۱۶.۵.۹۵

حضرت آه


بیست سال پیش از این، از حیاط‌ کوچه‌های این پایین‌ نارنجی با بالای آبی، بالای آبی همان آسمان آست، که می‌گذشتم، حیاط‌ها، آه- آه نام داستانی ایرانی بود، آن‌وقت‌ها، آن‌وقت‌ها اوقاتی‌ست که دیگر نیست- آه، موجودی بود که حاضر می‌شد، آه که می‌کشیدی حاضر می‌شد، در واقع آن‌وقت‌ها حضور بیشتر بود. آه هم برای خودش و برای ما حضرتی بود.

حیاط‌ها همیشه با حیات گره خورده‌اند، حیاط‌ها، سبز نبود، چمن نبود، حیاط سنگ فرش یا خاکی بود و بعد درختی بود، کهن، گاهی هم انجیربنی خودش را از دیوار آزاد کرده بود، پنچه هایش را گشوده بود و عورتی چیزی پوشانده بود. حیاط خالی بود.

قبل‌ترها چیزی خوانده بودم که می‌گفت صحن‌ها را حجره‌ها محاصره کرده‌اند. و بعد از آزادی گفته بود آنچه که آن‌وقت ها خوانده بودم، که آزادی گاهی همان تهی و خالی است که باید محاصره‌اش کرد. چارچوب و قابش داد. که معماری آن‌وقت‌ها از این اندیشه و فکر و خیال الهام گرفته است. الهام همان طراوتی است که از فکری بر می‌خیزد. تمدن‌ها چنین به پا می‌خیزند.
حالا آن معماری‌ها را ویران می‌کنند و با معمارها چنان و دیگر طراوتی بر عمارتی نمی‌نشیند. خراب می‌کنند و ساختن نمی‌توانند. شهرهای قدیمی ویران می شود. نه تنها حلب و بیروت و بغداد، بلکه میبد تا دیگر کسی نداند ما مردمان چه و که بوده‌ایم. کسی که ندانست خود هم نخواهد دانست و ما از بی‌خودان خواهیم شد.

یه سین گفتم آنچه تو آزادی می‌پنداری آزادی نیست. و برای چندمین بار حکایت کوچک‌ترین برادرم را روایت کردم که گفته بود می‌خواسته در زندان شاه بماند، زندان شاه به او چارچوب داده بود و بعد که با انقلاب آزاد شده بود ندانسته بود با این آزادی چه کند.

بیست سال پیش که از این حیاط‌ها می‌گذشتم، می‌خواستم مال من باشد، بیست سال بعد به تماشایشان راضی بودم و شاد. از جلایی که به روح می‌دادند و صفایی که به دل سپاس‌گزار و از اینکه هنوز همان هستند که بیست سال پیش و بیست سال پیش همان بودند که یک یا دو قرن و بیشتر. بیش از هر چیز به همین قدمت نیاز داشتم. به نظرم می‌رسید که بودن من را به رسمیت می‌شناسند. می‌دانستم که بوده‌ام. نه تنها در تصویرها و خاطره‌ها. حجت من بودند.

آقای ترنر


پریروز در نمایشگاه آقای ترنر نقاش به این اندیشه رسیدم که اصالت به نیاز و ناگزیری مربوط است. اصالت یعنی نیاز و نیاز یعنی ناگزیری. آقای ترنر ناگزیر بوده که نقاشی کند. نه اینکه نقاشی کند. نقاشی بعد از آقای ترنر، بعد از نقاش به وجود آمد. او ناچار رنگ بوده. بی‌چاره آن. دچار. رنگ زرد. خود رنگ. ترنر در عصری زندگی می‌کرده که کشف هم اصالت داشته. علم هم اصالت داشته. به دنبال تابلویی که قطار را کشیده گشتم نبود. ترنر هم‌عصر ورود قطار است. هم عصر گوته و افکار مربوط به رنگ است. رنگ چیست؟

ما در عصری زندگی می‌کنیم که دیگر چیزی اصالت ندارد چون از نیاز و ناگزیری نمی‌آید. آدم بد یا خوب بودن ترنر در نقاش بودن اوست. در نگاه اوست، در دیدن اوست. در نیاز اوست. پای پیاده، سوار بر کشتی‌های طغیان زده، به کشف نور.
بعد دیگر ما می‌مانیم، مانده‌ایم و این تماشاها. با اصالت، از روی نیاز یا بی‌اصالت.

تجربه‌هایش در نمایشگاه بود. وقتی از آبرنگ چون نه آبرنگ استفاده می‌کرده. اما دریاهای شب‌زده و پرامواج و مستش چیزی از نیما داشت.

به سین گفتم کاش عمویم بود. یا عمویت بود.

۱۸.۴.۹۵

خرده‌ای باباطاهر در سفره


این را سه روز پیش نوشتم:

شاه‌کار کیارستمی شاید کلوزآپ باشد. الان که فکر می‌کنم می‌بینم شاه‌کار زیاد دارد اما کلوزآپ جایی از بقیه جدا می‌شود یا از نخست جداست. یا جای‌گاه ویژه‌ای دارد. فیلم کیارستمی زمانی را در تاریخ ایران بازمی‌نماید که سینما سرای خاصی دارد. کلوزآپ این داستان را تعریف می‌کند. مخمل‌باف زنده است و در ایران است. سینما زنده است. و سینمای مخمل‌باف چنان زنده و مردمی‌ست که مردی عاشق سینما را به خانه مردم می‌کشاند. و مردمی فریب سینما را می‌خورند. کلوزآپ داستان این قربت سینماست. بعد سینما غریب می‌شود. نمی‌دانم ایران امروز در چه حالی‌ست و مردی مثل سبزیان به جای رویای سینما چه رویایی در سر دارد. رویای پول‌دارشدن؟ رویای رفتن؟ نمی‌دانم چقدر سبزیان امروز اورسن‌ولز می‌خوانند و می‌گویند گفته برای رویایت دزدی کن. برای سینما دزدی هم بکن. دزدی‌های امروز برای سینما نیست. برای عشق به سینما نیست. سبزیان‌های امروز رویای دیگری در سر دارند. راستی بر سر سبزیان چه آمد؟

کیارستمی بعد از زیر درختان زیتون حسین را دیده بود که در کوهپایه علف برای قوت جمع می‌کند و شب‌ها زیر پالاستیک می‌خوابد. وقتی روایت کیارستمی را از حسین واقعی می‌خواندم مثل وقتی که کودک ظرف ماست به دست را در آن کوچه خلوت و زیر آفتاب ظهر و ترس از سگ را نگاه می‌کردم با خودم می‌گفتم چقدر می‌تواند بی‌رحم باشد. فکر می‌کنم آنچه من بی‌رحمی می نامم و نمی‌دانم بی‌رحمی می‌دانم یا نه، همه اوست، این بی‌رحمی، بی‌مداخله‌گری، مداخله نکردن، نگاه کردن. انقلاب نکردن؟ این ایرانی‌ترین و غیر ایرانی‌ترین هنرمند ایرانی. ایرانی چون سینمایش به قصه و متل و اینها نزدیک است. به ایران قدیم و نه حتما جاودانه نزدیک است. و از سویی نگاهی شرقی‌ست. شرق دور. که ایران امروز از آن خیلی دور است. تماشا.
یک روز به یکی از عاشقان مخلمل‌باف در روزگاری حالا دیگر دور گفتم کیارستمی وعده نمی‌دهد که عمل نکند و مخمل‌باف وعده می‌دهد و عمل نمی‌کند. مثل انقلاب.

این اصرار که حافظ را به چیزی شبیه هایکو و نه البته هایکو نزدیک کردن، آن غباررویی که می‌خواست غافل از اینکه موسیقی شعر را روان می‌کند و جاری در حافظه که این داستان دیگری‌ست. اینکه مرگ باقی زندگی باشد، بشود. نرم و لطیف. نمی‌دانم مرگش نرم و لطیف بود یا نه. نمی‌دانم چگونه ما را ترک کرد.

کیارستمی بزرگ بود. بزرگ‌تر از خودش. آثارش از خودش فراتر می‌رود. در واقع از دستش در می‌رفت. همین بود که من او را از باقی‌مانده‌های از او جدا کردم و جدامی‌کنم. او ایرانی بود. اما از نسل قبل از انقلاب. مانند شجریان که از قبل از انقلاب است. اینجا نه به شاه کار دارم و نه به نظام امروز. کسی نوشته بود وجود کیارستمی دلیل این است که جمهوری اسلامی طالبان نیست. هر کس گوشه‌ای از قبا را می‌کشد. مهم نیست. اما نسل او تمام می‌شود و با این نسل چهره‌ای از ایران. گمان نمی‌کنم که دیگر وجودهایی چون او و چون شجریان ظهور کنند.

برای ادعایم سند ندارم اما دلایلی دارم. مفصل است و جایش جای دیگری‌ست. تنها به این بسنده می‌کنم که ایران کیارستمی و شجریان ایران نرم‌تر و لطیف‌تری بود. مردم راضی‌تر بودند به رضای خدا. نه رویای سفر به فضا را داشتند و نه در دانشگاه‌ها و مدارس عالی به کسب علوم دقیقه مشغول. خرده‌ای از باباطاهر هنوز در سفره‌ها یافت می‌شد. و جنس نان هنوز مرغوب بود.

کیارستمی با شعر انس داشت. می‌گفت ما هیچ نداشته باشیم شعر داریم. مردمانی که به جای شام گاهی شعر می‌خوردند. یک روز در جشن شعر در پاریس به مردی برخوردم که در دانشگاه ایالت متحده امریکا درس شعر در سینمای کیارستمی را می‌داد. اینجا شعر نیست. اینرا سینما شناسان و به طور کلی چیزی شناسان دریافته‌اند. اینکه کی و کجا شعر از اینجا رخت بربست هم داستان دیگری‌ست. کیارستمی برایشان شعر در سینما را آورده بود. شعر همان چیزی‌ست که قبلا بود و حالا نیست یا خیلی کمتر هست. شعر چیست؟ این هم داستان دیگری‌ست.

چرا کیارستمی اینقدر بر می‌انگیزاند


این را پاییز ۲۰۱۴ نوشته بودم:

چرا کیارستمی این همه بر می‌انگیزاند؟
پاسخ من این است: چون کیارستمی فرق دارد.  و چون کیارستمی در بیرون از ایران عزیز است.
من در گذشته از کیارستمی نوشته‌ام. دیگر خیال این کار در سر ندارم. به عنوان مترجم ایشان می‌توانم ادعا کنم که اندکی خود ایشان را هم می شناسم. آن‌قدر که کیارستمی در نوشتن خودشان را افشا می‌کنند. پس منظورم شناخت ایشان در زندگی شخصی نیست. شناخت از ایشان به من می‌گوید که ایشان در خانه خود پیامبر نیستند- ضرب‌المثلی این را می‌گوید و از این پیامبر نبودن خوش‌بخت نیستند.   منظور آوردن پیام نیست. یعنی در خانه خود عزیز نیست. آن‌که در خانه خود عزیز نیست به عزیز بودن در یرون از خانه محتاج می‌شود.  و این مسئله خانه است. باید باشد که نیست. بیرون خانه هم معمولا غرب است حداقل صدای غرب به گوش می‌آید که خود این هم مسئله است. و گرنه بزرگ‌ترین کارگردان هند و بزرگ ترین کارگردان ژاپن از کیارستمی قدردانی کرده‌اند و او را عزیز داشته‌اند. اما این‌ها اهمیت نداشته‌اند. پس باید از خود خویش پرسیده شود چرا «کن» مهم است و چرا عزیز بودن نزد غرب مهم است و حساسیت برانگیزچرا اصلا ما نمی‌دانیم در هند چه خبر است و در ژاپن چه خبر است. چرا نگاه ما به غرب است و نگاه ما به پیامبر خانه در غرب.  و چون ما از قدردانی از پیامبر خود در خانه عاجزیم، یوسف عزیز مصر می‌‌شود.  و بعد برادران به او حسادت می‌وزند. بله در غرب فرعون هست و فرعون‌ها هم یا با غرض و یا بی‌غرض هر دو روز یک بار تاجی بر سر عزیز می‌گذراند. البته همان‌طور که ژیژک به درستی می گوید کیارستمی در دام غرب نیافتاده است. خودش را نمی‌گویم. خود آدم خیلی پیچ درپیچ‌تر از آثار خود است. فیلم‌های کیارستمی به دام غرب نیافتاده است. تا زمانی که در ایران فیلم می‌ساخت و به گفته خودش می‌شد هنوز فیلم ساخت. کیارستمی هنوز به زبان فارسی حرف می‌زند.  در بیرون از خانه هم به زبان مادری حرف می‌زند.  و من فکر می‌کنم که کیارستمی در خانه پدری خوش است.
کیارستمی بر می‌انگیزاند چون انقلاب زیرو رویش نکرده است. کیارستمی قبل از انقلاب کیارستمی بوده است و بعد از انقلاب هم همان که قبل از انقلاب. نه جنگ او را در بر گرفته است. نگاه‌اش را می‌گویم، نه بعد از جنگ و نه سال‌های هفتاد و نه بعد از آن. کیارستمی ایران را خانه خود را می‌شناسد و اتفاقا پیامیر خانه خود است.  و از نظر من بیرون از خانه‌اش را خوب نمی‌شناسد. از این رو فکر می‌کنم که فیلم‌های ساخته شده بیرون از خانه‌اش موفق نیستند. چون مواد خام را کیارستمی از خانه به دست می‌آورد منتهی در دیگ و حرارت وآشپزخانه خود می‌پزد. حالا از این‌ها بگذریم. قصدم حرف زدن از او نیست. برگردم به اول، اول حرفم. مسئله این است که تکلیف خانه با سینما روشن نیست.  و تکلیف تماشاگران و اهالی سینما با سینما. این هم باعث نمی‌شود که ایران سینما نداشته باشد، که البته کارگردان دارد تا سینما. فیلم دارد تا سینما. می‌گوییم سینمای کیارستمی. یا سینمای مخمل‌باف. تا به این جا من هر که را دیده‌ام که خواسته پرده کیارستمی را پاره کند- که من همه را ندیده ام و نخوانده‌ام بر پایه شناخت و سلیقه خود از سینما بوده است. ممکن است بگویید که مگر قرار است غیر این باشد؟ پاسخم این خواهد بود که بله. چون در ایران هر کس برداشتی از سینما دارد. ممکن است که بگویید در هر جایی همین است. آنوقت پاسخم این خواهد بود که ایران فرق دارد با جاهای دیگر. چون ایران جایی‌ست خانه‌ای‌ست که قرار بوده سینمای خودش را ابداع کند. همان‌طور که می‌خواسته نقاشی خودش را ابداع کند. ایران جایی‌ست که از یک طرف پرده و تصویر ممنوع باید باشد- در سهمی از جامعه یهودی از این هم فراتر است، و از طرفی دیگر تصوری هالیوودی از سینما  و تصویر دارد. این چیز کوچکی نیست. همه، تقریبا همه از پستان سینمای امریکایی شیر مکیده‌اند اما هنوز در وسعت اندیشه و دین و فلسفه مسئله تصویر را حل نکرده‌اند. یک خانم متفکر فرانسوی که در باره تصویر کار می‌کند و به سینما مسلما اشنا و به سینمای کیارستمی هم، تا به حوزه علمیه هم رفته است. به حوزه علمیه رفته است تا از «حوزه»  تصویر را یپرسد. چون  تصویر در تمام ادیان ایراهیمی مسئله بوده است. مسیحیت به آن پاسخ گفته.  و از آن سینما به وجود آمده.
سینما پدیده‌ای غربی‌ست. این‌جا می‌خواهم بگویم اگر سینمایی ایرانی و اسلامی باشد، نزدیک به سینمای کیارستمی‌ست. هم‌چون که متفکر و شاعری بزرگ و فرانسه زبان و مسلمان از لبنان یک جایی نوشته بود اگر اسلام سینما داشته باشد نزدیک به سینمای دوراس خواهد بود. خلاصه کنم. می‌خواهم بگویم چون شناختی و معرفتی از اسلام و تمدن‌اش- تمدن یعنی تمام آن چمدان کتاب‌ها و متون و همه آن‌چه بر اساس آن ، گرفته از آن،  و به قول کریستیان بوبن  با نسیم و طراوت آمده از آن متون و پیام‌ ساخته شده، نیست، سینمای ایران اسلامی هم نیست.  یا اندیشه اش نیست.
مسئله در ایران اسلامی این است که می‌خواهد در دنیای جدید باشد و دنیای جدید را غرب ساخته است- می‌خواهد فیلم بسازد، جشن‌واره هم داشته باشد، نقاشی کند، شعر بگوید، سیلست‌مدار زن هم داشته باشد زیر چادر- چون نشان و نشانه اوست، ورزش‌کار زن هم داشته باشد، آن‌ها را به مسابقات این دنیا هم بفرستد اما ایرانی اسلامی باشد. رجوع به این برنامه تلویزیونی و خانمان با پوشه و رو پوشه که می‌خواستند اسلام‌شان را به ایرانیت بچسبانند- رنگ سیاه در اسلام مکروه نیست؟
قبل از اینکه کیارستمی را دوست داشته باشیم- فیلم‌هایش را- با خودش چه‌کار داریم که چه گفت با چه نگفت، باید تکلیفمان را با سینما روشن کنیم.  و البته تکلیف‌مان را با فیلم‌سازی که تکلیف‌مان خود‌بخود با فیلم‌ساز هم روشن می‌شود.  هالی‌وود کارخانه رویا سازی بود و تبلیغ رویای امریکایی و نگاه امریکا به جهان. جهان‌بینی امریکایی. آیا می‌خواهیم تبلیغ رویای ایران اسلامی بکنیم که البته معلوم نیست چیست.  و از سینما استفاده ابزار این کار؟ می خواهیم سرگرمی بسازیم؟ مردم را سرگرم کنیم؟ خیلی‌ها را می‌شناسم که از سینما چنین برداشت و توقعی دارند. می‌خواهیم مردم را خام کنیم و رام کنیم و به سوی خودمان بکشانیم؟ یا مثلا می‌خواهیم بدانیم و بفهمیم تصویر با ما چه می‌کند و چه می تواند بکند و چه باید بکند. با اصلا همه این‌ها خودش بازار است- و تکلیف ایران اسلامی با بازار هم روشن نیست،  و هر کس کالایش را عرضه می کند و خریدار می‌آید و خوب کالایی هم که به بازار داخلی راه نداشت خودش را به بازار خارجی می‌فروشد. گل‌شیفته به خارج میرود و خارجی می‌شود. ایشان شاید فکر و یا گمان می‌کند که سینما  و هنر و این‌ها این جا و آن‌جا ندارد و یکی‌ست.  و زن در سینما و جسم و تن زن و مرد در سینما همان باید باشد که غرب تا به حال گفته است. اصلا زن در سینما چه باید باشد؟ تن در سینما چه باید باشد؟ آقای کیارستمی تا در ایران فیلم می‌ساختند زن را جز آن‌طور که  در بیرون از خانه بود  نشان نمی‌داد. زن با چارقد به رخت‌خواب نمی رفت، خاصه اگر زن شهری بود. کیارستمی جاهایی را نشان می داد که بیرونی اندرونی تقریبا شبیه هم بودند و آن تضاد و تناقض شهرهای بزرگ و جامعه شهرهای بزرگ که ایران اسلامی نتوانسته حل‌اش کند- که خود در به وجود آمدنش نقش داشته، و پاسخ اش گوید، نباشد و این از درست‌کاری او می‌آمد. گل‌شیفته به خارج می‌رود چون ایران اسلامی در عین حالی که به او اجازه رویای سینما می‌دهد، راهی پیش پایش نمی‌گذارد. اگر هم کسی راهی جلوی پایش می گذارد که او را تا حدی شاید راضی می‌کند کارگردان است.  این‌جا ایران اسلامی‌ست که شکست خورده.  و در واقع نظام است که گل‌شیفته را به خارج از خود فرستاده است. ایران اسلامی در رویایش شکست خورده است. مسئله و مشکل رویاست و ابزار رویاسازی.  نمی داند که ابزار خود فرهنگ می‌سازد.
در خود شکست خورده است. از خود شکست خورده است. خود را نداسته و نشناخته،  می‌خواسته  مثل دیگری، غرب نباشد. ایران اسلامی توقع زیادی از خودش دارد. حتی به یک فیلم خوب از غرب هم رضایت نمی‌دهد. توقعی که برآورده نمی‌شود. مثلا تصمیم نمی‌گیرد فیلم نسازد، حتی به اسکار و هالی‌وود و امریکا هم می‌خواهد فیلم بفرستد و در مسابقات آن‌ها شرکت کند. فروغ بد بود اعتصامی خوب بود. رمان خوب نیست. رمان خوب خوب است. بی‌آن که قبل از همه این‌ها بداند رمان چیست. چقدر اسلامی‌ست. نه این‌که با فقه مغایر است یا نه. با تفکر و فلسفه و نگاه و جهان بینی اسلامی جور در می‌آید یا نه. که همه این‌ها فرهنگ را ساخته است.  و برعکس.
بله انقلاب اسلامی فرصت اندکی داشته است که به همه این‌ها رسیدگی کند. چون زمان و دوران قبل از انقلابی بوده است و آدم های قبل از انقلاب به زندگی در بعد از انقلاب ادامه داده‌اند. آدم های قبل از  انقلاب در فرهنگی ساخته شده بودند، در فرهنگ سینمایی که از سینمای جهان تغدیه کرده بوده. نظام در این جهان میان این جهان و میان هجوم این جهان به وجود آمده است.  توانش اندک است و توقع‌اش زیاد.
هشدار خطر جدایی دین از فرهنگ را باید جدی بگیرد و خودش را کنار بکشد. چیزها و کارهایی را واگذارد به غیر از خودش. غیر را به خارج نفرستد.  بگذارد راه‌اش را پیدا کند. که حاتمی کیا برای پاره کردن کیارستمی از چماق او کمک نطلبد. 

۶.۴.۹۵

شارل پگی


شارل پگی گفته: نبرد میان قهرمان و درست‌کار نیست، میان حکیم و قدیس هم نیست. میان پول است، تنها در سویی و در سویی دیگر قهرمان و درست‌کارو حکیم و قدیس با هم. نبرد میان پول است و تمام معنویت.

این را هم گفته: هر چه فلسفه گم کند، فقه پیدا نمی‌کند. پول پیدا می‌کند. 
یکی دیگر هم گفته: مدرنیته را یا با پول آٌغاز می‌کنیم یا آغاز نمی‌کنیم.

سگ گدای محله ما


جایی که ما هستیم آوازه‌خوان‌ها و ساز‌زن‌ها و دوره‌گردها و بی‌خانمان‌ها و گداها سگ دارند. گاهی سگشان را بغل می گنند. گاهی در سرما سگشان گرمشان می‌کند. در هر حال هم‌دم‌اند و هم‌سر و هم‌دل و هم‌چیزهای دیگری. در این جهان بی‌همی. دیروز گدایی دیدم سگش عروسگی بود. پارچه‌ای.

مرغابیامون


مرغابیامون الاخون والاخون شدند. اومدند در خشکی زیر درخت زیزفون دراز کشیدند.

محاصره


 ما از یک طرف از سوی وزارت ارشاد در محاصره‌ایم و از یک طرف از سوی پاشایی و چاووشی و امثال. مولوی را نابود کرد.

اسلام بی‌قلمرو


وقتی اسلام بی‌قلمرو باشد، مثلا فرزندان مهاجرین مسلمان که در فرانسه به دنیا آمده‌اند، در قلمرو اسلام زندگی نکرده‌اند. پدر و مادرهاشان در قلمرو اسلام زندگی کرده‌اند. این فرزندان به هر دلیلی- که الان اینجا جای پرداختن به آن نیست، تنها یک متن در دست داشتند و اسلام اخوان را. اسلام اخوان اسلامی بی‌قلمرو است. اسلامی‌ست که می‌خواهد در هر قلمروی زیست کند. چنین آرزویی دارد. داعش هم. با رعایت و توجه تفاوت‌شان.

هر چقدر قلمرو کم‌رنگ شود متن و نزدیکی به متن رنگ می‌گیرد. و در انکار قلمرو، فرد چنان به متن نزیک می‌شود که آتش گرفته و در آتش ذوب و خاکستر می‌شود. ذوب و خاکستر شدن فرد اشکالی ندارد. اما آتش گر می‌گیرد و شعله می‌کشد و قلمرو را می‌سوزاند. متن داغ است. گداخته است. خاصیت متون مقدس این است. تقدسشان از آتش می‌آید. فاصله را باید نگاه داشت. حفظ کرد. و قلمرو همان فاصله است. فاصله از متن اگر گناه داشته باشد. زندگی در قلمرو- خاک با گناه همراه باشد، بهتر است از خاک‌سوزی.

داد و ستد، آداب و رسوم، سنت در قلمروپدید می‌آید. هر قلمروی آداب و رسوم و سنت خود را دارد. غنای خود را. هنرمند و صنعت‌گر خود را. موسیقی و شعر و ادب خود را. هر کدام باهم بودن خود را. یک متن، هر چقدر مقدس اینها را به مردمان نمی‌آموزد. متن‌ها نازل می‌شوند تا مردمان در قلمرو خودشان- در سرزمینشان- در جغرافیا و تاریخشان آداب و رسوم خود را با الهام از آنها ابداع کنند. نامش را می گذرانند- بعدها، تمدن. چیزی شبیه این. مثلا معماری اسلامی. یادش به خیر. که با معماری مسیحی فرق می‌کند. منتهی معماری اسلامی مسجد معروف مالی که داعشی‌ها داشتند ویرانش می‌کردند با معماری مسجدی معروف در ایران فرق دارد. بسیار اسلام هست و بسیار مسحیت. و اینها، این بسیاری و تکثر و ثروت به آدم‌های گوناگون فرصت زندگی می‌دهد. مردن و فرصت مردن دادن آسان‌تر است. داعش ان را این روزها زیاد در اختیار قرارمی‌دهد.

مسئله حجاب و حجاب برتر و امثالش نیست. اینها بهانه است. بهانه همان که گم شده. یکی از خویشانم که زمانی در وزارت مسکن و شهرسازی کار می‌کرد می گفت: دیگر بلد نیستیم مسجد بسازیم. ساختن مسجد در متن مقدس نیامده است. متن آمده است که به انسان مسلمان کمک کند چگونه مسجد بسازد. فکرش، خیالش، عالم مثالش اسلامی شود. شما زن را در حجاب برتر بپیچان. فایده‌ای ندارد متاسفانه. ای کاش داشت. ای کاش به این راحتی بود. از همان زن مسلمان در حجاب برتر بخواه و پول هنگفتی در دستانش بگذار اگر توانست مسجد بسازد. البته می تواند از المپیاد شیمی و ریاضی و اینها بالا برود. از درخت و دیوار و خیلی جاها و چیزها می‌تواند بالا برود. اما مسجد نمی‌تواند بسازد. مسجد که هیچ خانه هم نمی‌تواند بسازد، خانه ای که جان مسلمان را در بر بگیرد. چون جان مسلمان دیگر با جان غیر مسلمان فرق نمی‌کند. میشل دل کاستیو در لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا از تفاوت قصرهایی که مسلمانان و عرب‌ها ساخته بودند که هنوز پابرجاست با کاخ‌های مسیحیان نوشته بود. مسلمانی را به دشمنی با غرب کاهش داده‌اید. نه مخالفت. دشمنی.
اما خوابتان، خیالتان، آروزتان، امیالتان یکی‌ست. منتهی خودتان نمی‌دانید. یکی تعریف می کرد در خانه‌های الجزایری‌های بعد از استقلال بزم‌های ماری آنتوانتی برگزار می‌کردند.

بگذریم. تا اطلاع بعدی، بشر خاکی بر خاک باید زندگی کند. خاک را که سوزاندی. زمین سوخته به درد کاشتن هم نمی‌خورد. مثل رها کردن رادیو اکتیویته. تا مدتها چیزی سبز نخواهد شد مگر منتظر موتاسیون آدم باشیم. اجازه دهیم در سیلی‌کن‌واله‌ها چیزی دیگر که آدم نخواهد بود بسازند. ممکن است که آن چیز به خاک و قلمرو و سنت و آداب و رسوم و موسیقی و باقی نیازیش نباشد. با چادر یا بی‌چادر.

رویابافان


ممکن است ترامپ ببرد. ممکن است نگذارند. اما در هر صورت این بار نشود و هیلاری کلینتون پیروز شود، دفعه بعد یکی دیگر، بدتر، یا ترامپی شدیدتر خواهد آمد. مسئله این است که جهان دارد تغییر می‌کند. این تغییر مدتی‌ست آغاز شده و سرعت تغییرش هم خیلی زیاد است. ما وارد دورانی دیگر شده ایم. و دنیای دوران گذشته دیگر به کار نمی‌آید و پاسخ‌گو نیست. مسلما گذشته مقاومت می‌کند. و تمام نظام و نظام‌بندی گذشته مقاومت می‌کنند و چون قدرت را به دست دارند که البته اگر خوب بنگرید قدرت را به دست ندارند، قدرت را ان که تغییر می‌دهد در اختیار دارد. انکه برای ما رویا می‌بافد. مثلا تصمیم می گیرد که اتومبیل بدون راننده تولید کند. قبل از آن هم رویایش را در سر پرورانده. بقیه چیزها هم که امروز خیلی معمولی و پیش‌و پا افتاده به نظر می‌آیند رویای دیگرانی بودند که رآی ما را نجستند. اما تغییر این دوران را آنها که در این امر پرس و جو می‌کنند قابل مقایسه با تغییرات گذشته نمی‌دانند. من اتومبیل بدون راننده را مثال زدم که قابل مقایسه است. قدرت را گوگل که اتومبیل بدون راننده می‌سازد در دست دارد.

دوران تازه و دوران قدیمی هنوز با هم دارند هم‌زیستی می‌کنند. هنوز کاملا از هم جدا نشده‌اند. مردم در ایالات متحده یا در هند و در اروپا و چین و همه مردم نه به یک اندازه اما متوجه این قدرتی که از دستشان می رود و دورانی که تغییر می‌کند شده اند. مردم متوجه شده اند که دیگر نظام گذشته کارآمد نیست. مردم چیزی دیگر و کسان دیگری را می‌خواهند. هر کس که بیاید و ادعا کند یا وجود و سخنان و رفتارش نمایشی از غیر و غیریت باشد، مردم را جلب می‌کند. چون مردم نمی دانند چه می خواهند. می‌دانند چه نمی‌خواهند. یکی گفته بود ما در دوران بی‌دورانی به سر می‌بریم. چیزی که مردم را گرد می‌آورد در نفی است.

یک بار در کتابی که خیلی وقت پیش به زبان فارسی خواندم روزنامه‌نگاری با هسه حرف زده بود و از او چیزهایی پرسیده بود و هسه پاسخ داده بود که غرب باید عقب بنشیند. یا توقف کند. در پیش رفتن توقف کند. زمان هرمان هسه هنوز ما وارد یکی‌شدن نشده بودیم. جهانی‌شدن دیگر غربی‌شدن نیست. جهانی‌شدن‌سازی غرب را تف کرده است. غرب در معنای اروپا و فلسفه و تفکر و فرهنگ و هنر و باقی. پس جهان باید عقب بنشیند. توقف کند. تا ببیند به کجا دارد می‌رود.

جهان البته توقف نخواهد کرد. هستند عده‌ای که سعی دارند تلاش‌هایی بکنند چه نظری و تجربی که این سرعت در پیش‌رفتن را متوقف نه اما کند کنند. حتی می‌خواهند از پاپ فرانسوا یاری بخواهند.

اوباما بهتر از بوش بود اما نظام را به هم نزد. نمی‌توانست به هم بزند. کلینتون میان اوباما و بوش است. ترامپ ادعای به هم زدن چیزهایی را دارد. مردم فکر می‌کنند- مردم فکر نمی‌کنند، حس می کنند که نظام قدیم به درد جهان جدید نمی‌خورد.

دو راه است. یا مردم از پایین مهار را اندک اندک به دست می‌گیرند. یعنی قدرت را. قدرت بومی و محلی را. یعنی شهروندان. یعنی قدرت افقی می شود به جای عمودی. اگر چه اتا به معنی حکومت- دولت- ملت، عمودی‌ست و خود من این تناقض و تضاد را نمی توانم حل کنم. شاید یک هم‌زیستی و رابطه میان این دو قدرت عمودی و افقی به وجود آید. اتایی- واژه فرانسوی، که معنی ایستاده را دارد معنی خرد دادن را دارد. یعنی با خرد است که جامعه سر پا می‌ایستد. یعنی اتا ضامن خرد جامعه است. چون باید جامعه را اداره کند. جامعه باید اداره شود. اما اتا لزوما نباید جامعه را اداره کند. اگر خود حکومت- دولت باعث جنون جامعه بشود چه باید کرد؟

راه دوم که راه نیست، ناگزیری‌ست. یا همه‌چیز به هم می ریزد. یا گوگل و اپل و سیلیکن‌واله بدون نظر ما را خواستن، ما را خواهند بلعید. همین الان ترانس‌اومانیسم وارد دستگاه پزشکی فرانسه شده است بدون آنکه فرانسه حتی متوجه‌اش باشد. چون اروپا به طور کلی، آلمان، ایتالیا اصولا مشغول این نیست. حواسشان جای دیگری‌ست. وب در امریکا وب شد در حالی که «موجودی» اروپایی و مخصوصا فرانسوی است. اگر اشتباه نکنم فیزیک‌دان‌ها برای کار خودشان و در اهداف دیگری ابداعش کردند. انترنت را نمی‌گویم. وب با انترنت فرق دارد. اهلش می‌گویند که حواس اروپا به وب و نومریک- دیژیتال و به طور کلی این انقلاب نیست. انقلاب است. و انقلاب همه‌چیز را زیرو رو خواهد کرد.

اما چون گوگل و امثالش در این جهان هستند و با مردم سروکار دارند و تا اطلاع بعدی باید با مردم و همین مردم سروکار داشته باشند، ممکن است این رابطه آنطور که رویابافان رویابافته‌اند پیش نرود. مثلا ماشین دارد جانشین آدم می‌شود. خواندم که در چین برای خود مقامات مسئله و معضل شده است. غیر از بحران بیکاری که پدید می‌آورد این است که مردم بی‌کار که شدند قدرت خرید محصولاتی که دارد هرروز به دست روبات‌ها تولید می‌شوند را از دست می‌دهند. به همین سادگی.

یا دنیا عقب می‌نشیند. یا نمی‌نشیند. یا مردم بالا به مردم پایین اختیار می دهند. یا نمی‌دهند. یا رویای اغیار و از ما بهتران به کابوس ما همه تبدیل می‌شود. و خرد که قرار بود ضامن جامعه باشد میدان را به جنون وامی‌گذارد.

درهای بهشت


آقاهه گفت تازه ماه رمضان درهای بهشت باز می‌شود و «جهاد‌گرها» از این درهای باز استفاده بهین خواهند کرد.

آی سوریه


ملاحظه بفرمایید که پاهای شمس تبریزی بر حلب و دمشق رونده بوده‌اند. آی سوریه.

راه شیری


رادیو گفت یک سوم مردم جهان راه شیری را نمی‌بینند.

غصه‌دان


غصه‌دان هر چقدر بزرگ و جادار، جایی غصه تمام می‌شود، غصه تمام نمی‌شود، دیگر جا ندارد. حالا دیگر هر چه سوریه و یمن ویران‌تر شوند، هر چه آواره و سر به بیایان گذاشته، نه، دل به آب‌ها داده‌ها بیشتر در آب بیافتند، فرقی نمی‌کند. اندازه رعایت نشده است. هر چه بیشتر مشکلی، دردی، غصه‌ای خودش را به در و دیوار شما بزند- تصاویری که دیدیم و خبرهایی که خواندیم و یا به گوشمان رسید، تصاویر کم‌رنگ و اخبار بی تکان‌تر و گوشمان کرتر می‌شود. گویید شما که نور تصاویر و فریاد اخبار نور چشممان و زور شنوایی‌مان را گرفته باشد.
بعد جایش را خشم می‌گیرد و قبل از خشم نفرت. نفرت اگر به خشم درآید باز خوب است. اگر بماند. وای به وقتی که بماند.

رمبو می‌گوید


رمبو می‌گوید. لئو فره می‌خواند. زندگی راستین جایی دیگر است و ما در جهان نیستیم.

 شاعر می‌گوید جمال را روی زانویم نشاندم و تلخ بود.

یک‌جایی


جوان که بودم، اینجا، بجه نگاه می‌داشتم. بچه‌های رها شده به قول کریستیان بوبن، به امان خدا. صاحبانشان می‌رفتند گاهی صبح خیلی زود و در تاریکی، گرگ و میش. من هم بچه بودم. به خاطر می‌آورم که گاهی خوابم می‌آمد. زمستان بود و سرد و مرطوب. وارد خانه مردم که می‌شدم، بچه‌ها انگشت‌مکان هنوز در لباس خواب و خراب، میان نشستگی و ایستادگی در رفت و آمد بودند. بازی، شوق بازی از رخت‌خواب بیرونشان کشیده بود و خواب هنوز در چشمشان. ایستاده اسباب بازی می‌جستند و سر به بالین می‌بردند و انگشت‌ را به اجبار از دهان می کشیدند تا به بازی بگیرند و دهان مقاومت می‌کرد. گاهی پارچه‌ای به دهان داشتند. پارچه‌ای کهنه و خیس و بدبو. نشسته مبادا که بو شسته و رفته شود و آسایش از بچه برود. پارچه از دهان آویزان و آب دهان ریزان، دم‌پایی تا به تا، کشیده می‌شدند.

من هم جایی می‌جستم و می خوابیدم. گاهی در تخت و رخت بچه‌ها. ملافه‌ها بویشان را داشت و بو در میل خواب گم می‌شد. گاهی بچه‌ها شپش داشتند. میان آن گندم‌زارشان شپش‌های هنوز در تخم نشسته را جا داده بودند. هیچ بچه‌ای در فرانسه از شپش‌ گریزش نیست.

گاهی یکی‌شان می‌آمد که جاییش می‌خارد یا می گزد یا بلایی دیگر. من می‌جستم، می‌گفتم کجا، می‌گفت زبان بچه‌گانه که یک جایی.
امروز به این « یک جایی» می‌اندیشیدم.

زبان- ترجمه و باقی


 فکر می‌کردم به ترجمه. فکر کردم که زبان برای من زنده است. لابد می‌گویید مگر برای ما مرده است. می‌گویم برای بعضی از شما بله. صحبتم زیبایی نثر نیست یا اینکه چقدر فارسی‌ست.
در نوشتن، زبان خودش حرف می‌زند. چطور بگویم- ناگهان به واژه به خاطر آمده، تصویر می‌شود. جریان پیدا می‌کند. به ریشه می‌رود. خودش منبع و منشا فکر می‌شود. از کجا آمده؟ چرا آمده؟ به کجا خواهد رفت؟ اینطور باید بگویم- می توانم بگویم که زبان و فکر رابطه ارگانیک- زنده با هم برقرار می‌کنند. مثل اینکه کلمات پا شوند و راه بیافتند. به راه اندیشه. شما را ببرند نه اینکه شما آنها را ببرید. این است که می گوییم با زبان اندیشه می‌شود. همان رابطه‌ای آغازینی که میان نطق و منطق عرب، در لوگوس و لوژیک یونانی هست. و فکر می‌کنم برای همین است که فکر کننده‌ها همه واژه می‌سازند و زبانشان سخت است. هیچ اندیشه‌مندی نمی‌تواند با زبان دیگری حرف بزند. با زبانِ زبان. کودکی در زبان است. کودکی کردن در زبان است. وقتی کودک وارد زبان می‌شود. یا زبان وارد او می شود- نمی دانم. زبانِ پیر هم هست. زبان پیر فاخر است حتما اما ایستاده است. ایستاده، نه برپا، متوقف. رسیده است به منزل. مگر پیرِکودک.
زیان ابزار نیست. فکر می‌کنم که هر پیامبری هم که با کتاب به زمین بازگشته، زبان تازه‌ای آورده. یا تازه‌گی در زبان. زبان وسیله نیست. در خود زبان روی می‌دهد آنچه که روی می‌دهد.
زبان راه می‌گشاید. حتی اگر چنانکه پل والری می‌گفت نخستین بیت از آسمان بیافتد.


یکی از دشواری‌ها در ترجمه، این است که هر فیلسوفی مثلا- این را هم بگویم که عبارت فیلسوف در فرانسه از آن جایگاهی برخوردار نیست که در ایران، هر کسی حتی معلم فلسفه در فرانسه فیلسوف است- ، واژه متفکر هست که به هر کسی داده نمی‌شود، هر متفکری که آمده و ضیافت افلاطون را خوانده یک برداشتی کرده، یا تآویل کرده و تفسیر و اینها، و بعد اندیشه خودش را ساخته. در هر حال در جریان اندیشه غربی از یونان تا به امروز، این‌همه فکر کننده آمده‌اند و همه هم فلسفه را از روز نخست آغاز کرده‌اند. هر کدام هم کشف خودشان را کرده‌اند.
حالا شما توجه کنید که در زبان دیگری بخواهید بر سر آن واژه اولی توافق بکنید. نمی‌شود. چون واژه اولی نزد فلانی با واژه اولی نزد بهمانی دو واژه است و همینطور تا تقریبا بی‌نهایت.
حالا فرض کنید خیلی هم زحمت بکشید و یک لغتی خیلی مناسب برای یکی از واژه‌های یکی از این‌ها بجویید، آن واژه تنها به درد همان یک فیلسوف می‌خورد. چون آن فیلسوف اسباب زبان خودش را داشته و با آن اسباب و اساس پیش رفته. زبان خودش در زبان خودشان. زبان هایدگر مثلا در زبان آلمانی. در جریان زبان آلمانی. حالا باز فرض کنید که دو متفکر از یک چیز تقریبا از یک چیز حرف بزنند یا سعی کنند حرف بزنند، دو متفکر در دو زبان. مثلا یکی فرانسوی و یکی آلمانی. بعد تازه زبان خودشان را هم داشته باشند. شما در زبان فارسی چگونه می‌خواهید بر سر واژه یا عبارتی فارسی توافق کنید؟ این است که مترجم باید خودش فیلسوف و فکر کننده باشد و در زبانش زنده. و این هم کافی نیست.

فیش‌حقوقی


می‌گویند در فرهنگ یونان قدیم و ژاپنِِ هنوز امروز احساس گناه و امر تقصیر نبوده. در ادیان توحیدی‌ست که چیزی به عنوان گناه وجود دارد. مردمان یونان قدیم شرم می‌کردند و ژاپنی‌های امروز.

فکر می‌کنم که گناه، اداره امورِ تقصیر را به دین و احیانا به خدا وامی‌گذارد. شرم اما شخصی‌ست. مدیریتش با خود آدم است.

تنگ‌شدن


از یازده سپتامبر اندک اندک و آهسته و- یواشکی مردم تنگ شدن آزادی‌شان را در همه‌جا- فرودگاه و هواپیما و ایستگاه قطار و قطار و کوچه و باقی پذیرفتند. رفته رفته این محدوده تنگ‌تر هم خواهد شد و مردم خواهند پذیرفت.
القاعده و داعش این نتیجه را داشته است و به یکی از اهدافش رسیده است. کاپیتالیسم اما نه تنها سر جایش باقی‌ست، پیش هم رفته است.

دعاخوانان


بعضی هستند می‌آیند زیر پست- مطلب مردم دعا می‌خوانند. خیلی خوب است. مثل آن وقت‌ها که آدم را می‌دیدند دعا می‌خواندند. این‌ها دیگر کم کم منقرض می‌شوند. از عهد قدیم مانده‌اند.
نمی‌دانم چگونه وارد شبکه‌ها شده‌اند.