۱۸ دی ۱۳۹۶

خوراک روح


مدتی در این فکر بودم که چرا نظام۰ البته گفتن و به کار بردن این نام یا عبارت هم درست و دقیق نیست، کدام نظام؟ نظام به مجموعه یا تشکیلاتی گفته می‌شود که نظمی در خود داشته باشد و نظم تنها نظمی نیست که از قدرت قهری توان بگیرد، قدرت دیگری باید، بینشی باید. بینشی دیده نمی‌شود. بینشی که همه نهادها یا صاحبان سهم در قدرت در آن و با آن توافق داشته باشند. یا ایمان یا باور داشته باشند. بعضی‌شان می‌گویند داریم تجربه می‌کنیم. هنوز نشده است آنچه باید بشود یا آنچه ما می‌خواهیم که بشود. یک آزمایشگاه است. سهمی از غربی‌ها به ایران چون آزمایشگاه می‌نگرند. آزمایشگاه اسلام سیاسی. در این حداقل پیش‌آهنگ است. بقیه در راهند. چه درس بگیرند یا نگیرند. خود ایران اما درس می‌گیرد؟ برای غیر آزمایشگاه است یا برای خودش؟ اگر آزمایشگاه و آزمایش‌شونده و آزمایش‌کننده یکی باشد آن‌وقت چه می‌شود؟ به وقت یکی از این آزمایش‌ها بر اثر بی احتیاطی یا بی‌رعایتی استانداردهای ایمنی آزمایشگاه منفجر می‌شود؟ برای اغیار این هم نتیجه آزمایش است اما برای خودش؟

این است که نام ایران مناسب‌تر است. ایران یک قلمرو است. و همه اعضای نظام بر سر آن به جز شاید سهمی از روحانیت توافق دارند. نداشته باشند هم قلمرو برای قلمرو بودن از آنها اجازه نمی‌گیرد. دین نباید به جایی وصل باشد. مگر اوانژلیست‌های امریکایی که مثل بیماری واگیردار به همه جا سرایت می‌کنند به جایی وابسته‌اند. از هر قوم و «نژاد» و مملکت و سرزمینی به رنگ آن درمی‌آیند. یا دین با آنها هم‌رنگ می‌شود. دینی که عربستان هم صادر می‌کند، همین است. باید بیشتر به شباهت این چیزی که عربستان و ایالات متحده امریکا صادر می‌کنند و در صدورش موفق‌اند اندیشید. الیویه روآ به اینها فکر کرده است و افکارش را نگاشته است. آنها در صدورش موفق‌اند اما آثار باقی‌مانده از دیگران را ویران کرده‌اند. صادرات، آنچه داخلی و بومی است را خراب می‌کند. ایالات متحده امریکا سرزمینی که سرمایه‌داری زمین مناسب برای گسترش خود را در آن دید، دین یا مذهب را هم عرضه می‌کند. کالاست. کالا می‌تواند جسم نباشد و روح باشد. بالاخره انسان به خوراک روحانی هم نیاز دارد. کالا بودن مهم است و نه نوع و جنس آن. مرغوب یا مبتذل. گزاف یا ارزان. برای همه چیزی هست. هر کس به اندازه بضاعتش چیزی خواهد خرید. آنچه مارکس کشف می‌کند در کتابش کاپیتال این است که قبلا محصول مثل گندم به پول تبدیل می‌شد و پول دوباره به محصول مورد نیاز. جنس به پول و پول به جنس. اما حالا پول به جنس و جنس به پول تبدیل می‌شود و تا بی‌نهایت به ثریا می‌رود. و مارکس چگونگی کارکرد این فرمول را در کتاب توضیح می‌دهد. یا به قولی کاپیتال در کتاب او سخن می‌گوید. پول چیست؟ باید به چیستی پول فکر کرد.

قلمرو، بوم را می‌سازد یا بوم قلمرو را؟ اگر بومی نباشد قلمرو چه معنی می‌دهد؟ اصولا معنی می‌دهد؟ اگر معنی ندهد می‌تواند موجود باشد یعنی به موجودیت‌اش ادامه دهد؟ ایران تکثری بود در وحدت. تقریبا. اگر تکثر پاک شود یا کمرنگ، وحدت محکم‌تر خواهد شد؟ وحدت بدون تکثر چیست؟ وحدت تکثرات نظام کجاست؟

با گفتن اینها آنچه در آغاز می‌خواستم بگویم از نفس یا از دهان افتاد. می‌خواستم بگویم به این فکر می‌کردم مدتها که چرا نظام مخالفینش را به خارج می‌فرستد. یعنی کاری می‌کند که عرصه به آنها تنگ شود و بروند. با کوچک‌ترین بهانه و ایراد، دستگیر می‌کند و باقی. اذیت می‌کند. وزنه مجازات با اهمیت آنان در تعادل و توازن نبود. به این نتیجه رسیدم که دلیلش این است که می‌داند انها در خارج از ایران می‌پوسند و می‌سوزند به عنوان مهره البته. خاصیت خود را از دست می‌دهند. خود را از دست می‌دهند. نگاهی به اعلامیه و بیانیه‌ها و حرف‌های «خارجیان» همین امروز کافی‌ست.

اما انقلاب. اگر به انقلاب فکر کنیم. به خود انقلاب و نه به یک انقلاب. انقلاب مفهوم گردش را در خود دارد. می‌گویند انقلاب صنعتی. چیزی با انقلاب صنعتی آغاز می‌شود و چیزی پایان می‌یابد. اگر به تاریخ نگاهی بیاندازیم، انقلاب‌های زیادی مشاهده می‌کنیم. ما یعنی انسان از جایی آغاز کرده و پیش‌رفته است. پیش‌رفتن معنای پیش‌رفت را لزوما ندارد با این کاری نداریم. ما یک مسیر می‌بینیم. خوب یا بد. هیچ انقلابی قرار نیست پایان انقلاب‌ها باشد. تکنولوژی جدید و ابزار و تکنیکش دارد انقلاب می‌کند. ظاهرا بدون خون‌ریزی. خون تنها نشان خشونت نیست. خشونت بی‌نشان هم هست. هر پایانی یا هر آغازی خشونت است. بر پیر مرد فیلم کن لوچ خشونت اعمال می‌شود. چون انقلاب جدید در حال وقوع از او عبور می‌کند. پایان اوست. پایان اوی نجار. به دستان او نیازی ندارد. دستانش باید تنها کلیک کند. او هم می‌میرد. انقلاب هم منتظر است که او بمیرد. نه با سلاح و نیروی قهریه انقلابی. نه با خون قرمز. با خشونتی بی‌رنگ. غرب دام‌ها را سر نمی‌برد. بریژیت باردو مسلمانان گوسفند سربر در عید قربان را خشن و وحشی می‌خواند. غرب بدون خون‌ریزی دام‌هایش را می‌کشد. و شما از یاد می‌برید که گوشت زیر دندانتان جانداری بوده است. خون نریخته است.

انقلاب منتظر است که او بمیرد تا جا برای جوانان که با دستانشان کلیک می‌کنند گشوده شود. تا فردا با قلب و سرشان هم کلیک کنند. پس انقلاب قرار نیست پایان یابد. انقلاب‌های سیاسی چرا. اما انقلاب‌های سیاسی در درون انقلاب‌های بزرگ‌تر قرار دارند. هیچ انقلاب سیاسی را نمی‌توان بدون و جدا از انقلاب‌های بزرگ‌تر مطالعه کرد.
این است که عبارت انقلاب اسلامی درست است، یعنی مشکل در آن نیست. در اسلامیتش ممکن است اشکال باشد در انقلاب بودنش نه. اما انقلابی که پایان انقلاب‌ها را اعلام می‌کند. مشکل در این است. اگر مردم ایران مخالف نظام نیستند یا نمی‌خواهند که نظام بیافتد یا فروبپاشد، از این رو نیست که لزوما آن را می‌خواهند بلکه با انقلاب مخالفند. تنها نظام نیست که پایان انقلاب را اعلام می‌کند، مردم هم. نظام برای حفظ خود و مردم هم برای حفظ خود. این است که حرف‌های محترمانه و نامحترمانه اینروزها که چرا به انقلاب نپیوستید خیلی مضحک است. کسی را به انقلاب دعوت نمی‌کنند. انقلاب خود دعوت کننده است. و دعوت‌شدگان قبل از اینکه دعوت شوند انقلابی‌اند. مردم انقلابی نیستند چون به گردش اعتقادی ندارند. نه اینکه پایان تاریخ اعلام شده باشد. اما رؤیایی برانگیخته نمی‌شود. استاد دخترم برایش به مناسبت سال نو میلادی آرزوی عشق و پول و ترقی می‌کند، من به او نگفتم که منظور ازعشق همان سکس است.

اگر انقلاب‌ها آغاز چیزی و پایان چیزی باشند، یعنی باید چیزی شروع شود. با انقلاب اسلامی چه چیزی شروع شده است؟ شروع شده و پایان یافته است؟ یا در حال شدن است. اگر به این شدن اجازه داده نشود چه خواهد شد؟ اگر نظام گمان کند که شدن همان انقلاب است و هر انقلابی او را در معرض خطر می‌گذارد، به شدن اجازه نخواهد داد. نظام شدن است؟ شده است؟

آقای خمینی گفته بودند ما برای خربزه انقلاب نکردیم. فوکو گفته بود روح جهان بی‌روح. آن‌وقت خربزه ارزان بود. با بار به حیاط خانه ما وارد می‌شد. ما حالا اینجا حتی گاهی نیمی از خربزه را می‌خریم. نه تنها به این دلیل که حیاط نداریم. ژان ژیونو نویسنده فرانسوی در یکی از رمان‌هایش به خریدن میوه می‌خندد. زمانی هم وقتی او کودک یا جوان بوده در آغاز قرن بیستم میوه را نه می‌فروختند و نه می‌خریدند. «ارزانیت» خربزه معادلاتی‌ست که معادلات دیگر را به هم می‌ریزد. فکر می‌کنم که منظور آقای خمینی از خربزه لذت خوردن آن بوده است. به نوع و چیستی لذت اشاره دارد. آقای خمینی می‌دانستند که انسان به لذاتی دیگر هم نیاز دارد. روح خوراک می‌خواهد و خربزه خوراک روح نیست. به راستی روح خوراک می‌خواهد. نظام به روح چه غذایی تعارف می‌کند؟ خوراکی که کالا نباشد یا نشده باشد؟

هیچ نظری موجود نیست: