۱۶ آذر ۱۳۹۸

تعلق خاطر


در سفر کوتاهم مردمان معمولی‌ای را دیدم که تعلق خاطری به جایی که در آن به سر می‌بردند نداشتند. بعضی آن را دوست نداشتند. بعضی در خیال رفتن به جایی دیگر بودند- جوانان را نمی‌گویم، از پیرمردان و پیرزنان حرف می‌زنم. با اینکه بی‌نیاز بودند. هر کدام مسکن مناسبی داشتند و پولی کم و بیش در بساط. اما غریب و غریبه بودند. هر کس به دور بچه‌هایش چنبره زده بود و تعلق خاطرش همان بود. اگر نمی‌رفتند یا خیال رفتن نداشتند به آن خاطر بود. رفته بودند اما. وقتی کسی را دوست ندارید از او رفته‌اید. وقتی جایی را دوست ندارید از آن دور شده‌اید. من اجتماع را چنین دیدم. هر کس و بچه‌هایش و گاهی بچه‌های بچه‌هایش. زن‌ها هنوز اجاق را گرم نگاه می‌دارند. بوی طعام از آنها بلند می‌شود.  و بچه‌ها- نوه‌ها خانه‌ها- آپارتمان‌ها را زنده می‌کنند. در خانه بعضی هم صدای بچه‌ای نمی‌آید. بزرگ شده‌اند و رفته‌اند. عده‌ای در گذشته زندگی می‌کنند. گذشته نه شاه و دورانش، گذشته بهتر بود. شما گویید از جایی به بعد زندگی متوقف شده است. ارتباط با جامعه گاهی تلویزیون است اما همان را هم همه تقسیم نمی‌کنند. بعضی خیلی کمتر صدا و سیمای ملی را تماشا می‌کنند و بیشتر- از آنهایی که من دیدم سیماهایی دیگر را.

گذشته در حافظه‌ها و خاطرهاست و هنوز چیزهایی از آن باقی مانده است. تکه زمینی، انگشتری. زمین‌ها تکه‌تکه شده است تا میان بازماندگان تقسیم شود. همان بازماندگان را به هم مربوط می‌کند.  انگشترها دیگر آن علت وجودی را ندارند. با اینکه سنت‌هایی از عهد عتیق پابرجاست.

زیبایی؟ یک شب قبل از اینکه خواب بربایدم به آن فکر کردم. زیبایی نیست. مردم به دنبال آن نیستند. جراحی زیبایی، جراحی زیبایی نیست. مسئله ظاهر است. مردم باطن خود را پس آن پنهان می‌کنند.  و هنوز زنان به زنان نگاه می‌کنند. تا آنها را بپسندند یا نپسندند. در هر زنی، مردی هست که به خواستگاری زنی می‌رود.


هیچ نظری موجود نیست: