۳۰ خرداد ۱۳۹۷

قضاوت


چیزهایی هست که من نمی‌توانم از آن حرف بزنم. الان دیگر نمی‌توانم. وگرنه می‌شود روضه‌خوانی. روضه‌خوانی را دوست دارم اما نه اینکه خودم روضه‌خوان باشم. قبلا سالی یک بار ما هم روضه‌خوانی داشتیم. برای خودش مناسک بود. آرزوی من چای دادن بود در این مراسم. اما کوچک بودم. اتاق چای سرزمینی مهربان بود. با آن بساط سماور و قوری و رفت و آمد استکان‌ها و زنی که بوی جان می‌داد. روضه‌خوان‌ها می‌آمدند و ما را به گریه وامی‌داشتند و ما بر کسانی نیمه‌واقعی و نیمه غیرواقعی زاری می‌کردیم. گریه‌مان اما برای سبک شدن بود برای صاف شدن. اینها، این موجودات برای روز مبادا بود. تا چنگشان بزنیم و از این دنیا نجات پیدا کنیم. اینها زمان شاه بود. روز مبادا هر روز شد. آن موجودات واقعی شدند. بر سرمان کوبیدند. سنگینمان کردند. حالا ما شده‌ایم آنها. بر خودمان می‌گرییم. مصیبت آنها شد مصیبت ما. حالا همه روضه‌خوان شدند.
بی‌مناسک. از جامعه‌ای بی‌مناسک باید ترسید.

پدرم نگذاشت برادرم قضاوت بخواند. قاضی شود. پدرم می‌ترسید. از خدا می‌ترسید.

۲۸ خرداد ۱۳۹۷

مصاحبه با دیگو فوسارو در باره این روزهای ایتالیا


دیگو فوسارو دکترای فلسفه تاریخ دارد و در دانشگاه میلان درس می‌دهد. زاده تورن در سال ۱۹۸۳ است. از قرائت مارکس و هگل و گرامشی و ژانتی تغذیه می‌کند تا اندیشه سیاسی نامتجانسش را بسازد. دشمن یورو و کاپیتالیسم مالی است و به طور مرتب در وبلاگش می‌نویسد.

فیگارووُکس به این صدای پرنفوذ در بحث‌های ایتالیایی مجال داده است تا این به‌هم‌ریختن سیاسی بهتر فهمیده شود.


فیگارووکس: سازش میان لیگ و جنبش ۵ ستاره آیا خواست شماست تا جانشین رقابت چپ و راست گردد؟

دیگو فوسارو: بله، دقیقا. در زمان ما، زمان کاپیتالیسم مالی، دوگانه‌گی سابق چپ و راست جایش را به دوگانه‌گی بالا و پایین، برده و ارباب(هگل) داده است. آن بالا،  ارباب در جایگاه خود، بازاربی‌نظم و بی‌قاعده بیشتری می‌خواهد، گلوبالیزاسیون بیشتری، لیبرالیزاسیون بیشتری. پایین، رعیت «ملی-مردمی» (گرامشی)، بازار آزاد کمتری می‌خواهد و دولت- ملت بیشتری. گلوبالیزاسیون کمتری. می‌خواهد از مزدها دفاع کند و اتحادیه اروپای کمتری و ثبات بیشتری.


روز ۴ مارس در ایتالیا پیروزی راست نبود، پیروزی چپ هم نبود: پایین برنده شد، رعیت. نماینده‌اش پنج ستاره و لیگ، حزبی که ارباب‌های گلوبال و روشنفکرانش تحت عنوان پوپولیسم بدگویی‌اش می‌کنند. یعنی هم‌جوار مردم و نه اشرافیت مالی (مارکس). اگر اینها پوپولیست هستند، باید گفت که حزب ارباب‌ها ضد مردم هستند. آنها از مردم بیزارند.



فیگارووکس: رئیس جمهور ماتارلا بالاخره اجازه تشکیل دولت جدید را داد. ساوونا افتصاددان نیست اما جزو گروه است. آیا از این ترسید که انتخاباتی دیگر رأی بیشتری به صندوق ریخته شود؟

دیگوفوسارو: دقیقا، باید جلوی خطر را می‌گرفت. ایتالیا مانند تمام اروپا تحت سلطه  مالی بازار است. این یعنی توتالیتاریسمی فریبا، توتالیتاریسم بازار کاپیتالیست. بازار تقاضا دارد، بازار عصبی است. خدایانی که از آن بالا تصمیم می‌گیرند، همین یعنی رسیدن به چیزوارگی که مارکس نگاشته است.

در سال ۲۰۱۱ ایتالیا قربانی کودتای مالی اتحادیه اروپا شد.  و حالا دوباره همان تقریبا تکرار شده است. با این حال دولت زرد و سبز، رنگ‌های لیگ و پنج ستاره شکل گرفته‌اند حتی اگر تغییراتی در آن روی داد ( از جمله نقش ساوُنا ) تا بازار خیلی ناراضی نباشد.


فیگارووکس: چرا دیمایو و سالوینی به روسیه روی کرده‌اند؟

دیگو فوسارو: چون که روسیه پوتین تنها نیروی مقاومت امپریالیسم دلار است. یعنی ضد امریکایی‌شدن دنیا. همان جهانی‌شدن. دنیای چند قطبی بهتر است تا کابوس سلطنت عالم‌گیر(کانت)، که تنها یک قدرت تمام عالم را اشغال کند. ایتالیا باید از ناتو خارج شود از بیش از صد مقر نظامی امریکا آزاد شود و دنبال این باشد تا حاکمیت پولی‌اش را دوباره به دست اورد و حاکمیت فرهنگی و اقتصادی‌اش را. و در به روی روسیه و دیگر حکومت‌های غیرمتحد بگشاید.


فیگارووکس: آیا می‌توان گفت  بحران یورو در پیش است، با در نظر داشتن وضعیت در ایتالیا و اسپانیا؟

دیگوفوسارو: فکر می‌کنم که همینطور است. من کارشناس وضعیت اسپانیا نیستم، اما مطمئنا اسپانیا مانند ایتالیا و دیگر کشورهای مدیترانه به دلیل یورو خیلی دچار مشکل شده‌اند. یورو پول نیست، یورو روش حکومت‌کردن است ( فوکو). شیوه حکومت نئولیبرال علیه طبقه کارگر و پوپولیست‌ها که تنها  سودش به جیب سروران موندیالیست‌های کاپیتالیست می‌ریزد. نباید یورو را نجات داد، باید خود را از چنگال یورو نجات داد. من از این در کتابم «اروپا و کاپیتالیسم» دفاع کرده‌ام. امیدوارم که دولت زرد و سبز ایتالیا را از یورو و اتحادیه اروپا خارج کند. تنها راه برای دفاع از طبقه کارگر و فرودست است با بودجه عمومی را در راه سیاست واقعی سوسیال خرج کردن.


فیگارووکس: شما اغلب می‌گویید که یورژوازی پیر و پرولتاریای کهنه حالا یک گروه مظلوم، ستم‌کشیده را تشکیل می‌دهند، این کمی اغراق نیست؟

دیگوفوسارو: به درستی همین است. ناامنی تازه است. قشر کهنه خرده بورژوازی و طبقه کارگر کهنه که تا زمانی دشمن هم بودند، امروز مورد ستم واقع شده‌اند. متزلزل و ناامن‌اند. آنها طبقه پایینی را تشکیل می‌دهند، پوپریزه و محروم از حقوق. نتیجه درندگان مالی و بانک‌های رباخوار. طبقه مسلط اینبار طبقه کُسموپولیت است و بانکدار و مکان‌زدا-قلمروزدا. سروران big business و dumping.

مارکس در سومین جلد کاپیتال به خوبی گفته است: کاپیتالیسم مرحله بورژوایی‌اش را عبور می‌کند و به مرحله مالی می‌رسد، که بر پایه رانت‌های مالی و دزدی‌های بانک‌کراسی بنا شده است.

ترجمه سرسری نیشابور

۱۹ خرداد ۱۳۹۷

سه‌رخ


سه رخ یا سه‌رخ خیلی خوب بود. من تا قبل از تاکسی تهران خیلی با سینمای جعفر پناهی انس نداشتم. پناهی ممنوع را دوست دارم. یک بار نوشته بودم که وقتی تاکسی تهران به نمایش در آمد یکی پرسیده بود هنرمند فرزند هنر است یا هنر فرزند هنرمند؟ به نطر می‌رسد پناهی به دنیا آمده است.

فیلم سلامی به کیارستمی‌ست. جاده، روستا، اتومبیل و مسافر. رفتن به روستا، رسیدن و مردم روستا و دیالوگ‌ها.
سه‌رخ داستان سه زن است. یکی که هنرپیشه فیلم‌های تلویزیونی‌ست و معروف و مشهور و یکی دختر جوانی که تمنای سینما دارد شاید هنرپیشه‌گی و یکی که ما نمی‌بینیمش، نباید ببینیم، بازیگر روزگار شاهی‌ست. دختر را اما خانواده‌اش نمی‌گذارند که برود دنبال تمایلش. دانشگاه قبول شده. خانواده و مردم روستا نمی‌گذارند. مردم روستا زن هنرپیشه فیلم‌های تلویزیونی را می‌شناسند و خوش‌آمد می‌گویند و آن یکی را که ما نمی‌بینیم لعنت می‌کنند.

فیلم از هیچ ساخته شده است با هیچ و پناهی یا شاید جمهوری اسلامی و به طور کلی ممنوعیت ثابت می‌کنند که از هیچ و با هیچ می‌شود همه‌چیز ساخت. چون فیلم دارای همه‌چیز است. آنقدرچیزها که تمام نمی‌شود. سه‌رخ یا سه‌‌زن با اینکه فیلم وضعیت و شرایط‌‌‌شان را نشان می‌دهد، یعنی با اینکه فیلم افشای واقعیت شرایط زن، سه زن را می‌کند، اما حقیقت چیز دیگری را افشا می‌کند. حقیقت شخصیت زن را افشا می‌کند. سماجتشان را. آشکارشان می‌کند وقتی قرار است پنهان باشند. زیبایی‌ها بسیار است. زیبایی زن و زیبایی روستا و زیبایی مردم روستا.

هنرمندی که حقیقت را زندانی واقعیت نمی‌کند استاد است. رهایش می‌گذارد.
شاید از رفتن کیارستمی با آمدن پناهی کمتر غصه بخوریم.

تاتر سین


پریشب رفتم تاتر. دیدن نمایشی که سین در آن نقشی مردانه داشت. نقش مرد را داشت. موش‌ها و آدمها. تاتر آماتور. کارگردان از سه بازیگر، نقش ژرژ را ساخته بود و از سه بازیگر نقش لنی را. یکی از لنی‌ها زن بود و یکی از ژرژها هم زن. سین اسلیم بود.

۱۳ خرداد ۱۳۹۷

رنجیدن، رنج‌بردن


رنجیدن باید همان رنج‌بردن باشد اما نیست. رنجیدن مانند گزیدن است، یک بار است و یک باره، تمام می‌شود یا نمی‌شود. اما نیش دردش مانند سوزن و دندان- فرانسوی‌ها می‌گوید دندان مار- فرو می‌رود و داغ می‌کند و فروکش می‌کند. اثرش، یادش می‌ماند.
رنج بردن، نیش ندارد، دندان ندارد. فعلش مصرف می‌شود. هر روز مانند روزی که خدا می‌دهد و کدخدا می‌ستاند. انسان رنج می‌برد. از نیش و دندان. از سرما و گرما. از باد و طوفان، از سیل و زلزله. از یار و جورش. از جبر، جبر روزگار. از ظلم. انسان از روز رنج می‌برد، از خورشید و از شب، از تاریکی. کسی ازاینها نمی‌رنجد.

کسی مسئول رنج نیست. فعل تقصیر را به انسان، بر گرده انسان می‌گذارد. خود رنج بردن بس نیست، تقصیرش هم افزوده می‌شود. انباشت رنج. انسان انبار رنج.

ما از چیزهایی رنج می‌بریم که صاحب ندارد. در اینجا مردم به دیدن پسی‌کولوگ می‌روند، آنجا می‌گویند تراپیست. قدما به دیدن کشیش می‌رفتند. گناهانشان را اعتراف می‌کردند، گمان به اینکه رنج و گناه با هم روابطی دارند. سبک می‌شدند. رنجشان را در اعتراف‌خانه که جای تنگی بود میان کشیش که از خدا نمایندگی داشت و گناه‌کار و پرده‌ای مشبک و چوبین از هم جداشان می‌کرد، خالی می‌کردند. کشیش نمی‌دیدشان، خدا اما می‌دید. یعنی که از کشیش باید ترسید و از خدا نه. ترس از خدا که می‌گویند، ترس از بنده خداست. تا آجر یا سنگ روی آجر یا سنگ بند شود. اینها را به صحنه آوردن می‌گویند. همان تاتر، و بی ‌تاتر پایان جهان خواهد بود. یا آغاز بی‌پایان رنج. تاتر امروز جانشین دنیای بی‌آیین است. و رویارویی مستقیم با خدا دنیای بی‌تاتر یا پایان دنیاست. این دنیا. آن دنیا را نمی‌دانم نامش چیست.

گریه هم سبک می‌کند. رنج‌ها قدری آب می‌شوند و به صورت اشک از چشم‌ها بیرون می‌ریزند. هنوز مردانی هستند که گریه می‌کنند. جوامعی بودند که در آن حتی جانیان رحمت داشتند. داستایوفسکی نویسنده آن مردم بود: «آن تانک‌سوار جوان روس را که با فشار برماشه، های های می‌گرید». کوندرا که نماینده جوامعی بود که از آن مردم جدا می‌شد، از آن رحمت نفرت داشت. میشل دل کاستیو می‌نویسد، خطاب به داستایوفسکی:‌

«کوندرا در تو احساساتی، رقت انگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ وبا آن شعر را.
نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیبایی‌شناسی را آلوده می‌کند، همان‌گونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک می‌گرداند. همه‌چیز بدانگونه پیش می‌رود که پنداری، رهیده از کمونیسم، تنها اثر زخم باقی می‌ماند. هنگامی که این جراحت، رقابتی تاریخی چند صد ساله را بیدار می‌کند، نفرت، تمایل به اخلاق می‌‌شود.

تو فدور،همه آنچه کوندرا نمی‌تواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خود انکار می‌کنی می‌رماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو خود را با آن پر می‌کنی رجعت می‌دهد. تو را به آن استعداد مذهبی غیرقابل‌تحمل رها می‌کند که تحت عنوان آشتی عالم‌گیر، از قربانی می‌خواهد در آغوش جلادش بگرید.»

مردانی هستند که دیگر نمی‌گریند. مردمانی هستند که از رنج می‌گریزند. می‌خواهند که رنج پایان یابد. بی‌تاتر. بی‌آیین. می‌خواهند اگر دستشان برید خون نیاید. اگر نیششان زدند یا دندانشان گرفتند نرنجند. نیش و دندان را می‌کنند. مردمانی که رنج را انکار می‌کنند. و بی‌درد می‌زایند.

۱۰ خرداد ۱۳۹۷

اروپا و تحریم‌های ترامپ


آقای اِروِه ژُووَن اقتصاددان و ژئوپولی‌تولوگ است. چندین کتاب هم نوشته است.
از او پرسیده‌اند که نشست کشورهای اروپایی و بالکان را در سوفیا چگونه ارزیابی می‌کند، نشستی که بعد از خروج ترامپ از توافق هسته‌ای انجام شده است؟
آقای ژُوون گفته بعد از نشست بیانیه‌ای داده شده که وحدت ایجاب می‌کرده اما واقعیت‌ها آن را زود از خاطر خواهد برد.
از او پرسیده می‌شود اروپایی‌ها چگونه می‌توانند عمل کنند؟‌
او پاسخ می‌دهد: که در سال ۱۹۹۶ اروپا توانسته بوده است از شرکت‌های اروپایی در برابر نتایج تحریم‌های علیه کوبا و لیبی محافظت کند. اما ما دیگر در آن دوران نیستیم.
طرح پاسخ‌گویی ساده است اما عملش چیز دیگری‌ست. تازه اگر تصمیم‌اش گرفته شود.

نخست به این دلیل که گلوبالیزاسیون تکثر وابستگی بانک‌ها، صنعت و شرکت‌های خدماتی اروپایی و امریکایی‌ست به آن صورت که نزاعی تصورپذیر نیست. وانگهی تحت عنوان مبارزه با تروریست‌، توافقاتی صورت گرفته و قوانینی با امریکا وضع شده و مقدار قابل توجه‌ای اطلاعات در اختیارشان قرار گرفته که به آنها قدرت مهار و امکان مسدود کردنی بی‌سابقه داده است. در باره شرکت‌ها و همینطور شهروندان اروپایی.
تنها به دسترسی داشتن آژانس‌های امریکایی به تمام دادو ستدهای میان بانکی که از swif می‌گذرد یا همکاری تمام بانک‌ها با اداره مالیات ایالات متحده به نام قانون fatca اشاره می‌کنیم و از جاسوسی داده‌های تجاری و مالی شرکت‌ها تحت پوشش مبارزه با پول‌شویی می‌گذریم. تقویت fcpa را اضافه کنیم که چه مجازاتی بر دوش الستون و توتال و الکاتل گذاشت.

اینکه حرکتی اقتصادی در روابطش با ایران دیده نشود و نشان نشود، ضعیف است. و در نهایت در اتحادیه اروپا قدرت‌هایی که خواهان دعوا با ایران هستند کم نیستند. چرا که ایران مقصر است که مانع اجرای نقشه خاورمیانه بزرگ و مجریان منطقه‌‌ای‌‌اش که یک سرمطیع ناتو و نئوکان‌های امریکایی هستند، شده.
پس بخت با اروپایی‌ها یار نیست. چرا که اتحادیه اروپا با تجارت و تحت پوشش دفاعی امریکایی ساخته شده. اگر اروپا می‌خواهد که به عنوان کنش‌گر ژئوپولیتیکی وجود داشته باشد تنها با سیاست توانا و دستگاه دفاعی مستقل خواهد بود. ممکن است که اتحادیه حتی از این هم ضعیف‌تر از امتحان بیرون بیاید. یک بار دیگر نتواند اروپا را محافظت کند. نتواند نمایندگی‌اش کند و از او در برابر اشغال‌گر نگهبانی کند.

مسئله تلافی نیست. مسئله اراده سیاسی‌ست. اگر بخواهد امکان زیادی دارد. مخصوصا در باره cafa و تاراج داده‌ها و در همه زیرساخت‌های اروپایی. می‌تواند به سقوط فیس‌بوک سرعت ببخشد، مک‌دونالد و کوکاکولا را در برابر مسئولیتشان و نقششان در وزن اضافه و چاقی و بیماری‌های قلبی قرار دهد و مجبورشان کند که بهایش را بپردازند.
آیا اتحادیه اروپا حاضر است که از حق، سلاحی استراتژیک بسازد؟ چنانکه امریکایی‌ها می‌کنند؟ اتحادیه قانون را انتخاب کرده و بدون قدرت هر کسی باقی ماجرا را می‌داند. چقدر انسان و قوم و ملت و امپراطوری با وجود حقوقشان از میان رفتند.

ایا امکانش هست که جامعه‌ای بسازیم و بتوانیم به ایران ایربوس و اتومبیل بفروشیم؟ بدون آنکه مجازات شویم؟ خیر. چرا که قوائد هر روز بیشتر و بیشتر مزاحم است. چنین است که تاجر قطعات یدکی برای اتومبیل باید نگران شود چرا که به شبکه‌های توزیع در افریقای غربی مسلط نیست که می‌تواند قطعاتی برای اتومبیل‌های 4X4 بفروشد که در خدمت گروه‌های مسلح در بیاید. در هر صورت هیچ بانکی امروز قبول نمی‌کند با شرکتی کار کند که با ایران روابظ تجاری دارد. Department of Justice américain می‌تواند خیلی خلاقیت به خرج دهد. و اعلام سپاه پاسداران به عنوان سازمانی تروریستی خیلی چیزها را پیچیده می‌کند. مورد لافارج در سوریه را نگاه کنید، هیچ شرکتی نمی‌خواهد به داشتن روابط با تروریسم متهم شود.

واکنش در کوتاه مدت یعنی که اروپایی‌ها در کنار چین و روسیه به توافق ادامه دهند. پاسخ واقعی و استراتژیک از مسیر شرکت اروپایی‌ها در اروآسیا می‌گذرد و سرعت بخشیدن به پروژه راه ابریشم که به معنی به حاشیه راندن قدرت دریایی‌ست به نفع وحدت قاره آسیا که از زمان اسکندر کبیر، همواره رویایی بوده است. این راه از سهم گسترده تکنولوژی، دانش و فرهنگ اروپایی در پروژه آلترناتیو پولی و مالی که چین و روسیه و بانک توسعه شانگای دارند به اجرا می‌گذارند، می‌گذرد.

به طور خلاصه اروپا باید خودش را فعالانه آماده پایان دلار بکند. اما باید توجه داشت که امریکایی‌ها یک تسلیم را به جای دیگری نگذارند. بدترین استراتژی این است ک خیال کنیم دشمن دشمن من دوست من است. واقعیت این است که بدون یک پروژه قدرت‌مند اروپایی که هدفش دفاع از مرزهای بیرونی اروپاست، اتحادیه اختیار دیگری جز وصلت با امریکا ندارد. اتحادی که تنها در تجارت و با تجارت است یعنی خلاء سیاست، یعنی فلجی سیاست و در نهایت پایان اروپا به معنای خاک اروپایی. وانگهی در این اومانیسم اروپا‌گرا، انسان هم کالایی‌ست مانند بقیه کالاها که باید از مرز عبور کند.

در واقع پاسخ به تحریم‌ها از سوی حکومت‌ها نخواهد بود، اگر حتی آنها به آن سرعت ببخشند. به زودی شرکت‌ها متوجه خواهند شد که تجارت جهانی خارج از غرب انجام خواهد شد. میان کشورهای جنوبی. خواهند دید که بازار زرد است و بخصوص در کشورهای در حال توسعه و در شرق و جنوب است. خواهند دید که سرمایه در جنوب است و بدهی در شمال. و بعضی‌شان تصمیم خواهند گرفت که از جهان دلار خارج شوند. آن روز روزی خواهد بود که بازی بزرگ ژئو پولی‌تیک تمام ابعاد واقعی‌اش را نشان خواهد داد. مسئله این نیست که آن روز خواهد آمد یا نه، این است که چه وقت خواهد بود.

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷

واژه‌های مهربان‌


ما واژه‌هایی داشتیم که مهربانمان می‌کرد. روزی، یونگ تعریف می‌کند- که با رئیس سرخ‌پوستان دیداری رخ داد. رئیس سرخ‌پوستان گفت شما سفید‌ها با سرتان فکر می‌کنید ما با قلبمان. یونگ از او پرسید یونانیان چه؟ رئیس سرخ‌پوستان گفت آنها با واژه‌ها فکر می‌کردند.

ما واژه‌هایی داشتیم که مهربانمان می‌کرد.

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

مسئله شراست


مسئله فلسطین نیست. مسئله اسراییل است. ملت‌ها و مردمانی دیگر هم مظلومند و کشته می‌شوند و حقشان پایمال می‌شود. در واقع اسراییل هم مسئله نیست. هر چقدر نامشروع. مسئله دنیاست. دنیایی که به این دو نگاه می‌کند و می‌شود که بشود آنچه نباید بشود. مسئله ماییم.
 
چیزی هست که نمی‌گذارد وجدان ما خوابش ببرد. یا می‌گذارد که خوابش ببرد. مانند امتحانی الهی. آنها می‌میرند و کشته می‌شوند. آنهای دیگر می‌کشند و زیر پا له می‌کنند. و این روبروی چشمان ما روی می‌دهد. و مانند این است که در جایی دیگر روی می‌دهد، نه بر زمین در آسمان. مانند چیزی خیلی در گذشته، آنقدر درگذشته که از زمین دور می‌شود و به آسمان می‌رود. مانند قصه‌هایی که تعریف می‌کنند. همان قصه‌ها که آدم‌ها را در مسیر آدم شدنشان ساخته است.

مسئله شر است. باقی، حواشی.



فکر می‌کنم بیت‌المقدس پایتخت ایالات متحده شد، به صورت نمادین. می‌گویند ترامپ پاسخ به داخل کشور داده است. به صهیونیست‌های مسیحی که باز هم او را انتخاب خواهند کرد. آنها چندین برابر یهودیان اسراییل هستند. چند ده میلیون. آنها منتظر عیسی مسیح‌اند که خواهد آمد. از آنجا خواهد آمد و یهودیان یا مسیحی خواهند شد یا سرشان بر باد خواهد رفت.  

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

سرعت کهولت جهان است


پل ویریلیو گفته بود: «سرعت کهولت جهان است». کهولت ما هم هست. سرعت اخبار ما را پیر کرده است. کودکان هم پیر شده اند.
گفته بود فیلسوف‌ها از هایدگر و قبل از او زمان را دوام می‌دانستند. پیری چیست؟ کندی یا گذر عمر. ما وقتی که بمیریم بیشتر از سنمان عمر کرده‌ایم. حالا دیگر باید عمرمان را با اعدادی دیگر بشمارند. با واحدی دیگر. واحدها را ما نساختیم. شب بود و روز بود و هفته و ماه و سال. ما با چیزی، ما با طبیعت با عالم شمرده می‌شدیم. با عالم عمر می‌کردیم. ما را با شب و روز و با هفته که هفت روز و شب بود و با ماه میشمرند. ما را با زمین و خورشید می‌شمردند.

یک روز که به خاطر ترجمه نیاز داشتم که به کیارستمی نامه بنویسم و از اوپرسش‌هایی بکنم، از خود پرسیدم او کجاست. قبلا نامه را نشانی می‌بایست و نشانی در یک جایی ثابت بود. خانه در جایی ثابت بود و گاهی جز زلزله خانه را تکان نمی‌داد. خانه سرجایش گاهی فرومی‌ریخت. خانه کیارستمی در تهران بود. اما ایمیل نامه‌ای و نامه‌هایی بود بدون نشانی. نامه‌‌هایی بود که به او می‌رسید و او می‌توانست در هرجایی باشد و در هیچ‌کجا نباشد. نامه به او می‌رسید و نه به خانه‌اش. مکانش. خودش شده بود مکانش. و مکان مگر بدون زمان بود؟ هرکجایی، می‌گفتند صفت خداوند است. شما با خدا حرف می‌زنید و نمی‌دانید کجاست. نامه، عریضه در هر حال به او می‌رسد. من می‌دانستم ایمیل به کیارستمی می‌رسد. او می‌توانست در هر جشن‌واره ای در هر اتاق هتلی باشد در هر کجا. هر کجا هیچ‌جاست.

روباه به شازده کوچک گفته بود. از زمان گفته بود. از زمان شکار و از زمان غیر شکار. گفته بود که اگر این دو به هم بریزد و رعایت نشود چه می‌شود. اگر شکارچی به جای یک روز در هفته هر روز به شکار بیاید. او، روباه مختل می‌شود. روزهایش به هم می‌ریزد. نامه‌ها را هر وقت و هر کجا میرسد. اداره پست ورشکست می‌شود. خواب و خوراک ندارد. ایمیل خواب و خوراک ندارد. نمی‌شناسد. روز و شب ندارد، نمی‌داند. هر وقت نامه به شما می‌رسد. هر وقت یعنی هیچ وقت. یعنی که وقت باطل شده است. زمان باطل شده است. مکان هم.

یک نامه با پیک، با اسب راهی را طی می‌کرد. بعد با اتومبیل و با قطار و هواپیما. باید پیموده می‌شد. رسیدن بود و راه. راه و رسیدن بود. در نوردیدن بود. گاهی نامه‌رسان خیس می‌شد. باران بود. گاهی باد نامه را می‌برد، طوفان بود. گاهی نامه‌رسان در راه تیر می‌خورد کشته می‌شد. نامه خونین می‌شد.
ایمیل راهی را در نمی‌پیماید. نه خیس می‌شود و نه خونین. چرک هم نمی‌شود. مادیت ندارد. جوهر ندارد، کاغذ ندارد. نامه‌رسان هم خون و جان ندارد. مقصد و مقصود یکی‌ست. عزیمتی نیست، حرکتی نیست.
آنچه، حرکتی را از شما بگیرد، شما را باطل می‌کند. بی‌حرکت. از شب و از روز دور می‌شود، از ماه و قمر. از عالم دور می‌شوید.