۱۲ مهر ۱۳۹۶

باقی روز به درد گذشت


امروز بخشی، کاشف بودم. کاشف معدن. معدن کودکی. غار علی‌صدر. دالان‌های بی‌‌مشعل. با یکی حرف می‌زدم. به اشتراک می‌گذاشتیم خاطراتمان‌ را. خاطراتی که حالا دیگر به وجودشان شک می‌کنم. چون هیچ چیز دیگر از آن موجود نیست. اگر این جراحیات زیبایی تحول پیدا کند و و دیگر هیچ‌کس شبیه خودش نباشد، آن‌وقت من دیگر هیچ‌کس را بازنخواهم شناخت. صورت آدم‌ها هم مانند شهرها و طبیعت ایران تغییر می‌کند و من باید ثابت کنم که چیزی زمانی بوده است. ثابت کنم که من اهل جایی بوده‌ام با مادر و پدری اهل آنجا و آسمانی بوده است پاک بالای سر من. باید مثلا مسجدی را در نقشه پیدا کنم. در نقشه‌های کهن، یا مدرسه‌ام را. یا کوچه‌ای باریک و بلند و تنگ را که در آن هنوز قصابی در جوی میانش خروسی را سر می‌برید. بوها را چگونه ثابت کنم؟
سین یک بار شیون کرد. کودک بود. از ایران آمده بودیم و نرفته بودیم، چند سالی بود. سین شیون می‌کرد که روی آدم‌ها را از یاد برده است. روی مادرم را. گاهی حضور یکی می‌آید می‌نشنید بر تخت کنار من و من ناگهان فقدانش را زاری می‌کنم. حالا کمتر گریه می‌کنم. دردها نمی‌گذارد. چیزها هم از حد گذشته‌اند و من معصومیت رنج‌هایم را از دست داده‌ام. مثلا لویی مرد. به آقای ر گفتم نگوید. گفتم ناخوش‌تر می‌شوم. چند روز هر جا می‌رفتم لویی بود. در میان میوه‌ها هم لویی بود. بر بساط چندشنبه بازارها. هر مردی لاغرو استخوانی با موهای سپید لویی بود. لباس‌های لویی تمیز بود، لویی روستایی بود و بوی خوب می‌داد. بوی داروهایی گیاهی. به لباس‌هایش که باقی مانده فکر می‌کردم.
من اینجا حافظ کودکی سین هستم. به یادش می‌آورم کودکی‌اش را. ضامن کودکی سین هستم. کسی ضامن کودکی من نیست. گاهی به سراغ تعزیه‌های شهرم می‌روم. می‌خواهم مرا بیدار کند. کودکی‌ام را صدا کند. هر جا می‌روم در تاریخش پناه می‌گیرم. چند کتاب تاریخ اینجا را خریده‌ام.
درد غربت ندارم. درد نیست شدن دارم. بازهم که برگردم، چیزها سرجاشان نیستند. مردم هم. من دلم می‌خواهد که مردم عادت نکنند. با این همه تغییر کنار نیایند. اما می‌آیند. ابزارها را از آن خود می‌کنند. و در آینه که می‌نگرند و خود را که نمی‌یابند، ترسشان نمی‌گیرد. می‌خواهند غیر باشند و من می‌جویمشان. و آنها نیستند.

باقی روز به درد گذشت. درد جسمی. درد آدم را با خودش آشنا می‌کند. با جسم. بعد از درد وقتی ساکت شد، آدم می‌خواهد فراموش کند، به چیزی فکر نکند. فراموش می‌کند. جسم را.
درد آمده بود و به سر رسیده بود. به ته نه، به سر رسیده بود. باید وضعیتی پیدا می‌کردم و سر را به طوری، جایی می‌گذاشتم که درد دادم را به آسمان نبرد. فکر می‌کنم که می‌دانم چرا باید روزی تن را ترک کرد. منتهی نمی‌دانم بعدش باید به کجا رفت.

هیچ نظری موجود نیست: