۷ خرداد ۱۳۹۶

بلاغت عاشقانه


بلاغت عاشقانه نام نمایشنامه‌های معروفی است که به مدت یک هفته عصرها در حیاط شهرداری اجرا می‌شود.

من و سین  رفته بودیم به تماشا. حیاط ها را من بی آب و علف خوش دارم. بی چمن. صندلی گذاشته بودند به دور صحن و عموم نشسته بودند و بازی‌گران در میان، نقش می‌پروراندند. کبوتران در لژ- بالکن نشسته بودند. نسیم هم بود. مولیر در دهان داشتند. کبوتران نه، نقش‌پروران. کبوتران گاهی به صحن  می‌آمدند و دانه‌کلامی به نوک گرفته و به بالا می‌شدند. 

مردم طواف متن و مولیر نشسته بودند. بعضی از بر بودند. نگاه کردم مردی کهن‌سال چرت می‌زد. پیرزنی زیر لب با سرو گردنی در تحرکی منظم، ذکر ابیات می‌کرد. دون ژوان آمده بود. پیرهنش  آستین‌‌فشان، از پایین‌جامه بیرون افتاده، نشان عیاشی دی‌شب. عبایی بر دوش داشت. ما به دور بازیگران بودیم و آنها گاه به ما پشت می‌کردند و ما در روی تماشاچیان تماشایشان می‌کردیم.

آن روزها که نوشتن هنر هنرها بود و عاشق باید نوشتن می‌دانست، به پایان رسیده است. نامه‌ها باقی مانده.  و مرورشان. عشق کلام بود و در کلام بود. 

هیچ نظری موجود نیست: