۱۴ مرداد ۱۳۹۲

حق نه خوب است و نه بد


می گویند فلان چیز حق است. آدم فکر می‌کند که حق خوب است. اما حق نه خوب است و نه بد. مثلا می گویند مرگ حق است. حق چیزی‌ست که به شما داده می‌شود یا داده شده است. از آن هم هر وقتی نمی‌توانید استفاده کنید. نمی‌توانید هر وقت خواستید خودتان را بکشید. اما این حق زنده بودن شماست. مرگ حق زنده‌بودگی شماست. با زنده بودن به شما داده شده است. اگر سوار اتومبیل شوید و برانید و کامیونی بیاید به شما بزند حق دارید بمیرید. حق دارید از آن استفاده کنید. از آن استفاده می‌شود. از این حق در جنگ و در زلزله زیاد استفاده می‌شود.
حق مثل حقوق همان چیزی‌ست که می‌شود از آن استفاده شود. اما لزوما شما هر وقت خواستید نمی‌توانید از آن استفاده کنید. حق نه خوب است و نه بد و باطل را زبان مقابل حق گذاشته است.

اقاجان


آقاجان
نمی خواهد معشوق را جمع‌و‌جور کنی
عشقت را جمع کن
دیده‌اید عده‌ای از پس عشقشان بر نمی‌آیند
 به معشوق بد و بیراه می‌گویند

چوپی و حشرات


اول- شب‌ها که گرم است و پنجره را باز می‌گذارم و نوری اندک روشن. حشرات می‌آیند و درست بالای سر من می‌چسبند به سقف و تا صبح بر سر و صورت من چیزهایی می‌پاشند. صبح تا بیدار و بلند شوم رفته‌اند از همان راهی که آمده‌اند.  می‌خواهم یک شب پنجره را بر آن‌ها ببندم  بعد از ورودشان. و صیح  جارویرقی  قورتشان بدهد یک نفس.  آیارتمان ادم را این گونه می‌کند شما نمی‌دانید. همزیستی از میان می‌رود. شهرنشینی غالب می‌شود. همان تمدن.  و قلمرو من قلمرو من  می‌شود. غیر قابل تقسیم. جانواران. بعد درخت‌ها و بعد و کم‌کم نویت آدم‌ها می‌رسد.
حاروبرقی‌هایی که آدم‌ها را فروکشد هم ساخته شده. در اوج تمدن. وقتی موزارت به گوش می‌رسیده.  گاهی صدای عر عر خر و قارقار کلاغ به آدمیت نزدیک‌تر است.  گفتم گاهی؟


دوم-  پنحره را باز کردم چراغ  را روشن و همه حشرات را صدا کردم بیایند بالای سرم تا صبح چوپی بگیرند.


تن طبقاتی


رادیو دارد می گوید که ما تن طبیعی نداریم. تن فرهنگی داریم. تن اجتماعی- طبقاتی داریم. با رادیو موافقم.

نانحیبانه


دوم اوت
آن‌ها هم که نانجیب نبودند آقا گفته بودند
فروهرها را می‌گویم
تکه تکه شدند
خیلی خیلی نانجیبانه
در  سرزمینی که واژه‌ها فقط حرف نمی‌زنند

چقدر


جقدر رخت‌خواب جمع نکرده بد است
چقدر ظرف شستن خوب است

سر بریده


ما از سر بریده می‌ترسیم
 و در مجلس عاشقان نمی‌رقصیم

قرینه‌گی دست‌ها


این‌روزها نمی‌دانم با دست‌هایم چه کنم
می‌گذارمشان روی سرم
در قطار
در خیابان نشسته ایستاده رونده
این‌طور سنگینی شانه هایم را کمتر احساس می‌کنم

دیروز هم یکی از دست‌هایم را زنیور نیش زد
زنیوره از قلمرو‌اش دفاع کرد
مشغول زنیورگی‌اش بود
داشت شیره گل‌ها را می‌کشید
من در چیدن گل بودم که کار نیست و تنها از آدمیزاد برمی‌آید- ادمیزاد بهر چه کارآمده است؟
حالا قرینه‌گی دست هایم از بین رفته

من یکی دیگر است


من تا یه حال فکر می‌کردم که ترجمه این سطر معروف رمبوی شاعر «من غیر است»  یا من دیگری ست، است. اما همین الان نظرم عوض شد. ترجمه‌اش می شود این: من یکی دیگر است.
شاید یک فارسی زیان خوب متوجه نشود. چون زبان فارسی امکانات زیادی در اختیار ما می‌گذارد. همان ابهامش. این منی که رمبو می‌نویسد در زبان فارسی تفاوتش  نهان است.  یعنی منیت پنهان است. مثلا در زبان فارسی می توان گفت: من می‌روم.  در زبان فرانسه هم می توان گفت. اما در زبان فارسی می توان گفت: می روم. اما در زبان فرانسه نمی توان گفت. نمی توان فعلی صرف کرد بدون  آن‌که  فاعل و ضمبرش مشخص نباشد. اما در زبان فرانسه  واژه دیگری هست که می‌تواند جانشین من در زبان فارسی شود. وقتی روشن می‌گوید «تو می ‌دوی، من نفس نفس می زنم» که در زبان فارسی لحن معین می‌کند- در فرانسه ما مجبوریم واژه دیگری غیر از ضمیر اول شخص مفرد بگذاریم. در فارسی همان « من» است و در معنی و لحن مشخص می شود. در زبان فرانسه بعد از تشخیص معنی و لحن از واژه دیگری استفاده می‌کنیم.
این‌جا رمبو از ضمیر اول شخص مفرد استفاده کرده است. من. اما وقتی فعل را صرف کرده برای سوم شخص مفرد استفاده کرده است. برای فرانسوی انقلابی‌ست. برای فارسی زبان نه آنقدر. در واقع باید بشود که در زبان فارسی جمله را این‌طور ترجمه کرد: دیگری است. اما نمی‌شود. مجبوریم واژه من را بگنجانیم.  و وقتی می گنجانیم در فارسی امری خارق‌العاده نکرده ایم. حداقل در ساختار زبان فارسی نکرده‌ایم.
اما ان‌چه من امروز به آن فکر کردم این است:  رمبو واژه یک را قبل از دیگری یا غیر آورده است. می‌توانست نیاورد. در زبان فارسی تفاوتش خیلی محسوس و عیان نیست.  اما اگر جمله رمبو را درست ترجمه کنیم تفاوتش آشکار می شود. ۱-من دیگری است. ۲-من یکی دیگر است.
ان وقت می شود نشست و یه منظور رمیوی شاعر اندیشید. 

قطارها ترسیده اند


قطارها ترسیده‌اند
زیاد بوق می‌زنند

او


این‌قدر با خودتان عشق‌بازی نکنید
آدم که با خودش عشق‌بازی نمی‌کند
آدم به غیر است که عشق را می‌بازد
 ادم نه از خودش می‌برد
نه به خودش می‌بازد


«با او حرف بزن»

آقا


 بیست و نهم ژوئیه
یعد از خواندن سخنان آقا:
یه نظر من به‌تر است انتخابات ۸۸ ناموسی نشود از هر  دو طرف،  در خواست عذرخواهی معنی ندارد.  این جا معنی ندارد. آقا حتما می‌دانند که مسئله  مسئله دو نفر و سه نفر  نیست. دو  و سه نفر جیزی دیگر برای از دست دادن ندارند. شده‌اند آن‌چه شده اند و از جان شان گذشته اند. جانشان برای ان‌ها که در برون هستند معنی دارد.  و عزیز است.  در نهایت زجر می‌کشند و این‌هم مسئله‌ای نباید برای یک شیعه باشد. خودشان را نزدیک‌تر  به امامان پیدا می‌کنند.  تقاصای عذرخواهی  تقاضای زانو زدن همان‌هاست که «اردوکشی خیابانی» کردند.  یعنی سهمی از مردم.  آقا از خطر درگیری می‌گویند- اشاره شان به آن‌چه در بیرون می‌گذرد. من البته به این خطر اصلا باور ندارم - نه در خیابان‌های تهران . در کنار مرزها حکایت دیگری‌ست.  بنشینند ویرانی‌های دولت هشت ساله را بگذارند کنار «اردوکشی خیابانی». حتی از نقطه نظر خودشان و پنچره نگاهشان. و در ست این جاست که می گویم ناموسی نکنید..
پس باید دل همه را به دست  آورد. قرار این است میرحسین و کروبی از حانب خود عذر بخواهند یا از جانب چند میلیون و سهمی از مردم.  قرار است سهمی از مردم عذر بخواهند؟
نه نمی‌شود. به هزار دلیل نمی‌شود. ایران امروز هم امکان محاکمه‌ای درست و عادلانه نمی‌دهد.  باید عقل‌ها را سرهم بگذارند و  قائله را ختم کنند.  خردمندانه و سیاست‌مدارانه.

سی ژوئیه
ببینید
 َ آقا اصلا منکر آن سهم از مردم نشدند.  قبل از انتخابات هم از مخالفین نظام دعوت کردند که رآی دهند. به خاطر کشور و ایران رآی دهند. این ها یعنی به رسمیت شناختن دیگری. همان سهم. آقا می‌خواهند میرحسین و کروبی عذر یخواهند که چرا این سهم از مردم را به خیابان کشانده و کشیده‌اند. خوب، آقا هنوز این‌طور فکر می‌کنند و می‌اندیشند.  ایشان وظیفه حفظ نظام را دارند و حفظ مملکت را.  گفته‌اند همسایه‌ها را نگاه کنید. گفته اند اگر مردم و خدا و این‌ها به یاری نمی‌آمدند چنان و چنین می‌شد.  پس یعنی معتقد یه گرایش‌های گوناگون و اختلاف دید و ذوق و  تفکر و هستند.  منتهی هنوز فکر می‌کنند که مردم را می‌توان به این طرف و آن طرف برد.  پس مردم همیشه دنبال یک رهبر هستند.  و این‌جا رهبر بودن میر حسین و کروبی  را به رسمیت می‌شناسند.  اما حقیقت این است که آن‌ها رهبر نبودند. نمی‌خواستند باشند. امضا می‌کردند همراهان کوچک.  آن‌ها فقط مقاومت کردند.   و مقاومت ان‌ها همان سهم  از مردم را به نظام وصل می کرد. یا از بریدنش جلوگیری می‌کرد. چون آن‌ها از نظام بودند.