۵ اسفند ۱۳۹۵

مصاحبه با کمال داود


کمال داود نویسنده و روزنامه نگار الجزایری‌ست. دو سال پیش کتابش که گفتگویی درونی و بیرونی و رمانی پسا رمان بیگانه کامو بود به زبان فرانسه منتشر شد و سروصدا کرد و جایزه‌هایی برد و به چندین زبان ترجمه شد. قبل و بعدش مطالبی از او در روزنامه‌های اینجا و آنجا- خانه او جنجال‌هایی بر پا کرد. مواضعی که او گرفت و طرفین هر کدام به نوعی و در جهتی بر او آشفتند و نکوهشش یا تشویقش کردند. او زمانی اسلام‌گرا بوده و چند سال پیش تکفیر شده است. فتوایی او را به مرگ محکوم کرده
چند وقت پیش روزنامه‌ای الجزایری با او مصاحبه‌ای کرده و من ترجمه‌اش کرده‌ام.


- کتاب شما به صورت خشنی مسئله شمال و جنوب را طرح می‌کند.
«منظور تاریخ است، ناتوانی ما از خارج شدن از گذشته و از زمان حال حرف زدن. سوءتفاهم بزرگ همین است. بعضی می‌خواهند بی‌وقفه و خستگی‌ناپذیر از گذشته حرف بزنند و من می‌خواهم از حال بگویم. من فرزند استقلالم. از آزادی حرف می‌زنم و حق دارم نخواهم که تاریخ  استعمار و جنگ آزادی‌طلبانه را بر گرده‌ خود حمل کنم.  به رفتار من در برابر پرستش تاریخ خرده می‌گیرند، من این مذهب را ندارم.  من از این جنگ زاده نشده‌ام. من حامل زندگی هستم. فرزند استقلال.

اینها باعث قرائتی آسیب‌‌پذیر در اینجا و در فرانسه می‌شود. نمی‌توانیم از شک و تردید خارج شویم. به طور کلی تاریخ، تصور و خیال را بر نمی‌تابد. وقتی که در دنیای زیر سلطه توتالیتاریسم تاریخ، قصه‌ای تخیلی می‌نویسید، به شما مظنون می‌شوند که جستاری وارونه نگاشته‌اید. رمان‌ها را باید برای آنچه هستند خواند، نه به عنوان مانی‌فست و اعلامیه‌های بدعت با این و آن. نه کتاب‌هایی رازآمیز هستند  و نه توطئه‌هایی نوشته شده.

من در ادبیات جنگ نیستم، در ادبیات تخیل هستم. در هنر و در آفرینش و در فانتاسم. مسلما ما از اینها در فرانسه و الجزایر متأثر هستیم و اینها داغش را بر ما گذاشته است. پرونده‌هایی  برای کامو گشودند، چه می‌خواهد بگوید؟ چنین شخصیتی چه را نمایندگی می‌کند؟ من احترام زیادی برای شهدا قائل هستم. برای بزرگان و اجدادم که جنگیدند تا من آزاد باشم، آزاد، تا حرف بزنم، اما برای به عهده‌گرفتن حال باید از تاریخ خارج شد. برای گرامی‌داشتش ما باید آزادی را اجرا کنیم. رفتار قربانی‌زده عمومیت یافته که در میان ما غالب است، نزد روشن‌فکران به اصطلاح چپ، نزد نظام سیاسی، رفتاری راحت‌طلب است. هر چه از بیرون وارد شود مشکوک است، چونکه از روز نخست هر چه از بیرون آمد، استعمار بود، اشغال‌گر بود. ما در مقابل دیگری و خود بیگانه‌ستیزیم.  در برابر غرب هم،  که هم‌زمان که   دل ما را می‌برد، عقبمان می‌راند و ما هم به عقب می‌رانیمش.»


- هر چه از غرب بیاید مشکوک است.
«هر چه به غرب مربوط باشد مشکوک است. اما باید قبول کنیم که غرب تمدن را نمایندگی می‌کند. تمدن در وسط بیابان افغانستان نیست. در پاریس است. در لندن و نیویورک و توکیوست. این غرب ما را آزار داده، ما را استعمار کرده، از ما دزدیده و بر ما مسلط شده. پس طبیعی‌ست که به آن مشکوک باشیم. اما امروز امانت‌دار ارزش است. مردم وقتی واهمه دارند و خود را در خطر حس می‌کنند، سرکوب می‌شوند، به بیابان افغانستان نمی‌روند. به سوی شمال می‌روند. چون که امنیت و آزادی و  و رفاه و تجمل را در شمال پیدا می‌کنند. غرب را نباید تحت  وجوه منفی‌اش دید. باید از این منطق خارج شد که همه گناه را بر دوش استعمار می‌گذارد. دامی‌ست که گرفتار می‌کند و جلوی موفقیت ما را می‌گیرد. تعطیلاتمان را در خانه آنها می‌گذرانیم، مقاله چاپ می‌کنیم. وقتی مورد بی‌مهر‌ی سیاسی  قرار می‌گیریم به سوی آنها می‌رویم. تلاش می‌کنیم تا نزدشان سفیر باشیم. بچه‌هامان را به آنجا می‌فرستیم، مقیم می‌شویم. چرا؟ آنها موفق به چیزی شده‌اند. باید در خانه انها به این اذعان کنیم تا در خانه خودمان بتوانیم بدستش آوریم.

من نمی‌خواهم روابطی بیمار با غرب داشته باشم. غرب نه حق است و نه ناحق. همین است که هست. پدر و مادر من نیست. من از غرب نه نوازش می‌خواهم و نه میراث. باید نگاهش کنم و در او آنچه من ندارم را ببینم تا از او عبور کنم. باید در چشمان هیولای باشکوه نگاه کرد و از او گذشت.»

 - هیچ‌کس در وطن خود پیامبر نیست.
«ما باید از اندیشه‌های موفقیت و توفیق شفا پیدا کنیم. تصورش را بکنید که به شما خرده می‌گیرند که به دنبال موفقیت و معروفیت می‌دوید. ما هنوز اینجاییم. بیماری اعظم ما  سرزنش موفقیت است. اما این هدف دنیاست. من این احساس تقصیر توفیق را نمی‌فهمم، باید اندیشه موفقیت را ترمیم کرد. باید به بچه‌هایمان افتخار کنیم. مشروعیت بدهیم. امتیاز برای مملکت است. بیان و ادا وتعریف ارزش ما و شرکت ما در جامعه انسانی است. نمونه‌های که به فرزندانمان هدیه می‌کنیم.

مثال دونده‌ آتنی که می‌دود و با خود می‌گوید: همه ملت‌ها دونده‌هاشان را تشویق می‌کنند و من تنها دونده‌ای هستم که می‌دوم تا ملتم را تشویق کنم که بیشترخواهی نکند.» تصویری تکان‌دهنده، خلاصه  آنچه ما هستیم.

گفتمان بخشی از بزرگان  و برگزیدگان ما  که به راحت‌طلبی از سویی و به بغض و ناتوانی خروج از قربانی‌گرایی، رد آزادی و ویژگی فردی از سوی دیگر کمک می‌کند.  دفاع از فرد در کشوری که از جنگی آزادی‌خواه زاده شده خیانت است. آزادی فردی ارزشی‌ست که باید ترمیم شود و خیانت نیست.

ما تنها کشوری نیستیم که استعمار شده‌ایم. من در ویتنام بوده‌ام. از این فاصله‌ای که آنها با تاریخ دارند یکه خورده‌ام. بله ما استعمار شدیم، کشته شدیم، ما جنگی را پیش بردیم و پیروز شدیم. اما وقتی از آنها پرسیده می شود آیا شما وزارت جانبازان دارید، می‌گویند خیر. با اینکه در حال انکار نیستند. ما این  آیین را باید تصحیح کنیم. ریشه‌ها خوردنی نیستند، از شما در مقابل باد محافظت می‌کنند، اما باید محصول داشته باشیم یا نه.»


خوش ندارید شما  را عرب یا عضو دنیای عرب بخوانند.
« چیزی که من هستم با کارت ملی الجزایر، در اینجا یا جایی دیگر، تخیلاتم، با ریشه‌های الجزایری، تاریخ الجزایر و شاید نوعی ناخوشی و ناراحتی  الجزایری. من از این اندیشه‌ای که ما نوعی ناخوشی هویتی داریم اشباع شده‌ام. می‌دانم که عرب هستم وعربیت مال من است اما من متعلق به عربیت نیستم. ما مملکتی هستیم که متفق‌القولی لازم ندارد. ما مناطق خودمان، زبانمان، تاریخمان و اجدادمان را داریم. 
تفاوت ما سر چشمه غنای ماست. گفتن از دنیای عرب مرا ناراحت می‌کند. نوعی درجه‌دادن است که از بینشی استشراقی ناشی می‌شود. چرا فرانسه فرانسه است و آلمان، آلمان، اما الجزایری‌ها عرب هستند. عربیت میراث باستانی ماست. من اما هیچ‌وقت گذرنامه عربی ندیدم. گذرنامه‌های متفاوت دیدم و زبان‌های متفاوت و تاریخ متفاوت و نبردهای متفاوت.

همانقدر میان لاتینی‌ها نقاط مشترک هست که میان عرب‌ها. من نمی‌خواهم و نمی‌توانم قبول کنم که عربیت، به مثابه ملیت یا نوعی وصلت انحصاری به من تحمیل شود .عربیت میراثی شگفت‌انگیز است، من از آن هر آنچه حال مرا غنا می‌بخشد بر می‌دارم. اما ملیت من نیست. پدر و مادر و زمین من نیست. می‌خواهم که مرا چون یک  الجزایری به رسمیت بشناسند. این ناسیونالیسم نیست، مرا همانطور که هستم محترم بشمارند.»


 - شما به امر دین می‌پردازید.
« می‌گویند من بی‌رودربایستی به دین می‌پردازم. اگر کسانی بدون رودربایستی برای کشتن از دین استفاده می‌کنند چرا من برای پرداختن به دین باید رودر بایستی داشته باشم. چرا یک خطیب بی‌سواد حق دارد که گفتمان دین را در چنگ خود بگیرد اما من حق ندارم. چون ریش ندارم؟ به عنوان روشن‌فکر الجزایری حق دارم که به دین فکر کنم. دین نه به امامان جمعه و نه به روحانیت و نه به جماعت اخوت تعلق دارد. مال من هم هست. برگزیدگان ما تأمل بر دین را باید از آن خود کنند. نباید آن را به اسلام‌گراها واگذاشت. باید از آن سیاست‌زدایی کرد.

چرا من باید خود را توجیه کنم در صورتی که من کسی را نکشته‌ام، پرسش بزرگی که دوران ما باید از خود بپرسد. هر دورانی هیولای توتالیترش را تولید کرده و اسلام‌گرایی هیولای دوران ماست که می‌خواهد صاحب دنیا شود. باید به خاطر آورد  که اسلام‌گرا مسلمان نیست، نمی‌خواهد خدا را پیدا کند. می‌خواهد قدرت را به چنگ آورد. حق ندارد مرا از اندیشیدن به کلاه‌برداری بنیادگرایانه‌اش باز بدارد.

ما باید گفتگو  در باره دین و لائیسیته را از چنگ آنها در بیاوریم. آنها که بر مسائل بزرگ جامعه چنگ انداخته‌اند به من خرده می‌گیرند که چرا به دین می‌پردازم.  شما آزادید از شعر و ادبیات و استعاره حرف بزنید اما مذهبیون انحصار مسائلی مثل  برهنگی  تن و سکس و مرگ را در اختیار خود دارند.

 متافیزیک ملک بابا نیست، مال همه است. من به دین حمله نمی‌کنم. همیشه شیفته فقه بوده‌ام، اما معتقدم که زندگی به من داده شده و من به اندازه‌ای هستم که پرسش‌هایم را مستقیم از خدا بپرسم. نه به دلال نیاز دارم و نه به واسطه  و نه به مقاطعه‌کار دینی. خدا هیچ وکالتی به کسی نداده است.  و من کسی را نگشته‌ام.»


- ما مرگ را زندگی می‌کنیم.
« مرگ باید موضوع  رمان باشد. دریافته شود. فضایی برای ترمیم باشد و نه به مانند مسئله‌ای شوم و نحس. چیزی که زندگی را روشن کند و زمان حال را. زندگی‌مان را نظاره می کنیم و گفتگو می‌کنیم و برنامه ریزی می‌کنیم، به مرگ می‌اندیشیم و نه به زندگی. مرگ را باید آنجا که زندگی را روشن می‌کند ملاحظه کرد.»


- زندگی پر از خشونت.
« تاریخ خشونت بار است. ما آن را در زمان استعمار متحمل شدیم. اما نباید عذری شود که  به قربانی‌زدگی خدمت کند و باعث شود که ما آنچه را تا به حال کرده‌ایم تا ابد ادامه دهیم. در سال‌های دهه نود خشونت را بر جسم خود متحمل شدیم، و تا زمانی که نفهمیده‌ایم  که هستیم و پی نبرده‌ایم که ما یک کشور هستیم خطر آن هست که دوباره بازآفریده شود. هدف این بود که ما کشوری آزاد داشته باشیم و داریم.»


- شما از نظام سیاسی شدیدا انتقاد می کنید.
«نظام سیاسی صورتی از خود ماست. من این معترض در بن‌بست را نمی‌پسندم. نظام خود ماییم. بر خلاء که ننشسته است.  روی کرسی نشسته است و کرسی ما هستیم. نظام هست، من هم هستم. ما مسئول سرنوشت خود هستیم.  و اگر این را نپذیریم هیچ کاری نمی‌توانیم بکنیم. ما با نظام چنان رفتار می‌کنیم مثل اینکه از دریا آمده است. من نظام را نقد می‌کنم چون صورتی از ناامیدی و شکست ماست. اما همه چیز تقصیر نظام نیست. اگر همه چیز تقصیر نظام باشد، نظام تقصیر ماست.»

- روزنامه نگاری را ترک می کنید.
« موسیقی را عوض نمی‌کنم، اسبابش را عوض می‌کنم. ادبیات به من امکان گفتن از خویش را می‌دهد. ادبیات شاهد دوران است. شخصیت‌های داستایوفسکی به عالم تعلق دارند، تنها روس نیستند، انسان هستند، انسان‌هایی را که در روستایی در الجزایر می‌خوانیم. با لذت، آنقدر که گویید درون شخصیت‌ها هستیم. در خلوتی عالم‌گیر که در ادبیات به اشتراک گذاشته شده است. دلم میخواهد به دنیا به مانند آینه و روح فکر کنم. فتح دنیا.

وقتی اوضاع خراب است. وقتی در گولاگ هستید. یک تکه کاغذ و یک مداد دارید، ادبیات می‌سازید. وقتی در نقطه کور انسانیت خود هستید، ادبیات تولید می‌کنید. تولید معنا آنجا که معنا ناممکن شده است.»



- شما را به عنوان روشن‌فکری  که با اسلام‌گرایی مبارزه می‌کند معرفی می‌کنند. غرب خیال ندارد شما را در نقشی زندانی کند؟
« تجارتی مداوم است. روندی طبیعی. آنها در جنگی ایدئولوژیک هستند و هر کدام از طرفین نیاز به شاهد دارد، به نفع و به ضرر تا این یا آن تز را اعتبار بخشد. این وضعیت را با کینه نمی‌توان تحلیل کرد. توطئه نیست، مکانیک آن است که باید از هم پاشید، با به نوشتن ادامه دادن. با پشتیبانی از پیش‌نهادهای خود، با تصحیح بینش خود، با مقاومت در برابر کَستینگی که به روشنفکر از جنوب آمده به طور کلی ارائه می‌شود. یعنی روشن‌فکر حامی یا متکی، شمنی که باید آینده را بخواند، پیش‌گویی کند، نقش‌هایی بین‌المللی برای روشن‌فکر موجود است، قبلا روشن‌فکران اتحاد جماهیر شوروی بود. آمده ازدیکتاتوری‌های امریکای لاتین بود و حالا ما هستیم.

ما در کمربندی امپراطوری هستیم. ما را احضار می‌کنند تا به پرسش‌هایشان پاسخ گوییم. ما می‌توانیم به این بازی جواب دهیم، آن را رد کنیم و سعی کنیم این مکانیسم را در هم بشکنیم. از آن عبور کنیم.  و از آن در مسیر استراتژی خود بهره‌برداری کنیم. بله، کمال داوود را صدا می‌زنند تا از اسلامیسم حرف بزند. جواب رد می‌دهم. چون من نه روشن‌فکر حامی آنجا هستم و نه قربانی اینجا. من نه روشن‌فکر آماده به خدمت اینجا هستم و نه روشن‌فکر ارگانیک آمده از جنوب، در خدمت نبرد ایدئولوژیک غرب.

می دانم که در مقابل مکانیسمی که از من خیلی بزرگ‌تر است ایستاده‌ام. اما محکم هستم. شما را می‌خرند با بازی‌های سیاسی و وسوسه‌هایی که شما را در گیر دعوای ایدئولوژیک بنیادین در غرب بکنند. متوجه هستم  و مقاومت می‌کنم و همواره در جهت شکستن این مکانیک عمل می‌کنم یا از آن برای اهداف خود استفاده می‌کنم. از وقتی روستایم را ترک کردم، رقیب برایم اساسی‌ست. قدرت رقیب موتور من است.

اما باید چیزی را یادآوری کنم: چرا می‌گویند کمال داود یا نویسندگان دیگر در خطر خرید وفروش و تصاحب از سوی غرب قرار دارند اما هرگز گفته نمی‌شود که  اسلامیست‌ها در عربستان سعودی شکل می‌گیرند و بازتولید می‌شوند و فرستاده می‌شوند تا هرج و مرج بیافرینند. چرا در غرب مانور هست و  نزد اسلام‌گراها نیست. دست اجنبی تنها اروپایی‌ست و وقتی در عربستان سعودی شکل می‌گیرد و به الجزایر باز گردانده می‌شود تا بی‌نظمی خلق کند و جدایی، دست اجنبی نیست.»

 - دریا نقش مهمی در ادبیات شما دارد.
« مدیترانه فضای جدایی‌ست، دیواری که ما را از هم جدا می‌کند. درنوردیدنی نیست. رومن گاری می‌گفت: «تنها متافیزیکی که می‌توانم با دست لمس کنم.» نوعی امتحان هم هست. نوعی بینش جزمی متحجر به دنیا. دریا به شما برهنگی را تحمیل می‌کند. بازگشت به جسم را، بازیافتن تن خویش. رویاروی خود قرار گرفتن. جایی که غیر از آن می‌آید، هیولایی که ما را استعمار کرد. مکان واژگونی هم.»

 - روستایتان برایتان اهمیت دارد، کودکی شماست؟
« هر هفته تقریبا به روستایم می‌روم. مال منند. برای آنهاست که می‌نویسم. وجودشان برایم اساسی‌ست، معیار من هستند. پیوندی طبیعی با ساکنینش دارم. هرگز از توفیق و معروفیت من حرف نمی‌زنند. آن را مخفیانه گرامی می‌دارند. ما از چیزهای ساده زندگی می‌گوییم، آنها حیای فوق‌العاده‌ای دارند. به من افتخار می‌کنند بدون آنکه از آن سخن بگویند. به من کمک می‌کنند تا پاهایم بر زمین قرص باشد. بچه که بودم  در رویایم دوست داشتم فضانورد باشم، بعد می‌خواستم راوی قصه‌ها شوم. کودکی خوش‌بختی داشتم. نوه هیزم‌شکن. ما خیلی فقیر بودیم اما نمی‌دانستیم. در خانه تلویزیون  نداشتیم. یک بار در هفته یک لیوان لیموناد در لیوان چایی خیلی بود.»

- پیوندتان با شهر اوران.
« دوستان من آنجا هستند. در اوران من تا مدت ها خانه‌ای ثابت نداشتم. شهری که از ساعت پنج به بعد همه به خانه‌هایشان می‌روند. درها بسته می‌شود. پرده‌ها می‌افتد. در کوچه‌ها بی‌کس بودم و می‌گشتم. جایی برای خواب نداشتم. دیوار- شهر است.
اما بالاخره یافتم. شکافی را و نشستم و تختی پیدا کردم، سقفی و خانه‌ای در شهری که جذاب است و روبه دریا گشوده. به ریشه‌ها تعصب ندارد.»

 - پاریس؟
 «پاریس، مقصد همیشگی است. پاریس ادبیات و میلر و همینگوی. پای‌تخت دنیاست.»


- سال‌های تروریسم
« مثل همه زیر ضربه. نافهمی. در انکار. پذیرش و تسلیم. سکوت و هم‌دستی. ما هنوز از آن جان بدر نبرده‌ایم. نمی‌توانی از دورانی بیرون بیایی بی آنکه به آن کلمه و صداداده باشی و آن را پذیرفته باشی.  روایتش کرده باشی  تا باطلش سازی. اما ما همه هم‌دست سکوتی بزرگیم و بهای آن  را یک روز خواهیم پرداخت. شری را که بیان نکرده و به عهده نگرفته‌ایم. حتما آن  را دوباره زندگی خواهیم کرد. نیچه می‌گوید: راز پدر را پسر فاش خواهد کرد.»

- اقلیت‌های سرکوب شده در الجزایر.
« بیماری بزرگ الجزایر متفق‌القولی‌ست. حزبی یگانه، خدایی یگانه، تفکری یگانه، ملت را خواهد کشت. ما باید به تفاوت‌هامان بازگردیم که ثروتمان است. باید آب‌یاریش کنیم. طبیعت به ما هفت رنگ داده است و ما می‌خواهیم تنها یکی را نگاه داریم. رنگ سیاه. الجزایر وسیع است و متکثر. مسلمان است، مسیحی و یهودی و بالاتر و بیشتر از اینها. ما یک جمهوری هستیم. تاریخمان غنی‌ست.»

- فهمیده و درک نشده باقی مانده‌اید؟
«سوءتفاهم، به خاطر فقدان گردش اندیشه در کشور، فضاهای گفتگو، کتاب‌فروشی اندک. از یک مسابقه فوت‌بال خیلی بیشتر از یک کتاب حرف زده می‌شود و از همه بدتر سوءنیت است. به نظر می‌رسد که نقشی به شما دادن آسان است و این شما را از تفکر معاف می‌دارد. گفتن اینکه کمال داود ضد مسلمان است، حساب همه‌چیز را می‌رسد. سوءتفاهم و یا نافهمی از این ناشی می‌شود که من از حال حاضر حرف می‌زنم و دیگران از گذشته. قطار در حال حرکت است و آنها در ایستگاه. ما زنده‌ایم و نمرده‌ایم و تاریخ متوقف نمی‌شود. دور و بر ما می‌جنبد و مذهب ما سکون است. اندیشه برگزیدگان ما، نظام سیاسی ما سکون می‌خواهد. ما با تحرک زندگی مشکل داریم. از زمان حال سنگ قبر نسازیم.

هیچ نظری موجود نیست: