ساعت پنج و سه دقیقه بود که بر گشتم تا درحیاط را پشت سرم ببندم، دیدمش. بالای پشت بام بود. به خود گفتم بر که گشتم عکسش را میگیرم. جایی عید قربان بود. نمیدانم ماه شب چندم است؟ از نیمه چاقتر بود و ماه شب چهارده نبود. ده دقیقه بعد بر گشتیم، با سین. تا بروم و دوربینم را بردارم، رفته بود، مدتی دنبالش گشتم. چراغهای آبادی روشن شد. در آمد. بالا رفته بود و دیگر نمیشد هر دو، هم او و هم آبادی را در یک قاب جا داد.
27.11.09
ماه بالای سر آبادیست
ساعت پنج و سه دقیقه بود که بر گشتم تا درحیاط را پشت سرم ببندم، دیدمش. بالای پشت بام بود. به خود گفتم بر که گشتم عکسش را میگیرم. جایی عید قربان بود. نمیدانم ماه شب چندم است؟ از نیمه چاقتر بود و ماه شب چهارده نبود. ده دقیقه بعد بر گشتیم، با سین. تا بروم و دوربینم را بردارم، رفته بود، مدتی دنبالش گشتم. چراغهای آبادی روشن شد. در آمد. بالا رفته بود و دیگر نمیشد هر دو، هم او و هم آبادی را در یک قاب جا داد.
25.11.09
عبدالرحمان سوم ۴
نباید این دلنگرانی را که با زمان به فکروخیالات تبدیل شد، از یاد برد، از کشتی پیادهشدن کسانی که دوزی افریقاییها مینامد، به نام قدیمی تونس، هجوم بِربِرها که خطر ویران کردن عمارت را دارد وخلیفه به آن آگاه است، تشویشی که گواهی دل است: مراکش مملکت را نابود خواهد کرد.
هر کس را که بخواهد تصوری از اطراف اندولس به دست بیاورد، کافیست به نقشهای نگاه کند: در شمال، مرزهای فوقانی که از آراگون، ساراگوس، هوئسکا و از کاتالونیا، به جز قلمرو بارسلون که در آنوقت فرانسوی بود، به دریوو میپیوندد، در جنوب، مرزهای پایینی با تولیدو پایتخت، خاصه با این «بزرگ راه نظامی» ( باز هم دوزی)، مدیناسلی، چهارراهی برای لشگرکشیها بر علیه مملکت مسیحی. تنگه ای که تنگیاش آن را در برابر تاخت و تاز بِربِرها آسیبپذیر میکند.
بعد از آنکه موجی از کشتیهای کرایه شده به وسیله بِربِرها به بندر بزرگ آلمریا حمله کرد، ناو لنگر گرفته در راد را به آتش کشید، دستههایی را پیاده کرد که ییلاق های اطراف را ویران کنند، خلیفه چیزی را که پرقدرتترین ارتش دریایی مدیترانه غربی شد را ساخت، با اطمینان به امنیت کنارهها.
با ملاحظه این مجموعه، از آسیبپیریاش تکان میخوریم، گرفتار میان سندان مسیحی و پتک بِربِرها، ال اندولس در تعادلی متزلزل به سر میبرد.
با کاهش دادن نفوذ سلسله اعراب، با ارتقا دادن به نوعی اشراف قبا، فقیهان، خلیفه جامعه اندولسی را دوباره میسازد، به سوی دموکراسی؟ به کار گرفتن این عبارت مرتکب به خلط تاریخ شدن است.
این متخصصین حقوق مسلمانی، این فقها، دارو دستهای تشکیل میدهند، محافظهگرایانی بی انعطاف. خادمان سلسله امویه، آن ها نگهبانان اصول هستند، مردان نظام، بدون هیچ نگرانی اجتماعی.
بی تعلق به اشرافیت برجسته عرب، خود را مخلوقات خلیفهای میدانند که آینده شغلیشان وابسته به اوست. در اعمال وظیفه خویش، بسیاری از خود چنان تمامیتخواهی نشان میدهند که در این جامعه تباه شده از فساد تعجبآور است. بعضی از حاکمان شرع از تقدیر و احترام هم ولایتیهاشان، مخصوصا نزد یهودیان و مسیحیان برخوردارند، چرا که رأیشان به نفع اقلیت تمایل آشکار دارد. اراده خلیفه است که حسودانه، احترام حقوق تحتالحمایههای خود را مراقبت کند.
این دارو دسته جدید در لِترادوس در سلطنت فیلیپ دوم و در دوران تفتیش عقاید خود را جاودانه کرد. کارگزاران برجسته که به عنوان نگهبانان جزم ترفیع مرتبه پیدا کردند. تداومی تاریخی وجود دارد.
قرطبهایها لاف حرف زدن و نوشتن به عربی هر چه متجسستر را میزنند و از آن خالصی زبان، غروری را استخراج میکنند که حقیر کردن بِربِرها را تغذیه میکند.
چندین و چند قرن قبل از آن، اجدادشان، آنها هم، در زبان لاتینی کهن خود را بیان میکردند. نزد اندولسیها، استعداد تطبیقی هست که باعث وصلت با دین میشود، وصلت با زبان فاتح، با آسانی حیرت آوری. از راه این همرنگی با جماعت، اشغالگر را هضم می کنند، جذب میکنند.
اینچنین قرطبه عبدالرحمان سوم یکی از عربترین شهرها بود، با ادبترین و با فرهنگترین در عالم اسلامی، همراه با بغداد و قاهره.
این اشراف نمایی با وسوسه شجره شناسیی قریب به نژاد پرستی همراه بود، جنون اصل و نسب که ما در قرن شانزده و هفده دوباره با آن روبرو میشویم. در ۸۵۰ میلادی، خاندان قرطبهای، برای خود اجداد عرب اختراع میکنند، همه آنها طومارهایی ساخته شده به دست نسخه بردار های بازار کتاب را علم میکنند. در سال ۱۲۰۰ همانها، مسیحی شده، یا از نو مسیحی شده، از برای خویش اصل و نسبی باخترگت کشف میکنند: در ۱۵۲۰ همهشان مسیحیتی قدیمی را مدعی می شوند، بی قطره ای خون ناخالص، یهودی یا مورو.
برای مشروعیت بخشیدن به تسلط خود، قدرت از توهم لباس میپوشد.
این جامعه چنین ظریف، با محافظهکاری نامنعطف، اصلا تمایلی به ابداع نداشت، حتی ادبی. علیرغم افتخارآمیز بودنش، میلی به حرفههای نظامی هم نداشت. سست شده از تجمل، اسپانیایی- اندولسیها با فضیلت جنگجویانهشان مشخص نمی شوند با این حال از ارتششان توقع دارند که مسیحیان را در کوههایشان نگاه دارند و از آمدن و آسایششان را بر هم زدن جلوگیری کنند. هر بهار عزیمت خلیفه را به مرزهای فوقانی جشن می گرفتند و رجوعشان را به نوبت خود، با هلهله ها استقبال میکردند اگر پیروز بر می گشتند، یا برایشان پذیرایی سرد و بی صدایی اختصاص میدادند اگر شکست خورده بودند.
بعد از شکستی خفتآور، عبدالرحمان سوم از اینکه خود فرماندهی ارتشش را به عهده بگیرد صرفنظر کرد، به سرلشگرهایش واگذاشت.
یکی از تصمیماتش به ظاهر فرعی، با این حال با نتایجی سنگین.
مأمور دفاع از خلافت و پیش بردن جهاد، نظامیان بالاخره تا قدرت را به دست بگیرند، همراه منصور، از قیمومت آن آزاد شدند.
این درجه از تمدن در دنیایی که جنگ یک پیشآمد نبود بلکه محتومیتی تقریبا طبیعی بود، می بایست به نتایجی قابل پیشبینی بیانجامد. بهترین سربازان خلیفه، مفتخرترین، شجاعترینشان، بِربِرهای خوار شده قرطبه ایها بودند. اسلاوُن ها هم بودند. بردههایی که یهودیان از ژرمن ها میخریدند، تا اسپانیا میبردند، به مهمترین خاندان از جمله خلیفه میفروختند.(جراحهای یهودی ماهرترینشان، خواجههایی «میساختند»، به ویژه در وردَن: گزافترین و نایابترین برده ها بودند، مخصوصا به خاطر شمار مرگ و میر زیر تیغ جراحی.)
وانگهی سرنوشتشان سرنوشتی نبود که این واژه، اجازه تصورش را میدهد. اکثرشان در کودکی به اندولس میرسیدند، در زبان عرب بزرگ می شدند، به اسلام روی میآوردند، از اسارت آزاد میشدند. بسیارها ثروتی قابل ملاحظه می اندوختند، مالک زمین هایی با شکوه می شدند. در نهایت در ارتش خلافت نام نویسی میکردند، مأمور بالاترین وظایف می شدند، با دلیری و وفاداریشان تمیز داده میشدند.
ارتشی مزدور؟ نه شاید. اما ارتشی تشکیل شده از اکثریتی خارجی. فرماندهی شده به دست امیرانی خارجی، حداقل در نظر قرطبهای هایی که هر چه اندولسی نبود، بیگانه بود.
ادامه دارد
23.11.09
آلبر کامو
دیدم بد نیست دوباره این مقدمه رومن گاری را بر کتاب طاعون او که ترجمه کرده و همینجا منتشر کرده بودم، از آن زیر ها بیرون بکشم:
مقدمهای بر انتشارکتاب طاعون آلبر کامو در آمریکا در سال ۱۹۶۲، نوشته رُمن گاری
ترجمه از نیشابور چهل وشش سال بعد، همین امروزآلبر کامو رمان- پیشگوییاش را هشت سال پیش از آنکه کفن سیاه «طاعون» خود را بر الجزایر بیافکند، منتشر کرده است. تا به امروز، ۳۰۰۰۰۰ عرب و فرانسوی قربانیانش بودهاند. در آفریقا و هر جا، وقتی صحبت ازترویج شر است، از خطر جستگان فاتح اند. چرا که بعد از این، همه مبتلایند، هر چقدر هم که بخواهیم به نامی دیگر بخوانیمشان - استعمار، ناسیونالیسم، نژاد پرستی، کمونیسم، فاشیسم - شر در میان بهترینهامان چرت میزند. نظریههای متعفن درپیچ و خم و تاریکترین گوشه های مغز ما میلولند و خود را تکثیر میکنند. می ماند جماعتی و شعارسیاسیی به جا، تا اپیدمی، در انفجارسلاحهای اتوماتیک یا در قارچ اتمی عود کند.
خطاخواهدبود که درطاعون تنها یک رمان نمادین ببینیم. چیزی چنین واقعی از defoe به بعد، در باره طاعون نوشته نشده است. در شهر اوران، زیر آفتاب درخشان آفریقا، موشها از فاضلاب ها در میآیند و اپیدمی را رواج می دهند. هر کدام از ما موش نمادین را که از سوراخ فاضلاب نمادین نیمه ناخودآگاهش بیرون میآید، باز خواهد شناخت. برای یک ناسیونالیست عرب، فاضلاب، استعمار است و بیماری با مستعمرین فرانسوی آوردهشده است. فاضلاب برای فرانسوی کمونیسم است و موش ها مأمورین کمونیسم . با این حال هر ورق این رمان ازغلیان زنده واقعیت میلرزد. وقتی تمامی نماد را به موشها و فاضلاب سپردیم، باید از خود بپرسیم آیاهوش، بیماری مغز ما نیست و ایدئولوژیها درست یا غلط، خوب یا بد، مطمئن ترین انتقال دهندگان مرگ نیستند؟
برای کامو طاعون نماد نفرت نبود، طاعون نفرت بود. می توان در کوچههای اوران ماند و ساعت ها از منشأ اپیدمی گفت و جدل کرد و مسئول را جست. نمایشیست که در برلن، در لیتل روک، در بوداپست، در آنگولا، در آفریقای جنوبی هم بازی می شود. زمین خود را انتخاب کنید، مهم نیست کجا، جوانه ها در ماست، آماده شکفتن، تحت عنوان مبارزه حق طلبانه. چرا که وقتی که توضیح میدهیم: « تقصیر روس هاست»، «آلمانیها»، «فرانسویها»، «آمریکاییها»، «یهودی ها»، «عربها»، «۰۰۰هاست»، از آدمیست که میگوییم، از حقیقتی غمبار و دهشتناک.
کامو نه درمان و نه واکسن فلسفیی پیشنهاد نمیکند، او میداند که هیچکس مصونیت ندارد. اما فکر میکند آدمی که باور کند «مطلقا حق با اوست» از درجه بحرانی گذشتهاست. می گوید:« باور اینکه مطلقا حق با ماست آغاز پایان است.»
آلبر کامو قبل از همه عاشق زندگی بود، مردی که با تمام عطش کمالجویی هنرمند با آن روبرو شد. اعتراف به محال بودن رنج و مرگ، اعتراف به محال بودن زندگی نیست، تنها اعتراف به سهم محال آن است. درست است که « میپنداشت»- و چه سوء ظنی که به این واژه نداشت- که زندگی در مرگ به انجام میرسد، اما خوش داشت همراه لبخندی بگوید: « آماده تمام شگفتیهایم.»
نه کتابهایش و نه گفتگوهایما هرگز به من اجازه ندادند، بدانم آیا او طاعون را، بواقع پدیده ای زیست شناسانه ارزیابی میکند یا کاملا تاریخی. فکر نمی کنم که خودمیتوانست پاسخ دهد. مارکسیست نبود، با هر عقیده گناه اولیه بیگانه بود، و نه با علم و نه با ضد علم ارتباط عارفانه بر قرار نمیکرد. بر عکس، پر از امید بود، اگر نه برای دیگران، از برای خود. شاید آنقدر که باید بدبینی داشت تا معاف نبودن ما را ببیند، اما همانقدرخوش بین بود تا پیش بینی کند که تربیت و پیشرفت اخلاق و چندین عامل ناشناخته دیگر که در نبود واژه مناسب سرنوشت آدمی می خوانم به این دشمن ابدی که در خونمان داریم پیروز خواهد شد.
بر ماست به خاطر بیاوریم که آلبر کامو در موندووی الجزایر به دنیا آمد و عشق پر عمقش به نور مدیترانه او را مخصوصا به سایه و ظلمات حساس گردانده بود. نیمه اسپانیاییش اغلب به مرثیههایش، زیبایی لحن فلامینکو را میداد. عاشق زندگی، چنان که او بود نمیتوانست خلاف اخلاقی را بزرگتر از نابود کردند زندگان تصور کند. در نهایت یک اخلاقگرا بود، بدین معنی که رنج را نه به عنوان درد جسمانی ، بلکه چون ناسزایی به وقار انسانی بر میشمرد. از پایان جنگ تا دو سال پیش، سال مرگش «وجدان فرانسه» بود. هزاران روشنفکر مقالههایش را خواندند، کمتر به امید پاسخی یافتن که برای جستن تسکینی. صدایش را دوست داشتند. قصه عشق غریبی بود- غریب از آن رو که به آخر نمی رسید و وفادارانه، دوستدارانش می آمدند از آهنگ صدایش سیراب شوند، نه از آنچه حقیقتا برای گفتن داشت.
دشمنانش خرده میگرفتند که از برای دردهاشان درمانی نیاوردهاست، مگر حسن آوازهای درد و سخاوت احساس. تنها یک شاعر، یک رماننویس، یک فیلسوف را نام ببرند که «مسائلمان» را حل کرده باشد. انها که «مطلقا مطمئنند» که تمامی پاسخها را دارند، اغلب خود آدمی را در اتاق های گاز و کوچههای اوران حل می کنند. کامو میدانست ما چه هستیم، هیچ علمی، هیچ تعصبی، هیچ حقیقت مطلقی نمیتواند نه ضبط و نه محاصره اش کند. ما جز خود را پرس و جو کردن هیچ معنویتی را نمیتوانیم به انجام برسانیم. میدانست که هر تمدن شایسته بشر خود را همواره در مقابل او مقصر احساس خواهد کرد.
بسیار دشوار است ، که سخنان دوستی رفته را به یاد آوریم: از آنجا که وقتی بودهاند آنقدر توجه نشان نمی دادهایم. بیشتر از گفتگوهامان، لبخندهای کامورا به یاد میآورم و سنگینی چهرهاش را- این دو بیان حالت در چند لحظه جانشین هم میشدند. حالا اما که صدایش خاموش گشته ، کلمات جای خالیش را به من بیشتر نشان میدهند. گویی یادم میآید که میگفت... نه بواقع، چیزی نه. فقط این که حقیقتهاییست که میارزند برایشان جان دهیم، اما هیچ کدام ارزش این را ندارند که به اسمشان بکشیم. اینجا بود که طاعون را نوشت.
باز هم کرامت انسانی
خوشحالم که ابطحی عمامه و قبایش را دوباره صاحب شد.
امروز به عکس او نگاه کردم.
تکرار میکنم که هیچ گونه رابطهای حتی عاطفی ما را مربوط نمیکند.
سخن از کرامت انسانیست باز.
22.11.09
21.11.09
پاسخ یک پرسش
مسئله این نیست که چه کسی شاه شود. نوشتم باید رعیتی باشد تا شاهی«شود». یعنی قبل از شاه، رعیت هست. اگر آن شیرینی پز را نظاممندی و نه نظام در نظر بگیریم، برای رعیت به دنبال شاه میگردد. صحبت بر سر تقدم سوژه بر شاه بود.
اما بگذارید قصه این شیر یا خط انداختن را تعریف کنم. قبل از آنکه سوژهای باشد از جنس چینی در سال ۱۸۷۰-۱۸۸۰، به جای آن از دانه باقالی استفاده میکردند. اما قضیه باقالی این است که گویا در روزگاران قدیم، حدود دو هزار سال قبل از میلاد مسیح در مصر، به خاطر شکل شبیه جنینش باقالی نزد آنان مورد لطف و توجه قرار میگیرد. میگویند که آنها مردههاشان را در کشتزارهای باقالی دفن میکردند، به امید احیاآن ها. بعد ها این باقالی مورد لطف به نزد رومی ها آمد و در دوران شاه ساتورن، به وقت زمستان چند روزی جشن و سروری بر پا میشد و تقدیری از آزادی. روزهایی که برده و صاحب برابر می شدند و برای آنکه صاحب یا شاهِ بزم را انتخاب کنند تا شیرینی و شراب را به مساوات تقسیم کند، دانه باقالی را در شیرینی میگذاشتند تا آنکه سهم با یاقالی را صاحب می شود انتخاب شود. باقالی در سال های ۱۸۷۰-۱۸۸۰ به سوژه چینی و بعد هم پلاستیکی تبدیل شد. در واقع باقالی به ابژهای برای رأی گیری تبدیل شده بود. تا اینکه به سوژه مبدل گردد. چرا به آن نام سوژه را دادند؟ نمیدانم. آیا برای این است که شخصیتهای متفاوتی معرفی میکرده است، مثلا انسانهای متفاوتی را تجسم میکرده است که در آن صورت نمی تواند به معنای رعیت باشد. چون رعیت باید نه شخصیت داشته باشد نه موضوعیت، نه فردیت، نه صورت. از طرفی لغت سوژه به معنای رعیت است در زبان فرانسه و همیشه می گویند شاه با سوژههایش.
جالب است که در لغت نامه، تاریخ ورود لغتِ ابژه حدود دو قرن بعد از لغت سوژه است. Objet در ۱۳۷۰-۷۲ وارد زبان شده است و Sujet در ۱۱۱۵. یکی از تعریفهایی که در سال ۱۴۸۲ از سوژه وارد زبان شده است، این است: طبیعتش اقتضاء می کند که نیازمند باشد.
وقتی درفرهنگ فلسفی صلیبا به دنبال ابژه و سوژه میرویم، هر دو موضوعند. البته در واژه نامه فلسفه و علوم اجتماعی جمیل صلیبا موضوع به ذهنی و عینی تمیز داده شدهاست:
- «عین» که همان ابژه است، بر شئ موجود در جهان خارج از ذهن اطلاق میشود، و آن چیزی است که ما آن را با حواس خود درک می کنیم و ثابت و مستقل از عقاید و تمایلات خود، تصورش می کنیم. عین در این مفهوم، مقابل ذهن «سوژه» قرار دارد. همچنین عین بر موجودات بالذات و چیزی که مستقل از شناخت وجود دارد نیز اطلاق می شود.
- تقابل بین ذهن و عین، مانند تقابل بین من و جز من است.
جالب است که گفته می شود objet را ثابت و مستقل از علایق و تمایلات تصور میکنیم. اگر ابژه را شاه بگیریم که در زبان فرانسه چنین نیست. شاه ثابت از علایق و تمایلات ما تصور کردنی است. شاه موجودی است بالذات و چیری مستقل از شناخت.
برای همین شاه باید برود. چون کاری با آن نمیتوان کرد. برای همین فرانسه انقلاب کرد. می گویند انسان حیوان ناطق است. لسان عرب نطق و منطق را هم ریشه میداند. میگویند ما را زبان ها میسازند. ما زبان را می سازیم و زبان ما را می سازد. ما با منطق زبان را میسازیم و زبان با منطقش ما را می سازد. شاه هست. ما هر کار که بکنیم او هست. تنها می توانیم چپهاش بکنیم. شاه خوب هم یک روز هست و یک روز نیست. خوشبختی و بدبختیست. بخت است. نمیشود، باید شاه را بر داریم.
ما نمیخواهیم چیزی مستقل از شناخت ما باشد. این خوشبختی ما یا بدبختی ماست؟ آن بحث دیگری است. آیا همه ابژهها روزی به سوژه تبدیل خواهند شد؟ هر چه که جز من است را نابود خواهیم کرد؟
20.11.09
Épiphanie

از اعصار خاموش میآیند، اعصار خشکسالی و سنگ.
اوقاتی، شبی بیمقدار، روزی بینام، کلامی میافتد
و سبکانه بر این زمین بی دیروز مینشیند.
اوکتاویو پاز
ترجمه نیشابور
شعر را ژان - ربرای عکس انتخاب کردهاست. عکس را پریروز که سین را به کلاس تأترش میبرد، درست در چند متری خانه گرفت. من و سین هر روز که او از مدرسه بر می گشت، درست جایی که جاده جلو خانه ما که تراکتور را بیش از اتومبیل معمولی گذر میدهد، پیچ میخورد، درست جلوی خانه ای که سگ سیاهش همیشه بعد از این همه روزها و هفته ها که ما را دیدهاست، بازهم پارس میکند، این «سوژه» را تعبیه بر آسفالت دیده بودیم. سین نشانم دادهبود. او چیز های افتاده بر زمین را زودتر می بیند و نشان می دهد و من چیزهای در آسمان را. روزی که سین سوژه را نشانم داد هنوز زیر بار تراکتوری نشکسته بود. سوژه معنای رعیت هم میدهد. در فرانسه ایام عید نوئل که همان کریسمس است، اوائل ژانویه به مناسبت «اپیفانی» که همان رؤیت ستاره ای در آسمان است به وسیله سه مغ در بیابان و مژده تولد مسیح است، شیرینیی میپزند و در آن سوژهای میگذارند. به هنگام خوردن شیرینی، وقتی آنرا تقسیم میکنند، کسی که سهم شیرینی با رعیت به او رسیده، شاه میشود و تاجی بر سر میگذارد. و عهده دار تهیه شیرینی دیگری میشود با رعیتی دیگر. تا قسمت شود که شاه شود. من از همه این ها نتیجه می گیرم که برای شاه بودن باید رعیت بود. شاه بدون رعیت نتوان. پس اول رعیت باید. نتیجه دیگری هم که میگیرم این است که رعیت ها دنبال شاه میروند.
اپیفانی به معنی تجلی و ظهور است.
عنوانی تابناک
داشتم انترنت را خاموش می کردم که در سایت تابناک به این عنوان بر خوردم. تا آخرش بخوانید، نظرات مردم را هم.
19.11.09
طعم تلخ پیروزی
فرانسویها خیلی خوشحال نیستند امروز. فرانسه به جام جهانی راه یافت اما با تقلب. میگویند بیست و سه سال است که از «دست» مارادونا حرف میزنند و حالا تا بیست و سه سال دیگر هم از دست تیری هانری. داور بیچاره هم که کارش تمام شد. بازی هم که بد بود. می گویند فرانسویها بخت یارشان بود که با ایرلندی ها طرف بودند و گرنه چه که نمیشد. بزن، بزن. تیم فرانسوی مدتیست که حالش خوب نیست و خیلیها تقصیر را پای مربی می نویسند. مربی را راستی راستی نمیتوان با نیم من عسل خورد. میشل پلاتینی مدت هاست که خواستار داور پنجم شدهاست و هنوز مورد قبول واقع نشده. میگویند تیری هانری باید میرفت و میگفت که تقلب کرده است. میگویند که امروز اصلا مناسب نبود که فرانسویان در ایرلند پیداشان شود. در ایرلند تا توطئه هم سخن راندهاند. خوب، خیلی ها از مفسران ورزشی و فوتبالیستهای سابق و خبرنگاران ناراحت و شرمگین بودند و این نشانه خوبی بود اما دریغ از یک دولت مرد و سیاست مدارکه از «اتیک» یا همان اخلاق خودمان دفاع کند. دریغ.
میگویند که وقتی میلیونها بیننده تلویزیون خطاها را می بینند و داور نمیبیند، شأن و اعتبار داوراست که صدمه میبیند. پس باید با نصب دوربین موافقت کرد.
18.11.09
عبدالرحمان سوم ۳
امروز دوباره به سراغ عبدالرحمان سومم آمدم.
از کتاب لغتنامه عاشقانه اسپانیا، نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
قسمتهای پیشین ۱ و ۲
گسترش ناگهانی اسلام، تحریک کنجکاوی تاریخ نویسان را بی نصیب نگذاشت. بیش از سرعت فتح، آنچه متعجب می سازد، انتشار زبان عربیست، منتقل کننده تمدن اسلامی. زبانی والا، ظریف، با بلاغتی شکوهمند. نزد قبایل شبه جزیره عربی همچون بنیان هویتشان، در نظر گرفته شده، به کار گیریش به وسیله ایرانیان و مصریان، امپراطوری معنوی را خلق کرده است. زبان است که تودهها را به دور خود گرد میآورد، جوش میدهد. نافهمی غربیان را هم اما توضیح میدهد، آبدیده به وسیله زبان لاتینی، ناتوان از جذب این تحریر و این دستور زبان پیچدر پیچ.
علیرغم افسانهها، اعراب اندولسی در مرحله اول سوداگری مابعدالطبیعه نداشتند. کنجکاویشان در درجه اول مصلحت گرا بود: طب، جغرافیا، تاریخ، علوم طبیعی، گیاهشناسی، حقوق، بی آنکه از شعر سخنی بگوییم که با خود هنر اعراب ادغام می شود.
شیفته گیاهشناسی، عبدالرحمان دوم، باغهایی مجلل ترتیب داد. از مصر، لبنان، سوریه، ایران تخم نمونههای نادر که با آب و هوا سازششان داد، هزاران درخت غیر بومی وارد کرد. طبیعتا، خاندان شاهزادگان به رقابت برخاستند، هر کدام خواست باغ گیاهشناسی خویش را داشته باشد. این باغ های بیشمار، گشوده به روی مردم قرطبه که از شامگاه میآیند و میلمند، جمال پایتخت خلافت را میسازند. سفیران خارجی در مقابل فراوانی شان از خود بیخود می شوند، در مقابل خلوت دلنشینشان، مهارت نظام آبیاریشان.
در این بهشت است که عبدالرحمان سوم زاده و بزرگ می شود. زریاب، مطرب ایرانی، از بغداد با خود نه تنها، وزن و سازهای شرقی ، بلکه تنظیم ضیافت، ترتیب البسه، اسلوب مو و محاسن آوردهاست.
عبدالرحمان سوم شاهزادهای ظریف است، شیدای شعر و موسیقی. قادر به خندیدن به بذلههای لوده خود، ساده با خودیها، میهمانان با نشاط، با دست و دل بازیی طبیعی، با نزاکتی متجسس.
با خویشان نه به عربی، بلکه با زبانی عامیانه، مخلوطی از عربی ر رمانس گالیسیا حرف می زند. زنان را دوست دارد و عطر را، قماش فاخر را، با این ذوق خود نمایاندن شرقیها.
مسلما با مسیحیان میجنگد، اما با بِربِرهای (أمازیغیه) شورشی هم. همواره میان دو بلوا. یکی از دو بلوا: ابن حفصون، که او را به مدت دوازده سال بر سر کار گذاشت. پناه گرفته در آشیانه عقابش در ببشتر پشت ولایت مالاگا، به مسیحیت گرویده، تا پای مرگ مقاومت میکند.
عبدالرحمان سوم جسدش را از قبر بیرون میآورد، به صلیب کشیده، در دروازه قصرش در قرطبه به نمایش میگذارد. هتک حرمتی که به جلالش لطمه میزند، همچون کشتار راهبهای صومعه سان پدرو در کاردنا.
این عالیجناب میتوانست از خود بی رحمی سنگدلانه نشان دهد، اما در شمال رامیرو دوم شاه لئون چشمان برادرش را از حدقه در آورده بود و برادر زادههایش را به سیاهچال انداخته بود. دوران، دوران عواطف نازک نیست.
میان اسپانیایی- اندولسی ها و بِربِرها کینه ای سیری ناپذیر هست، قاطی شده نزد قرطبهایها با بیزاری نزدیک به نژادپرستی. برای اهالی پایتخت خلافت، این خشنها بَربَر هستند. هرگز بِربِرها ننگ و عار را فراموش نکردند. از قرطبه ای ها انتقامی موحش گرفتند.
تمامی سلطنت عبدالرحمان سوم جنگ مضاعف است بر علیه مسیحیان البته، اما بر علیه بِربِرها هم. همواره به عقب رانده شده، به سوی آراگون، به سوی کوههای علیامرزی. خلیفه موفق می شود وحدت روبنایی را تحمیل کند، واقعیت زمانه فئودالیته است، دو تناقض را توضیح میدهد: اقتدار خلیفه به رسمیت شناخته شده است اما در قلمرو خود هر آقایی دستور میدهد، حکم میراند. تابعیت به معنی دادن عوارض و مالیات است)، اختلافها به همراه کشتار و خیانت متوقف نمیشود.
این عبدالرحمان سوم است که مرزهای ال اندولس را تعیین میکند، در شمال بر لئونی ها پیروز می شود، بر کاستیاها، ناوارها- بلبلونه را تصرف میکند، شهر را قتل و غارت میکند، کلیساها را به آتش میکشد، صدها روستا را با خاک یکسان میکند، ییلاقها را ویران میکند، در فراسوی تنگه، با متوقف کردن پیشرفت فاطمیه، با تصرف سبته، کلید این بازوی تنگ دریا.
ادامه دارد
Fessée
من در بیابان زندگی می کنم و خیلی در اجتماع نیستم ولی میشنوم که مردم عصبانیند. همه میگویند: هیچوقت اینقدر عصبانیت را ندیده یا حس نکرده بودند. بعضیاز این ها که این حرف ها را میزنند، جوانند و بعضی نه. چند روز پیش یک شرکت انترنتی که خدمات میفروشد اعلام کرده بود که در وسط پاریس می خواهد ۴۰ هزار یورو پخش کند، از بالای برج ایفل. هفت هزار نفر جمع شدند و پولی ریخته نشد و مردم هم عصبانی شدند و کار به خشونت کشیده شد. به اتوبوس حمله کردند، ماشین پلیس را چپه کردند. به مغازهها آسیب رساندند. چند روز بعد یک نماینده زن و روان شناس از حزب آقای سارکوزی، از مجلس خواستند که Fessé را ممنوع کند. منظور ضربهایست که بر پشت کودک وارد میآورند- با سیلی مثلا اشتباه نشود. گاهی به نیت تنبیه و مجازات، گاهی ادب، گاهی از عصبانیت. این را همینجا اضافه کنم که در نوزده کشور اروپایی این عمل ممنوع است. چه در مدارس چه در خانه. در فرانسه والدین هنوز از این آزادی برخوردارند!
در ضمن این کلمه مؤنث است.
16.11.09
سوته دلان
آمروز زود آمده بود. فنجانی چای جلویش گذاشته بودم وروبرویش نشسته بودم. ژان- ر را میگویم. به او میگفتم مقالهای خواندهام در مجلهای که موضوع مطالب این شماره اش سهم حیوان در آدمیست. سهم حیوانی ما. مقاله نتیجه تحقیقات دانشمندی بود که ما و حیوانات را با رابطهتر دیده بود تا ما و معلولین ذهنی را. گفتم البته عدهای خاص از معلولین را مورد نظر داشتهاست. آنها که کاملا به آن سو عبور کردهاند. آن سوی آینه. سویی که دست ما هیچکدام به آن نمیرسد. از آن بیخبریم. اضافه کردم که مقاله دیگری از انقراض حیوانات میگفت. می گفت: کدام انسانیتیست که در حال ساختنیم؟ آیا انسانیت تنها به رابطه انسان ها با هم خلاصه میشود؟ رابطه فرد با فرد؟ میگفت که هر وقت حیوان را در خود کشتیم، ماشین خواهیم شد. تحقیقها و پژوهشها نشان داده بود که حیوانات قادر به اخلاق، سیاست، هوش، خصلت جواب دهندگی هستند. در مجله همچنین گفته بودند که میشله در ۱۵۰ سال پیش از دریای روزی دهنده گفته بود و از ماهیگیری مدرن«فشرده و متمرکز». نوشته بود که هایدگر گفته است که میان کشاورزی مدرن و راه «حل نهایی نازیها» رابطهای هست. مقاله میگفت که کشتن و نابودی حیوانات از باور به اینکه حیوانات تا فایدهای داشته باشند، وجودشان اعتبار دارد ونابودیشان از آنجا خطرناک میشود که خطرش مستقیما انسان را متوجه باشد. پرسیده شده بود از کجا مطمئنیم که همان خطر ما را تهدید نمی کند. خطری که حیوانات را تهدید میکند.
ژان- ر با معلولین کار می کند. کارش بر پا کردن کارگاههای متفاوتیست از جمله کارگاه تأتر. هفتهای یک بار به جایی می رود که معلولین سنگین را نگاه میدارند. از میان معلولین چند نفر را ما میشناسیم. او گاهی از آن ها حرف میزند. نام یکی از آن ها نیکلاست. باید بیست و چند سال داشته باشد. او به ژان- ر دلبسته است. حرکاتش اینطور نشان میدهد. با او آرام است.
چایش را که خورد و به حرفهای من که گوش داد گفت: نیکلا را که یادت میآید؟ گفتم که آری. گفت: می آید و سرش را به سر من میچسباند. هفتهپیش یکی از «تربیت کنندگان» آمده است و روی به من کرده و گفته است: آقای فلانی، اینکه نیکلا سرش را به سر شما می مالد، از غلیانات جنسی اوست، و تازه شما هم مرد هستید.
ژان- ر هم پریشان شده است. از بس که حرف خانم بزرگ بودهاست و کارگاه را نفهمیده چگونه به آخر رسانده.
راست میگفت حرف بس بزرگی بود. گاهی در مقابل حماقت غرب نمیدانی که چه بگویی. اگر می گویم غرب به این دلیل است که آن خانم «تربیت» کننده تنها نیست. او را تربیت می کنند. اما داستان چیست. داستان مشکل نیاز های جنسی معلولین است که در فرانسه - اگر می گویم در فرانسه، به این خاطر است که پاسخ به این مشکل در همه جا یک سان نیست- به کلاف درهمی تبدیل شده است. تا سال ها بی رودربایستی آن را نفی میکردند. نه سالمندان و نه معلولین نیاز ی نداشتند. حالا، یک مرحله پیش رفته اند، آن را نفی نمی کنند اما نمی دانند با آن چه کنند. چگونه پاسخی بدهند. و درست اینجا تمام تناقض، عمق تناقض غرب بر ملا می شود. تربیت کننده تفسیرش را کردهاست: رفتار نیکلا مسلما از نیازعاطفی نمی گوید از غلیان جنسی میگوید. غرب به اینجا رسیده است. باید آینهها را بردارد و به جایش شیشه بگذارد. و درست در روزهایی که فرانسه در مجلسش دارد حق داشتن بچه را برای زوج یکجنس ، از نوع مذکرش هم، بررسی می کند. تربیت کننده، فورا نزدیکی دو سررا همجنسگرایی تعبیر کرده است. بیچاره تربیت کننده!
ماندهاند چه کنند. چگونه نیاز جنسی معلولین را بر طرف کنند. روسپی بهترین پاسخ است. اما چگونه در کشوری که با روسپی و روسپی گری مبارزه میشود، مخصوصا از وقتی سارکوزی آمدهاست، به سراغ روسپی بروند؟ این است تزویر غرب.
قصه سوته دلان را برای ژان- ر تعریف میکنم. یکی مثل نیکلا بود که خویش را صیغهای مینامید و در گوشه حیات خانه داشت. برادر بزرگتر آدم معتبری بود. آدم معتبری بود اما نیازهای برادر صیغهای اش را نمی فهمید، البته از بعضی مردمان امروز بهتر می فهمید. یک روز برای پاسخ دادن به یکی از نیازهای برادر کوچکتر از نگاه برادر بزرگ تر، به سراغ روسپیی رفت. یرادر کوچکتر نمیدانست که او روسپیست. روسپی هم او را به مشتریهای دیگرش ترجیح میداد. اتفاقا به دنبال عاطفه بود. آن دو روسپی و دیوانه با هم کنار آمدند، دور از چشم اجتماع معتبر. اما اجتماع معتبر آنها را از هم جدا کرد.
به ژان- ر می گویم خوب اگر مسلمان شیعه بودند، میشد دوساعت یکی را برایشان صیغه کرد. این هم از تزویر شرق.
fresque

این از همان ردیف عکسهاییست که من اولیش را دادگاه نامیدم. روزهایی بود که از نفت ملی دمپایی های ملی پلاستیکی ساختهبودند و به پای پدران و پسران انقلاب کرده بودند. و ایران جلوه میفروخت.
14.11.09
هیپوتز کمونیستی
من جهان را با او میسازد. حکومتها خواهان یک هستند و یک، خواهان دو شدن. از آنجا جهانی ساخته میشود. الن بادیو این «دو» را کمونیسم مینامد. الن بادیو هیپوتز کمونیستی را سال گذشته منتشر کرد و امسال ستایش از عشق را. اما در سال ۲۰۰۷ کتابی از او به بازار آمد که از سارکوزی میگفت که کتاب پر فروشی شد و او را دوباره مطرح کرد، یعنی از حلقه خاصان فراتر برد.
الن بادیو میگوید که جای خالی کمونیسم را سارکوزی و برلوسکونی پر کردند. در واقع احزاب چپ ایده کمونیسم را رها کردند، زمانی که کمونیسم اقتدارش را از دست داد. او میگوید که «ایده» کمونیسم چرا از دست برود؟ ایده که برنامه نیست. میگوید که زندگی حقیقی، زندگیی است که زیر سایه ایده واقع شده. مردم با خواندن کتاب بادیو میخواستند بدانند که چه باید بکنند. دنبال برنامه میگشتند. دنبال برنامه عمل فوری و آنچه را یافتند که جستجو نمیکردند: فلسفه خوش بینانهای برای این دوران تاریکمان. همچون بیانیه های میرحسین.
بادیو از سیاست بدون حزب حرف میزند. مثلا علاقه مندی به رسیدگی به کار « بی کاغذها»، منظور خارجیان بی اجازه اقامت و کارت شناساییست که حتی سال ها اینجا بوده اند و کار میکنند، اما هنوز در وضعیت نامشخص به سر می برند و هر لحظه درمعرض خطر اخراج به کشور خود هستند. او این مبارزه را یک اصل میداند. او میگوید که مسیر آن از انترناسیونالیسم معاصر عبور می کند، یعنی از میان غرب ثروتمند و متکبر و تودهای از مردم که در ناوجودی نگاه داشته شده اند. میگوید که این مبارزه مبهم است . اما در زیر سایه «ایده» مسجل شدهاست. چرا که رابطه و انتظارش را با حکومت و پارلمان قطع کردهاست. و خطر کردن برای ارزشها را دوباره باورپذیر میسازد به جای اینکه همواره به واسطهگری حکومت محول گرداند. حکومتی که به باور او امروز نا مردمیست. او به مناظره مارکس و کمونیستهای آرمان گرا که ادعا میکردند می خواهند به جزئیات جامعه فردا رسیدگیکنند، در حالی که هنوز تشکیلات کارگری ناتوان بود، اشاره میکند.
بادیو میگوید که امروز به شدت «ایده» ناتوان است. ما باید مارکس و هگل با هم باشیم. تفکر دیالکتیکی و مانیفست تازه سیاسی. میگوید سیاست کنش است و خرج و مصرف خویش. او به شرکت مستقیم در سیاست اعتقاد دارد. سیاست رها از قیمومت. آن را شرط اعتلاء فلسفه میداند. اعتلاء ایده.
تمام بعد از ظهر که دراز کشیده بودم ودر خواب و بیداری کتاب می خواندم. چیزی اسودگی را از من میگرفت. به نظرم می آمد که جایی اشکالی هست. عنوان مطلب آخر یک جایی اشکال داشت. در واقع ترجمهاش اشکال داشت. من خیلی چیزها را در خواب و بیداری متوجه میشوم. کمونیست صفت هیپوتز بود!
ستایش از عشقِ الن بادیو
الن بادیو بعد از هیپوتز کمونیستی، ستایش از عشق را نوشته است.
میگوید که عشق در خطر است. میگوید که عشق ساختن جهانی ست. میگوید دو خطر عشق را تهدید میکند. یکی عافیت طلبی و دیگری عافیت طلبی. نه، میگوید اولین خطر این است که از عشق قرار دادی طلب کنیم که عافیتمان را تضمین کند. قرار دادی با «ریسک» صفر در صدی. دومین خطر این است که به آن همچون هوسی بنگریم.
می گوید که بی وفایی یا خیانت در عشق، دادن تن نیست. خیانت در عشق، خیانت به خود عشق است، وقتی به عشق باور نداری. وقتی که خویش را به آن متعهد نمیدانی. وقتی خود را به تمامی در آن رها نمی کنی.
می گوید که نباید جا خالی کرد. باید ماند.
الن بادیو می گوید: عشق اولین کمونیسم است. پس ستایش از عشق باز هم هیپوتز کمونیستی است!
لغتنامه هیپوتز را، فرض، پندار، فرضیه ترجمه کردهاست. نمیدانم چرا اینجا هیچکدام مرا خوش نمیآید.
11.11.09
اگر کیارستمی، قبادی شود
اگر قرار بود که کیارستمی، قبادی باشد، که کیارستمی نمی شد و نبود و قبادی بود. اگر قرار بود که همه سینماگران خودشان نباشند که همه یکی بودند و همه یک صدا داشتند و یک سیما و دیگر از چند صدایی و چند سیمایی سخنی نبود، چه برسد که نشانی باشد. جنبش سبز اگر خواهش چند صدایی نباشد پس چه باشد؟ واژه دگر اندیش را مدتیست شنیدهایم. اینجا و آنجا دیدهایم. به نظر میرسد که از فقدان آن نه، از سرکوب دگر اندیشی رنج بردهایم. بی صدا و بی سیما شده ایم.
حکومت میخواهد که همه مانند او ببینند، بیاندیشند، شیوه زندگی انتخاب کنند. حکومت از ملت میخواهد که او را تأیید کنند. آقای قبادی از آقای کیارستمی میخواهد که چون او ببیند، چون او بیاندیشد، چون او فیلم بسازد. او را تأیید کند. حکومت خویش را بر حق میداند، در این مقطع و آن مقطع خود را بر حق میداند، یا ادعای آن را دارد. آقای قبادی خود را در این مقطع بر حق میداند. او گمان می کند که حق با مردم است، در کنار مردم است و او در کنار مردم است، پس در کنار حق است.
کیارستمی به او گفته است فیلمت را دوست ندارم. آن را هم در گوشهای و خصوصی به او گفته است. ما عموم مردم از حرفهایی که در گوشهای گفته شدهاست، خبر نداریم. ما از آن صحبت هایی باخبریم که در ملاء عام، در میدان و سر بازار جار زده می شود. کیارستمی در مصاحبه ای منتشر شده در روزنامهای گفته است: تجربه مثبتی از کار در خارج از وطن ندارد، ندیدهاست. او از تجربه ایرانیان گفته است. ما حداقل با نمونههایی روبروییم که تجربه او را تجربه ما می کند. او گفته است قصد ترک کشور را ندارد. هنوز معتقد است یعنی تا آن روزی که مصاحبه ایشان انجام شده که ایران جای خوبی برای فیلمسازی ست و او می خواهد در ایران و به زبان مادری فیلم بسازد. اضافه کردهاست البته شرایط سختتر می شود و نیروهای او پایان پذیر است.
من منظور از زبان مادری را بسیار وسیعتر از آنچه به گوشهای اقای قبادی رسیده است، می شنوم: زبان مادری، زبان یک ملت است، چیزی که علی رغم زبان های گوناگون، یک ملت را به دور خود جمع می کند. یعنی فراتر از زبان کردی و ترکی و غیره. همه مردم ایران حافظ را به فارسی می خوانند. مولوی را به فارسی می خوانند، شاهنامه را هم به فارسی می خوانند. ملت به معنای مدرن آن، به یک زبان سخن میگوید و این مسلما زبانهای دیگر را قربانی می کند. اما ملت و حکومت را و حکومت را هم به معنای مدرن آن نیرومند میسازد. در فرانسه هم با قدرت گرفتن Nation و Etat، زبان های بسیاری ضعیف شدند. هنوز هم کسانی هستند که در شمال و جنوب و شرق و غرب و مرکز فرانسه، خواهان زندهتر کردن زبانشان هستند و موجب بر پایی گفتگوهای زیادی می شوند که بحث به دور مفهوم و مضمون هویت را تحریک میکند. آنهم در زمانی که مفهوم و مضمون هویت بسیار حساساست و سؤ تفاهم هایی گاه عظیم را بر میانگیزد.
به نظر من میرسد که مطرح کردن مسائل و مشکلات بغرنجی چون کرد بودن و سنی بودن، مکان و زمان دیگری را میطلبد. فضایی آرام، آزاد، حتی نه مطلق. خیلی نسبی. که حرف ها و نظرها گفته شود، بحث شود. در طول زمان جا بیافتد.
پنداری آقای قبادی از کیارستمی خواستهاند که یک باره اگر نه مسائل را حل کرده، بلکه برای حل کردن آن به میدان بیایند. البته باید دید در میدان چقدر میتوان مسائل را حل کرد.
آیا آقای قبادی می پندارند که تمام مسائل را همین الان، همینجا در شرایط واقعی و نه آرمانی میتوان حل کرد. آیا به جاست که همه مشکلات و مسائل را از صندوقها و طاقچهها و گوشه و کنار به حیاط خانه بیاوریم و همین الان خانه تکانی کنیم؟
به نظر میرسد که هنوز فضای گفتگو باز نشدهاست و تا فضای گفتگو باز نشدهاست، از چیزی نمی توان سخن گفت. سخن گفت و شنید. وقتی آقای قبادی نتوانستهاند حرف خویش را با خود آقای کیارستمی در میان بگذارند. تا گفتگویشان ادامه پیدا کند. به درازا بکشد. جا بیافتد. دو فیلمساز نتوانستهاند با هم حرف بزند. آقای قبادی حرفش را به میان بازار آوردهاست و نامه اش به گفتگو نمیماند. اعلامیه را شبیه است.
میگوید کیارستمی دامنش از سکوت آلوده است. میگوید کیارستمی به تأثیر گذاری عاطفی بر مخاطب اعتقاد ندارد. میگوید که از کیارستمی اسطوره ساخته است و عجب که این اسطوره یک باره شکسته است. می گوید که آثار کیارستمی از سیاست و جامعه تأثیر پذیر نیست. می گوید کیارستمی رژیم را خشنود کردهاست. می گوید تنها معیار شرف، عزت، احترام همراهی کردن مردم است.
من که در «اینجا» زندگی میکنم، جایگاه آثار کیارستمی را در جهان میدانم. اگر کیارستمی، کیارستمیست، به خاطر نگاه دگر اوست. نگاهی متفاوت، نادر، و فرای زمان. مسلما اینجا و آنجا در جهان اتفاقهایی می افتد. چیزی زیرورو میشود، تکان میخورد. و بعد سالها بعد، دوباره در جای خود یا جای دیگری مینشیند تا باز زیرو رو شود، تکان بخورد و جانشین شود. جهان هر روز واقعهای را در دل خویش دارد. مسلما سینماگرانی هستند که این وقایع را فیلم میکنند. موفق و ناموفق. عمر بعضی طولانیست و بعضی کوتاه. اینان دیدن خویش را به شما نشان میدهند و به گونهای نشان میدهند که شما هم همان ببینید. فیلم سازان دیگری هستند که ما را به نگاه کردن دعوت می کنند. نگاه کردن را در ما می پرورانند. نگاه کردن را به ما یاد میدهند. می گویند گدار انچه دیده نمی شود را نشان میدهد، یا روی به آنچه به دیده نمیآید میکند. می گوید: از این دو، یکی، یعنی هیچکدام.
کیارستمی وعده نمیدهد که وفا نکند. کیارستمی فیلم ساز فاصله است. همان فاصله ای که دیدن را میسر میکند. که تشخیص را ممکن میگرداند. او نمیخواهد به هیجان بیاورد. چون به حقانیت خود باور ندارد یا اطمینان ندارد. سردی او، حجت فاصله اوست. او از واقعه دور میشود تا بهترببیند. او هرگز دست کودک را نمی گیرد تا او از سگ نترسد و زودتر به خانهاش برسد. چون دستش به کودک نمیرسد. او کوچه را کوتاه تر نمی کند، او زمان را سرعت نمیبخشد تا ما آنقدر در آن کوچه معطل نشویم و آنقدر از سگ نترسیم و آنقدر دیرمان نشود. فکر میکند که قدرت اینها را ندارد. کودک کدام است؟ حسین را یادتان می آید؟ همان که بعد از زلزله شمال عروسی کرده بود و به سر کوه ها میرفت تا علفی، چیزی برای خوردن گیر بیاورد. و دوربین کیارستمی فقط او را نشان میداد و دلش برای او نمیسوخت. با همان سردی همیشگی. بر عکس من حسین سبزیان را خوب یادم است، همو که وعدههای فیلم ساز دیگری آنقدر دلش را برده بود، آنقدر که خواسته بود خویش نباشد، او باشد. و سر از کلانتری در آورده بود و شاکیانش هم مردمانی دیگر بودند که همان فیلم ساز دلشان را برده بود.
کیارستمی بیرحم است . اینطور به نظرمان میآید. او عین نگاه خود و عین فیلم های خود است. او فقط نور می پاشد. نه به واقعه، به دیدگان ما. از او نخواهیم که خود نباشد. غیر را نه اینکه دوست بداریم، ببینیم. او هست.
10.11.09
راه بازگشت
گاهی آنقدر حالم خوب است که از نردبان بالا میروم. بالا می روم. قلم مو را بر می دارم. یا اتاق سین را رنگ میکنم. یا نقشی بر صفحهای. گاهی آنقدر بد که از نردبان پایین میآیم، آنقدر پایین که دستم به هسته زمین میرسد. بی قلم مو.
عمریست که بالا و پایین میروم. چون بر تابی که میان دو درخت تنومند بسته ای. میگویند اگر سقوطها نباشند، صعودها هم نیستند. میگویند، نمیدانم. گاهی فکر میکنم که به هر دو دل بستهام. مهم راه بازگشت است. میگویند اهالی غار علی صدر، در زمانهای کهن وقتی به وسوسه پایان، نشسته بر تخته هایی، سوار بر آب ها میشدند، برای اینکه راه بازگشت را گم نکنند، پشت سر خویش کاه می ریختند. فکر میکردند که به روشنایی بر خواهند گشت. فکر نمی کردند. میدانستند.
تکلیف حافظه
بیست سال از ریزش دیوار برلین گذشته بود و همه رفته بودند آنجا، همه که میگویم منظورم خبرنگاران است و با خودشان یک عده ای را هم برده بودند و نشسته بودند بر دیواری که دیگر نیست و هی به یاد میآوردند و حرف میزدند و میآکندند. مگر چقدر می توان رادیو گوش کرد؟ از صبح سحر اغاز شده بود و هنوز ادامه دارد. ملت هایی هستند که تمایل به فراموشی دارند و هیچ چیز و هیچکس هم چیزی به یادشان نمیآورد و ملت هایی هم هستند که کارشان شده است به یاد آوردن. اسمش را هم گذاشتهاند تکلیف حافظه.
من گاهی فکر میکنم اینهمه که بیمار آلزایمر زیاد شدهاست، نتیجه این همه دیدنهاست و به یاد سپردنهاست. جسم یا جان واکنش نشان میدهد.
8.11.09
6.11.09
اشتراک در:
پیامها (Atom)


































