۱۰ اسفند ۱۳۹۵

فروشنده فرهادی


چند ماه پیش نوشته بودم:


فیلم فروشنده آقای فرهادی به ولایت ما هم رسید و ما توفیق دیدنش را یافتیم. در فرانسه نام آن را مشتری گذاشته‌اند و به نظرم بعد از دیدن فیلم، انتخاب و تصمیم درستی‌ست. البته نام فروشنده هم نه به خاطر زن ناپیدای تن‌فروش  داستان بلکه به خاطر نمایشنامه معروف مرگ دست‌فروش میلر است که این‌روزها هم در ایران و نه تنها- چند هفته پیش ماهی‌فروش مراکشی به سوی مرگ سوق داده شد و اگر خردمندی یا رندی دولت  نبود ممکن بود کار به جاهای باریکی بکشد،- کشته می‌شوند. مشتری در داستان فیلم همان فروشنده دست‌فروش میلر است. که اتفاقا مرد داستان، مرد خوب داستان باز نمی‌شناسد. دارد نقشش را بازی می‌کند. نقش دست‌فروش میلر را. مرد خوب داستان از طبقه متوسط فرهنگی و اهل تاتر است. معلم هم هست و با بچه‌ها مهربان. برایشان فیلم گاو مهرجویی نشان می‌دهد. همینجا بگویم که من نتوانستم به داستان گاو ساعدی بازگردم و چرایی رجوعش را نزد فرهادی و رابطه آن را با نمایشنامه میلر بفهمم. علی‌رغم اشاره به مرحله گاو شدن آدمی.

اهالی فرهنگ نمایشنامه فرنگی و بیگانه در ایران اجرا می‌کنند و به زمان و مکان بیگانه باز می‌گردند و همان‌وقت شخصیت‌های نمایشنامه و داستان را در کنار خودشان، در زمان و مکان خودشان به جا نمی‌آورند.

فیلم تا جایی که مرد دست‌فروش واقعی، درجامعه خود مرد خوب، پیرمرد رقت‌انگیز پیدایش نشده بود که بساط ما و بساط داستان را به هم بریزد، می‌توانست فیلمی معمولی،  مثل بقیه فیلم‌های فرهادی یعنی فیلمی دیگر، بیشتر، جلوه کند، اما با ظاهر شدن پیرمرد برای من تبدیل شد به فیلمی تکان دهنده. چون همه حساب و کتاب‌ها را به هم ریخت. فکر کردم چه هوش‌یار باید باشد آقای فرهادی که این هنرپیشه را برای نقش پیرمرد انتخاب کند. با این سرووضع زار و بی آهی در بساط.

من از آقای فرهادی سپاسگزارم که چنین از بهانه‌ای بهره جسته تا روان آدمی را پیچیده در روان جامعه چون مرغ سر کنده‌ای روی میز بگذارد. تا آشپز از آن خوراکی تدارک ببیند.

آقای فرهادی می‌گوید یا فیلم می‌گوید که نه تنها خوبی کردن بلکه  عدالت را اجرا کردن لزوما خوب نیست. خوب نیست یعنی به نفع جمعیت و جامعه و همه نیست. پیرمرد بد است اما مرد خوب داستان  بدتر از پیرمرد است. چون تا مرگ پیرمرد پیش می‌رود. پیرمرد بدتر از او نیست چون ما در پایان داستان دقیقا نمی‌دانیم که چه شده است. چراکه  زن داستان که در آغاز مورد آزار و خشونت قرار گرفته نامفهوم و با ابهام حرف می‌زند و روایت می‌کند.  و این هم به خاطر تکان وارده  بر قربانی قابل فهم است. زن قربانی از خشمش دست می‌کشد و به رحم می‌آید و می‌بخشد. مرد نمی‌تواند. مرد می‌خواهد به همه و به خصوص به نزدیکان و زن و همسر پیرمرد نشان دهد که پیرمرد چقدر بد و زشت است و متوجه خودش نیست. چنان در امر اجرای عدالتش پیش می‌رود که نه خطر مرگ پیرمرد که دچار مشکلات و کسالت قلب است و نه ااشاره‌ها و تهدیدهای همسرش متوقفش می‌کند.

شکی نیست که جامعه‌ای که فرهادی تصویر می‌کند جامعه‌ای‌ست که به هزار و یک دلیل قابل فهم و دانسته، جامعه‌ای تنگ است. روان آدمی بر روان جامعه تاثیر می‌گذارد و برعکس روان جامعه روان آدمی را متاثر می‌کند. خانه که باید  جای آزادی و خلوت آدم باشد به زندان شبیه است. مخصوصا وقتی پنجره‌های ایران که مثل هیچ پنجره‌ای در دنیا نیستند- هیچ کجا چنین زندان نساخته است، گاهی تنها در طبقه پایین و هم‌کف وقتی پنجره‌ها به کوچه و خیابان باز می‌شوند-  یا پنجره‌ها پشت دری- پشت پنجره‌ای دارند-، بیرون را نشان می‌دهند.  شاید ایرانیان نمی‌دانند اما این میله‌هایی که جلوی در آپارتمان‌ها و پنجره‌ها تعبیه می‌کنند نمای خیلی دهشت‌ناکی دارد.

جامعه‌ای که فرهادی ترسیم می‌کند آدم‌ها از هم جدایند. همه تنهایند. جامعه‌ای پرفاصله است. غریب‌اند. در تاکسی مردم به هم می‌چسبند. تاکسی تن‌ها را به هم می چسباند. اما هیچ تنی به تن دیگر اعتماد ندارد. به طور کلی  تن باعث عذاب جامعه ایران شده است. تن بی‌چاره زندانی روان. بعضی هم آن را به زیر تیغ جراحی می‌برند.




- در سالن سینما چند زن غرغر می‌کردند و راضی نبودند و می‌گفتند خیلی طولانی بوده و جدایی خیلی بهتر بوده. سینماگران هم از آن خیلی تعریف نکردند. من فکر می‌کنم که فهمیدن یعنی توجه به نکات ریز و ظریفی که فیلم را ساخته بودند از عهده تماشاچی غربی بر نمی‌آمد. البته فیلم ضعف‌هایی داشت، حتی در سناریو اما من آنها را بخشیدم.

هیچ نظری موجود نیست: