رئیس پلیس آگاهی کشور: « پلیس آماده اجرای قطع دست برای کنترل سرقت است.»
8.11.09
6.11.09
5.11.09
روایتی از ۱۳ آبان ۸۸
این مطلب را در وبلاگ دغدغههایم یافتم.
din.persainblog.ir
سی سال از ١٣ آبان ۵٨ گذشته است.
*
روز قبلش، حاج آقای عبایی بزرگ آمده بود دفتر ما.
دفتر خودش هم نزدیک است.
گفت که فردا از خانه بیرون نخواهد آمد.
در دل خندیدم و با خود گفتم
«دیگر اینقدر احتیاط هم خوب نیست. مینشینی در دفتر کارت.
کسی کاری باهات ندارد که!»
-زرشک!
***
من روز ١٣ آبان ٨٨ چیزهای زیادی یاد گرفتم.
یعنی چیزهای زیادی دیدم و از دیدههایم سعی کردم عبرت بگیرم.
*
چنانچه پیشتر گفتهام،
ما، در تجمعات -چه قانونی و چه غیر قانونی- شرکت نمیکنیم.
اگر آسیب هم نداشته باشد، دوست نداریم سیاهی لشکر برای این و آن باشیم.
تنها لشکری که میارزد سیاهی لشکرش باشی، لشکر عزاداران حسینی است.
تنها بیرقی که پایش سیاهی لشکر شدن خجالت ندارد، بیرق اهل بیت است.
١٣ آبان هم استثناء نبود.
اما این بار، تجمع، با پای خودش آمده بود درب دفتر کار ما!
ما هم از خدا خواسته، -از دور- تماشا میکردیم و شرایط را رصد میکردیم.
وقتی شلوغ شد و مامورها آغاز به ضرب و شتم مردم بیدفاع کردند،
پدر جان فرمودند که دیگر ماستها را کیسه کنید و
دیگر کنار پنجره هم نایستید که خطر دارد.
خلاصه به ما نیز امر کردند که برویم بنشینیم سر جایمان و کاری به این حرفها نداشته باشیم
چیزی نگذشت که گاز اشک آور زدند و ناچارا پنجرهها را بستیم و چند ورق کاغذ آتش زدیم.
ظاهرا مردم بیخیال نمیشدند.
اینها هم مرحله به مرحله، شدت عمل را افزایش میدادند.
چیزی نگذشت که صدایی شبیه به تیر اندازی به گوشمان رسید.
نه به بلندی صدای گلولهی واقعی یا مشقی، و نه آنقدر کم که بشود ندیدهاش گرفت.
دیگر هیچ جوره نمیشد بر کنجکاوی غلبه کرد.
و البته نوعی ترس.
آمدیم کنار پنجره.
دیدیم دارند با تفنگ پینت بال به مردم شلیک میکنند.
**
*
کاربرد اصلی این تفنگها برای بازی است.
در تهران هم یکی-دو جایی هست برای این بازی. میروند و دو تیم میشوند
و با تجهیزات ایمنی مناسب، بازی میکنند.
گلولههای این تفنگها، حاوی رنگ است و پوست آن، شبیه به باد کنک.
اندازهاش هم به قدر یک فندق است.
هنگام برخورد به بدن، درد و سوزش دارد. اما آسیب جدی ندارد.
مگر این که مستقیما به چشم برخورد کند که غالبا برای چشم و سر، محافظ قرار میدهند.
صدای شلیک گلوله ها نیز، صدایی بلند تر از معمول و کمتر از گلوله واقعی است.
**
دور نشوم.
پنجرههای اتاق من و سایرین(و احتمالا بابا) بسته بود.
ایشان حسب احتیاط، پردهها را هم کشیده بود.
اما سر و صدای نامتعارف، باعث شد که ایشان بخواهد از لای پنجره، نگاهی به بیرون بیندازد.
در همان حین، چند نفر از این سربازهای بیوجدان،
شروع کردند به شلیک کردن به طبقات بالای ساختمان.
من ماندهام که ما چه کار به آنها داشتیم؟
یک نفر که در طبقه سوم ساختمان ایستاده، را چهکار داشتند؟
یک کسی در خیابان بیاید، خونش گردن خودش!
ما که کاری به آنها نداشتیم.
چند گلوله هم به پنجرهی بابا شلیک کردند.
از بخت بد، اولین گلوله، به تخم چشم پدر برخورد کرد.
بدترین جای ممکن.
برای ساعات متمادی -تا پاسی از شب، حداقل ١٢ ساعت پس از برخورد-
چشم ایشان نمیتوانست چیزی ببیند.
اول، اورژانس چشم در بیمارستان لبافی نژاد؛
بعد هم به یکی از متخصصان که از دوستان بود مراجعه کردیم در بیمارستان فارابی.
اولی -بیمارستان لبافینژاد- گفت چیزی نیست.
دومی -متخصصی که از آشنایان بود- گفت، چیزی هست.
عنبیه و قرنیه آسیب دیده.
خونریزی -داخلی- هنوز بند نیامده و نمیشود قضاوت دقیق کرد.
هنوز که هنوز است،بعد از یک شبانه روز، دیدن ایشان هنوز حداقلی و شبحی از اشیاء است.
انشاءاله چیز مهمی نباشد و مشکل حادی پیش نیاید.
و ما نیز از دوستان، طلب دعای خیر داریم.
**
تفنگ و باتوم و ... میدهند دست یک سری آدم تهی از مردانگی.
اینطور به مردم آسیب میزنند.
چرا؟
اصلا به من بگویید در بدترین حالت و تند ترین شعارها،
مگر مردم چه کرده بودند؟
بگذار اصلا فحش خواهر و مادر بدهند و بعدش بروند پی کارشان.
اینها که به کسی کاری نداشتند.
این چه روش برخورد است؟
این چه جفا و نامردی و نامردمی و بیدینی است؟
مردم ِدر خیابان هیچ.
چه کار به کسی که در دفتر کارش نشسته داشتید؟
****
ما در ١٣ آبان ٨٨ یاد گرفتیم که
کسی حق ندارد تماشا کند که ما داریم تجاوز میکنیم و وحشیگری میکنیم.
و هر کس دید، باید چشمش در بیاید.
ما در ١٣ آبان ٨٨، یاد گرفتیم که
میشود سه نفر جوان -با باتوم-،
یک پیرزن ۶٠ ساله که توان فرار ندارد را به قصد کشت بزنند.
ما متوجه شدیم که
روزگار لات و لوتها و جاهلانی که با همهی بیشرفیشان یک جو مردانگی داشتند
و دست روی زن جماعت -پیرزن که جای خود- بلند نمیکردند،
گذشته است.
نوبت اراذلی است که آن حداقل از شرافت را هم ندارند.
روضههای فاطمیه را که میشنیدیم،
با خود میگفتیم مگر میشود کسی که اسم خوش را مرد گذاشته،
بیاید زنی را آن طور مورد ضرب و شتم قرار بدهد؟
آنهم به جرم یک بیعت نکردن و مخالفت ساده؟
ما متوجه شدیم که در اشتباه بودیم.
حتی در کربلا هم دیگر به زنان و کودکان کار نداشتند.
ولی در اشتباه بودیم.
لااقل فکر میکردیم که دوران آن آدمهای ملعون تمام شده است.
کور بودیم.
ما، در ١٣ آبان ٨٨،
یاد گرفتیم که میشود با وجدانی آسوده
-که واقعا نمیدانم چهطور ممکن است وجدان یک نفر را این طور تخدیر کرد!-
با باتوم به شقیقهی یک نوجوان ١٣-١۴ ساله کوبید،
بر زمین افتادنش و دست و پا زدن و تشنجش را به تماشا نشست
و حتی نگذاشت که بیایند و جمعش کنند، یا کمک اولیه بهش برسانند و ...
آخر به چه جرمی؟
ما، در ١٣ آبان ٨٨،
حتی یک لحظه فکر کردیم روز قدس نزدیک است
و داریم صدا و سیمای (ضد) ملی مان را -از پشت پنجره- تماشا میکنیم.
که دارد تصاویر اسرائیلیها را نشان میدهد که چهطور فلسطینیها را ضرب و شتم کرده،
مورد اذیت و آزار قرار میدهند.
در همان تخیلات که بودیم، از خودمان میپرسیدیم که
«عجب! چه شده که این دفعه، اسرائیلیها عصبیتر و وحشیتر از همیشهاند!؟»
یکباره، فریاد «آخ چشمم» پدرجان، چرتمان را پاره کرد.
و دویدیم و از این بیمارستان به آن بیمارستان.
متوجه شدیم که اینجا نه اراضی اشغالی که جمهوری اسلامی است.
و اینها نه دژخیمان صهیونیست که فداییان ولایت اند!
جای پاشیدهشدن محتوای رنگِ داخل گلوله، هنوز روی سقف اتاق پدر هست.
همچنین پوکهی پلاستیکی نارنجیاش.
***
فکر کنم، وقتش رسیده که ما هم برویم شکایت کنیم.
البته از آقای «میرحسین موسوی»
!!!
****
پ.ن: خوشبختانه در آخرین معاینه، اظهار امیدواری شده است که مشکل حادی نیست. و برای ١٠-١۵ روز آینده، یک سری آزمایشات و عکسبرداری جدید انجام خواهند داد. دکتر گفته بود که شانس بزرگ این بوده که گلوله از روی پلک و به گوشهی چشم اصابت کرده. اگر مستقیم به چشم خورده بود یا به مرکز چشم خورده بود، مجبور میشدند که چشم را تخلیه کنند. پناه بر خدا میبریم و او را شاکریم. خدای بزرگ، همواره جای شکرش را باقی میگذارد.
چماق
تمام ایستگاههای تلویزیون فرانسه پلیس ایران را نشان دادند که مردم را میزد. کیفیت فیلم ها بد بود. اما همه چیز معلوم بود. به هیچ مفسری احتیاج نبود. چند تا تصویر هم بیشتر نبود. دری خوشرنگ، زمینه چماق پلیسی بود که به پاهای دختری نازک می کوبید. و بعد کروبی. چهره مخالف. صورتش مشخص نیست. چه اهمیت دارد. چهره با صورت کاری ندارد.
4.11.09
اطلس نو بافت دلم
گفت که «تو شمع شدی، قبله این جمع شدی.»
جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم
گفت که «شیخی و سری، پیشرو و راهبری.»
شیخ نیم، پیش نیم، امر ترا بنده شدم
تابش جان یافت دلم، واشد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم
صورت جان، وقت سحر، لاف همی زد ز بطر
بنده و خربنده بدم، شاه و خداونده شدم
3.11.09
گنکور
جایزه گنکور پارسال را نخواندم. سنگ صبور عتیق رحیمی بود. من کتاب خوان حرفهای نیستم. خیلی وقت ها یک کتاب را به دفعات میخوانم. خیلی وقت ها هم دستم کوتاه است و به نخل نمی رسد. در کشوری که بیش از پنجاه در صد از مردمش بین هزار و تا هزاروپانصد یورو در آمد دارند و قیمت متوسط کتاب بیست یورو است، کجا می توان کتاب خرید؟ میماند که به مناسبت عید کریسمس وقتی از من میپرسند چه میخواهی، میگویم: کتاب. کتاب سنگ صبور را پارسال هدیه گرفتم و ژان - ر خواندش. و به وقت خواندن ایراد گرفت. گفتم ژان- ر سخت گیر است. با آن که خاک و خاکستر را خوانده بود و خوشش آمده بود. دانیل که آمد گفت که از کتابفروشی در محله مونمارت پاریس کتاب را خریده است و در این چند روزه تمامش کرده است و از خود پرسیدهاست که چرا جایزه گنکور؟ میگفت به نظرم میآمد که زن افغان نمی تواند چنین از زندگی جنسیاش بگوید. میخواست بگوید که نویسنده نگاه از بیرون دارد.درست می گوید. عتیق رحیمی گفتهاست که اصلا کتاب را نمیتوانسته در زبان فارسی تصور کند. چیز هایی را نمیتوانسته به زبان خویش بگوید. و به نظر من اشکال همینجاست. به زبان فرانسه گفتن و اندیشه کردن، یا زندگی و احساس و دریافت کردن و آنرا در دهان زن افغانی گذاشتن.
این ها رانوشتم که بگویم که جایزه امسال را دختری جوان و افریقایی تبار برد که من نمی شناسمش. آنقدر کتاب نوشته و چاپ میشود. انقدر فیلم به بازار میآید. آنقدر خواننده میخواند که باید شغل دنبال کردنشان را داشته باشی و گرنه غافل می مانی. میگویند عصر غولها سپری شدهاست.
1.11.09
این و آن
چهاردهمین بیانیه میرحسین موسوی را بگذارید کنار این.
از یکی طراوت باید گرفت و ازیکی غبار.
یکی چقدر سنگین است و یکی چقدر سبک.
یکی از گور برون میآورد، یکی به گور میکند.
یکی تأویل می کند و یکی تنزیل.
تازه من فقط زبانشان را میگویم.
انرژی
محمود احمدی نژاد: تقابل تمام شده، دوره تعامل است.
چرا کسی نمیگوید که دوران اورانیوم تمام شده؟
می گویند که تا چند سال دیگر اورانیومی باقی نخواهد ماند.
میگویند که غرب دامی بر راه ایران پهن کرد و ایران در دام افتاد. هر چه «انرژی» داشت در این راه خرج کرد. وقتی غرب خود به دنبال انرژی دیگر بود.
میگویند برنامه درازمدت غرب خودکفایی انرژیست و خصوصی سازیاش. دیگر صحبت سرمایهگذاریهایی کلان و متمرکز نیست. قرار است تا هر خانه و خانواری خود انرژیاش را تولید کند.
آخرین مگسها
دو مگس از تابستان جا ماندهاند. آخرین مگسها با آدم کار دارند. میپرسم عمر یک مگس چقدر است؟ جواب می آید که آه خیلی کم. چند روز است که گاوها را بردهاند. مگسها با گاوها میآیند وبا گاوها میروند. این دو تا با آنها نرفتهاند و در خانه ما جا خوش کردهاند. عمرشان هم از خیلی کم بیشتر است. اما حالا برای کشتنشان دیر است.
30.10.09
قوچانی
محمد قوچانی فعلا آزاد شد.
قبلا گفتهام که از گفتمان اقتدار قوچانی خوشم نمیآید. اما در این که این دربندان رها شده و نشده، نامها و چهرههای امروز ایرانند و همچون بسیاران خویش را کشف کردهاند یا کشف شده اند، تردیدی نیست. حالا او از آنچه که بوده، نام آورتر شده است. گفتمانش تحول پیدا خواهد کرد یا نه، نمیدانم.
اما آنچه مرا به نوشتن واداشت. آرایشیست که به عکس او قاب داده است. او زیبا روست و بزکی که او را در بر گرفته، آن تذهیب اسباب و اشیاء زشت است. به گفتمانش اگر بیاید، به چهره اش نمیآید.
عکسهای بعد از آزادی او.
میهمان
آدم هایی پیدا می شوند که در مقابل آدمهایی دیگر میگویند: شما شکل برادر زاده شوهرشان هستید و هر چه شما میگویید که چنین شباهتی را تنها ایشان متوجه هستند و غیر ایشان هیچکس آن را کشف نکردهاست، به خرجشان نمیرود و باز دفعه دیگر که شما را میبینند، همان میگویند. کاری از دست کسی ساخته نیست. در مقابل چنین کسانی خویش را بس ناتوان می یابیم. غیر از آن اشخاصی بسیار متمدن هستند. اما تمدن اوقاتی آدمی را قال میگذارد. مثل دله دزدی که قادر به دزدیهای بزرگ نیست. تربیتش مجال نمیدهد.
مهمان دارم و تمام وظایفم را انجام میدهم. سین از دست مهمان شش ساله کلافه است. می گویم مهمان حبیب خداست. میگوید: مرا دوست نداری.
تلفن به صدا در میآید. صدای زنی هشتادو چند ساله، نالهگون، شنیده میشود. قطع میکنم. مادرم است.
به وظیفهام عمل نکردهام؟
29.10.09
26.10.09
آنارشی نظاممند
این مطلب را میان دو لباس پهن کردن در وبلاگ bolts.blogspot.com خواندم.
برای من مطلب مهم است و نه نویسنده. منظورم این است که گاه تنها یک نوشته نظر مرا میگیرد و نه همه وبلاگ. منظور من این است که گاهی اصلا نویسنده را نمی شناسم. منظور من جمعآوری روایات اینروزهاست و قسمت کردنش با شما. مطلب را شاید خوانده باشید، تاریخ اوت دوهزار و نه را دارد. حدود دو ماه پیش.
فصل اول
------------------------
تاريخ اين قرن را که بنويسند، فصل اولش را با ما شروع خواهند کرد.
لابد جايي در مقدمه کتاب هم خواهند نوشت که پيش از جنبش ما هم در اين قرن وقايعي رخ داده است، يازدهم سپتامبر ، جنگ افغانستان و جنگ عراق. اما همه شان بازمانده از قرن قبل بودند، با گفتماني مانده از آن قرن و با ابزار قرن بيستمي، هواپيما و موشک و گلوله.
و آنوقت خواهند نوشت که فصل اول را به ما داده اند براي اينکه فرزند راستين زمان خودمان بوديم و گفتمانمان، گفتمان آغاز هزاره سوم.
همان اوايل کتاب خواهند نوشت که جنبش هاي اجتماعي فرزند فن آوري هاي ارتباطي هستند و همانجا خواهند نوشت که ما نخستين جنبشي بوديم که به تمامي، مسيرهاي ارتباطي نويني که از آغاز اين قرن گسترش يافته بود را بکار بستيم.
شايد همانجا مدخلي باز کنند به اينکه اين ابزارها چگونه ساختار جوامع را تغيير دادند و چطور نگرش دنيا را به طبقات اجتماعي، گردش کار ، توليد و توزيع ثروت، رهبري و مديريت اجتماعي و حتي نگرش دنيا به ارزشهاي پايدار انساني را تغيير دادند.
در همان صفحه شايد ، عکسي باشد از مخترع اولين نمونه گوشي هاي تلفن همراه و عکسي باشد از بنيانگذاران ويکي پديا، فيس بوک ، بلاگر ، يوتيوب ، پادکست و يا شايد از مجسمه آنها در ميادين اصلي شهرهاي پيشرو جهان و لابد زيرنويس عکس هم خواهد بود : "چهره هايي که جهان قرن بيست و يکم را ساختند".
همانجا خواهند نوشت که تا پيش از اين، مسيرها يکطرفه بود : کسي مي نوشت و روزنامه ها چاپ مي کردند و الباقي مردمان مي خواندند، يک نفر حرف مي زد و الباقي مردمان مي شنيدند، يک نفر در صفحه تلويزيون بود و الباقي نگاهش مي کردند، کسي فرمان مي داد و رهبري مي کرد و توده هاي بي شکل در پشت سرش به راه مي افتادند. خواهندنوشت که ساختار جامعه و توزيع اطلاعات و ثروت و قدرت هرمي بود، و بعد خواهند نوشت و لابد پررنگ هم خواهند کرد که فن آوري هاي نوين ارتباطي، جامعه را مسطح کرد. آنقدر به پايه هاي هرم توانايي بخشيد که آنها را تا راس بالا کشيد.
اين امکان را فراهم کرد که با هم در ارتباط باشند، خبر بگيرند و خبر بدهند، اطلاعات رد و بدل کنند، بگويند و بشنوند، ببينند و ديده شوند و مسيرهاي تازه اي پيدا کنند که همکاري کنند، توليد فکر کنند، نقد کنند و پيشرفت کنند.
بعد آنوقت بالاي همان صفحه عکس ما را خواهند گذاشت با پرچم هاي سبزمان.
خواهند نوشت که ما اولين جنبش اجتماعي اي بوديم که رهبرش همه مان بوديم، برنامه ريزش هم همه مان و آن کسي هم که نامش را صدا مي زديم، حداکثر سخنگوي بخشي از مطالبات ما بود.
شايد همانجا کادري هم باز کنند و داخلش بيانيه ميرحسين را که نوشته با توجه به اينکه مردم در نماز جمعه شرکت مي کنند، دعوتشان را مي پذيرد و مي آيد را به عنوان نمونه بگذارند و لابد براي خوانندگان آن دوره توضيح هم بدهند که تا پيش از آن مرسوم بوده که رهبر يک جنبش اعلام کند که مي رود و مردم را دعوت به آمدن کند.
بعد لابد زير فصلي باز مي کنند که چطور جنبشي که مرکز فرماندهي نداشت، انقدر هماهنگ عمل مي کرد، انقدر خوب ايده ها، خواسته ها و شعارهايش مطرح مي شد، نقد مي شد، کامل مي شد و بعد يکروز انقدر خوب بيان مي شد که انگار همه اين ميليونها نفر، سالها با هم تمرين کرده اند. شايد همانجا، در نسخه الکترونيکي اين کتاب تاريخ لااقل، لينکي هم باشد به فيلمي از ما که بلندگو فرياد مي زند مرگ بر آمريکا و ما اين همه آدم جواب مي دهيم مرگ بر روسيه. بي آنکه کسي مان از قبل به اين پاسخ فکر کرده باشد، بي آنکه هماهنگ کرده باشيم چنان فرياد مي زنيم که انگار يک دهانيم و يک حنجره.
همانجا خواهند نوشت که ما اولين حزبي بوديم که شوراي مرکزي نداشت، دبيرکل نداشت، شاخه سياسي نداشت. خواهند نوشت حزبي بود با آنارشي کامل که رفتاري کاملا نظام مند داشت. لابد طعنه اي هم خواهند زد به احزاب آنارشيست دهه هاي قبل از ما که وجودشان نظام مند بود و رفتارشان آنارشيستي. خواهند نوشت که حزب ما ارگان حزبي نداشت ، اما با اين همه مواضعش روشن بود، برنامه هايش هم درست تنظيم مي شد. خواسته هايمان هم جمع بندي مي شد، نقد مي شد ، کامل مي شد و به واضح ترين شکلي بيان مي شد.
در همين فصل خواهند نوشت که ما آخرين روزهاي تفنگ و گلوله را زندگي کرديم و نشان داديم که هر کجا که آگاهي و اطلاعات و مسيرهاي کافي براي ارتباط انساني وجود داشته باشد، گلوله بي معني است. لابد عکسي هم خواهند گذاشت از تک گلوله اي در جايي از موزه آزادي ما و زيرنويسش خواهند نوشت "آخرين گلوله اي که از خشاب در آمد".
ظريفي هم لابد پيدا خواهد شد که حساب کند وزن کل الکترونهاي سازنده وبلاگ ها و وبسايت هاي ما، چقدر است و حساب خواهد کرد که همه شان باهم يک هزارم وزن يک گلوله هم نمي شدند. شايد وزن همه مولکولهاي هواي شعارهاي ما را هم حساب کند، تمام مرگ بر ديکتاتورهايمان، تمام زنداني سياسي آزاد بايد گردد هايمان و آخرش نشان دهد که وزن همه شان با هم ، وزن يکي از ديوارهاي زندان اوين هم نمي شده است.
بعد خواهند نوشت که ما تعريف دوباره اي کرديم از جامعه انساني، از روابط انساني، از جهاني بودن و از زندگي در دهکده جهاني. بعد هرکدام اين تاريخ نويس ها هم لابد نامي به ما خواهد داد، ساده ترينشان لابد خواهد نوشت انقلاب سبز، ديگري شان خواهد نوشت انقلاب سکوت ، آن يکي خواهد گفت انقلاب لبخند و لابد کسي اين وسط پيدا خواهد شد که بنويسد انقلاب آگاهي.
24.10.09
خانه دوست کجاست؟
دانیل و پاسکال که اینجا بودند، بعد از شام اول، صفحه کنسرت بم شجریان را گذاشتم. همان صفحهای که با تصویر است. تجربه با سین نشان داده که تصویر در کنسرت مهم است. سازها دیده میشوند. خواننده و نوازنده دیده و برای کسی که کاملا با آن موسیقی غریبه است، موجب آشنایی میشود. سین نه تنها پدر بلکه پسر را هم میشناسد و با سازها آشنایی به هم رساندهاست. غریبهها هم همینطورند. تصویر باعث قربتشان میشود. یک بار چند سال پیش، به دور شامی ایرانی با چندین فرانسوی جوان و پیر به شجریان گوش و چشم دادیم. من از دو چیز تعجب کردم. طاقت هر دو. تماشاچیان و خوانندگان و نوازندگان. کنسرت بم طولانیست. تماشاچیان ایرانی که در فیلم تماشاگران خوبیند و خاصه عزادارند و چشمی تر دارند که هیچ، تماشاگران فرانسوی هم تا آخر نشستند و همه از استقامت خواننده و نوازنده گفتند. اما این بار با دانیل و پاسکال چیز دیگری توجه ما را جلب کرده بود. به آنان میگفتم من از شجریان در عجبم که این همه مدت نشسته است و تکان نمیخورد. جز گاهی انگشتان که به رقصی بی حواس صاحب، وا میدهند، تنشان یک پارچه تمرکز و تسلط است. گویی هزار سال بر این تمرین کردهاند. دهان بسته او هم با صدایی که از آن بیرون میآید هیچ تناسبی ندارد. درست برعکس خواننده اینجا، غرب. خواننده اپرا آنچنان دهانش را باز می کند که گویی جهان را میخواهد به تمامی ببلعد. شجریان دهان نمیگشاید مبادا که تمام جهان از آن برون آید. دانیل میگوید که آنان روی به درون دارند. در صورت شجریان هیچ دیده نمی شود. او چیزی نشان نمیدهد. بروز نمیدهد. خواننده اپرا تمام رازهایش بر ملاست. صورتش جایگاه تمام اسرار جهان است. درد، رنج، لذت، سرور. خواننده اینجا روی به برون دارد.
فردا چند فیلم کوتاه از کیارستمی می بینیم. نان و کوچه. از اولین فیلم های کیارستمی و متعلق به قبل از انقلاب. پسری در کوچه های تهران کهن- من فکر میکنم تهران است - به خریدن نان سنگکی فرستاده شدهاست، در کوچههای پیچ در پیچ. در راه برگشت سگی در برابر او پدیدار میشود و پسرک از سگ میترسد. میایستد. زمان میگذرد. جهانی بر پسرک می گذرد. درشکه سواری با عجله و سرعت رد میشود. پیر مردی آرام آرام میگذرد. پسرک پی پیر مرد روان می شود .سایه او. پیر اما رفیق نیمه راه است و چاره راه نیست. میماند ترس و باقی راه. و داستان ادامه دارد. تمام مدت از خود می پرسیدم چرا پسرک روی به کس نمی کند. با کسی حرف نمیزند. دردش را با کسی در میان نمی گذارد. به کس نمی گوید که در ر اه خانه است و سگی از رفتنش باز میدارد. میترسد. احتیاج به کمک دارد. چرا این همه را در خویش میریزد؟ چرا بار خود کمی سبک نمیکند؟ چرا حرف نمیزند؟ چرا چنین بر خود سخت میگیرد؟ پسرک چه چیز را میخواهد نجات دهد؟ به دانیل میگویم: حالا دانستید که ما چرا انقلاب کردیم؟ پسرک بار تمام جهان را با خود همچون نان سنگکش محکم در دست نگاه داشته.
به دانیل میگویم: شدهاست که در شهری گم شدهام. نیمیاز یک روز را چرخیده ام. نشانی نپرسیدهام.
22.10.09
معما
چگونه با کسی یا چیزی که موجودیتش را به رسمیت نمیشناسیم، حرف می زنیم، دیدار می کنیم؟ حرف زدن، دیدن به رسمیت شناختن است.
20.10.09
پرسپکتیو
مهمان ها رفتند، سه ماشین لباس شستم، حولهها، ملافه ها.
تمام روز از خلاء فرار کردم. هر چه دستم آمد خوردم. خلاء تمام شدن کار. کار ترجمه. بستن کتاب. بدرود با مؤلف.
خسته بودم. سه روز تمام، کامل. ظرف شستم، غذا پختم، مهمانداری کردم و پشت میز نشستم، شرح دادم، تفصیل کردم، مخالفت کردم، بر مخالفتم پا فشردم، به جستجوی لغت باید، ترجمه های حافظ و خیام را ورق زدم. یاران موافق را چگونه به فرانسه راه دهیم. دوستان ناسازگار را چگونه معادل بتراشیم. یک ساعت از دوستان ناموافق و آشنایان ناسازگار حرف زدم. نه، واژه ای که تو انتخاب کردهای، این نیست. ناسازگاری چیز دیگری ست. ناسازگاری یعنی نساختن. غذایی که نمی سازد. هوایی که نمیسازد. فرزندی که نمی سازد. زنی که نمی سازد. ای داد، اگر همه این ها نسازد، چه کنیم؟ نه، واژه تو بوی بی هودگی را می دهد، ناسازگاری بی هودگی نیست. زن و مردی که بر سر هم می زنند، بی هوده نیست راهشان. یار ناموافق، یاری ست که مارا جایی قال می گذارد. آقای لازار یاران موافق خیام را، آنانکه قلبشان را تقسیم می کنند، ترجمه کرده است.
یکی میآید، یکی میرود را چه کنیم؟ در زبان فرانسه یکی دوم حتما به دیگری تبدیل می شود و ناگهان فرانسه خودش را افشا میکند. فرانسه یا غرب. نگاه سیاه و سفیدش را. جز من، غیر است. گویی تمام غرب بر این ساخته شدهاست. مرزهای مشخص. بی ابهام. سپهری در اتاق آبی از پرسپکتیو در نقاشی غربی میگوید:« دیگر چیز هایی که برای هنرور ما مفهومی ندارند پرسپکتیو است، و سایه- روشن و مدله (modelé). راه و رسم این چیزها را در مدرسه فراگرفتیم.اما نگارنده ما را بدان ها نیاز نیست. در نقاشی ما هرگز سایه- روشن نبود. از ان زمان که این ره آورد خطرناک غرب به هنر نگارگری ما پا نهاد خرابی آغاز شد. پرسپکتیو و سایه- روشن شیفتگی به عالم برون را میرسانند، و گرایش به توهم را.» خواندن کتاب آبی به بغضم مینشاند. نه، نگدارید دیگری، حداقل بگذارید دومی. یکی میآید، یکی میرود را نگذارید یکی میآید، دیگری می رود. بگذارید یکی میآید، دومی میرود. شده ام نگهبان نگاه شرق از خلال ناخودآگاه زبان. هشدار میدهم. واژهها را به دست گرفتهام یک به یک به زبانی دیگر بدرقهشان میکنم. با سفارشات کافی. کافی؟
دانیل می گوید: از من به شما گفتن به سراغ روان کاو نروید، پولتان را خرج نکنید، ترجمه کنید. ترجمه بهترین روانکاووشیست. افشاتان میکند.
از در که آمد، قدش بلندتر شده بود یا سقف خانه ما کوتاهتر بود، ندانستم. دانیل انتشاراتی.
میدانم که دومی را به جای دیگری انتخاب نخواهند کرد.
نه راز برملا شده راز از بین رفته نیست، راز دود شده و به هوا رفته، تنها راز بر ملاست. ملا هم همان ملاء است و حالا چه شده که اینگونه می خوانیمش، نمیدانم. ملاء هم همان میدان شهر است و عموم. یعنی آشکار. هیچ هم لازم نیست که به سراغ ترجمه محرم و نامحرم برویم که نشدنیست. محرم راز، راز نگاهدار. خدا پدر زبان فارسی را بیامرزد که با یک نا قبل از هر کلمه ای می توان خلافش را ثابت کرد. محرم نا محرم. موافق نا موافق، سازگار نا سازگار. حالا این محرم چیست. کیست. محرم از حریم میآید. حریم از حدود میگوید. محرم کسیست که با او نمیتوان وصلت کرد. و تمام راز حجاب در این است. نامحرم کسیست که میتوان با او وصلت کرد.
در زبان فرانسه هنوز نمی توان در برابر جملهای پرسشی علامت سؤال نگذاشت. اما نقطهها و ویرگولها را بر میداریم. مؤلف هم که ساز خویش را زده است.
به تماشا ایستادند. به تماشا نشستند. تماشاکردن، باور کنید که همه یکیست.
برایتان فسنجان درست کردهام. با گردوها و سیبهای همین دور و بر. رب انار مال لبنانیهاست. و برنج از آسیای دور میآید. ژان- ر میگوید فسنجان خوراک نجیبی ست. میبایست باخروس همراه می شد. چرا؟ میگویند که خروس سرد است وگردو گرم. حالا چرا خروس سرد است؟ دانیل میگوید: چون نر است!
یک روز یکی که مرا عزیز میداشت خروسش را کشت و فسنجانی برای من تهیه دید. از آن روز کسی مرا آنقدر عزیز نداشت. خروسش را نکشت.
دانیل و پاسکال رفتند. آمدهبودند که کار را تمام کنیم. پاسکال همکار دانیل در انتشارات است و استاد زبان فرانسه در ایتالیا. دانستم که دانیل قدی بلند دارد وآبی چشمان پاسکال را بار دیگر خواهم دید.
دلم برای مؤلف تنگ خواهد شد.
18.10.09
راز بر ملا
تو فکر میکنی که راز با بر ملا شدن از بین میرود؟ نه حجابش برداشته میشود. بی حجاب میشود. راز میماند. راز بر ملا.




































