۸ خرداد ۱۳۹۹

نوشتن بازکردن قفل صندوق است


صبحی، ژولیا کریستوآ می‌گفت نوشتن رویارویی با مرگ است.
 دیروز سین در رساله‌اش در باره چهره‌‌ی زنی چینی در ادبیات چین قولی از کریستوآ نقل کرده بود در باره میان‌متون. در رساله سین هم سهمی از این میان‌متونی هست. چگونه متون‌ها بر هم تأثیر می‌گذارند. چگونه متن‌هایی نوشته در جریان زمان از هم متأثر شده و چهره زنی چینی را به قهرمان یا شخصیتی تبدیل کرده و هر متن با شاخ‌وبرگی که داده یا با فرورفتگی و برآمدگی خطوطی را رسم کرده، خطوطی از چهره زن شخصیت حکایت. خطوطی از قرن، اوقات متن.

سین از اکله‌زیو نقل کرده بود که روزی گفته: متن محصول آمیزه‌ای از دوران و مکان است.  پل ویریلیو گفته بود: تاریخ بر جغرافیا روی می‌دهد. اما تکلیف نوشته در دوران بی‌دورانی و بی‌مکانی چه می‌شود؟ کارش به کجا می‌کشد؟ وقتی که شما دیگر بچه‌ی هیچ محله‌ای نیستید. خانه‌هایتان بر سر حافظه کودکی‌تان خراب می‌شود. بندهاتان پاره می‌شود. آزاد می‌شوید. حافظ گفته بود از قید تعلق. دیگر به‌جایی و به‌چیزی و به‌کسی تعلق ندارید.  بی‌کس، بی‌جا و بی‌چیز.

اخوان محصول خراسان بود. فروغ به شدت تهرانی بود. نیما از امواج خزر آب خورده بود و سپهری عطر کاشان را داشت. آنها به جایی و زمانی تعلق داشتند. از قیدش آزاد نبودند. خود حافظ از شیراز بیرون نمی‌رفت. شیراز وطنش بود. سالها پیش من زنی را در کوه‌های آلپ دیده بودم که هر صبح گشت‌و دوری در آبادی‌اش می‌زد و از دهاتش خارج نشده بود. گشت او به دور روستایش سفر بود یا زیارت.  سفر قدما زیارت بود. قدما زائر بودند. زیارت دور زدن است. نام دیگرش طواف:
نوروز روز خرمی بیعدد بود
روز طواف ِ ساقی خورشیدخد بود.
دور کسی کردیدن، خواستن او، دوست داشتن اوست. مادران به دور کودکانشان می‌گردند. زمین به دور خورشید. زمین خورشید را دوست دارد.
کیارستمی نوشته بود: سیب از درخت افتاد و من به جاذبه تو فکر کردم.
زیارت جاذبه بود. چیزی یا کسی شما را طلب می‌کرد. و شما آب در دستتان اگر بود به زمین می‌گذاشتید و به سویش می‌شتابیدید.
زن کوه‌های آلپ چارقدی بر سر داشت همیشه و تنش بوی خوشی داشت. بوی خانه‌اش را. آمیزه‌ای از بوی صبح و گاو و چوب سوخته.
تهران بوی دود می‌دهد. از همان فرودگاه این بو حس می‌شود. نیمه‌شب رسیدم و میان ملافه‌ها فرو رفتم.  بوی ملافه‌ها بوی آشنایی بود. قبل از اینکه به خواب روم فکر کردم نوستالژی قانقاریاست.

مارک لو بوت در کتاب زخمی بر پای ادیپ می‌پرسد: بو در کجا ثبت می‌شود. در ملافه‌ها و کجای من این بو را به‌جا می‌آورد؟ این بوی دوررفته، دورریخته، دورشده، در من. در صندوق. مردم پول‌هاشان و گاهی اسناد و مدارکشان را در گاوصندوق می‌گذارند و بوها را از خود دور می‌کنند. دارایی‌شان را در گاوصندوق می‌گذارند و باقی را دورمی‌اندازند. مردم به جاهایی دور می‌روند. دور می‌شوند. اسناد و مدارک، شناسنامه هویت شماست. مختصر. نام و نام خانواده و نام پدر و محل زاده‌شدن و محل صدور سند. شناسنامه هرگز از بوهای حک شده مانند تراشه‌های الکترونیکی زیر پوست چیزی نمی‌گوید. هیچ‌کس رمز صندوق خود را ندارد. قفل صندوق خود در برخورد آشنایی، در برخورد با آشنایی بازمی‌شود. آشنایی خود رمز است. وقتی دلتان باز می‌شود. وقتی در ملافه‌ها فرومی‌روید و رمزی گشوده می‌شود. مانند قفلی که با دیدن رمز آشنایی می‌دهد. به‌جا می‌آورد.

اخوان، فروغ، نیما و سپهری بو دارند. بوی محله، محل را. متون امروز چه بویی دارند؟ اخوان و فروغ و نیما و سپهری در من حک شده‌اند. متون امروز بو ندارند. در من حک نمی‌شوند. ژولیا کریستوآ گفته بود نوشتن رویایی با مرگ است.
سقراط گفته بود جستجویش نمی‌کردی اگر پیدایش نکرده بودی. بعد او مولوی همین را گفته بود. آشنایی، یافتن آنچه گم‌شده، گم‌کرده‌ای، اگر گم‌کرده‌ای یعنی که روزی داشته‌ای آن را. همان رمز گشودن قفل است. نوشتن گشودن قفل صندوق است. با نوشتن باز می‌شود.

۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

آزاد در تبعیت کتابی از یوهان شاپوتُ



انتشارات گالیمار به تازگی کتابی از یوهان شاپوتُ   Johann Chapoutot  منتشر کرده به نام تبعیت آزاد یا آزاد در تبعیت، از نازیسم تا جمهوری فدرال آلمان. مؤلف تداوم فن‌آوری و سازمان‌دهی نظام نازی‌ها را در بنگاه‌ها و شرکت‌ها یادآور شده است.

یوهان شاپوتُ استاد دانشگاه سوربن وفعالیتش مطالعه نازیسم است. چندین کتاب در این باره تألیف کرده. در این کتاب جدید، چهره حقوق‌دان جوان و برجسته عضو اس‌اس  Reinhard Hohn را بررسی کرده که به او وظیفه تأمل درباره مدیریت قلمرو وسیع رایش سپرده شده بوده.
قلمرو وسیع رایش امکاناتی محدود داشته. مردانی بسیار به خدمت فراخوانده شده بودند و  «منابع انسانی» در پشت جبهه اندک بودند، بنابرین باید دستگاه‌های اداری  با اندک امکانات منطبق و خود را وفق دهد. با کم و ازکم، زیاد ساخته شود. وانگهی در محدوده اقتصادی می‌بایست  برای تصرف اروپا در اندازه‌های انبوه اسلحه تولید می‌کرده. در این میدان است که   Reinhard Hohn طرح Menschen-führung «هدایت انسان‌ها» را تجدید می‌کند. عبارتی ابداع شده به جای Management چرا که نازی‌ها از استفاده‌ی واژه‌های انگلیسی ابا دارند. جالب توجه است که بعد از ۱۹۴۵ این طرح و دریافت، جهانِ کاری آلمان را تغذیه می‌کند. با استفاده از قوانین عفو ۱۹۴۹، Reinhard Hohn را سندیکای کارفرمایان استخدام می‌کند و خیلی زود از او تقاضا می‌شود مدرسه مدیران را تأسیس کند. چنین است که در سال ۱۹۵۶ در مرکز آکادمی  Bad Harzburg بعضی از رؤسای شرکت‌های بزرگ آلمانی تربیت می‌شوند.

او نماینده نسل‌ جوان و درخشانی است که در دوران وایمار به سوی نازی‌ها گرایش پیدا می‌کنند.  هیتلر به نظرشان برای تبدیل آلمان به قدرتی جهانی مناسب می‌آید، طمع جاه و مقام هم  دارند. مانند رفقایش  Hohn در اس د و اس اس، رموز فرهنگی و اجتماعی جریان‌های بورژوازی درس‌خوانده آلمان را می‌داند. جاه‌طلب و پرکاراست. بعد از ۱۹۴۵ در آلمان دمکراتیک و آتلانتیست و لیبرال ذوب می‌شود.  چرا که هر چه قبل از ۱۹۴۵ تبلیغ می‌کرد: ضدیت با کمونیسم، تولیدگرایی، آشتی طبقاتی علیه مارکسسیسم سندیکایی و سیاسی همه به روز است. به اضافه همبستگی شبکه مدیران  اس اس، که همه در دانشگاه‌ها، در دیپلماسی، دادگستری، پلیس، در میان کارفرماها  با دستور عملی نشانده شده بودند که نتیجه‌اش به ظاهر موفق بود.

تینگ‌تانک کارفرمایان او را شکار می‌کند. مشاور ارتش آلمان می‌شود  که در حال بازسازی خویش است و بعد مأمور تأسیس مدرسه تجارت که نزد آلمانی‌ها معادل هاروارد است. سال تأسیسش   ۱۹۵۶ یک سال قبل از مدرسه تجارت در فرانسه است. گذشته او  برای همه آنهایی که در پی دانستن بودند شناخته شده است. آلمان شرقی مرتب نازی‌های عالی‌رتبه را رسوا می‌کرد که در مقام‌های قدرت در آلمان غربی مشغول بودند. هفته نامه اشپیگل در سال ۱۹۶۷ مقاله‌هایی در باره تاریخ اس اس منتشر می‌کند که نام Hohn در آنها چندین بار ظاهر می‌شود و سیاهه‌ای از رفقای سابق که جامه تعویض کرده‌اند اما همه اینها باعث نمی‌شود  که ارتش افسرهایش و  Länder کارمندانش را برای آموزش  نزد او نفرستند. هلموت اشمیت به قراردادی که ارتش را به مدرسه  مرتبط می‌کند خاتمه می‌دهد و ستاره بخت  Hohn  نه تنها به خاطر سروصدایی که به دلیل سابقه‌اش در اس اس آغاز شده بود، بلکه به این دلیل که الگوی Management تجاری‌اش از سوی نظریه‌پردازان مدرسه Saint-Gall در سوئیس آلمانی‌زبان نقد می‌شد، خاموش می‌شود.

 طرح Management   تأملی در سازمان‌دهیِ مثبت‌سازی ساختار تولیدی‌ست که قبل از نازی‌ها موجود بوده. ریاضی‌دان و مهندس فرانسوی هانری فایول بنیادش را ریخته، اما نازی‌ها آن زمان به فرانسوی‌ها خرده می‌گرفتند که خیلی مستبد هستند: دستگاه اداری فرانسوی‌ها، مرکزگرا، درجه‌بندی‌شده، افقی‌ست. او بینش «مدیریت آدم‌ها» را به جایش می‌گذارد.  با دید اداری مانژمنت فرانسوی مخالفت می‌کند. از نظر او نوع آلمانی‌اش لیبرال‌تر است. نازی‌ها فهمیده بودن که برای آن‌قدر تولید انبوه باید آنچه را که «مواد انسانی»« می‌نامیدند، انگیزه‌دار بکنند، همان که امروز «منابع انسانی» می‌نامیم. از همین روست که در باره شادی در محیط کار فکر می‌کردند. در ۱۹۳۳، کمیته‌‌ای عظیم  Kraft durch Freude  را یه وسعت رایش  برای برنامه‌ریزی سرگرمی کارگران تشکیل دادند.

نزد نازی‌ها هدف بازسازی نیروی کار بود بدین صورت که بازدهی بیشتری داشته باشد. اصطلاح پرفورمانس در این ایده نازی‌ها بنیادی‌ست. اصطلاحی‌ست با چندین معنی، هم معنی تولید دارد، هم کفایت و هم بازدهی. برای نازی‌ها فرد هستی‌ای برای خود، حقی بیرون از تولید ندارد. به عبارت دیگر اگر شما قادر نیستید که برای رایش تولید کنید حق زندگی ندارید. « پروژه بیزنس پشت این موازی‌سازی‌ای که  در این ایده شادسازی در کار می‌بینیم مخفی شده است.»


از ۱۹۳۳ مشاهده می‌شود که سازمان نازی‌ها ناموزون و ناهماهنگ است. هدردهنده زمان و انرژی و پول. نازیسم چندسالاری، چندین مرکز قدرت است که بسیاری به دور خدمات و بنگاه‌های گوناگون،  فئودالیته‌های کوچک را تشکیل می‌دهند. از هر گوشه‌ای ابتکاری از رؤسای کوچک سر می‌زند. در این چندسالاری تا مدتها کارکردی خودجوش و حساب‌نشده ملاحظه می‌شد. اما در حقیقت به دست کارشناسان حقوق عمومی و سازمان‌دهانی مانند Reinhard Hohn نظریه‌پردازی‌شده بود که می‌خواستند نوعی داروینیسم اداری را شکل دهند به این معنی که در هر نهادی مانند پلیس، ارتش، حزب، وزارت‌خانه‌ها، بنگاه‌های متکثر باکفایتِ موردنیاز  تحت قلمرو رایش سوم را مستقرکنند . چیزی که رقابتی جنون‌آمیز و جنگی مرگ‌بار را باعث می‌شود.

نازی‌ها با اتا مخالف بودند. معتقد بودند که باید آن را درهم شکست. هیتلر در سخن‌رانی‌هایش می گوید باید آن را نابود کرد.   Reinhard Hohn از آنهاست که چهل سال زودترچیزی را که در ۱۹۷۰ New Public Management  نامیده می‌شود اندیشه می‌کند، یعنی جای‌گزینی بنگاه‌های مورد نیاز که پروژه‌ و بودجه‌ و رسالتی تنها برای جای‌گزینی اتا دارند: اتا مشکل‌ساز است، ساختاری‌ست که دوام و خرج دارد.
همانطور که در مورد خدمات دولتی عمومی مشاهده می‌کنیم، به طور مثال رادیوی دولتی.  بنگاه‌ها، نهادهایی هستند که دوامشان به زمان انجام وظیفه‌شان محدود است.

عبارت فاشیسم و نازیسم و استالینیسم باهم به کار می‌رود. در صورتی‌که نازی‌ها هدفشان نابودی اتا بود، نه مانند استالینی‌ها که جامعه سوسیالیستی بدون دولت و طبقه قرار بود در آینده محقق شود، نزد نازی‌ها همینجا و همین الان باید از بین می‌رفت. نزد آنها اتا واقعیتی ضددمکراتیک، عنصری لاتینی و کاتولیک بود و یهودی و فرانسوی. برای همین است که آدام اسمیت آن هوادار پروپا قرص اتا کنار گذاشته شد. از ۱۹۳۶ حقوق‌دانان اس‌اس مانند Reinhard Hohn که افکاری بیولوژی‌مدار و نه سیاسی داشتند روی کار آمدند.

نازی‌ها می‌اندیشند که اتا مقام قانونی ناسیونال- سوسیالیسم است. دیکتاتوری نیست، Führer کسی است که نه تنها همه‌چیز از طبیعت و تاریخ را فهمیده بلکه خیرمردم را هم می‌داند، پس وقتی Führer چیزی می‌خواهد، شهروند است که طلب می‌کند. ایده این است که تبعیت از او تبعیت از من است. از ارزش‌هایی که باعث عافیت و سعادت من می‌شوند. بنابرین اگر من نازی خوبی باشم، آزادم. چیزی که در سطح سیاسی درست باشد در سطح اقتصادی هم درست است. تضادی میان کارگر و کارفرما نیست. مبارزه طبقاتی ابداع مارکسیست‌هاست. نزد نازی‌ها مبارزه طبقاتی نیست چرا که وحدتی نژادی هست. وقتی که من کارگر هستم، تولیدکننده‌ام. وقتی من در کارخانه یا شرکت هستم یار- همراه تولیدکننده‌ام. آنجا هم از خود تبعیت می‌کنم.

نازی‌ها از انقلاب فرانسه متنفر بودند. از اتای سوسیال بیزار بودند. بیمه‌های اجتماعی که بیسمارک برای خاموش کردن جنبش کارگری و برای رضایت بعضی سنت‌های پروتستان زهدگرا در رایش وضع کرده بود، نزد داروینیست‌های اجتماعی نهادهای ضدانتخابی بودند که به ضعفا و  از دست‌رفته‌ها امکان زندگی  به واسطه قوی‌ها را می‌داد. آنها سوسیوداروینیست‌های متقاعد بودند.

۱۹۴۵ دوران وجدان‌های بیدار عمومی‌ است. در غرب زمان شکست لیبرالیسم کلاسیک است که او هم دولت رفاه را رد می‌کرد. زمان درس گرفتن از فاجعه مالی و اقتصادی است. فاجعه بی‌کاری انبوه و ناامیدی و فروریزی سیاسی و دمکراتیک با استقرار قاعده‌مندی پرقدرت  ( توافق پولی و ارزی و تجاری بین‌المللی، نهادهای هنجارمند....)، دخالت دولت در امور اقتصادی (ملی‌کردن‌ها) و قرارداد بیمه‌های اجتماعی در آلمان غربی مانند هر جای دیگری، در ایالات متحده امریکا افزایش مالیات بر درآمد تا نودو چند در صد در زمان روزولت و ترومن و  در بریتانیا National Health Service، در فرانسه بیمه‌های پزشکی.

از ۱۹۷۰ است که با اعتراضات کنیزی، قاعده‌زدایی و داروینیسم اجتماعی به اصول ۱۸۶۰ بازمی‌گردیم که «زندگی یک نبرد است»، هر کس به نسبت لیاقت طبیعی‌اش لابق است. « آنکس پیروز شود که از همه بهتر است». کارفرمایی در ۲۰۰۷ اعلام می‌کند  بهتر است تمام برنامه شورای ملی مقاومت را نابود کنیم. همه آنچه امکان می‌داد که اکثریت مردم با کرامت زندگی کنند و در فاجعه سال‌های سیاه از پا درنیایند.

نویسنده کتاب آزادی در تبعیت می‌گوید:  هدف من کاهش بار گناه نازیسم نیست، بلکه منظورم این است که نازی‌ها هم‌زمان و هم‌زمین ما هستند. غرب قرن نوزدهم و بیستم که هنوز بازیگران اصلی دنیای ما هستند.  نه شیطان‌زده‌اند و نه دیوانه. در جریان پرونده فرانس‌تله‌کم این ایده مواد انسانی، منابع انسانی را دیدیم. فرانس‌تله‌کم هم به منابع انسانی مانند وزنه‌هایی مرده نگاه می‌کرد. یعنی اداره پست و تلفن و تلگراف، اداره‌ی دولتی را،  اداره‌ای که فرانسوی‌ها به آن علاقه داشتند را به سرویس اورانژ کاپیتالیست واگذارکردن  یعنی  به سازمانی متحرک و چابک و منعطف و خشن اما با بازدهی  و برای این می‌بایست ده‌ها هزار شغل را حذف می‌کردند. یعنی وجودهایی که بازدهی نداشتند، در بینش داروینیسم اجتماعیِ حق‌به‌جانب، خود را وفق نمی‌دادند، باید اخراج می‌شدند. هدف حراج‌کردن وضعیت کارمندی  و کارمندان بود.  کارمندان خود را از پنجره پرت می‌کردند. این دریافت فایده‌گرا، بودجه‌مند و تحقیرکننده‌ی انسان به خودکشی ۳۵ کارمند از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۰۹ منجر شد.  رئیسشان هم گفته بود: «می‌توانند خودشان را از پنجره پرت کنند.»
کابیته مشاوران به چهار هزار مانژور که قرار بود امر پاک‌سازی را به عهده داشته باشند آموزش می‌داد که  بدانند وضعیت شرکت قابل‌مقایسه با جنگ ۱۹۴۵ است.

انقلاب فرهنگی نازی‌ها به سیاست نژادی رایش سوم محدود نمی‌شود. بلکه سازمان‌دهی کار را هم منقلب می‌کند.
نازیسم پدیده‌ای غیرقابل توضیح نیست. مربوط به زمان و زمین ماست. غرب ۱۸۵۰ تا   ۱۹۴۰عناصرش را بیان می‌کند. ظرفیت‌هایش را اجرا می‌کند. خطوطش را برملا می‌سازد. از نظر من فاجعه‌بارترین داروینیسم اجتماعی است که غرب را به کاپیتالیسم و کلونیالیسم از ۱۸۶۰ با نظریه‌دادن به اعمالش و با عادی‌ساختن سلطه‌اش مسلح می‌کند. این سوسیال‌داروینیسم همچنان باقی‌ست و ادامه دارد  و حتی بهتر از قبل مقاومت می‌کند چرا که ملاحظه می‌کنیم  تا چه اندازه در جامعه‌  فرد را در رقابت با دیگری و در بازار متحول می‌خواهد. باید «خود را فروخت». «نبرد کرد». «نمره و امتیاز داد».
نازیسم افتضاح این روش‌ها را نشان داد. از این نگاه به آدم و جهان افسون‌زدایی کرد. با جانی‌ها و جنایت‌هایشان اوج روش استعمار و سلطه‌جو و ویرانگر را نشان داد. لازم است هر چه زودتر بر آنچه از ما آشکار می‌کند تأمل کنیم.

۲۴ فروردین ۱۳۹۹

در خانه‌نشینی


در خانه‌نشینی کفش‌ها به‌کار نمی‌آیند، لباس‌ها فراموش می‌شوند و هر دانه گندم غنیمت است.

هیاهو فرو افتاده


هیاهوی خیابان فروافتاده، گاهی اتومبیلی عبور می‌کند و اتوبوسی خالی از مسافر. از شهر خبر نداریم.  تنها خیابان روبرو را می‌بینیم. صداهای بیرونی خاموش شده و صداهایی از درون می‌آید. صدای همسایه، از آشپزخانه، از اتاق خواب، از حمام، از دیوار عبور می‌کند و می‌دانیم که به سرنوشتی یکسان مبتلا شده‌ایم.
زنی باز هم لباس‌های شسته را زیر آفتاب پهن کرده، زنی دیگر ملافه‌اش را از پنجره. من دانه‌های برنج را می‌شمارم.
پیازهایی را که سفارش داده بودم، نیاوردند. پیاز تمام شده.
شما شاید هنوز تجربه‌اش نکرده‌اید، خانه ماندن یک چیز است و خیابان خالی را نگریستن چیز دیگر. شلوغی خیابان آدم‌ها را از هم دور می‌کند. ما که به هم نگاه نمی‌کردیم، حالا از پنجره به پنجره نگاه می‌کنیم. پنجره ابعاد دیگری به خود گرفته. ما کم‌کم با خیالمان به خانه‌ها می‌رویم، از پنجره وارد می‌شویم.

مثل دار پارچه پنه‌لُپ


دیروز نامه‌ای از خویشی داشتم که  در پاسخ نامه‌ام که از روزگار حواس پراکنده‌ام می‌گفتمش و از نیروهایم که خرج می‌شود چونکه نقشه‌هایم بر آب شده مانند نقشه‌های دنیا، نوشته بود: این هم می‌گذرد و مردم به زندگی غافلانه‌شان بازمی‌گردند.
نخست که به واژه غافلانه برخوردم، به جایش نیاوردم بعد بیت سپهری به خاطر آمد: حیات غفلت رنگین یک دقیقه حواست.



غفلت، غیبت است که انتظار اگر سر آمد، پایان انتظار، پایان زمان است. وصلی که فصل می‌شود تا وصلی دیگر، یا نه.


مثل دار پارچه پِنِه‌لُپ، زن اولیس در غیبت بیست ساله‌اش مقابل بی‌شمار خواستگاران سمج،  کفنی که برای پدر شویش می‌بافت، حیله‌ای که به کار بسته بود که: کار کفن تمام شد به شما شوی خواهم کرد، روز می‌بافت و شب می‌شکافت. آن صدای خوب ان آقای رادیویی امروز شنبه دوباره می‌گفت: موریس بلانشو گفته بود: « می‌خواهی به یاد بیاوری به فراموشی بسپار». می‌گفت که ما روز ثبت و ضبط می‌کنیم. جمع می‌کنیم و به حسابمان می‌ریزیم و شب خواب که می‌آید، وقتی آمد، پاک می‌کند و جا باز می‌کند. تا فردا دوباره ثبت کنیم و ضبط کنیم و جمع کنیم. و شب بیاید و دور بریزد و بشکافد. ما همه منتظر شویمان هستیم که نیست و غایب است و شب حیله ماست. روبه روی آن همه خواستگار سمج. که اگر نیاید شب و کفن بافته شود و تمام، هر روز روز است بی هیچ شبی میانشان. بی هیچ فریبی.

فقدان پیاز و زردچوبه


آدم‌ها نمی‌دانند که بیش از خویشانشان با طعام زندگی می‌کنند. مثلا من الان  پیاز و زردچوبه کم دارم.

پاتوق دزدها


این روزها چیزی کم از معجزه ندارد. کم از راه رفتن عیسی مسیح بر آب. مثلا آسمان دهلی نو. صدای مرغان و سنجاب‌ها. عصای موسی.
اگر معجزه گسستی در جریان عادی امور باشد، این روزها چیزی کم از معجزه ندارد. می‌ماند اینکه به چه باید ایمان آورد. معجزه گسست است در جریان عادی امور، دری به روی ایمان می‌گشاید. 
عیسی مسیح است که بساط دنیا را به هم زده: عیسی به داخل خانه خدا رفت و کسانی را که در صحن خانه خدا خریدو فروش می‌کردند بیرون کرد، میزهای صرافها و بساط کبوتر فروش‌ها را به هم زد: خانه من خانه دعاست. ولی شما آنرا پاتوق دزدها ساخته‌اید.

ویروس


۱- ژان بودریار گفته بود: ویروس غیریت نادیدنی‌ست. غیر مطلق است. غریبه.

با خویش و آشناست اما که به سوی ما می‌آید. این را من گفتم.

۲- ما همه آلوده به کرونا شده‌ایم.
 جهان و جهان ما را اشغال کرده.  از او دوری می‌کنیم و هر چه از او دوری می‌کنیم، به ما نزدیک‌تر می‌شود.

هر روز یک شنبه است


روزها همه یک‌شنبه است.  هر روز یک‌شنبه است، خداوند در آخر هفته توقف کرده. همانجا ایستاده.
دنیا از یاد برده بود که همه‌چیز در چرخش و گردش است. هفته هفت روز است و به اخر که رسید آغاز خواهد شد.  ماه سی روز. هفته و ماه عدد نیست. بر چیزی تنظیم شده است که دنیا فراموش کرده بود. دنیا در مسیری مستقیم به سوی تباهی می‌رفت. یک‌شنبه‌ها دیگر تعطیل نبود. نزاع و کشمکشی میان سرمایه‌داری و کلیسا در گرفته بود. یک‌شنبه‌ها هم کار کنیم. نه، یک‌شنبه‌ها روز خداست. کلیسا می‌گفت. کلیسا و سندیکاهای کارگری یک‌چیز می‌گفتند. سندیکای کارگری نمی‌گفت روز خداست. می‌گفت روز استراحت است. خدا هم آن روز استراحت کرده بود.  و به اثرش نگریسته بود. کارگران هم می‌خواستند به اثرشان بنگرند. ساعتی بنشینند.

سین به نگاه نیاز دارد


صبح  صدای داد و قال مرغان زودتر از هوا وارد شد.  گربه‌ها هم راه افتاده‌اند. یکی‌شان سر شب تا دیر وقت پایین پنجره ما نشسته بود و دمش را به دور خودش کشیده بود  و به ما نگاه می‌کرد. سین می‌گفت که دارد ما را نگاه می‌کند. روزنامه نوشته بود مردم حیواناتشان را رها کرده‌اند. در مارسی جلوی هواپیمای شخصی را که داشته چند نفر را به ویلای‌شان در شهر کن می‌رسانده گرفته‌اند. کن همان شهری که امسال جشنواره سینما نخواهد داشت. رادیو گفت می‌توانید به هنرپیشه‌ها تلفن کنید و آنها با شما حرف بزنند یا آنها به شما تلفن کنند و چیزی برایتان بخوانند. چقدر باید تشخص داشته باشی که خیال کنی، چنین خیالی بکنی. مادرم از این واژه استفاده می‌کرد، تشخص معادل افاده بود. از دماغ فیل افتاده.  بعضی برای پرسنل درمانی شیرینی و نان می‌پزند. پرسنل نمایشی هم خیال می‌کنند فقدان وجودشان ممکن است خللی در آفرینش ایجاد کند. مانند مرجان در کف دریاها. لطف می‌کنند و صدایشان را به ما پرسنل زندگی عرضه می‌کنند. ما که از جشنواره‌ها مانده‌ایم. از تاتر و نمایش‌ها. تماشاخانه‌ها تعطیل شده است. تماشا تعطیل شده است. دانشمندان ویروس تماشا می‌کنند. ما مجبور به تماشای خود شده‌ایم. سین نیاز به نگاه دارد. اینروزها باید سین را بیشتر نگاه کنم. به جای همه‌ی آنها که او را در کوچه و خیابان و دانشگاه نگاه می‌کردند، به جای دوست و دشمن و استاد، باید نگاهش کنم. سین گفت بعضی از بچه‌ها رها کرده‌اند. درس‌و مشق را. گفتم فهمیدنی‌ست. آدم ممکن است به همه‌چیز شک کند. به اینکه چیزی بوده. به اینکه چیزی در بیرون وجود دارد. اینکه بیرون چه خبر است. دانشگاهی بوده، استاد و صندلی بوده. صندلی یا نیمکت. اینها مهم است. دانشجو ممکن است به همه اینها شک کند و دستش از واقعیت کوتاه شود. واقعیت به شما چهارچوب می‌دهد.

دوستان سین رفته‌اند خانه‌هاشان. بعضی هم مانده‌اند در خوابگاه‌ها با چند متر جا. ادل یک‌شنبه‌ها می‌رود کلیسا و آن یکی خود را برای ماه رمضان آماده می‌کند. سین می‌گوید اینها به چیزی باور دارند و آن چیز بر روی زمین نگاهشان می‌دارد. بقیه را ممکن است باد ببرد. بادهایی از شمال یا از جنوب و با نام‌های خاص یا عام. حالا کلیسا و مسجد درشان بسته است . چند روز پیش معمولا شاخه زیتونی در آستان کلیساها می‌گذاشتند و شما شاخه‌ای برمی‌داشتید و به خانه می‌آوردید و به دیوار یا بالای آینه می‌گذاشتید. یادآوری روزی که عیسی مسیح سوار بر خر وارد شد. مؤمنین مانده‌اند بدون کلیسا و مسجد و کنیسه. رادیو گفت همه که کامپیوتر ندارند. پیرهای مؤمن را می‌گفت.  همانها که دارند در خانه‌هامرده می‌شوند. در هر حال در آن خانه‌ها منتظر مردگی‌اند.
ایمان کافی نیست. ایمان در دل است و دل نه مسجد است و نه کلیسا و نه کنیسه. مردم به هم در کلیسا و مسجد و کنیسه نیاز دارند. مردم به رفتن به مسجد و کلیسا و کنیسه نیاز دارند. به راه نیاز دارند. گدار گفته  بود فرق تلویزیون و سینما در همین است. به سینما می‌روید. به تلویزیون نمی‌روید. تلویزیون به شما و بر شما آمده است.  لباس می‌پوشید و کفش به پا می‌کنید و از خیابان عبور می‌کنید و به سینما می‌روید. گدار تلویزیون را به آلمان نازی‌ها تشبیه کرده بود و گفته بود ما اشغال شده‌ایم. دانشجو به دانشگاه نمی‌رود.
مردم به جایی نمی‌روند اینروزها. به سر کار برده می‌شوند. ماکرون گفت جنگ است. بچه‌ها و جوانها چگونه جنگ را می‌فهمند. با بازی‌های ویدئویی؟ «در خیابان با سایه‌ها می‌جنگند و خاکریزها در حال سقوط است.»

 و بعد غم نان.