۸ مرداد ۱۳۹۶

در اول


تا آنجا که من دیده‌ام، نه در تک‌تک ایرانیان که من ندیده‌ام، اما چیزی که در معاشرت با ایرانی احساس می‌شود یا مشاهده، همان ادعای ژن برتر و مانند آن است. این است که گفتن‌ و بیانش برای من از آقازاده یا خانم‌زاده و غیر چیز نا‌اشنا یا غریبی نیست. ممکن است ریشه عمیقی آنچنان که نزد اروپاییان نسبت به دیگران داشت، ریشه‌ای به طور مثال علمی از دید آنها نداشته باشد. چون اصولا ایرانیان با اینکه تا حد مرگ و جنون علم‌زده هستند اما معمولا بر علوم تکیه ندارند. نه اینکه آنها نداشته باشند، همه‌چیزشان غیرعلمی‌ست، علم هم که از جای دیگر آمده است. اگر چه روزی، روزگاری که دیگر حالا در شب و تاریکی زمان ناپدید می‌شود، خودشان از اهالی علم بودند. تقریبا تمام دختران بستگان من دانشگاه رفته‌اند اما یا در خانه‌اند و یا در کار فروش لباس عروسی. من دانشگاه نرفتم. روزی که وارد دانشگاه شدم و دیدم که استاد فرق ایران و عراق را نمی‌داند و از من می‌پرسد آیا زبانم عربی‌ست، دیگر دانشگاه نرفتم. بار دیگری امتحان کردم، چنان ملال‌انگیز بود که دیگر نرفتم. مدتی را به خوردن کتاب مشغول شدم، خاصه که گرسنه بودم و بی‌چیز. و بعد به زندگی.

درسی و تحصیلی که هیچ نشانی از آن در شما و زندگی‌تان باقی نماند به چه دردی می‌خورد؟ می‌ماند خرج کشور و خانواده. حاصلش البته این می‌شود که در غرب مرتب یادآوری کنند که اگر چه حکومت در ایران خیلی بد است اما ایران چقدر تحصیل‌کرده دارد و مردم خوبند. مردم همیشه خوبند. یادم می‌آید که آقای خویی، مرجع مقدس را نمی‌گویم شاعر را می‌گویم، سروده بودند در روزهای انقلاب که مردم هماره حق دارند.

می‌گفتم، در بودگی با ایرانیان این حس برتریت‌شان احساس می‌شود. مثل همان خانم ایرانی همسر فرانسوی معروف که می‌خواهد به فرانسویان بگوید هم شراب حافظ واقعی‌ست و هم ما قبل از شما از این عملیات هم‌جنس‌گرایی و بازی و اینها داشتیم. ما واقعی بودیم. من همیشه فکر کردم که این خانم و مثل این خانم به واقعی بودن خودشان شک می‌کنند. تا شیشه‌ای شراب به دست نگیرند نمی‌توانند به شراب دست پیدا کنند. شاید تمایز حقیقت و واقعیت را نمی‌دانند: شما آن‌وقت‌ها اصولا وحشی بودید وقتی ما تمدن بزرگ داشتیم. شاهنشاه می‌گفت تمدن مشعشع طلایی و در خاطرم هست که پدرم شاه را به سخره می‌گرفت. در واقع من از شاه نشنیدم که از پدرم شنیدم. پدرم مدرسه رفتن مرا، مرا نه، مدرسه شاهنشاهی را به سخره می‌گرفت. بعدا مدرسه جمهوری اسلامی آمد، پدرم دیگر نبود. من هم با شاه سر جنگ داشتم هم با پدرم. بعد از شاه آدم با پدر روبروست. شاه را براندازی می‌کند و بعد پدر را. من با هر چه قدرت بود می‌جنگیدم. خیلی زود هم بی‌کس و کار شدم. بالاخره شاه کس و کار آدم است و پدر هم. حالا در برهوت هستم و گاهی نامه‌ای اداری از دستگاه اداری رو به زوال جمهوری پنجم فرانسه دریافت می‌کنم. مجید رهنما گفته بود و نوشته بود که در زبان ما آنهمه اسم برای بیان نداشتن هست. باباطاهر هم گفته بود کس بی‌کس تویی مو مونده بی‌کس. همه هم اول ندارند و بعد دارا می‌شوند به غیر از آنها که با ژن‌برتر می‌آیند و از اول دارایند. آقای وزیر گفته بودند سوار بر اتومبیل از ما بهتران‌شان، من خودم ندیدم، خواندم، که من از اول پول‌دار بودم.

به نظر می‌رسد ایرانیان یک دوره‌ای دارند به نام اول. اول از تو، اول از شما غربی‌ها، اول از عرب‌ها. اما بعد؟ بعد از اول؟ من حتی شنیده‌ام که می‌گویند به این فرانسوی‌ها: ما قبل از شما قاشق داشتیم.
قبلا از خانمی که در رادیویی فارسی زبان کار می‌کرد و از بخت بد من مدیر مغازه‌ای بود که من یک ماه در آن کار کردم، گفته‌ام. وقتی آدم افریقایی می‌آمد درون، و بعد که می‌رفت خانم ایرانی ما در مغازه را باز می کرد و دماغش را می‌گرفت که انسان افریقایی بو می‌دهد و در زیر زمین مغازه جایی بود که مردمان ایرانی می‌آمدند و بر سر شجره‌نامه خود کار می‌کردند و شجره‌شان هم هیچ‌وقت به زنی فاحشه از شهر بخارا نمی‌رسید. این شد که من بعد از شاه و پدر بی‌نوایم با این موجودات به نبرد برخاستم و بعد میدان جنگم وسیع‌ترشد و من هم ورزیده‌تر و خلاصه دیگر کسی نماند و من بی‌کس شدم.

این است که ایرانیان در اول مانده‌اند غیر از آنها که از اول با ژن‌برتر آمده‌اند. اول را با خودشان آورده‌اند. مانند کسی که در تولید اتومبیل هیچ نقشی نداشته، در تصاحبش چرا و سوار بر آن از اول به بعد می‌رود. با اینکه هر که سوار اتومبیل بشود در نهایت تنها یک اتومبیلیست است.

۵ مرداد ۱۳۹۶

یک بار دیگر اندرونی بیرونی

نوشته شده در سال ۸۹ هجرت:

شماره نهم نسیم بیداری عکسی برصفحه اول جلدش انداخته است.
آقای بازرگان و آقای خمینی. آقای بازرگان کت و شلوار خوش دوخت و خوش طرحی بر تن دارد، کراواتی و شمیزی پاکیزه، راست ایستاده است، رو به میکروفون.. کنارش آقای خمینی، نه ترسناک، نه مهربان. مرتب، آراسته و خاصه دست هایش، انگشتانش را به ظرافتی، در هم کرده است. و همان شده است آرایشش. عکس نه سپید و سیاه است و نه رنگی.
این اولین دولت است. بر روی جلد نوشته شده: از بازرگان تا احمدی‌نژاد.
نزد من این عکس، عکس بیرونی ست ، نه، اندرونی. عکس های زیادی از آقای خمینی دیده ایم، در درون. گاه با لباس راحت، خانگی، خودمانی، اندرونی. عکس هایی صمیمی هستند مسلما. اما اندرونی هستند. عکس هایی دیگر هم هست از ایشان، در سال های اولیه و با وجود عکس‌هایی در عموم و با عموم، به عکس های اندرونی می‌ماند.
نمی‌دانم چرا عکس‌های آقای احمدی‌نژاد، هر چه هم بیرونی باشد، باز هم اندرونی ست. در نیویورک هم که باشد، در سازمان ملل هم باشد باز اندرونی ست. شاید چون او خودش را می برد، نه جایگاهش را. عکس های دولتش هم . امروز پول نفت، بیشتر از آن روز خزانه دولت را پر می‌کند. اما چرا چنین است؟
قبل از انقلاب آقای شاه همیشه با ظاهری آراسته آشکار می‌شد. آن‌ها اندرونشان هم بیرونی بود. عکس های دزدیده از تعطیلاتشان هم بیرونی بود. خوب، آنها نقش شاه را بازی می کردند. نقش شاه، نقش برون را بازی کردن است. شاه بودن، پر کردن یک جایگاه است، یک نهاد. مثل رئیس جمهور بودن که پر کردن یک کرسی است، یک نهاد. یک نقش است. فرانسوا میتران همیشه در عکس‌های رسمی و نمایشی‌اش که در مثلا شهرداری ها یا کلانتری‌ها باید باشد، بر کرسی نشسته است، سارکوزی ایستاده است! شاید جرأت نشستن را ندارد! اصلا کنار سارکوزی صندلی دیده نمی‌شود.
انقلاب نقش‌ها را در هم می ریزد، به هم می زند. نقش بر آب می‌کند. مهره‌ی شاه نیست تنها، که به بیرون از صفحه پرت می‌کند. در انقلاب ما به درون می رویم. در انقلاب ما به درون رفتیم. به آنجا که راهمان نبود. به زیر شلواری‌ها و شب‌کلاه‌ها. در سنت ایرانی اندرون و برون از هم جدا بود. در غرب، فضای عمومی از فضای خصوصی جدا می شود. باید جدا شود، باید جدا باشد. شاه تصویر بیرونی یک ملت بود، یک سرزمین. ملت خودش را در آن تصویر نمی شناخت. ملت خودش را در کراوات و کت و شلوار خوش دوخت و پاکیزه و خوش طرح بازرگان به جا نیاورد. دولت موقت بود. ملت می‌خواست به درون برود. فضای عمومی و خصوصی را به هم ریخت. خیابان به خانه رفت و خانه به خیابان آمد.
انقلاب شاه را عریان می‌کند، لباسش را از تنش بیرون می‌آورد. از شاهی پایینش می‌کشاند.
به این فکر می کنم که در ذهن ایرانی، بعد از انقلاب فضای برونی کجاست، فضای عمومی؟ پاسخی نمی یابم . هر چقدر تمایل به درون رفتن بیشتر شد و ظاهر و روبنا را ویران کردن و بر نتافتن ، و نقش ها را بر هم زدن، عرصه عمومی وسیع تر شد. پای خیابان به خانه و کوچه به اتاق باز شد. تا بوییدن دهان. استعاره یا واقعیت. زن در سینما با روسری به رختخواب رفت و مرد با زیرجامه به کوچه آمد.
اتاق به کوچه آمد.
آیا فضای برون و عموم مردانه بود و خصوصی زنانه. زن فضای خصوصی بود؟ زن در اندرون هم می بایست چنان کند که گویی در برون است. زن در فضای خصوصی هم باز عمومی بود؟
هر چقدرعرصه به زن تنگ می شد، عرصه مرد باز. فضای عمومی مرد وسعت پیدا می‌کرد و از فضای خصوصی زن می‌کاست. زن اصلا فضای عمومی نداشت.
در جامعه سنتی ایران، زن در اندرون قدرت داشت. اما اندرون، اندرون بود و این قدرت، پنهان از انظار. حالا که اندرون، برون شده بود؟ تکلیف قدرت زن چه می‌شد؟ زن قدرتش را برداشت و به برون رفت. پنهان. با حجاب.
فکر می کنم که تنها عمومیت و خصوصیتی که اندیشیده شده بود، بر مبنای زن و مردی بود و جدایی دو فضا. ریشه‌های این اندیشه از کجا بود؟
شاید نگهبانی از اندرون و نهاد خانواده و کودک. در هر حال، پشت پرده، زنانه بود و جلو پرده مردانه.
مذهب عرصه عمومی بود. گسترده. مذهب عرصه خصوصی نشناخت. ندانست. دین و خیابان یکی شد.
دولت دهم، اندرونی‌ترین دولت بعد از انقلاب است؟ نه فقط به خاطر عکس هایی که شلختگی‌اش را به نمایش می گذارد. نه تنها به خاطر دم پایی‌ها. به خاطر نشان دادن اندرون مردان انقلاب. در این مرحله و مقام، همه پوست انداختند و عریان شدند و اندرونشان هویدا شد. حال باید دید، ملت خودش را در کدام تصویر باز می‌شناسد.
می گفتند که ملت خویش را در تصویر مجلل و متشخص شاه باز نمی شناسد. در کت و شلوار و کراوات بازرگان هم که نشناخت. در عبای شوکولاتی خاتمی. نمی دانم، شاید امروز در پاجامه آبی زندان وپاپوش‌های پلاستیکی باز می شناسد. در این اندرون‌ترین اندرون ها. آنجا که روح و جسم را برهنه می کنند. آنجا که کسی نقش کسی بازی نمی کند. آنجا که من شنیده ام مردان و زنان هم، با خدای غایب در خیابان‌ها دیدار می‌کنند. خدا به ملاقاتشان می‌رود. به نظر می‌رسد که خدا عرصه عمومی را ترک گفته و به دل ها راه یافته. دل خصوصی ترین عرصه در جمهوری اسلامی ست.
ابن خلدون در گفتمان تاریخ جامع تعریف می کند داستان خلیفه ای را دیوانه. خلیفه زنی از حرمش را خواست که برقصد برای او، رو به روی او. خواست که لباس از تن بر کند، به وقت رقص. خلیفه عریان ترش خواست. پوستش را درید. قصه نمی گوید آیا خلیفه ماهیچه و عصب و استخوان رقاص را هم درید یا نه؟ چون حجابی دیگر که عریانی دیگری را پوشانده بود. و اگر می درید چه می یافت؟
خلیفه مشرق می خواست به نهایت برسد. مارک لو بوت راوی دیگر این داستان، براین است که زمان خشونت، زمانی مرده است. چون درخششِ زمان بی زمان است. مثل انقلاب.
مارک لو بوت می گوید که شاه، همان خلیفه، هاویه ای را خواست که در آن برون و درون نامشخص شود. هاویه آن می تواند باشد که جسم شاه را از جسمی دیگر جدا نمی‌خواهد. شاه، خلیفه می خواهد به عریانی عریان برسد، به قلب. می گوید که نهایت تفکر، تفکر عریانی ست.
در فلسفه، Chaos را هاویه می نامند. آشفتگی.

۲۵ تیر ۱۳۹۶

تنها خدا باقی‌ست


فیلسوفان یونان باستان، در بازنمایی عالم، به نظر می‌رسد که به وجود مداوم صورت وچهره‌- ریخت‌هایی ثابت که تا بی‌نهایت و از قبل تعیین شده، باور داشتند. شکل و صورت‌هایی که با هم و هماهنگ شده گیتی را تشکیل می‌دهند. در اسلام چنین نیست. در اسلام آنچه دوام دارد، الله است. تمام سنگ قبرها شهادت می‌دهند: هوالباقی.
اما شکل‌هایی که به چشمان ما می‌آید نزد ایمان اسلامی، مجموعه موقتی از اتم‌هایی هستند که مستعد به گذرند.

مولوی می‌گوید موج به دریا می‌ریزد و شکل از بی شکلی می‌آید.
و خیام که به کارگاه کوزه‌گری رفته  می‌بیند که کوزه‌گر گل بی‌شکل را ورز می‌دهد و او خود و تنها صورت اجدادش را زیر دستان کوزه‌گر می‌بیند.

شکل وجود ندارد. خط برای فیلسوفان مسلمان، وجود ندارد: و این توضیحی‌ست تا حدودی که  چرا  اندیشه ریاضی مسلمان که خط و صورت را نفی می‌کند، به سرعت از هندسه دور شد، به نفع جبر و مثلثات که استعاره  بی‌شکلی هستند.

زمان هم در اسلام شکل و دوام ندارد. تنها ادامه لحظاتی‌ست که نظم جانشینی‌اش نه مطلقا لازم و نه اجتناب‌ناپذیر است. چنین مفهومی از زمان چیزی جالب برای آنها که از زمان  چون ماده اولیه خلقت و آفرینش خود- چه نقالان داستان و چه رمان‌نویس‌ها و چه سینما‌گرها،  استفاده می‌کنند، ندارد؟

مسینیون نوشته که فقهای مسلمان خیلی زود به این نظریه رسیدند که زمان می‌تواند برگشت پذیر باشد، اگر خدا بخواهد. زودتر از انیشتین و فرمول معروفش.

وچون تنها خدا باقی است، هنر مسلمان هم سعی در تغییر دارد تا معصیت به حساب نیاید.  و نقاشی اسلیمی از آنجا ناشی می‌شود. از این اراده ضمنی قطع رابطه با هندسه. بودلر می‌نویسد: طرح‌های آرابسک از همه معنوی‌تر است. بودلر  با دقت معمولش و   ذوق نقادش پی برده بود که این بیان تجسمی تنها یک  آرایش نیست.  در آغاز طرح‌های اسلیمی نقش‌های نباتات و برگ می‌ریخت و بعدها طرح‌های هندسی. بعد سوره‌های قرآن بر پرده‌ها و دیوارها آمدند تا طره‌های پر پیچ و خم‌شان را به هم تاب دهند و خطاطی ظریف و زیبا را بسازند. و خطاطی عرب نه تنها یک هنر کامل بلکه هنری اعظم مانند خطاطی ژاپنی‌ست و قرار است که همان نیروی معنوی را تولید کند.

و نقاشی. مینیاتور که لزوما اسلامی نیست. امر نشان دادن و تصویر جاندار. گل و درخت و چیزها اشکال کم‌تری دارد. می‌توان جاندار را اندکی معیوب و ناقص کرد تا نتواند حیات را بیان کند. می‌گویند ابن عباس حاکم شرع در پاسخ به مینیاتویست ایرانی که پرسیده بود: یعنی چه، دیگر نمی‌توانم حیوانات را بکشم؟ گفته بود: طوری باید حیوانات را بکشی که جاندار به نظر نیایند، شبیه گل‌ها باشند. باید اضافه کنم در تمام هنر مسلمان حتی شعر، آنچه مسینیون نزول استعاره نامیده، هست.

وقتی برای مثال امرؤالقیس می‌گوید: گل خال‌دار، به زخم آهوی خونین از تیر کمانی اشاره دارد.

ترجمه‌ سرسری نیشابور از اثری از Stétié

۲۴ تیر ۱۳۹۶

قبل از ترنر و پروست


آقاهه نوشته بود اسکاروایلد گفته قبل از آقای ترنر مه بالای تمیز Thames نبود.
قبل از پروست نمی‌دانستیم دل‌تنگی یعنی چه و غم، این فراغت مفتونِ به نثر آمده. 

۱۰ تیر ۱۳۹۶

سالک در می‌بندد


به آقای ر می‌گویم غریبم. آقای ر که گاهی حرف‌هایی می‌زند که معلوم نیست خودش چقدر به آن ها باور دارد، در جیب‌اش آماده دارد، می‌گوید برو با مردم آشنا بشو. می‌گویم در جانب سایه دنیا زندگی می‌کنم. آنجا که خورشید غروب می‌کند. و در جانب سایه خود.

نگاه کردم دیدم در شهر تنها گداها سلام می‌کنند.

با سین به دیدن فیلم انی‌یس وردا رفتیم. خدا قسمت شما هم بکند. چند قطره اشک هم ریختم. حالا دیگر نمی‌دانم برای چه گاهی گریه می‌کنم. جایی مرد جوان عکاس انی‌یس وردای پیر را در صندلی چرخ‌دار گذاشته و به یاد گدار در موزه لوورِ قرق می‌دواند. انی‌یس مانند بچه‌ها از برابر نقاشان بزرگ که می‌گذرد نامشان را صدا می‌زند و نام تابلوها را و دست‌‌ها را به هم می‌کوبد. فکر می‌کنم موزه لوور خالی و خلوت مرا به گریه انداخت. گورستان بود.
جایی هم رفت بر سر تربت کارتیه برسون. قبرستان کوچکی بود در میان نبات‌ها و علف‌ها. تنها چند قبر. آخر فیلم قرار بر این شد که بروند یا مرد جوان عکاس را ببرد به دیدن گدار. گدار قالشان گذاشت. در و پنجره خانه‌ش بسته بود و بر در روی شیشه چیزی نوشته بود که بغض انی‌یس را شکست. چیزی یادآور گذشته.

شام می‌خوردیم که سین پرسید چرا گدار نیامد. گفتم چون گدار است. گفتم به خاطر سینما. یک کریتیک سینما نوشته بود یک بار دیگر گدار نشان داد که « از نقطه نظر انسانیت چه آدم کریه‌‌‌ی‌ست». البته آقای کریتیک خود فهمیده بود که انسانیت اینجا هیج نقش و ربطی ندارد. منتهی خوش داشت که ناسزایی بار گدار کند. تصور کنید گدار در را باز می‌کرد و سلام و احول‌پرسی و می‌رفتند و می‌نشستند و چای می‌خوردند.
گدار حالا دیگر غارنشین شده است. سالک در می‌بندد. در جانب سایه زندگی می‌کند تا مرگ فرابرسد.