نمی‌دانم آیا از پنجره آشپزخانه‌اش به شهر نگاه می‌کرد یا نه، نمی‌دانم چه می‌دید- به اصفهان یا به یزد اگر نگاه کنید، تصوری از ایران پیدا می‌کنید، که ایران را به جانب شرق می‌کشاند تا جانب دیگری، به آسیای میانه و چیزی آرام و نرم و لطیف در آن است، که روزگاری، قبلا، مسافرانی، عاشقانی، چیزگم‌کردگانی، دیوانگانی را از غرب به آنجا می‌کشاند، همانجا که کسل رمان سوارانش را نوشت، یا آنجا که یکی دیگر از گدایان متکی به دیوار مساجد زیر آفتاب عصر نبشته بود که پولی پرتشان می‌کردی- بعدا اینها همه شد قبلا، شما  جایی را می‌شناسید که قبلا نباشد یا باقی‌مانده از قبلا نباشد، اصولا چیزی هست که از قبلا نیامده باشد؟ قبلا درد دارد.

فیلسوف دیگری گفت با  کاپیتالیسم سراست که بزرگ و بزرگتر می‌شود، باد می‌کند و باد می‌کند و قلب نمی‌تواند بکشد، قلب جا می‌ماند، نمی‌تواند دنبالش و پا به پایش برود، قلب می‌ایستد. لابد همین و همینجاست که مارکس، از همینجاست که مارکس پایان کاپیتالیسم را پیش‌بینی و پیش‌گویی کرده. گفته کاپیتالیسم خراب می‌شود. خودش را خراب می‌کند.  

۲۲ فروردین ۱۳۹۸