۱۰ اسفند ۱۳۹۵

فروشنده فرهادی


چند ماه پیش نوشته بودم:


فیلم فروشنده آقای فرهادی به ولایت ما هم رسید و ما توفیق دیدنش را یافتیم. در فرانسه نام آن را مشتری گذاشته‌اند و به نظرم بعد از دیدن فیلم، انتخاب و تصمیم درستی‌ست. البته نام فروشنده هم نه به خاطر زن ناپیدای تن‌فروش  داستان بلکه به خاطر نمایشنامه معروف مرگ دست‌فروش میلر است که این‌روزها هم در ایران و نه تنها- چند هفته پیش ماهی‌فروش مراکشی به سوی مرگ سوق داده شد و اگر خردمندی یا رندی دولت  نبود ممکن بود کار به جاهای باریکی بکشد،- کشته می‌شوند. مشتری در داستان فیلم همان فروشنده دست‌فروش میلر است. که اتفاقا مرد داستان، مرد خوب داستان باز نمی‌شناسد. دارد نقشش را بازی می‌کند. نقش دست‌فروش میلر را. مرد خوب داستان از طبقه متوسط فرهنگی و اهل تاتر است. معلم هم هست و با بچه‌ها مهربان. برایشان فیلم گاو مهرجویی نشان می‌دهد. همینجا بگویم که من نتوانستم به داستان گاو ساعدی بازگردم و چرایی رجوعش را نزد فرهادی و رابطه آن را با نمایشنامه میلر بفهمم. علی‌رغم اشاره به مرحله گاو شدن آدمی.

اهالی فرهنگ نمایشنامه فرنگی و بیگانه در ایران اجرا می‌کنند و به زمان و مکان بیگانه باز می‌گردند و همان‌وقت شخصیت‌های نمایشنامه و داستان را در کنار خودشان، در زمان و مکان خودشان به جا نمی‌آورند.

فیلم تا جایی که مرد دست‌فروش واقعی، درجامعه خود مرد خوب، پیرمرد رقت‌انگیز پیدایش نشده بود که بساط ما و بساط داستان را به هم بریزد، می‌توانست فیلمی معمولی،  مثل بقیه فیلم‌های فرهادی یعنی فیلمی دیگر، بیشتر، جلوه کند، اما با ظاهر شدن پیرمرد برای من تبدیل شد به فیلمی تکان دهنده. چون همه حساب و کتاب‌ها را به هم ریخت. فکر کردم چه هوش‌یار باید باشد آقای فرهادی که این هنرپیشه را برای نقش پیرمرد انتخاب کند. با این سرووضع زار و بی آهی در بساط.

من از آقای فرهادی سپاسگزارم که چنین از بهانه‌ای بهره جسته تا روان آدمی را پیچیده در روان جامعه چون مرغ سر کنده‌ای روی میز بگذارد. تا آشپز از آن خوراکی تدارک ببیند.

آقای فرهادی می‌گوید یا فیلم می‌گوید که نه تنها خوبی کردن بلکه  عدالت را اجرا کردن لزوما خوب نیست. خوب نیست یعنی به نفع جمعیت و جامعه و همه نیست. پیرمرد بد است اما مرد خوب داستان  بدتر از پیرمرد است. چون تا مرگ پیرمرد پیش می‌رود. پیرمرد بدتر از او نیست چون ما در پایان داستان دقیقا نمی‌دانیم که چه شده است. چراکه  زن داستان که در آغاز مورد آزار و خشونت قرار گرفته نامفهوم و با ابهام حرف می‌زند و روایت می‌کند.  و این هم به خاطر تکان وارده  بر قربانی قابل فهم است. زن قربانی از خشمش دست می‌کشد و به رحم می‌آید و می‌بخشد. مرد نمی‌تواند. مرد می‌خواهد به همه و به خصوص به نزدیکان و زن و همسر پیرمرد نشان دهد که پیرمرد چقدر بد و زشت است و متوجه خودش نیست. چنان در امر اجرای عدالتش پیش می‌رود که نه خطر مرگ پیرمرد که دچار مشکلات و کسالت قلب است و نه ااشاره‌ها و تهدیدهای همسرش متوقفش می‌کند.

شکی نیست که جامعه‌ای که فرهادی تصویر می‌کند جامعه‌ای‌ست که به هزار و یک دلیل قابل فهم و دانسته، جامعه‌ای تنگ است. روان آدمی بر روان جامعه تاثیر می‌گذارد و برعکس روان جامعه روان آدمی را متاثر می‌کند. خانه که باید  جای آزادی و خلوت آدم باشد به زندان شبیه است. مخصوصا وقتی پنجره‌های ایران که مثل هیچ پنجره‌ای در دنیا نیستند- هیچ کجا چنین زندان نساخته است، گاهی تنها در طبقه پایین و هم‌کف وقتی پنجره‌ها به کوچه و خیابان باز می‌شوند-  یا پنجره‌ها پشت دری- پشت پنجره‌ای دارند-، بیرون را نشان می‌دهند.  شاید ایرانیان نمی‌دانند اما این میله‌هایی که جلوی در آپارتمان‌ها و پنجره‌ها تعبیه می‌کنند نمای خیلی دهشت‌ناکی دارد.

جامعه‌ای که فرهادی ترسیم می‌کند آدم‌ها از هم جدایند. همه تنهایند. جامعه‌ای پرفاصله است. غریب‌اند. در تاکسی مردم به هم می‌چسبند. تاکسی تن‌ها را به هم می چسباند. اما هیچ تنی به تن دیگر اعتماد ندارد. به طور کلی  تن باعث عذاب جامعه ایران شده است. تن بی‌چاره زندانی روان. بعضی هم آن را به زیر تیغ جراحی می‌برند.




- در سالن سینما چند زن غرغر می‌کردند و راضی نبودند و می‌گفتند خیلی طولانی بوده و جدایی خیلی بهتر بوده. سینماگران هم از آن خیلی تعریف نکردند. من فکر می‌کنم که فهمیدن یعنی توجه به نکات ریز و ظریفی که فیلم را ساخته بودند از عهده تماشاچی غربی بر نمی‌آمد. البته فیلم ضعف‌هایی داشت، حتی در سناریو اما من آنها را بخشیدم.

۹ اسفند ۱۳۹۵

دست از سر فرهادی بردارید


دست از سر فرهادی بردارید.
 اینقدر بر شانه‌های هنرمند، سینماگر بار نگذارید. اگر شما این کار را نکنید هنرمند مجبور نخواهد شد خوب یا بد، درست یا نادرست بار و جور شما و مخصوصا جور همه آنچه را که  نیست  بکشد. هنرمند کشتی‌گیر نیست. هنرمند سفیر نیست. یا هست اما با کارش، تنها با اثرش. بهترین‌ها برای هنرمند و هنرساز مجال و کارگاه در اختیار او قرار دادن است.

اگر شما ندانید خدا می‌داند که من خیلی قدیم‌ها از انوشه و سفر هوایی فضایی‌اش نوشته‌ام. بعدها هم از خانم جایزه ریاضی برده. پس موضع من و جایی که ایستاده‌ام روشن است یعنی به اندازه کافی به آن نور تابانده‌ام.  و خیلی‌ها هم آنچه را که خوش نداشته‌اند دیده‌‌اند. که افتخار، افتخار نیست.

شما می‌نشینید تا نیمه شب اسکار می‌بینید و بعد آن را نقد و گاهی تف و لعنت می‌کنید. نه، نمی‌شود. شما از پستان هالیوود شیر می‌خورید و بعد پستان را گاز می‌گیرید، نمی‌شود. البته در جا و دورانی که همه‌چیز با همه‌چیز در  تاریکی آمیخته شده و جداکردن دشوار، شما هم بی تقصیرید، اما معلوم نیست چه می‌خواهید.

قبله‌تان امریکاست. معیارتان امریکاست. نگاهتان آنجاست.  امریکایی‌ست.
خانم انوشه تنها و تنها در امریکا می‌توانست پول به پول بیافزاید و تنها امریکا  و باز هم امریکا می‌توانست اجازه پول به پول افزودن و پول اندوختن و سفر به فضا را بدهد. برای چه به امریکا می‌روید؟ برای چه به امریکا می‌روند؟ به دنبال رویای امریکایی که همان کارخانه رویاسازی هالیوود ترویج و تبلیغش می‌کنند. رویای امریکایی چیست؟ شکوفایی فردی. ثروت ارزش است. لطف خدا شامل ثروت‌مند می‌شود.  خانه و زندگی داشتن  در امریکا موفقیت است. پیروزی‌ست. سعادت است.

ژان پی‌یر دوپویی نظریه پر سرو صدا  و مورد انتقاد و نقد واقع شده ماکس  وبر را روشن می کند. ماکس وبر در مهم‌ترین و معروف‌ترین اثرش از رابطه کاپیتالیسم و پروتستانتیسم می‌گوید. اتیک پروتستان و روح کاپیتالیسم. کالوینیسم را تعریف می‌کند.  و دعواهای کالوینیست‌ها و لوتری‌ها را.

این شاخه از پروتستان‌ها معتقد بودند که این‌که کسی سعادت‌مند است  یا نیست از قبل تعیین شده. برگزیده با لعنت و نفرین شده است.  و هیج کاری و عمل و همتی این پیش‌بینی را تغییر نمی‌دهد. پس چرا پروتستان‌های به امریکا رفته چنین به کار مشغول شدند. از نشانه‌های سعادت، موفقیت در کارو شغل بود. واژه آلمانی بِروف که معنی مقام و شهرت و طلب را هم‌زمان  با کار و شغل دارا بود. ژان پی‌یر دو پویی این تناقض را  حل می‌کند. چطور چیزی که محتوم و مکتوب است، محتوم است چون مکتوب است، ارادی می‌شود. این تناقض میان محتومیت و اراده را با همان نظریه‌ای که گذشته آینده را تصمیم می‌گیرد روشن می‌کند. دوپویی می‌گوید پیامبران مارکسیسم هم پیش‌گویی می‌کردند. چون پیش‌گویی می‌کردند پیام‌آور بودند. پیش‌گویی، آوردن پیام است. پیام‌آور نمی‌گوید باید چنین شود، می‌گوید چنین خواهد شد.  پیش‌گویی جهش به پیش است.

  ماکس وبرمی‌‌گوید، چون نشانه سعادت، موفقیت در کسب و کار بود، پروتستان‌ها به کسب و کار روی آوردند با این‌که به آن‌ها گفته شده بود که از قبل تصمیم گرفته شده و هیچ کس و هیچ چیز و هیچ‌کاری تغییری  در سعادت‌مند بودن نمی‌دهد. سعادت‌مند بودن بود و نه سعادت‌مند شدن. بودن بود و نه شدن.  آن‌ها انتخاب می کردند، برمی‌گزیدند چیزی را که گفته شده بود نوشته شده. انتخاب جبر. ماکس وبر می‌پرسد چرا با این‌که به آن‌ها گفته شده بود- آن ها پیام کالوان را چنین دریافت می‌کردند- که انتخاب از پیش شده است، آن‌ها به جای اینکه دست روی دست بگذارند و کار نکنند، چون همه‌چیز از قبل تعیین شده بود، برگزیده شدن را انتخاب کردند و نشانه سعادت را خود سعادت پنداشتند.  ولوتری‌ها بر آن ها خرده گرفتند که شما دوباره کاتولیک شدید  و سعادت را در تلاش می‌جویید و در عمل. ماکس وبر می‌پرسد چگونه دکترین ضد لیاقت‌سالاری به لیاقت‌سالاری مبدل شد. لوتری‌ها خرده دیگری بر کالوینیست‌ها می‌گرفتند و آن دوباره به جادو روی  آوردن بود. نشانه را چیز پنداشتن. کالوینیست‌ها نشانه برگزیده شدن را به جای برگزیده شدن گرفته بودند. جادویی و غیر منطقی و ناعقلایی بودن انتخاب کالوینیست‌ها ریشه عقل‌گرایی کاپیتالیسم است، مارکس‌وبر می‌گوید. می‌گوید: کالوینیست‌ها خود را قدیس اعلام کردند.

ماکس وبر می‌گوید که کاپیتالیسم چنین ریشه دوانید.  و نه آن‌چنان که خوانندگان ماکس وبر می‌پنداشتند و بر او معترض شدند. ژان پی‌یر دوپویی می گوید امروز هم در سینی‌کن واله و کالی‌فرنیا پای‌تخت کاپیتالیسم همه پروتستان و یهودی و آته- فرانسوی‌ها  به جای آتیست می‌گویند اته-  هستند و کمتر کاتولیک.

حالا شما از آقای فرهادی می‌خواهید که نشانه  را نشان ندهد.  نشانه سعادت را نشان ندهد.  کجای کارید؟  فرهادی با امریکا امریکایی حرف می‌زند. با خودشان حرف می‌زند.  رویاشان را در برابرشان می‌گذارد. می‌گوید هر کسی لیاقتش را داشته باشد، هر فردی، بی نام و نشان، می‌تواند رویای شما را دنبال کند. یک ایرانی می‌تواند. مسلمان می‌تواند. 
کار فرهادی نشان دادن است. تصویر است. تصویر را، افلاطون گفته بود نشانه است. نه چیز.

۸ اسفند ۱۳۹۵

ژان پل بل موندو و عصای سلیمان


دیشب برنامه سزار بود. سزار معادل اسکار است. من اسکار را نمی‌بینم. سزار را گاهی نگاه می‌کنم. قبل از نیمه‌های پایانی برنامه از ژان پل بل موندو قدردانی شد. همه بلند شدند و چند دقیقه‌ای دست زدند، و بعدش خودش هم آمد. کوچک شده بود. بعضی‌ها پیر که می‌شوند کوچک می‌شوند بعضی بزرگ. ژان پل بل موندو کوچک شده بود و در دست چپ‌اش عصایی داشت که نگاهش داشته بود. نمی‌توانست حرف بزند. من می ترسیدم مثل سلیمان بیافتد. سلیمان نیافتاد. یعنی داستان قبل از افتادن سلیمان تمام شد. موریانه‌ها عصا را خورده بودند.  و سلیمان چون نمی‌دانست، یا عصا نمی‌دانست، نیافتاده بود. شاید هم من اینطور تصور می‌کنم.

ژان پل بل موندو آرتیست سینمای مردمی فرانسه است. حتی وقتی با بهترین‌ها- مؤلف‌ترین‌ها هم کار کرده است. خوب، یک وقتی سینما مردمی بود. حالا که فکر می‌کنم به نظرم می‌رسد که یک وقتی مردم بودند. مردم مردمی بودند. حالا نیستند.

ژان پل بل موندو بود و الن دلون. الن دلون مثل خدایان زیبا بود و ژان پل بل موندو جوان. جوانی کافی‌ست. بعد زمان گذشت و هر دو پیر شدند. دیشب که ژان پل بل موندو آمد در سالن و از تلویزیون هم نشان داده شد، فکر کردم اگر الن دلون در این حال و روز بود نمی‌آمد. ژان پل بل موندو، اصلا معلوم نبود همان‌جا در برنامه مستقیم، مرگ زنده‌ای را دچار نشود، از بس که پیر و کوچک و عصاداربود و زبانش هم که در دهانش نمی‌چرخید. اما خوش‌حال بود. مانند کودکی میان خاله و عمه و خاله خانباجی و اینها. مطمئن به مهرشان. الن دلون اما تلخ. وقتی هم که مثل خدایان زیبا بود، تلخ بود. تلخی به زیبایی ربط ندارد. چه بسیار زیبارویان که خودشان را کشتند. من می‌دانم چرا الن دلون با آن همه زیبایی تلخ بود. اما می‌گذرم. در این حوصله، می‌خواهم نام پست- مطلب را بگذارم حوصله، قدما مجال هم می‌گفتند، در این حوصله از چرایی تلخی الن دلون می‌گذرم. همین حالا هم هر از گاهی غر می‌زند. گله وشگایت می‌کند. اهل نوستالژی و حزن است. فکر می‌کنم سهروردی نوشتالژی را حزن نوشته است. یعنی هانری کربن حزن سهروردی را نوستالژی ترجمه کرده است. شاید هم این نیز مثل سلیمان و داستان عصایش از یادهای من است. الن دلون اهل حزن است. چیزی کم دارد. همیشه با کمبودش می‌آید. کمبودش را با خود می‌آورد. همیشه با آنچه که نیست می‌آید. دوربین‌هایی هست که جای نیست را در بدن شما نشان می‌دهند. با آن دوربین‌ها اگر نگاه کنید کسی را، سوراخی در دلش مشاهده می‌کنید. گاهی هم در سرش. بعد نیست‌ها زیاد می‌شود. سوراخ خود آدم کم نیست. یا نیست‌های دیگران، با نیست شدن‌های  دیگران. بدن سوراخ سوراخ می‌شود. ما نمی‌بینیم.

گفته بود، چند وقت پیش که وقتی آن خدای دیگر، مارلون براندو مرد، من هم مردم. الن دلون را که می‌بینی تمام آنهایی  که بودند و حالا نیستند را می‌بینی. بعضی‌ها جور بقیه را می‌کشند. بقیه، یعنی آنها که بودند، خدایان زیبا روی بر زمین آمده. بعضی اینطورند، شانه‌هایشان سنگین است.  این است که هیچ عصایی تحملشان نمی‌کند. حتی موریانه نخورده.

۵ اسفند ۱۳۹۵

مصاحبه با کمال داود


کمال داود نویسنده و روزنامه نگار الجزایری‌ست. دو سال پیش کتابش که گفتگویی درونی و بیرونی و رمانی پسا رمان بیگانه کامو بود به زبان فرانسه منتشر شد و سروصدا کرد و جایزه‌هایی برد و به چندین زبان ترجمه شد. قبل و بعدش مطالبی از او در روزنامه‌های اینجا و آنجا- خانه او جنجال‌هایی بر پا کرد. مواضعی که او گرفت و طرفین هر کدام به نوعی و در جهتی بر او آشفتند و نکوهشش یا تشویقش کردند. او زمانی اسلام‌گرا بوده و چند سال پیش تکفیر شده است. فتوایی او را به مرگ محکوم کرده
چند وقت پیش روزنامه‌ای الجزایری با او مصاحبه‌ای کرده و من ترجمه‌اش کرده‌ام.


- کتاب شما به صورت خشنی مسئله شمال و جنوب را طرح می‌کند.
«منظور تاریخ است، ناتوانی ما از خارج شدن از گذشته و از زمان حال حرف زدن. سوءتفاهم بزرگ همین است. بعضی می‌خواهند بی‌وقفه و خستگی‌ناپذیر از گذشته حرف بزنند و من می‌خواهم از حال بگویم. من فرزند استقلالم. از آزادی حرف می‌زنم و حق دارم نخواهم که تاریخ  استعمار و جنگ آزادی‌طلبانه را بر گرده‌ خود حمل کنم.  به رفتار من در برابر پرستش تاریخ خرده می‌گیرند، من این مذهب را ندارم.  من از این جنگ زاده نشده‌ام. من حامل زندگی هستم. فرزند استقلال.

اینها باعث قرائتی آسیب‌‌پذیر در اینجا و در فرانسه می‌شود. نمی‌توانیم از شک و تردید خارج شویم. به طور کلی تاریخ، تصور و خیال را بر نمی‌تابد. وقتی که در دنیای زیر سلطه توتالیتاریسم تاریخ، قصه‌ای تخیلی می‌نویسید، به شما مظنون می‌شوند که جستاری وارونه نگاشته‌اید. رمان‌ها را باید برای آنچه هستند خواند، نه به عنوان مانی‌فست و اعلامیه‌های بدعت با این و آن. نه کتاب‌هایی رازآمیز هستند  و نه توطئه‌هایی نوشته شده.

من در ادبیات جنگ نیستم، در ادبیات تخیل هستم. در هنر و در آفرینش و در فانتاسم. مسلما ما از اینها در فرانسه و الجزایر متأثر هستیم و اینها داغش را بر ما گذاشته است. پرونده‌هایی  برای کامو گشودند، چه می‌خواهد بگوید؟ چنین شخصیتی چه را نمایندگی می‌کند؟ من احترام زیادی برای شهدا قائل هستم. برای بزرگان و اجدادم که جنگیدند تا من آزاد باشم، آزاد، تا حرف بزنم، اما برای به عهده‌گرفتن حال باید از تاریخ خارج شد. برای گرامی‌داشتش ما باید آزادی را اجرا کنیم. رفتار قربانی‌زده عمومیت یافته که در میان ما غالب است، نزد روشن‌فکران به اصطلاح چپ، نزد نظام سیاسی، رفتاری راحت‌طلب است. هر چه از بیرون وارد شود مشکوک است، چونکه از روز نخست هر چه از بیرون آمد، استعمار بود، اشغال‌گر بود. ما در مقابل دیگری و خود بیگانه‌ستیزیم.  در برابر غرب هم،  که هم‌زمان که   دل ما را می‌برد، عقبمان می‌راند و ما هم به عقب می‌رانیمش.»


- هر چه از غرب بیاید مشکوک است.
«هر چه به غرب مربوط باشد مشکوک است. اما باید قبول کنیم که غرب تمدن را نمایندگی می‌کند. تمدن در وسط بیابان افغانستان نیست. در پاریس است. در لندن و نیویورک و توکیوست. این غرب ما را آزار داده، ما را استعمار کرده، از ما دزدیده و بر ما مسلط شده. پس طبیعی‌ست که به آن مشکوک باشیم. اما امروز امانت‌دار ارزش است. مردم وقتی واهمه دارند و خود را در خطر حس می‌کنند، سرکوب می‌شوند، به بیابان افغانستان نمی‌روند. به سوی شمال می‌روند. چون که امنیت و آزادی و  و رفاه و تجمل را در شمال پیدا می‌کنند. غرب را نباید تحت  وجوه منفی‌اش دید. باید از این منطق خارج شد که همه گناه را بر دوش استعمار می‌گذارد. دامی‌ست که گرفتار می‌کند و جلوی موفقیت ما را می‌گیرد. تعطیلاتمان را در خانه آنها می‌گذرانیم، مقاله چاپ می‌کنیم. وقتی مورد بی‌مهر‌ی سیاسی  قرار می‌گیریم به سوی آنها می‌رویم. تلاش می‌کنیم تا نزدشان سفیر باشیم. بچه‌هامان را به آنجا می‌فرستیم، مقیم می‌شویم. چرا؟ آنها موفق به چیزی شده‌اند. باید در خانه انها به این اذعان کنیم تا در خانه خودمان بتوانیم بدستش آوریم.

من نمی‌خواهم روابطی بیمار با غرب داشته باشم. غرب نه حق است و نه ناحق. همین است که هست. پدر و مادر من نیست. من از غرب نه نوازش می‌خواهم و نه میراث. باید نگاهش کنم و در او آنچه من ندارم را ببینم تا از او عبور کنم. باید در چشمان هیولای باشکوه نگاه کرد و از او گذشت.»

 - هیچ‌کس در وطن خود پیامبر نیست.
«ما باید از اندیشه‌های موفقیت و توفیق شفا پیدا کنیم. تصورش را بکنید که به شما خرده می‌گیرند که به دنبال موفقیت و معروفیت می‌دوید. ما هنوز اینجاییم. بیماری اعظم ما  سرزنش موفقیت است. اما این هدف دنیاست. من این احساس تقصیر توفیق را نمی‌فهمم، باید اندیشه موفقیت را ترمیم کرد. باید به بچه‌هایمان افتخار کنیم. مشروعیت بدهیم. امتیاز برای مملکت است. بیان و ادا وتعریف ارزش ما و شرکت ما در جامعه انسانی است. نمونه‌های که به فرزندانمان هدیه می‌کنیم.

مثال دونده‌ آتنی که می‌دود و با خود می‌گوید: همه ملت‌ها دونده‌هاشان را تشویق می‌کنند و من تنها دونده‌ای هستم که می‌دوم تا ملتم را تشویق کنم که بیشترخواهی نکند.» تصویری تکان‌دهنده، خلاصه  آنچه ما هستیم.

گفتمان بخشی از بزرگان  و برگزیدگان ما  که به راحت‌طلبی از سویی و به بغض و ناتوانی خروج از قربانی‌گرایی، رد آزادی و ویژگی فردی از سوی دیگر کمک می‌کند.  دفاع از فرد در کشوری که از جنگی آزادی‌خواه زاده شده خیانت است. آزادی فردی ارزشی‌ست که باید ترمیم شود و خیانت نیست.

ما تنها کشوری نیستیم که استعمار شده‌ایم. من در ویتنام بوده‌ام. از این فاصله‌ای که آنها با تاریخ دارند یکه خورده‌ام. بله ما استعمار شدیم، کشته شدیم، ما جنگی را پیش بردیم و پیروز شدیم. اما وقتی از آنها پرسیده می شود آیا شما وزارت جانبازان دارید، می‌گویند خیر. با اینکه در حال انکار نیستند. ما این  آیین را باید تصحیح کنیم. ریشه‌ها خوردنی نیستند، از شما در مقابل باد محافظت می‌کنند، اما باید محصول داشته باشیم یا نه.»


خوش ندارید شما  را عرب یا عضو دنیای عرب بخوانند.
« چیزی که من هستم با کارت ملی الجزایر، در اینجا یا جایی دیگر، تخیلاتم، با ریشه‌های الجزایری، تاریخ الجزایر و شاید نوعی ناخوشی و ناراحتی  الجزایری. من از این اندیشه‌ای که ما نوعی ناخوشی هویتی داریم اشباع شده‌ام. می‌دانم که عرب هستم وعربیت مال من است اما من متعلق به عربیت نیستم. ما مملکتی هستیم که متفق‌القولی لازم ندارد. ما مناطق خودمان، زبانمان، تاریخمان و اجدادمان را داریم. 
تفاوت ما سر چشمه غنای ماست. گفتن از دنیای عرب مرا ناراحت می‌کند. نوعی درجه‌دادن است که از بینشی استشراقی ناشی می‌شود. چرا فرانسه فرانسه است و آلمان، آلمان، اما الجزایری‌ها عرب هستند. عربیت میراث باستانی ماست. من اما هیچ‌وقت گذرنامه عربی ندیدم. گذرنامه‌های متفاوت دیدم و زبان‌های متفاوت و تاریخ متفاوت و نبردهای متفاوت.

همانقدر میان لاتینی‌ها نقاط مشترک هست که میان عرب‌ها. من نمی‌خواهم و نمی‌توانم قبول کنم که عربیت، به مثابه ملیت یا نوعی وصلت انحصاری به من تحمیل شود .عربیت میراثی شگفت‌انگیز است، من از آن هر آنچه حال مرا غنا می‌بخشد بر می‌دارم. اما ملیت من نیست. پدر و مادر و زمین من نیست. می‌خواهم که مرا چون یک  الجزایری به رسمیت بشناسند. این ناسیونالیسم نیست، مرا همانطور که هستم محترم بشمارند.»


 - شما به امر دین می‌پردازید.
« می‌گویند من بی‌رودربایستی به دین می‌پردازم. اگر کسانی بدون رودربایستی برای کشتن از دین استفاده می‌کنند چرا من برای پرداختن به دین باید رودر بایستی داشته باشم. چرا یک خطیب بی‌سواد حق دارد که گفتمان دین را در چنگ خود بگیرد اما من حق ندارم. چون ریش ندارم؟ به عنوان روشن‌فکر الجزایری حق دارم که به دین فکر کنم. دین نه به امامان جمعه و نه به روحانیت و نه به جماعت اخوت تعلق دارد. مال من هم هست. برگزیدگان ما تأمل بر دین را باید از آن خود کنند. نباید آن را به اسلام‌گراها واگذاشت. باید از آن سیاست‌زدایی کرد.

چرا من باید خود را توجیه کنم در صورتی که من کسی را نکشته‌ام، پرسش بزرگی که دوران ما باید از خود بپرسد. هر دورانی هیولای توتالیترش را تولید کرده و اسلام‌گرایی هیولای دوران ماست که می‌خواهد صاحب دنیا شود. باید به خاطر آورد  که اسلام‌گرا مسلمان نیست، نمی‌خواهد خدا را پیدا کند. می‌خواهد قدرت را به چنگ آورد. حق ندارد مرا از اندیشیدن به کلاه‌برداری بنیادگرایانه‌اش باز بدارد.

ما باید گفتگو  در باره دین و لائیسیته را از چنگ آنها در بیاوریم. آنها که بر مسائل بزرگ جامعه چنگ انداخته‌اند به من خرده می‌گیرند که چرا به دین می‌پردازم.  شما آزادید از شعر و ادبیات و استعاره حرف بزنید اما مذهبیون انحصار مسائلی مثل  برهنگی  تن و سکس و مرگ را در اختیار خود دارند.

 متافیزیک ملک بابا نیست، مال همه است. من به دین حمله نمی‌کنم. همیشه شیفته فقه بوده‌ام، اما معتقدم که زندگی به من داده شده و من به اندازه‌ای هستم که پرسش‌هایم را مستقیم از خدا بپرسم. نه به دلال نیاز دارم و نه به واسطه  و نه به مقاطعه‌کار دینی. خدا هیچ وکالتی به کسی نداده است.  و من کسی را نگشته‌ام.»


- ما مرگ را زندگی می‌کنیم.
« مرگ باید موضوع  رمان باشد. دریافته شود. فضایی برای ترمیم باشد و نه به مانند مسئله‌ای شوم و نحس. چیزی که زندگی را روشن کند و زمان حال را. زندگی‌مان را نظاره می کنیم و گفتگو می‌کنیم و برنامه ریزی می‌کنیم، به مرگ می‌اندیشیم و نه به زندگی. مرگ را باید آنجا که زندگی را روشن می‌کند ملاحظه کرد.»


- زندگی پر از خشونت.
« تاریخ خشونت بار است. ما آن را در زمان استعمار متحمل شدیم. اما نباید عذری شود که  به قربانی‌زدگی خدمت کند و باعث شود که ما آنچه را تا به حال کرده‌ایم تا ابد ادامه دهیم. در سال‌های دهه نود خشونت را بر جسم خود متحمل شدیم، و تا زمانی که نفهمیده‌ایم  که هستیم و پی نبرده‌ایم که ما یک کشور هستیم خطر آن هست که دوباره بازآفریده شود. هدف این بود که ما کشوری آزاد داشته باشیم و داریم.»


- شما از نظام سیاسی شدیدا انتقاد می کنید.
«نظام سیاسی صورتی از خود ماست. من این معترض در بن‌بست را نمی‌پسندم. نظام خود ماییم. بر خلاء که ننشسته است.  روی کرسی نشسته است و کرسی ما هستیم. نظام هست، من هم هستم. ما مسئول سرنوشت خود هستیم.  و اگر این را نپذیریم هیچ کاری نمی‌توانیم بکنیم. ما با نظام چنان رفتار می‌کنیم مثل اینکه از دریا آمده است. من نظام را نقد می‌کنم چون صورتی از ناامیدی و شکست ماست. اما همه چیز تقصیر نظام نیست. اگر همه چیز تقصیر نظام باشد، نظام تقصیر ماست.»

- روزنامه نگاری را ترک می کنید.
« موسیقی را عوض نمی‌کنم، اسبابش را عوض می‌کنم. ادبیات به من امکان گفتن از خویش را می‌دهد. ادبیات شاهد دوران است. شخصیت‌های داستایوفسکی به عالم تعلق دارند، تنها روس نیستند، انسان هستند، انسان‌هایی را که در روستایی در الجزایر می‌خوانیم. با لذت، آنقدر که گویید درون شخصیت‌ها هستیم. در خلوتی عالم‌گیر که در ادبیات به اشتراک گذاشته شده است. دلم میخواهد به دنیا به مانند آینه و روح فکر کنم. فتح دنیا.

وقتی اوضاع خراب است. وقتی در گولاگ هستید. یک تکه کاغذ و یک مداد دارید، ادبیات می‌سازید. وقتی در نقطه کور انسانیت خود هستید، ادبیات تولید می‌کنید. تولید معنا آنجا که معنا ناممکن شده است.»



- شما را به عنوان روشن‌فکری  که با اسلام‌گرایی مبارزه می‌کند معرفی می‌کنند. غرب خیال ندارد شما را در نقشی زندانی کند؟
« تجارتی مداوم است. روندی طبیعی. آنها در جنگی ایدئولوژیک هستند و هر کدام از طرفین نیاز به شاهد دارد، به نفع و به ضرر تا این یا آن تز را اعتبار بخشد. این وضعیت را با کینه نمی‌توان تحلیل کرد. توطئه نیست، مکانیک آن است که باید از هم پاشید، با به نوشتن ادامه دادن. با پشتیبانی از پیش‌نهادهای خود، با تصحیح بینش خود، با مقاومت در برابر کَستینگی که به روشنفکر از جنوب آمده به طور کلی ارائه می‌شود. یعنی روشن‌فکر حامی یا متکی، شمنی که باید آینده را بخواند، پیش‌گویی کند، نقش‌هایی بین‌المللی برای روشن‌فکر موجود است، قبلا روشن‌فکران اتحاد جماهیر شوروی بود. آمده ازدیکتاتوری‌های امریکای لاتین بود و حالا ما هستیم.

ما در کمربندی امپراطوری هستیم. ما را احضار می‌کنند تا به پرسش‌هایشان پاسخ گوییم. ما می‌توانیم به این بازی جواب دهیم، آن را رد کنیم و سعی کنیم این مکانیسم را در هم بشکنیم. از آن عبور کنیم.  و از آن در مسیر استراتژی خود بهره‌برداری کنیم. بله، کمال داوود را صدا می‌زنند تا از اسلامیسم حرف بزند. جواب رد می‌دهم. چون من نه روشن‌فکر حامی آنجا هستم و نه قربانی اینجا. من نه روشن‌فکر آماده به خدمت اینجا هستم و نه روشن‌فکر ارگانیک آمده از جنوب، در خدمت نبرد ایدئولوژیک غرب.

می دانم که در مقابل مکانیسمی که از من خیلی بزرگ‌تر است ایستاده‌ام. اما محکم هستم. شما را می‌خرند با بازی‌های سیاسی و وسوسه‌هایی که شما را در گیر دعوای ایدئولوژیک بنیادین در غرب بکنند. متوجه هستم  و مقاومت می‌کنم و همواره در جهت شکستن این مکانیک عمل می‌کنم یا از آن برای اهداف خود استفاده می‌کنم. از وقتی روستایم را ترک کردم، رقیب برایم اساسی‌ست. قدرت رقیب موتور من است.

اما باید چیزی را یادآوری کنم: چرا می‌گویند کمال داود یا نویسندگان دیگر در خطر خرید وفروش و تصاحب از سوی غرب قرار دارند اما هرگز گفته نمی‌شود که  اسلامیست‌ها در عربستان سعودی شکل می‌گیرند و بازتولید می‌شوند و فرستاده می‌شوند تا هرج و مرج بیافرینند. چرا در غرب مانور هست و  نزد اسلام‌گراها نیست. دست اجنبی تنها اروپایی‌ست و وقتی در عربستان سعودی شکل می‌گیرد و به الجزایر باز گردانده می‌شود تا بی‌نظمی خلق کند و جدایی، دست اجنبی نیست.»

 - دریا نقش مهمی در ادبیات شما دارد.
« مدیترانه فضای جدایی‌ست، دیواری که ما را از هم جدا می‌کند. درنوردیدنی نیست. رومن گاری می‌گفت: «تنها متافیزیکی که می‌توانم با دست لمس کنم.» نوعی امتحان هم هست. نوعی بینش جزمی متحجر به دنیا. دریا به شما برهنگی را تحمیل می‌کند. بازگشت به جسم را، بازیافتن تن خویش. رویاروی خود قرار گرفتن. جایی که غیر از آن می‌آید، هیولایی که ما را استعمار کرد. مکان واژگونی هم.»

 - روستایتان برایتان اهمیت دارد، کودکی شماست؟
« هر هفته تقریبا به روستایم می‌روم. مال منند. برای آنهاست که می‌نویسم. وجودشان برایم اساسی‌ست، معیار من هستند. پیوندی طبیعی با ساکنینش دارم. هرگز از توفیق و معروفیت من حرف نمی‌زنند. آن را مخفیانه گرامی می‌دارند. ما از چیزهای ساده زندگی می‌گوییم، آنها حیای فوق‌العاده‌ای دارند. به من افتخار می‌کنند بدون آنکه از آن سخن بگویند. به من کمک می‌کنند تا پاهایم بر زمین قرص باشد. بچه که بودم  در رویایم دوست داشتم فضانورد باشم، بعد می‌خواستم راوی قصه‌ها شوم. کودکی خوش‌بختی داشتم. نوه هیزم‌شکن. ما خیلی فقیر بودیم اما نمی‌دانستیم. در خانه تلویزیون  نداشتیم. یک بار در هفته یک لیوان لیموناد در لیوان چایی خیلی بود.»

- پیوندتان با شهر اوران.
« دوستان من آنجا هستند. در اوران من تا مدت ها خانه‌ای ثابت نداشتم. شهری که از ساعت پنج به بعد همه به خانه‌هایشان می‌روند. درها بسته می‌شود. پرده‌ها می‌افتد. در کوچه‌ها بی‌کس بودم و می‌گشتم. جایی برای خواب نداشتم. دیوار- شهر است.
اما بالاخره یافتم. شکافی را و نشستم و تختی پیدا کردم، سقفی و خانه‌ای در شهری که جذاب است و روبه دریا گشوده. به ریشه‌ها تعصب ندارد.»

 - پاریس؟
 «پاریس، مقصد همیشگی است. پاریس ادبیات و میلر و همینگوی. پای‌تخت دنیاست.»


- سال‌های تروریسم
« مثل همه زیر ضربه. نافهمی. در انکار. پذیرش و تسلیم. سکوت و هم‌دستی. ما هنوز از آن جان بدر نبرده‌ایم. نمی‌توانی از دورانی بیرون بیایی بی آنکه به آن کلمه و صداداده باشی و آن را پذیرفته باشی.  روایتش کرده باشی  تا باطلش سازی. اما ما همه هم‌دست سکوتی بزرگیم و بهای آن  را یک روز خواهیم پرداخت. شری را که بیان نکرده و به عهده نگرفته‌ایم. حتما آن  را دوباره زندگی خواهیم کرد. نیچه می‌گوید: راز پدر را پسر فاش خواهد کرد.»

- اقلیت‌های سرکوب شده در الجزایر.
« بیماری بزرگ الجزایر متفق‌القولی‌ست. حزبی یگانه، خدایی یگانه، تفکری یگانه، ملت را خواهد کشت. ما باید به تفاوت‌هامان بازگردیم که ثروتمان است. باید آب‌یاریش کنیم. طبیعت به ما هفت رنگ داده است و ما می‌خواهیم تنها یکی را نگاه داریم. رنگ سیاه. الجزایر وسیع است و متکثر. مسلمان است، مسیحی و یهودی و بالاتر و بیشتر از اینها. ما یک جمهوری هستیم. تاریخمان غنی‌ست.»

- فهمیده و درک نشده باقی مانده‌اید؟
«سوءتفاهم، به خاطر فقدان گردش اندیشه در کشور، فضاهای گفتگو، کتاب‌فروشی اندک. از یک مسابقه فوت‌بال خیلی بیشتر از یک کتاب حرف زده می‌شود و از همه بدتر سوءنیت است. به نظر می‌رسد که نقشی به شما دادن آسان است و این شما را از تفکر معاف می‌دارد. گفتن اینکه کمال داود ضد مسلمان است، حساب همه‌چیز را می‌رسد. سوءتفاهم و یا نافهمی از این ناشی می‌شود که من از حال حاضر حرف می‌زنم و دیگران از گذشته. قطار در حال حرکت است و آنها در ایستگاه. ما زنده‌ایم و نمرده‌ایم و تاریخ متوقف نمی‌شود. دور و بر ما می‌جنبد و مذهب ما سکون است. اندیشه برگزیدگان ما، نظام سیاسی ما سکون می‌خواهد. ما با تحرک زندگی مشکل داریم. از زمان حال سنگ قبر نسازیم.