۲۵ خرداد ۱۳۹۶

Le bureau des légendes


دو سه روز بود گرفتار سریالی فرانسوی بودم که در زمان کنونی و در سرویس‌های جاسوسی و در مقابله با تروریسم اسلامی می‌گذرد. از دمشق آغاز می‌شود با حکایت عشق زنی اهل سوریه و وطن‌پرست و مردی فرانسوی جاسوس و استاد یا معلم زبان فرانسه در دمشق.

فیلم شاید ناخواسته نشان می‌دهد یا برداشت من این است که سرویس‌های جاسوسی و امنیت و اطلاعات تقریبا جدا و مستقل از دولت‌ها عمل می‌کنند. نمی‌گویم جدا از حکومت‌ها چراکه سرویس جاسوسی هم جزئی از حکومت است.
هر کس گمان می‌کند که برای کشورش کار می‌کند اما وجود و حضور ایدئولوژی را پس پشت این گمان می‌توان تشخیص داد. فرانسوی‌ها از اپوزیسیون سوریه  حمایت می‌کنند حتی از گفتگو یا مذاکره و دیدار اپوزیسیون با نظام سوریه که سوریه می‌خواهد در خفا انجام گیرد جلوگیری می‌کنند و با اینکه جانب کردها را دارند جایی اجازه می‌دهند که ترک‌ها با گروه‌هایی اسلام‌گرا- جهادی، نیروها و مقر کردها را بمب‌باران کنند که دوستان خودشان هم در میان آنها هستند.

سرویس‌های اطلاعاتی دنیایی است برای خودش، که هر کس بر دیگری  درون یک سرویس  اعمال سلطه می‌کند و هر سرویس بر سرویس دیگر. مرد فرانسوی و جاسوس بعدها برای نجات زن از دست دمشق  که  دیگرمعشوقش نیست خود را به سازمان سیا می‌فروشد.  و بعدتر برای تنبیه خود، برای کشتن یکی از امیران داعش که فرانسوی‌ست  به میدان خطر می‌رود. فیلم نشان می‌دهد که  درون دستگاه جاسوسی برای نجات جان او که در دست داعش گرفتار است اختلاف هست. میان انسان‌هایی که باید بتوانند انسانیت خود را کنار بگذارند و تنها به هدف بنگرند،  انسانیت هم فعال است. منتهی انسانیت هم فرهنگ سرزمین خودش را دارد.

در جریان فیلم مسلما دغدغه بر سر توان انرژی هسته‌ای ایران هم هست. قسمتی که ایران را نشان می‌دهد اندکی مضحک است. دختری را که زبان فارسی می‌داند  و ظاهرا مهندس زلزله‌شناسی است به ایران می‌فرستند. فیلم اختلاف سپاه را با رولت روحانی نشان می‌دهد. تصویری که از دولت روحانی نشان می‌دهد یا  آن سوی سپاه را، تصویر جوانانی عیاش است که در پول و الکل و مواد مخدر غرق‌اند. سپاه پسر فردی نزدیک به روحانی و دولتش را دست‌گیر می‌کنند که دختر هم به خاطر آشنایی در یکی از «آن پارتی‌ها» با پسر دست‌گیر می‌شود. برای آزادی یا معامله دختر هم اختلاف هست.

چند روزی هم هست، بعد از سفر ترامپ به عربستان سعودی و بحران قطر که تفاسیری عجیب خوانده می‌شود: ترامپ می‌خواهد به یکی از وعده‌هایش یعنی از میان برداشتن داعش و تمام گروه‌های جهادی وفا کند. در عربستان معامله‌ای صورت گرفته است. عربستان  و شرکا قبول کرده‌اند که از داعش و گروه‌های  جهادگرا حمایت نکنند. قطر حامی اخوان‌المسلمین است. تمام گروه‌های اسلام‌گرا از رحم اخوان زاده شده‌اند. اخوان از اندیشه وهابیت که اسلام نیست و ضد اسلام است الهام گرفته‌اند. قطر برادر دوقلوی وهابی عربستان است. مبارزه ترامپ با اسلام سیاسی است و ایران با حمایت از حزب‌الله حامی اسلام سیاسی‌ست. اگر خود به تنهایی اسلام سیاسی نباشد. تفاسیر عجیب از بادی که جهت وزیدنش تغییر خواهد کرد می‌نویسد. آیا ایران مدافع اسلام سیاسی و اخوان خواهد شد. آیا ایران به همراه قطر و ترکیه جبهه‌ای تشکیل خواهد داد. رهبر حماس به ایران پناهنده خواهد شد.

ترامپ کسی بود که بلافاصله بعد از روی‌داد یازده سپتامبر در شبکه‌ای تلویزیونی روایت رسمی از روی‌داد را زیر سؤال برد. در تبلیغات انتخاباتی خود وعده مبارزه جدی با تروریسم را می‌داد. در جریان انتخابات ریاست جمهوری فرانسه هم یکی از موارد دعوا و اختلاف اسلام سیاسی و اخوان‌المسلمین بودند. فیون نامزد شکست خورده حزب شکست خورده جناح راست از غیرقانونی اعلام کردن اخوان‌المسلمین می‌گفت. در فرانسه مبارزه با اسلامیسم و اسلام آگاهانه و ناآگاهانه یکی تلقی می‌شود. مخالفت با زن محجبه، مخالفت با اسلام و با مسلمان تفسیر می‌شود. از طرفی آزادی رهبران اسلام سیاسی و از سویی در تگنا قرار دادن مردم مسلمان. از آزادی و حمایت  فعالیت رهبران اسلامی در اروپا از سال‌های بعد از شصت فراوان نوشته و گفته شده. روایتی می‌گوید که بریتانیا اخوان‌المسلمین را برای استفاده علیه شوروی در جریان جنگ سرد ساختند. سال ۱۹۷۹ آقای برنارد لویس امریکایی- بریتانیایی- اسراییلی پیش‌نهاد استفاده از اخوان علیه دولت کمونیست افغانستان دادند و بعدها اعتراف برژینسکی مرحوم را خواندیم که: ما پای شوروی را به افغانستان کشاندیم و راه سقوطش را هموار کردیم. وقتی از او می‌پرسند آیا ارزشش را داشت، اشاره به القاعده، پاسخ می‌دهد که آری. در سال ۲۰۰۸ یعنی حدود دو سال قبل از بهاران عربی بسمه کودمانی سخن‌گوی شورای ملی سوریه  حمایت از اخوان را در مسیر تسلط بر خاورمیانه توصیه کرد.

جبهه‌ای که تفاسیر عجیب از آن می‌گویند، تغییر جبهه امپریالیسم است. بعد از این انگلیس و فرانسه و بعضی دیگر از اسلام‌سیاسیِ اخوان حمایت خواهند کرد، در واقع باید گفت به تنهایی حمایت خواهند کرد. حداقل بدون ترامپ. نمی‌توان گفت بدون ایالات متحده چون نه ترامپ امریکاست و نه معلوم است که عمرسیاسی‌اش چقدر طول بکشد. تفسیر عجیب حتی سپاه را به نوعی سکولار چراکه وطن‌خواه  و روحانی و روحانیت رادر مقابل آن قرار می‌دهد.

من این تقابل را نمی‌فهمم، یا از آن اطلاع ندارم. همانطور که از روابط ایران با اخوان اطلاع ندارم. روابط معنوی را منظور دارم. وگرنه روابط واقعی را چگونه می‌توان از روابط همسایه‌گی و هم‌جواری و اجبار دیپلماسی تشخیص داد و جدا کرد؟ ایران لابد همان‌وقت که با مصر مرسی رابطه داشت الان هم با مصر ال‌سیسی رابطه دارد. یا ارتباط ایران با قطر لابد به خاطر ارتباط قطر و حمایتش از اخوان نیست. منافع خیلی مادی بر منافع دیگر می‌چربد.

دیشب سخنان آقای خامنه‌ای را گوش دادم. اشاره کردند به هویت ایران، که اسلام است و انقلاب است. البته از ایران هم نام بردند، از هویت ایران اما روشن نیست این هویت ایران چیست؟ مرزهای آن است؟ منابع و ثروت آن است؟ تاریخ ان است. زبان آن است. نژاد آن است. ایران قبل از اسلام است. ادبیات و شعر آن است. موسیقی، حکمت آن است. و اینکه امریکا با ایران کار دارد. با آنچه که ما هستیم. نه به خاطر مسائل هسته‌ای و امور حقوق بشری.
از مصدق نام بردند که با اینکه او با امریکا بد نبود و با انگلیس مشکل داشت و انقلابی نبود، ملی بود و استقلال‌طلب، اما امریکا او را سرنگون کرد. من نمی‌دانم منظور از انقلابی چیست. آقای خامنه‌ای گفتند که هویت ما از انقلاب می‌آید. آقای ژان لوک ملانشون هم هویت فرانسوی را از انقلاب فرانسه می‌دانند. در مقابل سهمی از ناسیونالیست‌های راست، مسیحیت کاتولیک را جزء جدایی‌ناپذیر هویت فرانسه می‌دانند.  آقای خامنه‌ای انقلابی را مدافع مظلوم یا مبارزه با ظالم عنوان کردند. مظلوم هم که فلسطین است. فلسطین به دو قسمت تقسیم شده، جبهه‌ای ملی که همه نژادها و ادیان را در خود داشت و حماس که جبهه‌ای مذهبی‌ست و اخوانی و این دو دسته‌گی باعث ضعف مقاومت فلسطین شده است. مثل هر دو دسته‌گی دیگر. اخوان مبارزات ملی‌گرایی را به مبارزات دینی- اسلامی تبدیل کرد.

اگر حتی نزدیک‌بین هم باشیم، می‌بینیم که دولت‌های سکولار یکی پشت سرهم فروریختند. سوریه مقاومت می‌کند. در مصر کودتا و قدرت از اخوان گرفته شد. در لیبی گروه‌ها بر سر هم می‌زنند و به تازگی پسر قذافی را آزاد کرده‌اند تا شاید قبیله‌ای را با هم متحد کند. صدام هم سرنگون. بهار عربی می‌خواست لباس اخوان بپوشد. یا می‌خواستند که لباس اخوان بپوشد. سکولارها دیکتاتورهم بودند. دیکتاتورها گاهی مستقل هستند. گمان می‌کنند که امورات استقلالشان از دیکتاتوری می‌گذرد. اگر حتی نزدیک‌بین باشیم می‌بینیم که چه نیروها و کشورهایی پشت سرنگونی این حکومت‌ها بودند.

رؤسای جمهوری که در ایالات متحده بر سر کار آمدند با تمایلات مردمی انتخاب شدند که مداخله‌گر نبودند. روی به درون داشتند. اما هر بار دولت  مجبور به مداخله شد. بوش قبل از یازده سپتامبر بوش بعد از روی‌داد نبود. ترامپ هم با شعارهای درون‌گرایی انتخاب شد. دخالت‌های اخیر ایالات متحده از منافع امریکا دفاع نکرده. ترامپ هم از همین اندیشه آب می‌خورد. ناسیونالیست‌های اروپایی با خرده و عمده اختلاف و تفاوتشان از همین آب می‌نوشند. ناسیونالیست‌ها معمولا گرایش به راست دارند و آنها که راه‌های افریقا را به روی اروپا گشودند از چپ بودند. ناسیونالیست‌ها مثل مصدق انقلابی نیستند. ملی‌گرا هستند و استقلال‌طلب. انقلاب‌ها مثل انقلاب فرانسه تشابه‌شان درداشتن ایدئولوژی یا آرمان‌ است. انقلاب فرانسه از مرزهای کشور بیرون رفته و بعدها با ناپلئون کلام و ندا و فرمان انقلاب را به بیرون از خاک فرانسه می‌برد.  آرمان‌های انسان‌دوستی و حقوق‌بشری را.
انقلاب برای روی‌دادن به قلمرو نیاز دارد اما کلامش از قلمرو فراتر می‌رود. خاصیت کلام این است.

برای اینکه عجالتا به این نوشته پایان بدهم باید اعلام کنم که  من خود نه به ترامپ باور دارم و نه به ناسیونالیست‌های  اینجا و آنجا.  و نه اینکه عربستان سعودی می‌تواند دست از حمایت گروه‌های جهادی بردارد. دولت سعودی و آل سعود هر بار که با غرب معامله کرده است امتیازی به روحانیتش داده. روحانیت امتیاز دست داشتن در مدارس و دروس تحصیلی را طلب کرده است. وهابی شدن دانشگاه‌ها. دانشگاه‌هایی که وهابی تولید  و به تمام دنیا صادر می‌کند. امامان مساجدی که محصولاتشان جهادگر و تروریست است. نگاهی به افریقا از پاک‌سازی افریقا از فرهنگ و تاریخش می‌گوید و جاسازی اسلام ناب محمدی به جای اسلام بومی.
انقلاب‌ها ازبوم آغاز می‌شود اما تمایل به کل دارد. از لوکال به گلوبال.

باید گلوبالیزاسیون را فهمید  و از خود پرسید در این جهان گلوبالیزه چگونه می‌توان از بوم، از لوکال دفاع کرد. آقای خامنه‌ای گاهی در سخنانشان اشاراتی می‌کنند.  شباهت‌ها  به سخنان ناسیونالیست‌ها آشکار است. ناسیونالیست‌ها همانطور که گفتیم انقلابی نیستند و با اسلام سیاسی درگیر.
چگونه می‌توان از لوکال دفاع کرد. جز با آزادی دادن به آن؟
به نظر می‌رسد که ایران به تناقضات گفتمانی دچار است و این خود نیروهایش را به هدر می‌برد.

۲۳ خرداد ۱۳۹۶

پنکه


امروز داشتم پنکه را نصب می‌کردم- اجزایش از هم جدا و در داخل کارتون بود گذاشتمش روی میز ووقتی داشتم پروانه‌اش را کارمی‌گذاشتم، ناگهان به نظرم رسید که هواپیمایی‌ست، کوچک و من آنتوان سنت اگزوپری.
خود را در صحرای لیبی یافتم.

۱۴ خرداد ۱۳۹۶

حاج آقا حق دارند


حاج‌آقا در صفحه توییترش نوشته بودند: «مسجدی که من امام جماعتشم تا پارسال ربنای شجریان پخش می‌کردیم، اما امسال اجازه ندادم. در مورد هنجارشکنی های شجریان صحبت کردم مردم قانع شدند.»  بعد اضافه کرده‌اند که آنجا رأی روحانی بیشتر از رئیسی بوده. اما مردم مومن و متدین از کسی که گوگوش رو بغل کنه و باهاش عکس بگیره متنفرن. یکی نوشته بود: شما مطمئنید پیش خدا از شجریان عزیرترید؟
حاج‌آٍقا پاسخ دادند: «ممکنه آقای شجریان پیش خدا عزیزتر باشه. این موضوع بحث ما نیست. موضوع بحث پخش صدای چنین فردی از مسجده.»

من به یاد مفتش بزرگ داستایوفسکی افتادم و به نظرم رسید حاج‌آقا حق دارند. مفتش بزرگ به عیسی مسیح که بازگشته بود و دست‌گیر شده بود گفته بود: برو. تو نخواستی وقتی بالای صلیب بودی، معجزه بکنی تا مردم به تو ایمان بیاورند. تو می‌خواستی که عشق آزاد باشد، نه هیجان و غلیان برده‌ای زندانی برابر قدرتی که او را برای همیشه از خود ترسانده است.
ما کار تو را ویرایش کردیم. آن را بر معجزه و افسون و اقتدار قرار دادیم.  بارگران بر دوش مردم  را بر زمین گذاشتیم. ما حتی اجازه گناه به آنها دادیم.  مجوز گناه دادیم. چرا دوباره آمدی که آرامش‌‌مان را به هم بزنی؟ 

رادیو نبود


آقاهه گفت مردم در اوائل قرن در سکوت زندگی می‌کردند. رادیو نبود. شما خودتان به تاریخ ورود رادیو رجوع کنید. آن‌وقت‌ها همان مردم بیش‌تر در روستا بودند و کشاورز. تمام هفته صدایی نبود.  بعد یک‌شنبه می‌رفتند کلیسا پای منبر کشیش محل. 

۱۳ خرداد ۱۳۹۶

السلام‌علیک یا زیزفون


می‌خواهم برای درختان زیارت‌نامه بنویسم. السلام‌علیک یا زیزفون بنت زیزفون

۷ خرداد ۱۳۹۶

بلاغت عاشقانه


بلاغت عاشقانه نام نمایشنامه‌های معروفی است که به مدت یک هفته عصرها در حیاط شهرداری اجرا می‌شود.

من و سین  رفته بودیم به تماشا. حیاط ها را من بی آب و علف خوش دارم. بی چمن. صندلی گذاشته بودند به دور صحن و عموم نشسته بودند و بازی‌گران در میان، نقش می‌پروراندند. کبوتران در لژ- بالکن نشسته بودند. نسیم هم بود. مولیر در دهان داشتند. کبوتران نه، نقش‌پروران. کبوتران گاهی به صحن  می‌آمدند و دانه‌کلامی به نوک گرفته و به بالا می‌شدند. 

مردم طواف متن و مولیر نشسته بودند. بعضی از بر بودند. نگاه کردم مردی کهن‌سال چرت می‌زد. پیرزنی زیر لب با سرو گردنی در تحرکی منظم، ذکر ابیات می‌کرد. دون ژوان آمده بود. پیرهنش  آستین‌‌فشان، از پایین‌جامه بیرون افتاده، نشان عیاشی دی‌شب. عبایی بر دوش داشت. ما به دور بازیگران بودیم و آنها گاه به ما پشت می‌کردند و ما در روی تماشاچیان تماشایشان می‌کردیم.

آن روزها که نوشتن هنر هنرها بود و عاشق باید نوشتن می‌دانست، به پایان رسیده است. نامه‌ها باقی مانده.  و مرورشان. عشق کلام بود و در کلام بود. 

اوگوست رُدن


ما رفته بودیم دیدن رودن. ما یعنی من و سین. در زبان فارسی اول من می‌آید و اینجا من بعد می‌آید. اینجا می‌گویند سین و من. دیدن فیلم رودن. رودن بزرگ مجسمه‌ساز. رودن را رُدن می‌خوانند. استاد و معشوق کمی کلودل. خواهر پل کلودل. اوقاتی‌ست  که همه جمع‌اند. بالزاک و ویکتور هوگو و سزان و باقی. رُدن سر ویکتور هوگو را به پیاله زده و تن بالزاک را. می‌گوید خاک را نجیب‌ترین و اصیل‌ترین ماده برای مجسمه‌سازی  می‌داند.

پیش‌تر در باره کمی کلودل فیلم می‌ساختند. این فیلم در باره رُدن نیست. در باره خلاقیت و آفرینش است. بالزاکش برهنه است. با سری پریشان و شکمی بزرگ. به مذاق‌ها خوش نیامده است. بزرگی دل بالزاک را می‌گوید هزار و خرده‌ای شخصیت در آن جمعند. بالزاک آبستن است.
برای پوشاندن برهنگی بالزاک روپوشش را از تن بیرون آورده و در ظرف مخلوط گچ فرو می‌کند و به دوش بالزاک می‌اندازد.

فیلم ژاک دوآیان نشان می‌دهد که همه‌چیز برای رُدن بهانه است. بهانه خلاقیت و آفریدن. خداوندگاری است که می خواهد به گل‌ها جان بدمد. کمی کلودل بچه می‌خواهد و شوی می‌خواهد و اوگوست رُدن می‌خواهد. طبیعت او خلق است. زن است. مردی می‌خواهد که خلقت را در او آزاد کند. اوگوست رُدن را می‌خواهد تا پدر بچه‌اش باشد.

همه کودکان می‌توانند با گل بسازند. همه ما با گل خانه ساخته‌ایم. مردمان نخستین هم. همه کودکان می‌توانند نقشی بکشند. بعدهاست که خراب می‌شود. خراب می‌شوند. با مدرسه.

۲ خرداد ۱۳۹۶

گزارشی از کن


کمی از جشنواره کن گزارش بدهیم. نه ما اهل کن نیستیم وآنجا هم حضور نداریم و از آن و این ادا و اطوارها دوری می‌جوییم. به قول ژان لوک گدار که سه سال پیش  برای  فیلمش خداحافظ زبان، می‌خواستند جایزه‌اش دهند و دعوتش کرده بودند نامه‌ای به رئیس جشنواره و رفیق قدیمی نوشت که : من آنجایی نیستم که شما هنوز، فکر می‌کنید که هنوز هستم. چیدمان این جمله گدار نادرستی نگارش من نیست. دقیقا کلام اوست.

پارسال بعد از درگذشت کیارستمی، لیلی تلفن کرد و گفت: گذاشتم بعد از گریه‌ها و زاری‌ها تلفن کنم. به او گفتم گدار هنوز زنده است. گدار از مقدسات من است. قبلا هم گفته‌ام مثل این است که در مقابل زیبایی نشسته باشم. زیبایی هم نیست به قول مولوی چیز دیگر است. من که مدتی ست دچار دردهای مفصلی هستم و گاهی شمال که بودم می رفتم نزد آقای گی و بیست و پنج یورو می‌دادم- اقای گی دیپلم و مدرک و سند وقباله  و اینها نداشت. جسم همان تن را می‌شناخت. می گفت اول با تن حیوانات، اسب شروع کرده. اینکه بشر بتواند باعث آرامش حیوان بشود خیلی خوب است. سین که بچه بود در آن خانه بزرگ، گربه داشت. من با دست بردن در طبیعت مخالف بودم و گربه آزاد بود و ما هم در آبادی زندگی می‌کردیم. گربه شب‌ها می‌رفت بیرون. می‌گویند زمانی که گربه هوس بیرون رفتن می‌کند دو بار در بیست و چهار ساعت است. یک بار زمان نماز صبح است و یک بار زمان نماز مغرب. تقریبا. می‌گویند که این دو زمان، ساعت شکار اجدادش بوده است. خدایا ما چرا از وقت این‌قدر جدا شدیم؟ کیارستمی خدایش بیامرزد گفته بود: صبح به موقع سر زد، خروس به موقع خواند و من بی‌موقع خوابیدم.
گربه سین نامش نوگا بود که همان نوقا است و همان گز است. جنوب فرانسه نوقایش نوگاست. باسفیده تخم‌مرغ و عسل و گاهی پسته و گاهی بادام. یک بار نوگا رفته بود بیرون و دیر کرده بود. گاهی پیش می‌آمد. اوائل خیلی ناراحت می‌شدیم. سین بی‌تابی می‌کرد. حتی خانم ف ما را به نذر کردن فرامی‌خواند. خانم ف یک خویش اهل صرع داشتند به نام محمد که همیشه به او نذر می‌کردند. آقای محمد در حسابش مقداری یورو همیشه ذخیره داشت.  و تمام اطرافیان خانم ف به ایشان مقروض بودند. نوگا یک بار دو شب نیامد. گاهی زخمی و خونین می‌آمد. یک بار هم آمد اما با حالی خراب. صدایش در نمی‌آمد. یا می‌آمد اما دل‌خراش. دلش می‌خواست چیزی را تف کند اما نمی‌توانست و دل و روده‌اش بالا می‌آمد. چوبی در گلویش گرفتار شده بود. سین نوگا را به دام‌پزشکی آبادی برد. دام پزشک نوگا را شب تا صبح نگاه داشت و بی‌هوشش کرد و چوب را از گلویش خارج کرد و سین ۱۲۵ یورو از جیب خودش خرج بیمارستان نوگا کرد. به سین گفته بودیم که خرج نوگا با خودش است. یک روز هم در ماه سپتامبری رفت و نیامد. همان روزهایی بود که من زیاد از خانه می‌رفتم. سین ماه‌ها غصه خورد و بر وب در سایت‌های حیوانات مادر مرده و گمشده و پیدا شده به دنبال نوگا گشت. مثل مادرم که به دنبال پسر گمشده‌اش که در زندان شاه یافتش. آن وقت‌ها وب و سایت و اینها نبود و مادرم به روش‌های دیگری دنبال برادر گمشده‌ام می‌گشت. گاهی صدای فغان سین بلند می‌شد. گاهی گمان می‌کرد که گربه‌ای پیدا شده نوگاست. من می‌گفتم بزرگ می‌شود. الان هم همین را می‌گویم: همین‌ها بزرگت می‌کند.

آقای گی بیست و پنج یورو می گرفت و به قول خودش ایجاد فاصله می‌کرد. می‌گویند داوینچی شب‌ها و روزها جسم و جسد  تشریح می‌کرد. از پوست آغاز می‌کرد. می‌خواست بداند کجا چیزی از چیزی جدا می‌شود.  فاصله کجاست. اگر فاصله هست چه چیزی باعث وصل است. دردها از روی هم افتادن مهره‌ها یا مفصل‌ها و غیره ناشی می‌شود. کش و واکش گربه وقتی با گرده‌اش طاق می‌سازد ایجاد فاصله کردن است. پزشک می‌گوید هر روزاز چیزی آویزان شوید تا ایجاد فاصله کنید. اجداد ما لابد از درخت آویزان می‌شدند. آقای گی به من می‌گفت وقتی دراز کشیده‌ای پاهایت را به دیوار فشار بده مثل اینکه بخواهی دیوار را پس برانی. دوران قبل از  زایمان  به زائو نفس کشیدن را می‌آموختند که باعث ایجاد فاصله می‌شود. ایجاد فاصله همان گشایش است. می‌گفتند کمرتان را به دیوار بچسبانید و بادکنکی به دستمان می‌دادند تا بادش کنیم. ماما معتقد بود که زانوانمان را خم کرده و پاهایمان را در زمین فرو ببریم. بعد از مدتی ما خیال می کردیم پاهامان واقعا در زمین فرو می‌رود و احساس ریشه دوانیدن می‌کردیم. خدایا ما کی از ریشه کنده شدیم؟

تماشای گدار برای من ایجاد فاصله است. ناگهان احساس می‌کنم که درد آرام گرفته و نسیمی میان سلول‌هایم می‌وزد.
گدار روح اروپا هم هست. اروپایی که من  به آن آلوده‌ام. شما هم لابد. بالاخره هرکسی رمانی، داستانی روسی خوانده است و موزارت شنیده است و با فلسفه یونان و آلمان و ادبیات  یکی از این خاک‌نشین‌های اروپایی، مثلا بالزاک آشنایی به هم رسانده است. در یکی از فیلم‌های گدارکسی می‌آید و می‌گوید: آنجا غرب است.  گدار فاصله غرب را با شرق نشان می‌دهد. عده‌ای گمان می‌کنند غرب امریکاست. یا امریکا و اروپا یکی‌ست. گدار فاصله گذاری می‌کند. اروپای گدار به اتحادیه اروپا ربطی ندارد. زمانی داستایوفسکی سوار قطار می‌شد و از این سوی اروپا به آن سویش می‌رفت. حالا اروپا تمایل به امریکا دارد و روسیه را از خود می‌راند.

در جشنواره امسال کن یکی آمده و خواسته از گدار تقدس‌زدایی بکند. نتوانسته. بت  نیست که بشکند.

۳ اردیبهشت ۱۳۹۶

سیستم و ضد سیستم


اول یک سیستم هست، بعد یک ضد سیستم ساخته می‌شود، خود سیستم ضد سیستم‌اش را می‌سازد و از آن، لولو، هیولایش را.  و دیگر دمکراسی از کار می‌افتد. دیگر هیچ بحث و گفتگویی نخواهد بود. دیگر هیچ کس حرفی دیگر- هر حرفی، نخواهد داشت. پس برای حفظ سیستم به نامزد سیستم رأی بدهید و برای  حذف  نامزد ضدسیستم، لولو، هیولا- به نامزد سیستم رأی بدهید.

ضد سیستم در این میدان بازی ضامن سیستم است.
و سیاست تنها در انتخابات از صندوق بیرون آمده و دوباره بعد از انتخابات به صندوق بازمی‌گردد.