۸ اسفند ۱۳۹۵

ژان پل بل موندو و عصای سلیمان


دیشب برنامه سزار بود. سزار معادل اسکار است. من اسکار را نمی‌بینم. سزار را گاهی نگاه می‌کنم. قبل از نیمه‌های پایانی برنامه از ژان پل بل موندو قدردانی شد. همه بلند شدند و چند دقیقه‌ای دست زدند، و بعدش خودش هم آمد. کوچک شده بود. بعضی‌ها پیر که می‌شوند کوچک می‌شوند بعضی بزرگ. ژان پل بل موندو کوچک شده بود و در دست چپ‌اش عصایی داشت که نگاهش داشته بود. نمی‌توانست حرف بزند. من می ترسیدم مثل سلیمان بیافتد. سلیمان نیافتاد. یعنی داستان قبل از افتادن سلیمان تمام شد. موریانه‌ها عصا را خورده بودند.  و سلیمان چون نمی‌دانست، یا عصا نمی‌دانست، نیافتاده بود. شاید هم من اینطور تصور می‌کنم.

ژان پل بل موندو آرتیست سینمای مردمی فرانسه است. حتی وقتی با بهترین‌ها- مؤلف‌ترین‌ها هم کار کرده است. خوب، یک وقتی سینما مردمی بود. حالا که فکر می‌کنم به نظرم می‌رسد که یک وقتی مردم بودند. مردم مردمی بودند. حالا نیستند.

ژان پل بل موندو بود و الن دلون. الن دلون مثل خدایان زیبا بود و ژان پل بل موندو جوان. جوانی کافی‌ست. بعد زمان گذشت و هر دو پیر شدند. دیشب که ژان پل بل موندو آمد در سالن و از تلویزیون هم نشان داده شد، فکر کردم اگر الن دلون در این حال و روز بود نمی‌آمد. ژان پل بل موندو، اصلا معلوم نبود همان‌جا در برنامه مستقیم، مرگ زنده‌ای را دچار نشود، از بس که پیر و کوچک و عصاداربود و زبانش هم که در دهانش نمی‌چرخید. اما خوش‌حال بود. مانند کودکی میان خاله و عمه و خاله خانباجی و اینها. مطمئن به مهرشان. الن دلون اما تلخ. وقتی هم که مثل خدایان زیبا بود، تلخ بود. تلخی به زیبایی ربط ندارد. چه بسیار زیبارویان که خودشان را کشتند. من می‌دانم چرا الن دلون با آن همه زیبایی تلخ بود. اما می‌گذرم. در این حوصله، می‌خواهم نام پست- مطلب را بگذارم حوصله، قدما مجال هم می‌گفتند، در این حوصله از چرایی تلخی الن دلون می‌گذرم. همین حالا هم هر از گاهی غر می‌زند. گله وشگایت می‌کند. اهل نوستالژی و حزن است. فکر می‌کنم سهروردی نوشتالژی را حزن نوشته است. یعنی هانری کربن حزن سهروردی را نوستالژی ترجمه کرده است. شاید هم این نیز مثل سلیمان و داستان عصایش از یادهای من است. الن دلون اهل حزن است. چیزی کم دارد. همیشه با کمبودش می‌آید. کمبودش را با خود می‌آورد. همیشه با آنچه که نیست می‌آید. دوربین‌هایی هست که جای نیست را در بدن شما نشان می‌دهند. با آن دوربین‌ها اگر نگاه کنید کسی را، سوراخی در دلش مشاهده می‌کنید. گاهی هم در سرش. بعد نیست‌ها زیاد می‌شود. سوراخ خود آدم کم نیست. یا نیست‌های دیگران، با نیست شدن‌های  دیگران. بدن سوراخ سوراخ می‌شود. ما نمی‌بینیم.

گفته بود، چند وقت پیش که وقتی آن خدای دیگر، مارلون براندو مرد، من هم مردم. الن دلون را که می‌بینی تمام آنهایی  که بودند و حالا نیستند را می‌بینی. بعضی‌ها جور بقیه را می‌کشند. بقیه، یعنی آنها که بودند، خدایان زیبا روی بر زمین آمده. بعضی اینطورند، شانه‌هایشان سنگین است.  این است که هیچ عصایی تحملشان نمی‌کند. حتی موریانه نخورده.

هیچ نظری موجود نیست: