گریه کردم. دیروز مردی وارد داروخانه شد. هیبت حیوان داشت. نگاه نکردم. با اینکه به عمارتها نگاه میکنم. جایش اینجا نبود. مثل گوژپشت نتردام. ما به زشتیها نگاه میکنیم. در برابرشان حتی میایستیم. به آدمها اما نگاه نمیکنیم. به من نگاه کرد و گفت: آدم نیستم؟ گفتم: چرا هستی. گفت: پس گرسنهام. اگر آدم بودن او را پذیرفتهام گرسنگیاش را هم باید بپذیرم. پول میخواست ندادم. ندادنم از ندادن نبود. از این بود که نمیدانستم چه کنم. چیستان بود. هیئت و هیبتش. بودنش در این جهان. و من نادان چیستی او. او از منٍ آدم که او آدمیتش را پذیرفته بود، پذیرفته بود آیا، قبل یا بعداز ملاقاتمان؟- فرونشاندن گرسنگیاش را میخواست. او انسان سادهای بود گرسنه. چه چیزی از گرسنگی سادهتر؟ من گرسنه نبودم. ساده هم نبودم. اگر ساده بودم به اندازه گرسنگی او، دست در جیب کرده و پولی میدادمش. خواست او اصالت داشت. گرسنگی اصالت دارد.
نه گرسنگیاش، عجز او از گرسنگیاش مرا ازپا درآورد. دارم گریه میکنم.
در مقابل عمارتها میایستم، که آدمها ساختهاند. هیولایی. یکیشان مرا به یاد لودویک میاندازد. لودویک ویسکونتی. شاه باویر. با رؤیاهایش. هماوقات واگنر. رؤیاهایش او را به ساختن عمارتهایی افسانهای میکشاند و به جنون.
رؤیاهای لودویک شاه را کنار گرسنگی گوزپشت داروخانه میگذارم. هردو گرسنهاند. رو به جنون.
بر روی دیوار کلیسایی درمحله سن ژرمن پاریس نوشته بود: ما تنها به نان گرسنه نیستیم.
۲۹ خرداد ۱۴۰۲
گوژپشت داروخانه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر