۱۰ بهمن ۱۳۹۵

دیوار میان مکزیک و ایالات متحده و توافق‌نامه تجارت آزاد


بیست و نه سپتامبر سال ۲۰۰۶ است که در سنای امریکا به لایحه قانونی رای داده می‌شود که دستگاه ژرژ بوش پیش‌نهاد داده است. کشیدن دیواری ۱۱۰۰ کیلومتری میان ایالات متحده امریکا و مکزیک تا از ورود کارگران مکزیکی جلوگیری شود. دو نفر از میان سناتورهای دمکرات یکی رآی منفی می‌دهد و یکی که نامش اوباماست رآی مثبت. دو سال بعد به ریاست جمهوری امریکا انتخاب می‌شود. در میان بیست و پنج دمکرات که به کشیدن دیوار پاسخ آری می‌گویند نام هیلاری کلینتون هم به چشم می‌خورد. سناتور نیویورک که دو سال بعد در وزارت‌خانه دستگاه اوباما مشغول می‌شود. هیلاری در همان سال‌های ۹۰ کارشناس سیم‌خاردار و دیوار ضد مهاجر است. در واقع پرزیدان بیل کلینتون در سال ۱۹۹۴ کار کشیدن دیوار را آغاز می‌کند. همان روزهای وضع قرارداد تجارت آزاد میان امریکا و کانادا و مکزیک است. توافقی که بر اساس آن درهای رفت و آمد آزاد سرمایه و سرمایه‌دارها گشوده شد. اما از ورود کارگران مکزیکی جلوگیری کرد.

توافق‌نامه اثری ویران‌کننده بر مکزیک داشت. بازارش زیر محصولات کشاورزی امریکایی و کانادایی با قیمتی پایین (به خاطر یارانه دولتی) غرق شد. محصولات کشاورزی داخلی را از بین برد. اثرات اجتماعی مخرب بر مردمان بومی گذاشت. با مزد ارزان، در درازای مرز مکزیک  و بر خاک مکزیک، هزاران مرکز صنعتی راه‌اندازی شد که اغلبشان متعلق به شرکت‌های امریکایی بودند که به خاطر نظام مالیاتی استثنایی، محصولات نیمه‌تمام یا مخلوط نشده را صادر می‌کردند و محصولات تمام شده را وارد می‌کردند.  مزد پایین و آسان گیری های دیگر پول و ثروت  به جیب‌شان سرازیر می‌کرد.

دختران و زنان جوان بودند که در جوار مرز در خاک مکزیک کار می‌کردند. ساعات کار کشنده بود. اثرات مسموم‌کننده بسیار بالا و حقوق‌ها پایین و سندیکا تقریبا ناموجود. فلاکت منتشر. قاچاق مواد مخدر و فحشا و جنایت زندگی را فلاکت‌بار کرده بود.

این است واقعیت دیواری که پایه‌گذارش کلینتون دمکرات بود و ادامه‌دهندگانش جمهوری‌خواهان  و استحکام دهنده‌اش اوباما. همان دیواری که ترامپ می‌خواهد به ۳۰۰۰ کیلومتر برساند. می‌توان دریافت چرا هزاران مکزیکی جانشان را برای عبور از آن در خطر می‌اندازند. تا در مقابل کار سیاه- غیر قانونی و بدون مجوز برای کارفرماهایی دیگر کار کنند و پول اندک بیشتری دریافت.

عبور از مرز مثل رفتن به جنگ می‌ماند. باید از پهباد و هلکوپتر گریخت و از سیم‌های خاردار گذشت. با ارتش روبرو شد. سربازان دم مرز بازگشته‌های از عراق و افغانستان هستند که با تکنیک‌های نظامی مورد استفاده در تاتر جنگ تعلیم دیده‌اند.

جانب نمادین ماجرا آنجاست که دستگاه کلینتون در سال‌های نود از همان فلزاتی استفاده کرد که برای ساختن ناوهای هواپیمابر استفاده شده بود که هواپیماهای امریکایی از آن برای بمب‌باران عراق بلند شدند.

نویسنده Manlio Dinucci است.

۹ بهمن ۱۳۹۵

دستگاه ترامپ چه خوابی برایمان دیده است


 آقای Pepe Escobar روزنامه‌نگاری‌است که  اخبار آسیای میانه و خاورمیانه  و ایران را پوشش می‌دهد و در افغانستان هم فعالیت داشته و یک بار به دست طالبان دست‌گیر شده و قبل از ترور احمدشاه مسعود با او مصاحبه‌ای داشته، می‌نویسد: قبلا از کسینجر به عنوان« لعبت‌باز» در بازی امورات خارجی ترامپ گفته بودم و ازخواست محدودکردن حلقه روسیه و چین و ایران، بر اساس اصل جدایی بیانداز و حکومت کن- با اغوای روسیه و دوری گزیدن از شریک خود چین و به آزار و اذیت کردن ایران این عنصر ضعیف‌تر حلقه ادامه دادن.


دو لعبت‌باز، نویسنده از واژه لعبت استفاده کرده چون به تاتر سایه آسیای دور نظر دارد، برزینسکی مشاور اوباما است  و  روس‌ستیز معتقد  به اغوای چین بود و کسینجر به نزدیکی با روسیه و تضعیف چین متمایل است.

آقای Pepe Escobar می‌نویسد  شخصی که او نامش را ایکس می‌گذارد  و چند هفته قبل از انتخابات پیروزی ترامپ را پیش‌بینی کرده، شخصی با نفوذ و نزدیک به اهالی سرمایه، صاحبان اصلی دنیا، بعد از خواندن مطلب ایشان، روایت چگونگی ترسیم دنیا را برای ترامپ شرح داده است.

آقای ایکس گفته است: اهمیت دارد که خیلی به کسینجر و یرژینسکی وزنه داده نشود که آنها  نمای ظاهری  و پوششی برای تصمیم‌گیران واقعی هستند و برای اینکه به تصمیمات آنها لعابی روشن‌فکری داده شود. آقای ایکس گفته ترامپ با حمایت این صاحبان پیروز شده، برای اینکه کفه ترازو را به نفع روسیه سنگین کند. صاحبان نفوذی در رسانه و کنگره دارند  که علیه روسیه تبلیغ می‌کند و دستی هم بر لعبتشان برژینسکی روس‌ستیزکه اعلام می‌دارد: «تسلط جهانی امریکا به همکاری با چین وابسته است». هدف این است که پوتین را تحت فشار قرار دهند تا مهره‌هایش را هنگام مذاکرات در صفحه ترامپ  و به سود او گرد آورد. تکنیک پاسبان خوب و پاسبان بد است. کنگره و برژینسکی پاسبان بد و دولاند پاسبان خوب است. اینگونه به ترامپ در مذاکره با پوتین کمک می‌کنند.  و پوتین واقف به موقعیت سست دوستش کوتاه خواهد آمد.

اینجا به مورد تایوان و ژاپن می‌رسیم. با مورد تایوان ترامپ به پوتین می گوید که جدی است.  و با ژاپن و حمله به تویوتا، که قصد صنعت امریکا را کرده بوده است.  چین همانطور که کسینجر گفته باید شدیدا زیر نظر باشد: صاحبان تصمیم گرفته‌اند تا ایلات متحده را دوباره صنعتی کنند و کار از چین وارد کنند:  چینی‌ها باید راضی باشند چون چرا باید حاصل کار چینی به امریکاییان برسد، هر کارگر چینی باید اتومبیلی در گاراژش داشته باشد و چین بزرگ‌ترین تولیدکننده اتومبیل بشود، تولیدکننده‌ای بزرگ‌تر از جمع تولیدکنندگان اروپا و ژاپن و امریکا. ثروت، چین را در داخل خودش نگاه خواهد داشت.

چرا چین و نه روسیه؟ روسیه کشوری با منابع طبیعی است، مالک کمپلکس نظامی- صنعتی‌ای عظیم- دلیل اصلی احترام گذاشتن پنهانی به روسیه، وارد مذاکرات سخت تجارتی نشده است چون اصولا جز انرژی سوختی ولوازم نظامی چیزی صادر نمی‌کند. صاحبان می‌خواهند شغل‌های از قلمرو خارج‌شده - برده به مکزیک و آسیا و تایوان و ژاپن و غیره- به امریکا بازگردد.
مسئله اصلی این است که امریکایی‌ها مهار دریاها را از دست داده‌اند و در صورت جنگی بزرگ، امنیت نظامی ندارند.

آقای ایکس ادامه می‌دهد:  حالا که صاحبان با صنعت‌زدایی و بردنش بیرون از خاک و با استفاده از بهره پایین سوراخ‌های سرمایه را پر کرده‌اند و پول‌ها را به جیب زده‌اند، می‌خواهند کشور را دوباره صنعتی کنند و باز هم پول به پول بیافزایند.

نویسنده این مطلب و روزنامه‌نگار ما می‌گوید که آقای ایکس مرید نظریه هانری فورد است و وقتی از او حرف می‌زند از دفاع ملی می‌گوید. هانری فورد حقوق کارگرانش را دوبار کرد. حقوق دوبرابر شوهر به زن اجازه چند بار مادرشدن می‌داد  و این خودبه‌خود برای کارخانه خوب بود. تولیدی که به کمک تولیدی می‌آمد و به شوهر اجازه خریدن اتومبیل. آقای ایکس اعتراف می‌کند که در جامعه باید ثروت را تقسیم کرد و استیو جابزی که این‌همه به او ارادت داشته نتوانسته چنین کند.

انباشت سرمایه هانری فورد فوق‌العاده بود و به ایالات متحده امکان بردنده شدن در جنگ دوم جهانی را داد. آمازون در دفاع ملی شرکت نمی‌کند. گوگل هم همینطور. هیچ‌کدام به تولید بهترین موشک  و زیردریایی کمک نمی‌کنند.

نویسنده مطلب آقای Pepe Escobar می‌گوید همه چیز خبر از بازسازماندهی نظامی ایالات متحده می‌دهد. به نظر آقای ایکس ایالات متحده چند نسل از روسیه عقب است که با نظر برژینسکی هماهنگی دارد: ما دیگر قدرت بزرگ جهانی نیستیم.
نویسنده  و روزنامه نگار به مطلبی خیلی مفصل که در حوصله الان و اینجا  نیست رجوع کرده که  ادعا می‌کند ارتش روسیه از ارتش ایالات متحده قوی‌تر است.    آقای ایکس امیدوار است که جیمزماتیس به این دریافت و بینش رسیده باشد.   بصیرت این را داشته باشد که قدرت نظامیدر جنگ جهانی سوم  در موشک‌های دفاعی و ضد حمله و زیردریایی است و نه در نیروی هوایی و تانک و ناو هواپیمابر.
آقای ایکس نگران است و ترس این را دارد که نئواحمق‌ها و نئولیبرال‌احمق‌ها از دشمنی با روسیه دست برندارند. اما ترجیح می‌دهد امیدوار باشد که ماتیس و تیلرسون که حقایق را به سنا گفتند وظیفه‌شان را انجام دهند.
در حمله به لیبی سازمان سیا هدف دور کردن چین از افریقا را داشت. یکی از اسرار جمله به لیبی بود. نمی‌توان گفت که برنامه‌ا موفقیت‌آمیز بود. لیبی به زمینی سوخته زیر پای شبه‌نظامیان تبدیل شد و چین  باقی افریقا را ترک نکرده.

آقای ایکس می‌داند که نمی‌توان به ایران و سوریه  دست زد. همانطور که به اوکراین از دنیپر به بعد. متوجه است که روسیه اجازه تغییر نظام را در ایران نمی‌دهد. این را هم می‌داند که سرمایه‌گذاری چین در نفت و گاز طبیعی ایران به امریکا اجازه براندازی حکومت ایران را نمی‌دهد.

بحث ناتو اما فرق می‌کند. اقای ایکس معتقد است که روسیه، رومانی و لهستان را اشغال می‌کند اگر موشک‌ها از رومانی برداشته نشوند و اگر در لهستان کار گذاشته شوند. مهم این موشک‌های دفاعی نیست، مهم وقتی‌ست که این موشک‌ها را با موشک‌های هسته‌ای عوض کنند. روسیه چنین اجازه‌ای نخواهد داد و بر سر این مذاکره نخواهد کرد.
بر خلاف بخش جنگ‌خواه امریکایی، روسیه از سال‌های ۱۹۹۰ واقعیت را بر زمین و میدان سنجیده است: از میان برداشتن صربی متحد او، عضو ناتو شدن هم‌پیمانان ورشو و جمهوری‌های سابقا شوروی، خواست گرجستان و اوکراین به وارد شدن به ناتو. انقلاب‌های مخملین و افتضاح « اسد باید برود». تعویض رژیمی که می‌خواستند به سوریه اعمال کنند با مسلح کردن سلفیست‌های جهادگرا. تحریم اقتصادی و جنگ قیمت نفت و ارزش روبل. آزار و اذیت بی‌وقفه ناتو.
آقای ایکس که به همه اینها واقف است می‌گوید روس‌ها همیشه صلح خواسته‌اند اما وارد بازی صاحبان دنیا نمی‌شوند که از ترامپ خوب‌ها و از کنگره و سازمان سیا و بقیه بدها می‌سازد.

روس‌ها احتمالا منتظر می‌مانند تا ببینند می‌توانند با ترامپ به توافقی بر سر اوکراین شرقی مستقل برسند و قرار صلح را در سوریه امضاء کنند و نیروهای ناتو را پشت خطی که در زمان ریگان کشیدند برانند.

۶ بهمن ۱۳۹۵

این زنان در حجاب


این زنان در حجاب، زیبا، پوستر و باقی، در اینجا و آنجا، هرجا فریب زشتی‌ست. آن هم وقتی از سوی مردان ترویج و تبلیغ می‌شود. ببینید:  زن زیبا در حجاب هم زیباست.
 تکلیف زن زشت را روشن کنید.

همه، تکرار می‌کنم همه، از همان روش و از یک روش استفاده می‌کنند. نمایش. و در نمایش فریب هست. نمایش فریب است. تصویر، پوستر زنی زیبا در حجاب، پیچیده پرچم امریکا. ظاهرا سیاه. اما زیبا و مخصوصا جوان.
داعش هم. همه در زمین هم بازی می‌کنند، در یک زمین. تنها طالبان کمتر در این بازی وارد شد: زن در اندرون بماند. آنها به زن، با زن کار داشتند. با جوانی و زیبایی‌اش کار نداشتند. تنها طالبان بکارت داشتند. بدوی. خیلی بدوی.  و بکر. همان تصویر ارکائیکی که فروید از آن می‌گوید. که مرد، هر مردی از زن دارد. اما عقب‌رانده شده. پس‌زده. طالبان مای ارکائیک است.

حجاب زنی زشت را تبلیغ کنید. آقایان
فمن‌ها هم تن‌هایی جوان و زیبا داشتند. نمی‌توانستند پیامشان را با تن‌های پیر  و چروک و پستان‌هایی آویزان برسانند. اینطور به نظر می‌آید.

گریه‌کن‌ها روضه‌خوان شده‌اند


یکی فیلمی ساخته بود از محسن مخملباف. سال‌ها پیش. جایی آقای مخملباف بر سر خاک همسرشان اگر اشتباه نکنم، که در سانحه‌ای درگذشته بودند روضه می‌خواند. خیلی خوب روضه می‌خواند. می‌گریاند.

روضه‌خوان که یه صحرای کربلا می‌زند ناگهان، آن بالا، بر منبر، بر صندلی، مثل بچه‌های قدیم بر تابلوی سیاه مدرسه، مثل مبصر خوب‌ها را از بدها جدا می‌کند.

در قدیم یک روضه‌خوان داشتیم آن‌هم سالی یک بار و زن‌ها و گاهی مردهایی که می‌گریستند. قدیم روضه‌خوان داشتیم و گریه‌کن. روضه‌خوان کارش را می‌کرد و پولش را می‌گرفت. زن‌‌ها و گاهی هم مردها گریه می‌کردند. مردها صورتشان را با دست یا دستمالشان می‌پوشاندند و زن‌ها بر سینه و ران‌هاشان که در دسترس بود می‌کوبیدند. روضه‌خوان می‌رفت و گریه‌کن‌ها حالشان خوب می‌شد.

حالا همه روضه‌خوان شده‌اند.  و مثل بچه‌های قدیم، مثل مبصر خوب‌ها را از بدها جدا می‌کنند.
صحرای کربلا هم همین‌جاست. هر روز. غنی‌سازی شده.
 گریه‌کن‌ها روضه‌خوان شده‌اند.

۴ بهمن ۱۳۹۵

کسینجر پنهان پشت سر ترامپ



عنوان مطلبی که دارم می خوانم این است: آیا هانری کسینجر پشت سر ترامپ پنهان است؟

مطلب بعد از شمردن و نام بردن از اطرافیان برگزیده ترامپ، میلیاردرها و بانک‌دارها،  و چهار ژنرال ارتش که نماینده کمپلکس ارتش و صنعت هستند، فاسدترین‌شان، مدیرِ بزرگ‌ترین مولتی ناسیونال نفتی در ایالات متحده امریکا، ExxonMobile و حاکم سابق تکزاس، بزرگ‌ترین ایالت تولیدکننده نفت و گاز ادامه می‌دهد: خوب، اینها هیچ‌کدام صورت زیبایی از واقعیت نیست و ترامپ فریب است، فریبی که نام ترامپ را آشکار می‌کند.

مطلب به نقش کسینجر می‌پردازد. کسینجر، مشاور غیررسمی سیاست خارجی دستگاه ترامپ، چرا که اگر ما رد پای کسینجر را پی بگیریم به چند جلسه‌‌ای قابل توجه می‌رسیم. ۲۶ دسامبر ۲۰۱۶، روزنامه آلمانی  BildZeiltung کاغذی منتشر کرد که افشا کننده طرح «همکاری سازنده» با کرملین است. در تضاد کامل با سیاست مقابله و تحریم اوباما. روزنامه‌ها بعدا به نقش کسینجر ۹۳ ساله به عنوان مشاور اصلی سیاست خارجی ترامپ اشاره کردند.
گزارش اعلام می دارد که کسینجر دارد طرح «توازن» را در روابط امریکایی ترامپ و روسیه‌ی پوتین می‌ریزد. یعنی که امریکای ترامپ کریمه را به عنون بخشی جدایی‌ناپذیر از روسیه به رسمیت می‌شناسد و تحریم‌ها را لغو می‌کند.

تغییر ناگهانی لحن سیاست امریکا، هدف ژئوپولیتیک کسینجر است که « کشاندن پوتین به زیر چادر و چتر ناتو است».

کسینجر چه را نشانه رفته‌است؟ مسلما هدف، جهانی چند قطبی نیست که ولایت هر ملت را محترم می‌شمارد. هدف کسینجر جدایی چین و روسیه است. دورکردنشان. چیزی که اقتصاد امریکا را تهدید می‌کند. چرا که این سال‌های آخر، از زمان کودتای نافرجام اوباما در اکراین، در سال ۲۰۱۴، و گرایش‌های نوین، برنامه یک عمر کسینجر را که زمانی دوید روک‌فلر«پیش یه سوی حکومتی جهانی» نام داده بود، تهدید می کند: حکومتی جهانی که در آن برتری وولایت فراملتی برگزیدگان- خوش‌فکر و بانک‌دار جهانی به خودگردانی و خودکفایی- چیزی که تا قرن‌ها اجرا می‌شد، ارجحیت دارد. 
گرم شدن روابط با روسیه، قدرت‌گیری و نیروی دستگاه نظامی چین را جبران می‌کند. کسینجر آخرین باقی‌مانده از گفتمان ژئوپولیتیک تاریخا بریتانیایی است. گفتمانی که «تعادل قوا» نامیده می‌شد. تعادل حقیقی قوا، آنطور که در تاریخ دیپلماتیک و نظامی بریتانیا در زمان قرارداد سال ۱۳۸۶ میان انگلیس و پرتغال، بسته شد که بریتانیا را به وصلت با قوه ضعیف‌تر فرامی‌خواند تا نیروی قوی‌تر را بشکند و بعد قدرت ضعیف‌تر را برباید. این سیاست با موفقیت تا جنگ جهانی دوم، امپراطوری بریتانیا- بریتانیای کبیر را بر پا کرد.
این تعادل قوای بریتانیایی، همیشه باید بداند که کدام قدرت، در امریکایی که کسینجر حاکم آن است، نقش متعادل‌کننده را دارد. در ادامه شکست فرانسه ناپلئونی در کنگره وین در سال ۱۸۱۴، وزارت خارجه بریتانیا توافق‌نامه‌ای امضاء کرد که بر اساس آن هیچ‌کدام از قدرت‌های اروپایی حق تسلط بر دیگری را ندارد. استراتژی که تا ۱۹۱۴ دوام آورد. چیزی که اکثر تاریخ‌پژوهان از ان غافل‌اند این است که این تعادل نقش اساسی در خلق امپراطوری بریتانیا که بر دنیا مسلط شد، بازی کرد.

کسینجر در پایان‌نامه دکترایش در سال ۱۹۵۶ در دانشگاه هاروارد نوشت: جهانی ترمیم‌شده. ۱۸۱۲،۱۸۲۲ و مسئله صلح.  مطالعه  توازن قوا،  که از زمان اولین شغلش که به کمک خانواده روک‌فلربه آن مشغول شد در سال  ۱۹۶۰ در قلب ماشیناسیون ماکیاولی کسینجر جای گرفت. در جهان ترمیم‌شده‌اش، کسینجر اعلام کرد: دیپلماسی نمی‌تواند از واقعیت قوا  کنده شود اما دیپلماسی از هر ملاحظات اخلاقی و سیاست داخلی ملت‌های دیگر باید عاری باشد. مرد سیاسی و اهل حکومت باید ظرفیت شناسایی روابط واقعی نیرو را داشته و باید چنان عمل کند که این شناخت به اهدافش کمک کند.

از ابتدای روابطش با روک‌فلر در سال ۱۹۵۰ و بعد با برادران روک‌فلر، هانری کسینجر، استراتژی مرکزی جهانی‌سازی را که خانواده روک‌فلر خواهان آن بودند: حکومت جهانی، فرای ملت‌ها، همانطور که در سال ۱۹۹۱، دوید روک‌فلر می‌خواست و اعلام کرد.

این هانری کسینجر بود که از دوستش دوید روکفلر خواست تا «گشایش چین» را آسان کند. در آن زمان هدف اغوای چین بود که از نظر او از دو رقیب واشنگتون ضعیف‌تر بود. تا در وصلتی  با غرب علیه شوروی که آن زمان از نظر ژئوپولیتیکی و نظامی قوی‌تر بود، اجماع صورت بگیرد.

امروز در آغاز سال ۲۰۱۷، نقش‌ها وارونه شده، چین بعد از سه دهه بزرگ‌ترین رقیب در «حکومت جهانی» دوید روک‌فلر است. روسیه سال‌های التسین با وحشی‌گری‌های اقتصادی و صنعت‌زدایی بعد از ۱۹۹۱ در بینش کسینجر  تا وقتی که روسیه و چین جانب ایران را دارند، ترسناک‌ترین مدافع ولایت‌ِ ملی: اساسی ترین مانع در برابرحکومت جهانی دوید روک‌فلر، ضعیف‌تر است.

در مصاحبه‌ای تلویزیونی کسینجر اعلام کرده: «ترامپ امکان این را دارد که به عنوان رئیس جمهوری محترم وارد تاریخ شود.  و اضافه کرده، بخصوص که دریافت و بینش اوباما نفوذ امریکا را کاهش داده است. می‌توانیم تصور کنیم که چیزی قابل توجه از دستگاه ترامپ دوباره سر درآورد. ترامپ شانسی فوق‌العاده است».

هر چه بیشتر نگاه می‌کنیم بیشتر رد پای کسینجر را پیدا می‌کنیم. برای مثال انتخاب ژنرال ماتیس به عنوان وزیر دفاع که با دیدگاه کسینجر هم‌خوانی دارد. هر دو در سال ۲۰۱۶ در شرکتی خصوصی در تکنولوژی دارویی کار می‌کردند. ماتیس که ترامپ او را با ژنرال پاتون مقایسه می‌کند در سال ۲۰۱۶ گزارشی نوشته و تمام دولت‌ها و دستگاهشان را از اوباما و بوش و کلینتون مورد انتقاد و اعتراض قرار داده که جهان‌بینی ناتوانی داشته و به امنیت امریکا توجه کافی نکرده‌اند و تهدید روسیه و چین و گروه‌های تروریستی را نادیده گرفته‌اند.

رد پای دیگر کسینجر را می‌توان در نامیدن و انتخاب  Rex tillerson رئیس ExxonMobil که برآمده از هسته اصلی خانواده روک‌فلر است دید. به خاطر روابط نزدیکش با پوتین و رئیس کمپانی نفتی روسی Rosneft « اینکه گفته شود با روسیه دوستی دارد اهمیت ندارد و به عنوان مدیر کمپانی وظیفه دارد که با روسیه روابط درستی داشته باشد، در غیر این صورت انتخاب او بی‌فایده می‌بود».

در نهایت، گفته می‌شود شیوه «دیپلماسی محرمانه» کسینجری و نقشش در روشن کردن آتش جنگ کیپور در سال ۱۹۷۱،  احترام پوتین را جلب کرده، در فوریه ۲۰۱۶ کسینجر به دیدار خصوصی پوتین می‌رود که سخن‌گوی کرملین از آن به عنوان گفتگوی دوستانه‌ی روابط‌ی دیرینه نام می‌برد  و رئیس جمهور چین در دسامبر ۲۰۱۶  شخصا کسینجر را دعوت می‌کند تا از نقشه‌هایی که ترامپ برای چین دارد پرده‌برداری کنند. کسینجر از ۱۹۷۱ مخاطبی قابل اعتماد چینی‌ها به حساب می‌آید.

کسینجر با دست پنهان ترامپ در سیاست خارجی، با متحدانی چون ماتیس و تیلرسون و توازن قوای بریتانیایی، با استفاده از روسیه، چین و ایران را نشانه رفته است تا مانع نظم نوین جهانی را در هم بشکند. برای این باید میانه چین و روسیه و ایران را به هم بزند.

۲ بهمن ۱۳۹۵

از سفرنامه امانوئل تود


مطلبی که دو ماه پیش نوشته بودم و «منتشر» نکرده بودم:

رومن گاری می‌نویسد:

«گاری کوپر براستی مردی مردانه بود، به زنانه‌ترین معنای کلمه. نرم. مهربان. قادر نبود نفرت بورزد. پر از شوخ‌طبعی و فروتنی. امریکایی بزرگی بود.

در خداحافظ گاری کوپر می‌خواستم بگویم، خداحافظ قهرمان آرام امریکایی. مطمئن به نفس، به حق، به عدالت و دعوی که برایش می‌جنگیدی و همیشه در پایان پیروز می‌شدی. خداحافظ امریکای یقین‌ها و سلام امریکای شک‌ها، اضطراب و حال به هم‌خوردگی از خویش و ویتنام و واترگیت.»



امانوئل تود می‌گوید وقتی فروپاشی شوروی را پیش‌بینی کردم از روی داده‌ها بود و به آنجا سفر نکرده بودم اما این بار با اتومبیلی کره‌ای امریکا را در نوردیدم. می‌خواستم از نزدیک ببینم ترامپی‌ها کیستند. حتی در هتلی که ترامپ ساخته بود سکنی گزیدم. می‌خواستم ببینم چگونه بنایی‌ست. دو سه هفته‌ای است که پژوهش‌گر ما با سفرنامه‌ای باز گشته و دیده‌ها را با داده‌ها کنار هم گذاشته و در کنفرانسی درست چند ساعت قبل از نتیجه انتخابات ایالات متحده چنین می‌گوید:


بازار و تجارت آزاد و پیوستن همه عالم به آن از امریکا آغاز شد و در همانجا هم به زیر سؤال برده شد.  چه چیز امریکا را به تجارت آزاد سوق داد؟ امریکا همواره موافق بازار آزاد نبود. ایالات متحده بعد از جنگ‌های داخلی و جدایی‌طلبانه به سیاست حمایت‌ از اقتصاد داخلی روی آورد و همان باعث رونق اقتصادی‌ و برتری سیاسی‌اش شد. درآمد امریکا از عوارض گمرکی به هنگام خروج از بحران سال  ۱۹۲۹  حدود ۱۸ در صد و در سال ۲۰۰۷ حدود یک در صد است. از سال‌های ۶۰ به بعد با برنامه تجارت آزاد و رفت و آمد آزاد اجناس و هم‌زمان و همراه آن رفت و آمد آزاد افراد، درهای امریکا به روی مهاجر باز می‌شود. بحران صنعت اتومبیل و ویرانی صنایع امریکایی از اواخر سال‌های ۶۰ شروع می‌شود. لیبرالیسم به راه خود ادامه می‌دهد تا سال‌های ۹۰ که ریگان به قدرت می‌رسد. در همان انتخابات نامزدی از حزب دمکرات برنامه اقتصاد حمایت از اقتصاد داخلی ارائه می‌کند که به ریگان جمهوری‌خواه می‌بازد. از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۸ اثرات تجارت آزاد معادل افزایش نابرابری است. تنها سهمی از جمعیت از امتیازهای بازار آزاد برخوردار می‌شود. تود در کتاب توهم اقتصادی به این مسائل پرداخته است. تود می‌گوید که فهمیدن و پی‌بردنِ آسیب‌های تجارت آزاد بر روی مردم امریکا خیلی سخت و پیچیده نبود.  از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۸ اولین مرحله  نابرابری را با افزایش حقوق‌ خانوارها جبران کردند. از ۴۰۰۰۰ در سال ۱۹۹۸ به ۵۰۰۰۰ دلار رسید. تود اینجا اضافه می‌کند که این افزایش حقوق را نباید امری مثبت تفسیر کرد چون زمانی است که زنان وارد بازار کار شده‌اند  و خانواده‌ها دو درآمد دارند. از ۱۹۹۸ تا ۲۰۱۴ با بحران ۲۰۰۷-۲۰۰۸، می‌توانیم بگوییم که ما در اوج بحران گلوبالیزاسیون هستیم. نابرابری افزایش داشته و حقوق‌ها کاهش یافته. ایستایی را در جامعه امریکا نمی‌توان با به طور مثال با جامعه فرانسه مقایسه کرد که تنها سه دهه دوران «طلایی» داشته. ایالات متحده تنها در دوره‌هایی بحرانی از رفتن به سوی رویایش متوقف شده. بنابراین گسست در رویای امریکایی با ایستایی درآمد خانوارها آغاز می‌شود. اقتصاددان‌هایی که پول خوب دریافت می‌کنند و از بانک سوئد هم جایزه نوبل،  کارشان را که بررسی وضعیت اقتصادی مردم است انجام نمی‌دهند، علیه ترامپ امضاء جمع می‌کنند. سازمان گسترده دروغ، سازمان بررسی نکردن اقتصاد و اثرات تجارت آزاد و تخریب صنایع و اثرش بر حقوق کارگران و طبقه متوسط. همه اینها روشن بود. امکانش بود تا  جلوی آن را بگیرند. از کارگران  و در نهایت از دمکراسی امریکا حمایت کنند.


تود با تحلیل داده‌ها می گوید که اقتصاد خوب، درجه و سطح تعلیم و تربیت را بالا می‌برد و احساسات برابری‌خواهانه و دمکراسی خواهی را افزایش می‌دهد. ارزش‌ها و برابری  و دمکراسی خواستن نتیجه مستقیم اقتصاد پر رونق نیست. نتیجه سوادآموزی و تحصیلات بالاست. تود نشان می‌دهد که در این کشور ادامه تحصیل رشد بالا رونده داشته. تود می‌گوید که در سال ۱۹۶۵ تحصیلات در ایالات متحده به سقف خود می‌رسد مقامی که فرانسه سی سال بعد اشغال می‌کند. تود اشاره می‌کند که افزایش نابرابری در تحصیلات زمان جنگ ویتنام شروع شد. کم سوادها به جنگ می‌رفتند.


می‌گوید دریافت‌ او از جامعه امریکا بر مبنای دانش او از خانواده هسته‌ای بود: فکر می‌کردم که جامعه انگلیس و امریکا نئو‌لبیرالیسم را علی‌رغم افزایش نابرابری و فروریختن ارزش‌ها تحمل خواهد کرد- امری که نه جامعه ژاپن و نه آلمان و نه فرانسه نخواهند پذیرفت،- با این حال امریکایی‌ها روش خود را به تمام دنیا خواهند فرستاد. اما امروز می‌بینم که اشتباه کرده و همان جای‌گاه و زادگاه گلوبالیزاسیون است که قبل از دیگران آن را به زیر سؤال برده است.


تود معتقد است که آمار مرگ و میر یکی از داده‌ها و نشانه‌های جمعیت و جامعه‌شناسی است. بخصوص اگر کاهش متوقف شود یا برعکس مرگ و میر بیشتر شود. سال گذشته رسانه‌های امریکایی همه از افزایش آمار مرگ و میر نزد مردم سفیدپوست خبر داده‌اند. امانوئل تود می‌گوید  علی‌رغم اینکه اندازه مرگ و میر از آغاز نزد سیاه‌پوستان بالا بوده است ، اما مرتب  کاهش پیدا کرده. نزد اسپانیایی زبان‌ها از نخست پایین بوده. تود علتش را توجه آن‌ها به فامیل ومراقبت از بچه- پایین بودن آمار مرگ و میر نوزاد و کودک، می‌داند. هر چقدر سطح تحصیلات بالا می‌رود، مرگ و میر کاهش پیدا می‌کند. تود از دخالت طبقه متوسط در این انتخابات می‌گوید و اضافه می‌کند که همیشه این طبقه است که  جنبش اجتماعی  می‌آفریند.


تود می‌گوید قصه‌ی دنیا امریکایی‌ست و امریکا همیشه پیش‌تاز و پیش‌آهنگ است. اگر در فرانسه میزان مرگ و میر رو به رشد نیست برای این است که هنوز به جای‌گاه امریکا نرسیده است.

بنیان دمکراسی در انگلیس و امریکا و فرانسه  ریخته شد. فرانسه از سال ۲۰۰۵ که نتیجه رفراندم مردم فرانسه را نادیده گرفت دیگر دمکراتیک نیست.  می‌گوید دمکراسی را نمی‌توان بدون ملت، بدون مردم یا بدون قوم اجرا کرد. به دور عناصر وصل کننده مثل زبان  و عادت‌های فرهنگی  مشترک.  او دمکراسی امریکایی یا ساختار امریکا را ساخته شده بر پایه‌های نژادی می‌داند. وقتی  انگلیسی‌های سفید آن را پی ریختند. دمکراسی امریکایی نخست در برابر سرخ‌پوستان و بعد در برابر سیاهان شکل گرفت. جسم شهروند جسمی مطلق نیست و در برابر جسم غیر شکل می‌گیرد.  در انگلیس مردم علیه کارگر لهستانی شوریدند. وقتی سیاست تاچر و گلوبالیزاسیون تمام پایه‌های حمایتی را از هم پاشیده  و طبقه کارگر را به خاک سیاه نشانده بود. گلوبالیزاسیون نه ملت و قوم  که افراد را به رسمیت می‌شناخت. ترامپ هم، با عنوان‌کردن دیوار مکزیکی در تصور مردم امریکا، هم در را  به روی مهاجر می‌بندد و هم به روی تجارت آزاد. ایدئولوژی تجارت آزاد و گلوبالیزاسیون هواداری از رفت و آمد آزاد اجناس و افراد بود. تود اعتقاد دارد که نمی‌توان این دو را از هم جدا کرد. امری که رسانه‌ها انجام دادند. آنها بیشتر به دیوار مکزیکی ترامپ بسته به روی مهاجر توجه نشان دادند تا به دیوار بسته به روی اجناس.  تود معتقد است که مبارزات انتخاباتی هیلاری کلیتون بیشتر بر اقلیت‌ها- نزد کلینتون زن هم از اقلیت‌هاست، تکیه می‌کرد تا ترامپ  و نتیجه می‌گیرد که نژاد‌پرستانه‌تر و تبعیض‌آمیزتر  بود و جدایی طلبانه‌تر. فصل می‌کرد و نه وصل.


از حقوق اقلیت حرف زدن سفیدپوست را برمی‌انگیزد و از سوی دیگر، باعث می‌شود که سیاه‌پوست به ضرر خود به دمکرات‌ها رآی بدهد. فراموش نکنیم که بیل کلینتون بیش از همه جوانان سیاه  را زندانی کرد و اسپانیایی‌زبان‌ها سنتا چپ نیستند. ترامپ مسائل مورد توجه جمهوری‌خواهان را که  بیشتر مذهبی بود به سوی مسائل طبقاتی گرداند.


امانوئل تود امیدوار است که امریکا امپریالیسم  را رها کرده و به خود و ملت باز گردد.

ایالات متحده آمریکا : فرصتی برای چپی رادیکال‌تر


مطلبی از اسلاوی ژیژک با ترجمه نیشابور

ایالات متحده آمریکا : فرصتی برای چپی رادیکال‌تر

در کتاب روشن‌بینی، منتشر شده در سال ۲۰۰۷، ژوزه ساراماگو واقعه‌ای عجیب را تعریف می‌کند که در پای‌تخت و در کشوری دمکراتیک و بی‌نام روی می‌دهد.

صبح انتخابات، باران شرشر می‌بارد و شرکت ضعیف رأی دهندگان نگران‌کننده است، اما اواسط بعد از ظهر، آسمان باز می‌شود و جمعیت به سوی صندوق‌های رأی راه می‌افتند. با این حال تسلای دولت اندکی بیشتر طول نمی‌کشد : نتیجه شمارش رأی‌ها هفتاد درصد رأی سفید است.حیرت‌زده ازاین به اصطلاح اشتباه مدنی، دولت می‌خواهد فرصتی دیگری به شهروندان بدهد تا پشیمان شده و انتخابات دیگری برای هفته بعد سازمان‌دهی می‌کند. اما نتیجه بدتر است. ۸۳ در صد رأی سفید به صندوق‌ها ریخته شده است.

آیا این به معنی توطئه‌ای مدیریت شده است تا نه تنها دولت را بلکه مجموعه نظام دمکراتیک راسرنگون کند؟ اگر چنین است چه کسی پشت پرده پنهان شده و چگونه بی‌آنکه دیده شود توانسته صدها هزار نفر را متقاعد کند که به این شیوه شورش کنند؟ شهر به روند عادی خود ادامه می‌دهد و شهروندان در وحدتی بیان‌ناپذیر در مقاومتی گاندی‌وار و بدون خشونت، تلاش دولت را خنثی کرده‌اند.

درسی که این تجربه‌ی اندیشه به جای می‌گذارد روشن است : خطر امروز در انفعال نیست و در شبه‌کنش است. تمایل به کنش داشتن، مشارکت، بر پوچی اوضاع نقاب می‌گذارد. ما از مداخله کردن دست نمی‌کشیم، از «کاری کردن»، دانشگاهیان در مباحث بی‌خاصیت شرکت می‌کنند و غیره. عقب کشیدن و شرکت‌نکردن سخت‌تر است.



پوچی دمکراسی‌های کنونی

آن‌ها که در قدرت‌اند مشارکت مردم را حتی «معترض»، گفتگو را به سکوت ترجیح می‌دهند. تنها برای اینکه ما را وادار به گفتگوکنند و مطمئن شوند که این انفعالِ‌نگران‌کننده
را درهم‌شکسته‌اند. امتناع رأی‌دهندگان کنشِ‌سیاسیِ واقعی‌است : با قدرت به مصاف پوچی دمکراسی‌های کنونی می‌رود.

شهروندانی که می‌بایست میان هیلاری کلینتون و دونالدترامپ انتخاب کنند باید دقیقاً چنین واکنشی نشان می‌دادند.

وقتی در پایان سال‌های ۱۹۲۰ از استالین پرسیدند چه گرایشی بدتر است؟ راست یا چپ؟ پاسخ داد که «هر دو بدتر است».

آیا انتخابات ۲۰۱۶ امریکایی‌ها را در همان وضعیت قرار نداده است؟ واضح است که ترامپ به دلیل گرایش‌های راست‌‌گرایانه و تجزیه عمومی اخلاق که به عهده گرفته است، بدتر است. اما حداقل وعده تغییر می‌دهد در صورتی که کلینتون بدتری است که تمایل به حفظ وضع موجود دارد.

در برابر چنین انتخابی باید آرامش خود را حفظ کرد و بدتری را انتخاب کرد که نماینده تغییر است، حتی اگر تغییری خطرناک باشد. چون می‌تواند راه را برای تغییری واقعی بگشاید.به این دلیل نمی‌بایست به ترامپ رأی داده می‌شد. نباید در چنین انتخاباتی شرکت کرد. باید خون‌سردانه از خود پرسید : کدام پیروزی به برنامه‌ رهایی ریشه‌ای خدمت می‌کند. برنامه کلینتون یا ترامپ؟



رجوع به هیتلر

لیبرال‌ها وحشت‌زده از اینکه پیروزی ترامپ منجر به تحرکی شود و چپ راستین از آن سربرآورد- آن را رد و به هیتلر رجوع می‌کنند. بسیاری از کمونیست‌های آلمان در به قدرت رسیدن نازی‌ها فرصتی برای چپ رادیکال دیده بودند، حساب و کتابشان همانطور که می‌دانیم اشتباه دهشتناکی از آب درآمد.

پرسش این است : مورد ترامپ هم همان است؟ او خطری است که در برابرش باید جبهه‌ای از محافظه‌کاران افراطی در کنار لیبرال‌های عاقل و لیبرال‌های ترقی‌خواه سنتی و اگر چپ رادیکالی هم باقی‌‌ مانده، بسیج شوند؟

عبارت «فاشیسم» که امروز به کار می بریم، اغلب تنها واژه‌ای خالی است که وقتی چیزی به ظاهر خطرناک در صحنه سیاسی ظهور می‌کند، علم‌اش می‌کنیم. اما نمی‌دانیم که واقعاً چه چیزی را در خود دارد. خیر، پوپولیست‌های امروز فاشیست‌های دیروز نیستند.

ترس از اینکه پیروزی ترامپ ایالات متحده را به حکومتی فاشیست تبدیل کند اغراقی مضحک است. ایالات متحده مجموعه‌ای از نهادهای سیاسی و مدنی است که به زیر کشیدنش را ناممکن می‌سازد.



خشم توده

پس، این ترس از کجا می‌آید؟ به این کار می‌آید که ما را علیه ترامپ متحد کند و چنین بر جدایی احیاء شده میان سندرز و کلینتون که نامزد دستگاه است و از سوی اجماعی وسیع از جنگ‌طلبان دستگاه اداری بوش و پال وولفوویز و عربستان سعودی حمایت می‌شد، نقاب بگذارد.

ترامپ را همان خشمی بالابرد که برنی سندرز را، و سندرز از همان تغذیه کرد تا هوادارانش را جذب کند : برای اکثر طرف‌دارانش به مثابه مرد ضددستگاه به نظر آمد.

فراموش نکنیم که خشم توده می‌تواند جهت عوض کند. لیبرال‌هایی که از پیروزی ترامپ می‌ترسند، از گردش به راست هراس ندارند، ترس‌شان از تغییر اجتماعی حقیقی است. روبس‌پیر می‌گوید : «آن‌ها از بی‌عدالتی عمیق زندگی اجتماعی ما خبر دارند و صادقانه نگرانند. اما می‌خواهند با انقلابی بدون انقلاب به جنگ آن بروند.» همانطور که مصرف‌گرایی کنونی قهوه بدون قهوه و شوکولات بدون شوکولات و الکل بدون الکل و چندفرهنگی بدون دردسرهای خشن و غیره می‌فروشد.


بینشی از تغییر بدون تغییر واقعی. تغییری که همه را صحیح و سالم حفظ می‌کند، آنجا که لیبرال‌های خیر در جای گرم خود باقی می‌مانند.


کابوس لیبرال‌ها

به راحتی تصور می‌کنیم که اگر هیلاری کلینتون برنده شده بود، نخبه‌گان لیبرال نفس راحتی می‌کشیدند : «خدایا شکر، داشتیم به فاجعه نزدیک می‌شدیم». اما چنین نفس راحتی تنها فاجعه واقعی را سرعت بخشیده بود چراکه معنی‌اش این بود : «خدایا شکر، جنگ‌طلب دستگاه سیاسی که منافع بانک‌های بزرگ را نمایندگی می‌کرد، پیروز شد، خطر از بالای سرمان گذشت.»


در ۱۹۳۷ ژرژ ارول می‌نویسد : « ما همه سرخوشانه پشت سر مرام و گرایش‌های طبقاتی حرف می‌زنیم. اما اندک هستند شمار آن‌ها که می‌خواهند آن را ملغی کنند. و این به ما می‌فهماند که هر رأی انقلابی سهمی از قوت خود را از آن یقین سری دریافت می‌کند که چیزی تغییر نخواهد کرد.» آنچه ارول می‌خواهد بگوید این است : رادیکال‌ها لزوم تغییری انقلابی را به مثابه طلسمی بلند می‌کنند تا از آنها محافظت کند و تغییر محقق نشود. به عبارتی دیگر تا تنها تغییری که به حساب می‌آید، تغییر آنها که به ما حکومت می‌کنند، هرگز به وقوع نپیوندد.


پیروزی هیلاری کلینتون، پیروزی حفظ وضع موجود بود که با چشم‌انداز جنگی‌جهانی تاریک و تار می‌شد. حفظ وضع موجود، با اینکه اندک اندک اما مطمئن، در فجایعی بسیار، زیست‌محیطی، اقتصادی، انسانی و غیره فرو می‌رویم.


نظم نوین نهیلیستی پساپدرسالاری

بله، پیروزی ترامپ خطر بزرگی است، اما چپ به تهدید فاجعه نیاز دارد تا بسیج شود. در سکون وضع موجود، چپ هرگز بسیج نخواهد شد. اینجا من میل دارم از هلدرلین نقل قول کنم : «آنجا که خطر هست، نجات دهنده هست.»

چه چیز عوض می‌شد اگر هیلاری کلینتون اولین زنِ‌رئیس‌جمهوری ایالات متحده آمریکا می‌شد؟‌

الن بادیو در کتاب جدیدش، زندگی راستین، به خطر نظم نوین نهیلیست پساپدر‌سالاری هشدار می‌دهد که ادعای فضای تازه آزادی را دارد.

ما در عصر بی‌سابقه‌ای به سر می‌بریم که پی‌ریختن هویتمان بر اساس سنت ممکن نیست. جاییکه هیچ‌کدام از انواع زندگی به ما اجازه هستی‌ای را که چیزی غیر از بازتولیدات لذت‌طلبانه باشد نمی‌دهد.

این بی‌نظمی‌نوین جهانی، این تمدن بی‌جهان که ذره ذره در برابر دیدگان ما ظهور می‌کند، به ویژه جوانان را که میان فشار خستگی مطلق (لذت جنسی، اعتیاد، الکل تا خشونت) و تلاش برای موقعیت ( تحصیل، شغل، پول در چهارچوب نظم سرمایه‌داری موجود) در نوسان‌اند، متأثر می‌کند.تنها راه رهایی، به «سنتِ» مصنوعا احیاء شده پناه‌بردن است.



روایت جدید از تفاوت جنسی

این تجزیه‌ی ذات‌‌ِفضیلتِ دو نیمه‌شده، هر یک از دو جنس را به نوعی متأثر می‌کند. مردها رفته‌رفته به نوجوانانی جاودانه بدون آنکه هیچ آیین راستینی ورودشان را به پختگی نشان کند (خدمت وظیفه، آموختن یک حرفه، حتی آموزش و پرورش این تکلیف را برآورده نمی‌کند) تبدیل می‌شوند. پس عحیب نیست اگر برای پرکردن این جای خالی، باند‌های جوان، بدل‌های یاد‌گیری و هویت اجتماعی را عرضه می‌کنند.

بر عکس زنان امروز پخته‌تر از گذشته‌اند. با آنان چون بالغین رفتار می‌شود، ازآنها توقع داشته می‌شود که زندگی‌شان را اداره کنند، طرح زندگی شغلی‌شان را بریزند. در این روایت تازه‌ی جنسی، مردها، نو بالغینِ بازی‌گوش، زنده و خارج از قانون‌اند، در صورتی که زنان  سخت، پخته، جدی، کینه‌جو ودغدغه‌دارِ برابری‌ به نظر می‌آیند.



ایدئولوژی مسلط دیگر از زنان انتظار ندارد تابع باشند، آنها را دعوت می‌کند قاضی، وزیر، رئیس، استاد باشند و حتی به سیاست و ارتش وارد شوند. تصویر پارادیگماتیکی که هر روز نهادهای امنیت‌طلب ما  منعکس می‌کنند، تصویر زن قاضی، استادی است که مردِ‌جوان بزه‌کار، خام و غیراجتماعی را اداره می‌کند.



چهره‌ای نوین از یکتا دارد خودش را جا می‌کند، چهره مأمورِ قدرتِ‌رقابت‌طلبِ خون‌سرد و اغواگر که تناقض را محک می‌زند: « در شرایط سرمایه‌داری، زن‌ها می‌توانند بهتر از مردها باشند.»(‌بادیو)

معنی‌اش این نیست که به زنان به مثابه  مأموران سرمایه مظنون شویم. بلکه ثابت می‌شود که سرمایه‌داری معاصر تصویر مطلوب خود را از زن ابداع کرده است.



یبل کلینتون یک دلقک است

وضعیتی را که الن بادیو ترسیم می‌کند در این تثلیث سیاسی می‌یابیم: هیلاری- دوترت- ترامپ. هیلاری کلینتون و دونالد ترامپ، امروز  زوج سیاسی را به عالی‌ترین صورت نمایندگی می‌کنند: ترامپ نوبالغ ابدی است. لذت‌طلب، بی‌مسئولیتی که شدت خشونت می‌تواند برایش گران تمام شود، در صورتی که هیلاری همان یکتای زنانه است. اغواگری خطرناک. همواره تحت مهار ،  در حال مصرف زنانگی‌اش تا خود را تنها حامی حاشیه‌نشین‌های اجتماعی و قربانیان جا کند.

پس نباید فریب تصویری را که از شوهر خانم‌باز خود  به ما نشان می‌دهد خورد. بیل کلینتون یک دلقک است، هیلاری است که فرمان را به دست دارد و اجازه لذت‌جویی‌ها کوچک بی‌مقدار را به او می‌دهد.

رودریگو دوترت اما، رئیس‌جمهور فیلیپین که در روز روشن به قتل معتادان و قاچاقچیانِ‌مواد‌مخدر دعوت می‌کند  و ابایی ندارد تا خود را به هیتلر تشبیه کند، به تنهایی تجسم انحطاط حکومت قانون است که قدرت حکومتی را به تنها قانون جمعیت که قانون جنگل است تبدیل می‌کند. او کاری جز  آنچه هنوز در کشورهای غربی «متمدنانه»ی ما اجازه‌اش داده نشده است، نمی‌کند.

اگر ما این سه چهره را در یک چهره گرد آوریم، تصویر آرمانی آدم سیاسی امروز را بدست داده‌ایم: هیلاری دوترت ترامپ،هیلاری ترامپ و اپوزیسیون اصلی، دوترت،که خشونتی را که آن دو دیگر برآن تکیه می‌کنند افشا می‌کند.



وضعیت سیاسی بی‌سابقه

در نتیجه  وحشت کاذبی که ما را از ترامپ می‌ترساند، چون رعب اعظم ما را به سوی حمایت از هیلاری علی‌رغم ورشکستی‌ِعیان وامی‌دارد.

پیروزی ترامپ موقعیت سیاسی کاملاً تازه‌ای به وجود آورده که فرصتی برای چپ رادیکال است. اگر امریکا را مثل من دوست دارید رخصت آن است که با مهر در تشکیل چپ سیاسی ایالات متحده در مبارزه‌ای طولانی شرکت کنیم با روایت مائویی از شعر هلدرلین : «زیر آسمان همه‌چیز هرج و مرجی بزرگ است. وضعیت عالی‌ست.»

۲۸ دی ۱۳۹۵

خانه شیطان


توییترخانه شیطان است.

واژه‌ها و چیزها.
رادیو دارد می‌گوید که سارتر به واژه بیشتر اهمیت می‌داد. لغت قرار است به چیز اشاره کند. توییت چیزی‌ست که به واژه اشاره می‌کند.

۲۲ دی ۱۳۹۵

از مگریت به هانری کربن


مگریت به کربن
جناب آقای کربن
از شما بسیار سپاسگزارم که مقاله «سمبولیسم در تمثیل عرفانی ابن‌سینا» را بدین شیوایی نگاشته و در یک مجله بلژیکی به چاپ رساندید. «دست تقدیر» مرا با آن آشنا کرد. از شما آنگونه سپاسگزارم که در مقابل خالق بی‌نقص زیبایی‌ها باید شکرگزار بود. در نوشته شما با بیان دقیق بسیاری از ایده‌های احساسی مواجه شدم که خود به سختی می‌توانم با زبان گفتار و نوشتار بیانشان کنم. مسئله حیاتی به نظر من آن احساسی است که دو گونه مرگ را از هم تمییز می‌دهد. پیش از خواندن متن‌تان آن را به این سیاق ترجمه می‌کردم: آگاهی (اگر جهل را هم برافروزد) سرّ را برنمی‌افروزد - سرّ است که آگاهی را برمی‌افروزد - یا: ما در مرگ زندگی می‌کنیم (اکنون چنین زندگی می‌کنیم). نقاشی‌ام که نامش را «پری جاهل» نهاده‌ام، منطبق با احساسی است که رابطه نور- زندگی و تاریکی- مرگ را وارونه می‌کند. شاید تمایل داشته باشید آن را در نمایشگاهی که اکنون در پاریس دارم مشاهده کنید. در این تصویر، این تاریکی است که صور نور را مشخص (و یا نمایان) می‌کند. این صور در نور نامرئی‌اند و آتش‌دان تاریکی است که آنها را نمایان می‌سازد. از اینکه نظرتان را در مورد آثارم بدانم بسیار خرسند خواهم شد، چراکه رای‌ شما برای مریدتان بسیار ارزشمند است.
٣ ژانویه ١٩٥٦
رنه مگریت

از یونسکو به هانری کربن


یونسکو به کربن
دوست عزیز و گرامی
خواندن «عقل سرخ» [اثر سهروردی] مرا به شگفتی می‌آورد. شما یکی از بزرگ‌ترین و خارق‌العاده‌ترین متون زندگی معنوی را به غرب شناسانده‌اید.
بی‌شک بار دیگر او را به خاطر ایرانیان نیز آورده‌اید. متن دشوار است و نمی‌شود هرزمان آن را خواند. باید بگذاریم ساعت همایونی دل فرا رسد. اما یادداشت‌ها و توضیحات‌تان از مسیری که در آن گم‌گشته بودم نجاتم می‌دهد و به سرمنزل مقصود می‌رساند. فی‌الواقع دیگر تا پایان عمر نیاز به مطالعه چیز دیگری ندارم. کافی است این را بارهاوبارها بخوانم. از صمیم قلبم از شما سپاسگزارم. ارادتمند شما
اوژن یونسکو
پاریس، یکم ژوییه ١٩٧٦