دوست تأویلگرم معتقد است که تأثرات ما از دیدن سریالها واقعیست. اینجا، اینجاییان از دیدن لفتاورز اشک ریختند. مرد و زن. من اما چیز دیگری برای گفتن دارم. نه غم و شادی، کار دیگری که سریالها با ما میکنند.
شدهاست و کم هم نشده است که بازیگری در میان سریال عزم رفتن کرده است. نه بازیگر دست سوم یا دوم، بازیگر دست اول که همه باربازی بر دوش اوست، میدان بازی اوست. زمین از آن اوست. زمین اوست. و چه قصهای جذاب تر از قصه عشق. عاشق دست اول. بر زمینی بکر. همین بکارت است که خوش است. اول بازی. اول بازی عشق. اول آشنایی. آنجا که نهال هنوز ریشه ندوانده. ما اول داستانیم. ما هم بکر. در بکارت نه غمی هست و نه شادیای. آمادگی هست و پذیرایی. دانه منتظر است. منتظر باران. غم و شادی بعد میآید. بعد آشنایی. آشنایی دام است. میتوان چنین تعبیرش کرد. بازیگر دست اول به دام میافتد. به دام قصه. قصه دام است. غم و شادی از راه میرسند. بازی آغاز میگردد. قصه میآغازد. بدون غم و شادی قصهای نیست. بی غصه قصهای نیست. بکارت قصه نیست.
ما هم قصهای دیگر را آغاز میکنیم. عشق پا میگیرد. دانه سر میزند. خاک میپذیرد. ریشه میدود.
سریال فصل اولش را به پایان میبرد. فصل دوم و سوم از راه میرسند. عشق وصلت میخواهد. اگر در قرون سابق باشید به بوسهای ختم میشود تا وصلت حاصل شود. نمیدانم به نظر میرسد که وصلت عشق را به پایان میرساند. بازیگر دست اول تا وصلت پیش میرود. و بعد، نمیدانم گناه کیست، بازیگر یا کارگردان یا قصهنویس. ما حالا دیگر دل بستهایم. اما بازیگر دست اول دل کنده است، میخواهد برود. و در قصه رفتن را چگونه نشان دهیم؟ نبودن را چگونه؟ او را به بیرون میفرستیم. دورش میکنیم. ما هم که حالا آشنای سریالها شدهایم شک میکنیم. نکند قصه قهرمان ما را بمیراند. بازیگر تنها میخواهد برود. از سریال برود. مثل ما که گاهی میخواهیم برویم از زندگیمان برویم، اما از دنیا میرویم. بازیگر اما از قصهی ماست که میرود. قصه حالا دیگر از آن ماست. ما واردش شدهایم و قصه وارد ما شده است. بکارت آشنایی از میان رفته و غم و شادی آمده است. تأثرات ما واقعیست دوست تأویلگرم میگوید.
گاهی خطا و گناهی دامن بازیگر را میگیرد. زندگی خصوصی او عمومی شده گرفتارش میکند. او به بیرون فرستاده میشود. ناگهان قصه قطع میشود. یا وقفهای ایجاد میشود. زندگی خصوصی بازیگر وارد قصه میشود. خطای او اجازه حضور در قصه را نمیدهد. بازیگر رمان هیچ خطایی مرتکب نمیشود. یا بدی و خوبیاش هیچ جای دیگری، محل دیگری برای بروز ندارد. جا و محل او رمان است. همانجا محاکمه میشود. همانجا مجازات میشود. همانجا مکافات میبیند. او به قصه تعلق دارد.
من گاهی به عقب باز میگردم. به روزهایی از قصه که بازیگر میداند که میخواهد برود و بازیگران دیگر هم میدانند که میخواهد برود. حالا ما در خانه با اکرانهای کوچکمان و معمولا به تنهایی در غربت یا عزلتمان سریال میبینیم. میتوانیم به فصول اولین بازگردیم به آشنایی. به زمین خالی هنوز. به دانه منتظر. میتوانیم از آخر آغاز کنیم. میتوانیم ادامه ندهیم. بسیاری از جمله من با رفتن بازیگر دست اول، عاشق یا معشوق قصه سریال را رها میکنند. به نظرشان میرسد که قصه نمیتواند ادامه پیدا کند. تأثرات ما واقعیست. ما در این سوی قصه و بازیگر و کارگردان و قصهنویس در آن سویند. من گاهی به عقب بازمیگردم تا اثری را در بازیگر قبل از رفتنش، قبل از مردنش، قبل از کشتنش مشاهده کنم. آیا چیزی نشانهای اثری در رخسار یا بازی بازیگر که حوصلهاش سر رفته و میخواهد برود و همه را هم در جریان تمایلش گذاشته و همه خبر دارند جز مای این سوی قصه دیده میشود یا نه. تأثرات آنها واقعی نیست. آنها به بازی ادامه میدهند ما اما بازی نمیکنیم.
قصه نه از آن قصهگو از آن قصهشنوست.
اگر رماننویس یا قصهنویس صاحب و خداوند قصهاش است کسی صاحب و خداوند سریال نیست. بازیگر سریال تصویرش را به قصه قرض میدهد. خداوند قصه، رماننگار بازیگر را خیال میکند. به او تصویر، ریخت میدهد، ریختهگری میکند. او را میریزد. طرحاش را. او را نقش میکند. نقش او را نقش میکند. اگر قصه طلب کند او را میمیراند. صاحب قصه، قصه است. قصه قصه میگوید. در سریال اما بازیگر است که طلب میکند. تصویری که قرض داده را باز میستاند و با آن قصه را. در رمان بازیگر هیچ نقش دیگری در هیچکجای دیگر، بر هیچ زمینی بازی نمیکند. در سریال، بازیگر در بازیهای دیگری شرکت میجوید، نقشهای دیگری بازی میکند. و خاصه نقش خودش را. همسر دارد. خانه و زندگی دارد. از همه مهمتر سلبریته است. تصاویرش را بی وقفه در شبکههای مجازی پخش میکند. تصاویری که قصه سازند و با حقیقت نقشهای او و خاصه با نقش او در سریال ما موافق نیستند. بازیگر زندگی خصوصی دارد. زندگی خصوصیای که عمومی میشود. بازیگر رمان زندگی خصوصی ندارد. چراکه تنها یک زندگی دارد. قصه زندگی اوست. زندگی او قصه است. در دام قصه است. نمیتواند عزم رفتن کند. خداوند قصه میتواندعزم به عزیمت او کند. اگر قصه بخواهد. خداوند قصه همان قصه است.
قصه ما زندگی ماست. زندگی قصه ماست.
هرچقدر هم که خداوند قصه بازیگر را نقش کند با خطوط ریز و خطوط درشت چنان که ما باور کنیم که او را میشناسیم یا در خیابان به جایش خواهیم آورد، ما در هیچ جای دیگری جز در رمان او را ملاقات نخواهیم کرد. نمیتواند از آن بیرون بیاید. ما از رمان بیرون میرویم. او در رمان میماند. همانجا میمیرد یا به جاودانگیاش ادامه میدهد.
گاهی هم بازیگر میمیرد. در زندگی خصوصی و عمومیاش میمیرد. و مرگ حق است. بازی به آخر میرسد. باطل میشود.
از بازیگر رمان میتوان بینهایت تصویر خیال کرد. تصویر بازیگر سریال در خیال را میبندد. او خطوط چهرهاش را در ما حک میکند. ما به خطوط چهرهاش دل میبندیم. اتفاقی میان ما و این خطوط. نقاش هیچکاره است. درست است که این خطوط در حرکتند و با حرکتشان اتفاق میافتد. اتفاق ما و این خطوط. جمال خطوط. اما ما رماننگار نیستیم. تاب و توان تعریف جمال بازیگر را نداریم. او یک صورت بیشتر ندارد. و ما نمیتوانیم طرح این صورت را برای دیگری که او را ندیده است بریزیم. کار کار رماننگار است. اوست که بازیگر را دیده است و حالا برای مایی که او را ندیدهایم نقل میکند. و از نقل او بیشمار تصویر به دست میآید. به تعداد هر شنونده یا خواننده رمان.
هر بیننده سریال باید که رمانش را بنویسد.
از بازیگر نقش باقی میماند. از ما هم.
۱۱ مرداد ۱۴۰۱
سریالها
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر