۱۱ شهریور ۱۳۹۶

تجربه تنهایی


امروز گذارم افتاد به ژرژ باتای. یک کتاب کوچک خریده بودم و از یادش برده بودم. از گوش‌بریدن ون‌گوگ نوشته بود و از قربانی کردن. از مناسک قربانی در فرهنگ‌های اینجا و آنجا و بعد باتای است دیگر از قمه‌زنی هم گفته بود. کتاب با روایت انگشت بریدن کسی در یکی از خیابان‌های پاریس که به سوی قبرستان پرلاشز می‌رود آغاز شده بود. آفتاب پاشیده بود در چشمان مرد و انگشتش را با دندان کنده بود. از آفتاب نوشته بود در نقاشی‌های ون‌گوگ. او هم مستقیم به خورشید نگاه می‌کرده است.

کتاب دیگری از باتای ادبیات و شر نام دارد و با امیلی برونته و بلندی‌های بادگیر شروع می‌شود. گشتم بر انترنت فیلمی از رمان پیدا کنم که نسخه‌ای فرانسوی یافتم محصول ۱۹۷۰ که بد بود. بی‌جان. نسخه ۱۹۳۹ کهنه بود. از سین پرسیدم از بلندی‌های بادگیر چه دستگیرش شده است. پاسخ گفت: جنون.
نزد باتای خوبی به درد جامعه می‌خورد. خوبی منطق است. شر، گذشتن و عبور از قانون است، هر قانونی. دینی یا قانون جامعه. خوبی یعنی آینده داشتن. به فکرش بودن. یعنی حساب‌گری. بودن به از نبود شدن خاصه در بهار. شر گذر از قانون است یا حدود و تاوانش را پرداختن. تراژدی یونانی هم. بلندی‌های بادگیر امیلی برونته تراژیک است. شر در زبان فرانسه نام درد هم هست. گل‌های درد یا شر در بودلر؟

ژرژ باتای می‌گوید: از میان تمام زنان، به نظر می‌رسد که امیلی برونته موضوع لعنتی خاص بود. در زندگی کوتاهش بدبختی‌اش بی‌حد نبود. خلوص اخلاقی‌اش دست‌نخورد، اما از ورطه شر تجربه‌ای عمیق داشت. کمتر وجودهایی چنین سخت‌گیر و چنین جسور و چنین درست بودند، او تا نهایت معرفت شر رفته است.

چند صفحه بعد می‌نویسد: حقیقتی که ادبیات از رمانیسم‌ها به بعد، هم‌جوار آن است، به انحطاط دین مربوط است ( به این معنی که به صورتی بی‌اهمیت‌تر، نه ‌آنقدراجتناب‌ناپذیر، سعی دارد با احتیاط، ادعای وارث دین بودن را بکند)، کمتر محتوای دین که عرفان- تصوف، که در حاشیه شکل نااجتماعی آن است. به همان صورت عرفان هم‌جوار حقیقت است.
اضافه می‌کند که منظورش از عرفان تجربه عرفانی‌ست. مقام ان است، تجربه تنهایی‌ست که با آن حقیقتی متفاوت تجربه می‌شود. 

*نسخه‌ای بونوئلی هم از بلندی‌های بادگیر موجود است.

۲ نظر:

محـمد گفت...

http://m.imdb.com/title/tt1181614/
این خوبه

نیشابور گفت...

ممنون