۱۹ آذر ۱۳۹۷

جلیقه‌زردها و کریستف گیلویی جمعیت‌شناس


در ماه تیر ۱۳۸۸ نوشته بودم: «روزی از این روزها در چهارچوب فعالیت‌های فرهنگی‌مان در روستاهای این منطقه، هفت‌صد آفیش را در هفت‌صد صندوق پست خانه مردم انداختیم که دعوتی بود به شنیدن قطعه‌ای نادر از باخ که نوازنده‌ ویولونی، یکی از دوستان آمده از راهی دور قرار بود اجرا کند. آن شب که آن قطعه نادر در یکی از سالن‌های محلی روستا که معمولا شهرداری در اختیار می‌گذارد، نواخته شد، غیر از خود ما هیچ‌کس نبود. هیچ‌کس نیامده بود. دوستان تعجب و شکایت خود را هر یک به نحوی ابراز می‌کردند. من معتقد بودم که مردم تلویزیون‌های خود را و سریال‌های آن را برای شنیدن قطعه‌ای هر چقدر هم نادر از باخ ترک نخواهند کرد. آنروز گویندگان و مجریان برنامه‌ها و هنرپیشگان سریال‌های طولانی را پسر‌خاله و دختر‌عمه‌های آنان خواندم و گفتم که این مردم اعضای فامیل خود را به یک شب با باخ عوض نمی‌کنند. سال‌هاست که آنها به حال خود رها شده‌اند. آن ها دعوت شما را باور نخواهند کرد، آنها دعوت شما را پاسخ نخواند گفت. اصلا کاغذ دعوت شما در میان بسته‌های رنگین تبلیغات برای خوردن و خوابیدن و آشامیدن گم شده است.» حالا سال‌ها گذشته است و مردم این روستاها که جز تلویزیون و فروشگاه‌های بزرگ دور از محلشان و مدارس کوچک و خلاصه شده «نهاد» دیگری ندارند از خانه‌شان بیرون آمده و در میدان‌ها یکدیگر را پیدا کرده‌اند.


بعد از نشریه سازندگی و عنوانش: «پیروزی پوپولیسم بر لیبرالیسم» و ماکرون عقب نشست و مقاله محمد قوچانی، احمد زیدآبادی نوشته‌اند: «حرکت جلیقه زردها نوعی جنبش توده‌وارِ نامتعارف و پیگیرِ دستاوردهای لحظه‌ای و آنی، بدون ورود به چشم اندازهای بلند مدت است و از همین روست که افزایش مالیات بر سوخت‌های فسیلی را که از نظرگاه حفظ محیط زیست، حرکتی در جهت درست است؛ هدف انتقام خود قرار داده است. بنابراین، از منظری دراز مدت و با نگاهی روشنفکرانه، شورش جلیقه زردها بیشتر به کار بهره‌برداری سیاسی سیاستمدارانی چون ترامپ می‌آید!»


ژیژک بعد از پیروزی ترامپ می‌نویسد: فراموش نکنیم که خشم توده می‌تواند جهت عوض کند. لیبرال‌هایی که از پیروزی ترامپ می‌ترسند، از گردش به راست هراس ندارند، ترس‌شان از تغییر اجتماعی حقیقی است. روبس‌پیر می‌گوید : »آن‌ها از بی‌عدالتی عمیق زندگی اجتماعی ما خبر دارند و صادقانه نگرانند. اما می‌خواهند با انقلابی بدون انقلاب به جنگ آن بروند.»


از سال‌های ۲۰۱۰ نام کریستف گیلویی با عنوان کتابش: شکاف فرانسوی، بخصوص قبل از انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۲ در رسانه‌ها به سرزبان‌ها آمد. کریستف گیلویی نقشه‌خوان است، قلمروشناس است. یعنی از روی نقشه فرانسه و به طور کلی کشورهای غربی، جمعیت‌ها را شناسایی می‌کند. نقشه‌خوان، جمعیت‌شناس است. در روزهای قبل از انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۲ رسانه‌ها از آثار گیلویی صحبت می‌کردند و به نامزدهای ریاست‌جمهوری خواندن کتاب‌های او را توصیه. نامزدهایی مانند فرانسوآ اولاند با او دیدار داشتند. نیکلا سارکوزی هم در جریان مبارزات انتخاباتی از عبارات و اصطلاحات گیلویی استفاده می‌کرد که نشان می‌داد یا خود یا مشاورانش بیگانه با ایده و اندیشه و مطالعات گیلویی نبوده‌اند.

اما در واقعیت و عمل کسی به صحبت‌های گیلویی و نقشه‌خوانی‌اش گوش نداد. فرانسوا اولاند رفت و امانوئل ماکرون آمد. گیلویی به جستجو و مطالعه‌اش ادامه داد تا امروز که فرانسه با جنبش جلیقه‌زردها روبرو شده، چندین اثر منتشر کرد و دوباره نام او شنیده می‌شود و او مهمان تمام برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی و رسانه‌هاست. انچه او می‌گوید شاید تنها به دهان مارین لوپن خوش آمده است. گیلویی معتقد است که چرخش و گردش مارین لوپن به سوی سوسیال و مطالبات چپ‌گرایانه به دلیل توجه‌ به مردمانی است که او شناسایی کرده است. این مردمان به دلیل شناسایی او دیده نشده‌اند، این مردمان را مارین لوپن شناسایی کرده چون به او رأی داده‌اند. در واقع احزاب و رهبرانشان سهمی از مردم را انتخاب نمی‌کنند بلکه انتخابات رابطه‌ای متقابل است.
البته از آن سال تا به امروز حزب و گروهی که ملانشون تشکیل داد قادر بوده که سهمی از این مردم را به سوی خود جلب کند. با اینکه رأی‌دهندگان به ملانشون در دور دوم برپایه منافع طبقاتی نامزد نهایی را انتخاب می‌کنند.

اما کریستف گیلویی چه می‌گوید. گیلویی می‌گوید که جهانی‌شدن، ثروت و شغل را در متروپول‌ها، کلان‌شهرها و شهرهای بزرگ متمرکز کرده. همراه با جهانی‌سازی مهاجر هم آمده است. در واقع ورود مهاجر یا رفت و آمد انسان مهاجر همراه با رفت و آمد اجناس آزاد شده است. شهرها به دلیل گرانی از مردمان محروم یا طبقه محروم خالی‌شده و در عین حال حاشیه شهرهای بزرگ و کلان‌شهرها برای «پذیرایی» از مهاجرین آماده. به طور مثال مسکن‌هایی در حاشیه شهرهای بزرگ برای سکونت مهاجرین ساخته شده. مهاجرینی که به قول گیلویی به خدمت‌کاران ساکنین شهرهای بزرگ تبدیل شده‌اند و وسایل نقلیه عمومی آنها را از حاشیه چسبیده به شهر به شهر منتقل می‌کند و برعکس از شهر به خانه.


اما سهمی دیگر از مردم که ۶۰ در صد جمعیت را تشکیل می‌دهند، کارگر و خرده‌کارمند و دهقان و تکنیسین و بیکار و خرده‌کاسب در بیرون از شهرهای بزرگ، در شهرهای خیلی کوچک و در روستا زندگی می‌کنند که نه تنها از صنعت بلکه مرتب در جریان این جهانی‌سازی از خدمات عمومی مانند مدرسه، بیمارستان، اداره پست و وسایل نقلیه عمومی وفعالیت‌های فرهنگی تهی شده. این مردم را گیلویی خرده‌سفید می‌نامد. این مردمان کموبیش همان رأی‌دهندگان به ترامپ و به برگزیت و ناسیونالیست‌ها و حق‌حاکمیت‌خواهان در تمام غرب کنونی هستند.

این مردم مردمانی فراموش شده هستند. مردمانی که چپ‌ها در تمام غرب آنها را نادیده گرفتند. احزاب به طور کلی برای تهیه رأی به شهرها و به مهاجرنشین‌ها نظر داشتند.

کریستف گیلویی در سال ۲۰۱۴ کتابش را با نام «فرانسه‌ی کمربندی» یا چگونه طبقه محروم یا مردمی را قربانی کردیم، منتشر کرد. رسانه‌های راست از آن سوءاستفاده کردند و به مذاق رسانه‌های چپ خوش نیامد. سخنان و نتیجه‌گیری‌های گیلویی به سود راست‌های هویت‌گرا و ضد مهاجرو اسلام‌ستیز بود و با گرایش‌های چپ- بورژوا که طالب هم‌زیستی و چند‌فرهنگی بود کنار نمی‌آمد و در عین حال با اندیشه الن بادیوی »هیپوتز کمونیسم» هم که مهاجر عرب و سیاه را پرولترهای ما خطاب می‌کرد در تضاد بود. میان شهرنشین‌ها با حاشیه‌نشین‌هاشان و کمربندنشین‌ها در تمام غرب جدایی افتاده بود. نه اینکه شهرنشین‌ها خواهان زندگی در کنار مهاجرین بودند، نه، مهاجرین برایشان کار می‌کردند و شب هم به حاشیه بازمی‌گشتند. رفتگرها، صندوق‌داران فروشگاه‌های بزرگ، کارگران رستوران‌ها.


چپ‌های سوسیالیست، کارگر و خرده‌سفید را به نفع مهاجرین کنار گذاشتند. مطالبات سوسیال به مطالبات سوسیه‌تال تبدیل شد: ازدواج هم‌جنس‌گرایان، مبارزات زنان. دفاع از طبقه جایش را به دفاع از اقلیت‌ها داد.

امانوئل تود جمعیت و قلمروشناسی دیگردرست قبل از انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا و پیروزی ترامپ که پیش‌بینی کرده بود می‌گوید: « بنیان دمکراسی در انگلیس و امریکا و فرانسه ریخته شد. فرانسه از سال ۲۰۰۵ که نتیجه رفراندم مردم فرانسه را نادیده گرفت دیگر دمکراتیک نیست. می‌گوید دمکراسی را نمی‌توان بدون ملت، بدون مردم یا بدون قوم اجرا کرد. به دور عناصر وصل کننده مثل زبان و عادت‌های فرهنگی مشترک. او دمکراسی امریکایی یا ساختار امریکا را ساخته شده بر پایه‌های نژادی می‌داند. وقتی انگلیسی‌های سفید آن را پی ریختند. دمکراسی امریکایی نخست در برابر سرخ‌پوستان و بعد در برابر سیاهان شکل گرفت. جسم شهروند جسمی مطلق نیست و در برابر جسم غیر شکل می‌گیرد. در انگلیس مردم علیه کارگر لهستانی شوریدند. وقتی سیاست تاچر و گلوبالیزاسیون تمام پایه‌های حمایتی را از هم پاشیده و طبقه کارگر را به خاک سیاه نشانده بود. گلوبالیزاسیون نه ملت و قوم که افراد را به رسمیت می‌شناخت. ترامپ هم، با عنوان‌کردن دیوار مکزیکی در تصور مردم امریکا، هم در را به روی مهاجر می‌بندد و هم به روی تجارت آزاد. ایدئولوژی تجارت آزاد و گلوبالیزاسیون هواداری از رفت و آمد آزاد اجناس و افراد بود. تود اعتقاد دارد که نمی‌توان این دو را از هم جدا کرد. امری که رسانه‌ها انجام دادند. آنها بیشتر به دیوار مکزیکی ترامپ بسته به روی مهاجر توجه نشان دادند تا به دیوار بسته به روی اجناس. تود معتقد است که مبارزات انتخاباتی هیلاری کلیتون بیشتر بر اقلیت‌ها- نزد کلینتون زن هم از اقلیت‌هاست، تکیه می‌کرد تا ترامپ و نتیجه می‌گیرد که نژاد‌پرستانه‌تر و تبعیض‌آمیزتر بود و جدایی‌طلبانه‌تر. فصل می‌کرد و نه وصل.

از حقوق اقلیت حرف زدن سفیدپوست را برمی‌انگیزد و از سوی دیگر، باعث می‌شود که سیاه‌پوست به ضرر خود به دمکرات‌ها رآی بدهد. فراموش نکنیم که بیل کلینتون بیش از همه جوانان سیاه را زندانی کرد و اسپانیایی‌زبان‌ها سنتا چپ نیستند. ترامپ مسائل مورد توجه جمهوری‌خواهان را که بیشتر مذهبی بود به سوی مسائل طبقاتی گرداند.»



گیلویی می‌نویسد: این طبقه محروم، یک «ضد جامعه» است که دارد زاده می‌شود که با الگوی جهانی‌سازی‌شده خارج از قلمرو مخالفت می‌کند که بدون مرز، بدون طبقه اجتماعی، بی‌هویت و بی‌خصومت است که در خدمت ماشین اقتصادی‌ست که همانقدر که به بالاییان نیاز دارد مانند رؤسای شرکت‌ها و اداره‌ها به پایینیان، کارگران خدمات، مهاجر ومهاجرزاده محتاج است. برای نخستین بار در تاریخ طبقه محروم آنجا که ثروت تولید می‌شود حضور ندارد. ۶۰ در صد از مردم در جایی که ثروت تولید می‌شود ساکن نیست. اینها بیشتر از مهاجرین بازنده جهانی‌سازی هستند.


گیلویی به عنوان نقشه‌خوان و قلمروشناس انتخابات و رأی‌دهندگان می‌گوید: فرانسه متروپول در مقابل فرانسه کمربندی قرار می‌گیرد و انفجار احزاب کلاسیک سیاسی را سرعت می‌بخشد. فرانسه کمربندی، فرانسه‌ای‌ست که یا رأی نمی‌دهد یا به سود لوپن رأی به صندوق می‌اندازد. از نظر گیلویی راست و چپ بیش از دو دهه است که برای این اکثریت محروم معنایی ندارد. راست و چپی که تکثر جامعه و زیستشان را به نفع جمعیت‌گرایی و نابرابری قربانی کرده‌اند.

رأی‌دهندگان راست‌ و چپ‌ها کارمندان دولت و بازنشسته‌ها یعنی حفاظت‌شده‌های جهانی‌سازی به سود شاه‌نشین‌های جهانی‌سازی و جبهه محرومین یعنی کارگران، خرده‌کارمندان، بیکاران رأی دهندگان لوپن هستند. گیلویی مرگ حزب سوسیالیست را هم‌زمان با از بین‌رفتن طبقه متوسط که در کتاب‌های بعدی‌اش، آنچه به تازگی به چاپ رسیده اعلام می‌کند. گیلویی در اثر جدیدش آنچه بر سر طبقه محروم آمده را تنها به آنها ختم شده نمی‌بیند. این نادیده گرفته‌شدن و از میان رفتن از مردمان پایین آغاز و رو به بالا پیش‌خواهد رفت.


در باره ایالات متحده امریکا می‌گوید: از نقطه‌نظر فرهنگی و اجتماعی میان انتخاب‌کنندگان ترامپ و محرومین فرانسوی تشابه هست. همان امریکای کمربندی، قلمرو صنعت‌زدایی شده و روستاهاست که کارگران و خرده‌کارمند و خرده‌کاسب و خرده‌دهقان را در خود جا داده. آنها که در مرکز تولید بودند و امروز از آن بیرون شده‌اند. ما الگوی اقتصاد جهانی را پذیرفتیم و خود‌به خود عواقبش را هم. کارگری که سابقا چپ بود و دهقانی که راست و کارمندی که یا راست و یا چپ بود امروز یک دریافت جهانی دارد و از آنها که نتوانستند پشتیبانی‌اش کنند جدا شده است. فرانسه دارد تبدیل به جامعه‌ای امریکایی می‌شود و دلیلی ندارد که از الگویی نامطلوب آن دور بماند. ما همه‌جا در ایالات متحده امریکا و در فرانسه و بریتانیا با کمریندی روبروییم. مردمی که سابقا طبقه متوسط به حساب می‌آمدند.


آنها را فاشیست، پتنی‌ست نامیدند کار سختی نیست. ضد فاشیسم سلاحی طبقاتی‌ست. پازولینی می‌نویسد از وقتی که چپ بازار آزاد را اختیار کرد تنها چیزی که برایش باقی مانده است این است که قیافه- ژست ضد فاشیست به خود بگیرد و با فاشیسمی که وجود ندارد بجنگد.

در رسانه‌ها، سینما وسیاست، ناخودآگاهانه تحقیری طبقاتی جریان دارد. گفته می‌شد که بدون رسانه‌ها پیروزی در انتخابات ممکن نیست و ترامپ به ما ثابت کرد که اینطور نیست. آنچه هست واقعیت زندگی مردم است.

۱۴ آذر ۱۳۹۷

Yellow Vests and I


Yellow Vests and I

image1-3.jpeg
I am glad that the media noticed my brief Twitter take on the situation in France, my adopted country, which has been experiencing a series of mass protests in the last few weeks.
Some followers accused me of "throwing support" behind the riots and violence and not understanding the problem. This is so biased. Why? Let's see! Why these protests now?
Instead of being hypnotized by the burning images, I wanted to ask "where did the protests come from?"
"Yellow Vests" ("Gilets Jaune" named after roadside-safety vests) are a mass popular movement against the current establishment. It is a revolt that has been simmering in France for years. A revolt by ordinary people against the current political system which - as in many other western countries – colludes with the elite and despises its own citizens.
The protest started when President Macron announced an increase in carbon and air pollution taxes. The next increase will happen in January. This is supposed to collect more money for the state budget and also motivate people to use alternatives to diesel-fuelled cars. Macron would like to ban diesel cars by 2040.
But the French state encouraged people to buy diesel fuelled cares for many years. For example, in 2016, 62% of cars in France were diesel cars, as well as 95% of all vans and small lorries. So it is no wonder that many people view the new policy as a total betrayal.
Getting a new car is probably not a big deal for President Macron and his ministers. But it is way too difficult for many people who are already financially stretched to the max . Many poor people will not be able to get to work, especially if there is no reliable public transport in place throughout. Many old people will not be able to get to the shops or to the doctor.
Lots of media see Yellow Vests protesters as criminals causing destruction.
I see forces of destruction on the other side.
What about the violence?
I am a committed pacifist. I despise violence. But I also know that when protests end in violence it is too often the failure and the fault of the state. The failure of the state to enable people to be heard. This is the position of many international human rights organisations including Amnesty International.
Also, the critics of "violent riots" pretend that the current capitalist society is non-violent. Violence is a part of modern society and comes in many forms.
For example, Philippe Bourgois recognises four types of violence.
Political violence is conducted in the name of some state power or ideology.
Structural violence concerns the political and economic order of society in which the conditions of inequality and exploitation are institutionalised, including the exploitation of "cheap labour" and natural resources in the developing world.
Symbolic violence is involved when the oppressed and powerless internalize their humiliation and inequality.
And finally, everyday violence is the violence of "ordinary" life, such as criminality or domestic violence. This violence is often closely linked to structural violence (for example criminality can be associated with poverty) or a symbolic one (domestic violence can be linked to gender inequality).
So what is the violence of all these people and burned luxurious cars compared to the structural violence of the French and global elites?
When some protesters destroy cars and burn shops, they symbolically attack private property that is the basis of capitalism. When they attack police officers, they symbolically reject and challenge repressive state forces - forces that primarily protect the capital.
Moralising about burned cars and banks’ broken windows is misplaced. This must be seen in the context of the current status quo. A status quo in which the power of the powerful and the powerlessness of the powerless is maintained. A status quo of societies where only a few profit and the many loose.
What about the climate change?
Some people might think that Yellow Vests are fighting against good policies that aim to reduce carbon emissions.
But let's not forget that it is the world's richest 10% who are responsible for nearly 50% of total lifestyle consumption emissions.
Also, the stated fight against climate change is often a very lucrative business and used merely as a screen for preferential projects that would not be viable otherwise due to their costs. These projects are often chosen in a way that is not very transparent.
I do not believe that the Yellow Vests support harmful policies that cause climate change. They are against the political system and the politics that did far more for the rich than for the poor.
What is next?
The true question is whether the current protests can turn into something constructive. What comes the day after and if the progressives in France, and all over the world, can find solutions to constructing equal and egalitarian societies.
Yellow Vests are calling for a new social justice order, for the right to live in dignity based on fair wages and a fair tax system. The only solution is to create such a system. A system that will stand for respect of community life: for redistribution of the wealth to the benefit of the people and the nation. Because the people have been excluded from the distribution of wealth thus far and have been left destitute.
More to come. Watch this space!
Love
Pamela

۲۶ آبان ۱۳۹۷

می‌دانم که غم است


گاهی فکر می‌کنم شاید هم که در خواب می‌بینم که بازمی‌گردم به خانه‌ای. من که همیشه پیش رفته‌ام، حالا می‌خواهم بازگردم. بازگردم به خانه‌ای که پدر و مادرم در آنند. اما نه به رویا تمکین می‌کنم و نه به خواب. می‌دانم که نمی‌تواند که خانه‌ای باشد، خانه‌ای نیست، نمی‌تواند پدر و مادری باشند، که نیستند. اگر هم بود و می‌بودند، مانند وقتی که بودند، من نبودم. می‌دانم که میل شدید بازگشت است. می‌دانم که غم است. غم چیزی‌ست که آدم را به جایی که نیست می‌خواهد ببرد. یا آدمی را که نیست می‌خواهد بیاورد. شعف، یعنی همین‌جا، همین‌ها.
اما من می‌خواهد از همین‌جا برود، از همین‌ها برود.

۲۰ آبان ۱۳۹۷

به مناسبت صد سالگی جنگ اول جهانی مصاحبه با ژرژ قرم


مصاحبه با ژرژ قرم تاریخ‌پژوه و وزیر سابق دارایی لبنان 
ترجمه نیشابور

- شما جنگ جهانی اول و تقسیم مرزها را که از آن منتج شد یکی از محرک‌های عمده بدبختی خاورمیانه می‌دانید، می‌توانید به آن دوران و مراحل بالکانیزه‌شدن برنامه‌ریزی شده بازگردید؟

ژرژ قرم: خشونت و نبردهایی که خاورمیانه را در قرن گذشته پاره‌پاره کردند، مستقیم و غیر مستقیم در جنگ اول جهانی و آسیب‌‌هایش ریشه دارند. سازش  دو قدرت استعماری فرانسه و بریتانیای کبیر در ادامه رقابتشان در مهار مدیترانه شرقی در قرن نوزدهم بر سر قلمروها آغاز شد. رقابتی متشکل از آنچه آن‌وقت «مسئله شرق» نامیده می‌شد که تاریخ‌پژوه آرنورلد تونی‌به به درستی «مسئله غرب» دانسته است.

برای تضمین پیروزی‌شان  و مهار منطقه، قدرت‌های متحد به دفعات، نتایجی مصیبت‌بار به بارآوردند. وعده‌های آشتی‌ناپذیری که بریتانیای کبیر به متحدینش در باره سرنوشت عرب‌ها در امپراطوری عثمانی‌ای که قرار بود تکه‌تکه شود داد یکی از تجلیات آن است.

وعده تشکیل یک سلطنت عرب متحد در سال ۱۹۱۵ به وسیله کمیسرعالی در قاهره، هانری مک ماهون، به حسین از خاندان هاشمی با توافق سایکس-پیکو که عراق و سوریه و فلسطین را میان دو قدرت اروپایی تقسیم می‌کرد، منتفی شد. امری که باعث نشد که بریتانیای کبیر از مواضعی دست بردارد. در سال ۱۹۱۷ با اعلامیه معروف «بالفور» مدعی می‌شود که می‌خواهد کانونی ملی برای یهودیان در فلسطین مخصوصا برای جلوگیری از نفوذ فرانسوی‌ها در شام تأسیس کند- چنانچه در ۱۸۴۰ (یعنی ۵۷ سال قبل از تشکیل جنبش صهیونیسم) کنسول انگلیس در بیروت در نامه‌ای به وزارت مربوطه‌اش یادآور شد. در همین حال و هوا از پسر حسین در به روی کار آمدن و بر تخت نشستنش  درسوریه‌ی ۱۹۲۰ حمایت می‌کند که خیلی سریع به دست فرانسوی‌ها خلع می‌شود. لندن در حجاز خاندان وهابی سعود را مسلح می‌کند تا با هاشمی‌ها مقابله کنند، همزمان به فیصل و عبدالله برادرش به نشانی آشتی تخت و کرسی عراق  و شرق اردن را تقدیم می‌کند.


فرانسه به دلیل نوسانات دیپلماسی‌اش که خدایش بیامرزد ژرژ خوریِ تاریخ‌پژوه دقیق آن است- با تأسیس لبنان بزرگ و تجزیه سوریه که در واحدهای جغرافیایی و جماعتی در برابر اشغال‌گران مقاومت می‌کنند، در بالکانیزه‌شدن مشغول است. از سویی دیگر، آن طور که قدرت‌های متحد به مسئله ارمنی‌ها پرداختند، ما شاهد آماتوریسم و ناشی‌گری‌شان بودیم: آنها را علیه عثمانی‌ها مسلح کردند و وعده حکومت به آنها دادند، همچنانکه به کردها، با توافق‌نامه «سِور» در ۱۹۲۰ که به دلیل فتح نظامی مصطفی کمال و ترک‌ها جامه عمل نپوشید-  در برابر قتل‌عام ۱۹۱۵- ۱۹۱۶منفعل ماندند، همه این بی‌راهی‌ها و خیلی‌های دیگر در آن زمان دانه‌های خشم امروز را کاشت.


- فرای این جوانه‌های نزاع، به نظر شما نتایج ساختاری دیگر این بالکانیزه‌شدن بر سرنوشت منطقه چه بود؟

ژرژ قرم: تکه تکه کردن جسد عثمانی به واحدهای حکومتی کموبیش قابل زیست، بسیارنامتجانس از نقطه‌نظر جمعیت، مسافت، منابع طبیعی و ساختار اقتصادی و اجتماعی باعث ضعف مادرزادی جهان عرب شد. ضعفی که با دو کشور منطقه که مرزهایشان را در خروج از جنگ اول حفظ کردند در تضاد بود. پرس که در ۱۹۳۵ به ایران تبدیل شد و ترکیه مدرن و همزمان با دو حکومت تازه جماعت‌گرای دینی: عربستان سعودی ۱۹۳۲ و اسراییل ۱۹۴۸.

این ضعف به ارث رسیده‌ی این حکومت‌های ایالتی به قول ناسیونالیست‌های عرب، بعد از استقلال با تشکیل الیت‌های محلی، با تحقیر خاستگاه وحدت‌گرای یک قرن‌ مردمشان و توجه نشان‌ندادن به منافع متقابل یک‌دیگر و اشتراک نداشتن در بینشی واحد پرداخته‌تر شد. در سال ۱۹۲۰ بود که با ناصر در مصر و با ملی شدن کانال سوئز احساس تعلق به پان‌عرب به آستان الیت‌ها هم رسید. اما این پرانتز عمر کوتاهی داشت.

بالاخره فرای ابعاد جغرافیایی‌اش، بالکانیزه‌شدن جهان عرب، همراه با«خلاءقدرت» که از عثمانی‌ها به ارث رسیده بود، در فردای جنگ دوم جهانی، اختلاف و جدایی را میان نظام‌های سیاسی اغلب سلطنتی وابسته به ایالات متحده امریکا و جمهوری‌های ضد امپریالیستی ( الحزایر، مصر، عراق، سوریه.....) مورد حمایت شوروی که خود از جنگ اول زاده شده بود ظاهر ساخت.


- در زمان جنگ اول، فرمان جهاد علیه متحدها از سوی سلطان محمد چهارم نتایجی نداشت. دین وسیله‌ای برای بسیج نیست؟

ژرژ قرم: شکست خورد. همچنانکه بعضی چهره‌های الیت‌های عرب مثل کواکبی در سوریه که آرزو می‌کرد هنوز، قبل از جنگ، که خلافت (به مثابه نهادی معنوی) به عرب‌ها بازگردد. بعد از شاه مصر فؤاد هوس استقرار خلافت را کرد اما این هم نزد مردم پا نگرفت.


در هر حال گذشته را با معیارهای امروز نمی‌توان سنجید: چنانکه من همیشه توضیح داده‌ام، فروریزی فرهنگ عام در سهم بزرگی از خاورمیانه و «هرج‌و مرج ذهنی» که از رجوع سیستماتیک به مذهب در تحلیل روی‌دادها می‌شد اساسا از قدرت گرفتن فوق‌العاده مالی عربستان سعودی ناشی می‌شود. به خاطر صعود بهای نفت در سال‌های ۱۹۷۰ و تشکیل کنفرانس اسلامی در سال ۱۹۶۹ و اتحادیه عرب که ابزاری در دست ایالات متحده شد تا جلو نفوذ ایدئولوژیک سوسیالیسم و جهان سومی را در منطقه بگیرد.

- محو شدن نمادین مرزهای سوریه و عراق به وسیله داعش، برداشتن این مرزهای ارثیه جنگ اول جهانی را تداعی نکرد؟

ژرژ قرم: نه، نخست اینکه هرگونه که به این حکومت‌های مصنوعی منطقه فکر کنیم و مرزهاشان، آنها ظرفیتی از مقاومت را نشان دادند، که با ناسیونالیسم محلی تقویت شده، امید نوعی «یالتا» یا حتی جنگ‌زدایی شده، به نظرم خیلی خوش‌بینانه می‌آید. از طرفی به خاطر تحرکات قدرت‌ها و هیجانی که با خودش به همراه می‌آورد و از سویی دیگر، اثرات بدی که تقسیمی دیگر از بیرون تحمیل شده، خاصه اگر با اعمال زور همراه باشد می‌گذارد.

بالاخره وسوسه تکه کردن یا دوباره شکل دادن این حکومت‌ها بر بنیادی قومی یا جماعتی، مانند آنچه فرانسوی‌ها زمانی طالب بودند بر سوریه اعمال کنند، به کوچاندن دوباره مردم می‌انجامد: زمان آن رسیده است، در این باره درس‌های لازم ازسوءاستفاده از قوم و جماعت  گرفته شود.  چشم‌انداز یک گروه‌بندی فدرال و خودخواسته این حکومت‌ها بخصوص بر پایه مکمل اقتصادی، مانند اروپا به نظرم نوید‌بخش است. اما رهبران چنین مسیری را پیش نگرفته‌اند.


- محکوم کردن مسئولیت استعمار صد سال بعد، بهانه‌ای برای ورشکستی الیت‌های خودکامه منطقه نیست. منجر به بی‌مسئولیتی عرب‌ها که باید سرنوشتشان را به دست گیرند نمی‌شود؟

ژرژ قرم: این ما را به بحث‌و جدل همیشگی بر سر توفق عناصر بیرونی یا درونی سستی عرب‌ها می‌برد. در حالیکه به نظر من نمی‌توان این دو را از هم جدا کرد، چون از هم تغذیه می‌کنند. به طور مثال در کنتکست «خلاء‌قدرت» که من از آن حرف زدم، نظام‌های منطقه و الیت‌ها در حکومت‌های منطقه به طور طبیعی به حمایت خارجی نیاز دارند که آنها هم از بازی با آنها دریغ نمی‌ورزند.

 قریب به نیم قرن بعد از استقلال، جوان عرب با بی‌کاری‌ای عظیم روبروست  و در نوبت مهاجرت صف کشیده یا جانش را برای عبور از مدیترانه به خطر می‌اندازد- برای من پوچی تز «برخورد تمدن»های هانتینگتون  ظاهر می‌شود- فقدان کامل صنعت‌سازی در منطقه، اقتصاد رانت‌محور، به هدر دادن و قصور وظیفه، این همه هم به تنبلی و فساد رهبران عرب مربوط است و هم به تقاضای انرژی ارزان کشورهای صنعتی و شرکتشان در غارت این سرزمین‌ها.

اما مسلم است که تا زمانی که کشورهای عرب به تمامی وارد جهان مدرنتیه تولید نشده‌اند و در گفتمان‌های فقهی بی‌انتهای خود  و شهادت‌گرایی دینی بی‌هوده گرفتار، منطقه روی سعادت نخواهد دید.

شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۱۸

۲ آبان ۱۳۹۷

پل ژوریون پیش‌گوی بحران ۲۰۰۸


پل ژوریون بحران اقتصادی ۲۰۰۸ را پیش‌گویی می‌کند. سال ۲۰۰۵ کتابش را می‌نویسد اما ناشری نمی‌یابد. چرا که ناشران کتاب پیش‌گویی او را به اقتصاد‌دان‌ها می‌دادند تا نظر بدهند و اقتصاد‌دان‌ها می‌گفتند: «این آقا خواب می‌بیند، رویا می‌بافد، بحرانی در کار نیست». چنین می‌شود که وقتی در سال ۲۰۰۷ می‌تواند کتابش را چاپ کند دیگر دیر شده است.

پل ژوریون وقتی کتابش را می‌نویسد در بخش «پرایم» مشغول کار بوده، بخشی که به کسانی که ظاهرا مشکلی در پرداخت وام نداشتند، وام می‌داده. در سال ۲۰۰۵ وقتی نمی‌تواند جزوه‌اش را چاپ کند به  استخدام  Countrywide در می‌آید جایی که فکر می‌کند بحران از آنجا ناشی خواهد شد. کارش دو سال طول می‌کشد، وقتی که بحران آغاز می‌شود در سرویس مدیریت بحران مشغول است.

پل ژوریون می‌گوید که سیستم‌های هشدار و خطریاب بوده است یعنی به آن اندیشیده بوده‌اند اما به کار نگرفته شده بودند چون گمان می‌کردند که نیازی نخواهد بود.

آقای Greenspan بانک مرکزی، بانک فدرال، چرا کاری نمی‌کند؟ چون به دست نامرئی اعتقاد دارد. که خود‌به‌خود عمل خواهد کرد. کسی  که به خصوصی‌سازی اعتقاد دارد و به بی‌قاعده‌گی. وقتی در ماه اکتبر ۲۰۰۸ محکوم می‌شود چنین می‌گوید: «این بانک‌داران متوجه منافع‌شان نبودند». آدام اسمیت گفته بود اگر منافع خوب دریافته شود و اگر در پی منافع برویم، سیستم خوب کار خواهد کرد.  این ایده اقتصادی کاذب هنوز باورمندان خودش را دارد.


او مردم‌شناس است. اما به طرف فینانس می‌رود. شش سال کارشناس ماهی‌گیری در افریقای غربی در چهارچوب تغذیه و کشاورزی برای  سازمان ملل کار کرده است. بعد به عنوان  پژوهش‌گر در سیستم هوش مصنوعی برای  اداره تلفن بریتانیا  مشغول می‌شود و آنجاست که به او پیش‌نهاد می‌شود تا اولین نسل مبدع سیستم ترادینگ خودکار در بازار باشد چیزی که به عملیات higt frequency trading تبدیل می‌شود.


او به دلیل پیش‌گویی بحران سوپرایم معروف می‌شود. چگونه به این نتیجه می‌رسد، چگونه اقتصاددان‌های دانشگاهی بحران را ندیدند: چون «علم»‌شان آهسته‌آهسته از واقعیت دور شده بود. علمی که مدعی‌اش بودند. هر چه بیشتر اقتصاد از سال ۱۸۷۰ به علم بودنش تأکید می‌کرد، بیشتر جزمی می‌شد و داده‌هایی که می‌توانست اصولی را بر آنها آشکار کند نزدشان جذابیت نداشت. «آنها که در فینانس  با من کار می‌کردند خیلی خوب می‌دانستند چه خبر است. اگر چیزی نمی‌گفتند اساسا به دلایل تجاری بود. کسی که در رأس بانک فدرال امریکا بود بحران را انکار می‌کرد. به دلیل  تعهدی که به الترالیبرالیسم داشت نمی‌خواست بحران را ببیند. می‌خواست از شهروندان در مقابل حکومت دفاع کند  اما در حقیقت به این خاطر که جلوی حکومت را در برابر اشتهای بی‌حدومرز میلیون‌ها معامله بگیرد».


پل ژوریون می‌گوید که در سال ۲۰۱۲ برای جلوگیری از فروپاشی منطقه یوروچیزهایی در نظر گرفته‌اند که بد نیست اما آدم‌ها تغییر نکرده‌اند وقتی Maurice Allais می‌گوید که اقتصاد دنیا هرمی ازبدهی است یعنی که چیزی تغییر نکرده. حتی بدتر شده. گریبان آقای Modigliani برنده جایزه نوبل گرفته نمی‌شود وقتی می‌گوید: «برای یک شرکت بهتر است وام بگیرد تا از صندوق پول خودش استفاده کند. چون اگر حساب و کتاب کنیم سودش بیشتر خواهد بود.»


چرا چیزی تغییر نمی‌کند چون برای تغییر باید گریبان کاپیتالیسم گرفته شود. کاپیتالیسم چیست؟ کاپیتالیسم یعنی پول و سرمایه در جایی نیست که لازم است. جایی که کم است و به آن نیاز است تا چرخ اقتصاد به کار افتد و بچرخد و تولید کند و خدمات بدهد.

پل ژوریون می‌گوید کاپیتالیسم سیستمی است که در جوامع ما امتیاز سیاسی را به سرمایه‌داران می‌دهد در مقایسه به بخش‌های دیگر اقتصاد بخصوص مزدبگیران. سرمایه چیست؟ پولی‌ست که در جاهایی که لازم است کم است. در جاهایی که به  تولید یا خدمات امکان می‌دهد. یا به تقسیم تولید و مصرف خانوارها. بنابراین کاپیتالیسم وجود دارد چون مالکیت خصوصی وجود دارد که باعث می‌شود که منافع مالی آنجا که باید نباشد و ماشین اقتصاد نچرخد و اوضاع روز به روز بدتر شود.


لیبرالیسم دکترینی‌ست که تصمیم می‌گیرد کجا باید قدرت حکومت متوقف شود تا خوش‌بختی شهروند تضمین شود. آن را متاسفانه امروز لیبرالیسم می‌نامیم اما بهتر است الترالیبرالیسم نامیده شود. الترالیبرالیسم تصمیم می‌گیرد که کجا حکومت دیگر تنها موظف است که از مالکیت خصوصی دفاع کند.


رشد اقتصادی از ۲۰۰۸ متوقف شده است. از آن وقت تا به حال وقتی به ۱ در صد می‌رسد فریاد شادی بلند می‌شود. سودش به صورت بهره به جیب وام‌دهندگان  و سهام‌داران می‌رود. آنقدر همه‌چیز نامیدانه است که ما معصومیت رفاه را به رشد وابسته کرده‌ایم. در چنین وضعیتی نظریه «روندگی» که می‌خواهد ثروت ثروت‌مندترها با یک جریان طبیعی به سوی بی‌چیزترها روان شود، احمقانه است. این اصل بر این پایه است که ثروت‌مندان ثروتشان را در اقتصاد سرمایه‌گذاری خواهند کرد و با آن تقاضا برای تولید و خدمات ایجاد خواهند کرد اما در فقدان قدرت خرید، سرمایه انباشته در دست ۱در صد نه تنها اثری مثبت بر اقتصاد ندارد بلکه منشاء خطراست و باعث فروریزی سیستم می‌شود. در سال ۲۰۰۸ نیمی از پول بیت‌المال مردم دنیا برای پر کردن سوراخ ایجاد شده صرف شد. باخت اقتصادی را پر نکرد، بلکه تنها باخت سوداگران را پر کرد. و در سال‌های بعد آن کمترثروت‌مندان تأثیر ریاضتی را که به دنبالش آمد تحمل کردند و امروز با بازارکاری بسته یا شغل‌هایی موقت و پست روبروییم.

پل ژوریون در سال ۲۰۰۷ توضیح می‌دهد که بحرانی سیستم مالی را با خود خواهد برد که از بخش مسکن سوپرایم  آغاز خواهد شد، در «بحران کاپیتالیسم امریکایی» بر تمرکز ثروت در این کشور تأکید می‌کند. از سال ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۱ سهم مالکیت در دست یک در صد ثروت‌مندان از ۳۲،۳ در صد به ۳۲،۷ در صد می‌رسد در حالی که به مالکیت در تصاحب نیمی از جمعیت کمتر ثروت‌مند، خیلی کم اضافه شده بود، از ۲،۵ در صد به ۲،۸ در صد رسیده بود. رشدی خیلی مختصر. سهم نیمی از ثروت‌مندترها، از ۹۷،۵ در صد به ۹۷،۲ در صد رسیده بود.


از آن زمان تا به حال چه تحولی روی داده؟ آمار ۲۰۱۷ در دست است. ۱در صد از ثروت‌مندان امریکایی ۳۵،۵ در صد ثروت ملی را در دست دارند. افزایشی ۲،۸ در صد در مقایسه با ۲۰۰۱ و ۲،۵ در صد در مقایسه با ۱۹۸۹. نیمی از کمتر ثروت‌مندان، سهمش از ۲،۸ در صد به ۱،۸ در صد رسیده. یعنی که نیمی از کمتر ثروت‌داران،۶۱ در صد از دارایی خود را در این ۱۶ سال اخیر از دست داده‌اند.

اگر وارد جزئیات شویم با آماری حیرت‌آور روبرو می‌شویم: ۴۰ در صد از امریکائیان دارای ثروت کمتر مالک چیزی نیستند. اگر امریکایی‌ها را بر مبنای مالکیت طبقه‌بندی کنیم ۱۰ در صد از بی‌چیزها بدهی دارند و بدهی‌شان معادل ۰،۷ در صد تمام مالکیت ملی‌است.


در گزارش ۲۲ ژانویه، ONG Oxfam ارقامی منتشر می‌کند: در همه جهان در سال ۲۰۱۷، ۸۲،۲ درصد از ثروت به دست آمده را ۱در صد ثروت‌مندترین‌ها تصاحب کرده‌اند. باورش مشکل است اما نابرابری در بعضی از کشورها از امریکا هم بدتر است به ترتیب در افریقای جنوبی، در هنگ‌کنگ، در شیلی، برزیل، مکزیک.


چرا این ارقام و چرا در ایالات متحده امریکا اوضاع بدتر شده است؟ پاسخ را در کتاب‌های اقتصادی نمی‌یابیم یا در علوم سیاسی. در رشته‌های جدیدی که «کولاپسولوژی» نام دارد پیدا می‌کنیم. « فروپاشی جوامع پیچیده»  Joseph Tainter در ۱۹۸۸. یا در «فروریزی»:‌ چگونه جوامع  تصمیم به از بین‌رفتن‌شان را یا حیات‌شان می‌گیرند. از Jared Diamond در ۲۰۰۵. این تاریخ‌پژوه‌ها می‌گویند تمدن‌ها به خاطر فقر از بین نرفتند و نه به این دلیل که متوجه خطری که تهدیدشان می‌کرد نبودند، آنها از هم پاشیدند چون برگزیدگانشان به قدرت زنجیر بودند و متقاعد، که در امانند.

  Arnold J. Toynbee ، فیلسوف ما می‌دانست: «تمدن‌ها به قتل نمی‌رسند، خودکشی می‌کنند».  

 پل ژوریون حالا  فروپاشی کاپیتالیسم را پیش‌گویی می‌کند. دیر یا زود. می‌گوید فروپاشی آغاز شده است.

۲۷ مهر ۱۳۹۷

محمد‌بن‌سلمان


برایم عجیب بود که چرا آقای قاشق‌چی را زنده‌زنده تکه‌تکه کرده‌اند. مگر کشتن کار سختی‌ست؟ چرا اینقدر باید به خودشان زحمت بدهند. تنها فکری که به نظرم رسید این بود شاید محمد‌بن ‌سلمان می‌خواسته قلب و جگر قاشق‌چی را تروتازه کباب کند. برای همین با هواپیما آمده و با هواپیما رفته‌اند.  و چمدان‌ها به یخچال مجهز بوده‌اند. من هم مانند بسیاری سریال هانیبال را دیده‌ام.  حتما محمدبن‌سلمان هم دیده است.

می‌گویند امپراطوری عثمانی بر قلمرویی از عرب‌ها حکومت می‌رانده و اردوغان می‌خواهد که ترکیه آن موقعیت تاریخی را دوباره به دست آورد و رقیبش سعودی‌ها هستند. بیشتر، خیلی بیشتر پول دارند و از نقطه نظر استراتژیک هم بنده اسراییل و ایالات متحده امریکا. در حالی که ترکیه اردوغان به عزلت رانده شده. عنصر سیاسی مذهبی هم این دو را از هم جدا می‌کند. اخوان‌المسلمین و وهابیت.

وقتی سعودی‌ها رابطه‌شان را با قطر قطع کردند، ترکیه ارتشش را فرستاد تا سعودی‌ها به قطر حمله نکنند.  و این به اردوغان حمایت پولی‌ای را امکان داد که در آن روزها لازمش بود. عوضش سعودی‌ها صدها میلیون دلار به کردها کمک کردند و امریکا از آنها استفاده می‌کند تا شمال سوریه را تحت اشغال داشته باشد. این کردها دشمن ترکیه‌اند.

محمد‌بن‌سلمان بهانه خوبی به دست ترکیه داده اما اردوغان به حمایت امریکا نیاز دارد. آزادی پاستور امریکایی، جاسوس سیا. اما ترامپ سیاست خاورمیانه‌اش را بر پایه رابطه خوب با عربستان سعودی ریخته.

قاشق‌چی مأمور دو جانبه بوده، یکی از قدیمی‌ترین مأموران آمده از اخوان‌المسلمین.  وقتی در بیست ساله‌گی در امریکا درس می‌خوانده، عضو مخفی اخوان‌ها بوده.
می‌گویند در برنامه‌های امریکایی افغانستان، عربستان سعودی و پاکستان شرکت داشته، با بن لادن در افغانستان و سودان ملاقات داشته و با او مصاحبه کرده. مورد حمایت وزارت امنیت سعودی‌ها بوده. در بسیاری از پروژه‌ها در افغانستان و سودان و الجزایر شرکت داشته.

به هنگام بهار عربی از اخوان‌ها پشتیبانی کرده. مطابق با تغییر نظام مورد نظر هیلاری کلینتون و اوباما. بعد از سقوط مبارک و به قدرت رسیدن مرسی، سعودی‌ها متوجه خطر می‌شوند و به ضد انقلاب کمک مالی می‌کنند. در زمان سلطنت سلمان  و پسرش اخوان‌ها سرکوب می‌شوند. قاشق‌چی حمایت آنها را از دست داده از عربستان خارج می‌شود. دوستانش به او کمک کرده و او مقیم امریکا می‌شود. سردبیر واشنگتون پست  او را استخدام می‌کند. مطالبی به زبان عربی و انگلیسی علیه رهبران سعودی می‌نویسد. اخیرا برنامه‌ای را در نظر داشته که با حمایت  و مهار سیا انقلاب مخملی در عربستان برانگیزد. به همراه روشن‌فکران و اصلاح‌طلبان اسلام‌گرا به نام دمکراسی برای دنیای عرب امروز. در نظر داشته که سازمانی  برپا کند که حافظ  آزادی بیان باشد. می‌خواسته سایتی اقتصادی هم راه بیاندازد. می‌خواسته اسلام‌گراها را در این پروژه مشارکت دهد. در ماه ژانویه گروهش را در امریکا تشکیل داده.

قاشق‌چی دوستان زیادی در ایالات متحده امریکا دارد. نئو لیبرال‌ها و نئوکان‌ها  از حمایت او از بهار عربی راضی بودند. خیلی از اعضای کنگره او را به شخصه می‌شناسند. آنها مجازات سعودی‌ها را در زیر پا گذاشتن حقوق بشر در مجلس خواستار شدند. خیلی‌ها از حضور در کنفرانس داووس صحرا سرباززدند. ترامپ تحت فشار است. تا سعودی‌ها و بخصوص محمد‌بن سلمان را تنبیه کند. اما سیاست ترامپ در خاورمیانه به آنها وابسته است. ام ب اس خرج اشغال سوریه را به امریکایی‌ها می‌دهد. داماد ترامپ دارد طرح و نقشه صلح را برای ناتان‌یاهو می‌ریزد با تشویق سعودی‌ها. تحریم‌های ایران نمی‌تواند اجرا شود اگر نفت عربستان جای نفت ایران را نگیرد. باید به سعودی‌ها اسلحه بفروشد. به آنها برای اینکه درافغانستان به شکست نخورند نیازدارد   و در نهایت برای ترامپ افتضاح قاشق‌چی یکی دیگر از جنجال‌ها و توطئه‌های ضد ترامپ خواهد بود.

یکی از مدیران سابق سیا و ازدشمنان ترامپ،  فشار می‌آورد که تاج از سر ام ب اس برداشته شود. گفته از آنجا که سعودی‌ها را می‌شناسد چون با آنها کار کرده وپنج سال در عربستان زندگی کرده می‌داند که چنین برنامه‌ای بدون اجازه رهبران سعودی ممکن نبوده. گفته مطمئن است که سازمان جاسوسی می‌تواند دقیقا بفهمد که چه بر سر این روزنامه‌نگار آمده است.  این جنایت نمی‌تواند بدون پاسخ ترامپ و کنگره بماند. ممنوعیت فروش سلاح به عربستان. قطع روابط امنیتی، جاسوسی میان امریکا و عربستان.

سعودی‌ها هم ساکت نمی‌نشینند و هر مجازاتی، پاسخی در خور خواهد داشت. ریاض صاحب نفت خود است و قیمت هر بشکه به صد به دویست و بیشتر دلار خواهد رسید. نفت می‌تواند با ارزی دیگر غیر از دلار فروخته شود.  و اینها خاورمیانه و دنیای مسلمان را به آغوش ایران که به عربستان نزدیک خواهد شد تا به امریکا خواهد اداخت. امریکایی‌ها از بازار عربستان دور خواهند شد.

واقعیت این است که اگر امریکا عربستان را تحریم کند حکم مرگ خود را صادرکرده است. دلار امریکا به توافق مخفی ۱۹۷۴ وابسته است که نفت‌دلار را به اوراق بهادار خزانه امریکا تبدیل می‌کند. باقی چاه‌های نفت در دست شیعیان است.

باید راهی پیدا کرد. بهتر است که شاه سلمان پسرش را بیرون کند. نایف را جایش بنشاند که آدم سیا است. اما اگر سلمان نپذیرد؟ سعودی ها از اردوغان خواسته‌اند که  با هم تحقیق و تفحص کنند. شایعه شده که پنج میلیارد دلار هم عجالتا پیش‌نهاد داده‌اند. شاه حاکم مکه را فرستاده ترکیه تا به توافقی برسند. فرانسه و انگلیس و آلمان هم طالب توافقند.
اما برای اردوغان و محمد‌بن‌سلمان مسئله گسترده‌تر از ماجرای قاشق‌چی‌ست. هم تاریخی‌ست و هم استراتژیک و هم شخصی.

ام ب اس اما یاری دارد که می‌تواند به ترامپ کمک کند که راهی پیدا کند. اسراییل. معاون انجمن مطالعات استراتژیک بیت‌المقدس گفته: به نفع ما نیست که موقعیت سعودی‌ها در امریکا سست شود.

۲۶ مهر ۱۳۹۷

روبس‌پیر آخرین کتاب مارسل گوشه


دو روز پیش دادستان و مأموران پلیس صبح زود به خانه و محل حزب ژان لوک ملانشون، به پانزده محل مربوط به او  حمله کردند. دلیل بازرسی، بررسی اسنادی بود که با خود بردند تا مدرکی علیه  او و حزبش بیابند تا فساد را ثابت کند. آیا او و دوستانش در دوران انتخابات مرتکب تقلب در حساب و کتاب‌های مالی نشده‌اند؟ ملانشون مقاومت نشان داده- می‌گویند کاردادستانی و قضاتی که اجازه بازرسی را صادر می‌کنند اشکالاتی داشته است. ملانشون مقاومت نشان داده: «من جمهوری هستم، به من دست نزنید، من مقدسم». ملانشون نماینده مجلس است و رهبر گروه مخالفین در مجلس.  رسانه‌ها که تاریخ‌شان را از یاد برده‌اند، در این گفته‌های ملانشون نارسیسیسم و خودخواهی دیده‌اند. دو روز است که این روی‌داد اذهان را به دو پاره کرده است. بعضی از ملانشون دفاع کرده یا او را می‌فهمند و بعضی برعکس رفتار او را در برابر دادستان و پلیس به شدت محکوم می‌کنند. غیر از اینکه مقاومت نشان‌دادن در برابر نماینده قانون جرم است.  البته الن بادیو انحلال جمهوری را اعلام کرده است.

 و درست در همین روزها آخرین کتاب مارسل گوشه با عنوان «روبس‌‌پیر، کسی که ما را به از هم جدا می‌کند» منتشر شده است.
در این کتاب مارسل گوشه می‌خواهد بداند چگونه روبس‌پیر از قهرمان حقوق بشر به فراهم‌کننده لوازم گیوتین تبدیل شد. نزد گوشه روبس‌پیر شخصیتی‌ست که« فرانسه را ساخته است». 

گوشه تعریف می‌کند که روبس‌پیر را در سال‌های بزرگ‌داشت دویست‌سالگی انقلاب فرانسه «ملاقات» کرده و او را دور از انتظار و متفاوت با روبس‌پیر تاریخ‌نگاران یافته. مارسل گوشه می‌گوید که آن سال‌ها، سال‌های ۱۹۸۰ ما در موج ضدتوتالیتاریسم بودیم که مصادف شد با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و فروافتادن دیوار برلین. می‌گوید از عبارت ملاقات استفاده می‌کند چراکه او روبس‌پیر را شخصیتی اسرارآمیز و افسون‌کننده یافته. عناصری از شخصیت او کاملا دست‌نیافتنی و رازش سر به مهر مانده  و این به خاطر نقش او در انقلاب است. همان آدمی که آزادی تام را از ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۱ندا می‌دهد، نخستین لیبرال واقعی تاریخ فرانسه، درست بعد از مدت کوتاهی به آدم کمیته‌های نجات ملی و دوران وحشت تبدیل می‌شود. چگونه از این رو به آن رو می‌شویم؟ در صورتی که اگر به سخنان و سخن‌رانی‌هایش گوش‌دهیم درمی‌یابیم که او همان آدم است. نزدش تداومی هست. این است که حیرت‌آور است. گوشه می‌گوید چیز عجیب دیگری در روبس‌پیرکمیته‌های نجات و دوران وحشت است که با دیکتاتورهای عادی فرق می‌کند: او تنها با کلام قدرتش را اعمال می‌کند و وسایل قدرت برایش مهم نیستند. دیکتاتورها معمولا در همان آغاز به دنبال تصاحب پلیس و ارتش و تبلیغات می‌روند، روبس‌پیر از وجهه خود استفاده می‌کند. تمام مشروعیت سیاسی و پروژه‌اش بر خودش استوار است.  ازاین نظر همتایی ندارد. 

مارسل گوشه می‌گوید که روبس‌پیر بنیان‌گذار این جدایی‌ست. این اصول متناقض، روایتی لیبرالی و روایتی اولترادمکراتیک، تقریبا مستبد را تغذیه می‌کند. خود او هر دو را نمایندگی می‌کند. از یکی به دیگری می‌رود. تصویر او مبهم است و به دلیل این ابهام هرکس چیزی بر آن می‌افکند. نزد ملانشون تصویری با فضیلت است و نزد به عنوان مثال میشل اومف‌ره، خون‌خواری جانی.

من سعی کرده‌ام و خواسته‌ام که از این آنتاگونیسم بیرون برویم. به بطن مسیری برویم که انقلاب را رسم کرده است. 
مارسل گوشه می‌نویسد که روبس‌پیر یک وعده و یک بن‌یست است. مانند لنینیسم، با تفاوت اینکه لنین مرده است و لنینیسم دیگر کسی را وسوسه نمی‌کند مگر چند نوستالژیک را. اما وعده روبس‌پیری همچنان زنده است.  و بن‌بست آن معنایی دارد که به همه ما مربوط می‌شود. چیزی که لنین و روبس‌پیر را شبیه می‌کند  در دست‌داشتن کلید سرنوشت جمعی‌ست. فانتاسمی از آزادی و حق حاکمیت مردم و نزد لنین فانتاسمی از علم مارکسیستی. چه می‌شود که وعده روبس‌پیری تبدیل به بن‌بستی خونین می‌شود؟ باید به همان دو روبس‌پیر بازگشت. اولی روبس‌پیر لیبرال که پروژه‌اش در چهارچوب سلطنت و پادشاهی‌ست و نظرش این است که باید قدرت شاه را هر چه بیشتر محدود کرد و آزادی هر چه بیشتری به فرد داد،  امتیاز پادشاهی این است که انتخابی نیست بنابراین جنگ قدرت هم نیست. اما چه می‌شود وقتی که شاه براندازی می‌شود و آزادی پادشاهی را به زیر می‌کشد. باید خلاء را پر کرد. جایش چه گذاشته می شود؟ جمهوری دمکراتیک چیست؟ وقتی جامعه نمی‌تواند در آزادی اموراتش را پیش ببرد قادر است قدرتی را بسازد که جای خلاء بنشاند. قدرتی که حق حاکمیت مردم باشد؟ به این پرسش است که روبس‌پیر دوم نمی‌تواند پاسخ گوید. دیگر نمی‌تواند متقاعد کند. نظام موقت که دولت انقلابی است باید جمهوری را بنیان بگذارد. اما خیلی زود روشن می شود که جمهوری را بنیان نگذاشته است. از اینجا به بعد است که قدرت از درون فرومی‌ریزد. روبس‌پیر قبل از اینکه سرش با گیوتین به باد رود مرده است. 
    
چگونه با تاریخ آشتی کنیم؟ آشتی به معنی توافق با هم نیست. بحث و جدل باید باشد. آشتی بر سر گذشته‌ای‌ست که ما را ساخته است. می‌توان روبس‌پیر را دوست نداشت اما نمی‌توان ارثیه او را نادیده گرفت. به جای رد باید دریافتش.  برای درک دلیل این جدایی باید او را پذیرفت. قبول کنیم که اختلافی هست که با آن جامعه سیاسی به حیات خود ادامه می‌دهد بدون اینکه گیوتین دیگری را حذف کند. 

در دنیای امروز دو انتخاب هست، دو انتخاب ایدئولوژیک. یکی ضد روبس‌پیر که از احساسات دمکراتیک برمی‌خیزد. واژه ترور و وحشت بسیج‌کننده نیست. این نفی قابل درک است اما خطری در خود دارد، خطر اینکه گذشته‌ای مزاحم بخواهد دور ریخته شود. «نمی‌بایست بوده باشد». این هم افتادن در بینشی ایدئولوژیک است. از سویی دیگر شاهد نوعی روبس‌پیریسم تازه هستیم که روبس‌پیر دوران وحشت و کمیته‌های نجات ملی نیست. بلکه روبس‌پیر اصول اساسی‌ست. ژان لوک ملانشون خود را در این روبس‌پیر پیدا می‌کند که محبوبیتی هم دارد و من این را در فضایی که فساد مسئله عمده جامعه سیاسی شده است درک می‌کنم. یعنی عبور شهروند از منافع شخصی به سوی منافع جمعی. نزد روبس پیر نوعی پوپولیسم هست. تقوای مردم علیه فساد برگزیدگان. 

مارسل گوشه اما مقاومت ژان لوک ملانشون را در برابر دادستان و پلیس، رفتاری پست‌مدرن می‌داند و آن را دخول عرصه خصوصی در حیات عمومی می‌داند. او معتقد است که نماینده مجلس نماینده است، مقامش مقدس است و نه شخصش.  و اگر شخص خودش را به جای مقامش مقدس بنمایاند از مقام تقدس‌زدایی کرده است و تنها شاه است که جسمش و شخصش هم مقدس بود.
در پاسخ طرف‌داران ملانشون می‌گویند که «اتا» حکومت یا جمهوری  می‌تواند از قانون خارج شود یا از قدرت خود سوءاستفاده بکند. 

۲۲ مهر ۱۳۹۷

امیلی برونته‌ی ژرژ باتای و بلندی‌های بادگیر


خوب، شما وقتی در زمین گسترده وب به جستجوی امیلی برونته و بلندی‌های بادگیر می‌روید، جز گفتن «بهترین کتاب عاشقانه» چیزی نمی‌بینید. اما عشق کدام است؟‌ این عشق‌های عارفانه در متون قدیم و قدمای ما چه به ما داده است؟ عشق شر است یا خیر؟‌ شر چیست و خیر چیست؟ باتای می‌گوید که در این رمان جنبشی هست مقایسه‌پذیر با تراژدی‌های یونانی. تراژدی یعنی از قانون سرپیچی کردن.  و این است  تراژیک. چند وقت پیش نوشته بودم مصیبت عاشورا تراژدی نیست. از قانون سرپیچی کردن نیست. حسین از قانون خدا سرپیچی نکرده است. در اسطوره‌های یونانی، در تراژدی قانون خدایان برقرار است و تراژیک کسی‌ست یا چیزی که از آن قانون عبور می‌کند. بیرون از یونان، یا قانون خدا برقرار نیست- حجت- چرایی عاشورا.  هیچ‌وقت برقرار نخواهد شد، جاودانگی عاشورا، یا برقرار است و پس‌چرایی عاشورا. اگر امکان برقراری قانون خدا باشد، بشود، حجت عاشورا از بین می‌رود. وارد تاریخ می‌شود. پایان می‌پذیرد.

باتای می‌گوید نویسنده تراژدی با قانون موافق بوده، پس عبور از آن را، سرپیچی را نگاشته. اما حس و هیجانی که  بر دل‌سوزی‌ بنیاد گذاشته ، تایید اوست و با آن سرپیچی را تایید کرده. هیت‌کلیف قبل از مرگ، سعادتی را تجربه می‌کند. اما این سعادت ترس‌ناک است و تراژیک. کاترین با دوست‌داشتن هیت‌کلیف، قانون وفا را زیر پا گذاشته. مرگ کاترین آشوب جاودانه‌ای‌ست برای هیت‌کلیف.

در بلندی‌های بادگیر مانند  تراژدی قانون نیست که مورد اعتراض قرار گرفته، اما از  آنچه منع کرده، محدوده ممنوعه، جایی نیست که آدمی با آن کاری نداشته باشد. محدوده ممنوعه، تراژیک است. یا محدوده مقدس است. باتای می‌گوید درست است که بشریت از آن دور می‌شود اما برای بزرگ‌داشتن، جلال و شکوه‌دادنش. ممنوعیت، آنچه را که  منع می‌کند، الهی می‌گرداند. ورود به آن عاقبتش مرگ است. اما ممنوعیت، منع است و دعوت با هم. درس‌های بلندی‌های بادگیر،  و تراژدی‌های یونانی و تمام ادیان، جنبشی مستانه است که دنیای حساب‌گر نمی‌تواند تحمل کند. این جنبش ضد خیر است. خیر بر دغدغه نفع و سود جمعی پی‌ریزی شده است. به سوی آینده. ملاحظه آینده را می‌کند.

کودکی، ولایت کودکی، مستی، همه  حضور است. در حال حاضر. در تربیت بچه، ترجیح حضور معنی مشترک شر است. آدم‌بزرگ‌ها، برای بالغ شدن در ولایت کودکی را می‌بندند. محکومیت «حال»، حضور به نفع آینده. این محکومیت را گاه‌گاهی باید شکست. این سرپیچی گاه‌گاهی، موقتی، باتای معتقد است که نه تنها اخلاقی، بلکه هیپراخلاقی‌ست. از اخلاقی هم اخلاقی‌تر است. می‌گوید این معنی بلندی‌های بادگیر است وبه قول  ژاک بلوندل امیلی برونته خود را در آن افشا می‌کند، او قادر است خود را از قید و بند نظم اتیک و اجتماعی برهاند.  و جان‌های می‌سازد که هر کدام ترجمان رهاسازی تام و تمام در برابر اجتماع و اخلاق هستند.
باتای ادامه می‌دهد که نوعی گسست با دنیا هست، تا بهتر زندگی را در بلندی‌اش در آغوش بگیری و در خلاقیت هنری  آنچه را که واقعیت رد می‌کند کشف کنی. این رها‌سازی‌ست و از قیدآزادشدن است که برای هر هنرمندی ضروری‌ست. این بیداری، داو. در  اینکه برای هر هنرمندی لازم و ضروری‌ست، تردیدی نیست، اما نزد آن دسته از هنرمندان بیشتر دیده می‌شود که اخلاقشان محکم‌تر است. در نهایت این توافق صمیمی  زیرپا گذاشتن قانون اخلاقی، و هیپر اخلاقی، معنی نهفته  در بلندی‌های بادگیر است. ژاک بلوندل، با دقت و توجه دنیای مذهبی، پروتستانتیسم، متأثر از خاطرات متدودیست‌های پرشور و حرارت، را رسم کرده که جوانی امیلی در آن گذشته. شدت اخلاق و انضباط.

با این حال انضباط رفتار نزد امیلی برونته با آنچه تراژدی یونانی بر آن برپا شده تفاوت دارد.
تراژدی در سطح و حد ممنوعیت مذهبیِ اولیه است. ممنوعیت قتل و زنا. که مطابق عقل نیست. امیلی برونته در ارتودوکسی رشد یافته،  از سادگی و معصومیت مسیحیت دور است، اما در روح مذهبی خانواده سهیم است. بخصوص در وفاداری مسیحیت به خیر که پایه عقل را می‌ریزد. قانونی که هیت‌کلیف زیر پا می‌گذارد و کاترین قانون عقل است. حداقل قانون جماعتی‌ست که مسیحیت بر پایه ممنوعیت‌های دینی بدوی بنیاد گذاشته. امر مقدس و عقل. خدا، بنیاد قدسی، در مسیحیت، از خشونت دنیای کهن که دنیای الهی را برپا کرده می‌گریزد. آنچه که ممنوعیت‌های بدوی- اولیه منع می‌کند، خشونت است.  و در عمل عقل همان معنی ممنوعیت را دارد.  در مسیحیت میان خدا و عقل ابهامی هست. همان ابهام  است که نزد امیلی برونته، خواب خشونتی مقدس را می‌بیند، وقتی با هیچ نظم  و توافقی با جامعه منظم هم‌دست نمی‌شود.

راه ولایت کودکی، سادگی و معصومیت، چنین در فاجعه و کفاره بازگشوده می‌شود. خلوص عشق در حقیقت صمیمی‌اش، در مرگ بازیافته می‌شود. مرگ و حال و حضور مستی به هم می‌آمیزند. جدایی‌ناپذیر.  و با نیت عقل مخالفت می‌کنند. عقل حساب‌گر.  با این مخالفت، مرگ و حال و حضور و آن،  پایان هر حساب‌گری را اعلام می‌کنند.  مرگ و حضور از جستجوی دوام سرباز می‌زنند. 

۱۵ مهر ۱۳۹۷

اروپای سیاسی گرفتار میان ژرژ سورس و استفان بنون


به نظر می‌رسد که اروپا میان این دو ژرژسورس و استفان بنون گرفتار است. ظاهرامر این دو را در برابر هم نشان می‌دهد.
Eric Zuesse در مقاله‌ای می‌نویسد: کنکوری برای به دست گرفتن مهار سیاسی اروپا میان دو امریکایی شکل می‌گیرد. سورس از مدت‌ها قبل میلیاردرهای لیبرال امریکایی را برای مهار اروپا راهنمایی می‌کرد و بنون در حال بسیج میلیاردرهای محافظه‌کار امریکایی‌ست. در ۲۰ ژوئیه ۲۰۱۸ The Daily Beast این سایت امریکایی مسابقه این دو را چنین منعکس می‌کند:‌ سورس ۳۲ میلیارد به نفع لیبرال‌ها داده بود و همان‌وقت بنون در اروپا مستقر شده بود تا جنبش fondation populiste راه‌اندازی کند. تا شورشی راست را علیه لیبرال‌ها و موندیالیسم به هنگام انتخابات پارلمان اروپا در بهار ۲۰۱۹ رهبری کند. بنون از این سوی اروپا به ان سو سفر می‌کند و با رهبران احزاب راست ناسیونالبست ملاقات می‌کند در ماه مارس ۲۰۱۸ با مارین لوپن دیداری دارد و از خواهرزاده او ماریون مارشال لوپن تعریف و ستایش می‌کند- یعنی که اولیگارشی که نمایندگی‌شان را می‌کند، ماریون مارشال را ترجیح می‌دهند و بهتر است که مارین به نفع خواهرزاده‌اش کنار بکشد.

اما این مسابقه و مبارزه، مبارزه‌ای مهار شده است. بنون افسر اطلاعاتی در نیروی دریایی بوده که در حوزه مالی کارآزموده است. بخصوص در بانک گلدمن ساکس و از آنجا به تهیه‌کننده سینما و تلویزیون تبدیل شده. مدیر اجرایی رسانه امریکایی Breitbart News از سال ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۶ و دوباره از ۲۰۱۷ تا ۲۰۱۸ که سودای جانشینی فوکس نیوز را دارد. Breitbart در سال ۲۰۰۷ در اسراییل راه اندازی می‌شود با تبرک ناتانیاهو، تا از روش چپ افراطی به نفع راست استفاده کند. Breitbart در نوامبر ۲۰۱۵ سایتی برپا میکند به نام اورشلیم که اخبار اسراییل و خاورمیانه را پوشش می‌دهد.

در مبارزات انتخاباتی ترامپ در سال ۲۰۱۶ بنون متهم به یهودی‌ستیزی می‌شود، Zionist Organization of America ZOA از او دفاع می‌کند: استفان بنون یک وطن‌پرست امریکایی مدافع اسراییل است که همدردی عمیقی با مردم یهود دارد و سایت Breitbart با نفرت از یهود و اسراییل مبارزه‌ای جدی می‌کند و در ادامه به مشاوران ترامپ اشاره می‌کند و دامادش و دخترش که به یهودیت گرویده و بچه‌هایشان که به مدرسه یهودیان ارتودوکس می‌روند و اینکه اینها نمی‌توانند با یک یهودی‌ستیز کار کنند و کنار بیایند.
در این مبارزه مهار شده یهودیان لیبرال چپ او را دشمن و راست‌های محافظه‌کار یهودی از او حمایت می‌کنند.
بنون در کنفرانس ZOA شرکت کرده و چنین گفته است: من تندرو و مبارز هستم. من به حمایت اسراییل افتخار می‌کنم، من به مسیحی صهیونیست بودنم افتخار می‌کنم.

بنون ادامه داده که پیروزی ترامپ بدون حمایت Sheldon Adelson ممکن نبوده است. او میلیاردر یهودی اوکراینی تبار و سلطان قمارو کازینو است. یکی از ثروت‌مندان ایالات متحده امریکا و دوست ناتانیاهو. از اصلی‌ترین کمک‌کننده‌های مالی به حزب جمهوری‌خواهان، در سا ل۲۰۱۶ هشتاد میلیون دلار به حزب جمهوری‌خواهان داده و ۲۵ میلیون دلار به انتخابات ترامپ کمک کرده. برای همین بنون گفته که پیروزی ترامپ بدون Sheldon Adelson امکان نداشت. همانجا بنون علیه ارگانیزاسیون هیپر کلاس‌ها سخن می‌گوید.

جنبشی که بنون در بروکسل پایه‌ریزی کرده در سال ۲۰۱۷ در حالی که هنوز مشاور ترامپ بوده،
Mischaël Modrikamen ریاست اجرایی‌اش را به عهده دارد. این وکیل و مرد سیاسی بلژیکی در سال ۲۰۰۹ حزبی بنیاد می‌کند راست و ضد مهاجر و مدافع امنیت اما از نظر اقتصادی به شدت لیبرال. معاون این حزب پایه‌گذار بنیاد دوستی بلژیک و اسراییل است. Mischaël Modrikamen در سال‌های ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۳ رئیس جمعیت لیبرال‌های اسراییلی بلژیک بوده و وکالت یهودیان را برای اموال مصادره شده‌شان در زمان جنگ دوم جهانی به عهده داشته. در سال ۲۰۱۶ به اسراییل دعوت شده و چنین سخن‌رانی می‌کند: «به من می‌گویند پوپولیست. من حرف مردم را می‌زنم. برگزیت و ترامپ راه را نشان داده‌اند، انقلابی که در راه است. ما شهروند دنیاییم و کسی را نمی‌خواهیم از آن بیرون کنیم اما ما می‌بینیم که در کشور خود و در دنیا محترم به شمار نمی‌آییم، از این نظر با اسراییل مشترکیم. اسراییل کشوری در جنگی مداوم نیست، بسیاری در آن کار می‌کنند و زندگی، اسراییلی مانند فلسطینی. همه‌چیز به شرایط غزه خلاصه نمی‌شود. ما خیلی چیزها باید از این کشور بیاموزیم، مبارزه با تروریسم، و همچنین اقتصاد را».

در این مجلس که امریکایی‌ها و انگلیسی‌ها و هندی‌ها و بلژیکی‌ها و اسراییلی‌هایی حاضر بودند، احزاب اروپاستیز هم بودند. از جمله فرج از بریتانیا. این جلسه فرصتی بوده تا شک و تردیدشان را نسبت به اتحادیه اروپا بیان کنند.
مجلس با امضاء اعلامیه اورشلیم ختم می‌شود: حق حاکمیت کشور، آزادی شرکت‌ها، دفاع از ارزش‌های جوامع غربی و مبارزه با اسلام رادیکال.

۱۱ مهر ۱۳۹۷

فلسفه دیوانه شده است


ژان فرانسوآ براینشتین فیلسوف است و در دانشگاه سوربن درس می‌دهد. شاگرد ژرژ گانگیلم بوده و گانگیلم شاگرد باشلار. کتاب او با عنوان «فلسفه دیوانه شده است» روزهای آخر ماه سپتامبر در فرانسه منتشر شد. مطالعات او بر تاریخ و فلسفه علم است.
ژان فرانسوآ براینشتین به سراغ جریان‌های فلسفی معاصر  آمده از ایالات متحده امریکا رفته و متون مؤلفین را مطالعه کرده و کتابش را نوشته است. تئوری جنسیت، رابطه حیوان- انسان، پایان زندگی. نام‌هایی مانند ژان مونه، ژودیت بوتلر، پتر سینگر، دونا هاراوی. صاحبان نظریه‌های آمده از دنیای آنگلوساکسون: هویت جنسی از هویت سکسی جداست؟ حیوان موجودی حساس است؟ باید اوتانازی را قانونی کرد؟  
زئوفیلی، داشتن رابطه جنسی با حیوان در صورت رضایت حیوان. 

از او می‌پرسند: در کتاب شما تناقضی هست. از یک سو انسان هیچ‌وقت چون امروز به رفاه و سلامت وسواس نداشته و از سویی دیگر از نظر شما به پایانش نزدیک می‌شود. 

ژان فرانسوا براینشتین پاسخ می‌دهد:  پزشکی معاصر پس پشت اشکال مداخله‌گرانه‌اش می‌پندارد که می‌توان جسم را به طور رادیکال تغییر و تحول داد. جراحی زیبایی بنیادگرا هر تغییر قابل تصوری را ارائه می‌کند: «یهتر از خوب». ما در عصر پزشکی معالجه‌گر به معنای سنتی آن نیستیم. بلکه در عهد پزشکی بهتر کردن، بیشتر کردن‌یم.  پزشکی دیگر حدودی نمی‌شناسد. امیدوار است که مسئله مرگ حل شود. اتوپیای ترانس‌اومانیست‌هاست. 

در حال حاضر البته اینها خوب پیش نمی‌رود. تغییر سکس دشوار است، ما همچنان پیر می‌شویم و می‌میریم. چنین است که بعضی  از اینکه به این جسم فانی وابسته‌اند غافل‌گیر و مأیوس می‌شوند. جسمی که مقاومت می‌کند. آن‌وقت نه ضرورت را می‌فهمند و نه به پایان رسیدن را. افسرده می‌شوند و ترجیح می‌دهند تکلیف‌شان را با جسم روشن کنند با چیزی که این عاملان ترانس‌اومانیست مانند ربسون  «گوشت» می‌نامند. نزد اینها که وجدان خود را پاک می‌دانند و پاک می‌خوانند جسم معنی ندارد و چنین است که ما در نوعی عرفان تازه جاخوش می‌کنیم. آن الحاد مسیحی که جسم را تحقیر می‌کرد.
انسان پایانش را آرزو می‌کند چراکه جدایی‌ناپذیری ماده و روح را نمی‌پذیرد. آرزو می‌کند که جایش را نوع-گونه‌ای دیگر تکامل‌یافته‌تر بگیرد. تنها متشکل از روح.

  کتاب فلسفه دیوانه شده است، بعضی از جریان‌های معاصر فلسفه امریکایی را مانند ژان مونه، ژودیت بوتلر، پتر سینگر، دونا هاواوی که باعث و بانی بحث‌های روشن‌فکرانه‌ای هستند که نه تنها فرانسه را، جاهای دیگری را هم آبیاری می‌کند، تحلیل می‌کند.
ژان فرانسوآ براینشتین معتقد است دلیل موفقیت این بحث‌ها در این است که با دغدغه‌هایی مشروع پیوند خورده. چه کسی از شرایط  دام‌داری صنعتی به خشم  نمی‌آید؟ چه کسی متوجه این نیست که پیش‌رفت پزشکی مسئله پایان زندگی بیمار را طرح نمی‌کند؟ چه کسی از تبعیض اعمال شده به دلیل گرایش‌های جنسی تکان نمی‌خورد؟ اما پس پشت این پرسش‌های مشروع و احساسات نشان داده شده، مسئله‌ای بغرتج‌تر ترسیم شده را می‌بینیم. 

اگر انسان و حیوان یکی باشد، با امر زیبایی و غیریت چه کنیم؟ بهتر نیست از هر دو انسان و حیوان دفاع کنیم. آیا در آزادسازی اوتانازی، راه‌حلی ساده، خطر تشخیص چه کسی نالایق زیستن و چه کسی، کدام زندگی لایق ماندن است را مشاهده نمی‌کنیم؟
اگر فکر کنیم که جنسیت یک انتخاب است، فراموش نمی‌کنیم که جسم یک واقعیت است؟

پاسخ دانشگاهیان عالی‌رتبه امریکایی که بنیادگذاران واقعی این رشته‌های مطالعاتی جدید هستند: مطالعات جنس، مطالعات حیوان، بیواتیک، اغلب نامعقول و ترس‌ناک است. 
به همین دلیل بود که من خواستم عناصری از بحث را در اختیار فرانسویان بگذارم که در حال حاضر شناخته شده نیست. اتیک کار متخصصان نیست، وظیفه تک تک ماست. 

از او می‌پرسند: به نظر می‌رسد که این جریان‌های فکری وسواس مهار جسم را دارند در حالی که واقعیت جسمانی را انکار می‌کنند. 
پاسخ می‌دهد که مسئله این جریان‌ها مهار جسم نیست، محو کردن آن است. واقعیت آن را انکار کردن است. وسوسه عرفانی نزد کسانی چون بوتلر یا دونا هاراوی خود را نشان می‌دهد.  تکلیف را نه تنها با جسم با سکسوآلیته هم روشن می‌کنیم. ژیژک این را فهمیده بود. لذت دیگر، مستقیم یا غیرمستقیم به سکسوآلیته مربوط نیست با پرفورمانس‌هایی گوناگون ارتباط دارد. 

در باره مرگ مغزی تاکید می‌کنند که ما وقتی تفکر بیدار و عقلایی نداریم مرده‌ایم. تنها تفکر اهمیت دارد باقی کارکردهای حیات به حساب نمی‌آید. اعتباری ندارد. 
اینها ادعا می‌کنند که به متون فوکو تکیه می‌کنند در حالی که فراموش می‌کنند که میشل فوکو در «تولد کلینیک» بر وجود سنگین، معمایی و ضروری آنچه او « سنگ سیاه جسم» می‌نامید اصرار می‌کند. 

از او می‌پرسند که در کتابش به جمله معروف نویسنده انگلیسی چسترتون اشاره کرده که می‌گوید: «دنیا پر است از فضایل قدیمی مسیحی به جنون رسیده» که ادامه‌اش کمتر معرفی شده: «به جنون کشیده چراکه منزوی از هم و سرگردانند». 

پاسخ می‌دهد که بله، دونا هاراوی بر این تکیه می‌کند که «روح و روان» او تحت تأثیر دوران کاتولیکی است. 
پروژه دیگری که از احساسات خوب رحمانی مسیحی به یک معنی، به نتایجی کاملا برعکس منجر می‌شود، از مرگی آرام آغاز می‌شود و به توجیه کودک‌کشی می‌رسد. دل‌سوزی برای حیوانات به نفی تفاوت میان حیوان و انسان می‌انجامد تا آنجا که انجام آزمایش‌ها بر دراغما رفته‌ها را بر حیوانات ترجیح می‌دهد. 

او می‌گوید شاید وحدتی میان این جریان‌ها نباشد اما بسیاری از این مؤلفان مانند سینگر و هاراوی در اغلب بحث‌ها شرکت می‌کنند. اشتباه مشترکشان این است که واقعیت را به حساب نمی‌آورند و خود در در دلایل عقلایی ناب و فایده‌گرایی رها می‌کنند. بهترین مثال را نظریه «بخت‌آزمایی بقا» جان هاریز ارائه داده. این مؤلف انگلیسی توصیه می‌کند که اگر دو فرد به دو عضو مانند یکی قلب و یکی شش نیاز داشته باشد می‌توان حان نفر سومی را از او گرفت تا اعضایش به دو نفر اول برسد و بدین صورت ما دو نفر را نجات داده‌ایم. از نقطه‌نظر حساب‌داری فایده‌گرا، یکی داده‌ایم و دوتا به دست آورده‌ایم. 

اشتباه مشترک دیگرانشان این است که می‌خواهند مفهوم حدود را محو کنند. ساده‌لوحانه بر این باورند که ناممکن ممکن نیست. که می‌توانند تمام واقعیت را به دست آورند. بر آن چیره شوند.

او می‌خواهد که فیلسوفانه از حدود دفاع کنیم. می‌گوید هدف همه مؤلفانی که او در کتابش مطالعه کرده  آشفته‌کردن، آمیختن و برهم‌ریختن و در نهایت از میان برداشتن حدود است. که نتایجش به بی‌چارگی و پریشانی منجر خواهد شد. هاراوی مشتاق وجودهای بی‌مرز است یا درمرز، «هیولا». متوجه نیست که اگر حد و مرزی نباشد، هرسرپیچی و شورشی از بین می‌رود.  برای اندیشه‌ای که خود را  سرکش می‌داند، خوب نیست. 

بشریت به دور همین حدود شکل گرفته است. وگرنه ما دوباره به طبیعت بازمی‌گردیم. یعنی که از نقطه نظر علوم طبیعی است که می‌توان از استمرار سخن گفت. دنیای انسانی، دنیای حدود است،  در آن قاعده هست، ارزش هست، دنیای دسته‌بندی و نام‌گذاری‌هاست. اتوپیای آنها «کمپوستیسم» است. بازگشت ما به کمپوست. انسان نزد او مسیر بدی را انتخاب کرده، مسیر homo را و نه مسیر  humus را که یعنی خاک. ما باید تبدیل به کمپوست شویم و در بازسازی زمین و خاک شرکت کنیم. 

برای من مهم است که که ما به اندیشه حدود بازگردیم و آن را بازیابیم. چرا که به دور همین حدود است که هویت و هستی انسانی ساخته می‌شود. این به معنای بینشی دفاعی یا بسته از حدود نیست. حدود برای این است که از آن عبور شود. زیر سوآل برده شود. همانطور که ژرژ گانگیلم نشان داده است همیشه تکثری از معیار و هنجار وجود دارد، امکان این هست که با اینها بازی شود. 
از حدود گفتن به معنی ثابت‌بودن و بی‌تحرکی انسان نیست. اگر حدودی نباشد که انسان از آن عبور کند پیش‌رفتی نخواهد بود و ماجرای انسان به پایان آن خواهد رسید.