باربارا استیگلر استاد فلسفه دانشگاه شهر بوردو و نیچهشناس، عضو کمیته اتیک بیمارستان شهر بوردو در کتاب تازهاش: «باید خود را تطبیق داد» به چگونگی رابطه نئولیبرالیسم با انقلاب داروینی میپردازد: «چگونه این استعمار پیشرونده را از میدان اقتصادی تا اجتماعی و سیاسی، با لغتنامه زیستشناسی نظریه تکامل- فرگشت توضیح دهیم»؟
باربارا استیگلر معتقد است که تا سال ۲۰۰۴ در فرانسه و انتشار درسهای سال ۱۹۷۰میشل فوکو در کالج دو فرانس آنچه که براستی در نئولیبرالیسم تازه بود جدی گرفته نمیشد. تا این تاریخ گاهی با اقتصاد نئو-کلاسیک و گاهی با کاپیتالیسم مالی و بیقاعده و گاهی با الترالیبرالیسم که خواهان حکومتی مختصر و خصوصیسازی همه خدمات عمومی بود، اشتباه گرفته میشد. این میشل فوکو بود که نقطه جدایی لیبرالیسم کلاسیک با لیبرالیسم جدید را، ورود و هجوم حکومت در تمام حوزههای جامعه دانست.
در صورتی که لیبرالهای قرن هجدهم و الترالیبرالهای پایان قرن بیستو یکم فرضیه «کار باید به دست بازار سپرده شود» را تبلیغ و تشویق میکردند لیبرالهای جدید بعد از سالهای جنگجهانی اول از طبیعتگرایی سادهلوحانه دست برداشته و دخالت مصنوعی را طلب کردند. دخالت تصنعی دولت تا بازار را دوباره بسازد.
اما با توجه نشاندادن به اردو-لیبرالیسم، گونهی آلمانی لیبرالیسم که عمیقا در ساختن اروپا به کار گرفته شده، فوکو نتیجه گرفت که نئولیبرالیسم تنها ضدطبیعتگرایی است و باعث شد که منشأ امریکایی و تکاملگرای نئولیبرالیسم را که مستقیما از نظریه داروین نشأت میگرفت نبیند. با اینکه کتابش را «بیوپولیتیک» نام نهاده بود. چنین شد که افکار فردریش هانک را که در گفتگویی با داروینیسم پرداخته شده و والتر لیپمن را که نقشی مرکزی در زایش نئولیبرالیسم داشت نادیده بگیرد. سیاستی جهتدار همچنانکه در قرن هجدهم، در جهت تحرک و جنبو جوش نوع بشر، اینبار اما با تکیه بر دادههای انقلاب داروینی.
والتر لیپمن، روزنامهنگار و دیپلمات و سیاسینویس امریکایی (۱۸۸۰-۱۹۷۴) نقش بسیار قابلتوجهای از زمان جنگ اول تا جنگ ویتنام در تاریخ سیاسی ایالات متحده امریکا بازی کرد. او بود که با اثر خود به نام شهر آزاد یا شهر خوب در ۱۹۳۷، به لیبرالیسم تازه بطن تئوریکش را عرضه کرد. خود این اثر نتیجه تأملات سیاسی طولانی در باره وضعیت تازه نوع بشر است که لیپمن در تاریخ حیات، بیسابقهاش تفسیر میکند: برای نخستین بار بشر در تاریخ تکامل خود را با محیط پیرامونش نامنطبق مییابد. یعنی ضربآهنگ تحولات زیستشناسانهاش در مقایسه با محیط پیرامون جدیدش که متأثر از انقلاب صنعتیست، انقلابی که به طور خشونتباری تحمیل شده، کند است. چگونه نوع بشر را با محیط پیرامون بیثباتش که مرتب در حال تغییر است و محیطی مانند گذشته بسته نیست منطبق کنیم در صورتی که تا به حال، از روستا تا شهر-اتا- استیتها که از جانب یونانیها تئوریزهشدهاند، محیط پیرامونش باثبات و بسته بوده؟
چگونه نیازحیاتیاش را به ثبات و حدود وبستگی ( دیوار، مرز) با این رفتو آمدها در جهانیشدن و برداشتن دیوارها آشتی دهیم؟ با چه سرعتی نوع بشر را با توقعات و تقاضاهای انقلاب صنعتی وفق دهیم؟ چه کنیم که این نیازِ به بستن و تحمیل گشودن، تودهها را به ناسیونالیسم و فاشیسم و به طور کلی تمام اشکالی که خلاف مسیر تحول و تکامل، روی به دیوارکشیدن و بستن دارند نکشاند؟
این است معضل سیاسی تازه که لیپمن را همراه با تئوریسینهای سیاسی درجه اول به خلاف جهت طبیعتگرای هربرت اسپنسر و الترالیبرالها سوق میدهد که به نظرش داروینیسم را بد فهمیدهاند. نزد اسپنسر و آنها که به غلط «داروینیست اجتماعی» نامیده میشوند که در امریکای قرن بیستم درخشیدند، قوانین تکامل- فرگشت قرار است با انتخاب برتر نوع بشر را از انقلاب صنعتی عبور دهد: در میدان سیاسی کافی است که به طبیعت مجال دهید و به گرایش طبیعی کاپیتالیسم و از هر دخالت مصنوعی حکومت حذر کنید.
برای والتر لیپمن و بسیاری از معاصرین ترقیخواهش که میخواهند با الترالیبرالها مبارزه کنند، انقلاب صنعتی، برعکس وضعیتی انطباقناپذیرو بیسابقه خلق کرده که تمام آسیبپذیریهای اجتماعی و سیاسی دوران ما را توضیح میدهد و همه گناهش به گردن همان واگذاری به طیبعت است. بنابراین باید دوباره به کنش سیاسی همچون دخالتی تصنعی و مداوم اندیشید تا بشر را با توقعات محیطش تطبیق دهد.دولت باید با کمک کارشناسان علوم اجتماعی و انسانی، بشر را رهبری کرده تا بر تأخیرش بر محیط پیرامونش غلبه کند.
والتر لیپمن در مسیر زندگی سیاسیاش با بزرگترین متفکران قرن بیستم امریکا برخورد میکند. با متفکری پراگماتیک، جان دیویی که او هم مشغول تأمل بر نتایج انقلاب داروینیست اما برای نتیجهگیریای عکس لیپمن.
در حالی که لیپمن و تمام نئولیبرالهای بعد او، قاعدهمندی جامعه به دست کارشناسان وتصنع قانون را تئوریزه میکنند، دیویی به عقل جمعی میاندیشد، حاصل جمعی ازهمه تجربهها. در حالی که نزد لیپمن و نئولیبرالها عقل جمعی خلاف روند تحولیست که به چشمش تأثرات توده و عقل بشر، خشک و عقبمانده و تطبیقناپذیر میآید.
نزد پراگماتیک، تشکل عواطف و عقل جمعی همان عضو مهارکنندهایست که کارکردش به منطق داروین نزدیکتر است.
برای یکی عقل قوهای نقشهکش، مدیرومدیریتیست که چون واقعیت تحول را نفی میکند باید کنار گذاشته شود. برای دیگری ترازویی است که قدیم و جدید را میزان میکند.
از این گفتگوی طولانی میان لیپمن و دیویی، تاریخ امریکا، بخصوص جدل بر سر دمکراسی در سالهای ۱۹۲۰ را که دوباره در سالهای ۲۰۰۰ بر سر دمکراسیِ مدیریت شده از بالا به یاری کارشناسان و دمکراسی مستقیم با شرکت مداوم شهروندان بروز کرد، نگاه داشت. اما بحث و گفتگوی لیپمن-دیویی، طریق دمکراسی را به آینده لیبرالیسم مربوط میکند. در واقع اندیشه سیاسی دیویی نخستین منتقد فلسفی نئولیبرالیسم است.
تشخیص مرض از سوی والتر لیپمن که عقل جمعی را به بیمنطقیِ تودهای که باید از بالا هدایتش کرد خلاصه میکند، ذکر رهبران را که مرتب از عقبماندن میگویند توضیح میدهد: باید بر عقبماندگیمان غلبه کنیم، خود را وفق دهیم، سرعت بگیریم، منعطف باشیم، سازگارو تطبیقپذیر و تغییرپذیر.
باربارا استیگلر مینویسد که باید به مفهوم تأخیر بیاندیشیم. آیا تأخیر به خودیخود بیمقدار است؟ نباید به تفاوت ضربآهنگها احترام گذاشت که ساختار تاریخ تکامل است. پرسش این است: آیا نئولیبرالیسم حق دارد هر سکونی را به نام حرکت از میان بردارد یا تنش و تلاش میان سکون و حرکت و همراه با آن تکثراتِ حالت و وضعیتهای تأخیر و تنش و تلاش، سازندگان زندگی نیستند؟ نباید ازنو به میدان سیاسی، به سیاست بیاندیشیم؟
حال بر ما روشن میشود که چگونه نئولیبرالیسم تمام گفتمان اصلاح و انقلاب را به تصرف خود درآورده و رقبایش را یا به واکنش به حفظ داشتهها واداشته یا به نوستالژی محکوم کرده.
باربارا استیگلر معتقد است که تا سال ۲۰۰۴ در فرانسه و انتشار درسهای سال ۱۹۷۰میشل فوکو در کالج دو فرانس آنچه که براستی در نئولیبرالیسم تازه بود جدی گرفته نمیشد. تا این تاریخ گاهی با اقتصاد نئو-کلاسیک و گاهی با کاپیتالیسم مالی و بیقاعده و گاهی با الترالیبرالیسم که خواهان حکومتی مختصر و خصوصیسازی همه خدمات عمومی بود، اشتباه گرفته میشد. این میشل فوکو بود که نقطه جدایی لیبرالیسم کلاسیک با لیبرالیسم جدید را، ورود و هجوم حکومت در تمام حوزههای جامعه دانست.
در صورتی که لیبرالهای قرن هجدهم و الترالیبرالهای پایان قرن بیستو یکم فرضیه «کار باید به دست بازار سپرده شود» را تبلیغ و تشویق میکردند لیبرالهای جدید بعد از سالهای جنگجهانی اول از طبیعتگرایی سادهلوحانه دست برداشته و دخالت مصنوعی را طلب کردند. دخالت تصنعی دولت تا بازار را دوباره بسازد.
اما با توجه نشاندادن به اردو-لیبرالیسم، گونهی آلمانی لیبرالیسم که عمیقا در ساختن اروپا به کار گرفته شده، فوکو نتیجه گرفت که نئولیبرالیسم تنها ضدطبیعتگرایی است و باعث شد که منشأ امریکایی و تکاملگرای نئولیبرالیسم را که مستقیما از نظریه داروین نشأت میگرفت نبیند. با اینکه کتابش را «بیوپولیتیک» نام نهاده بود. چنین شد که افکار فردریش هانک را که در گفتگویی با داروینیسم پرداخته شده و والتر لیپمن را که نقشی مرکزی در زایش نئولیبرالیسم داشت نادیده بگیرد. سیاستی جهتدار همچنانکه در قرن هجدهم، در جهت تحرک و جنبو جوش نوع بشر، اینبار اما با تکیه بر دادههای انقلاب داروینی.
والتر لیپمن، روزنامهنگار و دیپلمات و سیاسینویس امریکایی (۱۸۸۰-۱۹۷۴) نقش بسیار قابلتوجهای از زمان جنگ اول تا جنگ ویتنام در تاریخ سیاسی ایالات متحده امریکا بازی کرد. او بود که با اثر خود به نام شهر آزاد یا شهر خوب در ۱۹۳۷، به لیبرالیسم تازه بطن تئوریکش را عرضه کرد. خود این اثر نتیجه تأملات سیاسی طولانی در باره وضعیت تازه نوع بشر است که لیپمن در تاریخ حیات، بیسابقهاش تفسیر میکند: برای نخستین بار بشر در تاریخ تکامل خود را با محیط پیرامونش نامنطبق مییابد. یعنی ضربآهنگ تحولات زیستشناسانهاش در مقایسه با محیط پیرامون جدیدش که متأثر از انقلاب صنعتیست، انقلابی که به طور خشونتباری تحمیل شده، کند است. چگونه نوع بشر را با محیط پیرامون بیثباتش که مرتب در حال تغییر است و محیطی مانند گذشته بسته نیست منطبق کنیم در صورتی که تا به حال، از روستا تا شهر-اتا- استیتها که از جانب یونانیها تئوریزهشدهاند، محیط پیرامونش باثبات و بسته بوده؟
چگونه نیازحیاتیاش را به ثبات و حدود وبستگی ( دیوار، مرز) با این رفتو آمدها در جهانیشدن و برداشتن دیوارها آشتی دهیم؟ با چه سرعتی نوع بشر را با توقعات و تقاضاهای انقلاب صنعتی وفق دهیم؟ چه کنیم که این نیازِ به بستن و تحمیل گشودن، تودهها را به ناسیونالیسم و فاشیسم و به طور کلی تمام اشکالی که خلاف مسیر تحول و تکامل، روی به دیوارکشیدن و بستن دارند نکشاند؟
این است معضل سیاسی تازه که لیپمن را همراه با تئوریسینهای سیاسی درجه اول به خلاف جهت طبیعتگرای هربرت اسپنسر و الترالیبرالها سوق میدهد که به نظرش داروینیسم را بد فهمیدهاند. نزد اسپنسر و آنها که به غلط «داروینیست اجتماعی» نامیده میشوند که در امریکای قرن بیستم درخشیدند، قوانین تکامل- فرگشت قرار است با انتخاب برتر نوع بشر را از انقلاب صنعتی عبور دهد: در میدان سیاسی کافی است که به طبیعت مجال دهید و به گرایش طبیعی کاپیتالیسم و از هر دخالت مصنوعی حکومت حذر کنید.
برای والتر لیپمن و بسیاری از معاصرین ترقیخواهش که میخواهند با الترالیبرالها مبارزه کنند، انقلاب صنعتی، برعکس وضعیتی انطباقناپذیرو بیسابقه خلق کرده که تمام آسیبپذیریهای اجتماعی و سیاسی دوران ما را توضیح میدهد و همه گناهش به گردن همان واگذاری به طیبعت است. بنابراین باید دوباره به کنش سیاسی همچون دخالتی تصنعی و مداوم اندیشید تا بشر را با توقعات محیطش تطبیق دهد.دولت باید با کمک کارشناسان علوم اجتماعی و انسانی، بشر را رهبری کرده تا بر تأخیرش بر محیط پیرامونش غلبه کند.
والتر لیپمن در مسیر زندگی سیاسیاش با بزرگترین متفکران قرن بیستم امریکا برخورد میکند. با متفکری پراگماتیک، جان دیویی که او هم مشغول تأمل بر نتایج انقلاب داروینیست اما برای نتیجهگیریای عکس لیپمن.
در حالی که لیپمن و تمام نئولیبرالهای بعد او، قاعدهمندی جامعه به دست کارشناسان وتصنع قانون را تئوریزه میکنند، دیویی به عقل جمعی میاندیشد، حاصل جمعی ازهمه تجربهها. در حالی که نزد لیپمن و نئولیبرالها عقل جمعی خلاف روند تحولیست که به چشمش تأثرات توده و عقل بشر، خشک و عقبمانده و تطبیقناپذیر میآید.
نزد پراگماتیک، تشکل عواطف و عقل جمعی همان عضو مهارکنندهایست که کارکردش به منطق داروین نزدیکتر است.
برای یکی عقل قوهای نقشهکش، مدیرومدیریتیست که چون واقعیت تحول را نفی میکند باید کنار گذاشته شود. برای دیگری ترازویی است که قدیم و جدید را میزان میکند.
از این گفتگوی طولانی میان لیپمن و دیویی، تاریخ امریکا، بخصوص جدل بر سر دمکراسی در سالهای ۱۹۲۰ را که دوباره در سالهای ۲۰۰۰ بر سر دمکراسیِ مدیریت شده از بالا به یاری کارشناسان و دمکراسی مستقیم با شرکت مداوم شهروندان بروز کرد، نگاه داشت. اما بحث و گفتگوی لیپمن-دیویی، طریق دمکراسی را به آینده لیبرالیسم مربوط میکند. در واقع اندیشه سیاسی دیویی نخستین منتقد فلسفی نئولیبرالیسم است.
تشخیص مرض از سوی والتر لیپمن که عقل جمعی را به بیمنطقیِ تودهای که باید از بالا هدایتش کرد خلاصه میکند، ذکر رهبران را که مرتب از عقبماندن میگویند توضیح میدهد: باید بر عقبماندگیمان غلبه کنیم، خود را وفق دهیم، سرعت بگیریم، منعطف باشیم، سازگارو تطبیقپذیر و تغییرپذیر.
باربارا استیگلر مینویسد که باید به مفهوم تأخیر بیاندیشیم. آیا تأخیر به خودیخود بیمقدار است؟ نباید به تفاوت ضربآهنگها احترام گذاشت که ساختار تاریخ تکامل است. پرسش این است: آیا نئولیبرالیسم حق دارد هر سکونی را به نام حرکت از میان بردارد یا تنش و تلاش میان سکون و حرکت و همراه با آن تکثراتِ حالت و وضعیتهای تأخیر و تنش و تلاش، سازندگان زندگی نیستند؟ نباید ازنو به میدان سیاسی، به سیاست بیاندیشیم؟
حال بر ما روشن میشود که چگونه نئولیبرالیسم تمام گفتمان اصلاح و انقلاب را به تصرف خود درآورده و رقبایش را یا به واکنش به حفظ داشتهها واداشته یا به نوستالژی محکوم کرده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر