۲۳ بهمن ۱۳۹۷

نئولیبرالیسم چیست؟


نئولیبرالیسم چیست؟
قسمت اول

باربارا استیگلر استاد فلسفه دانشگاه شهر بوردو در کتاب تازه‌اش: باید منطبق شد» به چگونگی رابطه نئولیبرالیسم با انقلاب داروینی می‌پردازد: چگونه این استعمار پیش‌رونده از میدان اقتصادی تا اجتماعی و سیاسی را با  لغت‌نامه زیست‌شناسی نظریه تکامل توضیح دهیم؟ برای فهم این تحول‌- تکامل‌گرایی منتشر و توضیح هژمونی‌اش نمی‌توان به سرعت‌گرفتن ابداعات تکنولوژی رضایت داد. همه را هم با خصلت انقلابی کاپیتالیسم نمی‌توان پاسخ داد: «نقش برجسته انقلابی» بورژوازی که مارکس پیش از این در آغاز مانیفست حزب کمونیست نگاشته بود. چرا که نه تکنولوژی و نه کاپیتالیسم گفتمانی در باره نوع بشر و تکاملش  تولید نکرده‌اند. کتاب باربارا استیگلر تفکر سیاسی‌ای ساختارمند وپرقدرت و روایتی از تأخیر نوع بشر و آینده‌اش متأثر از دریافتی از معنی زندگی و تکامل آشکار می‌کند. این اندیشه سیاسیِ غالب، نئولیبرالیسم است.

 باربارا استیگلر معتقد است که تا سال ۲۰۰۴ و انتشار درس‌های سال ۱۹۷۰میشل فوکو در کالج دو فرانس آنچه که براستی در نئولیبرالیسم تازه بود جدی گرفته نمی‌شد.  تا این تاریخ گاهی با اقتصاد نئو-کلاسیک و گاهی با کاپیتالیسم مالی و بی‌قاعده و گاهی با الترالیبرالیسم که خواهان  اتایی( دولت- ملت) مختصر و خصوصی‌سازی همه خدمات عمومی بود، اشتباه گرفته می‌شد. این میشل فوکو بود که نقطه جدایی لیبرالیسم کلاسیک را با لیبرالیسم جدید، ورود و هجوم حکومت را در تمام حوزه‌های جامعه دانست.
در صورتی که لیبرال‌های قرن هجدهم و الترالیبرال‌های پایان قرن بیست‌و یکم  فرضیه «کار را به دست بازار بسپاریم» را تبلیغ و تشویق می‌کردند لیبرال‌های جدید بعد از سال‌های جنگ جهانی اول از طبیعت‌گرایی ساده‌لوحانه دست برداشته و دخالت مصنوعی را طلب کردند. دخالت تصنعی اتا (دولت-ملت)، تا بازار را دوباره بسازد. 

اما با توجه نشان‌دادن به اردو-لیبرالیسم، گونه‌ی آلمانی لیبرالیسم که عمیقا در ساختن اروپا به کار گرفته شده، فوکو نتیجه گرفت که نئولیبرالیسم تنها ضدطبیعت‌گرایی‌ است و باعث شد که منشأ امریکایی و تکامل‌گرای نئولیبرالیسم را که مستقیما از نظریه داروین نشأت می‌گرفت نبیند. با اینکه کتابش را «بیوپولی‌تیک» نام نهاده بود چنین شد که افکار فردریش هانک  که در گفتگویی با داروینیسم پرداخته شده  و والتر لیپمن که نقشی مرکزی در زایش نئولیبرالیسم داشت را نادیده بگیرد. سیاستی جهت‌دار همچنانکه  در قرن هجدهم، در جهت تحرک و جنب‌و جوش نوع بشر این‌بار اما با تکیه بر داده‌های انقلاب داروینی. 

والتر لیپمن، روزنامه‌نگار و دیپلمات و سیاسی‌نویس امریکایی (۱۸۸۰-۱۹۷۴) نقش بسیار قابل‌توجه‌ای از زمان جنگ اول تا جنگ ویتنام در تاریخ سیاسی ایالات متحده امریکا بازی کرد. او بود که با اثر خود به نام شهر آزاد یا شهر خوب در ۱۹۳۷، به لیبرالیسم تازه بطن  تئوریکش را عرضه کرد. خود این اثر نتیجه تأملات سیاسی طولانی در باره وضعیت تازه نوع بشر است که لیپمن در تاریخ حیات بی‌سابقه، تفسیرش می‌کند: برای نخستین بار بشر در تاریخ تکاملش خود را با محیط پیرامونش نامنطبق می‌یابد. یعنی ضربآهنگ تحولات زیست‌شناسانه‌اش در مقایسه با پیرامون جدیدش که متأثر از انقلاب صنعتی‌ست که به طور خشونت‌باری تحمیل شده کند است. چگونه نوع بشر را با محیط پیرامون بی‌ثباتش که مرتب در حال تغییر است و محیطی مانند گذشته بسته نیست منطبق کنیم در صورتی که تا به حال  از روستا تا شهر-اتا‌ها، تئوریزه‌شده از جانب یونانی‌ها، محیط پیرامونش با ثبات و بسته بوده.

چگونه نیازحیاتی‌اش را به ثبات و حدود وبستگی( دیوار، مرز) با این رفت‌و آمدها در جهانی‌شدن و برداشتن دیوارها  آشتی دهیم؟ با چه سرعتی نوع بشر را با توقعات و تقاضاهای انقلاب صنعتی وفق دهیم؟ چه کنیم که این نیاز به بستن و تحمیل گشودن، توده‌ها را به ناسیونالیسم و فاشیسم  و به طور کلی تمام اشکالی که خلاف مسیر تحول و تکامل، روی به دیوار و بستن دارند نکشاند؟

این است معضل سیاسی تازه که لیپمن را همراه با تئوریسین‌های سیاسی درجه اول به خلاف جهت طبیعت‌گرای هربرت اسپنسر و الترالیبرال‌ها سوق می‌دهد که به نظرشان داروینیسم را بد فهمیده‌اند. نزد اسپنسر و آنها که به غلط «داروینیست اجتماعی» نامیده می‌شوند که در امریکای قرن بیستم درخشیدند، قوانین تکامل قرار است نوع بشر رابا انتخاب برتر از انقلاب صنعتی عبور دهد. در میدان سیاسی کافی است که به طبیعت مجال دهید و به گرایش طبیعی کاپیتالیسم و از هر دخالت مصنوعی حکومت حذر کنید.

برای والتر لیپمن و بسیاری از معاصرین ترقی‌خواهش که می‌خواهند با الترالیبرال‌ها مبارزه کنند، انقلاب صنعتی، برعکس وضعیتی انطباق‌ناپذیرو بی‌سابقه خلق کرده که تمام آسیب‌پذیری‌های اجتماعی و سیاسی دوران ما را توضیح می‌دهد و همه گناهش به گردن همان واگذاری به طیبعت است. بنابراین باید دوباره به کنش سیاسی همچون دخالتی تصنعی و مداوم اندیشید تا بشر را با توقعات  محیطش تطبیق دهد. با کمک کارشناسان علوم اجتماعی و انسانی، دولت باید بشر را رهبری کرده تا بر تأخیرش بر محیط پیرامونش غلبه کند.

والتر لیپمن در مسیرش با بزرگترین متفکران قرن بیستم امریکا برخورد می‌کند. با متفکر پراگماتیک جان دیویی که او هم مشغول تأمل بر نتایج انقلاب داروینی‌ست اما برای نتیجه‌گیری‌ای عکس لیپمن.
در حالی که لیپمن و تمام نئولیبرال‌های بعد او قاعده‌مندی جامعه به دست کارشناسان وتصنع قانون را تئوریزه می‌کنند، دیویی به عقل جمعی می‌اندیشد، حاصل جمعی ازهمه  تجربه‌ها. در حالی که نزد لیپمن و نئولیبرال‌ها عقل جمعی خلاف روند تحولی‌ست که به چشمش تأثرات توده و عقل بشر، خشک و عقب‌مانده و نامنطبق می‌آید.
نزد پراگماتیک، تشکل عواطف و عقل جمعی همان عضو مهارکننده‌ای‌ست که کارکردش به منطق داروین نزدیکتر است.
برای یکی عقل قوه نقشه‌کشی‌ست که چون واقعیت تحول را نفی می‌کند باید کنار گذاشته شود. برای دیگری ترازویی است که قدیم و جدید را میزان می‌کند.

از این گفتگوی طولانی میان لیپمن و دیویی، تاریخ امریکا بخصوص جدل بر سر دمکراسی را در سال‌های ۱۹۲۰ که دوباره در سال‌های ۲۰۰۰ بر سر دمکراسی مدیریت شده از بالا به یاری کارشناسان  و دمکراسی مستقیم با شرکت مداوم  شهروندان بروز کرد، نگاه داشت. اما بحث و گفتگوی لیپمن-دیویی طریق دمکراسی را به  آینده لیبرالیسم مربوط می‌کند. در واقع اندیشه سیاسی دیویی نخستین منتقد فلسفی نئولیبرالیسم است.

تشخیص مرض از سوی والتر لیپمن که عقل جمعی را به بی‌منطقیِ توده‌ای که باید از بالا هدایتش کرد خلاصه می‌کند  ذکر رهبران را که مرتب از عقب‌ماندن می‌گویند توضیح می‌دهد: باید بر عقب‌ماندگی‌مان غلبه کنیم، خود  را وفق دهیم، سرعت بگیریم، منعطف باشیم، سازگارو تطبیق‌پذیر و تغییرپذیر.

باربارا استیگلر می‌نویسد که باید به مفهوم تأخیر بیاندیشیم. آیا تأخیر به خودی‌خود بی‌مقدار است؟ نباید به تفاوت ضربآهنگ‌ها احترام گذاشت که ساختار تاریخ تکامل است. پرسش این است: آیا نئولیبرالیسم  حق دارد هر سکونی را به نام حرکت از میان بردارد یا تنش و تلاش میان سکون و حرکت  و همراه با آن تکثراتِ حالت و وضعیت‌های تأخیر و تنش و تلاش، سازندگان زندگی نیستند؟ نباید ازنو  به میدان سیاسی، به سیاست بیاندیشیم؟

 حال بر ما روشن می‌شود که چگونه نئولیبرالیسم تمام گفتمان اصلاح و انقلاب را به تصرف خود درآورده  و رقبایش را یا به واکنش به حفظ داشته‌ها واداشته یا به نوستالژی محکوم کرده.

۱۰ بهمن ۱۳۹۷

پدرسوزی


شنیدم و ندیدم که علی‌ بزرگیان در شماره ۵۶ بهمن ۹۷ اندیشه پویا گزارشی «تکان‌‌دهنده» تهیه کرده. من دستم نمی‌رسد. در توییتر دیدم و سیل و خیل تسخر و خنده را به ریش روشن‌فکران آن روز که خیلی‌هاشان شاعرو نویسنده‌اند و نه روشن‌فکر. مانند شاملو و تنکابنی و اخوان و رضا براهنی و ساعدی و دولت‌آبادی و غیره.
فکر کردم خوب بعد از پدرو مادر متهمید که انقلاب کردید حالا نوبت به این دست از پدران- همه مرد هستند آن روز رسیده- دیدم داریوش محمدپور هم نوشته: همه داغون بودند- نمی‌دانم لابد چون چپ بودند و از لیبرالیسم دوری می‌جستند. مثل آن روز  کوهن ‌بن‌دیت که امروز عبدالله مؤمنی می‌خواهد باشد- بعد از پنجاه سال. از یاران ماکرون. امروز دوست، آن روز دور. مثل تمام تروتسکیست‌های آن روز و نئولیبرال‌های امروز.

مسلم است که من به هزارو یک دلیل به این سوزاندن گذشته و این آدم‌ها، چه شهیدان جنگ باشند چه شهدای انقلاب و چه انقلابیون و چه نباشند، به آدم‌های آن روز حساسم. به نظر نوعی تاریخ‌زدایی می‌آید به نام تاریخ‌پژوهی‌گرایی. یکی نوشته بود بعد از خواندن گزارش دلم می‌خواهد عکسشان را از  دیوار اتاقم بردارم. عکس‌ها بالا می‌روند پایین می‌آیند.

 گزارش را ندیده‌ام و نمی‌دانم چه هست و نیست. اما تکه‌ای از آن را مانند بریده‌ای از روزنامه با تکه‌ای حرف‌های شرحه شده در توییتر گذاشتن و بعد دامن کامنت‌ها و کامنت‌ها و ریش‌خند‌ها، حقه‌بازی‌ست.

این فرزندان انتظار دارند پدرانشان که انقلاب کردند ضد انقلابی بوده باشند. شما آرزوهایتان را اگر هم به راستی آرزو باشد نمی‌توانید در جایگاه واقعیت بنشانید. چهل سال پیش ما در جنگ سرد بودیم. «روشن‌فکران» ما همه آرزومند و مطلوب‌گرا بودند. هر  جنبشی بود  در تمام قرن در جانب چپ رودخانه روی داده بود. جنبیدن  چپ بود. انقلاب چپ است. رؤیا چپ است. ما حزب توده داشتیم. خیلی از همین شاعران و نویسندگان از میانش یا از کنارش عبور کرده بودند.
هر چه بودند انقلاب کردند. هر چه که بودند عاشق بودند. شما عاشق نیستید. عشق هم انقلابی‌ست.

فرزندان راه درست را یافته‌اند کافی‌ست آنها را با آنچه امروز هستند چهل سال به عقب ببرید تا راه عقل را پیش بگیرند.  دستشان را باز بگذارید نقشه‌ی دیگری می‌کشند و راهی دیگر می‌روند و از پدرانی دیگر زاده می‌شوند، خود که پدر نمی‌توانند باشند.

شاید با کشتن پدرها-، بالاخره پدر شدند.

۷ بهمن ۱۳۹۷

تضعیف دولت- ملت


برنامه برای ونزوئلا تضعیف دولت است. در واقع دولت- ملت، یعنی اتای مدرن. اتایی که با مدرنیته وارد شد.
مسئله نه دمکراسی است و نه رعایت مخالفین و باقی عرایض. برنامه‌ای‌ست که پانتگون برای کارائیب دارد. همان برنامه‌ای‌ست که برای سوریه داشتند. جدا از اینکه اسد کیست و که بود و مادورو کیست برنامه تضعیف اتا است و مردم را به جان هم انداختن. احتمال این هست که جنگی در بگیرد و چند کشور جانب مادورو و چند کشور از جمله برزیل،  جانب مخالف را بگیرند.
تضعیف اتا با تحریم‌ها و محاصره‌های اقتصادی آغاز می‌شود و به مراحل بعدی می‌رسد. مهاجرها راه می‌افتند و مردم به جان آمده سهمی و سهمی دیگر برانگیخته شده، به خیابان می‌آیند. راه افتادن مهاجرها هم راست افراطی را قدرت می‌بخشد.

دوران دوران تضعیف اتاهاست. دورانی که با تاچر و ریگان آغاز شد. تاچر گفت: ما به جامعه نیاز نداریم و ریگان گفت ما به اتا نیاز نداریم. تعجب من البته در جای خود در اینجاست که آقای سید جواد طباطبایی که از ناسیونالیسم ایرانی دفاع می‌کنند از تاچر هم دفاع می‌کنند. ناسیونالیسم بدون اتا، حکومتی قدرت‌مند  نمی‌تواند برپایی داشته باشد. چه کسی قرار است از یک ملت دفاع کند؟ اتا یا حکومت مدرن از منافع مردم دفاع می‌کند. قانونی وضع می‌کند که از مردم از سرمایه مردم از کار و نتیجه کار مردم دفاع کند.

الان در اروپا دو قدرت در مقابل هم قرار گرفته‌اند. آنها که حق حاکمیت ملت را خواهانند و آنها که حق حاکمیت را می‌خواهند به دست  اروپا بدهند. اروپا تصمیم بگیرد، به جای مردم فرانسه تصمیم بگیرد. یونانی‌ها برخاستند و باختند چون زورشان کم بود و قرضشان هم کم. ایتالیایی‌ها پرزورترند و قرضشان هم بیشتر. چون قرضشان بیشتر، پرزورتر. نیروهای به اصطلاح راست افراطی پیش می‌روند. در اسپانیایی که تازه از فرانکو خلاص شده بود و حافظه‌ها تروتازه‌تر بود در جنوب راست افراطی پیروز می‌شود. در فرانسه ماکرون آمد که راه لوپن‌ها را هموارتر کند. ناسیونالیست‌ها و حق حاکمیت‌خواهان با لیبرالیسم و نئو لیبرالیسم کنار خواهند آمد اما شعارشان استقلال ملت و حفظ جامعه است. حفظ نهاد ازدواج، خانواده، دین. راست افراطی بعد از مدتی‌که صحبتش خروج از یورو و اروپا بود امروز می‌خواهد انترناسیونالیسمی از راست‌ها را تشکیل دهد و اینچنین اروپا و نه تنها اروپا بلکه امریکا و امریکای لاتین را هم فتح کند.  همین‌جا باید این را اضافه کرد که موفقیت راست افراطی نو از محک تجربه نگذشته است.

دوران، دوران تضعیف اتاهاست. تضعیف یک پروژه است. این که کسی یا کسانی یک روز نشسته‌اند و تصمیم گرفته‌اند که حکومت‌ها را فروبپاشانند، صحبت ما نیست. حتما کسانی به جنبش سرمایه به کمک تکنولوژی یاری رسانده‌اند. مانند تاچر و ریگان وماکرون  امروزسی سال بعد در فرانسه.

رئیس آمازون پول‌دارترین فرد بر روی زمین است. آمازون مالیات نمی‌دهد.  و روزی، نه چندان دور کارخانه‌ای به وسعت یک کشور یا بیشتر خواهد ساخت که هیچ کارگری در آن کار نکند. همین الان اعلام کرده است: شرکت یا کارخانه‌ای بدون کارگر. همین حالا در فرانسه دارد فروشگاه‌های بزرگ را که زمانی مغازه‌های کوچک را بلعیده‌اند و شهرهای کوچک و روستاها را از کسب و کار و مردم تهی کرده‌اند، می‌ترساند. دوران فروشگاه‌های بزرگ به سر رسیده. فروشگاه‌های بزرگ باید فورا به خود بیایند و قوه تخیلشان را به کار بیاندازند. بعضی‌شان مانند کارفور عجالتا کارگر و کارمندهاشان را اخراج کرده‌اند. آمازون و شرکت‌هایی مانند آمازون نه تنها باعث بی‌کاری می‌شوند، اتاها را سست می‌کنند.

تعجبم از آنهاست که از ناسیونالیسم ایرانی دفاع می‌کنند و از خصوصی‌سازی. خصوصی‌سازی یعنی گرفتن مهار دولت- ملت. این روزها می‌خوانیم که: نئولیبرالیسم می‌خواهد حکومت‌ها را فروریزاند و با آن هر چه قانون و نهاد قانونی‌ست و تنها پلیس و ارتش را حفظ کند.

پیتر تول یا تیل از اهالی سیلیکون واله یا والی و صاحب مؤسسه پی‌پال‌، بانک انترنتی و سهام‌دار فیس‌بوک عضو حزب یا گروه و جنبش لیبرتاریانیسم است. اعضای این گروه و گرایش ضد جامعه و ضد اتا هستند. آنها معتقدند که فرد باید آزاد باشد که هر چه دلش خواست بکند. پروژه او برای سال‌های نه خیلی دور آینده، ساختن شهرهایی بر روی آبهاست. شهرهایی کاملا به دور از هر قانون و اتایی.

می‌گویند فیلسوف‌ها کمتر به امر تکنولوژی پرداخته‌اند. غیر از مارکس و هایدگر و بعضی دیگر و البته افلاطون. تکنولوژی به کمک نئولیبرال‌ها می‌آید. آمازون بدون تکنولوژی نمی‌توانست به رؤیای خود جامه عمل بپوشاند و پیتر تیل نمی‌توانست بانک انترنتی‌اش را برپا کند.
دوران‌ها را با ابزارهایی که انسان برای زندگی کردن بر زمینی که برایش ناهمواربود ساخت می‌نامند. دوران سنگ و آهن و باقی و تا دوران ماشین بخار.   هر چه پیش رفتیم این دوران‌ها از میلیون سال کمتر و کمتر و کوتاه‌تر شد. پل ویریلیو به امر سرعت پرداخت. سرعت در دوران ما اجازه نشستن در دورانی را نمی‌دهد. سستی حکومت‌ها و قانون از همین‌جا ناشی می‌شود.  حکومت‌ها نمی‌دانند چگونه از آمازون و امثال آن مالیات بگیرند. نمی‌دانند چکونه با شبکه‌ها مجازی یا با بانک انترنتی مقابله کنند. چه قانونی وضع کنند. یا چگونه رقابت کنند. از اقتصاد دانی شنیدم که می‌گفت دولت باید سرعت آمازون را در رساندن بسته سفارشی کند کند به طور مثال به او اجازه ندهد که سفارش مردم را دو روزه تحویل دهد چون مؤسسه‌های فرانسوی نمی‌توانند از در رقابت با او در بیایند. اما شاید اروپا این اجازه را به فرانسه ندهد. تنها اتاهایی قوی و خود مختار می‌توانند.

۱۹ دی ۱۳۹۷

مسیر هموار «راست افراطی»


در قوانین فرانسه، در مواقع بحران جایی برای رفراندوم در نظر گرفته شده که بعد آن و در  نتیجه آن رئیس باید برود. کناررفتن ژنرال  دوگل نتیجه رفراندوم بود.

دوران ریاست جمهوری در فرانسه هفت سال بود که به پنج سال کاهش یافت و بعد آن تاریخ انتخابات مجلس را که با فاصله انتخابات ریاست جمهوری بود به تاریخ انتخابات ریاست جمهوری نزدیک کردند. دوری و فاصله دو انتخابات این مزیت را داشت که دو نیرو یا دو حزب قدرت‌مند در کنار هم از قدرتشان استفاده می‌کردند. گاهی البته مانند مدت کوتاهی در دوران اولاند حزب سوسیالیست همه نهادها را در دست داشت که  کمی بعد ازپیروزی  اولاند از دست داد. معمولا فرانسوی‌ها قدرت را تقسیم می‌کردند و اگر رئیسی از یک جا انتخاب کرده بودند، مجلس را در اختیارش قرار نمی‌دادند. در جمهوری پنجم رئیس جمهور قدرت زیادی دارد. قبایی‌ست که به تن دوگل دوخته بودند.

ماکرون با تنها ۱۴ در صد- اگر همه  را در نظر بگیریم باز هم کمتر، انتخاب شد و با ۱۴ در صد ۳۴۰ نماینده در مجلس وارد کرد. در صورتی که حزب مارین لوپن که امروز حزب اول و آن روز حزب دوم بود، خیلی کمتر نماینده در مجلس دارد. تنها شش نماینده از ۵۷۷ نماینده. یک دلیل از میان دلایل فقدان دمکراسی این است. غیر از اینکه ریاست جمهوری که با ۱۴ در صد به قدرت می‌رسد البته قانونی‌ست اما مشروعیت ندارد.

نتیجه این است که اکثریت مجلس دیگر قوانین را به بحث و جدل نگذاشته و به قوانینی که از بالا به مجلس می‌رسد رأی می‌دهند و بلافاصله قوانینی که نماینده‌های مخالف پیش‌نهاد می‌کنند رد می‌شود. مجلس در دست دولت مجری دولت می‌شود که خود قوه اجراییه است.

 و وقتی قوه قضاییه کار خودش را به خوبی انجام ندهد و استقلال خود را به طور مثال در برخورد با پلیس و دستگاه قهریه ثابت نکند- با توجه به اینکه قضات از قدرت واقعی هنوز برخوردارند حتی بیشتراز  قوه اجراییه که در مقابل اقتصاد بی‌چاره است یعنی قدرتش را که سیاست است به اقتصاد داده البته نه اقتصاد سرمایه‌گذاری و تولید ثروت بلکه اقتصاد مالی و اسپکولاسیون- آن وقت جامعه متوجه این فقدان دمکراسی می‌شود و به خیابان می‌آید و نمی‌خواهد آن را ترک کند.

هزاران زخمی و ده‌ها نقص عضو و هزاران دستگیری و بسیار زندانی نتیجه برخورد نکردن با قوه قهریه و به بحران پاسخ امنیتی دادن است. دولت پلیس را حائل خود کرده و قوه قهریه صفحه‌های تلویزیون‌های زنجیره‌ی و دولتی را از آن خود کرده‌اند. پلیس به پلیس سیاسی تبدیل شده و نه مأمورانی که به آنها اختیار خشونت مشروع داده شده تا حافظ نظم باشند. رسانه‌ها در اختیار قدرت است و خشونت پلیس نه نشان داده می‌شود و نه پرسیده می‌شود و نه محکوم. وقتی که تصاویر تمام تلفن‌ها و کامپیوترها و فیس‌بوک‌ها و توییترها را آکنده است. مردم می‌بینند و قضاوت می‌کنند. سیاست موجود نیست. مردم برهنه در برابر پلیس برهنه.

زمانی پلیس فرانسه نمونه بود. در حفظ نظم. در سال‌های ۶۸ دستور داشت که خشونت مشروعش را  بر زمین افتاده‌ای اعمال نکند. کارشناسان از خشونت بی‌سابقه پلیس می‌گویند و از خشونت خیلی کمتر مردم در مقایسه با خشونت دربحران‌های قبل. سارکوزی این قرار را بر هم زد و پلیس را وارد نبردی تن به تن در حاشیه نشین‌ها کرد. استفاده از نارنجک که در کشورهای دیگر اروپایی ممنوع است. حالا همان پلیسی که برای رویارویی با خشونت حاشیه‌ها تربیت شده به سوی مردم فرستاده می‌شود.  یا پلیسی که برای رویارویی با تروریست‌ها آماده شده.

نمی‌دانم در آینده و در دوره بعدی انتخابات وقتی مارین لوپن یا خواهرزاده‌اش ماریون مارشال قدرت را در دست بگیرد چه می‌خواهد بکند که ماکرون نکرده است. مگر نه اینکه مردم را از بی‌قانونی و از دست رفتن استقلال نهادها وخشونت حکومتی و سرکوب می‌ترساندند؟‌ راست افراطی چه چیز ترسناکی دارد که ماکرون نداشته؟ ماکرون مسیر را برای لوپن‌ها  هموارتر کرده است.

۱۹ آذر ۱۳۹۷

جلیقه‌زردها و کریستف گیلویی جمعیت‌شناس


در ماه تیر ۱۳۸۸ نوشته بودم: «روزی از این روزها در چهارچوب فعالیت‌های فرهنگی‌مان در روستاهای این منطقه، هفت‌صد آفیش را در هفت‌صد صندوق پست خانه مردم انداختیم که دعوتی بود به شنیدن قطعه‌ای نادر از باخ که نوازنده‌ ویولونی، یکی از دوستان آمده از راهی دور قرار بود اجرا کند. آن شب که آن قطعه نادر در یکی از سالن‌های محلی روستا که معمولا شهرداری در اختیار می‌گذارد، نواخته شد، غیر از خود ما هیچ‌کس نبود. هیچ‌کس نیامده بود. دوستان تعجب و شکایت خود را هر یک به نحوی ابراز می‌کردند. من معتقد بودم که مردم تلویزیون‌های خود را و سریال‌های آن را برای شنیدن قطعه‌ای هر چقدر هم نادر از باخ ترک نخواهند کرد. آنروز گویندگان و مجریان برنامه‌ها و هنرپیشگان سریال‌های طولانی را پسر‌خاله و دختر‌عمه‌های آنان خواندم و گفتم که این مردم اعضای فامیل خود را به یک شب با باخ عوض نمی‌کنند. سال‌هاست که آنها به حال خود رها شده‌اند. آن ها دعوت شما را باور نخواهند کرد، آنها دعوت شما را پاسخ نخواند گفت. اصلا کاغذ دعوت شما در میان بسته‌های رنگین تبلیغات برای خوردن و خوابیدن و آشامیدن گم شده است.» حالا سال‌ها گذشته است و مردم این روستاها که جز تلویزیون و فروشگاه‌های بزرگ دور از محلشان و مدارس کوچک و خلاصه شده «نهاد» دیگری ندارند از خانه‌شان بیرون آمده و در میدان‌ها یکدیگر را پیدا کرده‌اند.


بعد از نشریه سازندگی و عنوانش: «پیروزی پوپولیسم بر لیبرالیسم» و ماکرون عقب نشست و مقاله محمد قوچانی، احمد زیدآبادی نوشته‌اند: «حرکت جلیقه زردها نوعی جنبش توده‌وارِ نامتعارف و پیگیرِ دستاوردهای لحظه‌ای و آنی، بدون ورود به چشم اندازهای بلند مدت است و از همین روست که افزایش مالیات بر سوخت‌های فسیلی را که از نظرگاه حفظ محیط زیست، حرکتی در جهت درست است؛ هدف انتقام خود قرار داده است. بنابراین، از منظری دراز مدت و با نگاهی روشنفکرانه، شورش جلیقه زردها بیشتر به کار بهره‌برداری سیاسی سیاستمدارانی چون ترامپ می‌آید!»


ژیژک بعد از پیروزی ترامپ می‌نویسد: فراموش نکنیم که خشم توده می‌تواند جهت عوض کند. لیبرال‌هایی که از پیروزی ترامپ می‌ترسند، از گردش به راست هراس ندارند، ترس‌شان از تغییر اجتماعی حقیقی است. روبس‌پیر می‌گوید : »آن‌ها از بی‌عدالتی عمیق زندگی اجتماعی ما خبر دارند و صادقانه نگرانند. اما می‌خواهند با انقلابی بدون انقلاب به جنگ آن بروند.»


از سال‌های ۲۰۱۰ نام کریستف گیلویی با عنوان کتابش: شکاف فرانسوی، بخصوص قبل از انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۲ در رسانه‌ها به سرزبان‌ها آمد. کریستف گیلویی نقشه‌خوان است، قلمروشناس است. یعنی از روی نقشه فرانسه و به طور کلی کشورهای غربی، جمعیت‌ها را شناسایی می‌کند. نقشه‌خوان، جمعیت‌شناس است. در روزهای قبل از انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۲ رسانه‌ها از آثار گیلویی صحبت می‌کردند و به نامزدهای ریاست‌جمهوری خواندن کتاب‌های او را توصیه. نامزدهایی مانند فرانسوآ اولاند با او دیدار داشتند. نیکلا سارکوزی هم در جریان مبارزات انتخاباتی از عبارات و اصطلاحات گیلویی استفاده می‌کرد که نشان می‌داد یا خود یا مشاورانش بیگانه با ایده و اندیشه و مطالعات گیلویی نبوده‌اند.

اما در واقعیت و عمل کسی به صحبت‌های گیلویی و نقشه‌خوانی‌اش گوش نداد. فرانسوا اولاند رفت و امانوئل ماکرون آمد. گیلویی به جستجو و مطالعه‌اش ادامه داد تا امروز که فرانسه با جنبش جلیقه‌زردها روبرو شده، چندین اثر منتشر کرد و دوباره نام او شنیده می‌شود و او مهمان تمام برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی و رسانه‌هاست. انچه او می‌گوید شاید تنها به دهان مارین لوپن خوش آمده است. گیلویی معتقد است که چرخش و گردش مارین لوپن به سوی سوسیال و مطالبات چپ‌گرایانه به دلیل توجه‌ به مردمانی است که او شناسایی کرده است. این مردمان به دلیل شناسایی او دیده نشده‌اند، این مردمان را مارین لوپن شناسایی کرده چون به او رأی داده‌اند. در واقع احزاب و رهبرانشان سهمی از مردم را انتخاب نمی‌کنند بلکه انتخابات رابطه‌ای متقابل است.
البته از آن سال تا به امروز حزب و گروهی که ملانشون تشکیل داد قادر بوده که سهمی از این مردم را به سوی خود جلب کند. با اینکه رأی‌دهندگان به ملانشون در دور دوم برپایه منافع طبقاتی نامزد نهایی را انتخاب می‌کنند.

اما کریستف گیلویی چه می‌گوید. گیلویی می‌گوید که جهانی‌شدن، ثروت و شغل را در متروپول‌ها، کلان‌شهرها و شهرهای بزرگ متمرکز کرده. همراه با جهانی‌سازی مهاجر هم آمده است. در واقع ورود مهاجر یا رفت و آمد انسان مهاجر همراه با رفت و آمد اجناس آزاد شده است. شهرها به دلیل گرانی از مردمان محروم یا طبقه محروم خالی‌شده و در عین حال حاشیه شهرهای بزرگ و کلان‌شهرها برای «پذیرایی» از مهاجرین آماده. به طور مثال مسکن‌هایی در حاشیه شهرهای بزرگ برای سکونت مهاجرین ساخته شده. مهاجرینی که به قول گیلویی به خدمت‌کاران ساکنین شهرهای بزرگ تبدیل شده‌اند و وسایل نقلیه عمومی آنها را از حاشیه چسبیده به شهر به شهر منتقل می‌کند و برعکس از شهر به خانه.


اما سهمی دیگر از مردم که ۶۰ در صد جمعیت را تشکیل می‌دهند، کارگر و خرده‌کارمند و دهقان و تکنیسین و بیکار و خرده‌کاسب در بیرون از شهرهای بزرگ، در شهرهای خیلی کوچک و در روستا زندگی می‌کنند که نه تنها از صنعت بلکه مرتب در جریان این جهانی‌سازی از خدمات عمومی مانند مدرسه، بیمارستان، اداره پست و وسایل نقلیه عمومی وفعالیت‌های فرهنگی تهی شده. این مردم را گیلویی خرده‌سفید می‌نامد. این مردمان کموبیش همان رأی‌دهندگان به ترامپ و به برگزیت و ناسیونالیست‌ها و حق‌حاکمیت‌خواهان در تمام غرب کنونی هستند.

این مردم مردمانی فراموش شده هستند. مردمانی که چپ‌ها در تمام غرب آنها را نادیده گرفتند. احزاب به طور کلی برای تهیه رأی به شهرها و به مهاجرنشین‌ها نظر داشتند.

کریستف گیلویی در سال ۲۰۱۴ کتابش را با نام «فرانسه‌ی کمربندی» یا چگونه طبقه محروم یا مردمی را قربانی کردیم، منتشر کرد. رسانه‌های راست از آن سوءاستفاده کردند و به مذاق رسانه‌های چپ خوش نیامد. سخنان و نتیجه‌گیری‌های گیلویی به سود راست‌های هویت‌گرا و ضد مهاجرو اسلام‌ستیز بود و با گرایش‌های چپ- بورژوا که طالب هم‌زیستی و چند‌فرهنگی بود کنار نمی‌آمد و در عین حال با اندیشه الن بادیوی »هیپوتز کمونیسم» هم که مهاجر عرب و سیاه را پرولترهای ما خطاب می‌کرد در تضاد بود. میان شهرنشین‌ها با حاشیه‌نشین‌هاشان و کمربندنشین‌ها در تمام غرب جدایی افتاده بود. نه اینکه شهرنشین‌ها خواهان زندگی در کنار مهاجرین بودند، نه، مهاجرین برایشان کار می‌کردند و شب هم به حاشیه بازمی‌گشتند. رفتگرها، صندوق‌داران فروشگاه‌های بزرگ، کارگران رستوران‌ها.


چپ‌های سوسیالیست، کارگر و خرده‌سفید را به نفع مهاجرین کنار گذاشتند. مطالبات سوسیال به مطالبات سوسیه‌تال تبدیل شد: ازدواج هم‌جنس‌گرایان، مبارزات زنان. دفاع از طبقه جایش را به دفاع از اقلیت‌ها داد.

امانوئل تود جمعیت و قلمروشناسی دیگردرست قبل از انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا و پیروزی ترامپ که پیش‌بینی کرده بود می‌گوید: « بنیان دمکراسی در انگلیس و امریکا و فرانسه ریخته شد. فرانسه از سال ۲۰۰۵ که نتیجه رفراندم مردم فرانسه را نادیده گرفت دیگر دمکراتیک نیست. می‌گوید دمکراسی را نمی‌توان بدون ملت، بدون مردم یا بدون قوم اجرا کرد. به دور عناصر وصل کننده مثل زبان و عادت‌های فرهنگی مشترک. او دمکراسی امریکایی یا ساختار امریکا را ساخته شده بر پایه‌های نژادی می‌داند. وقتی انگلیسی‌های سفید آن را پی ریختند. دمکراسی امریکایی نخست در برابر سرخ‌پوستان و بعد در برابر سیاهان شکل گرفت. جسم شهروند جسمی مطلق نیست و در برابر جسم غیر شکل می‌گیرد. در انگلیس مردم علیه کارگر لهستانی شوریدند. وقتی سیاست تاچر و گلوبالیزاسیون تمام پایه‌های حمایتی را از هم پاشیده و طبقه کارگر را به خاک سیاه نشانده بود. گلوبالیزاسیون نه ملت و قوم که افراد را به رسمیت می‌شناخت. ترامپ هم، با عنوان‌کردن دیوار مکزیکی در تصور مردم امریکا، هم در را به روی مهاجر می‌بندد و هم به روی تجارت آزاد. ایدئولوژی تجارت آزاد و گلوبالیزاسیون هواداری از رفت و آمد آزاد اجناس و افراد بود. تود اعتقاد دارد که نمی‌توان این دو را از هم جدا کرد. امری که رسانه‌ها انجام دادند. آنها بیشتر به دیوار مکزیکی ترامپ بسته به روی مهاجر توجه نشان دادند تا به دیوار بسته به روی اجناس. تود معتقد است که مبارزات انتخاباتی هیلاری کلیتون بیشتر بر اقلیت‌ها- نزد کلینتون زن هم از اقلیت‌هاست، تکیه می‌کرد تا ترامپ و نتیجه می‌گیرد که نژاد‌پرستانه‌تر و تبعیض‌آمیزتر بود و جدایی‌طلبانه‌تر. فصل می‌کرد و نه وصل.

از حقوق اقلیت حرف زدن سفیدپوست را برمی‌انگیزد و از سوی دیگر، باعث می‌شود که سیاه‌پوست به ضرر خود به دمکرات‌ها رآی بدهد. فراموش نکنیم که بیل کلینتون بیش از همه جوانان سیاه را زندانی کرد و اسپانیایی‌زبان‌ها سنتا چپ نیستند. ترامپ مسائل مورد توجه جمهوری‌خواهان را که بیشتر مذهبی بود به سوی مسائل طبقاتی گرداند.»



گیلویی می‌نویسد: این طبقه محروم، یک «ضد جامعه» است که دارد زاده می‌شود که با الگوی جهانی‌سازی‌شده خارج از قلمرو مخالفت می‌کند که بدون مرز، بدون طبقه اجتماعی، بی‌هویت و بی‌خصومت است که در خدمت ماشین اقتصادی‌ست که همانقدر که به بالاییان نیاز دارد مانند رؤسای شرکت‌ها و اداره‌ها به پایینیان، کارگران خدمات، مهاجر ومهاجرزاده محتاج است. برای نخستین بار در تاریخ طبقه محروم آنجا که ثروت تولید می‌شود حضور ندارد. ۶۰ در صد از مردم در جایی که ثروت تولید می‌شود ساکن نیست. اینها بیشتر از مهاجرین بازنده جهانی‌سازی هستند.


گیلویی به عنوان نقشه‌خوان و قلمروشناس انتخابات و رأی‌دهندگان می‌گوید: فرانسه متروپول در مقابل فرانسه کمربندی قرار می‌گیرد و انفجار احزاب کلاسیک سیاسی را سرعت می‌بخشد. فرانسه کمربندی، فرانسه‌ای‌ست که یا رأی نمی‌دهد یا به سود لوپن رأی به صندوق می‌اندازد. از نظر گیلویی راست و چپ بیش از دو دهه است که برای این اکثریت محروم معنایی ندارد. راست و چپی که تکثر جامعه و زیستشان را به نفع جمعیت‌گرایی و نابرابری قربانی کرده‌اند.

رأی‌دهندگان راست‌ و چپ‌ها کارمندان دولت و بازنشسته‌ها یعنی حفاظت‌شده‌های جهانی‌سازی به سود شاه‌نشین‌های جهانی‌سازی و جبهه محرومین یعنی کارگران، خرده‌کارمندان، بیکاران رأی دهندگان لوپن هستند. گیلویی مرگ حزب سوسیالیست را هم‌زمان با از بین‌رفتن طبقه متوسط که در کتاب‌های بعدی‌اش، آنچه به تازگی به چاپ رسیده اعلام می‌کند. گیلویی در اثر جدیدش آنچه بر سر طبقه محروم آمده را تنها به آنها ختم شده نمی‌بیند. این نادیده گرفته‌شدن و از میان رفتن از مردمان پایین آغاز و رو به بالا پیش‌خواهد رفت.


در باره ایالات متحده امریکا می‌گوید: از نقطه‌نظر فرهنگی و اجتماعی میان انتخاب‌کنندگان ترامپ و محرومین فرانسوی تشابه هست. همان امریکای کمربندی، قلمرو صنعت‌زدایی شده و روستاهاست که کارگران و خرده‌کارمند و خرده‌کاسب و خرده‌دهقان را در خود جا داده. آنها که در مرکز تولید بودند و امروز از آن بیرون شده‌اند. ما الگوی اقتصاد جهانی را پذیرفتیم و خود‌به خود عواقبش را هم. کارگری که سابقا چپ بود و دهقانی که راست و کارمندی که یا راست و یا چپ بود امروز یک دریافت جهانی دارد و از آنها که نتوانستند پشتیبانی‌اش کنند جدا شده است. فرانسه دارد تبدیل به جامعه‌ای امریکایی می‌شود و دلیلی ندارد که از الگویی نامطلوب آن دور بماند. ما همه‌جا در ایالات متحده امریکا و در فرانسه و بریتانیا با کمریندی روبروییم. مردمی که سابقا طبقه متوسط به حساب می‌آمدند.


آنها را فاشیست، پتنی‌ست نامیدند کار سختی نیست. ضد فاشیسم سلاحی طبقاتی‌ست. پازولینی می‌نویسد از وقتی که چپ بازار آزاد را اختیار کرد تنها چیزی که برایش باقی مانده است این است که قیافه- ژست ضد فاشیست به خود بگیرد و با فاشیسمی که وجود ندارد بجنگد.

در رسانه‌ها، سینما وسیاست، ناخودآگاهانه تحقیری طبقاتی جریان دارد. گفته می‌شد که بدون رسانه‌ها پیروزی در انتخابات ممکن نیست و ترامپ به ما ثابت کرد که اینطور نیست. آنچه هست واقعیت زندگی مردم است.

۱۴ آذر ۱۳۹۷

Yellow Vests and I


Yellow Vests and I

image1-3.jpeg
I am glad that the media noticed my brief Twitter take on the situation in France, my adopted country, which has been experiencing a series of mass protests in the last few weeks.
Some followers accused me of "throwing support" behind the riots and violence and not understanding the problem. This is so biased. Why? Let's see! Why these protests now?
Instead of being hypnotized by the burning images, I wanted to ask "where did the protests come from?"
"Yellow Vests" ("Gilets Jaune" named after roadside-safety vests) are a mass popular movement against the current establishment. It is a revolt that has been simmering in France for years. A revolt by ordinary people against the current political system which - as in many other western countries – colludes with the elite and despises its own citizens.
The protest started when President Macron announced an increase in carbon and air pollution taxes. The next increase will happen in January. This is supposed to collect more money for the state budget and also motivate people to use alternatives to diesel-fuelled cars. Macron would like to ban diesel cars by 2040.
But the French state encouraged people to buy diesel fuelled cares for many years. For example, in 2016, 62% of cars in France were diesel cars, as well as 95% of all vans and small lorries. So it is no wonder that many people view the new policy as a total betrayal.
Getting a new car is probably not a big deal for President Macron and his ministers. But it is way too difficult for many people who are already financially stretched to the max . Many poor people will not be able to get to work, especially if there is no reliable public transport in place throughout. Many old people will not be able to get to the shops or to the doctor.
Lots of media see Yellow Vests protesters as criminals causing destruction.
I see forces of destruction on the other side.
What about the violence?
I am a committed pacifist. I despise violence. But I also know that when protests end in violence it is too often the failure and the fault of the state. The failure of the state to enable people to be heard. This is the position of many international human rights organisations including Amnesty International.
Also, the critics of "violent riots" pretend that the current capitalist society is non-violent. Violence is a part of modern society and comes in many forms.
For example, Philippe Bourgois recognises four types of violence.
Political violence is conducted in the name of some state power or ideology.
Structural violence concerns the political and economic order of society in which the conditions of inequality and exploitation are institutionalised, including the exploitation of "cheap labour" and natural resources in the developing world.
Symbolic violence is involved when the oppressed and powerless internalize their humiliation and inequality.
And finally, everyday violence is the violence of "ordinary" life, such as criminality or domestic violence. This violence is often closely linked to structural violence (for example criminality can be associated with poverty) or a symbolic one (domestic violence can be linked to gender inequality).
So what is the violence of all these people and burned luxurious cars compared to the structural violence of the French and global elites?
When some protesters destroy cars and burn shops, they symbolically attack private property that is the basis of capitalism. When they attack police officers, they symbolically reject and challenge repressive state forces - forces that primarily protect the capital.
Moralising about burned cars and banks’ broken windows is misplaced. This must be seen in the context of the current status quo. A status quo in which the power of the powerful and the powerlessness of the powerless is maintained. A status quo of societies where only a few profit and the many loose.
What about the climate change?
Some people might think that Yellow Vests are fighting against good policies that aim to reduce carbon emissions.
But let's not forget that it is the world's richest 10% who are responsible for nearly 50% of total lifestyle consumption emissions.
Also, the stated fight against climate change is often a very lucrative business and used merely as a screen for preferential projects that would not be viable otherwise due to their costs. These projects are often chosen in a way that is not very transparent.
I do not believe that the Yellow Vests support harmful policies that cause climate change. They are against the political system and the politics that did far more for the rich than for the poor.
What is next?
The true question is whether the current protests can turn into something constructive. What comes the day after and if the progressives in France, and all over the world, can find solutions to constructing equal and egalitarian societies.
Yellow Vests are calling for a new social justice order, for the right to live in dignity based on fair wages and a fair tax system. The only solution is to create such a system. A system that will stand for respect of community life: for redistribution of the wealth to the benefit of the people and the nation. Because the people have been excluded from the distribution of wealth thus far and have been left destitute.
More to come. Watch this space!
Love
Pamela

۲۶ آبان ۱۳۹۷

می‌دانم که غم است


گاهی فکر می‌کنم شاید هم که در خواب می‌بینم که بازمی‌گردم به خانه‌ای. من که همیشه پیش رفته‌ام، حالا می‌خواهم بازگردم. بازگردم به خانه‌ای که پدر و مادرم در آنند. اما نه به رویا تمکین می‌کنم و نه به خواب. می‌دانم که نمی‌تواند که خانه‌ای باشد، خانه‌ای نیست، نمی‌تواند پدر و مادری باشند، که نیستند. اگر هم بود و می‌بودند، مانند وقتی که بودند، من نبودم. می‌دانم که میل شدید بازگشت است. می‌دانم که غم است. غم چیزی‌ست که آدم را به جایی که نیست می‌خواهد ببرد. یا آدمی را که نیست می‌خواهد بیاورد. شعف، یعنی همین‌جا، همین‌ها.
اما من می‌خواهد از همین‌جا برود، از همین‌ها برود.

۲۰ آبان ۱۳۹۷

به مناسبت صد سالگی جنگ اول جهانی مصاحبه با ژرژ قرم


مصاحبه با ژرژ قرم تاریخ‌پژوه و وزیر سابق دارایی لبنان 
ترجمه نیشابور

- شما جنگ جهانی اول و تقسیم مرزها را که از آن منتج شد یکی از محرک‌های عمده بدبختی خاورمیانه می‌دانید، می‌توانید به آن دوران و مراحل بالکانیزه‌شدن برنامه‌ریزی شده بازگردید؟

ژرژ قرم: خشونت و نبردهایی که خاورمیانه را در قرن گذشته پاره‌پاره کردند، مستقیم و غیر مستقیم در جنگ اول جهانی و آسیب‌‌هایش ریشه دارند. سازش  دو قدرت استعماری فرانسه و بریتانیای کبیر در ادامه رقابتشان در مهار مدیترانه شرقی در قرن نوزدهم بر سر قلمروها آغاز شد. رقابتی متشکل از آنچه آن‌وقت «مسئله شرق» نامیده می‌شد که تاریخ‌پژوه آرنورلد تونی‌به به درستی «مسئله غرب» دانسته است.

برای تضمین پیروزی‌شان  و مهار منطقه، قدرت‌های متحد به دفعات، نتایجی مصیبت‌بار به بارآوردند. وعده‌های آشتی‌ناپذیری که بریتانیای کبیر به متحدینش در باره سرنوشت عرب‌ها در امپراطوری عثمانی‌ای که قرار بود تکه‌تکه شود داد یکی از تجلیات آن است.

وعده تشکیل یک سلطنت عرب متحد در سال ۱۹۱۵ به وسیله کمیسرعالی در قاهره، هانری مک ماهون، به حسین از خاندان هاشمی با توافق سایکس-پیکو که عراق و سوریه و فلسطین را میان دو قدرت اروپایی تقسیم می‌کرد، منتفی شد. امری که باعث نشد که بریتانیای کبیر از مواضعی دست بردارد. در سال ۱۹۱۷ با اعلامیه معروف «بالفور» مدعی می‌شود که می‌خواهد کانونی ملی برای یهودیان در فلسطین مخصوصا برای جلوگیری از نفوذ فرانسوی‌ها در شام تأسیس کند- چنانچه در ۱۸۴۰ (یعنی ۵۷ سال قبل از تشکیل جنبش صهیونیسم) کنسول انگلیس در بیروت در نامه‌ای به وزارت مربوطه‌اش یادآور شد. در همین حال و هوا از پسر حسین در به روی کار آمدن و بر تخت نشستنش  درسوریه‌ی ۱۹۲۰ حمایت می‌کند که خیلی سریع به دست فرانسوی‌ها خلع می‌شود. لندن در حجاز خاندان وهابی سعود را مسلح می‌کند تا با هاشمی‌ها مقابله کنند، همزمان به فیصل و عبدالله برادرش به نشانی آشتی تخت و کرسی عراق  و شرق اردن را تقدیم می‌کند.


فرانسه به دلیل نوسانات دیپلماسی‌اش که خدایش بیامرزد ژرژ خوریِ تاریخ‌پژوه دقیق آن است- با تأسیس لبنان بزرگ و تجزیه سوریه که در واحدهای جغرافیایی و جماعتی در برابر اشغال‌گران مقاومت می‌کنند، در بالکانیزه‌شدن مشغول است. از سویی دیگر، آن طور که قدرت‌های متحد به مسئله ارمنی‌ها پرداختند، ما شاهد آماتوریسم و ناشی‌گری‌شان بودیم: آنها را علیه عثمانی‌ها مسلح کردند و وعده حکومت به آنها دادند، همچنانکه به کردها، با توافق‌نامه «سِور» در ۱۹۲۰ که به دلیل فتح نظامی مصطفی کمال و ترک‌ها جامه عمل نپوشید-  در برابر قتل‌عام ۱۹۱۵- ۱۹۱۶منفعل ماندند، همه این بی‌راهی‌ها و خیلی‌های دیگر در آن زمان دانه‌های خشم امروز را کاشت.


- فرای این جوانه‌های نزاع، به نظر شما نتایج ساختاری دیگر این بالکانیزه‌شدن بر سرنوشت منطقه چه بود؟

ژرژ قرم: تکه تکه کردن جسد عثمانی به واحدهای حکومتی کموبیش قابل زیست، بسیارنامتجانس از نقطه‌نظر جمعیت، مسافت، منابع طبیعی و ساختار اقتصادی و اجتماعی باعث ضعف مادرزادی جهان عرب شد. ضعفی که با دو کشور منطقه که مرزهایشان را در خروج از جنگ اول حفظ کردند در تضاد بود. پرس که در ۱۹۳۵ به ایران تبدیل شد و ترکیه مدرن و همزمان با دو حکومت تازه جماعت‌گرای دینی: عربستان سعودی ۱۹۳۲ و اسراییل ۱۹۴۸.

این ضعف به ارث رسیده‌ی این حکومت‌های ایالتی به قول ناسیونالیست‌های عرب، بعد از استقلال با تشکیل الیت‌های محلی، با تحقیر خاستگاه وحدت‌گرای یک قرن‌ مردمشان و توجه نشان‌ندادن به منافع متقابل یک‌دیگر و اشتراک نداشتن در بینشی واحد پرداخته‌تر شد. در سال ۱۹۲۰ بود که با ناصر در مصر و با ملی شدن کانال سوئز احساس تعلق به پان‌عرب به آستان الیت‌ها هم رسید. اما این پرانتز عمر کوتاهی داشت.

بالاخره فرای ابعاد جغرافیایی‌اش، بالکانیزه‌شدن جهان عرب، همراه با«خلاءقدرت» که از عثمانی‌ها به ارث رسیده بود، در فردای جنگ دوم جهانی، اختلاف و جدایی را میان نظام‌های سیاسی اغلب سلطنتی وابسته به ایالات متحده امریکا و جمهوری‌های ضد امپریالیستی ( الحزایر، مصر، عراق، سوریه.....) مورد حمایت شوروی که خود از جنگ اول زاده شده بود ظاهر ساخت.


- در زمان جنگ اول، فرمان جهاد علیه متحدها از سوی سلطان محمد چهارم نتایجی نداشت. دین وسیله‌ای برای بسیج نیست؟

ژرژ قرم: شکست خورد. همچنانکه بعضی چهره‌های الیت‌های عرب مثل کواکبی در سوریه که آرزو می‌کرد هنوز، قبل از جنگ، که خلافت (به مثابه نهادی معنوی) به عرب‌ها بازگردد. بعد از شاه مصر فؤاد هوس استقرار خلافت را کرد اما این هم نزد مردم پا نگرفت.


در هر حال گذشته را با معیارهای امروز نمی‌توان سنجید: چنانکه من همیشه توضیح داده‌ام، فروریزی فرهنگ عام در سهم بزرگی از خاورمیانه و «هرج‌و مرج ذهنی» که از رجوع سیستماتیک به مذهب در تحلیل روی‌دادها می‌شد اساسا از قدرت گرفتن فوق‌العاده مالی عربستان سعودی ناشی می‌شود. به خاطر صعود بهای نفت در سال‌های ۱۹۷۰ و تشکیل کنفرانس اسلامی در سال ۱۹۶۹ و اتحادیه عرب که ابزاری در دست ایالات متحده شد تا جلو نفوذ ایدئولوژیک سوسیالیسم و جهان سومی را در منطقه بگیرد.

- محو شدن نمادین مرزهای سوریه و عراق به وسیله داعش، برداشتن این مرزهای ارثیه جنگ اول جهانی را تداعی نکرد؟

ژرژ قرم: نه، نخست اینکه هرگونه که به این حکومت‌های مصنوعی منطقه فکر کنیم و مرزهاشان، آنها ظرفیتی از مقاومت را نشان دادند، که با ناسیونالیسم محلی تقویت شده، امید نوعی «یالتا» یا حتی جنگ‌زدایی شده، به نظرم خیلی خوش‌بینانه می‌آید. از طرفی به خاطر تحرکات قدرت‌ها و هیجانی که با خودش به همراه می‌آورد و از سویی دیگر، اثرات بدی که تقسیمی دیگر از بیرون تحمیل شده، خاصه اگر با اعمال زور همراه باشد می‌گذارد.

بالاخره وسوسه تکه کردن یا دوباره شکل دادن این حکومت‌ها بر بنیادی قومی یا جماعتی، مانند آنچه فرانسوی‌ها زمانی طالب بودند بر سوریه اعمال کنند، به کوچاندن دوباره مردم می‌انجامد: زمان آن رسیده است، در این باره درس‌های لازم ازسوءاستفاده از قوم و جماعت  گرفته شود.  چشم‌انداز یک گروه‌بندی فدرال و خودخواسته این حکومت‌ها بخصوص بر پایه مکمل اقتصادی، مانند اروپا به نظرم نوید‌بخش است. اما رهبران چنین مسیری را پیش نگرفته‌اند.


- محکوم کردن مسئولیت استعمار صد سال بعد، بهانه‌ای برای ورشکستی الیت‌های خودکامه منطقه نیست. منجر به بی‌مسئولیتی عرب‌ها که باید سرنوشتشان را به دست گیرند نمی‌شود؟

ژرژ قرم: این ما را به بحث‌و جدل همیشگی بر سر توفق عناصر بیرونی یا درونی سستی عرب‌ها می‌برد. در حالیکه به نظر من نمی‌توان این دو را از هم جدا کرد، چون از هم تغذیه می‌کنند. به طور مثال در کنتکست «خلاء‌قدرت» که من از آن حرف زدم، نظام‌های منطقه و الیت‌ها در حکومت‌های منطقه به طور طبیعی به حمایت خارجی نیاز دارند که آنها هم از بازی با آنها دریغ نمی‌ورزند.

 قریب به نیم قرن بعد از استقلال، جوان عرب با بی‌کاری‌ای عظیم روبروست  و در نوبت مهاجرت صف کشیده یا جانش را برای عبور از مدیترانه به خطر می‌اندازد- برای من پوچی تز «برخورد تمدن»های هانتینگتون  ظاهر می‌شود- فقدان کامل صنعت‌سازی در منطقه، اقتصاد رانت‌محور، به هدر دادن و قصور وظیفه، این همه هم به تنبلی و فساد رهبران عرب مربوط است و هم به تقاضای انرژی ارزان کشورهای صنعتی و شرکتشان در غارت این سرزمین‌ها.

اما مسلم است که تا زمانی که کشورهای عرب به تمامی وارد جهان مدرنتیه تولید نشده‌اند و در گفتمان‌های فقهی بی‌انتهای خود  و شهادت‌گرایی دینی بی‌هوده گرفتار، منطقه روی سعادت نخواهد دید.

شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۱۸

۲ آبان ۱۳۹۷

پل ژوریون پیش‌گوی بحران ۲۰۰۸


پل ژوریون بحران اقتصادی ۲۰۰۸ را پیش‌گویی می‌کند. سال ۲۰۰۵ کتابش را می‌نویسد اما ناشری نمی‌یابد. چرا که ناشران کتاب پیش‌گویی او را به اقتصاد‌دان‌ها می‌دادند تا نظر بدهند و اقتصاد‌دان‌ها می‌گفتند: «این آقا خواب می‌بیند، رویا می‌بافد، بحرانی در کار نیست». چنین می‌شود که وقتی در سال ۲۰۰۷ می‌تواند کتابش را چاپ کند دیگر دیر شده است.

پل ژوریون وقتی کتابش را می‌نویسد در بخش «پرایم» مشغول کار بوده، بخشی که به کسانی که ظاهرا مشکلی در پرداخت وام نداشتند، وام می‌داده. در سال ۲۰۰۵ وقتی نمی‌تواند جزوه‌اش را چاپ کند به  استخدام  Countrywide در می‌آید جایی که فکر می‌کند بحران از آنجا ناشی خواهد شد. کارش دو سال طول می‌کشد، وقتی که بحران آغاز می‌شود در سرویس مدیریت بحران مشغول است.

پل ژوریون می‌گوید که سیستم‌های هشدار و خطریاب بوده است یعنی به آن اندیشیده بوده‌اند اما به کار نگرفته شده بودند چون گمان می‌کردند که نیازی نخواهد بود.

آقای Greenspan بانک مرکزی، بانک فدرال، چرا کاری نمی‌کند؟ چون به دست نامرئی اعتقاد دارد. که خود‌به‌خود عمل خواهد کرد. کسی  که به خصوصی‌سازی اعتقاد دارد و به بی‌قاعده‌گی. وقتی در ماه اکتبر ۲۰۰۸ محکوم می‌شود چنین می‌گوید: «این بانک‌داران متوجه منافع‌شان نبودند». آدام اسمیت گفته بود اگر منافع خوب دریافته شود و اگر در پی منافع برویم، سیستم خوب کار خواهد کرد.  این ایده اقتصادی کاذب هنوز باورمندان خودش را دارد.


او مردم‌شناس است. اما به طرف فینانس می‌رود. شش سال کارشناس ماهی‌گیری در افریقای غربی در چهارچوب تغذیه و کشاورزی برای  سازمان ملل کار کرده است. بعد به عنوان  پژوهش‌گر در سیستم هوش مصنوعی برای  اداره تلفن بریتانیا  مشغول می‌شود و آنجاست که به او پیش‌نهاد می‌شود تا اولین نسل مبدع سیستم ترادینگ خودکار در بازار باشد چیزی که به عملیات higt frequency trading تبدیل می‌شود.


او به دلیل پیش‌گویی بحران سوپرایم معروف می‌شود. چگونه به این نتیجه می‌رسد، چگونه اقتصاددان‌های دانشگاهی بحران را ندیدند: چون «علم»‌شان آهسته‌آهسته از واقعیت دور شده بود. علمی که مدعی‌اش بودند. هر چه بیشتر اقتصاد از سال ۱۸۷۰ به علم بودنش تأکید می‌کرد، بیشتر جزمی می‌شد و داده‌هایی که می‌توانست اصولی را بر آنها آشکار کند نزدشان جذابیت نداشت. «آنها که در فینانس  با من کار می‌کردند خیلی خوب می‌دانستند چه خبر است. اگر چیزی نمی‌گفتند اساسا به دلایل تجاری بود. کسی که در رأس بانک فدرال امریکا بود بحران را انکار می‌کرد. به دلیل  تعهدی که به الترالیبرالیسم داشت نمی‌خواست بحران را ببیند. می‌خواست از شهروندان در مقابل حکومت دفاع کند  اما در حقیقت به این خاطر که جلوی حکومت را در برابر اشتهای بی‌حدومرز میلیون‌ها معامله بگیرد».


پل ژوریون می‌گوید که در سال ۲۰۱۲ برای جلوگیری از فروپاشی منطقه یوروچیزهایی در نظر گرفته‌اند که بد نیست اما آدم‌ها تغییر نکرده‌اند وقتی Maurice Allais می‌گوید که اقتصاد دنیا هرمی ازبدهی است یعنی که چیزی تغییر نکرده. حتی بدتر شده. گریبان آقای Modigliani برنده جایزه نوبل گرفته نمی‌شود وقتی می‌گوید: «برای یک شرکت بهتر است وام بگیرد تا از صندوق پول خودش استفاده کند. چون اگر حساب و کتاب کنیم سودش بیشتر خواهد بود.»


چرا چیزی تغییر نمی‌کند چون برای تغییر باید گریبان کاپیتالیسم گرفته شود. کاپیتالیسم چیست؟ کاپیتالیسم یعنی پول و سرمایه در جایی نیست که لازم است. جایی که کم است و به آن نیاز است تا چرخ اقتصاد به کار افتد و بچرخد و تولید کند و خدمات بدهد.

پل ژوریون می‌گوید کاپیتالیسم سیستمی است که در جوامع ما امتیاز سیاسی را به سرمایه‌داران می‌دهد در مقایسه به بخش‌های دیگر اقتصاد بخصوص مزدبگیران. سرمایه چیست؟ پولی‌ست که در جاهایی که لازم است کم است. در جاهایی که به  تولید یا خدمات امکان می‌دهد. یا به تقسیم تولید و مصرف خانوارها. بنابراین کاپیتالیسم وجود دارد چون مالکیت خصوصی وجود دارد که باعث می‌شود که منافع مالی آنجا که باید نباشد و ماشین اقتصاد نچرخد و اوضاع روز به روز بدتر شود.


لیبرالیسم دکترینی‌ست که تصمیم می‌گیرد کجا باید قدرت حکومت متوقف شود تا خوش‌بختی شهروند تضمین شود. آن را متاسفانه امروز لیبرالیسم می‌نامیم اما بهتر است الترالیبرالیسم نامیده شود. الترالیبرالیسم تصمیم می‌گیرد که کجا حکومت دیگر تنها موظف است که از مالکیت خصوصی دفاع کند.


رشد اقتصادی از ۲۰۰۸ متوقف شده است. از آن وقت تا به حال وقتی به ۱ در صد می‌رسد فریاد شادی بلند می‌شود. سودش به صورت بهره به جیب وام‌دهندگان  و سهام‌داران می‌رود. آنقدر همه‌چیز نامیدانه است که ما معصومیت رفاه را به رشد وابسته کرده‌ایم. در چنین وضعیتی نظریه «روندگی» که می‌خواهد ثروت ثروت‌مندترها با یک جریان طبیعی به سوی بی‌چیزترها روان شود، احمقانه است. این اصل بر این پایه است که ثروت‌مندان ثروتشان را در اقتصاد سرمایه‌گذاری خواهند کرد و با آن تقاضا برای تولید و خدمات ایجاد خواهند کرد اما در فقدان قدرت خرید، سرمایه انباشته در دست ۱در صد نه تنها اثری مثبت بر اقتصاد ندارد بلکه منشاء خطراست و باعث فروریزی سیستم می‌شود. در سال ۲۰۰۸ نیمی از پول بیت‌المال مردم دنیا برای پر کردن سوراخ ایجاد شده صرف شد. باخت اقتصادی را پر نکرد، بلکه تنها باخت سوداگران را پر کرد. و در سال‌های بعد آن کمترثروت‌مندان تأثیر ریاضتی را که به دنبالش آمد تحمل کردند و امروز با بازارکاری بسته یا شغل‌هایی موقت و پست روبروییم.

پل ژوریون در سال ۲۰۰۷ توضیح می‌دهد که بحرانی سیستم مالی را با خود خواهد برد که از بخش مسکن سوپرایم  آغاز خواهد شد، در «بحران کاپیتالیسم امریکایی» بر تمرکز ثروت در این کشور تأکید می‌کند. از سال ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۱ سهم مالکیت در دست یک در صد ثروت‌مندان از ۳۲،۳ در صد به ۳۲،۷ در صد می‌رسد در حالی که به مالکیت در تصاحب نیمی از جمعیت کمتر ثروت‌مند، خیلی کم اضافه شده بود، از ۲،۵ در صد به ۲،۸ در صد رسیده بود. رشدی خیلی مختصر. سهم نیمی از ثروت‌مندترها، از ۹۷،۵ در صد به ۹۷،۲ در صد رسیده بود.


از آن زمان تا به حال چه تحولی روی داده؟ آمار ۲۰۱۷ در دست است. ۱در صد از ثروت‌مندان امریکایی ۳۵،۵ در صد ثروت ملی را در دست دارند. افزایشی ۲،۸ در صد در مقایسه با ۲۰۰۱ و ۲،۵ در صد در مقایسه با ۱۹۸۹. نیمی از کمتر ثروت‌مندان، سهمش از ۲،۸ در صد به ۱،۸ در صد رسیده. یعنی که نیمی از کمتر ثروت‌داران،۶۱ در صد از دارایی خود را در این ۱۶ سال اخیر از دست داده‌اند.

اگر وارد جزئیات شویم با آماری حیرت‌آور روبرو می‌شویم: ۴۰ در صد از امریکائیان دارای ثروت کمتر مالک چیزی نیستند. اگر امریکایی‌ها را بر مبنای مالکیت طبقه‌بندی کنیم ۱۰ در صد از بی‌چیزها بدهی دارند و بدهی‌شان معادل ۰،۷ در صد تمام مالکیت ملی‌است.


در گزارش ۲۲ ژانویه، ONG Oxfam ارقامی منتشر می‌کند: در همه جهان در سال ۲۰۱۷، ۸۲،۲ درصد از ثروت به دست آمده را ۱در صد ثروت‌مندترین‌ها تصاحب کرده‌اند. باورش مشکل است اما نابرابری در بعضی از کشورها از امریکا هم بدتر است به ترتیب در افریقای جنوبی، در هنگ‌کنگ، در شیلی، برزیل، مکزیک.


چرا این ارقام و چرا در ایالات متحده امریکا اوضاع بدتر شده است؟ پاسخ را در کتاب‌های اقتصادی نمی‌یابیم یا در علوم سیاسی. در رشته‌های جدیدی که «کولاپسولوژی» نام دارد پیدا می‌کنیم. « فروپاشی جوامع پیچیده»  Joseph Tainter در ۱۹۸۸. یا در «فروریزی»:‌ چگونه جوامع  تصمیم به از بین‌رفتن‌شان را یا حیات‌شان می‌گیرند. از Jared Diamond در ۲۰۰۵. این تاریخ‌پژوه‌ها می‌گویند تمدن‌ها به خاطر فقر از بین نرفتند و نه به این دلیل که متوجه خطری که تهدیدشان می‌کرد نبودند، آنها از هم پاشیدند چون برگزیدگانشان به قدرت زنجیر بودند و متقاعد، که در امانند.

  Arnold J. Toynbee ، فیلسوف ما می‌دانست: «تمدن‌ها به قتل نمی‌رسند، خودکشی می‌کنند».  

 پل ژوریون حالا  فروپاشی کاپیتالیسم را پیش‌گویی می‌کند. دیر یا زود. می‌گوید فروپاشی آغاز شده است.

۲۷ مهر ۱۳۹۷

محمد‌بن‌سلمان


برایم عجیب بود که چرا آقای قاشق‌چی را زنده‌زنده تکه‌تکه کرده‌اند. مگر کشتن کار سختی‌ست؟ چرا اینقدر باید به خودشان زحمت بدهند. تنها فکری که به نظرم رسید این بود شاید محمد‌بن ‌سلمان می‌خواسته قلب و جگر قاشق‌چی را تروتازه کباب کند. برای همین با هواپیما آمده و با هواپیما رفته‌اند.  و چمدان‌ها به یخچال مجهز بوده‌اند. من هم مانند بسیاری سریال هانیبال را دیده‌ام.  حتما محمدبن‌سلمان هم دیده است.

می‌گویند امپراطوری عثمانی بر قلمرویی از عرب‌ها حکومت می‌رانده و اردوغان می‌خواهد که ترکیه آن موقعیت تاریخی را دوباره به دست آورد و رقیبش سعودی‌ها هستند. بیشتر، خیلی بیشتر پول دارند و از نقطه نظر استراتژیک هم بنده اسراییل و ایالات متحده امریکا. در حالی که ترکیه اردوغان به عزلت رانده شده. عنصر سیاسی مذهبی هم این دو را از هم جدا می‌کند. اخوان‌المسلمین و وهابیت.

وقتی سعودی‌ها رابطه‌شان را با قطر قطع کردند، ترکیه ارتشش را فرستاد تا سعودی‌ها به قطر حمله نکنند.  و این به اردوغان حمایت پولی‌ای را امکان داد که در آن روزها لازمش بود. عوضش سعودی‌ها صدها میلیون دلار به کردها کمک کردند و امریکا از آنها استفاده می‌کند تا شمال سوریه را تحت اشغال داشته باشد. این کردها دشمن ترکیه‌اند.

محمد‌بن‌سلمان بهانه خوبی به دست ترکیه داده اما اردوغان به حمایت امریکا نیاز دارد. آزادی پاستور امریکایی، جاسوس سیا. اما ترامپ سیاست خاورمیانه‌اش را بر پایه رابطه خوب با عربستان سعودی ریخته.

قاشق‌چی مأمور دو جانبه بوده، یکی از قدیمی‌ترین مأموران آمده از اخوان‌المسلمین.  وقتی در بیست ساله‌گی در امریکا درس می‌خوانده، عضو مخفی اخوان‌ها بوده.
می‌گویند در برنامه‌های امریکایی افغانستان، عربستان سعودی و پاکستان شرکت داشته، با بن لادن در افغانستان و سودان ملاقات داشته و با او مصاحبه کرده. مورد حمایت وزارت امنیت سعودی‌ها بوده. در بسیاری از پروژه‌ها در افغانستان و سودان و الجزایر شرکت داشته.

به هنگام بهار عربی از اخوان‌ها پشتیبانی کرده. مطابق با تغییر نظام مورد نظر هیلاری کلینتون و اوباما. بعد از سقوط مبارک و به قدرت رسیدن مرسی، سعودی‌ها متوجه خطر می‌شوند و به ضد انقلاب کمک مالی می‌کنند. در زمان سلطنت سلمان  و پسرش اخوان‌ها سرکوب می‌شوند. قاشق‌چی حمایت آنها را از دست داده از عربستان خارج می‌شود. دوستانش به او کمک کرده و او مقیم امریکا می‌شود. سردبیر واشنگتون پست  او را استخدام می‌کند. مطالبی به زبان عربی و انگلیسی علیه رهبران سعودی می‌نویسد. اخیرا برنامه‌ای را در نظر داشته که با حمایت  و مهار سیا انقلاب مخملی در عربستان برانگیزد. به همراه روشن‌فکران و اصلاح‌طلبان اسلام‌گرا به نام دمکراسی برای دنیای عرب امروز. در نظر داشته که سازمانی  برپا کند که حافظ  آزادی بیان باشد. می‌خواسته سایتی اقتصادی هم راه بیاندازد. می‌خواسته اسلام‌گراها را در این پروژه مشارکت دهد. در ماه ژانویه گروهش را در امریکا تشکیل داده.

قاشق‌چی دوستان زیادی در ایالات متحده امریکا دارد. نئو لیبرال‌ها و نئوکان‌ها  از حمایت او از بهار عربی راضی بودند. خیلی از اعضای کنگره او را به شخصه می‌شناسند. آنها مجازات سعودی‌ها را در زیر پا گذاشتن حقوق بشر در مجلس خواستار شدند. خیلی‌ها از حضور در کنفرانس داووس صحرا سرباززدند. ترامپ تحت فشار است. تا سعودی‌ها و بخصوص محمد‌بن سلمان را تنبیه کند. اما سیاست ترامپ در خاورمیانه به آنها وابسته است. ام ب اس خرج اشغال سوریه را به امریکایی‌ها می‌دهد. داماد ترامپ دارد طرح و نقشه صلح را برای ناتان‌یاهو می‌ریزد با تشویق سعودی‌ها. تحریم‌های ایران نمی‌تواند اجرا شود اگر نفت عربستان جای نفت ایران را نگیرد. باید به سعودی‌ها اسلحه بفروشد. به آنها برای اینکه درافغانستان به شکست نخورند نیازدارد   و در نهایت برای ترامپ افتضاح قاشق‌چی یکی دیگر از جنجال‌ها و توطئه‌های ضد ترامپ خواهد بود.

یکی از مدیران سابق سیا و ازدشمنان ترامپ،  فشار می‌آورد که تاج از سر ام ب اس برداشته شود. گفته از آنجا که سعودی‌ها را می‌شناسد چون با آنها کار کرده وپنج سال در عربستان زندگی کرده می‌داند که چنین برنامه‌ای بدون اجازه رهبران سعودی ممکن نبوده. گفته مطمئن است که سازمان جاسوسی می‌تواند دقیقا بفهمد که چه بر سر این روزنامه‌نگار آمده است.  این جنایت نمی‌تواند بدون پاسخ ترامپ و کنگره بماند. ممنوعیت فروش سلاح به عربستان. قطع روابط امنیتی، جاسوسی میان امریکا و عربستان.

سعودی‌ها هم ساکت نمی‌نشینند و هر مجازاتی، پاسخی در خور خواهد داشت. ریاض صاحب نفت خود است و قیمت هر بشکه به صد به دویست و بیشتر دلار خواهد رسید. نفت می‌تواند با ارزی دیگر غیر از دلار فروخته شود.  و اینها خاورمیانه و دنیای مسلمان را به آغوش ایران که به عربستان نزدیک خواهد شد تا به امریکا خواهد اداخت. امریکایی‌ها از بازار عربستان دور خواهند شد.

واقعیت این است که اگر امریکا عربستان را تحریم کند حکم مرگ خود را صادرکرده است. دلار امریکا به توافق مخفی ۱۹۷۴ وابسته است که نفت‌دلار را به اوراق بهادار خزانه امریکا تبدیل می‌کند. باقی چاه‌های نفت در دست شیعیان است.

باید راهی پیدا کرد. بهتر است که شاه سلمان پسرش را بیرون کند. نایف را جایش بنشاند که آدم سیا است. اما اگر سلمان نپذیرد؟ سعودی ها از اردوغان خواسته‌اند که  با هم تحقیق و تفحص کنند. شایعه شده که پنج میلیارد دلار هم عجالتا پیش‌نهاد داده‌اند. شاه حاکم مکه را فرستاده ترکیه تا به توافقی برسند. فرانسه و انگلیس و آلمان هم طالب توافقند.
اما برای اردوغان و محمد‌بن‌سلمان مسئله گسترده‌تر از ماجرای قاشق‌چی‌ست. هم تاریخی‌ست و هم استراتژیک و هم شخصی.

ام ب اس اما یاری دارد که می‌تواند به ترامپ کمک کند که راهی پیدا کند. اسراییل. معاون انجمن مطالعات استراتژیک بیت‌المقدس گفته: به نفع ما نیست که موقعیت سعودی‌ها در امریکا سست شود.