۲۰ آذر ۱۳۹۶

با برگ‌ها بیشتر رابطه داشت


با برگ‌ها بیشتر از همه در این شهر رابطه داشت. دلش می‌خواست با کسی در باره برگ‌ها حرف بزند. کسی نبود. برگ‌ها در این شهر بیشتر وجود داشتند. برگ‌ها بر درختان نبودند، بر زمین بودند. لازم نبود که روی به آسمان بکنید، برگ‌ها همه‌جا بودند. زیر پا. جلو چشم. برگ‌هایی که در آغاز سال می‌ریختند- چنارها بیمار بودند، دلش می‌خواست در باره بیماری چنارها با کسی حرف بزند. کسی نبود. بعد‌ها فصل طبیعی ریختن برگ‌ها، جدا شدنشان از درخت سر می‌رسید. بعد سرمایی، برفی و بادی، باقی برگ‌ها را می‌ریزاند. بیماری چنارها ناپدید می‌شد.

برگ‌ها همه جا بودند. تا دری باز می‌شد، وارد می‌شدند. حتی از پله‌ها بالا می‌آمدند. وسط شهر، خودشان را داخل آدم‌ها می‌کردند، تا در مغازه‌‌ای باز می‌شد، مانند بشریت منتظر حراج‌های بزرگ و موسمی، هجوم می‌آوردند.

با برگ‌ها بیشتر رابطه داشت، در میان جمعیت برگ‌ها تنها بود. گاهی همراهشان وارد مغازه‌ای می‌شد. نگاهی به لباس‌ها می‌انداخت. برگ‌ها می‌ماندند. او می‌رفت. مانند برگ‌ها وارد مغازه‌های کوچک نمی‌شد. مغازه‌های بزرگ‌تر جایی برای تنهایی داشتند. تنهایی رها می‌شد. جولان می‌داد. اگر فروشنده‌ای هم نزدیک می‌شد، دورش می‌کرد. تنهایی برای خرید نیامده است. نیامده است جامه‌ای بر تن تنهایی بپوشد. برگی بر عورت حوا.

۱۳ آذر ۱۳۹۶

کنفرانس الن بادیو در ولایت ما


دو روز پیش الن بدیو آمده بود ولایت ما در دانشگاه علوم سیاسی کنفرانس گذاشته بود. من و سین با هم رفتیم. ما رفتیم که این اثر باستانی جاندار را ببینیم. یک ساعتی حرف زد و نیم ساعت بعد به پرسش و پاسخ گذشت و بعدهم امضای کتاب بود و دیدن خودش از نزدیک‌تر.


خلاصه سخن‌رانی‌اش خروج از نئولی‌تیک بود. نئولی‌تیک را به دوران سنگی یا عصر سنگ یا نوسنگی ترجمه می‌کنند. نئولی‌تیک چندین مرحله دارد. وقتی سنگ را تراش می‌دادند. وقتی سنگ را صیقل می‌دادند و غیره. نئولی‌تیک به طور کلی یعنی وقتی بشر آغاز به کشاورزی و دام‌داری کرد. یعنی آغاز به کار کرد. یا عصر مالکیت خصوصی. قبل از آن دوران پالِئولی‌تیک است که بشر به شکار و دانه‌چینی مشغول بود که آن هم مراحلی دارد. من در مطلبی جداگانه نوشتم که تحقیقات جدید باستان و دیرین‌شناسی بهشت را که در کتوب مقدس به آن اشاره شده در بین‌النهرین فرض می‌کنند. بهشت زمینی که شاید چون چنین دور بوده بشر در آسمان خیالش کرده است. کشفیات جدید در مرز ترکیه و سوریه کنونی به دانشمندان اجازه حدس و فرض بهشت زمینی را می‌دهد و کشفیات جدید هبوط و رانده شدن از بهشت را آغاز کار می‌دانند. خدا هم گفته بود به آدم و حوا که حالا بروید و کار کنید. عرق بریزید و کار کنید. در کتاب مقدس کار لعنت است. لعنت خداوند. علت خروج از پالِ‌ئولی‌تیک و ورود به نئولی‌تیک بر همه روشن نیست. یا اتفاق قولی نیست. هر روز کشف تازه‌ای رخ می‌دهد و فرض تازه‌ای. علت مشخص، یعنی چرا بشر آغاز به کار کرد. آنچه مسلم است زیاده‌خواهی به هر علت که باشد باعث کار و افتتاح دوران نوسنگی شده است. شاید میوه ممنوعه زیاده‌خواهی‌ست. خدا گفته بود از همه بخورید و جز این میوه. در آن نوشته اشاره شد که نزد یهودیان و مسلمانان میوه ممنوعه دانه است. دانه گندم و انواع آن. پدرم روضه رضوان به دو گندم بفرخت. دانه بیشتر به روی آوردن به کشاورزی نزدیک است.
 


در مشرق جایی که امروز خاورمیانه می‌نامندش آغاز دوران نئولی‌تیک را ۹هزار سال قبل از میلاد می‌دانند.‌ به طور کلی دوران قبل از کشاورزی و دامداری ۹۵ در صد از دوران بشر را تشکیل می دهد. شاید به این دلیل است که بهشت چنین در ما زنده است. ما بیشتر، خیلی بیشتر در بهشت زندگی کرده‌ایم. اخیرا از آن رانده شده‌ایم. الن بادیو می گفت دلیلی ندارد که این دوران باقی بماند و دوام داشته باشد.


مسلم است که الن بادیو به بهشت اشاره‌ای نکرد. الن بادیو با دین و مذهب کاری ندارد. الن بادیو در فکر جامعه‌ای بی‌طبقه است. بدون مالکیت خصوصی. او ریشه و علت بدبختی ما را مالکیت خصوصی می‌داند. حالا هم که تمام ثروت در دست و مالکیت دویست و چند نفر است باید به او حق بیشتری داد. الن بادیو از دمکراسی امروز و از انتخابات صحبت کرد و اینکه چرا چیزی تغییر نمی‌کند. از مفهوم آزادی امریکایی که آزادی در رقابت است و از مفهوم آزادی نزد لیبرالیسم که آزادی روباه در مرغ‌داری‌ست. الن بادیو گفت که در واقع ما هیچ‌وقت از نئولی‌تیک خارج نشده ایم و هدف ما باید خروج از آن باشد. من و سین به این ایده و اندیشه خوش‌آمد گفتیم و سین گفت حالا دیگر اگر از من بپرسند می‌خواهی چه کاره شوی یا چه کنی؟ پاسخ خواهم داد می‌خواهم از نئولی‌تیک خارج شوم.


یکی پرسید که اگر هدف خروج از دوران نوسنگی باشد پس یعنی باید فرزندمانمان را برای آن آماده کنیم و ادامه داد که در مدرسه، دبیرستان از فرزندش خواسته شده که نظرش را در باره خشونت استالین و خشونت هیتلر بنویسد. در واقع پدر از الن بادیو پاسخی برای فرزندش می‌خواست. الن بادیو پاسخ داد که اگر در هر دو خشونت بوده دلیل یکی بودن هر دو نیست و هیتلر و خشونتش را بر اساس و پایه‌ای هویت‌مدار که او، الن بادیو از آن حذر می‌کند- و هر هویتی را ساختگی می‌داند- دانست. الن بادیو آغاز دوران کشاورزی و دام‌داری و دوران کار را آغاز حکومت و قدرت و زور و دین می‌داند. باید از محصولات جمع شده محافظت کرد. نیاز به سرباز هست.


مسلم است که من پرسش‌هایی داشتم اما می‌دانستم که پاسخ او چه خواهد بود و فرصتی هم نخواهد بود. از جدال بعضی متفکران امروز با الن بادیو خبر دارم. که آنها «ما» یی را می‌جویند یا می‌خواهند که به دور آن دمکراسی محقق می‌شود- بسیاری معتقدند که دمکراسی باید برای یک گروه یا یک ملت باشد. الن بادیو اما «ما» را ساختگی می‌داند. نزد او کمونیسم همچنان هیپوتز است و امروز بیشتر از هر وقت دیگری.

الن بادیو به سرکوب خونین و خشن کمون پاریس اشاره کرد و انقلاب روس را، به نوعی جبران آن دانست که دل کارگران جهان را شاد کرد اگر چه موفق نشد اما برای مدتی آنان را برانگیخت. در پایان اضافه کرد که جای نازی‌ها را امروز ارتش امریکا گرفته است. جمله‌اش دقیقا این نبود، فهم من از جمله‌اش این بود. و باز هم گفت بیایند مرده‌هایمان را بشماریم. مرده‌های کمونیسم و کاپیتالیسم را.


قبل از رفتنم به کنفرانس الن بادیو فیلم محمد قوچانی را دیدم که به شبکه تلویزیونی در ایران دعوت شده بود. خیلی جالب بود که او، قوچانی پرسش و پاسخ مجری را محاکمه تلقی می‌کرد. اما یادآوری از آن مصاحبه در اینجا اشاره به بازار آزاد بود. و بردنش به صدر اسلام و به زمان خود محمد پیامبر. اصولا خود محمد پیامبر تجارت می‌کرد. تجارت آزاد. شریعتی در مقابل محمد پیامبر. قوجانی به قبای پیامبر اسلام چنگ انداخته است. نوعی بومی کردن بازار آزاد. در دوران گلوبالیزاسیون.


اگر از الن بادیو بپرسند هیچ تفاوتی میان اینجا و آنجا نیست. بحث‌ها یا پرسش و پاسخ‌هایی مانند برنامه‌ای که از قوچانی دعوت کرده بود پوشاندن و پنهان کردن و حجاب اصل قضیه است. ایران هم در دوران نئولی‌تیک است و از آن خارج نشده است.

۲۷ آبان ۱۳۹۶

قوم الموت


نمی‌دانم چرا مدتی است فکر می‌کنم در دوران حسن صباح به سر می‌بریم و قوم الموت. یعنی باطن تبدیل به ظاهر شده. همه‌جا. دل و روده مردم ریخته بیرون. 


دل و روده دنیا

در لیبی آدم می‌فروشند


صبح سین داشت به دانشگاه می‌رفت و من هنوز در بستر بودم و رادیو روشن بود. رادیو گفت که در لیبی آدم می‌فروشند. واژه‌های دیگری هم به کار برده شد مثل برده‌داری. بازاری برای فروش آدم. زور بازو. یکی گفت که او را خیلی هم ارزان فروخته‌اند. اول، واژه‌ها، تکانم داد. کسی حرکت را، تکان را ندید. روحم تکان خورد. زور من، نه زور بازویم، تمام شد. سین در را پشت سر خود بست و من اصراری بر بلند شدن نداشتم. دراز کشیده باقی ماندم. نوری از پنجره تابیده بود. به نور تکیه کردم. اگر هنوز در شمال بودم و به جای آفتاب، باران بود. بلند نمی‌شدم. شاید. عبث بود. دنیا.

دراز کشیده بودم و اعصار به هم خورده بود. برده‌داری عصری در گذشته نبود. یا ما پیش نمی‌رفتیم. دیروز در بازار چرخیدم. آدم نمی‌فروختند. خودشان فروخته می‌شدند. تلویزیون صف متقاضیان شغل را نشان می‌داد. در مقابل در اداره. مرا بخرید. ارزان هم، بخرید. در خیابان چرخیدم. آزادی من، آوارگی من هم هست. سبکی تحمل‌ناپذیر آزادی.

این سبکی خلاق


علت دل‌تنگی‌ام را دانستم. مانند تشخیص دردی.
ناگهان دیدم که دور و برم از ملائک خالی شده. آقایی گفت که به ملائک اعتقاد ندارد اضافه کرد اما که در زبان موجود است و هر چه که در زبان هست، هست. ادا باید کرد. صدا باید کرد.
آقایی دیگر گفت محمد پیامبر به همراهانش می‌گفت: از پی من نیایید. پشتم را به ملائک واگذار کنید.
ملائک این سبکیِ خلاق که ما را عبور می‌کند.

علت دل‌تنگی‌ام را دانستم. دنیا کدر و کدورت است. باید دوباره اشراق بخوانم.

میشل تورنیه


خوب خوابیدم. چون بدبختی‌ام هم خوابید. حتما شب را گلوله پای تخت من صبح کرد. قبل از او بیدار شدم و چند ثانیه بی‌اندازه خوشبخت بودم. نخستین آدمی بودم که بر نخستین صبح چشم می‌گشودم. بعد بلافاصله بدبختی‌ام هم بیدار شد و خودش را به روی من انداخت و جگرم را به دندان گرفت.


میشل تورنیه
نیشابور

۱۴ آبان ۱۳۹۶

جاروبرقی حیوان خانگی نیست. یخچال، تنها یخچال است.


یک قسمتی در من هست که کار خودش را می‌کند و کسی هم سر از کارش در نمی‌آورد. من هم به حال خود رها کردمش. شاید ما چند تاییم. شاید همه همین طور هستند منتهی بقیه من‌هاشان را به بند می‌کشند. در من چیزهایی هست که مقاومت می‌کند. نوعی نهضت مقاومت به تنهایی. نهضت مقاومتی در خود علیه خود. من در برابر من مقاومت می‌کند. البته موجب اختلال می‌شود، تمرکز را مختل می‌کند. گاهی منطق‌هایی با هم وارد عمل می‌شوند. زبان فرانسه با زبان فارسی هر دو با هم به میدان می‌آیند. خود من فکر می‌کنم که همه اینها نتیجه ترک کودکی‌ست. ترک محل و مکان کودکی‌ست. ترک زبان کودکی‌ست. چمدان‌ها سنگین است. برای رفتن، پیش‌رفتن معمولا چمدان‌ها را سبک می‌کنند. چیزهای اضافی را برندار. بارت را سبک کن. حالا هم که طیاره‌ها پول بار را از مسافر می‌گیرند. سبک پرواز کن. پرواز کن. خاک را ترک کن. اجدادت را ترک کن. پل ویریلیو جایی می‌گوید چینی‌ها یا قطری‌ها خاک را اجاره می‌کنند. برای کشاورزی. خودشان کم خاک دارند. پل ویریلیو می گوید اما این خاک‌ها، در این خاک‌ها اجداد ما خفته است. مرده‌هامان.

می‌دانید اصلا صحبت دوست داشتن هم نیست. یا دوست داشتن با علم به دوست داشتن همراه نیست. من وقتی کودک بودم یا آنجا بودم، عالم نبودم. عالم به آنجا نبودم. اگر خوب دقت کنم و به یاد بیاورم، باید بروم در حجره روان‌کاو بنشینم و او به یادم بیاورد که خیلی هم دوست داشتنی نبود. مثل آدم منطقی و ریاضی دو دو تا چهار تا بکنم و بارم را سبک کنم. یک تیپا بزنم به هر چه آنجاست.من که اینجام.  اما آنجا محل نیست، مکان نیست. جغرافیا نیست. این را خودم بدون کمک روان‌کاو فهمیده‌ام. یک بار که حالم خوش نبود، رفتم دکتر، دکتر گفت در این مواقع خانم، دعا کن. گفتم آقا، برای دعا کردن باید اول از این حال خارج شد. دکترها هیچ علت علمی برای حال ناخوش من پیدا نمی‌کردند. بعضی هم مرا به روانکاو رهنمودند. من هم همان حرفم را تکرار کردم. برای رفتن به روانکاو اول باید از این حال خارج شد.

رفته بودم پیش کینه‌. اینجا فیزیوتراپ و اینها را می‌گویند کینه. کینه گاهی استئوپات هم هست. دراز کشیده بودم روی تخت. گفت پیراهن قشنگی دارید. رنگ و طرح پارچه را می‌گفت. نه دوختش را. بعد گفت که دنبال یک آبی بوده است که آبی مراکشی‌ست. گفتم در مراکش دیده‌اید. گفت  نه، در مجله‌ای. سعی کرده است که آن آبی را پیدا کند. می‌خواسته دیوار اتاقش را به آن آبی بیاراید. نتوانسته. گفت رنگی‌ست که مغز می‌بیند اما آن رنگ وجود ندارد. بعد داستان دیگری تعریف کرد که نتیجه‌اش همان کار خودخواهانه مغز بود. فهمیده بود که آن آبی از آمیزش نوعی آبی با نوعی خاکستری به وجود می‌آید اما نتوانسته بود آن را خلق کند. چشمش دیده بود رنگی را که نتوانسته بود ایجاد کند.

جمعه قرار داشتیم. ساعت یک و نیم بعداز ظهر. با سین ناهار خوردیم و من راه افتادم. نیم ساعتی پیاده راه است. رسیدم. و متتظرش ماندم. با یک زن جوانی که نوزادش را آورده بود خارج شد و بعد که کار او را راه انداخت و قرارهای دیگری، وعده‌هایی برای روزهای آینده به مادر جوان داد، مرا صدا کرد که قرار ما امروز نیست و دوشنبه است. من با تعجب کارتی را که او رویش قرارها را یادداشت می‌کند از کیفم بیرون آوردم و در برابرش نگاه کردم. راست می‌گفت. اما چشم من جمعه دیده بود، بیست و هفتم دیده بود و نه دوشنبه، سی‌ام. کارت را مخصوصا می‌دهم به او که بنویسد مبادا که من اشتباه بنویسم. یا شک کنم. معمولا هم ده بار ساعت و تاریخ قرارهایم را بررسی می‌کنم.

رفته بودم کتاب‌فروشی. کتاب کهنه‌ای بود که تاریخ چاپ ۱۹۳۰ را داشت. کتاب را از قفسه بیرون کشیدم تا عنوانش را بخوانم. خواندم اندیشه سیاسی رمبو. رمبو شاعر اعظم فرانسه.  با خواندن عنوان افکاری به سراغم آمد در حالی که قیمت کتاب را می‌جستم. مدتی گذشت تا دوباره به جلد کتاب نگاه کردم. نوشته بود اندیشه شاعرانه رمبو. پوئه‌تیک را پولی‌تیک دیده بودم.

یکی دوبار هم خانم ف که بعد رابطه‌مان تیره و تارشد، شاید که چون من خیلی سنگین بودم و او بارش را سبک کرده بود، گفت آنچه تو نوشته‌ای، حقیقت نیست. من چیزی را در خیابان وصف کرده بودم، صحنه‌ای را، او می‌گفت که حقیقت نداشته. خیلی‌وقت‌ها خیلی‌ها به من گفته‌اند واقعیت چیز دیگری‌ست. یخچال، تنها  یخچال است. جاروبرقی حیوان خانگی نیست. اما من دیده‌ام که وقتی این جاروبرقی، چند ماه پیش به خانه ما وارد شد و سین کارتنش را باز کرد و سوارش کرد، چطور صدایش کرد:  بیا حیوان.

۶ آبان ۱۳۹۶

واژه حجاب


واژه حجاب قبل از همه، عبارتی است انتزاعی که در زبان عربی معنی جدایی غیرمادی را دارد- میان مقدس و نامقدس به طور مثال. چنین است که به وقت نماز، حجابی که آن را سنتا « پرده نامرئی» ترجمه می‌کنیم، مؤمنین را از باقی جدا می‌کند. ترجمه درست واژه حجاب به نظر من، نه پرده و نه روسری، چارقد بلکه غشاء باید باشد.
وانگهی، با همین واژه حجاب است که دیافراگم- حجاب حاجز را می‌نامیم، دیواره‌ای که حفره شکم را از قفسه سینه جدا می‌کند و چقدر که تخیلات دوران باستان را متأثر نکرده چون که سهم تنفس را از سهم احشاء جدا می‌کند. در این معنی، حجاب باید معادل واژه یونانی phrenos باشد که دیافراگم معنی می‌دهد، اما معنی جایگاه، کرسی جان را هم دارد.

در زبان عربی حجاب معنی طلسم هم می‌دهد، جلدی چرمی که در آن دکترها یا دعانویس‌ها بخشی از متون مقدس را جا می‌دادند. این تعویذ، قرار بود که به دور گردن، دور بازو یا دور کمر بسته شود، غشایی محافظ و نامرئی به دور استفاده‌کننده، حافظ او از نحسی و شومی.

واژه حجاب پس یعنی غشاد نامرئی، به پرده بکارت هم اشاره دارد، این غشاء خصوصی۰ محرمانه، بنیادین در مناسک ازدواج در ممالک مسلمان، که تا مدت‌ها دانشمندان به وجودش آگاه نبودند. چگونه دوام غشایی که به وجودش آگاهی نیست، تقاضا بشود؟ از سویی قابله‌ها می‌دانستند آنچه پزشکان نمی‌دانستند، از سوی دیگر، آن زمان منظور نه غشاء فیزیکی بلکه آنچه که مقام همسر- عروس را جدا می‌کرد، بود.

هر مفهومی که بتوانیم از واژه یونانی hymen استخراج کنیم، در دوران باستان غشای واقعی بیولوژیست‌ها نبوده، بلکه مشخصا ازدواج را نشان می‌کرده است. جماعت پشت سر عروس فریاد می‌زده: hemen; hymenay. زنان عروس شده باید موهای خود را در ملاءعام می‌پوشاندند. الاهه‌ها، باکره‌ها، و ازدواج ‌نکرده‌ها با سر برهنه معرفی می‌شدند، مانند آتنا یا افرودیت در حالی که حجاب سر عروس‌شده‌ها را می‌پوشاند مانند ارا- هرا یا دمه‌تر.
بدین‌گونه واژه عربی حجاب، «غشاء ظریف» خیلی به کاربرد باستانی واژه یونانی hymen نزدیک است به معنی «غشاءنامرئی» که ازدواج را تداعی می‌کند.

شمار زیادی از فرهنگ‌های خاورمیانه پوشاندن موهای زن ازدواج کرده را نهادینه کرده بودند. از دو هزار سال قبل از میلاد مسیح، آشوری‌ها در قوانین‌شان حجاب اجباری را برای زنان مزدوج قید کرده بودند- ایده‌ای که یونانی‌ها از آن خود کردند و بعد برای مسیحیان به ارث گذاشتند و برای مسلمانان که تا امروز به صورت تور عروس باقی مانده است و تا لغت‌نامه‌ها آنجا که صفت nuptial از واژه لاتین nubere که به معنی در عین حال «ازدواج کردن» و «حجاب داشتن» است.

چنین است که اگر به تاریخ مناسک و واژگان رجوع کنیم، ابهامی نمی‌ماند که حجاب داشتن، ازدواج کردن است.

توبی ناتان
ترجمه نیشابور

۲۹ مهر ۱۳۹۶

جاروبرقی


جاروبرقی هم حیوان خانه‌‌گی‌ست.

۲۱ مهر ۱۳۹۶

مارکس همیشه جوان



سالگرد سال‌های ۱۹۱۷ است. فیلم کارل مارکس جوان نمایش داده می‌شود و رادیو فرهنگی فرانسه روزها را به او اختصاص داده است. همه، یعنی هرکس از ظن خود یار می‌شود. فیلسوف، تاریخ‌پژوه، اقتصاددان وزندگی‌نامه‌نویس و باقی. فیلسوف می‌گوید کاپیتال کتابی سخت است اما در پیش‌رو نه پشت سر. فیلم مارکس جوان را نشان می‌دهد. همسرش، حمایت و مهر همسرش. آشنایی با انگلس که کار در کارخانه را در انگلیس آن زمان نگاشته. فقر مارکس، هجرت‌هایش. اقامت در پاریس. پاریسی که مکان اجتماع افکار بوده است. افکاری که در کاسه سرها می جوشیده و از رنج مردم ناشی می‌شده. فیلم اروپا را هم نشان می‌دهد. رفت و آمد از اینجا به آنجا و رفت و آمد در زبان. در فیلم چند زبان سخن می‌گویند. فیلم تا ثبت مانیفست حزب کمونیست پیش می‌رود.
من خیلی غریبانه مارکس را آشنای خود یافتم. کس‌وکارم.

۱۲ مهر ۱۳۹۶

باقی روز به درد گذشت


امروز بخشی، کاشف بودم. کاشف معدن. معدن کودکی. غار علی‌صدر. دالان‌های بی‌‌مشعل. با یکی حرف می‌زدم. به اشتراک می‌گذاشتیم خاطراتمان‌ را. خاطراتی که حالا دیگر به وجودشان شک می‌کنم. چون هیچ چیز دیگر از آن موجود نیست. اگر این جراحیات زیبایی تحول پیدا کند و و دیگر هیچ‌کس شبیه خودش نباشد، آن‌وقت من دیگر هیچ‌کس را بازنخواهم شناخت. صورت آدم‌ها هم مانند شهرها و طبیعت ایران تغییر می‌کند و من باید ثابت کنم که چیزی زمانی بوده است. ثابت کنم که من اهل جایی بوده‌ام با مادر و پدری اهل آنجا و آسمانی بوده است پاک بالای سر من. باید مثلا مسجدی را در نقشه پیدا کنم. در نقشه‌های کهن، یا مدرسه‌ام را. یا کوچه‌ای باریک و بلند و تنگ را که در آن هنوز قصابی در جوی میانش خروسی را سر می‌برید. بوها را چگونه ثابت کنم؟
سین یک بار شیون کرد. کودک بود. از ایران آمده بودیم و نرفته بودیم، چند سالی بود. سین شیون می‌کرد که روی آدم‌ها را از یاد برده است. روی مادرم را. گاهی حضور یکی می‌آید می‌نشنید بر تخت کنار من و من ناگهان فقدانش را زاری می‌کنم. حالا کمتر گریه می‌کنم. دردها نمی‌گذارد. چیزها هم از حد گذشته‌اند و من معصومیت رنج‌هایم را از دست داده‌ام. مثلا لویی مرد. به آقای ر گفتم نگوید. گفتم ناخوش‌تر می‌شوم. چند روز هر جا می‌رفتم لویی بود. در میان میوه‌ها هم لویی بود. بر بساط چندشنبه بازارها. هر مردی لاغرو استخوانی با موهای سپید لویی بود. لباس‌های لویی تمیز بود، لویی روستایی بود و بوی خوب می‌داد. بوی داروهایی گیاهی. به لباس‌هایش که باقی مانده فکر می‌کردم.
من اینجا حافظ کودکی سین هستم. به یادش می‌آورم کودکی‌اش را. ضامن کودکی سین هستم. کسی ضامن کودکی من نیست. گاهی به سراغ تعزیه‌های شهرم می‌روم. می‌خواهم مرا بیدار کند. کودکی‌ام را صدا کند. هر جا می‌روم در تاریخش پناه می‌گیرم. چند کتاب تاریخ اینجا را خریده‌ام.
درد غربت ندارم. درد نیست شدن دارم. بازهم که برگردم، چیزها سرجاشان نیستند. مردم هم. من دلم می‌خواهد که مردم عادت نکنند. با این همه تغییر کنار نیایند. اما می‌آیند. ابزارها را از آن خود می‌کنند. و در آینه که می‌نگرند و خود را که نمی‌یابند، ترسشان نمی‌گیرد. می‌خواهند غیر باشند و من می‌جویمشان. و آنها نیستند.

باقی روز به درد گذشت. درد جسمی. درد آدم را با خودش آشنا می‌کند. با جسم. بعد از درد وقتی ساکت شد، آدم می‌خواهد فراموش کند، به چیزی فکر نکند. فراموش می‌کند. جسم را.
درد آمده بود و به سر رسیده بود. به ته نه، به سر رسیده بود. باید وضعیتی پیدا می‌کردم و سر را به طوری، جایی می‌گذاشتم که درد دادم را به آسمان نبرد. فکر می‌کنم که می‌دانم چرا باید روزی تن را ترک کرد. منتهی نمی‌دانم بعدش باید به کجا رفت.

۲ مهر ۱۳۹۶

رؤیای آلمان، کابوس اروپاست


یادم می‌آید که وقتی مرکل روی خوش به سیل مهاجرین نشان داده بود من شک کرده بودم. آن روز هنوزآنچه را که دیشب در صفحات آخر اثر تازه امانوئل تود خواندم نخوانده بودم. تجربه یونان را داشتم. دیده‌ بودم که چگونه این کشور را به خاک سیاه نشانده بودند. همان‌روزها که شک‌ام را ابراز کردم یکی درآمد که مسلمان‌ها کشور خودشان را نساخته‌اند، می‌خواهند آلمان را بسازند. از حافظه نقل می‌کنم، کلام و منظور چنین معنی می‌داد.
من آن روز با اینکه از معضل جمعیتی آلمان خبر داشتم، اما کمتر به آن متوجه بودم. و همانطور که گفتم شک من از جای دیگری می‌آمد. البته به کهن‌سالی جمعیتی آلمان اشاره کرده بودم.

امروز بخشی از فرانسه در خیابان بود. امانوئل ماکرون گفته بود در کف خیابان سیاست تعیین نمی‌شود. ملانشون پاسخ داده بود که در کف خیابان بود که شاه را بیرون کردیم. انتخابات آلمان است و من که مشغول خواندن اثر تازه امانوئل تود هستم دیشب به این صفحات آخر کتاب برخوردم:

«برای ملت‌های پیش‌تاز که به خاطر حفظ بخش پیش‌رفته صنعت خود تلاش می‌کنند، شکل مؤثر و مفید دفاعی، روی‌کردن به سوی همسایه اقتصادی و اجتماعی خود است که در سطوح زندگی و نرخ مزد نزدیک به اوست. تحقیقی از پاتریک آرتوس این مسئله را به عینیت گذاشت، در سال ۲۰۰۹ در کتابی به نام آیا آلمان الگویی برای فرانسه است؟ از اثراتی پرسیده بود که آلمان به دنبال آن است تا بهای نیروی کاررا پایین نگاه دارد و نتیجه گرفته بود که علیه شرکای اتحادیه اروپا جهت گرفته است. رقبای نزدیک را نشانه رفته است، کشورهایی که در آن درآمدها اگر نه برابر بلکه قابل‌مقایسه است و نه چین و اندونزی که در آنها درآمد ده تا بیست برابر کمتر است. فرهنگ خودکامه و جمعیت‌گرای آلمان اجازه داد تا این انجماد درآمدها و این سیاست ضدتورم رقابتی، این جوهر ملی، پذیرفته شود. (ما اینجا ملاحظه می‌کنیم که بنیانی مردم‌شناسانه در هر رفتار اقتصادی وجود دارد.) از هر کشور بزرگ و متوسط وکوچک اروپا، فرانسه نزدیک‌تر به آلمان بود، در سطح زندگی، تخصص صنعتی و شدت دادو ستد تجاری. فرای ماچ و بوسه رهبران که بی‌وقفه پایان جنگ را گرامی می‌دارند که هیج معنای مشخصی برای کمتر از هفتاد ساله ندارد، حقیقت تاریخی حاضر این است که آلمان جنگ اقتصادی را به فرانسه اعلام کرده و دارد آن را به خوبی پیروز می‌شود.

ورود ناگهانی اروپای شرقی به فضای غربی، نه تنها باعث برد نابرابری اقتصادی شد بلکه به فاجعه جمعیتی هم انجامید. فاصله زیاد میان سطح درآمد از شرق به غرب، به جنبش مهاجرت دامن زد، که نخستین کوچ آن به سوی جمهوری دمکراتیک آلمان بود. معروف‌تر از آن ورود لهستانی‌ها به بریتانیا بود که پیروزی برگزیت را تضمین کرد. بسیار شهرهای انگلیس پذیرای بسیار مهاجر شدند. در فرانسه ۲۰۰۵، ترس از تعمیرکارلهستانی به پیروزیِ نه در همه‌پرسی بر سر قانون اساسی اروپا شد. در جمهوری‌های سابق مردمی این کوچ‌ها، موجب سقوط زاد و ولدی شد که علتش فروریزی ساختار امنیتی بود که حکومت‌های سوسیالیستی اجرا می کردند. سیستم رسانه‌ای اروپا از رشد نیروهای محافظه‌کار و نژادپرست در لهستان و مجارستان نگران است، در فساد در رومانی و بلغارستان، اما نمی‌خواهد علتی را که روز به روز روند تخریب اجتماعی و انسانی ورود به اتحادیه راموجب می‌شود بررسی کند.

مزد پایین شرق اروپا به شرکت‌ها اجازه می‌دهد به قیمت ناامنی زندگی شخصی و خانوادگی لهستانی و مجاری و رومانی و بلغاری سود بیشتری ببرد. چنین است که تصویر مثبت دمکراسی‌های مردمی آزادشده، به وسیله رسانه‌های فرانسوی و آلمانی و دیگر رسانه‌ها، خوشبختی کاپیتالیسم غربی را بهتر منعکس می‌کند تا مشغولیت جمعیت فعال شرق را، با مزد پایین و سیستم پزشکی و حقوق بازنشستگی که در فضای گلوبالیزه‌شده ویران می‌شود. واقعیت این است که به دور از الدورادو، لهستان و مجارستان و دیگر کشورها محل اضطراب بنیادین در رویایی با آینده هستند. نگرانی که بر این کشورها حکم می‌راند، با سطح ثروت پایین‌تر، اگر چه هنوزدر آنها میزان مرگ و میر افزایش نداشته اما ، نگرانی مردمان سفید امریکاست که به ترامپ رأی دادند. نشانه‌های دیگری، جمعیت‌شناسانه، به غیر از میزان مرگ و میر راه‌بر ما خواهند بود. تحول کلی جمعیت میان ۱۹۹۵ و ۲۰۱۵و نرخ رشد طبیعی و مهاجر در سال ۲۰۱۵ به ما نشان می‌دهند که کشورهای اروپای شرقی دارند بقای ملت را قمار می‌کنند. نمودارها نشان می‌دهد که بلغارستان و رومانی و بالت جمعیتشان ده تا ۲۲ در صد کاهش پیدا کرده. رشد کروآسی، لهستان و مجارستان تازه آغاز شده و چک و اسلوانی در حال تعادل هستند.

تنها آلمان قادر است رشد منفی خود را با مهاجرت انبوه جبران سازد. اسپانیا و پرتغال به رشد منفی اروپای شرقی رسیده‌اند. مهاجرت در ایتالیا مثیت است اما نه آنقدر که ناکافی بودن رشد جمعیتی را جبران کند. ما باید سیستم جمعیتی اروپایی را به مثابه یک کلیت در تقابل با سیستم اقتصادی اتحادیه در نظر بگیریم. برای آلمان جستجوی نیروی کار و پرکردن بی‌کفایتی جمعیتی به یک وسواس تبدیل شده است. هر سال آلمان باید ورطه‌ای را که با کمبود زاد و ولد ایجاد شده پر کند. قدرت صنعتی‌ و وجهه‌اش به او اجازه می‌دهد تا تور ماهی‌گیری‌اش را هر چه دورتر بیاندازد. ما نمی‌توانیم سیاست خارجی آلمان را درک کنیم اگر این اهداف جمعیتی را فراموش کنیم: جستجوی مهاجر برای برلن در الویت اهداف قرار دارد و تفسیری نو از سیاست ریاضتی تحمیل‌شده بر منطقه یورو با هم‌دستی رهبران فرانسه ارائه میدهد و نوعی شکل عقلایی، عقلایی محدود و دهشت‌ناک که مسئله و مشکلی را تماما تکنیکی و نه انسانی و اخلاقی ملاحظه می‌کند. سیاست ریاضت، تقاضا را در داخل اروپا کاهش می‌دهد و در نظر اقتصاددان‌های امریکایی و مردم فرانسه و همه آنهایی که می‌پندارند که اقتصاد باید در خدمت انسان و زندگی باشد، کاملا غیرعقلایی می‌آید. در حالی که اروپای جنوبی تولیدات آلمان را مصرف می‌کند، به ذخیره نیروی کار هم تبدیل می‌شود. انقباض دستگاه‌های تولیدی اسپانیایی، یونانی، ایتالیایی و پرتغالی، کارگران جوان و با مهارت‌اش را آزاد می‌کند.»

امانوئل تود با انتشار عکسی در روزنامه‌ای آلمانی و از قول روزنامه‌نگاری فرانسوی و مدافع اروپا می‌نویسد:‌ زیبا هستند و جوان و درخشان. اینها مهاجرهای تازه‌اند. این کارگران دعوت شده، دهقان ترک آناتولی ۱۹۶۰ نیستند که آمده‌اند تا کارخانه اتومبیل آلمان را بچرخانند. اینها اهل ایتالیا، اسپانیا، یونان، اروپای شرقی‌ هستند. با مدارک تحصیلی دانشگاه‌های خودشان، اینها نخبه‌گان جوان اروپا برای اقتصاد آلمان هستند. رؤیای آلمان، کابوس اروپاست.

امانوئل تود به اوکراین اشاره می‌کند و به فعالان جمهوری فدرال در اوضاع اوکراین که ربطی به رؤیای ژئپولیتیکی برژینسکی ندارد. اوکراین بعد از جدایی‌اش از روسیه قادر به ساختن حکومتش نیست، میزان زاد و ولدش برای هر زن ۱،۵ است و طبقه متوسط‌اش از کشورمی‌گریزد، چیزی که استقرار حکومت را ناممکن می‌کند، ساختن حکومت یعنی تبلور نهادینه چهارچوب‌های جامعه به دست طبقه متوسط، فشار غرب بر ارکراین باعث نابسامانی کشور می‌شود و آن را سال به سال به نیروی کار ارزن تبدیل می‌کند. در این زمینه است که دخالت آلمان را در امور اوکراین باید تفسیر کرد، به آواز آهسته ضرورت دفاع از«ارزش‌های غرب» اعتنا نکنیم، چرا که هیچ جامعه‌ی در حال فروپاشی از هیج ارزش سیاسی نمی‌تواند دفاع کند. بهتر ازپیوستن اوکراین به اروپا که دیگر قابل تصور نیست، تجزیه اوکراین برای آلمان نیروی کار و مهاجر را تضمین می‌کند. در این صورت نابسامانی اوکراین می‌تواند هدفی عقلایی به حساب آید. امانوئل تود اضافه کرده که البته تا اینجا خیلی به نفع آلمان نبوده و روسیه از این نعمت برخوردار شده است.

۱ مهر ۱۳۹۶

امانوئل تود: زمان عمر آگاهی، نیمه‌آگاهی و ناخودآگاهی ۴


قسمت چهارم
ترجمه نیشابور

تعریف جوامع  به مثابه لایه‌هایی روی‌هم‌ چیده‌شده از آگاهی، نیمه‌آگاهی، ناخودآگاهی، بازنمایی تازه‌ای، مسلما بازنمایی‌ای نموداری، از تاریخ را به دست می‌دهد و تناقضی بنیادین را دامن می‌زند که به انقلابی روشن‌فکرانه با ابعاد کوپرنیکی می‌انجامد.
الگوی جامعه‌ای خالی از ساختاری ثابت در زمانی مشخص، چیزی جز بازنمایی نیست.  زمان هم‌واره در جریان است. هر کدام از سطوح ساختارها متحولند. اما ضربآهنگ تغییر برای همه یکسان نیست. در نخستین روی‌کرد، می‌توان گفت که هرچقدر بیشتر به سوی اعماق ناخودآگاه زندگی اجتماعی  پیش‌ می‌رویم، زمان کندتر جریان دارد و اشکال آن دوام بیشتری دارند.
  • در سطح آگاهی، گلوبالیزاسیون اقتصادی، تحارت آزاد و مالی‌شدن دنیا به زحمت نیم قرن طول کشید تا خود را تحمیل کند، اگر تحرکات افتتاح تجارت آزاد را از زمان پیروزی امریکایی ۱۹۴۵ حساب کنیم. جنون‌وارگی روندش در سال‌های۱۹۷۹-۸۰ با مارگریت تاچر و رولاند ریگان، و در سال‌های ۱۹۸۹-۹۰ با فروریختن دیوار برلن و فروپاشی اتحادجماهیرشوروی آغاز شد. گلوبالیزاسیون هم یک روند سیاسی‌ست که در آن آگاهی- وجدان بیدار در نهایت خود است، چرا که قدرت امپراطوری ایالات متحده اینجا و آنجا، فرمان استقرار بازار جهانی سرمایه و کار رادر دست داشته است. این پدیده‌های آگاهی، که قراردادها و دادوستدهای تجاری و جنگ‌ها را شامل می‌شود و استقرار بهشت‌های مالیاتی را، در چند دهه اتفاق افتاد، شش یا چهار یا سه دهه، بسته به اینکه تمامی روند برایمان جالب باشد یا نه، از زمان به اوج رسیدن تا زمان هیجان وشیفتگی.
  • در لایه نیمه‌هوشیار، زمان کندتر می‌گذرد. تحرکات جوامع به سوی سوادآموزیِ همه‌جاگیر در آلمان قرن شانزده با اصلاح پروتستان‌ها، که دسترسی مستقیم مؤمنین را به متون مقدس و به خدا طلب می‌کرد آغاز شد. ما توانستیم انتشار آن را از قطب اصلی که قبل از همه کشورهای به پروتستانتیسم گرویده بود- اسکاندیناوی، هلند، انگلیس، اسکاتلند، مستعمره‌های امریکایی، - و بعد فرانسه،  و بعد از آن جنوب و شرق اروپا ملاحظه کنیم. فردای جنگ دوم جهانی، می‌توان به انجام رسیدن نهضت سوادآموزی توده  در تمام قاره را تایید کرد. سوادآموزی از دو قطب امریکا تا ژاپن و شهرهای بزرگ مستعمرات انگلیس و فرانسه گسترش پیدا کرده است. در ۲۰۳۰ نسل‌های جوان دیگر درهمه‌جا حتی در افریقا خواندن و نوشتن را یادگرفته‌اند. برای رسیدن به چنین نتیجه‌ای پنج قرن لازم بود، برای ساده‌‌تربیان کردن، می‌توان گفت ده برابر زمانی که برای گلوبالیزاسیون لازم شد. 
  • در سطح ناخودآگاهی، تحرکات ساختار فامیلی باز هم کندتر است. من آن را برای اوراسیا در کتاب اصل و تبار سیستم فامیلی بازسازی کرده‌ام. با این حال تحولات فامیلی در تاریخ  ونه هرگز در گذشته‌ای از یاد رفته ثبت می‌شود. برای فهمیدن مکانیسم‌های تفاوت‌گذاری وانتشار آن، باید از سومر و بابل در ۳۰۰۰ سال قبل از میلاد عزیمت کرد و ۱۵۰۰ سال قبل از میلاد از چین شمالی. یعنی از زمانی که دو بار نوشتار ابداع شد، کتابت که بر پایه قرارداد و توافق به معنی دقیق کلمه آغاز تاریخ را تعیین می‌کند. اگر ما سومر را مبنای محل و لحظه صفرتفاوت‌گذاری میان ساختارهای فامیلی هوموساپینس  انتخاب کنیم، تا امروز پنج‌هزار سال تحول را می‌توانیم بشماریم. یعنی ضریب ده در مقیاس زمان سواآموزی و صد در مقیاس طول عمر گلوبالیزاسیون اقتصادی و سیاسی.  و باز هم ساده‌ترمی‌گوییم که بیداری اقتصادی پنجاه سال کارکرد داشت و نیمه‌بیداری تعلیم و تربیت پانصد سال و ناهوشیاری فامیلی پنج‌هزار سال.
زمان مذهبی، بدون هیچ شگفتی،  واحد زمانی‌اش مانند ساختار فامیلی هزاره است، با این حال‌طول عمرش نصف طول عمر ساختار فامیلی‌ست. اگر ما نگارش کتاب مقدس را در هشت قرن قبل از میلاد به حساب آوریم و ۲،۸ هزاره را برای یهودیت، ۲ هزاره برای مسیحیت و ۱،۴ برای اسلام به دست می‌آوریم. تاریخ بودایی پنج قرن قبل از میلاد آغاز می‌شود اگر آن را  بیداری سیدارتا گوتاما قائل شویم و سه یا چهار قرن بعدتر اگر نگارش نخستین متون را، به عبارتی ۲،۱ تا ۲،۵ هزاره تحول.
تفاوت ضربآهنگ در زمان فامیلی و زمان مذهبی با فرضیه تقدم فامیل هم‌خوان است.

اقتصاد، تعلیم و تربیت، دین و فامیل:  پژوهش گسترده و سازمان‌یافته  برمبنای مفهوم  آگاهی ونیمه‌آگاهی و ناخودآگاهی، می‌تواند به بازنمایی‌ای واقع‌گرا از بحران جهان غرب در معنای وسیع یعنی در برگیرنده ژاپن و کره جنوبی بیانجامد. فروپاشی فردگرا در سطح اقتصادی و ناتوانی عمل جمعی در سطح سیاسی بنیادشان را در تحول تحصیلات عالی، در ناپدیدشدن دین، در موتاسیون ساختار فامیلی می‌یابند. تفاوت مسیر‌های پیش‌گرفته آنگلو- امریکایی، آلمانی، سوئدی یا ژاپنی  می‌تواند به تنوع ساختار فامیلی آغازین راه ببرد، همانطور که مقاومت روس‌ها در برابر گلوبالیزاسیون. ما می‌توانیم  با مربوط ساختن رشد نابرابری اقتصادی به برابری رابطه مرد و زن، افزایش  سطح آموزش و ریزش کردار دمکراتیک، به مدرنیته متکثرنظم بدهیم.

این تحلیل غنی‌شده، بخصوص اجازه می‌دهد که  غربِ متحرک را در رابطه با جهان به دنبالش درست‌تر نشان کنیم. تقابلش  با چین که به کارگاه جهان تبدیل شده، با خاورمیانه تولیدکننده انرژی و زمین مشق‌های ارتش‌ها، به طورویژه بالاست. جوامع شمال امریکایی و غرب اروپا ازجوامع کمتر پیش‌تاز، نه تنها نیروی کار ارزان و نفت طلب دارند بلکه می‌خواهند که به رسوم آنها روی بیاورند. چرخ خرید ایدئولوژیک غربی به سوی تمام گیتی، فشرده‌ای از ارزش‌ها وپروژه‌هایی که اونیورسال پنداشته می‌شوند را روانه می‌کند: آزادی بیان، داد و ستد، رفت و آمدِ آزادانه پول و انسان، شکوفایی زنان، حق رأی، دوباره تعریف هم‌جنس‌گرایی به مثابه رفتار مشروع آدمی. عناصر برآمده از سطح آگاه زندگی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و دیگر عناصری برآمده از ناخودآگاهی، فامیلی، به صورت فله‌ای انبار شده‌اند. موتاسیونِ در جریانِ رسوم غربی باید تمام جهان را در نوردد و نخبه‌گان ما از کم اشتیاقی چین و هند و ایران و جهان عرب در پی‌گیریشان بخصوص در زمینه زنان و هم‌جنس‌گرایی بی‌صبرند. خواهش و تمنای اونیورسال ما، به‌جای خودش خیلی هم دوست‌داشتنی ( خود من یک غربی هستم در هم‌آهنگی کامل با این ارزش‌ها)، بدبختانه بر روی دیدی کاذب از تحولات تاریخی ساختار فامیلی و رسم و رسوم پای‌ می‌فشارد. از هزاران سال پیش تحرکات متفاوتی در مرکز اوراسیا و در کمربندی‌اش در کار هستند و اصرار در تفاوت حتی در دوران متأخرتر ملموس است.

 غرب، وقتی زنان مردان را پشت‌سر گذاشتند، فرضیه موتاسیون مادرسالاری را طرح کرده است بدون ادعای اینکه در حال انجام است یا اینکه پیروز خواهد شد. چنین پدیده‌ای که هرگز در تاریخ مشاهده نشده، انقلابی مردم‌شناسانه، جهشی در نامعلوم خواهد بود.
در غرب  باریک تشکیل شده از دنیای آنگلو- امریکایی، اسکاندیناوی، و فرانسوی، انقلاب مادرسالاردر ادامه ساختار فامیلی که در آغاز مقام عالی زن را تضمین می‌کرد ثبت شده است. فامیل هسته‌ای، از زوج عنصر بنیادین می‌ساخت. در چین و در هند و در ایران و در جهان عرب، ساختار سنتی فامیلی، برخلاف آن، قدرتی متشکل از ساختار پدرنسب و مقام خیلی پایین زن است. این تضاد غرب/شرق تقریبا شناخته شده است. در این زمینه، مشکلات حقیقی دمکراسی لیبرال در تقابلش با دنیای پدرنسب، در این است که اینجا هم بینشی کاذب از فعالیت تاریخی ساختار فامیلی دارد. ما مقامی برای زن را همچون «عقب‌ماندگی» در نظر می‌آوریم، مکملی منطقی در تأخیر اقتصادی غیرغربی‌ها. اما تاریخ تشکیل‌شده از ساختار فامیلی، برعکس، سیستم پدرنسب شرقی‌ را نتیجه تحولی طولانی مدت که غرب متحمل نشده، برملا می‌کند. در چین، مانند جهان عرب، ایران و هند، تحرک تاریخی طولانی مدت، به مدت هزار سال، مقام زن را تنزل داده است. آنچه که اینجا جا دارد اذعان شود، این است انقلاب مادرسالارغربی، در مشرق با فرهنگ ساختاری عقب‌مانده رویارویی ندارد، بلکه با سیستم‌هایی که تحرکات پدرسالار با آن در طول هزاران سال رویایی کرده روبروست .

موتاسیون ساختار پدرنسب  به آلمان و ژاپن نزدیک شده بود، عنصری که به ما اجازه فهم مشکل جمعیتی این دو کشور فوق‌العاده پیش‌رفته اقتصادی را می‌دهد. ما از اینکه روس‌ها، این نقطه اعظم ساختار فامیلی جماعتی به سوی غرب، موفق به وارونگی هزارساله به نظر می‌آیند، اگرچه تنها بخشی  اما در ابعادی بزرگ که می‌تواند در هزاره سوم به الگوی اجتماعی  خیلی منحصر به فردی نه تنها در دمکراسی خودکامه‌اش بلکه در شکوفایی مقام زن تبدیل شود، تعجب می‌کنیم.
بنابرین کافی نیست که زندگی اجتماعی را در سطوح آگاهی و نیمه‌آگاهی و ناخودآگاهی طبقه‌بندی کنیم و کافی نیست  به محض اینکه سر خود را در سطوح پرعمق‌تر سیاسی و اقتصادی و تعلیم و تربیت و بعد در سطوح زندگی دینی و بالاخره فامیلی فرومی‌بریم، دریابیم که ضربآهنگ تغییرات کند شده است. می‌بایست اذعان کرد که تحرکات سطوح پرعمق آنچه می‌پنداشتیم نیست.
وسوسه می‌شویم در باره تحول ساختار فامیلی، ناخودآگاهی جهانی را که خیلی خوب به عقب رانده شده، طرح کنیم. من در همین پیش‌گفتار  نتایجی تئوریک از اشتباه‌مان در باره فعالیت سیستم فامیلی را به دست خواهم داد، چراکه با شناسایی آن، سهم بزرگی از تلاش به کار گرفته شده‌ی علوم انسانی  برای درک تاریخ‌مان به هیچ گرفته خواهد شد.
ادامه دارد

۳۰ شهریور ۱۳۹۶

امانوئل تود: آگاهی، نیمه‌آگاهی، ناخودآگاهیِ جوامع: اقتصاد و سیاست، تعلیم و تربیت، دین و فامیل ۳


قسمت سوم
ترجمه نیشابور

نمونه ساده‌شده‌ی تقلیدی از کلیشه فرویدی اجازه می‌دهد تا به بازنماییِ لایه‌لایه‌ی جامعه‌ انسانی  و تحرکاتش پی ببریم. ما در سطوح بالاییِ تاریخ، آگاهی را، اقتصاد اقتصاددان‌ها را که رسانه‌ها هر روز از آن با ما حرف می‌زنند،  می‌یابیم که اصول و آیین لیبرال ضمانت می‌کند- نوعی عجیب از بازگشت مارکسیسم است که: اقتصاد تعیین کننده است.  سیاست هم درسطح آگاهی است و می‌توان گفت پرسروصداست.

دراعماق‌ بیشتر، ما نیمه‌آگاهی جامعه را مشاهده می‌کنیم که  آموزش، لایه‌ای که شهروندان  و مفسران می‌توانند وقتی به زندگی واقعی‌شان فکر می‌کنند، اهمیت‌اش را درک کنند، اما اصول و آیین لیبرال نمی‌خواهد عناصر تعیین‌کننده‌ و کارکرد پر قدرت‌اش را بر سطوح آگاه  تایید کند. والدین می‌دانند که سرنوشت، موفقیت- بقا یا فنای اقتصادی- به کارایی فرزندان در تحصیلاتشان ارتباط دارد. هر کس بدون زحمت زیادی می‌تواند ملاحظه کند که جامعه‌ای که در تحصیلات مؤثر و مفید است، اقتصاد موفقی دارد. موفقیت تحصیلی فنلاندی‌ها، کره‌ای‌‌ها، مسیر اقتصادی استثنایی‌شان را توضیح می‌دهد.  تا آنجا که سازمان همکاری و توسعه اقتصادی، مقایسه  کارایی تعلیم و تربیتی ملت‌های مختلف  را  مشغولیت آماری خود قرار داده، می‌توان گفت که حالا دیگر نیمه‌آگاهی خیلی از آگاهی دور نیست حتی اگر این بوروکراسی روشن‌فکرانه نمی‌تواند اقرار کند که کارایی تحصیلی بیشتر به سنت‌های مذهبی و فامیلی مربوط است تا سرمایه‌گذاری اقتصادی.
چرا که بازهم در سطوح پرعمق‌تر، ناآگاهی راستین جوامع، دین و فامیل، اثر متقابل و پیچیده خود را دارند. ساختار فامیلی مستبد یا لیبرال، برابری‌خواه یا نابرابر، برون‌همسری یا درون‌همسری، در هر کشور و در نتیجه عاملیت‌ها، ارزش سیاسی و کارایی تحصیلی را مشروط می‌کند. من در آغاز سال‌های ۱۹۸۰ در دو کتاب «سومین سیاره، ساختار فامیلی و سیستم ایدئولوژیک» و «کودکی دنیا، ساختار فامیلی و توسعه» این دو فرضیه مضاعف را تدوین کرده بودم.
در واقع به این نتیجه رسیده بودم که نقشه جغرافیایی کمونیستی به انجام رسیده در سال‌ ۱۹۷۰ با سیستم فامیلی دهقانی خاص هم‌خوانی‌داشته،  در روسیه، در چین و در ویتنام، یوگوسلاوی و آلبانی. شکلی که پدر را با پسران ازدواج‌کرده شریک می‌کرد و در رابطه‌ی میان والدین و فرزندان مستبد و میان برادران برابری‌خواهانه بود. مستبد و برابری‌خواهانه هسته سخت ایدئولوژی کمونیست را نمایندگی می‌کند وبدین‌ترتیب توضیح تلاقی میان فامیل وایدئولوژی دشوار نبود. هم‌زمانی توالی تاریخی و مردم‌شناسی بود: شهرنشینی و سوادآموزی، فامیل کشاورزِجماعتی را تحزیه می‌کند. فامیل کشاورز جماعت‌گرای بی‌ریشه‌شده، ارزش‌های مستبدانه و برابری خواهانه‌اش را در زندگی اجتماعی عمومی رها می‌کند: فرد، از قید پدرانه آزاد شده، به جای‌گزینی نیاز دارد تا عبودیت فامیلی‌اش را در آن بنشاند، به عضویت یکی از تک‌احزاب‌ها در می‌آید. در انطباق‌اش در اقتصاد مرکزیت‌یافته دیده می‌شود یا مثل روس‌ها در مهار آژانس کا گ ب در می‌آید.

بعد از چنین ملاحظه تجربی خیلی ساده و توضیح آن، من نتیجه به دست آمده از کمونیسم را به ایدئولوژی‌های رقیب دوران  جهش آموزشی و اقتصادی تعمیم دادم و هر کدام  را از  سوسیال‌ دمکراسی،  دمکراسی مسیحی، آنارشیسم، ناسیونالیسم، قوم‌مرکزگرا، لیبرالیسم الگوی آنگلو- امریکایی و لیبرالیسم برابری‌خواهانه فرانسوی به یک ساختار فامیلی پنهان  مربوط کردم.

تحرک آموزشی، این نیمه‌آگاهی مدرن‌کننده- یکی از عوامل اصلی گسست سیستم سنتی مردم‌شناسانه -  به نظر می‌آمد که برای زن‌ها در مناطقی که در آنها سیستم فامیلی مستبد بود مطلوب، یا  در آلمان، سوئد، ژاپن، کره، فنلاند  خیلی مطلوب نباشد. اما در همه‌جا  و در هر ساختار فامیلی، مکانیسمی، سوادآموزی انبوه را در اروپا از زمان اصلاح پروتستان‌ها در قرن شانزدهم تا اواسط قرن بیستم منتشر می‌کرد.

این شناسایی ناخودآگاهی فامیلی زندگی ایدئولوژیک که من به آن با روش‌هایی کاملا تجربی رسیده بودم، از سوی محققان علوم انسانی مخصوصا در جوامعی با خوی و رسم ورسومی آزادتر،  طرد و حتی با انکارمواجه شد. واکنش به انتشار دو عنوان در فرانسه و ترجمه‌شان مرا متقاعد کرد که کارکرد فامیل به طور خاص در جوامعی فردگرا طرد می‌شود، در فرانسه، در دنیای آنگلو- امریکایی. در ژاپن در کشوری با ساختار فامیلی‌ سلاله‌ای آنجا که رسم سنتی سامورایی و دهقانی، تنها یک وارث را برمی‌گزیند و اغلب فرزند مذکر ارشد را، فرضیه فامیلی تکان‌دهنده نبود.
کنفرانس‌های زیادی که در فرانسه برگزارکردم برایم پذیرش‌ فرضیه فامیلی را از سوی جنوب غربی کشور روشن کرد. چرا که جنوب غربی کشور  ساختار فامیلی سلاله را دارد، ژاپنِ کوچکِ داخلی‌ست با قطب‌هایی در منطقه باسک و بئار. توضیح طرد، مانند پذیرش آن ساده است.  قیود جمعی‌ عمومی‌ای که در فرهنگی با ساختار مستبد و نابرابر  ناشی می‌شود، امری عیان است واما «کشف» آن نه. برعکس در دنیای لیبرال، فرضیه‌ای که ساختار فامیلی را تعیین‌کننده ایدئولوژیک بداند به ایدئولوژی مسلط فردی که خود را مستقل می‌پندارد برخورد می‌کند، فردی که گمان می‌کند که بی‌هیچ قیدی، این خود اوست که تصمیم می‌گیرد و اختیار عمل دارد.

تناقض بنیادینی که نظریه‌ای که ایدئولوژی را با ساختار فامیلی توضیح می‌دهد در این است که  عضویت در آرمان آزادی را  تعیین‌شده می‌داند. این عضویت در آرمان آزادی،  در منطقه با ساختار فامیلی هسته‌ای- شکل مردم‌شناسانه‌ای که از یک زوج و فرزندانشان فراتر نمی‌رود، شکوفا می‌شود. فامیل هسته‌ای  قبل از پیدایش هر گونه فلسفه سیاسی جان‌لوکی و روسویی در روابط میان نسل‌ها لیبرال است. وقتی که دهقانان مورد نظر خواندن و نوشتن می‌آموزند، به صورت سیاسی فعال می‌شوند و به صورت «طبیعی» به آرمان آزادی‌ای که از قبل تعیین‌شده می‌پیوندد.
آزادی، سیاسی و اقتصادی، در زندگی اجتماعی به شکلی کاملا واقعی و مشخص  بیان می‌شود: اثرات بزرگ مثبتی در زندگی روشن‌فکرانه و علمی می‌گذارد. اما این آزادی توهمی بیش نیست. و اگر این استدلال را به نهایتش ببریم، می‌توانیم تایید کنیم که مردان و زنان در یک سیستم فامیلی با ساختار هسته‌ای، ازادیِ عملِ با هم ساختنِ جامعه‌ای توتالیتر را ندارند.

بخت‌یاری‌ آنها و شوربختی برای متافیزیک‌کارهای آزادی انسان. بنابراین ناخودآگاهی فامیلی در مورد تمام جوامع لیبرال به کار می‌رود. در کشوری مثل ژاپن، آنجا که سنت ایدئولوژیک اعمال و رفتار فامیل را در برمی‌گیرد،  مفهوم ناخودآگاهی قابل‌بحث است، ارزش‌اش در این است که کشور زیر قیمومیت ایدئولوژی لیبرال ایالات متحده امریکا به سر می‌برد.
مورد آلمان و سهم بزرگی از اروپای شرقی ویژه است. نازیسم اجرای روشن ظرفیت اراده‌ی مستبدانه و نابرابرانه فامیل سلاله‌ای خیلی سخت  بود در مرحله‌ای از بحران مذهبی، اقتصادی. اما آلمان بعد از ۱۹۴۵ مجبور شد که به صف دمکراسی و لیبرالیسم انگلیسی- امریکایی درآید. خیلی بهتر از ژاپن موفق شد، چون شناعت مطلق نازیسم او را به نسیان‌درمانی سوق می‌داد. در مورد آلمان وجدان کاذب در حداکثر خود است، اما آلمان تنها نیست، ایتالیا با  ساختار فامیلی جماعت‌گرایش بخصوص در مرکز چکمه، پشت سر هم تولید فاشیسم کرده و بعد به صورت انبوه به کمونیسم متمایل شده- رأی داده، ایتالیا هم در موقعیت وجدان کاذب قرار دارد.
سخنان لیبرال دمکراتیک رهبران ایتالیا به‌هیج‌عنوان ظرفیت به ارث برده ساختار فامیلی قدیمی کشور را منعکس نمی‌کند.  و ما در فصل ماقبل این کتاب خواهیم دید که چگونه بازگشت آنچه به عقب‌رانده‌شده  ضد‌لیبرالی اروپایی که در میان دو جنگ جهانی موسولینی و سالازار و هیتلر و فرانکو و پتن را تولید کرده بود، سرنوشت غریب، غم‌بار اما منطقی منطقه یورو را توضیح می‌دهد. 

سابق بر این، دین آگاهی بود. به صورت صریحی چهارچوب زندگی اجتماعی را تعیین می‌کرد، بخصوص در دنیای یهودی، مسیحی و مسلمان. سکولاریزاسیون مقام‌اش را تغییر داد، آن را مرحله به مرحله در ناآگاهی تقریبا مطلق شناور ساخت. دین دیگر برای شهروندانی که خود را اته- اته‌ایست، لائیک و مدرن می‌خوانند و از سماجتش نزد جمعیت مهاجر ناراحت‌اند وجود ندارد.
تحلیل‌های جامعه‌شناسانه اما بر ما آشکار می‌سازند که نزد شهروندان کشورهای بهتر سکولارشده به مثابه خلاء وجود دارد، تهی‌ای که ما باید به حسابش آوریم، اگر می‌خواهیم اضطراب جوامع پیش‌تاز را درک کنیم.

عجیب است که این خلاء در همه‌جا یکی نیست، خود را از اثرات مهم  و متنوع باورهای اجتماعی و اشکال زیستن و بودن  به ارث رسیده از سیستم‌های مذهبیِ از دست‌رفته رنگ می‌کند.   من در دو کتاب رفتار اجتماعی مخصوص شهرستان‌های فرانسه را که در آنجا کاتولیسیم در طی چهل سال گذشته مرده است، طرح کردم.  مضمون « *کاتولیسیسم زامبی» بعد از کشتار شارلی، بقای موازی با  مرگ را طرح می‌کرد. اما ادیان دیگری به غیر از کاتولیسیسم به بقای بعد از مرگ ظاهری خود نایل می‌آیند.
برای فهمیدن اقتصاد موفق و تحصیلات مفید اسکاندیناوی یا بیگانه‌ستیزی ویژه شمال و شرق آلمان، به مفهوم « لوترانیسم زامبی» نیاز داریم. اشکال وارونه زامبی هم قابل مشاهده است. یهودیت و پروتستانتیسم امریکایی که خود را علی‌رغم مرگ زنده می‌پندارد: خدای ایالات متحده امریکا که به رفیقی شفیق تبدیل شده،  و یهودیان امریکایی که دارند به بهشت ایمان می‌آورند.

سیستم فامیلی و سیستم مذهبی را نمی‌توان از هم جدا کرد. کمتر پیش می‌آید که دین چیزی در باره سکسوآلیته و ازدواج نگفته باشد یا در باره مقام زن، در باره اتوریته والدین، در باره برابری یا نابرابری برادران. در این کتاب مجال این را خواهم داشت که در باره رابطه متقابل یهودیت و ساختار فامیلی هسته‌ای متمایز نشده مطالعه کنم، میان فامیل با ساختار برابری‌خواهانه در مسیحیت اولیه، میان فامیل سلاله‌ای و پروتستان. و در تمام موارد اندیشه‌ی تقدم فامیل  که قادر است تا اشکال گوناگون مذهبی را به ظهور برساند  را در نظر خواهم گرفت اما به سرعت به بازگشت مذهب خودکفا  هم اذعان خواهم کرد  که با ظرفیتی انکارناپذیر قادر است بر خصوصیاتی در سیستم فامیلی اثر بگذارد که خود باعث زادن‌اش شده بودند.  هم‌تحولی دین و فامیل عبارت‌سازی بدی نیست.
ادامه دارد



 *دو سه روز است که امانوئل تود  کتابی نوشته است به نام «شارلی کی‌ست» است. خواستم اشاره‌ای کرده باشم و معرفی‌ای. شارلی نه نشریه بلکه شارلی‌ها- آن‌ها که شارلی بودند یا شدند. آن‌ها که در روز یازده ژانویه امسال-۲۰۱۵ به خیابان رفتند و چند روزی شارلی بودند.

کتاب نیامده سروصدا کرد و آقای نخست‌وزیر هم گمان کردند خودشان باید به حساب تود برسند و تود هم پاسخ نخست‌وزیر را دادند و او را چون- مانند مارشال پتن خواندند.  گفتند پتن هم از  فرانسه آن روزها ابراز رضایت می‌کردند.

اما کتاب چیست. تود مثل همیشه نقشه‌خوانی کرده است و بر پایه بررسی جامعه‌شناسانه و مذهب‌شناسانه و طبقه و گروه‌شناسانه، بر پایه شهرها و جمعیت شهرهای به خیابان آمده و نیامده نتیجه‌گیری کرده است که: یازده ژانویه یک فریب بوده است. مردمی که به تقاضای رئیس مملکت که در کنار الیگارشی‌-سیاسیون که دنیای امروز را مدیریت می‌کنند- نتانیاهو، به خیابان رفته‌اند کیستند؟ مقایسه مردم به خیابان رفته در دو شهر لیون و مارسی- تعداد  زیاد در لیون و کم در مارسی چه نشان می‌دهد؟ مردم نشسته در این دو شهر چه فرق‌هایی با هم دارند؟

تود می‌گوید که در خیابان جای کارگران و مهاجرین و مهاجر‌زاده‌ها خالی بود و البته رآی دهنده‌های به جبهه ملی لوپن. تود مکان‌های جغرافیایی - تاریخی را که جمهوری‌خواه بوده‌اند- انقلاب‌خواه و موافق با آن،  و کاتولیک  را بررسی کرده و نتیجه گرفته که بر خلاف انتظار، جمهوری‌خواهان تاریخی نبوده‌اند که برای لائیسیته به خیابان آمده‌اند. آن‌ها که بیش‌تر به خیابان آمده‌اند سابقا ضد‌جمهوری بودند. و آن‌ها را کاتولیک زومبی- زامبی نامیده است. فرانسه تاریخی اته- اته‌ئیست و انقلابی به خیابان نیامده و شارلی نبوده‌.

تود از نئوجمهوری‌خواه حرف می‌زند: طبقه متوسط و کهن‌سالان. کسانی که گمان می‌کنند و اعلام می‌دارند که  خواهان برابری هستند اما درعمل و «ناخودآگاه» آن دگر هستند. می‌گوید که یورو جای تثلیث مسیحی  را گرفته و مستریش را کاتولیک‌ها و ویشی راه انداخته‌اند تا انقلابیون. از نظر او اولاند از پدر و مادری کاتولیک نماینده خوبی برای کاتولیک‌های زومبی‌- زامبی‌ست.
تود می‌گوید که طبقه متوسط میانه‌رو و میانه‌خواه در وضعیت بحران مذهبی به سر می‌برد. در یک « خلاء متافیزیکی»  و در این خلاء اسلام مزاحمت ایجاد می‌کند.
جایی دیگر می‌گوید که گرایش و کشش به اسلام  در جوانان بی‌آیندگی و بی‌کاری و ناامیدی آن‌هاست که در دین پشتوانه‌ای می‌جویند.

تود می‌گوید که در جامعه‌ای که طبقه‌متوسط بر آن تسلط دارد، طبقه متوسطی که به چیزی باور ندارد  و ده درصد بی‌کاران، اقلیتی به جان اقلیتی می‌افتد. کارگر به حاشیه رانده شده به جان مهاجر عرب می‌افتد. و جوانان عرب به جان یهودیان.  تود نگرانی‌اش را از یهودی‌ستیزی  جوانان عرب و اسلام‌ستیزی بیان می‌کند.

معتقد است که در مکان‌های کاتولیک‌نشین تاریخی تدین تا سال‌های ۱۹۶۰ ادامه داشته و کم کم از بین رفته و جایش را به تعاونی‌ها داده است و در همین دسته‌ها بی‌کاری کم‌تر است و موفقیت فرزندان بیش‌تر و به طور کلی  در برابر بحران اقتصادی بهتر مقاومت می‌کند.

تود راه‌پیمایی روز یازده ژانویه را نه یک بیداری وجدان و به‌پاخیزی شهروندانه و جمهوری‌خواهانه بلکه کوبیدن پتک حق کفرگویی بر سرسهم ضعیف جامعه می‌داند. می‌گوید وقتی چهار میلیون جمع می‌شوند تا حق «کاریکاتور» کردن دیگری را علم کنند و آن را نه تنها حقی مسلم  بلکه تکلیف بدانند وقتی آن دیگری  سهم ضعیف جامعه است، بی‌حرمتی دین دیگری که بخش ناتوان جامعه است، تحقیر اوست، تحقیر مهاجرین است.

می‌گوید با این هیستری لائیسیسم باید جنگید که خود به مذهب درآمده و از اسلام بلاگردان می‌سازد. 

۲۸ شهریور ۱۳۹۶

امانوئل تود: بحران کشورهای پیش‌تاز


قسمت دوم
ترجمه نیشابور

در سال ۲۰۱۷ خیلی راحت می‌توان  نشان داد که قسمت اعظم به‌هم خوردگی اوضاعی  که ما در مقابل چشمان خود داریم را اقتصاد سیاسی نمی‌تواند درک کند. برای دریافت‌اش ما  کشورهای پیش‌رفته  را در نظر می‌گیریم. مشکلات کنونی برزیل و چین ما را از توهم اینکه بعد از این تاریخ را کشورهایی که عقب‌ماندگی‌شان را جبران می‌کنند خواهند ساخت، آزاد می‌کند. در ایالات متحده و اروپا و ژاپن بوده است که قواعد بازی گلوبالیزاسیون اقتصادی ریخته شده است. این «سه‌گانه» است که از ۱۹۸۰ جمعیت سوادآموخته فعال جهان سوم را با پایمالی و کاهش  حقوق کارگران خود و بالابردن بهره‌وری به کار می‌گیرد. سلطه دنیای پیش‌روِ در حال پیرشدن، خود را با  ظرفیت‌اش در جذب فعال‌هایی که در جاهای دیگر تعلیم دیده‌اند، به  بادکردن حاشیه‌هایش، به نسبت نیازها، کارگر، تکنیسین (کاردان) ، مهندس کامپیوتر، پرستار، و پزشک و هنرمند، زنده‌ماندنش را با شکار جمعیتیِِ واقعی شاید بهتر بیان می‌کند. این تاراج منابع انسانی خیلی خطیرتر است از تاراج منابع طبیعی چرا که در مقیاسی، توسعه یک کشور را از کارکنان عالی و طبقه متوسط‌اش محروم می‌کند.

قدرت جهانی به طور قاطع جابه‌جا نشده است.   در روسیه است، در این کهنه قدرت اروپایی، که تنها نیروی مستقل سیستم گلوبالیزاسیون توانسته خود را مستقل نگاه دارد.  بازی‌گران جنگ دوم جهانی هم‌چنان فرمانِ تاریخ جهانی را در دست دارند. اما خود چنان واژگونی را در چنان درجه‌ای زندگی می‌کنند که باید  از آن به عنوان موتاسیون مردم‌شناسانه سخن گفت، مقایسه‌پذیر با انقلاب نئولی‌تیکی، بزرگ‌تر از انقلاب صنعتی. مانند دوران یک‌جانشینی و کشاورزی. دگرگونی‌ای که در جریان است اشکال زندگی انسان را در تمام ابعاد زیرو رو خواهد کرد. عناصر مهم اش را بشماریم:

  • ثروت‌مندشدن انبوه، بخصوص طبقه متوسط و مردمی، از ۱۹۲۰ تا ۱۹۶۰ در ایالات متحده امریکا. از ۱۹۵۰ تا ۱۹۹۰ در اروپا و ژاپن. افزایش ناگهانی سطح زندگی که اثرات روانی- روان‌شناسانه‌اش بی‌شمار است. 
  • کاهش ناگهانی زادو ولد از ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰.
  • بالا رفتن طول عمر و پیری و کهولت جمعیت که هرگز در تاریخ مشاهده نشده. عمر متوسط اروپایی اواسط قرن بیستم بین ۲۰ تا ۲۵ در نوسان بود. در سال ۲۰۱۵ ۴۷،۷ سال است. عمر متوسط انگلیسی‌ها که در سال ۱۶۸۸ انقلاب کردند ۲۵ سال بود. انقلاب صنعتی ۱۸۲۱آن را به ۲۰ سال رساند ، در ۱۸۷۱،  ۲۲ سال بود. اما در سال ۲۰۱۵ به ۴۰ رسیده‌ است . در ۱۹۰۰ متوسط عمر  امریکایی‌ها ۲۲و۹ و در سال ۱۹۵۰به ۳۰،۲ رسید. افزایش زاد و ولد بعد از جنگ آن را به صورت موقت در سال ۱۹۷۰ به  ۲۸،۱رساند.  در سال ۲۰۱۵ به ۳۸،۳ می‌رسد. یعنی افزایش ده سال عمر  در کمتر از ۴۵ سال.
  • افزایش فوق‌العاده سطح آموزش. تحول سیستم تعلیم و تربیت متوسطه و عالی از زمان بین دو جنگ در امریکا و از ۱۹۵۰ در اروپا و ژاپن به فرهنگی تازه و لایه‌لایه‌ای با ۴۵ در صد تحصیلات عالی، ۴۰ در صد تحصیلات متوسطه طولانی و ۲۰ در صد باقی‌مانده بین بی‌دیپلمی و بی‌سوادی منجر شد. 
  • زنان، مردان را در تحصیلات پشت‌سر گذاشتند. این هم از تفاوت‌های مهم در ملت‌های پیش‌رو است. از دید کارشناس ساختار فامیلی موتاسیونی خارق‌العاده است. 
  •  آخرین مرحله دین‌زدایی. حتی در تمام امریکا.
  • از بین رفتن الگوهای ازدواج، وارث دوران مذهبی. 
می‌توان این سیاهه را ادامه داد و مثال‌هایی متکثر از تحولات بنیادین زد. توجه به این موتاسیون‌ها که در اینجا در بی‌نظمی نشان داده شده، دید ما را از فرد تک‌بعدی افتصاددان غنی می‌سازد: ما می‌توانیم فرضیه‌ی رفتار عقلایی انسان را در نظر داشته و از خود بپرسیم بر سر اهداف هستی‌شناسانه‌اش چه خواهد آمد وقتی یه صورت آماری، ثرومت‌مندتر و پیرتر و با تحصیلات‌عالی‌تر و فمینیست‌تر و نادرتر ....شد؟
مسلما با نظارت این افراد واقعی‌ست که ما می‌رویم تا شرایط تاریخی احساس ناتوانی‌ای که جامعه‌های پیش‌رفته را احاطه کرده کشف کنیم.  تا به پیچیدگی‌اش دست یابیم. ما می‌رویم که به اقتصاد، سه میدان تحقیق که مهر تحول خورده‌اند را اضافه کنیم، تعلیم و تربیت، دین و فامیل. تعلق به گروهی ملی، ملت، عنصری ساختاری که ما باید عمل‌اش  را در نظر بگیریم و بر خلاف رؤیای نهایی گلوبالیزاسیون از خواب و خیال ناپدیدشدن‌اش حذر کنیم،  و هرچه زودتر پاسخ درست را به پرسش افتتاحیه‌ای این کتاب بدهیم: اگر ما امروز از آنچه در دنیا می‌گذرد سر در نمی‌آوریم، از آن روست که اقتصاد، به مثابه  ایدئولوژی مسلط، جادوگری است که با وجدانی کاذب، مانع شرح کامل جهان می‌شود و وقتی که واقعیت مانع می‌شود، آنچه را که اصل است فرع اعلام می‌کند و یا به زبان بهتر علت را معلول و معلول را علت می‌شمارد.
ادامه دارد

۲۶ شهریور ۱۳۹۶

امانوئل تود: تفاوت‌گذاری ساختار فامیلی و وارونگی تاریخی


کتاب تازه پانصد صفحه‌ای امانوئل تود تاریخ‌پژوه و مردم شناس دو هفته پیش به بازار آمد. نام کتاب «ما کجا ایستاده ایم» است. تحولات انسان از هومو ساپینس تا به امروز و انتخابات ترامپ و برگزیت و رشد انواع جدیدی از پوپولیسم را بررسی کرده است. مثل همیشه از داده‌ها استفاده کرده تا جهان را توضیح دهد. درست مثل زمانی که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را از روی افزایش میزان مرگ و میر در نوزادان زیر یک سال پیش‌بینی و پیش‌گویی کرده بود، یا جنبش‌های عربی را با مطالعه مناسبات فامیلی یا انتخاب ترامپ را از روی داده‌ی میزان مرگ و میر امریکایی سفید میان ۴۵ تا ۵۴ سال.  من سعی می‌کنم عجالتا  پیش‌گفتار کتاب را ترجمه کنم و در اختیار بگذارم.

قسمت اول
 بر زمینه انقلابی تکنولوژیکی که به نظر می‌رسید همه‌چیز را ممکن می‌گرداند، حس ناتوانایی عحیبی بر غرب مسلط است. اجناس، تصویر و کلام آزادانه و به سرعت رفت و آمد می‌کردند. گمان می‌رفت که انقلابی پزشکی در راه است که به انسان طول عمری معجزه‌وار عرضه می‌کند.  رؤیاهای پرومته‌ای یکی پشت سر دیگری به واقعیت می‌نشست. از ۱۹۹۹ تا ۲۰۱۴ در صد استفاده از انترنت در جهان از پنج‌ درصد به پنجاه درصد رسیده، کشورها به روستا و قاره‌ها به ناحیه تبدیل شده‌اند.

با این حال در کشورهای توسعه‌یافته‌تر، احساس انحطاط و نوعی ناتوانی در توقف آن گسترش می‌یابد. در ایالات متحده امریکا درآمد متوسط  سالانه خانوارها از ۵۷،۹۰۹ به ۵۳،۷۱۸  دلار کاهش پیدا کرده، میزان مرگ و میر امریکایی سفید میان ۴۵ تا ۵۴ سال بالا رفته،  شورش رأی‌دهندگان سفید در نوامبر ۲۰۱۶ به انتخاب نامزد غیرمحتمل و نگران‌کننده، دولاند ترامپ منجر شده.
در دمکراسی‌های دیگر هم به نظر می‌رسد که این مسیر اقتصادی و اجتماعی کاهنده و  پس‌رونده را به انواع گوناگون  پی‌گرفته‌اند.
افزایش نابرابری و کاهش سطح زندگی نسل جوان تقریبا پدیده‌هایی همه‌جاگیر شده است. اشکال سیاسی پوپولیستی از نوع تازه علیه نخبه‌گرایی طبقه عالی‌تر قد علم می‌کند. ما البته تنوع این تقلید را می‌بینیم، در حالی که ژاپن به نظر می‌آید به دور خود چنبره می‌زند،  اروپا فرمانش را به دست آلمان داده، به نظام‌مندی‌ای عظیم و درجه‌مند، ارتجاعی‌تر حتی از گلوبالیزاسیون  اقتصادی ایالات متحده امریکا.

توضیحات اقتصادی این پدیده‌ها راحت است. تحلیل‌های منتقدانه از اوائل سال‌های ۱۹۹۹ ارزیابی‌اش را کرده‌ است.  تجارت آزاد و تحرکات آزاد سرمایه، اگر به افزایش بهره‌وری اجازه داده در مسابقه‌ای سرسام‌آور، باعث رکود درآمدها، پیش‌رفت نابرابری، کمبود تقاضای گلوبال در تمام جهان شده، بازگشت بحران‌های اقتصادی،  انسان پیش‌رو را، به دور از قول آزادی‌ِ به لطف تکنیک، دوباره   به زیر یوغ می‌برد.  نااطمینانی و ناامنی شغلی، کاهش سطح زندگی، گاهی در حد کاهش طول عمر: مدرنیته ما، به بازاری که به سوی برده‌داری می‌شتابد شبیه است. برای کسی که طعم رویای آزادی سال‌های ۶۰ را چشیده، این فروافتادن به‌زحمت با فاصله یک نسل، حیرت‌آور است.

آنها که به مکانیک اقتصادی این پدیده‌ها توجه می‌کنند،  «ادبیات» بسیاری در اختبار دارند، برای مثال کتاب ژوزف استیگلیتز، پل کروگمن و توما پیکتی، تحرکات نابرابری و آثار رکود و کسادی، به یاد بیاوریم که بعضی از این اقتصاددان‌ها به حد و مرز رشته‌شان رسیدند: با افشای اینکه نئولیبرال‌ها روی امریکا حساب می‌کنند تا ثروت‌مند شوند، پی‌یر نوئل نشان داد که منطق هومو اکونومیکوس می‌تواند اینجا و آنجا به تایید «آدم بی‌خود، بی‌فایده» بیانجامد.

می‌ماند که باقی اقتصاددان‌ها برآمده از دستگاه،  در نقد تجارت آزاد، ضعیف‌اند و گاهی اصولا وجود ندارند و جرآت نمی‌کنند اعتدال آن را با چند مکانیسم مهار تجویز کنند. جسارت زیاد موقعیت دانشگاهی‌شان را، یا بدتر از آن سیستم تقسیم جایزه را  در معرض خطر قرار می‌دهد. این انفعال اما باعث فقدان نظریه نشده است. ما هرچه را که بخواهیم در باره اثر واقعی تجارت آزاد در نظام‌مندی ملی اقتصاد سیاسی از جیمز گالبرایت که تاریخ ۱۸۴۱ را دارد، اثر کلاسیکی که می‌توانیم چند مقاله کینز هم به آن اضافه کنیم، یا کتابی متأخرتر از هاجون چانگ کوره‌ای که در کمبریج مستقر شده، در دسترس داریم.

در کتاب «توهم اقتصادی» در سال ۱۹۹۷  اثرات منفی تجارتی را که  در یک اقتصاد گلوبالیزه قاعده‌مند نشده تایید کرده بودم. ما می‌توانیم همچنین، خیلی ساده به یاد بیاوریم آدام اسمیت را در ثروت ملت‌ها، زنجیرپارگی تجارت آزاد را که واقعیت ملت‌ها  و منافع عالی‌ترشان را نادیده می‌گیرد.

با توجه به تمام این تلاش‌ها باید اذعان کنیم که رکود جهان پیش‌رو به مثابه پدیده‌ای خالص اقتصادی موضوع جالب‌توجه‌ای نیست. در مقابل آنچه مرا جلب می‌کند، احساس ناتوانی و ضعفی است که علی‌رغم سعی در درک و فهم، مقاومت می‌کند: ما تشخیص درست را در اختیار داریم اما کاری نمی‌کنیم، منفعلانه در اجرای توالی اقتصادی شرکت داریم.

بحران بزرگ ۲۰۰۸-۲۰۰۹، گمان ضرورت  بازگشتی به الگوی کینزی مربوط به ترمیم موانع تعرفه را برانگیخت.
کافی نبودن تقاضا، مشغولیت مرکزی نظریه عمومی اشتغال، سود و پول، حداقلی از عقل سلیم، به این نتیجه می‌رسید که بدون سیاست حمایتی ملی، تقاضا بیشتر برای همسایه ساخته می‌شد تا برای خانه.
روزنامه‌های امریکایی، انگلیسی، فرانسوی مدت کوتاهی بزرگ‌داشت « بازگشت» را مخابره می‌کردند. با این حال ما در سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۵ شاهد بر باد رفتن این روشن‌بینی شدیم. در جریان انتخابات ۲۰۱۶ ظهور بحث و گفتگو در باره تجارت آزاد و سیاست حمایت داخلی که برنی ساندرز و دولاند ترامپ پیش بردند، روزنامه نگاران، سیاسیون دستگاه را غافل‌گیر کرد و در خشم فروبرد. اقتصاد‌دان‌های اصحاب جایزه نوبل، شانزده اقتصاددان،  و ۲۰۰عضو دانشگاه‌های پروجهه امریکایی علیه ترامپ و به نفع تجارت آزاد امضاء جمع کردند. بدون آنکه توده امریکایی را که شرایط زندگی‌شان بی‌توجه به زیبایی نظریه، تنزل پیدا کرده بود متقاعد کنند.

امروز چگونه می‌توان این عقب‌ماندگی فکری مصرِ نخبه‌گان امریکا و اروپا را که  تأثیرات مخرب تجارت آزاد را انکار کردند و حالا انتخاب ترامپ را توضیح داد؟ چگونه انکار متکثرالابعاد واقعیت جهان را به دست کسانی که تحصیلات خوبی کرده‌اند می‌توان توضیح داد؟

از ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۶ گام‌های نابرابری به راهش ادامه داد ، نارسایی جهانی تقاضا هنوز تهدید می‌کند. میزان رشد کشورهای در حال توسعه کاهش پیدا کرده، در برزیل به صفر رسیده، در چین این کارخانه جهان، آلودگی صنعتی نفس‌گیرش که شایسته قرن نوزدهم است به لب گورش رسانده و دارد در بحرانی با نتایج ژئوپولیتیک غیرقابل محاسبه فرو می‌رود.

در این دنیایی که  اقتصادش در گل فرومانده که نظام‌های سیاسی‌اش آسیب دیده‌اند، هر روز پیش‌تر از پیش به ما هشدار می‌دهند که پوپولیسم اصول ما را تهدید می‌کند و اینکه ما باید از آن دفاع کنیم. اما کدام اصول؟ برابری؟ فقر؟ ناامنی؟ نه ببخشید « لیبرال دمکراسی»،  مفهومی که دیگر از درون تهی شده است، تهی از اصول بنیادین‌اش که ولایت مردم بود و برابری انسان‌ها و حق خوش‌بختی.

بنابراین همه آنچه ما باید توضیح بدهیم فقط صحبت‌کردن  از نظم اقتصادی نیست. بلکه ممکن نبودن یک بیداری وجدان واقعی‌ست، یعنی تداوم عملی است که تاریخ‌پژوه امروز باید بفهمد. اما برای رسیدن به آن باید اعتراف کرد که تحرک تاریخی به حوزه اقتصادی خلاصه نمی‌شود و اینکه تبدیلات حیاتیِ زندگی، در سطوحِ اجتماعی خیلی عمیق‌تری تولید می‌شود.

ساختارهایی که من طرح‌شان می‌کنم، پیش‌پا افتاده‌اند، عیان‌اند حتی. اما ما باید اذعان کنیم که برای عمل انسان بر روی اقتصاد تعیین کننده هستند. تعلیم و تربیت، دین، فامیل، و بالاخره ملت که شکل متأخر و کنونی تعلق به گروه را می‌رساند، که بدون آنها زندگی هوموساپینس معنی ندارد.

اینجا می‌خواهم بینش مردم‌شناسانه تاریخی را ارائه کنم، اما از قبل روشن می‌کنم که  ذره‌ای قصد خوارشماری اقتصاد را ندارم: حماقت اقتصاددان‌های برآمده از دستگاه ، دانشگاه یا مزدور بانک‌ها نباید ما را به به دور انداختن تحلیل اقتصادی بکشاند. در ذهن خود بسپاریم اصول انسان فردگرا را، این هومو خودخواه را، اما هرگز فراموش نکنیم که این هومواکونیموکوس در خلاء عمل نمی‌کند وامکانات و اهدافش را گروه تعیین می‌کند. فامیل، مذهب، تعلیم و تربیت. منطق بازاری وجود دارد.  همانطور که برنارد ماندویل در سال ۱۷۴۱ تاکید کرده‌است، کاپیتالیسم آنچه را که در انسان کمتر نوع‌دوستانه است به کار می‌گیرد تا بساط تولید مؤثرتر باشد. آدام اسمیت در ۱۷۷۶ نسخه کمتر خشونت‌بارتری از این بهینه‌سازی اقتصادیِ تجمع خودخواهی فرد را ارائه می‌کند. اما معضل اخلاقی اسمیت باید محرک ما در استخراج اعماق زندگی اجتماعی وسیع‌تری از آنکه مناسبات اقتصادی را متعهد می‌کند باشد، آنجا که تبدیلات ذهنی‌‌ای را تولید می‌کند که شرایط تحرکات اقتصادی را تصمیم می‌گیرد.
ادامه دارد