۲ بهمن ۱۳۹۵

ایالات متحده آمریکا : فرصتی برای چپی رادیکال‌تر


مطلبی از اسلاوی ژیژک با ترجمه نیشابور

ایالات متحده آمریکا : فرصتی برای چپی رادیکال‌تر

در کتاب روشن‌بینی، منتشر شده در سال ۲۰۰۷، ژوزه ساراماگو واقعه‌ای عجیب را تعریف می‌کند که در پای‌تخت و در کشوری دمکراتیک و بی‌نام روی می‌دهد.

صبح انتخابات، باران شرشر می‌بارد و شرکت ضعیف رأی دهندگان نگران‌کننده است، اما اواسط بعد از ظهر، آسمان باز می‌شود و جمعیت به سوی صندوق‌های رأی راه می‌افتند. با این حال تسلای دولت اندکی بیشتر طول نمی‌کشد : نتیجه شمارش رأی‌ها هفتاد درصد رأی سفید است.حیرت‌زده ازاین به اصطلاح اشتباه مدنی، دولت می‌خواهد فرصتی دیگری به شهروندان بدهد تا پشیمان شده و انتخابات دیگری برای هفته بعد سازمان‌دهی می‌کند. اما نتیجه بدتر است. ۸۳ در صد رأی سفید به صندوق‌ها ریخته شده است.

آیا این به معنی توطئه‌ای مدیریت شده است تا نه تنها دولت را بلکه مجموعه نظام دمکراتیک راسرنگون کند؟ اگر چنین است چه کسی پشت پرده پنهان شده و چگونه بی‌آنکه دیده شود توانسته صدها هزار نفر را متقاعد کند که به این شیوه شورش کنند؟ شهر به روند عادی خود ادامه می‌دهد و شهروندان در وحدتی بیان‌ناپذیر در مقاومتی گاندی‌وار و بدون خشونت، تلاش دولت را خنثی کرده‌اند.

درسی که این تجربه‌ی اندیشه به جای می‌گذارد روشن است : خطر امروز در انفعال نیست و در شبه‌کنش است. تمایل به کنش داشتن، مشارکت، بر پوچی اوضاع نقاب می‌گذارد. ما از مداخله کردن دست نمی‌کشیم، از «کاری کردن»، دانشگاهیان در مباحث بی‌خاصیت شرکت می‌کنند و غیره. عقب کشیدن و شرکت‌نکردن سخت‌تر است.



پوچی دمکراسی‌های کنونی

آن‌ها که در قدرت‌اند مشارکت مردم را حتی «معترض»، گفتگو را به سکوت ترجیح می‌دهند. تنها برای اینکه ما را وادار به گفتگوکنند و مطمئن شوند که این انفعالِ‌نگران‌کننده
را درهم‌شکسته‌اند. امتناع رأی‌دهندگان کنشِ‌سیاسیِ واقعی‌است : با قدرت به مصاف پوچی دمکراسی‌های کنونی می‌رود.

شهروندانی که می‌بایست میان هیلاری کلینتون و دونالدترامپ انتخاب کنند باید دقیقاً چنین واکنشی نشان می‌دادند.

وقتی در پایان سال‌های ۱۹۲۰ از استالین پرسیدند چه گرایشی بدتر است؟ راست یا چپ؟ پاسخ داد که «هر دو بدتر است».

آیا انتخابات ۲۰۱۶ امریکایی‌ها را در همان وضعیت قرار نداده است؟ واضح است که ترامپ به دلیل گرایش‌های راست‌‌گرایانه و تجزیه عمومی اخلاق که به عهده گرفته است، بدتر است. اما حداقل وعده تغییر می‌دهد در صورتی که کلینتون بدتری است که تمایل به حفظ وضع موجود دارد.

در برابر چنین انتخابی باید آرامش خود را حفظ کرد و بدتری را انتخاب کرد که نماینده تغییر است، حتی اگر تغییری خطرناک باشد. چون می‌تواند راه را برای تغییری واقعی بگشاید.به این دلیل نمی‌بایست به ترامپ رأی داده می‌شد. نباید در چنین انتخاباتی شرکت کرد. باید خون‌سردانه از خود پرسید : کدام پیروزی به برنامه‌ رهایی ریشه‌ای خدمت می‌کند. برنامه کلینتون یا ترامپ؟



رجوع به هیتلر

لیبرال‌ها وحشت‌زده از اینکه پیروزی ترامپ منجر به تحرکی شود و چپ راستین از آن سربرآورد- آن را رد و به هیتلر رجوع می‌کنند. بسیاری از کمونیست‌های آلمان در به قدرت رسیدن نازی‌ها فرصتی برای چپ رادیکال دیده بودند، حساب و کتابشان همانطور که می‌دانیم اشتباه دهشتناکی از آب درآمد.

پرسش این است : مورد ترامپ هم همان است؟ او خطری است که در برابرش باید جبهه‌ای از محافظه‌کاران افراطی در کنار لیبرال‌های عاقل و لیبرال‌های ترقی‌خواه سنتی و اگر چپ رادیکالی هم باقی‌‌ مانده، بسیج شوند؟

عبارت «فاشیسم» که امروز به کار می بریم، اغلب تنها واژه‌ای خالی است که وقتی چیزی به ظاهر خطرناک در صحنه سیاسی ظهور می‌کند، علم‌اش می‌کنیم. اما نمی‌دانیم که واقعاً چه چیزی را در خود دارد. خیر، پوپولیست‌های امروز فاشیست‌های دیروز نیستند.

ترس از اینکه پیروزی ترامپ ایالات متحده را به حکومتی فاشیست تبدیل کند اغراقی مضحک است. ایالات متحده مجموعه‌ای از نهادهای سیاسی و مدنی است که به زیر کشیدنش را ناممکن می‌سازد.



خشم توده

پس، این ترس از کجا می‌آید؟ به این کار می‌آید که ما را علیه ترامپ متحد کند و چنین بر جدایی احیاء شده میان سندرز و کلینتون که نامزد دستگاه است و از سوی اجماعی وسیع از جنگ‌طلبان دستگاه اداری بوش و پال وولفوویز و عربستان سعودی حمایت می‌شد، نقاب بگذارد.

ترامپ را همان خشمی بالابرد که برنی سندرز را، و سندرز از همان تغذیه کرد تا هوادارانش را جذب کند : برای اکثر طرف‌دارانش به مثابه مرد ضددستگاه به نظر آمد.

فراموش نکنیم که خشم توده می‌تواند جهت عوض کند. لیبرال‌هایی که از پیروزی ترامپ می‌ترسند، از گردش به راست هراس ندارند، ترس‌شان از تغییر اجتماعی حقیقی است. روبس‌پیر می‌گوید : «آن‌ها از بی‌عدالتی عمیق زندگی اجتماعی ما خبر دارند و صادقانه نگرانند. اما می‌خواهند با انقلابی بدون انقلاب به جنگ آن بروند.» همانطور که مصرف‌گرایی کنونی قهوه بدون قهوه و شوکولات بدون شوکولات و الکل بدون الکل و چندفرهنگی بدون دردسرهای خشن و غیره می‌فروشد.


بینشی از تغییر بدون تغییر واقعی. تغییری که همه را صحیح و سالم حفظ می‌کند، آنجا که لیبرال‌های خیر در جای گرم خود باقی می‌مانند.


کابوس لیبرال‌ها

به راحتی تصور می‌کنیم که اگر هیلاری کلینتون برنده شده بود، نخبه‌گان لیبرال نفس راحتی می‌کشیدند : «خدایا شکر، داشتیم به فاجعه نزدیک می‌شدیم». اما چنین نفس راحتی تنها فاجعه واقعی را سرعت بخشیده بود چراکه معنی‌اش این بود : «خدایا شکر، جنگ‌طلب دستگاه سیاسی که منافع بانک‌های بزرگ را نمایندگی می‌کرد، پیروز شد، خطر از بالای سرمان گذشت.»


در ۱۹۳۷ ژرژ ارول می‌نویسد : « ما همه سرخوشانه پشت سر مرام و گرایش‌های طبقاتی حرف می‌زنیم. اما اندک هستند شمار آن‌ها که می‌خواهند آن را ملغی کنند. و این به ما می‌فهماند که هر رأی انقلابی سهمی از قوت خود را از آن یقین سری دریافت می‌کند که چیزی تغییر نخواهد کرد.» آنچه ارول می‌خواهد بگوید این است : رادیکال‌ها لزوم تغییری انقلابی را به مثابه طلسمی بلند می‌کنند تا از آنها محافظت کند و تغییر محقق نشود. به عبارتی دیگر تا تنها تغییری که به حساب می‌آید، تغییر آنها که به ما حکومت می‌کنند، هرگز به وقوع نپیوندد.


پیروزی هیلاری کلینتون، پیروزی حفظ وضع موجود بود که با چشم‌انداز جنگی‌جهانی تاریک و تار می‌شد. حفظ وضع موجود، با اینکه اندک اندک اما مطمئن، در فجایعی بسیار، زیست‌محیطی، اقتصادی، انسانی و غیره فرو می‌رویم.


نظم نوین نهیلیستی پساپدرسالاری

بله، پیروزی ترامپ خطر بزرگی است، اما چپ به تهدید فاجعه نیاز دارد تا بسیج شود. در سکون وضع موجود، چپ هرگز بسیج نخواهد شد. اینجا من میل دارم از هلدرلین نقل قول کنم : «آنجا که خطر هست، نجات دهنده هست.»

چه چیز عوض می‌شد اگر هیلاری کلینتون اولین زنِ‌رئیس‌جمهوری ایالات متحده آمریکا می‌شد؟‌

الن بادیو در کتاب جدیدش، زندگی راستین، به خطر نظم نوین نهیلیست پساپدر‌سالاری هشدار می‌دهد که ادعای فضای تازه آزادی را دارد.

ما در عصر بی‌سابقه‌ای به سر می‌بریم که پی‌ریختن هویتمان بر اساس سنت ممکن نیست. جاییکه هیچ‌کدام از انواع زندگی به ما اجازه هستی‌ای را که چیزی غیر از بازتولیدات لذت‌طلبانه باشد نمی‌دهد.

این بی‌نظمی‌نوین جهانی، این تمدن بی‌جهان که ذره ذره در برابر دیدگان ما ظهور می‌کند، به ویژه جوانان را که میان فشار خستگی مطلق (لذت جنسی، اعتیاد، الکل تا خشونت) و تلاش برای موقعیت ( تحصیل، شغل، پول در چهارچوب نظم سرمایه‌داری موجود) در نوسان‌اند، متأثر می‌کند.تنها راه رهایی، به «سنتِ» مصنوعا احیاء شده پناه‌بردن است.



روایت جدید از تفاوت جنسی

این تجزیه‌ی ذات‌‌ِفضیلتِ دو نیمه‌شده، هر یک از دو جنس را به نوعی متأثر می‌کند. مردها رفته‌رفته به نوجوانانی جاودانه بدون آنکه هیچ آیین راستینی ورودشان را به پختگی نشان کند (خدمت وظیفه، آموختن یک حرفه، حتی آموزش و پرورش این تکلیف را برآورده نمی‌کند) تبدیل می‌شوند. پس عحیب نیست اگر برای پرکردن این جای خالی، باند‌های جوان، بدل‌های یاد‌گیری و هویت اجتماعی را عرضه می‌کنند.

بر عکس زنان امروز پخته‌تر از گذشته‌اند. با آنان چون بالغین رفتار می‌شود، ازآنها توقع داشته می‌شود که زندگی‌شان را اداره کنند، طرح زندگی شغلی‌شان را بریزند. در این روایت تازه‌ی جنسی، مردها، نو بالغینِ بازی‌گوش، زنده و خارج از قانون‌اند، در صورتی که زنان  سخت، پخته، جدی، کینه‌جو ودغدغه‌دارِ برابری‌ به نظر می‌آیند.



ایدئولوژی مسلط دیگر از زنان انتظار ندارد تابع باشند، آنها را دعوت می‌کند قاضی، وزیر، رئیس، استاد باشند و حتی به سیاست و ارتش وارد شوند. تصویر پارادیگماتیکی که هر روز نهادهای امنیت‌طلب ما  منعکس می‌کنند، تصویر زن قاضی، استادی است که مردِ‌جوان بزه‌کار، خام و غیراجتماعی را اداره می‌کند.



چهره‌ای نوین از یکتا دارد خودش را جا می‌کند، چهره مأمورِ قدرتِ‌رقابت‌طلبِ خون‌سرد و اغواگر که تناقض را محک می‌زند: « در شرایط سرمایه‌داری، زن‌ها می‌توانند بهتر از مردها باشند.»(‌بادیو)

معنی‌اش این نیست که به زنان به مثابه  مأموران سرمایه مظنون شویم. بلکه ثابت می‌شود که سرمایه‌داری معاصر تصویر مطلوب خود را از زن ابداع کرده است.



یبل کلینتون یک دلقک است

وضعیتی را که الن بادیو ترسیم می‌کند در این تثلیث سیاسی می‌یابیم: هیلاری- دوترت- ترامپ. هیلاری کلینتون و دونالد ترامپ، امروز  زوج سیاسی را به عالی‌ترین صورت نمایندگی می‌کنند: ترامپ نوبالغ ابدی است. لذت‌طلب، بی‌مسئولیتی که شدت خشونت می‌تواند برایش گران تمام شود، در صورتی که هیلاری همان یکتای زنانه است. اغواگری خطرناک. همواره تحت مهار ،  در حال مصرف زنانگی‌اش تا خود را تنها حامی حاشیه‌نشین‌های اجتماعی و قربانیان جا کند.

پس نباید فریب تصویری را که از شوهر خانم‌باز خود  به ما نشان می‌دهد خورد. بیل کلینتون یک دلقک است، هیلاری است که فرمان را به دست دارد و اجازه لذت‌جویی‌ها کوچک بی‌مقدار را به او می‌دهد.

رودریگو دوترت اما، رئیس‌جمهور فیلیپین که در روز روشن به قتل معتادان و قاچاقچیانِ‌مواد‌مخدر دعوت می‌کند  و ابایی ندارد تا خود را به هیتلر تشبیه کند، به تنهایی تجسم انحطاط حکومت قانون است که قدرت حکومتی را به تنها قانون جمعیت که قانون جنگل است تبدیل می‌کند. او کاری جز  آنچه هنوز در کشورهای غربی «متمدنانه»ی ما اجازه‌اش داده نشده است، نمی‌کند.

اگر ما این سه چهره را در یک چهره گرد آوریم، تصویر آرمانی آدم سیاسی امروز را بدست داده‌ایم: هیلاری دوترت ترامپ،هیلاری ترامپ و اپوزیسیون اصلی، دوترت،که خشونتی را که آن دو دیگر برآن تکیه می‌کنند افشا می‌کند.



وضعیت سیاسی بی‌سابقه

در نتیجه  وحشت کاذبی که ما را از ترامپ می‌ترساند، چون رعب اعظم ما را به سوی حمایت از هیلاری علی‌رغم ورشکستی‌ِعیان وامی‌دارد.

پیروزی ترامپ موقعیت سیاسی کاملاً تازه‌ای به وجود آورده که فرصتی برای چپ رادیکال است. اگر امریکا را مثل من دوست دارید رخصت آن است که با مهر در تشکیل چپ سیاسی ایالات متحده در مبارزه‌ای طولانی شرکت کنیم با روایت مائویی از شعر هلدرلین : «زیر آسمان همه‌چیز هرج و مرجی بزرگ است. وضعیت عالی‌ست.»

۴ نظر:

ناشناس گفت...

The translation could have been better. It is very difficult to read.

نیشابور گفت...

اول اینکه فارسی بنویسید. دوم خودتان را معرفی کنید.

ناشناس گفت...

اولا لزومي ندارد كه افراد براي كامنت گذاشتن خودشون رو معرفي كنند.
ثانيا خيلي از افراد دسترسي دائمي به صفحه كليد فارسي ندارند. در چنين شرايطي مسلما انگليسي نوشتن به پينگليش ارجحيت دارد.

نیشابور گفت...

خوب من با ناشناس حرفی ندرم. ناشناس می‌تواند پشت سر هر حرفی غایم شود.چون می‌تواند هر کسی باشد.