۲۳ مرداد ۱۳۹۶

که عشق آسان نمود اول


به تنهایی‌شان عادت کرده بودند.  به عادت‌های کوچک‌شان. تنهایی‌شان بزرگ بود.  بزرگ و قسمت‌ناپذیر.
به تنهایی‌شان عادت کرده بودند مثل زوج‌های کهن‌سال که به هم. از دور دوست می‌داشتند. دوست داشتن‌شان درونی شده بود. دیگری آمده بود و در آن‌ها رفته بود. یک گوشه‌ای نشسته بود. مقیم شده بود. بود. بودن فعل و کنشی‌ست عجیب. شگفت. هستن فرق می‌کند. بر سر هستن معلوم نیست چه بیاید. اما بودن، شده است. تمام. کاری‌اش نمی‌توان کرد. می‌گویید من آنجا بودم. کاری‌ست که شده. اگر بگویید من اینجا هستم، معلوم نیست آنجا هستن‌تان چه سرانجامی داشته باشد. اینجا و آنجا هم توفیر دارند. می‌گویید آنجا بودم. اینجا هستم. این است که جای دیگری در شما اقامت کرده، آنجاست. انجا هم دور است. دورتر از اینجا، دست‌کم. بودن را نمی‌توان خراب کرد. هستن را چرا.

می‌اندیشید که عشق آسان است. دو نفر هم‌دیگر را می‌خواهند. به هم می‌پیچند. می‌آمیزند. تن‌ می‌دهند، رایگان. می‌گویند قلب‌شان را هم. اما قلب مادیتی ندارد. ماهیچه است. می‌توان کبابش کرد و خوردش. فیلمی، یکی از این تروریست‌های ضد اسد را نشان می‌دهد از انواع غیر داعشی و ملایم، که قلب دشمنش را از تن خارج کرده و می‌خورد. ما قدما هند جگر خوار شنیده بودیم. ما قدما به قصه باور داشتیم. حالا قصه‌هامان هم واقعیت شده. در ادبیات ایرانی- فارسی، جگر گاهی قلب است و گاهی دل و گاهی باز چیزی دیگر. در ادبیات فارسی هیچ‌وقت چیزی خودش نیست. در قدیم پسران در کوچه و خیابان سیخ‌های جگر می‌خوردند ومی‌خواستند جگر دختران را هم بخورند. در قدیم سیخ‌های جگر ارزان بود و جگر دختران گران. حالا برعکس است.
در هر صورت فقرا می‌توانند عاشق شوند و عاشقی رایگان است. مثل غصه.

وقتی که عشق رفت، یعنی آن خواهش رفت.  و تن نخواست داده شود. یا شاید راه قلب و تن مسدود شد.  و سر به قلب دستور نداد که به تن بگوید که کنار بیاید. به کنار معشوق. مشکل‌ها می‌افتد.  و همه‌چیز گران می‌شود.

 فکر می‌کرد که خواهش از نبودن او می‌آید.او کم است. لاکان گفته بود و شاید قبل از او کسی دیگر، که یک نفر کم است وهیچ‌کس نیست.  جای یک نفر خالی‌ست و زمین برهوت است. به وقت عاشقی زمین با یک نفر پر می‌شود. زمین شما هم با یک نفر. و بعد یا زمین شما دیگر زمین نیست. یا دیگر پر شده. یا اصولا زمین در زمان عاشقی آسمان است و بعدها به زمین بازمی‌گردد و زمینی می‌شود.  بعد عاشقی. شما از آن بالا می‌افتید پایین. مثل مشکل‌ها. عشق هم زمینی می‌شود.

برای دوست‌داشتن نیازی به او نیست. او هست، چون بوده. برای دوست‌داشتن نیازی به تن نیست. خواهش نیست. آن هم بوده.

 

۸ مرداد ۱۳۹۶

در اول


تا آنجا که من دیده‌ام، نه در تک‌تک ایرانیان که من ندیده‌ام، اما چیزی که در معاشرت با ایرانی احساس می‌شود یا مشاهده، همان ادعای ژن برتر و مانند آن است. این است که گفتن‌ و بیانش برای من از آقازاده یا خانم‌زاده و غیر چیز نا‌اشنا یا غریبی نیست. ممکن است ریشه عمیقی آنچنان که نزد اروپاییان نسبت به دیگران داشت، ریشه‌ای به طور مثال علمی از دید آنها نداشته باشد. چون اصولا ایرانیان با اینکه تا حد مرگ و جنون علم‌زده هستند اما معمولا بر علوم تکیه ندارند. نه اینکه آنها نداشته باشند، همه‌چیزشان غیرعلمی‌ست، علم هم که از جای دیگر آمده است. اگر چه روزی، روزگاری که دیگر حالا در شب و تاریکی زمان ناپدید می‌شود، خودشان از اهالی علم بودند. تقریبا تمام دختران بستگان من دانشگاه رفته‌اند اما یا در خانه‌اند و یا در کار فروش لباس عروسی. من دانشگاه نرفتم. روزی که وارد دانشگاه شدم و دیدم که استاد فرق ایران و عراق را نمی‌داند و از من می‌پرسد آیا زبانم عربی‌ست، دیگر دانشگاه نرفتم. بار دیگری امتحان کردم، چنان ملال‌انگیز بود که دیگر نرفتم. مدتی را به خوردن کتاب مشغول شدم، خاصه که گرسنه بودم و بی‌چیز. و بعد به زندگی.

درسی و تحصیلی که هیچ نشانی از آن در شما و زندگی‌تان باقی نماند به چه دردی می‌خورد؟ می‌ماند خرج کشور و خانواده. حاصلش البته این می‌شود که در غرب مرتب یادآوری کنند که اگر چه حکومت در ایران خیلی بد است اما ایران چقدر تحصیل‌کرده دارد و مردم خوبند. مردم همیشه خوبند. یادم می‌آید که آقای خویی، مرجع مقدس را نمی‌گویم شاعر را می‌گویم، سروده بودند در روزهای انقلاب که مردم هماره حق دارند.

می‌گفتم، در بودگی با ایرانیان این حس برتریت‌شان احساس می‌شود. مثل همان خانم ایرانی همسر فرانسوی معروف که می‌خواهد به فرانسویان بگوید هم شراب حافظ واقعی‌ست و هم ما قبل از شما از این عملیات هم‌جنس‌گرایی و بازی و اینها داشتیم. ما واقعی بودیم. من همیشه فکر کردم که این خانم و مثل این خانم به واقعی بودن خودشان شک می‌کنند. تا شیشه‌ای شراب به دست نگیرند نمی‌توانند به شراب دست پیدا کنند. شاید تمایز حقیقت و واقعیت را نمی‌دانند: شما آن‌وقت‌ها اصولا وحشی بودید وقتی ما تمدن بزرگ داشتیم. شاهنشاه می‌گفت تمدن مشعشع طلایی و در خاطرم هست که پدرم شاه را به سخره می‌گرفت. در واقع من از شاه نشنیدم که از پدرم شنیدم. پدرم مدرسه رفتن مرا، مرا نه، مدرسه شاهنشاهی را به سخره می‌گرفت. بعدا مدرسه جمهوری اسلامی آمد، پدرم دیگر نبود. من هم با شاه سر جنگ داشتم هم با پدرم. بعد از شاه آدم با پدر روبروست. شاه را براندازی می‌کند و بعد پدر را. من با هر چه قدرت بود می‌جنگیدم. خیلی زود هم بی‌کس و کار شدم. بالاخره شاه کس و کار آدم است و پدر هم. حالا در برهوت هستم و گاهی نامه‌ای اداری از دستگاه اداری رو به زوال جمهوری پنجم فرانسه دریافت می‌کنم. مجید رهنما گفته بود و نوشته بود که در زبان ما آنهمه اسم برای بیان نداشتن هست. باباطاهر هم گفته بود کس بی‌کس تویی مو مونده بی‌کس. همه هم اول ندارند و بعد دارا می‌شوند به غیر از آنها که با ژن‌برتر می‌آیند و از اول دارایند. آقای وزیر گفته بودند سوار بر اتومبیل از ما بهتران‌شان، من خودم ندیدم، خواندم، که من از اول پول‌دار بودم.

به نظر می‌رسد ایرانیان یک دوره‌ای دارند به نام اول. اول از تو، اول از شما غربی‌ها، اول از عرب‌ها. اما بعد؟ بعد از اول؟ من حتی شنیده‌ام که می‌گویند به این فرانسوی‌ها: ما قبل از شما قاشق داشتیم.
قبلا از خانمی که در رادیویی فارسی زبان کار می‌کرد و از بخت بد من مدیر مغازه‌ای بود که من یک ماه در آن کار کردم، گفته‌ام. وقتی آدم افریقایی می‌آمد درون، و بعد که می‌رفت خانم ایرانی ما در مغازه را باز می کرد و دماغش را می‌گرفت که انسان افریقایی بو می‌دهد و در زیر زمین مغازه جایی بود که مردمان ایرانی می‌آمدند و بر سر شجره‌نامه خود کار می‌کردند و شجره‌شان هم هیچ‌وقت به زنی فاحشه از شهر بخارا نمی‌رسید. این شد که من بعد از شاه و پدر بی‌نوایم با این موجودات به نبرد برخاستم و بعد میدان جنگم وسیع‌ترشد و من هم ورزیده‌تر و خلاصه دیگر کسی نماند و من بی‌کس شدم.

این است که ایرانیان در اول مانده‌اند غیر از آنها که از اول با ژن‌برتر آمده‌اند. اول را با خودشان آورده‌اند. مانند کسی که در تولید اتومبیل هیچ نقشی نداشته، در تصاحبش چرا و سوار بر آن از اول به بعد می‌رود. با اینکه هر که سوار اتومبیل بشود در نهایت تنها یک اتومبیلیست است.

۵ مرداد ۱۳۹۶

یک بار دیگر اندرونی بیرونی

نوشته شده در سال ۸۹ هجرت:

شماره نهم نسیم بیداری عکسی برصفحه اول جلدش انداخته است.
آقای بازرگان و آقای خمینی. آقای بازرگان کت و شلوار خوش دوخت و خوش طرحی بر تن دارد، کراواتی و شمیزی پاکیزه، راست ایستاده است، رو به میکروفون.. کنارش آقای خمینی، نه ترسناک، نه مهربان. مرتب، آراسته و خاصه دست هایش، انگشتانش را به ظرافتی، در هم کرده است. و همان شده است آرایشش. عکس نه سپید و سیاه است و نه رنگی.
این اولین دولت است. بر روی جلد نوشته شده: از بازرگان تا احمدی‌نژاد.
نزد من این عکس، عکس بیرونی ست ، نه، اندرونی. عکس های زیادی از آقای خمینی دیده ایم، در درون. گاه با لباس راحت، خانگی، خودمانی، اندرونی. عکس هایی صمیمی هستند مسلما. اما اندرونی هستند. عکس هایی دیگر هم هست از ایشان، در سال های اولیه و با وجود عکس‌هایی در عموم و با عموم، به عکس های اندرونی می‌ماند.
نمی‌دانم چرا عکس‌های آقای احمدی‌نژاد، هر چه هم بیرونی باشد، باز هم اندرونی ست. در نیویورک هم که باشد، در سازمان ملل هم باشد باز اندرونی ست. شاید چون او خودش را می برد، نه جایگاهش را. عکس های دولتش هم . امروز پول نفت، بیشتر از آن روز خزانه دولت را پر می‌کند. اما چرا چنین است؟
قبل از انقلاب آقای شاه همیشه با ظاهری آراسته آشکار می‌شد. آن‌ها اندرونشان هم بیرونی بود. عکس های دزدیده از تعطیلاتشان هم بیرونی بود. خوب، آنها نقش شاه را بازی می کردند. نقش شاه، نقش برون را بازی کردن است. شاه بودن، پر کردن یک جایگاه است، یک نهاد. مثل رئیس جمهور بودن که پر کردن یک کرسی است، یک نهاد. یک نقش است. فرانسوا میتران همیشه در عکس‌های رسمی و نمایشی‌اش که در مثلا شهرداری ها یا کلانتری‌ها باید باشد، بر کرسی نشسته است، سارکوزی ایستاده است! شاید جرأت نشستن را ندارد! اصلا کنار سارکوزی صندلی دیده نمی‌شود.
انقلاب نقش‌ها را در هم می ریزد، به هم می زند. نقش بر آب می‌کند. مهره‌ی شاه نیست تنها، که به بیرون از صفحه پرت می‌کند. در انقلاب ما به درون می رویم. در انقلاب ما به درون رفتیم. به آنجا که راهمان نبود. به زیر شلواری‌ها و شب‌کلاه‌ها. در سنت ایرانی اندرون و برون از هم جدا بود. در غرب، فضای عمومی از فضای خصوصی جدا می شود. باید جدا شود، باید جدا باشد. شاه تصویر بیرونی یک ملت بود، یک سرزمین. ملت خودش را در آن تصویر نمی شناخت. ملت خودش را در کراوات و کت و شلوار خوش دوخت و پاکیزه و خوش طرح بازرگان به جا نیاورد. دولت موقت بود. ملت می‌خواست به درون برود. فضای عمومی و خصوصی را به هم ریخت. خیابان به خانه رفت و خانه به خیابان آمد.
انقلاب شاه را عریان می‌کند، لباسش را از تنش بیرون می‌آورد. از شاهی پایینش می‌کشاند.
به این فکر می کنم که در ذهن ایرانی، بعد از انقلاب فضای برونی کجاست، فضای عمومی؟ پاسخی نمی یابم . هر چقدر تمایل به درون رفتن بیشتر شد و ظاهر و روبنا را ویران کردن و بر نتافتن ، و نقش ها را بر هم زدن، عرصه عمومی وسیع تر شد. پای خیابان به خانه و کوچه به اتاق باز شد. تا بوییدن دهان. استعاره یا واقعیت. زن در سینما با روسری به رختخواب رفت و مرد با زیرجامه به کوچه آمد.
اتاق به کوچه آمد.
آیا فضای برون و عموم مردانه بود و خصوصی زنانه. زن فضای خصوصی بود؟ زن در اندرون هم می بایست چنان کند که گویی در برون است. زن در فضای خصوصی هم باز عمومی بود؟
هر چقدرعرصه به زن تنگ می شد، عرصه مرد باز. فضای عمومی مرد وسعت پیدا می‌کرد و از فضای خصوصی زن می‌کاست. زن اصلا فضای عمومی نداشت.
در جامعه سنتی ایران، زن در اندرون قدرت داشت. اما اندرون، اندرون بود و این قدرت، پنهان از انظار. حالا که اندرون، برون شده بود؟ تکلیف قدرت زن چه می‌شد؟ زن قدرتش را برداشت و به برون رفت. پنهان. با حجاب.
فکر می کنم که تنها عمومیت و خصوصیتی که اندیشیده شده بود، بر مبنای زن و مردی بود و جدایی دو فضا. ریشه‌های این اندیشه از کجا بود؟
شاید نگهبانی از اندرون و نهاد خانواده و کودک. در هر حال، پشت پرده، زنانه بود و جلو پرده مردانه.
مذهب عرصه عمومی بود. گسترده. مذهب عرصه خصوصی نشناخت. ندانست. دین و خیابان یکی شد.
دولت دهم، اندرونی‌ترین دولت بعد از انقلاب است؟ نه فقط به خاطر عکس هایی که شلختگی‌اش را به نمایش می گذارد. نه تنها به خاطر دم پایی‌ها. به خاطر نشان دادن اندرون مردان انقلاب. در این مرحله و مقام، همه پوست انداختند و عریان شدند و اندرونشان هویدا شد. حال باید دید، ملت خودش را در کدام تصویر باز می‌شناسد.
می گفتند که ملت خویش را در تصویر مجلل و متشخص شاه باز نمی شناسد. در کت و شلوار و کراوات بازرگان هم که نشناخت. در عبای شوکولاتی خاتمی. نمی دانم، شاید امروز در پاجامه آبی زندان وپاپوش‌های پلاستیکی باز می شناسد. در این اندرون‌ترین اندرون ها. آنجا که روح و جسم را برهنه می کنند. آنجا که کسی نقش کسی بازی نمی کند. آنجا که من شنیده ام مردان و زنان هم، با خدای غایب در خیابان‌ها دیدار می‌کنند. خدا به ملاقاتشان می‌رود. به نظر می‌رسد که خدا عرصه عمومی را ترک گفته و به دل ها راه یافته. دل خصوصی ترین عرصه در جمهوری اسلامی ست.
ابن خلدون در گفتمان تاریخ جامع تعریف می کند داستان خلیفه ای را دیوانه. خلیفه زنی از حرمش را خواست که برقصد برای او، رو به روی او. خواست که لباس از تن بر کند، به وقت رقص. خلیفه عریان ترش خواست. پوستش را درید. قصه نمی گوید آیا خلیفه ماهیچه و عصب و استخوان رقاص را هم درید یا نه؟ چون حجابی دیگر که عریانی دیگری را پوشانده بود. و اگر می درید چه می یافت؟
خلیفه مشرق می خواست به نهایت برسد. مارک لو بوت راوی دیگر این داستان، براین است که زمان خشونت، زمانی مرده است. چون درخششِ زمان بی زمان است. مثل انقلاب.
مارک لو بوت می گوید که شاه، همان خلیفه، هاویه ای را خواست که در آن برون و درون نامشخص شود. هاویه آن می تواند باشد که جسم شاه را از جسمی دیگر جدا نمی‌خواهد. شاه، خلیفه می خواهد به عریانی عریان برسد، به قلب. می گوید که نهایت تفکر، تفکر عریانی ست.
در فلسفه، Chaos را هاویه می نامند. آشفتگی.

۲۵ تیر ۱۳۹۶

تنها خدا باقی‌ست


فیلسوفان یونان باستان، در بازنمایی عالم، به نظر می‌رسد که به وجود مداوم صورت وچهره‌- ریخت‌هایی ثابت که تا بی‌نهایت و از قبل تعیین شده، باور داشتند. شکل و صورت‌هایی که با هم و هماهنگ شده گیتی را تشکیل می‌دهند. در اسلام چنین نیست. در اسلام آنچه دوام دارد، الله است. تمام سنگ قبرها شهادت می‌دهند: هوالباقی.
اما شکل‌هایی که به چشمان ما می‌آید نزد ایمان اسلامی، مجموعه موقتی از اتم‌هایی هستند که مستعد به گذرند.

مولوی می‌گوید موج به دریا می‌ریزد و شکل از بی شکلی می‌آید.
و خیام که به کارگاه کوزه‌گری رفته  می‌بیند که کوزه‌گر گل بی‌شکل را ورز می‌دهد و او خود و تنها صورت اجدادش را زیر دستان کوزه‌گر می‌بیند.

شکل وجود ندارد. خط برای فیلسوفان مسلمان، وجود ندارد: و این توضیحی‌ست تا حدودی که  چرا  اندیشه ریاضی مسلمان که خط و صورت را نفی می‌کند، به سرعت از هندسه دور شد، به نفع جبر و مثلثات که استعاره  بی‌شکلی هستند.

زمان هم در اسلام شکل و دوام ندارد. تنها ادامه لحظاتی‌ست که نظم جانشینی‌اش نه مطلقا لازم و نه اجتناب‌ناپذیر است. چنین مفهومی از زمان چیزی جالب برای آنها که از زمان  چون ماده اولیه خلقت و آفرینش خود- چه نقالان داستان و چه رمان‌نویس‌ها و چه سینما‌گرها،  استفاده می‌کنند، ندارد؟

مسینیون نوشته که فقهای مسلمان خیلی زود به این نظریه رسیدند که زمان می‌تواند برگشت پذیر باشد، اگر خدا بخواهد. زودتر از انیشتین و فرمول معروفش.

وچون تنها خدا باقی است، هنر مسلمان هم سعی در تغییر دارد تا معصیت به حساب نیاید.  و نقاشی اسلیمی از آنجا ناشی می‌شود. از این اراده ضمنی قطع رابطه با هندسه. بودلر می‌نویسد: طرح‌های آرابسک از همه معنوی‌تر است. بودلر  با دقت معمولش و   ذوق نقادش پی برده بود که این بیان تجسمی تنها یک  آرایش نیست.  در آغاز طرح‌های اسلیمی نقش‌های نباتات و برگ می‌ریخت و بعدها طرح‌های هندسی. بعد سوره‌های قرآن بر پرده‌ها و دیوارها آمدند تا طره‌های پر پیچ و خم‌شان را به هم تاب دهند و خطاطی ظریف و زیبا را بسازند. و خطاطی عرب نه تنها یک هنر کامل بلکه هنری اعظم مانند خطاطی ژاپنی‌ست و قرار است که همان نیروی معنوی را تولید کند.

و نقاشی. مینیاتور که لزوما اسلامی نیست. امر نشان دادن و تصویر جاندار. گل و درخت و چیزها اشکال کم‌تری دارد. می‌توان جاندار را اندکی معیوب و ناقص کرد تا نتواند حیات را بیان کند. می‌گویند ابن عباس حاکم شرع در پاسخ به مینیاتویست ایرانی که پرسیده بود: یعنی چه، دیگر نمی‌توانم حیوانات را بکشم؟ گفته بود: طوری باید حیوانات را بکشی که جاندار به نظر نیایند، شبیه گل‌ها باشند. باید اضافه کنم در تمام هنر مسلمان حتی شعر، آنچه مسینیون نزول استعاره نامیده، هست.

وقتی برای مثال امرؤالقیس می‌گوید: گل خال‌دار، به زخم آهوی خونین از تیر کمانی اشاره دارد.

ترجمه‌ سرسری نیشابور از اثری از Stétié

۲۴ تیر ۱۳۹۶

قبل از ترنر و پروست


آقاهه نوشته بود اسکاروایلد گفته قبل از آقای ترنر مه بالای تمیز Thames نبود.
قبل از پروست نمی‌دانستیم دل‌تنگی یعنی چه و غم، این فراغت مفتونِ به نثر آمده. 

۱۰ تیر ۱۳۹۶

سالک در می‌بندد


به آقای ر می‌گویم غریبم. آقای ر که گاهی حرف‌هایی می‌زند که معلوم نیست خودش چقدر به آن ها باور دارد، در جیب‌اش آماده دارد، می‌گوید برو با مردم آشنا بشو. می‌گویم در جانب سایه دنیا زندگی می‌کنم. آنجا که خورشید غروب می‌کند. و در جانب سایه خود.

نگاه کردم دیدم در شهر تنها گداها سلام می‌کنند.

با سین به دیدن فیلم انی‌یس وردا رفتیم. خدا قسمت شما هم بکند. چند قطره اشک هم ریختم. حالا دیگر نمی‌دانم برای چه گاهی گریه می‌کنم. جایی مرد جوان عکاس انی‌یس وردای پیر را در صندلی چرخ‌دار گذاشته و به یاد گدار در موزه لوورِ قرق می‌دواند. انی‌یس مانند بچه‌ها از برابر نقاشان بزرگ که می‌گذرد نامشان را صدا می‌زند و نام تابلوها را و دست‌‌ها را به هم می‌کوبد. فکر می‌کنم موزه لوور خالی و خلوت مرا به گریه انداخت. گورستان بود.
جایی هم رفت بر سر تربت کارتیه برسون. قبرستان کوچکی بود در میان نبات‌ها و علف‌ها. تنها چند قبر. آخر فیلم قرار بر این شد که بروند یا مرد جوان عکاس را ببرد به دیدن گدار. گدار قالشان گذاشت. در و پنجره خانه‌ش بسته بود و بر در روی شیشه چیزی نوشته بود که بغض انی‌یس را شکست. چیزی یادآور گذشته.

شام می‌خوردیم که سین پرسید چرا گدار نیامد. گفتم چون گدار است. گفتم به خاطر سینما. یک کریتیک سینما نوشته بود یک بار دیگر گدار نشان داد که « از نقطه نظر انسانیت چه آدم کریه‌‌‌ی‌ست». البته آقای کریتیک خود فهمیده بود که انسانیت اینجا هیج نقش و ربطی ندارد. منتهی خوش داشت که ناسزایی بار گدار کند. تصور کنید گدار در را باز می‌کرد و سلام و احول‌پرسی و می‌رفتند و می‌نشستند و چای می‌خوردند.
گدار حالا دیگر غارنشین شده است. سالک در می‌بندد. در جانب سایه زندگی می‌کند تا مرگ فرابرسد. 

۲۵ خرداد ۱۳۹۶

Le bureau des légendes


دو سه روز بود گرفتار سریالی فرانسوی بودم که در زمان کنونی و در سرویس‌های جاسوسی و در مقابله با تروریسم اسلامی می‌گذرد. از دمشق آغاز می‌شود با حکایت عشق زنی اهل سوریه و وطن‌پرست و مردی فرانسوی جاسوس و استاد یا معلم زبان فرانسه در دمشق.

فیلم شاید ناخواسته نشان می‌دهد یا برداشت من این است که سرویس‌های جاسوسی و امنیت و اطلاعات تقریبا جدا و مستقل از دولت‌ها عمل می‌کنند. نمی‌گویم جدا از حکومت‌ها چراکه سرویس جاسوسی هم جزئی از حکومت است.
هر کس گمان می‌کند که برای کشورش کار می‌کند اما وجود و حضور ایدئولوژی را پس پشت این گمان می‌توان تشخیص داد. فرانسوی‌ها از اپوزیسیون سوریه  حمایت می‌کنند حتی از گفتگو یا مذاکره و دیدار اپوزیسیون با نظام سوریه که سوریه می‌خواهد در خفا انجام گیرد جلوگیری می‌کنند و با اینکه جانب کردها را دارند جایی اجازه می‌دهند که ترک‌ها با گروه‌هایی اسلام‌گرا- جهادی، نیروها و مقر کردها را بمب‌باران کنند که دوستان خودشان هم در میان آنها هستند.

سرویس‌های اطلاعاتی دنیایی است برای خودش، که هر کس بر دیگری  درون یک سرویس  اعمال سلطه می‌کند و هر سرویس بر سرویس دیگر. مرد فرانسوی و جاسوس بعدها برای نجات زن از دست دمشق  که  دیگرمعشوقش نیست خود را به سازمان سیا می‌فروشد.  و بعدتر برای تنبیه خود، برای کشتن یکی از امیران داعش که فرانسوی‌ست  به میدان خطر می‌رود. فیلم نشان می‌دهد که  درون دستگاه جاسوسی برای نجات جان او که در دست داعش گرفتار است اختلاف هست. میان انسان‌هایی که باید بتوانند انسانیت خود را کنار بگذارند و تنها به هدف بنگرند،  انسانیت هم فعال است. منتهی انسانیت هم فرهنگ سرزمین خودش را دارد.

در جریان فیلم مسلما دغدغه بر سر توان انرژی هسته‌ای ایران هم هست. قسمتی که ایران را نشان می‌دهد اندکی مضحک است. دختری را که زبان فارسی می‌داند  و ظاهرا مهندس زلزله‌شناسی است به ایران می‌فرستند. فیلم اختلاف سپاه را با رولت روحانی نشان می‌دهد. تصویری که از دولت روحانی نشان می‌دهد یا  آن سوی سپاه را، تصویر جوانانی عیاش است که در پول و الکل و مواد مخدر غرق‌اند. سپاه پسر فردی نزدیک به روحانی و دولتش را دست‌گیر می‌کنند که دختر هم به خاطر آشنایی در یکی از «آن پارتی‌ها» با پسر دست‌گیر می‌شود. برای آزادی یا معامله دختر هم اختلاف هست.

چند روزی هم هست، بعد از سفر ترامپ به عربستان سعودی و بحران قطر که تفاسیری عجیب خوانده می‌شود: ترامپ می‌خواهد به یکی از وعده‌هایش یعنی از میان برداشتن داعش و تمام گروه‌های جهادی وفا کند. در عربستان معامله‌ای صورت گرفته است. عربستان  و شرکا قبول کرده‌اند که از داعش و گروه‌های  جهادگرا حمایت نکنند. قطر حامی اخوان‌المسلمین است. تمام گروه‌های اسلام‌گرا از رحم اخوان زاده شده‌اند. اخوان از اندیشه وهابیت که اسلام نیست و ضد اسلام است الهام گرفته‌اند. قطر برادر دوقلوی وهابی عربستان است. مبارزه ترامپ با اسلام سیاسی است و ایران با حمایت از حزب‌الله حامی اسلام سیاسی‌ست. اگر خود به تنهایی اسلام سیاسی نباشد. تفاسیر عجیب از بادی که جهت وزیدنش تغییر خواهد کرد می‌نویسد. آیا ایران مدافع اسلام سیاسی و اخوان خواهد شد. آیا ایران به همراه قطر و ترکیه جبهه‌ای تشکیل خواهد داد. رهبر حماس به ایران پناهنده خواهد شد.

ترامپ کسی بود که بلافاصله بعد از روی‌داد یازده سپتامبر در شبکه‌ای تلویزیونی روایت رسمی از روی‌داد را زیر سؤال برد. در تبلیغات انتخاباتی خود وعده مبارزه جدی با تروریسم را می‌داد. در جریان انتخابات ریاست جمهوری فرانسه هم یکی از موارد دعوا و اختلاف اسلام سیاسی و اخوان‌المسلمین بودند. فیون نامزد شکست خورده حزب شکست خورده جناح راست از غیرقانونی اعلام کردن اخوان‌المسلمین می‌گفت. در فرانسه مبارزه با اسلامیسم و اسلام آگاهانه و ناآگاهانه یکی تلقی می‌شود. مخالفت با زن محجبه، مخالفت با اسلام و با مسلمان تفسیر می‌شود. از طرفی آزادی رهبران اسلام سیاسی و از سویی در تگنا قرار دادن مردم مسلمان. از آزادی و حمایت  فعالیت رهبران اسلامی در اروپا از سال‌های بعد از شصت فراوان نوشته و گفته شده. روایتی می‌گوید که بریتانیا اخوان‌المسلمین را برای استفاده علیه شوروی در جریان جنگ سرد ساختند. سال ۱۹۷۹ آقای برنارد لویس امریکایی- بریتانیایی- اسراییلی پیش‌نهاد استفاده از اخوان علیه دولت کمونیست افغانستان دادند و بعدها اعتراف برژینسکی مرحوم را خواندیم که: ما پای شوروی را به افغانستان کشاندیم و راه سقوطش را هموار کردیم. وقتی از او می‌پرسند آیا ارزشش را داشت، اشاره به القاعده، پاسخ می‌دهد که آری. در سال ۲۰۰۸ یعنی حدود دو سال قبل از بهاران عربی بسمه کودمانی سخن‌گوی شورای ملی سوریه  حمایت از اخوان را در مسیر تسلط بر خاورمیانه توصیه کرد.

جبهه‌ای که تفاسیر عجیب از آن می‌گویند، تغییر جبهه امپریالیسم است. بعد از این انگلیس و فرانسه و بعضی دیگر از اسلام‌سیاسیِ اخوان حمایت خواهند کرد، در واقع باید گفت به تنهایی حمایت خواهند کرد. حداقل بدون ترامپ. نمی‌توان گفت بدون ایالات متحده چون نه ترامپ امریکاست و نه معلوم است که عمرسیاسی‌اش چقدر طول بکشد. تفسیر عجیب حتی سپاه را به نوعی سکولار چراکه وطن‌خواه  و روحانی و روحانیت رادر مقابل آن قرار می‌دهد.

من این تقابل را نمی‌فهمم، یا از آن اطلاع ندارم. همانطور که از روابط ایران با اخوان اطلاع ندارم. روابط معنوی را منظور دارم. وگرنه روابط واقعی را چگونه می‌توان از روابط همسایه‌گی و هم‌جواری و اجبار دیپلماسی تشخیص داد و جدا کرد؟ ایران لابد همان‌وقت که با مصر مرسی رابطه داشت الان هم با مصر ال‌سیسی رابطه دارد. یا ارتباط ایران با قطر لابد به خاطر ارتباط قطر و حمایتش از اخوان نیست. منافع خیلی مادی بر منافع دیگر می‌چربد.

دیشب سخنان آقای خامنه‌ای را گوش دادم. اشاره کردند به هویت ایران، که اسلام است و انقلاب است. البته از ایران هم نام بردند، از هویت ایران اما روشن نیست این هویت ایران چیست؟ مرزهای آن است؟ منابع و ثروت آن است؟ تاریخ ان است. زبان آن است. نژاد آن است. ایران قبل از اسلام است. ادبیات و شعر آن است. موسیقی، حکمت آن است. و اینکه امریکا با ایران کار دارد. با آنچه که ما هستیم. نه به خاطر مسائل هسته‌ای و امور حقوق بشری.
از مصدق نام بردند که با اینکه او با امریکا بد نبود و با انگلیس مشکل داشت و انقلابی نبود، ملی بود و استقلال‌طلب، اما امریکا او را سرنگون کرد. من نمی‌دانم منظور از انقلابی چیست. آقای خامنه‌ای گفتند که هویت ما از انقلاب می‌آید. آقای ژان لوک ملانشون هم هویت فرانسوی را از انقلاب فرانسه می‌دانند. در مقابل سهمی از ناسیونالیست‌های راست، مسیحیت کاتولیک را جزء جدایی‌ناپذیر هویت فرانسه می‌دانند.  آقای خامنه‌ای انقلابی را مدافع مظلوم یا مبارزه با ظالم عنوان کردند. مظلوم هم که فلسطین است. فلسطین به دو قسمت تقسیم شده، جبهه‌ای ملی که همه نژادها و ادیان را در خود داشت و حماس که جبهه‌ای مذهبی‌ست و اخوانی و این دو دسته‌گی باعث ضعف مقاومت فلسطین شده است. مثل هر دو دسته‌گی دیگر. اخوان مبارزات ملی‌گرایی را به مبارزات دینی- اسلامی تبدیل کرد.

اگر حتی نزدیک‌بین هم باشیم، می‌بینیم که دولت‌های سکولار یکی پشت سرهم فروریختند. سوریه مقاومت می‌کند. در مصر کودتا و قدرت از اخوان گرفته شد. در لیبی گروه‌ها بر سر هم می‌زنند و به تازگی پسر قذافی را آزاد کرده‌اند تا شاید قبیله‌ای را با هم متحد کند. صدام هم سرنگون. بهار عربی می‌خواست لباس اخوان بپوشد. یا می‌خواستند که لباس اخوان بپوشد. سکولارها دیکتاتورهم بودند. دیکتاتورها گاهی مستقل هستند. گمان می‌کنند که امورات استقلالشان از دیکتاتوری می‌گذرد. اگر حتی نزدیک‌بین باشیم می‌بینیم که چه نیروها و کشورهایی پشت سرنگونی این حکومت‌ها بودند.

رؤسای جمهوری که در ایالات متحده بر سر کار آمدند با تمایلات مردمی انتخاب شدند که مداخله‌گر نبودند. روی به درون داشتند. اما هر بار دولت  مجبور به مداخله شد. بوش قبل از یازده سپتامبر بوش بعد از روی‌داد نبود. ترامپ هم با شعارهای درون‌گرایی انتخاب شد. دخالت‌های اخیر ایالات متحده از منافع امریکا دفاع نکرده. ترامپ هم از همین اندیشه آب می‌خورد. ناسیونالیست‌های اروپایی با خرده و عمده اختلاف و تفاوتشان از همین آب می‌نوشند. ناسیونالیست‌ها معمولا گرایش به راست دارند و آنها که راه‌های افریقا را به روی اروپا گشودند از چپ بودند. ناسیونالیست‌ها مثل مصدق انقلابی نیستند. ملی‌گرا هستند و استقلال‌طلب. انقلاب‌ها مثل انقلاب فرانسه تشابه‌شان درداشتن ایدئولوژی یا آرمان‌ است. انقلاب فرانسه از مرزهای کشور بیرون رفته و بعدها با ناپلئون کلام و ندا و فرمان انقلاب را به بیرون از خاک فرانسه می‌برد.  آرمان‌های انسان‌دوستی و حقوق‌بشری را.
انقلاب برای روی‌دادن به قلمرو نیاز دارد اما کلامش از قلمرو فراتر می‌رود. خاصیت کلام این است.

برای اینکه عجالتا به این نوشته پایان بدهم باید اعلام کنم که  من خود نه به ترامپ باور دارم و نه به ناسیونالیست‌های  اینجا و آنجا.  و نه اینکه عربستان سعودی می‌تواند دست از حمایت گروه‌های جهادی بردارد. دولت سعودی و آل سعود هر بار که با غرب معامله کرده است امتیازی به روحانیتش داده. روحانیت امتیاز دست داشتن در مدارس و دروس تحصیلی را طلب کرده است. وهابی شدن دانشگاه‌ها. دانشگاه‌هایی که وهابی تولید  و به تمام دنیا صادر می‌کند. امامان مساجدی که محصولاتشان جهادگر و تروریست است. نگاهی به افریقا از پاک‌سازی افریقا از فرهنگ و تاریخش می‌گوید و جاسازی اسلام ناب محمدی به جای اسلام بومی.
انقلاب‌ها ازبوم آغاز می‌شود اما تمایل به کل دارد. از لوکال به گلوبال.

باید گلوبالیزاسیون را فهمید  و از خود پرسید در این جهان گلوبالیزه چگونه می‌توان از بوم، از لوکال دفاع کرد. آقای خامنه‌ای گاهی در سخنانشان اشاراتی می‌کنند.  شباهت‌ها  به سخنان ناسیونالیست‌ها آشکار است. ناسیونالیست‌ها همانطور که گفتیم انقلابی نیستند و با اسلام سیاسی درگیر.
چگونه می‌توان از لوکال دفاع کرد. جز با آزادی دادن به آن؟
به نظر می‌رسد که ایران به تناقضات گفتمانی دچار است و این خود نیروهایش را به هدر می‌برد.

۲۳ خرداد ۱۳۹۶

پنکه


امروز داشتم پنکه را نصب می‌کردم- اجزایش از هم جدا و در داخل کارتون بود گذاشتمش روی میز ووقتی داشتم پروانه‌اش را کارمی‌گذاشتم، ناگهان به نظرم رسید که هواپیمایی‌ست، کوچک و من آنتوان سنت اگزوپری.
خود را در صحرای لیبی یافتم.

۱۴ خرداد ۱۳۹۶

حاج آقا حق دارند


حاج‌آقا در صفحه توییترش نوشته بودند: «مسجدی که من امام جماعتشم تا پارسال ربنای شجریان پخش می‌کردیم، اما امسال اجازه ندادم. در مورد هنجارشکنی های شجریان صحبت کردم مردم قانع شدند.»  بعد اضافه کرده‌اند که آنجا رأی روحانی بیشتر از رئیسی بوده. اما مردم مومن و متدین از کسی که گوگوش رو بغل کنه و باهاش عکس بگیره متنفرن. یکی نوشته بود: شما مطمئنید پیش خدا از شجریان عزیرترید؟
حاج‌آٍقا پاسخ دادند: «ممکنه آقای شجریان پیش خدا عزیزتر باشه. این موضوع بحث ما نیست. موضوع بحث پخش صدای چنین فردی از مسجده.»

من به یاد مفتش بزرگ داستایوفسکی افتادم و به نظرم رسید حاج‌آقا حق دارند. مفتش بزرگ به عیسی مسیح که بازگشته بود و دست‌گیر شده بود گفته بود: برو. تو نخواستی وقتی بالای صلیب بودی، معجزه بکنی تا مردم به تو ایمان بیاورند. تو می‌خواستی که عشق آزاد باشد، نه هیجان و غلیان برده‌ای زندانی برابر قدرتی که او را برای همیشه از خود ترسانده است.
ما کار تو را ویرایش کردیم. آن را بر معجزه و افسون و اقتدار قرار دادیم.  بارگران بر دوش مردم  را بر زمین گذاشتیم. ما حتی اجازه گناه به آنها دادیم.  مجوز گناه دادیم. چرا دوباره آمدی که آرامش‌‌مان را به هم بزنی؟ 

رادیو نبود


آقاهه گفت مردم در اوائل قرن در سکوت زندگی می‌کردند. رادیو نبود. شما خودتان به تاریخ ورود رادیو رجوع کنید. آن‌وقت‌ها همان مردم بیش‌تر در روستا بودند و کشاورز. تمام هفته صدایی نبود.  بعد یک‌شنبه می‌رفتند کلیسا پای منبر کشیش محل. 

۱۳ خرداد ۱۳۹۶

السلام‌علیک یا زیزفون


می‌خواهم برای درختان زیارت‌نامه بنویسم. السلام‌علیک یا زیزفون بنت زیزفون

۷ خرداد ۱۳۹۶

بلاغت عاشقانه


بلاغت عاشقانه نام نمایشنامه‌های معروفی است که به مدت یک هفته عصرها در حیاط شهرداری اجرا می‌شود.

من و سین  رفته بودیم به تماشا. حیاط ها را من بی آب و علف خوش دارم. بی چمن. صندلی گذاشته بودند به دور صحن و عموم نشسته بودند و بازی‌گران در میان، نقش می‌پروراندند. کبوتران در لژ- بالکن نشسته بودند. نسیم هم بود. مولیر در دهان داشتند. کبوتران نه، نقش‌پروران. کبوتران گاهی به صحن  می‌آمدند و دانه‌کلامی به نوک گرفته و به بالا می‌شدند. 

مردم طواف متن و مولیر نشسته بودند. بعضی از بر بودند. نگاه کردم مردی کهن‌سال چرت می‌زد. پیرزنی زیر لب با سرو گردنی در تحرکی منظم، ذکر ابیات می‌کرد. دون ژوان آمده بود. پیرهنش  آستین‌‌فشان، از پایین‌جامه بیرون افتاده، نشان عیاشی دی‌شب. عبایی بر دوش داشت. ما به دور بازیگران بودیم و آنها گاه به ما پشت می‌کردند و ما در روی تماشاچیان تماشایشان می‌کردیم.

آن روزها که نوشتن هنر هنرها بود و عاشق باید نوشتن می‌دانست، به پایان رسیده است. نامه‌ها باقی مانده.  و مرورشان. عشق کلام بود و در کلام بود. 

اوگوست رُدن


ما رفته بودیم دیدن رودن. ما یعنی من و سین. در زبان فارسی اول من می‌آید و اینجا من بعد می‌آید. اینجا می‌گویند سین و من. دیدن فیلم رودن. رودن بزرگ مجسمه‌ساز. رودن را رُدن می‌خوانند. استاد و معشوق کمی کلودل. خواهر پل کلودل. اوقاتی‌ست  که همه جمع‌اند. بالزاک و ویکتور هوگو و سزان و باقی. رُدن سر ویکتور هوگو را به پیاله زده و تن بالزاک را. می‌گوید خاک را نجیب‌ترین و اصیل‌ترین ماده برای مجسمه‌سازی  می‌داند.

پیش‌تر در باره کمی کلودل فیلم می‌ساختند. این فیلم در باره رُدن نیست. در باره خلاقیت و آفرینش است. بالزاکش برهنه است. با سری پریشان و شکمی بزرگ. به مذاق‌ها خوش نیامده است. بزرگی دل بالزاک را می‌گوید هزار و خرده‌ای شخصیت در آن جمعند. بالزاک آبستن است.
برای پوشاندن برهنگی بالزاک روپوشش را از تن بیرون آورده و در ظرف مخلوط گچ فرو می‌کند و به دوش بالزاک می‌اندازد.

فیلم ژاک دوآیان نشان می‌دهد که همه‌چیز برای رُدن بهانه است. بهانه خلاقیت و آفریدن. خداوندگاری است که می خواهد به گل‌ها جان بدمد. کمی کلودل بچه می‌خواهد و شوی می‌خواهد و اوگوست رُدن می‌خواهد. طبیعت او خلق است. زن است. مردی می‌خواهد که خلقت را در او آزاد کند. اوگوست رُدن را می‌خواهد تا پدر بچه‌اش باشد.

همه کودکان می‌توانند با گل بسازند. همه ما با گل خانه ساخته‌ایم. مردمان نخستین هم. همه کودکان می‌توانند نقشی بکشند. بعدهاست که خراب می‌شود. خراب می‌شوند. با مدرسه.

۲ خرداد ۱۳۹۶

گزارشی از کن


کمی از جشنواره کن گزارش بدهیم. نه ما اهل کن نیستیم وآنجا هم حضور نداریم و از آن و این ادا و اطوارها دوری می‌جوییم. به قول ژان لوک گدار که سه سال پیش  برای  فیلمش خداحافظ زبان، می‌خواستند جایزه‌اش دهند و دعوتش کرده بودند نامه‌ای به رئیس جشنواره و رفیق قدیمی نوشت که : من آنجایی نیستم که شما هنوز، فکر می‌کنید که هنوز هستم. چیدمان این جمله گدار نادرستی نگارش من نیست. دقیقا کلام اوست.

پارسال بعد از درگذشت کیارستمی، لیلی تلفن کرد و گفت: گذاشتم بعد از گریه‌ها و زاری‌ها تلفن کنم. به او گفتم گدار هنوز زنده است. گدار از مقدسات من است. قبلا هم گفته‌ام مثل این است که در مقابل زیبایی نشسته باشم. زیبایی هم نیست به قول مولوی چیز دیگر است. من که مدتی ست دچار دردهای مفصلی هستم و گاهی شمال که بودم می رفتم نزد آقای گی و بیست و پنج یورو می‌دادم- اقای گی دیپلم و مدرک و سند وقباله  و اینها نداشت. جسم همان تن را می‌شناخت. می گفت اول با تن حیوانات، اسب شروع کرده. اینکه بشر بتواند باعث آرامش حیوان بشود خیلی خوب است. سین که بچه بود در آن خانه بزرگ، گربه داشت. من با دست بردن در طبیعت مخالف بودم و گربه آزاد بود و ما هم در آبادی زندگی می‌کردیم. گربه شب‌ها می‌رفت بیرون. می‌گویند زمانی که گربه هوس بیرون رفتن می‌کند دو بار در بیست و چهار ساعت است. یک بار زمان نماز صبح است و یک بار زمان نماز مغرب. تقریبا. می‌گویند که این دو زمان، ساعت شکار اجدادش بوده است. خدایا ما چرا از وقت این‌قدر جدا شدیم؟ کیارستمی خدایش بیامرزد گفته بود: صبح به موقع سر زد، خروس به موقع خواند و من بی‌موقع خوابیدم.
گربه سین نامش نوگا بود که همان نوقا است و همان گز است. جنوب فرانسه نوقایش نوگاست. باسفیده تخم‌مرغ و عسل و گاهی پسته و گاهی بادام. یک بار نوگا رفته بود بیرون و دیر کرده بود. گاهی پیش می‌آمد. اوائل خیلی ناراحت می‌شدیم. سین بی‌تابی می‌کرد. حتی خانم ف ما را به نذر کردن فرامی‌خواند. خانم ف یک خویش اهل صرع داشتند به نام محمد که همیشه به او نذر می‌کردند. آقای محمد در حسابش مقداری یورو همیشه ذخیره داشت.  و تمام اطرافیان خانم ف به ایشان مقروض بودند. نوگا یک بار دو شب نیامد. گاهی زخمی و خونین می‌آمد. یک بار هم آمد اما با حالی خراب. صدایش در نمی‌آمد. یا می‌آمد اما دل‌خراش. دلش می‌خواست چیزی را تف کند اما نمی‌توانست و دل و روده‌اش بالا می‌آمد. چوبی در گلویش گرفتار شده بود. سین نوگا را به دام‌پزشکی آبادی برد. دام پزشک نوگا را شب تا صبح نگاه داشت و بی‌هوشش کرد و چوب را از گلویش خارج کرد و سین ۱۲۵ یورو از جیب خودش خرج بیمارستان نوگا کرد. به سین گفته بودیم که خرج نوگا با خودش است. یک روز هم در ماه سپتامبری رفت و نیامد. همان روزهایی بود که من زیاد از خانه می‌رفتم. سین ماه‌ها غصه خورد و بر وب در سایت‌های حیوانات مادر مرده و گمشده و پیدا شده به دنبال نوگا گشت. مثل مادرم که به دنبال پسر گمشده‌اش که در زندان شاه یافتش. آن وقت‌ها وب و سایت و اینها نبود و مادرم به روش‌های دیگری دنبال برادر گمشده‌ام می‌گشت. گاهی صدای فغان سین بلند می‌شد. گاهی گمان می‌کرد که گربه‌ای پیدا شده نوگاست. من می‌گفتم بزرگ می‌شود. الان هم همین را می‌گویم: همین‌ها بزرگت می‌کند.

آقای گی بیست و پنج یورو می گرفت و به قول خودش ایجاد فاصله می‌کرد. می‌گویند داوینچی شب‌ها و روزها جسم و جسد  تشریح می‌کرد. از پوست آغاز می‌کرد. می‌خواست بداند کجا چیزی از چیزی جدا می‌شود.  فاصله کجاست. اگر فاصله هست چه چیزی باعث وصل است. دردها از روی هم افتادن مهره‌ها یا مفصل‌ها و غیره ناشی می‌شود. کش و واکش گربه وقتی با گرده‌اش طاق می‌سازد ایجاد فاصله کردن است. پزشک می‌گوید هر روزاز چیزی آویزان شوید تا ایجاد فاصله کنید. اجداد ما لابد از درخت آویزان می‌شدند. آقای گی به من می‌گفت وقتی دراز کشیده‌ای پاهایت را به دیوار فشار بده مثل اینکه بخواهی دیوار را پس برانی. دوران قبل از  زایمان  به زائو نفس کشیدن را می‌آموختند که باعث ایجاد فاصله می‌شود. ایجاد فاصله همان گشایش است. می‌گفتند کمرتان را به دیوار بچسبانید و بادکنکی به دستمان می‌دادند تا بادش کنیم. ماما معتقد بود که زانوانمان را خم کرده و پاهایمان را در زمین فرو ببریم. بعد از مدتی ما خیال می کردیم پاهامان واقعا در زمین فرو می‌رود و احساس ریشه دوانیدن می‌کردیم. خدایا ما کی از ریشه کنده شدیم؟

تماشای گدار برای من ایجاد فاصله است. ناگهان احساس می‌کنم که درد آرام گرفته و نسیمی میان سلول‌هایم می‌وزد.
گدار روح اروپا هم هست. اروپایی که من  به آن آلوده‌ام. شما هم لابد. بالاخره هرکسی رمانی، داستانی روسی خوانده است و موزارت شنیده است و با فلسفه یونان و آلمان و ادبیات  یکی از این خاک‌نشین‌های اروپایی، مثلا بالزاک آشنایی به هم رسانده است. در یکی از فیلم‌های گدارکسی می‌آید و می‌گوید: آنجا غرب است.  گدار فاصله غرب را با شرق نشان می‌دهد. عده‌ای گمان می‌کنند غرب امریکاست. یا امریکا و اروپا یکی‌ست. گدار فاصله گذاری می‌کند. اروپای گدار به اتحادیه اروپا ربطی ندارد. زمانی داستایوفسکی سوار قطار می‌شد و از این سوی اروپا به آن سویش می‌رفت. حالا اروپا تمایل به امریکا دارد و روسیه را از خود می‌راند.

در جشنواره امسال کن یکی آمده و خواسته از گدار تقدس‌زدایی بکند. نتوانسته. بت  نیست که بشکند.

۳ اردیبهشت ۱۳۹۶

سیستم و ضد سیستم


اول یک سیستم هست، بعد یک ضد سیستم ساخته می‌شود، خود سیستم ضد سیستم‌اش را می‌سازد و از آن، لولو، هیولایش را.  و دیگر دمکراسی از کار می‌افتد. دیگر هیچ بحث و گفتگویی نخواهد بود. دیگر هیچ کس حرفی دیگر- هر حرفی، نخواهد داشت. پس برای حفظ سیستم به نامزد سیستم رأی بدهید و برای  حذف  نامزد ضدسیستم، لولو، هیولا- به نامزد سیستم رأی بدهید.

ضد سیستم در این میدان بازی ضامن سیستم است.
و سیاست تنها در انتخابات از صندوق بیرون آمده و دوباره بعد از انتخابات به صندوق بازمی‌گردد.

۶ فروردین ۱۳۹۶

مریلین


عیسی مسیح گفته بود من راه خود هستم. به اینجای کتاب بوبن که رسیدم دانستم او راه مسیح است:

می‌خواهم با شما از کسی بگویم که همه از او حرف می‌زنند  اما به دست هیچ‌کس نمی‌آید. می‌خواهم با شما از مریلین حرف بزنم. دیوانگی‌اش بر دنیا سلطنت کرد و سلطنتی بود بدون بدی، اما به هر حال سلطنت دیوانگی بود. مریلین حجت خداست. هرکس و هر چیز حجت خداست بر روی زمین. حجت- مریلین چیزی جگرخراش دارد. راه‌گم کرده است. اما نه بیش و نه کم‌تر از من و شما،   به محض اینکه بزک رفاه‌مان و دانش‌مان و باورهامان را شستیم. تنها ابرها راه گم نمی‌کنند.  و گل‌های مرغ‌زار و حیوان در بیشه. این‌ها صاحب‌شان را می‌شناسند و می‌دانند که رهاشان نخواهد کرد. می‌خواهند ضرورت ناب را دنبال کنند.
مریلین ستاره کج‌راه‌ دیوانگی‌اش را دنبال می‌کرد. رخسارش از نور عکاسان غباررُفته، عروسکی بود که پلک چشم و جان بر هم می‌زد، به  قاتلانش لبخند. مکانیسمِ جنون مکانیسمِ خیلی دقیق ساعت‌سازی‌ست. دندانه‌هایش را وقتی می‌بینیم که از هم پاشیده می‌شود.

مریلین می‌داند که بشر گرسنه است، بیش از نان و سکس، گرسنه شعف راستین است، شعفی ژرف، هم‌آهنگ با راز گل‌ها، آسمان، ملائک. ما بهشت را می‌جوییم.  هرگز خیلی دور از آن نیستیم. شعف حقیقی، نه حساب‌دار: چگونه حتی یک لحظه بدون آن به سر بریم، بدون یاری‌اش، حداقل بدون نوستالژی‌اش؟

 قدیسان سینما در تاریکی می‌سوزند. گیسوانشان چون عروس دریایی برق می‌زند. هیچ‌چیز چون آتش‌سوزی‌ای غیرواقعی زود خاموش نمی‌شود. مریلین شعفی گریزپا را بر بشقاب کوچک صورتش به سوی ما درازمی‌کرد. مرا میل کنید. این جنون من است، این بازندگی من است. از آن شمایم. منتهی در پولک چشم‌هایم و بر خیرات لب‌هایم، زخم‌های بهشت را دارم،   سایه‌ی روشنایی جاودانه را حمل می‌کنم. در مردان هول می‌آفرید و در زنان و آفتاب هم. شکنندگی‌اش، بی‌دفاع نبود. رنج‌بردن ولبخند زدنش متوقف نمی‌شد. هر دو اشتیاق یکی بود. لبخندش می‌شکفت تا پرپر شود. مصیبتی است زن بودن، خاطرتان جمع، مرد بودن هم. باید نقش خود را تا به آخر بازی کرد. رمبو گفته است زندگی شوخی‌ِِ همه است. اما شعف؟ این معلوم‌نیست‌چه‌ای که قلب را آفتابی می‌کند، شراره‌ای که بر آن دست بلوطی مرگ بسته نمی‌شود؟  شعف معنای عمیق زندگانی ماست. مریلین آن را با دیوانگی‌اش دریافته بود. نشانه‌هایش را داشت، طعمه‌ای- لبخندش مثل مگس‌های مصنوعی با تابشی فوق‌العاده که ماهی‌گیران برای جذب ماهی غصب می‌کنند. شعفی کاذب اما متصل به حقیقت ناب، مثل دروغ. لبخندش، رد پای ستاره دنباله‌داری بود که به جو غیرقابل تنفس وارد می‌شود. اختری مرده، افتان که با سقوط خود هزاران چهره را به خاک می‌کشاند. آنچه در دنیا فقدان است، پول نیست. حتی آنچه «معنی» می‌نامند هم نیست. آنچه در این دنیا فقدان است، رودخانه چشمان کودکان است، شعف سنجاب و شعف فرشته‌گان.

خدایش بیامرزد، شهید لبخند را. که اجرش بدهند، سپاس خودگذشتگی‌اش را. مانند انیشتین که نامش را به قانون نسبیت دادند که من از این که آن را درنیافته‌ام خوش‌نودم، مریلین نامش را به قانون  سنگ‌دل سقوط قلب‌ها داده است. امشب بد خوابیدم. چند بار بیدار شدم. جمله‌ای در  سرم پایش را می‌فشرد. می‌گفت: حتی در جهنم، که ما در آن هستیم، شگفتی‌ها هست.

ترجمه نیشابور

۲ فروردین ۱۳۹۶

میل رجعت


«من»  را  قدما نکوهش می‌کردند- شاهنشاه آریامهر هم می‌گفت ما. آقای رئیس جمهور می‌گوید اینطور باید بشود.
رهبری می‌گویند اینطور می‌شود. آقای خمینی می‌گفتند شاه باید برود. خدا می‌گفت روشنایی بشود و روشنایی می‌شد.  و شاه می‌رفت. این زبان، زبان قدرت است. نه اینکه زبان قادر باشد یا آنکه به زبانش گرفته قدرت‌مند باشد. این زبان باقی‌مانده از قدیم است. زبان مانده خودش رفته. مثل شاه. با شاه رفته.  قبل از انتخابات زبان از قدما گرفته شده و به جدید داده می‌شود. نامزدها می‌گویند من. بعد از انتخابات من می‌شود او. شخص ثالث. اویی که باید برود، بکند، نکند. قبل از انتخابات میل به جمهوریت، بعد از انتخابات  بی‌میلی.  جمهوریت باز نمی‌گردد.

به طور کلی جمهوریت شکست قدرت مطلقه است. این را رنه ژیرار در نظریه‌اش نشان می‌دهد. وقتی خشونت از باور افتاد. مثل چیزی که از زبان می‌افتد. مثل خوراکی که از دهان. خشونت نامقدس می‌شود چون کارکرد خود را نفی می‌کند. چگونه چیزی کارکرد خود را نفی می‌کند وقتی که تأثیرش از بین می‌رود. کار نمی‌کند. جواب نمی‌دهد. مثل دکترها که بیماری را جواب می‌کنند. داروها جواب نمی‌دهند. دیگر خشونت قدرت را باز نمی‌گرداند. قدرتِ امنیت را. امنیتی که باید امن و امان را بازگرداند. امان یعنی صلح اما امنیت از یاد برده‌است این خویشاوندی زبانی را. امنیت برای امنیت شده است. برای خاطر خودش. امین هم امنیتی شده است.

رنه ژیرار می‌گفت خشونت دیگر تنها خشونت را صدا می‌زند. فرامی‌خواند. برای همین دیگر مقدس نیست. قدرت تقدس‌زدایی شده است. افسونش بر باد رفته است. خشونت اعمال می‌شود اما امنیت باز نمی‌گردد.


همه قدرت‌ها نوستالژیک‌اند. امریکا می‌خواهد به زمان قدرقدرتی‌اش باز گردد و ترامپ نشانه این تمایل است. فرانسه می‌خواهد به ملت و قدرت ملی‌اش باز گردد، ناسیونالیسم، به وقتی که آقای خودش بود و آقای چندین ملیون آدم و اغیار البته. استعمار. اصولا قدرت نوستالژی‌ست. میلش به چیزی داشته شده است. کاتولیک‌ها می‌خواهند که فرانسه دوباره کاتولیک شود. طالبان و داعش می‌خواهند- طالبان البته صادق‌تر است به صدر اسلام باز گردند. پیر می‌خواهد جوان شود. چند شب پیش که حتما چون حالم خوش نبود- مسیرم به خانم گوگوش افتاد و چند ویدئویی را سرسری نگاه کردم. آنجا بود که به خطر نوستالژی آگاه‌تر شدم. با خودم گفتم آرزوی بازگشت این می‌کند. آنجا بود که مطمئن شدم بازگشتی نه برای امریکا و نه برای فرانسه و نه برای اسلام طلبان و داعش و نه بازگشت به قبل از انقلاب و نه به قبل از اسلام و کوروش  میسر نیست  و نتیجه‌اش می‌شود خانم گوگوش. نه خودشان، آنچه می‌خواهند نشان بدهند. ثابت کنند. با هزار عمل جراحی و فریب و نیرنگ و ادا و اطوار: ببینید من همانم. نه نیستید. ما شما را یادمان هست. شما این نبودید. هر چه بودید  خودتان بودید. نمی‌خواستید گوگوش باشید. گوگوش بودید. امریکا بودید. نمی‌خواستید امریکا باشید. فرانسه یا بریتانیای کبیر بودید نمی‌خواستید باشید. خواستنی در کار نبود. بودن بود. شما از درون بودن بیرون آمدید و تمام شد. این تمام شدن را باید دریافت. صدایش را شنید و نشانه‌هایش را دید. نشانه های پیری را، و پذیرفت.

رنه ژیرا  می گوید نیچه اولین کسی بود که دریافت که قدرت بی‌قدرت شده است. یعنی از خودش تهی شده است.   ما از دوران خدایان اسطوره‌ای خشن که با خشونت امنیت را دوباره باز می گرداندند دور شده‌ایم. از مذاهب کهن. با ادیان توحیدی و کتاب مقدس آغاز شد ابراهیم اسماییل را نکشت. قربانی نکرد. آدم گوسفند را به جای آدم قربانی می‌کند. حالا که نه تنها گوسفندان بلکه ماهیان کوچک قرمز هم شخصیتی شده‌اند. دارای حقوق. و مسیح بود، عیسی مسیح که حقیقت را افشا کرد.  بی‌گناهی گناه‌کار را. پس از آن دیگر کسی به گناه گناه‌کاری که باید قربانی می‌شد تا امنیت بازگردد باور نکرد. این را نیچه دریافت. اما نیچه می‌خواست رجوع کند. باز گردد. قربانی کند تا امنیت با قدرت بازگردد.  و نمی شد و این شد که دیوانه شد.

۱ فروردین ۱۳۹۶

روبرت آنتلم



کریستیان بوبن نوشته روبرت آنتلم که به ارودگاه‌های مرگ برده شده بود و نزدیک بوده بمیره، تو پیاده رو در پاریس به دوستش می‌گه: من تفاوتی میان دنیا و اردوگاه‌های نازی نمی‌بینم. ترک زنت چون که پیر و زشت شده، نازیسم است.

۱۰ اسفند ۱۳۹۵

فروشنده فرهادی


چند ماه پیش نوشته بودم:


فیلم فروشنده آقای فرهادی به ولایت ما هم رسید و ما توفیق دیدنش را یافتیم. در فرانسه نام آن را مشتری گذاشته‌اند و به نظرم بعد از دیدن فیلم، انتخاب و تصمیم درستی‌ست. البته نام فروشنده هم نه به خاطر زن ناپیدای تن‌فروش  داستان بلکه به خاطر نمایشنامه معروف مرگ دست‌فروش میلر است که این‌روزها هم در ایران و نه تنها- چند هفته پیش ماهی‌فروش مراکشی به سوی مرگ سوق داده شد و اگر خردمندی یا رندی دولت  نبود ممکن بود کار به جاهای باریکی بکشد،- کشته می‌شوند. مشتری در داستان فیلم همان فروشنده دست‌فروش میلر است. که اتفاقا مرد داستان، مرد خوب داستان باز نمی‌شناسد. دارد نقشش را بازی می‌کند. نقش دست‌فروش میلر را. مرد خوب داستان از طبقه متوسط فرهنگی و اهل تاتر است. معلم هم هست و با بچه‌ها مهربان. برایشان فیلم گاو مهرجویی نشان می‌دهد. همینجا بگویم که من نتوانستم به داستان گاو ساعدی بازگردم و چرایی رجوعش را نزد فرهادی و رابطه آن را با نمایشنامه میلر بفهمم. علی‌رغم اشاره به مرحله گاو شدن آدمی.

اهالی فرهنگ نمایشنامه فرنگی و بیگانه در ایران اجرا می‌کنند و به زمان و مکان بیگانه باز می‌گردند و همان‌وقت شخصیت‌های نمایشنامه و داستان را در کنار خودشان، در زمان و مکان خودشان به جا نمی‌آورند.

فیلم تا جایی که مرد دست‌فروش واقعی، درجامعه خود مرد خوب، پیرمرد رقت‌انگیز پیدایش نشده بود که بساط ما و بساط داستان را به هم بریزد، می‌توانست فیلمی معمولی،  مثل بقیه فیلم‌های فرهادی یعنی فیلمی دیگر، بیشتر، جلوه کند، اما با ظاهر شدن پیرمرد برای من تبدیل شد به فیلمی تکان دهنده. چون همه حساب و کتاب‌ها را به هم ریخت. فکر کردم چه هوش‌یار باید باشد آقای فرهادی که این هنرپیشه را برای نقش پیرمرد انتخاب کند. با این سرووضع زار و بی آهی در بساط.

من از آقای فرهادی سپاسگزارم که چنین از بهانه‌ای بهره جسته تا روان آدمی را پیچیده در روان جامعه چون مرغ سر کنده‌ای روی میز بگذارد. تا آشپز از آن خوراکی تدارک ببیند.

آقای فرهادی می‌گوید یا فیلم می‌گوید که نه تنها خوبی کردن بلکه  عدالت را اجرا کردن لزوما خوب نیست. خوب نیست یعنی به نفع جمعیت و جامعه و همه نیست. پیرمرد بد است اما مرد خوب داستان  بدتر از پیرمرد است. چون تا مرگ پیرمرد پیش می‌رود. پیرمرد بدتر از او نیست چون ما در پایان داستان دقیقا نمی‌دانیم که چه شده است. چراکه  زن داستان که در آغاز مورد آزار و خشونت قرار گرفته نامفهوم و با ابهام حرف می‌زند و روایت می‌کند.  و این هم به خاطر تکان وارده  بر قربانی قابل فهم است. زن قربانی از خشمش دست می‌کشد و به رحم می‌آید و می‌بخشد. مرد نمی‌تواند. مرد می‌خواهد به همه و به خصوص به نزدیکان و زن و همسر پیرمرد نشان دهد که پیرمرد چقدر بد و زشت است و متوجه خودش نیست. چنان در امر اجرای عدالتش پیش می‌رود که نه خطر مرگ پیرمرد که دچار مشکلات و کسالت قلب است و نه ااشاره‌ها و تهدیدهای همسرش متوقفش می‌کند.

شکی نیست که جامعه‌ای که فرهادی تصویر می‌کند جامعه‌ای‌ست که به هزار و یک دلیل قابل فهم و دانسته، جامعه‌ای تنگ است. روان آدمی بر روان جامعه تاثیر می‌گذارد و برعکس روان جامعه روان آدمی را متاثر می‌کند. خانه که باید  جای آزادی و خلوت آدم باشد به زندان شبیه است. مخصوصا وقتی پنجره‌های ایران که مثل هیچ پنجره‌ای در دنیا نیستند- هیچ کجا چنین زندان نساخته است، گاهی تنها در طبقه پایین و هم‌کف وقتی پنجره‌ها به کوچه و خیابان باز می‌شوند-  یا پنجره‌ها پشت دری- پشت پنجره‌ای دارند-، بیرون را نشان می‌دهند.  شاید ایرانیان نمی‌دانند اما این میله‌هایی که جلوی در آپارتمان‌ها و پنجره‌ها تعبیه می‌کنند نمای خیلی دهشت‌ناکی دارد.

جامعه‌ای که فرهادی ترسیم می‌کند آدم‌ها از هم جدایند. همه تنهایند. جامعه‌ای پرفاصله است. غریب‌اند. در تاکسی مردم به هم می‌چسبند. تاکسی تن‌ها را به هم می چسباند. اما هیچ تنی به تن دیگر اعتماد ندارد. به طور کلی  تن باعث عذاب جامعه ایران شده است. تن بی‌چاره زندانی روان. بعضی هم آن را به زیر تیغ جراحی می‌برند.




- در سالن سینما چند زن غرغر می‌کردند و راضی نبودند و می‌گفتند خیلی طولانی بوده و جدایی خیلی بهتر بوده. سینماگران هم از آن خیلی تعریف نکردند. من فکر می‌کنم که فهمیدن یعنی توجه به نکات ریز و ظریفی که فیلم را ساخته بودند از عهده تماشاچی غربی بر نمی‌آمد. البته فیلم ضعف‌هایی داشت، حتی در سناریو اما من آنها را بخشیدم.

۹ اسفند ۱۳۹۵

دست از سر فرهادی بردارید


دست از سر فرهادی بردارید.
 اینقدر بر شانه‌های هنرمند، سینماگر بار نگذارید. اگر شما این کار را نکنید هنرمند مجبور نخواهد شد خوب یا بد، درست یا نادرست بار و جور شما و مخصوصا جور همه آنچه را که  نیست  بکشد. هنرمند کشتی‌گیر نیست. هنرمند سفیر نیست. یا هست اما با کارش، تنها با اثرش. بهترین‌ها برای هنرمند و هنرساز مجال و کارگاه در اختیار او قرار دادن است.

اگر شما ندانید خدا می‌داند که من خیلی قدیم‌ها از انوشه و سفر هوایی فضایی‌اش نوشته‌ام. بعدها هم از خانم جایزه ریاضی برده. پس موضع من و جایی که ایستاده‌ام روشن است یعنی به اندازه کافی به آن نور تابانده‌ام.  و خیلی‌ها هم آنچه را که خوش نداشته‌اند دیده‌‌اند. که افتخار، افتخار نیست.

شما می‌نشینید تا نیمه شب اسکار می‌بینید و بعد آن را نقد و گاهی تف و لعنت می‌کنید. نه، نمی‌شود. شما از پستان هالیوود شیر می‌خورید و بعد پستان را گاز می‌گیرید، نمی‌شود. البته در جا و دورانی که همه‌چیز با همه‌چیز در  تاریکی آمیخته شده و جداکردن دشوار، شما هم بی تقصیرید، اما معلوم نیست چه می‌خواهید.

قبله‌تان امریکاست. معیارتان امریکاست. نگاهتان آنجاست.  امریکایی‌ست.
خانم انوشه تنها و تنها در امریکا می‌توانست پول به پول بیافزاید و تنها امریکا  و باز هم امریکا می‌توانست اجازه پول به پول افزودن و پول اندوختن و سفر به فضا را بدهد. برای چه به امریکا می‌روید؟ برای چه به امریکا می‌روند؟ به دنبال رویای امریکایی که همان کارخانه رویاسازی هالیوود ترویج و تبلیغش می‌کنند. رویای امریکایی چیست؟ شکوفایی فردی. ثروت ارزش است. لطف خدا شامل ثروت‌مند می‌شود.  خانه و زندگی داشتن  در امریکا موفقیت است. پیروزی‌ست. سعادت است.

ژان پی‌یر دوپویی نظریه پر سرو صدا  و مورد انتقاد و نقد واقع شده ماکس  وبر را روشن می کند. ماکس وبر در مهم‌ترین و معروف‌ترین اثرش از رابطه کاپیتالیسم و پروتستانتیسم می‌گوید. اتیک پروتستان و روح کاپیتالیسم. کالوینیسم را تعریف می‌کند.  و دعواهای کالوینیست‌ها و لوتری‌ها را.

این شاخه از پروتستان‌ها معتقد بودند که این‌که کسی سعادت‌مند است  یا نیست از قبل تعیین شده. برگزیده با لعنت و نفرین شده است.  و هیج کاری و عمل و همتی این پیش‌بینی را تغییر نمی‌دهد. پس چرا پروتستان‌های به امریکا رفته چنین به کار مشغول شدند. از نشانه‌های سعادت، موفقیت در کارو شغل بود. واژه آلمانی بِروف که معنی مقام و شهرت و طلب را هم‌زمان  با کار و شغل دارا بود. ژان پی‌یر دو پویی این تناقض را  حل می‌کند. چطور چیزی که محتوم و مکتوب است، محتوم است چون مکتوب است، ارادی می‌شود. این تناقض میان محتومیت و اراده را با همان نظریه‌ای که گذشته آینده را تصمیم می‌گیرد روشن می‌کند. دوپویی می‌گوید پیامبران مارکسیسم هم پیش‌گویی می‌کردند. چون پیش‌گویی می‌کردند پیام‌آور بودند. پیش‌گویی، آوردن پیام است. پیام‌آور نمی‌گوید باید چنین شود، می‌گوید چنین خواهد شد.  پیش‌گویی جهش به پیش است.

  ماکس وبرمی‌‌گوید، چون نشانه سعادت، موفقیت در کسب و کار بود، پروتستان‌ها به کسب و کار روی آوردند با این‌که به آن‌ها گفته شده بود که از قبل تصمیم گرفته شده و هیچ کس و هیچ چیز و هیچ‌کاری تغییری  در سعادت‌مند بودن نمی‌دهد. سعادت‌مند بودن بود و نه سعادت‌مند شدن. بودن بود و نه شدن.  آن‌ها انتخاب می کردند، برمی‌گزیدند چیزی را که گفته شده بود نوشته شده. انتخاب جبر. ماکس وبر می‌پرسد چرا با این‌که به آن‌ها گفته شده بود- آن ها پیام کالوان را چنین دریافت می‌کردند- که انتخاب از پیش شده است، آن‌ها به جای اینکه دست روی دست بگذارند و کار نکنند، چون همه‌چیز از قبل تعیین شده بود، برگزیده شدن را انتخاب کردند و نشانه سعادت را خود سعادت پنداشتند.  ولوتری‌ها بر آن ها خرده گرفتند که شما دوباره کاتولیک شدید  و سعادت را در تلاش می‌جویید و در عمل. ماکس وبر می‌پرسد چگونه دکترین ضد لیاقت‌سالاری به لیاقت‌سالاری مبدل شد. لوتری‌ها خرده دیگری بر کالوینیست‌ها می‌گرفتند و آن دوباره به جادو روی  آوردن بود. نشانه را چیز پنداشتن. کالوینیست‌ها نشانه برگزیده شدن را به جای برگزیده شدن گرفته بودند. جادویی و غیر منطقی و ناعقلایی بودن انتخاب کالوینیست‌ها ریشه عقل‌گرایی کاپیتالیسم است، مارکس‌وبر می‌گوید. می‌گوید: کالوینیست‌ها خود را قدیس اعلام کردند.

ماکس وبر می‌گوید که کاپیتالیسم چنین ریشه دوانید.  و نه آن‌چنان که خوانندگان ماکس وبر می‌پنداشتند و بر او معترض شدند. ژان پی‌یر دوپویی می گوید امروز هم در سینی‌کن واله و کالی‌فرنیا پای‌تخت کاپیتالیسم همه پروتستان و یهودی و آته- فرانسوی‌ها  به جای آتیست می‌گویند اته-  هستند و کمتر کاتولیک.

حالا شما از آقای فرهادی می‌خواهید که نشانه  را نشان ندهد.  نشانه سعادت را نشان ندهد.  کجای کارید؟  فرهادی با امریکا امریکایی حرف می‌زند. با خودشان حرف می‌زند.  رویاشان را در برابرشان می‌گذارد. می‌گوید هر کسی لیاقتش را داشته باشد، هر فردی، بی نام و نشان، می‌تواند رویای شما را دنبال کند. یک ایرانی می‌تواند. مسلمان می‌تواند. 
کار فرهادی نشان دادن است. تصویر است. تصویر را، افلاطون گفته بود نشانه است. نه چیز.

۸ اسفند ۱۳۹۵

ژان پل بل موندو و عصای سلیمان


دیشب برنامه سزار بود. سزار معادل اسکار است. من اسکار را نمی‌بینم. سزار را گاهی نگاه می‌کنم. قبل از نیمه‌های پایانی برنامه از ژان پل بل موندو قدردانی شد. همه بلند شدند و چند دقیقه‌ای دست زدند، و بعدش خودش هم آمد. کوچک شده بود. بعضی‌ها پیر که می‌شوند کوچک می‌شوند بعضی بزرگ. ژان پل بل موندو کوچک شده بود و در دست چپ‌اش عصایی داشت که نگاهش داشته بود. نمی‌توانست حرف بزند. من می ترسیدم مثل سلیمان بیافتد. سلیمان نیافتاد. یعنی داستان قبل از افتادن سلیمان تمام شد. موریانه‌ها عصا را خورده بودند.  و سلیمان چون نمی‌دانست، یا عصا نمی‌دانست، نیافتاده بود. شاید هم من اینطور تصور می‌کنم.

ژان پل بل موندو آرتیست سینمای مردمی فرانسه است. حتی وقتی با بهترین‌ها- مؤلف‌ترین‌ها هم کار کرده است. خوب، یک وقتی سینما مردمی بود. حالا که فکر می‌کنم به نظرم می‌رسد که یک وقتی مردم بودند. مردم مردمی بودند. حالا نیستند.

ژان پل بل موندو بود و الن دلون. الن دلون مثل خدایان زیبا بود و ژان پل بل موندو جوان. جوانی کافی‌ست. بعد زمان گذشت و هر دو پیر شدند. دیشب که ژان پل بل موندو آمد در سالن و از تلویزیون هم نشان داده شد، فکر کردم اگر الن دلون در این حال و روز بود نمی‌آمد. ژان پل بل موندو، اصلا معلوم نبود همان‌جا در برنامه مستقیم، مرگ زنده‌ای را دچار نشود، از بس که پیر و کوچک و عصاداربود و زبانش هم که در دهانش نمی‌چرخید. اما خوش‌حال بود. مانند کودکی میان خاله و عمه و خاله خانباجی و اینها. مطمئن به مهرشان. الن دلون اما تلخ. وقتی هم که مثل خدایان زیبا بود، تلخ بود. تلخی به زیبایی ربط ندارد. چه بسیار زیبارویان که خودشان را کشتند. من می‌دانم چرا الن دلون با آن همه زیبایی تلخ بود. اما می‌گذرم. در این حوصله، می‌خواهم نام پست- مطلب را بگذارم حوصله، قدما مجال هم می‌گفتند، در این حوصله از چرایی تلخی الن دلون می‌گذرم. همین حالا هم هر از گاهی غر می‌زند. گله وشگایت می‌کند. اهل نوستالژی و حزن است. فکر می‌کنم سهروردی نوشتالژی را حزن نوشته است. یعنی هانری کربن حزن سهروردی را نوستالژی ترجمه کرده است. شاید هم این نیز مثل سلیمان و داستان عصایش از یادهای من است. الن دلون اهل حزن است. چیزی کم دارد. همیشه با کمبودش می‌آید. کمبودش را با خود می‌آورد. همیشه با آنچه که نیست می‌آید. دوربین‌هایی هست که جای نیست را در بدن شما نشان می‌دهند. با آن دوربین‌ها اگر نگاه کنید کسی را، سوراخی در دلش مشاهده می‌کنید. گاهی هم در سرش. بعد نیست‌ها زیاد می‌شود. سوراخ خود آدم کم نیست. یا نیست‌های دیگران، با نیست شدن‌های  دیگران. بدن سوراخ سوراخ می‌شود. ما نمی‌بینیم.

گفته بود، چند وقت پیش که وقتی آن خدای دیگر، مارلون براندو مرد، من هم مردم. الن دلون را که می‌بینی تمام آنهایی  که بودند و حالا نیستند را می‌بینی. بعضی‌ها جور بقیه را می‌کشند. بقیه، یعنی آنها که بودند، خدایان زیبا روی بر زمین آمده. بعضی اینطورند، شانه‌هایشان سنگین است.  این است که هیچ عصایی تحملشان نمی‌کند. حتی موریانه نخورده.

۵ اسفند ۱۳۹۵

مصاحبه با کمال داود


کمال داود نویسنده و روزنامه نگار الجزایری‌ست. دو سال پیش کتابش که گفتگویی درونی و بیرونی و رمانی پسا رمان بیگانه کامو بود به زبان فرانسه منتشر شد و سروصدا کرد و جایزه‌هایی برد و به چندین زبان ترجمه شد. قبل و بعدش مطالبی از او در روزنامه‌های اینجا و آنجا- خانه او جنجال‌هایی بر پا کرد. مواضعی که او گرفت و طرفین هر کدام به نوعی و در جهتی بر او آشفتند و نکوهشش یا تشویقش کردند. او زمانی اسلام‌گرا بوده و چند سال پیش تکفیر شده است. فتوایی او را به مرگ محکوم کرده
چند وقت پیش روزنامه‌ای الجزایری با او مصاحبه‌ای کرده و من ترجمه‌اش کرده‌ام.


- کتاب شما به صورت خشنی مسئله شمال و جنوب را طرح می‌کند.
«منظور تاریخ است، ناتوانی ما از خارج شدن از گذشته و از زمان حال حرف زدن. سوءتفاهم بزرگ همین است. بعضی می‌خواهند بی‌وقفه و خستگی‌ناپذیر از گذشته حرف بزنند و من می‌خواهم از حال بگویم. من فرزند استقلالم. از آزادی حرف می‌زنم و حق دارم نخواهم که تاریخ  استعمار و جنگ آزادی‌طلبانه را بر گرده‌ خود حمل کنم.  به رفتار من در برابر پرستش تاریخ خرده می‌گیرند، من این مذهب را ندارم.  من از این جنگ زاده نشده‌ام. من حامل زندگی هستم. فرزند استقلال.

اینها باعث قرائتی آسیب‌‌پذیر در اینجا و در فرانسه می‌شود. نمی‌توانیم از شک و تردید خارج شویم. به طور کلی تاریخ، تصور و خیال را بر نمی‌تابد. وقتی که در دنیای زیر سلطه توتالیتاریسم تاریخ، قصه‌ای تخیلی می‌نویسید، به شما مظنون می‌شوند که جستاری وارونه نگاشته‌اید. رمان‌ها را باید برای آنچه هستند خواند، نه به عنوان مانی‌فست و اعلامیه‌های بدعت با این و آن. نه کتاب‌هایی رازآمیز هستند  و نه توطئه‌هایی نوشته شده.

من در ادبیات جنگ نیستم، در ادبیات تخیل هستم. در هنر و در آفرینش و در فانتاسم. مسلما ما از اینها در فرانسه و الجزایر متأثر هستیم و اینها داغش را بر ما گذاشته است. پرونده‌هایی  برای کامو گشودند، چه می‌خواهد بگوید؟ چنین شخصیتی چه را نمایندگی می‌کند؟ من احترام زیادی برای شهدا قائل هستم. برای بزرگان و اجدادم که جنگیدند تا من آزاد باشم، آزاد، تا حرف بزنم، اما برای به عهده‌گرفتن حال باید از تاریخ خارج شد. برای گرامی‌داشتش ما باید آزادی را اجرا کنیم. رفتار قربانی‌زده عمومیت یافته که در میان ما غالب است، نزد روشن‌فکران به اصطلاح چپ، نزد نظام سیاسی، رفتاری راحت‌طلب است. هر چه از بیرون وارد شود مشکوک است، چونکه از روز نخست هر چه از بیرون آمد، استعمار بود، اشغال‌گر بود. ما در مقابل دیگری و خود بیگانه‌ستیزیم.  در برابر غرب هم،  که هم‌زمان که   دل ما را می‌برد، عقبمان می‌راند و ما هم به عقب می‌رانیمش.»


- هر چه از غرب بیاید مشکوک است.
«هر چه به غرب مربوط باشد مشکوک است. اما باید قبول کنیم که غرب تمدن را نمایندگی می‌کند. تمدن در وسط بیابان افغانستان نیست. در پاریس است. در لندن و نیویورک و توکیوست. این غرب ما را آزار داده، ما را استعمار کرده، از ما دزدیده و بر ما مسلط شده. پس طبیعی‌ست که به آن مشکوک باشیم. اما امروز امانت‌دار ارزش است. مردم وقتی واهمه دارند و خود را در خطر حس می‌کنند، سرکوب می‌شوند، به بیابان افغانستان نمی‌روند. به سوی شمال می‌روند. چون که امنیت و آزادی و  و رفاه و تجمل را در شمال پیدا می‌کنند. غرب را نباید تحت  وجوه منفی‌اش دید. باید از این منطق خارج شد که همه گناه را بر دوش استعمار می‌گذارد. دامی‌ست که گرفتار می‌کند و جلوی موفقیت ما را می‌گیرد. تعطیلاتمان را در خانه آنها می‌گذرانیم، مقاله چاپ می‌کنیم. وقتی مورد بی‌مهر‌ی سیاسی  قرار می‌گیریم به سوی آنها می‌رویم. تلاش می‌کنیم تا نزدشان سفیر باشیم. بچه‌هامان را به آنجا می‌فرستیم، مقیم می‌شویم. چرا؟ آنها موفق به چیزی شده‌اند. باید در خانه انها به این اذعان کنیم تا در خانه خودمان بتوانیم بدستش آوریم.

من نمی‌خواهم روابطی بیمار با غرب داشته باشم. غرب نه حق است و نه ناحق. همین است که هست. پدر و مادر من نیست. من از غرب نه نوازش می‌خواهم و نه میراث. باید نگاهش کنم و در او آنچه من ندارم را ببینم تا از او عبور کنم. باید در چشمان هیولای باشکوه نگاه کرد و از او گذشت.»

 - هیچ‌کس در وطن خود پیامبر نیست.
«ما باید از اندیشه‌های موفقیت و توفیق شفا پیدا کنیم. تصورش را بکنید که به شما خرده می‌گیرند که به دنبال موفقیت و معروفیت می‌دوید. ما هنوز اینجاییم. بیماری اعظم ما  سرزنش موفقیت است. اما این هدف دنیاست. من این احساس تقصیر توفیق را نمی‌فهمم، باید اندیشه موفقیت را ترمیم کرد. باید به بچه‌هایمان افتخار کنیم. مشروعیت بدهیم. امتیاز برای مملکت است. بیان و ادا وتعریف ارزش ما و شرکت ما در جامعه انسانی است. نمونه‌های که به فرزندانمان هدیه می‌کنیم.

مثال دونده‌ آتنی که می‌دود و با خود می‌گوید: همه ملت‌ها دونده‌هاشان را تشویق می‌کنند و من تنها دونده‌ای هستم که می‌دوم تا ملتم را تشویق کنم که بیشترخواهی نکند.» تصویری تکان‌دهنده، خلاصه  آنچه ما هستیم.

گفتمان بخشی از بزرگان  و برگزیدگان ما  که به راحت‌طلبی از سویی و به بغض و ناتوانی خروج از قربانی‌گرایی، رد آزادی و ویژگی فردی از سوی دیگر کمک می‌کند.  دفاع از فرد در کشوری که از جنگی آزادی‌خواه زاده شده خیانت است. آزادی فردی ارزشی‌ست که باید ترمیم شود و خیانت نیست.

ما تنها کشوری نیستیم که استعمار شده‌ایم. من در ویتنام بوده‌ام. از این فاصله‌ای که آنها با تاریخ دارند یکه خورده‌ام. بله ما استعمار شدیم، کشته شدیم، ما جنگی را پیش بردیم و پیروز شدیم. اما وقتی از آنها پرسیده می شود آیا شما وزارت جانبازان دارید، می‌گویند خیر. با اینکه در حال انکار نیستند. ما این  آیین را باید تصحیح کنیم. ریشه‌ها خوردنی نیستند، از شما در مقابل باد محافظت می‌کنند، اما باید محصول داشته باشیم یا نه.»


خوش ندارید شما  را عرب یا عضو دنیای عرب بخوانند.
« چیزی که من هستم با کارت ملی الجزایر، در اینجا یا جایی دیگر، تخیلاتم، با ریشه‌های الجزایری، تاریخ الجزایر و شاید نوعی ناخوشی و ناراحتی  الجزایری. من از این اندیشه‌ای که ما نوعی ناخوشی هویتی داریم اشباع شده‌ام. می‌دانم که عرب هستم وعربیت مال من است اما من متعلق به عربیت نیستم. ما مملکتی هستیم که متفق‌القولی لازم ندارد. ما مناطق خودمان، زبانمان، تاریخمان و اجدادمان را داریم. 
تفاوت ما سر چشمه غنای ماست. گفتن از دنیای عرب مرا ناراحت می‌کند. نوعی درجه‌دادن است که از بینشی استشراقی ناشی می‌شود. چرا فرانسه فرانسه است و آلمان، آلمان، اما الجزایری‌ها عرب هستند. عربیت میراث باستانی ماست. من اما هیچ‌وقت گذرنامه عربی ندیدم. گذرنامه‌های متفاوت دیدم و زبان‌های متفاوت و تاریخ متفاوت و نبردهای متفاوت.

همانقدر میان لاتینی‌ها نقاط مشترک هست که میان عرب‌ها. من نمی‌خواهم و نمی‌توانم قبول کنم که عربیت، به مثابه ملیت یا نوعی وصلت انحصاری به من تحمیل شود .عربیت میراثی شگفت‌انگیز است، من از آن هر آنچه حال مرا غنا می‌بخشد بر می‌دارم. اما ملیت من نیست. پدر و مادر و زمین من نیست. می‌خواهم که مرا چون یک  الجزایری به رسمیت بشناسند. این ناسیونالیسم نیست، مرا همانطور که هستم محترم بشمارند.»


 - شما به امر دین می‌پردازید.
« می‌گویند من بی‌رودربایستی به دین می‌پردازم. اگر کسانی بدون رودربایستی برای کشتن از دین استفاده می‌کنند چرا من برای پرداختن به دین باید رودر بایستی داشته باشم. چرا یک خطیب بی‌سواد حق دارد که گفتمان دین را در چنگ خود بگیرد اما من حق ندارم. چون ریش ندارم؟ به عنوان روشن‌فکر الجزایری حق دارم که به دین فکر کنم. دین نه به امامان جمعه و نه به روحانیت و نه به جماعت اخوت تعلق دارد. مال من هم هست. برگزیدگان ما تأمل بر دین را باید از آن خود کنند. نباید آن را به اسلام‌گراها واگذاشت. باید از آن سیاست‌زدایی کرد.

چرا من باید خود را توجیه کنم در صورتی که من کسی را نکشته‌ام، پرسش بزرگی که دوران ما باید از خود بپرسد. هر دورانی هیولای توتالیترش را تولید کرده و اسلام‌گرایی هیولای دوران ماست که می‌خواهد صاحب دنیا شود. باید به خاطر آورد  که اسلام‌گرا مسلمان نیست، نمی‌خواهد خدا را پیدا کند. می‌خواهد قدرت را به چنگ آورد. حق ندارد مرا از اندیشیدن به کلاه‌برداری بنیادگرایانه‌اش باز بدارد.

ما باید گفتگو  در باره دین و لائیسیته را از چنگ آنها در بیاوریم. آنها که بر مسائل بزرگ جامعه چنگ انداخته‌اند به من خرده می‌گیرند که چرا به دین می‌پردازم.  شما آزادید از شعر و ادبیات و استعاره حرف بزنید اما مذهبیون انحصار مسائلی مثل  برهنگی  تن و سکس و مرگ را در اختیار خود دارند.

 متافیزیک ملک بابا نیست، مال همه است. من به دین حمله نمی‌کنم. همیشه شیفته فقه بوده‌ام، اما معتقدم که زندگی به من داده شده و من به اندازه‌ای هستم که پرسش‌هایم را مستقیم از خدا بپرسم. نه به دلال نیاز دارم و نه به واسطه  و نه به مقاطعه‌کار دینی. خدا هیچ وکالتی به کسی نداده است.  و من کسی را نگشته‌ام.»


- ما مرگ را زندگی می‌کنیم.
« مرگ باید موضوع  رمان باشد. دریافته شود. فضایی برای ترمیم باشد و نه به مانند مسئله‌ای شوم و نحس. چیزی که زندگی را روشن کند و زمان حال را. زندگی‌مان را نظاره می کنیم و گفتگو می‌کنیم و برنامه ریزی می‌کنیم، به مرگ می‌اندیشیم و نه به زندگی. مرگ را باید آنجا که زندگی را روشن می‌کند ملاحظه کرد.»


- زندگی پر از خشونت.
« تاریخ خشونت بار است. ما آن را در زمان استعمار متحمل شدیم. اما نباید عذری شود که  به قربانی‌زدگی خدمت کند و باعث شود که ما آنچه را تا به حال کرده‌ایم تا ابد ادامه دهیم. در سال‌های دهه نود خشونت را بر جسم خود متحمل شدیم، و تا زمانی که نفهمیده‌ایم  که هستیم و پی نبرده‌ایم که ما یک کشور هستیم خطر آن هست که دوباره بازآفریده شود. هدف این بود که ما کشوری آزاد داشته باشیم و داریم.»


- شما از نظام سیاسی شدیدا انتقاد می کنید.
«نظام سیاسی صورتی از خود ماست. من این معترض در بن‌بست را نمی‌پسندم. نظام خود ماییم. بر خلاء که ننشسته است.  روی کرسی نشسته است و کرسی ما هستیم. نظام هست، من هم هستم. ما مسئول سرنوشت خود هستیم.  و اگر این را نپذیریم هیچ کاری نمی‌توانیم بکنیم. ما با نظام چنان رفتار می‌کنیم مثل اینکه از دریا آمده است. من نظام را نقد می‌کنم چون صورتی از ناامیدی و شکست ماست. اما همه چیز تقصیر نظام نیست. اگر همه چیز تقصیر نظام باشد، نظام تقصیر ماست.»

- روزنامه نگاری را ترک می کنید.
« موسیقی را عوض نمی‌کنم، اسبابش را عوض می‌کنم. ادبیات به من امکان گفتن از خویش را می‌دهد. ادبیات شاهد دوران است. شخصیت‌های داستایوفسکی به عالم تعلق دارند، تنها روس نیستند، انسان هستند، انسان‌هایی را که در روستایی در الجزایر می‌خوانیم. با لذت، آنقدر که گویید درون شخصیت‌ها هستیم. در خلوتی عالم‌گیر که در ادبیات به اشتراک گذاشته شده است. دلم میخواهد به دنیا به مانند آینه و روح فکر کنم. فتح دنیا.

وقتی اوضاع خراب است. وقتی در گولاگ هستید. یک تکه کاغذ و یک مداد دارید، ادبیات می‌سازید. وقتی در نقطه کور انسانیت خود هستید، ادبیات تولید می‌کنید. تولید معنا آنجا که معنا ناممکن شده است.»



- شما را به عنوان روشن‌فکری  که با اسلام‌گرایی مبارزه می‌کند معرفی می‌کنند. غرب خیال ندارد شما را در نقشی زندانی کند؟
« تجارتی مداوم است. روندی طبیعی. آنها در جنگی ایدئولوژیک هستند و هر کدام از طرفین نیاز به شاهد دارد، به نفع و به ضرر تا این یا آن تز را اعتبار بخشد. این وضعیت را با کینه نمی‌توان تحلیل کرد. توطئه نیست، مکانیک آن است که باید از هم پاشید، با به نوشتن ادامه دادن. با پشتیبانی از پیش‌نهادهای خود، با تصحیح بینش خود، با مقاومت در برابر کَستینگی که به روشنفکر از جنوب آمده به طور کلی ارائه می‌شود. یعنی روشن‌فکر حامی یا متکی، شمنی که باید آینده را بخواند، پیش‌گویی کند، نقش‌هایی بین‌المللی برای روشن‌فکر موجود است، قبلا روشن‌فکران اتحاد جماهیر شوروی بود. آمده ازدیکتاتوری‌های امریکای لاتین بود و حالا ما هستیم.

ما در کمربندی امپراطوری هستیم. ما را احضار می‌کنند تا به پرسش‌هایشان پاسخ گوییم. ما می‌توانیم به این بازی جواب دهیم، آن را رد کنیم و سعی کنیم این مکانیسم را در هم بشکنیم. از آن عبور کنیم.  و از آن در مسیر استراتژی خود بهره‌برداری کنیم. بله، کمال داوود را صدا می‌زنند تا از اسلامیسم حرف بزند. جواب رد می‌دهم. چون من نه روشن‌فکر حامی آنجا هستم و نه قربانی اینجا. من نه روشن‌فکر آماده به خدمت اینجا هستم و نه روشن‌فکر ارگانیک آمده از جنوب، در خدمت نبرد ایدئولوژیک غرب.

می دانم که در مقابل مکانیسمی که از من خیلی بزرگ‌تر است ایستاده‌ام. اما محکم هستم. شما را می‌خرند با بازی‌های سیاسی و وسوسه‌هایی که شما را در گیر دعوای ایدئولوژیک بنیادین در غرب بکنند. متوجه هستم  و مقاومت می‌کنم و همواره در جهت شکستن این مکانیک عمل می‌کنم یا از آن برای اهداف خود استفاده می‌کنم. از وقتی روستایم را ترک کردم، رقیب برایم اساسی‌ست. قدرت رقیب موتور من است.

اما باید چیزی را یادآوری کنم: چرا می‌گویند کمال داود یا نویسندگان دیگر در خطر خرید وفروش و تصاحب از سوی غرب قرار دارند اما هرگز گفته نمی‌شود که  اسلامیست‌ها در عربستان سعودی شکل می‌گیرند و بازتولید می‌شوند و فرستاده می‌شوند تا هرج و مرج بیافرینند. چرا در غرب مانور هست و  نزد اسلام‌گراها نیست. دست اجنبی تنها اروپایی‌ست و وقتی در عربستان سعودی شکل می‌گیرد و به الجزایر باز گردانده می‌شود تا بی‌نظمی خلق کند و جدایی، دست اجنبی نیست.»

 - دریا نقش مهمی در ادبیات شما دارد.
« مدیترانه فضای جدایی‌ست، دیواری که ما را از هم جدا می‌کند. درنوردیدنی نیست. رومن گاری می‌گفت: «تنها متافیزیکی که می‌توانم با دست لمس کنم.» نوعی امتحان هم هست. نوعی بینش جزمی متحجر به دنیا. دریا به شما برهنگی را تحمیل می‌کند. بازگشت به جسم را، بازیافتن تن خویش. رویاروی خود قرار گرفتن. جایی که غیر از آن می‌آید، هیولایی که ما را استعمار کرد. مکان واژگونی هم.»

 - روستایتان برایتان اهمیت دارد، کودکی شماست؟
« هر هفته تقریبا به روستایم می‌روم. مال منند. برای آنهاست که می‌نویسم. وجودشان برایم اساسی‌ست، معیار من هستند. پیوندی طبیعی با ساکنینش دارم. هرگز از توفیق و معروفیت من حرف نمی‌زنند. آن را مخفیانه گرامی می‌دارند. ما از چیزهای ساده زندگی می‌گوییم، آنها حیای فوق‌العاده‌ای دارند. به من افتخار می‌کنند بدون آنکه از آن سخن بگویند. به من کمک می‌کنند تا پاهایم بر زمین قرص باشد. بچه که بودم  در رویایم دوست داشتم فضانورد باشم، بعد می‌خواستم راوی قصه‌ها شوم. کودکی خوش‌بختی داشتم. نوه هیزم‌شکن. ما خیلی فقیر بودیم اما نمی‌دانستیم. در خانه تلویزیون  نداشتیم. یک بار در هفته یک لیوان لیموناد در لیوان چایی خیلی بود.»

- پیوندتان با شهر اوران.
« دوستان من آنجا هستند. در اوران من تا مدت ها خانه‌ای ثابت نداشتم. شهری که از ساعت پنج به بعد همه به خانه‌هایشان می‌روند. درها بسته می‌شود. پرده‌ها می‌افتد. در کوچه‌ها بی‌کس بودم و می‌گشتم. جایی برای خواب نداشتم. دیوار- شهر است.
اما بالاخره یافتم. شکافی را و نشستم و تختی پیدا کردم، سقفی و خانه‌ای در شهری که جذاب است و روبه دریا گشوده. به ریشه‌ها تعصب ندارد.»

 - پاریس؟
 «پاریس، مقصد همیشگی است. پاریس ادبیات و میلر و همینگوی. پای‌تخت دنیاست.»


- سال‌های تروریسم
« مثل همه زیر ضربه. نافهمی. در انکار. پذیرش و تسلیم. سکوت و هم‌دستی. ما هنوز از آن جان بدر نبرده‌ایم. نمی‌توانی از دورانی بیرون بیایی بی آنکه به آن کلمه و صداداده باشی و آن را پذیرفته باشی.  روایتش کرده باشی  تا باطلش سازی. اما ما همه هم‌دست سکوتی بزرگیم و بهای آن  را یک روز خواهیم پرداخت. شری را که بیان نکرده و به عهده نگرفته‌ایم. حتما آن  را دوباره زندگی خواهیم کرد. نیچه می‌گوید: راز پدر را پسر فاش خواهد کرد.»

- اقلیت‌های سرکوب شده در الجزایر.
« بیماری بزرگ الجزایر متفق‌القولی‌ست. حزبی یگانه، خدایی یگانه، تفکری یگانه، ملت را خواهد کشت. ما باید به تفاوت‌هامان بازگردیم که ثروتمان است. باید آب‌یاریش کنیم. طبیعت به ما هفت رنگ داده است و ما می‌خواهیم تنها یکی را نگاه داریم. رنگ سیاه. الجزایر وسیع است و متکثر. مسلمان است، مسیحی و یهودی و بالاتر و بیشتر از اینها. ما یک جمهوری هستیم. تاریخمان غنی‌ست.»

- فهمیده و درک نشده باقی مانده‌اید؟
«سوءتفاهم، به خاطر فقدان گردش اندیشه در کشور، فضاهای گفتگو، کتاب‌فروشی اندک. از یک مسابقه فوت‌بال خیلی بیشتر از یک کتاب حرف زده می‌شود و از همه بدتر سوءنیت است. به نظر می‌رسد که نقشی به شما دادن آسان است و این شما را از تفکر معاف می‌دارد. گفتن اینکه کمال داود ضد مسلمان است، حساب همه‌چیز را می‌رسد. سوءتفاهم و یا نافهمی از این ناشی می‌شود که من از حال حاضر حرف می‌زنم و دیگران از گذشته. قطار در حال حرکت است و آنها در ایستگاه. ما زنده‌ایم و نمرده‌ایم و تاریخ متوقف نمی‌شود. دور و بر ما می‌جنبد و مذهب ما سکون است. اندیشه برگزیدگان ما، نظام سیاسی ما سکون می‌خواهد. ما با تحرک زندگی مشکل داریم. از زمان حال سنگ قبر نسازیم.

۱۰ بهمن ۱۳۹۵

دیوار میان مکزیک و ایالات متحده و توافق‌نامه تجارت آزاد


بیست و نه سپتامبر سال ۲۰۰۶ است که در سنای امریکا به لایحه قانونی رای داده می‌شود که دستگاه ژرژ بوش پیش‌نهاد داده است. کشیدن دیواری ۱۱۰۰ کیلومتری میان ایالات متحده امریکا و مکزیک تا از ورود کارگران مکزیکی جلوگیری شود. دو نفر از میان سناتورهای دمکرات یکی رآی منفی می‌دهد و یکی که نامش اوباماست رآی مثبت. دو سال بعد به ریاست جمهوری امریکا انتخاب می‌شود. در میان بیست و پنج دمکرات که به کشیدن دیوار پاسخ آری می‌گویند نام هیلاری کلینتون هم به چشم می‌خورد. سناتور نیویورک که دو سال بعد در وزارت‌خانه دستگاه اوباما مشغول می‌شود. هیلاری در همان سال‌های ۹۰ کارشناس سیم‌خاردار و دیوار ضد مهاجر است. در واقع پرزیدان بیل کلینتون در سال ۱۹۹۴ کار کشیدن دیوار را آغاز می‌کند. همان روزهای وضع قرارداد تجارت آزاد میان امریکا و کانادا و مکزیک است. توافقی که بر اساس آن درهای رفت و آمد آزاد سرمایه و سرمایه‌دارها گشوده شد. اما از ورود کارگران مکزیکی جلوگیری کرد.

توافق‌نامه اثری ویران‌کننده بر مکزیک داشت. بازارش زیر محصولات کشاورزی امریکایی و کانادایی با قیمتی پایین (به خاطر یارانه دولتی) غرق شد. محصولات کشاورزی داخلی را از بین برد. اثرات اجتماعی مخرب بر مردمان بومی گذاشت. با مزد ارزان، در درازای مرز مکزیک  و بر خاک مکزیک، هزاران مرکز صنعتی راه‌اندازی شد که اغلبشان متعلق به شرکت‌های امریکایی بودند که به خاطر نظام مالیاتی استثنایی، محصولات نیمه‌تمام یا مخلوط نشده را صادر می‌کردند و محصولات تمام شده را وارد می‌کردند.  مزد پایین و آسان گیری های دیگر پول و ثروت  به جیب‌شان سرازیر می‌کرد.

دختران و زنان جوان بودند که در جوار مرز در خاک مکزیک کار می‌کردند. ساعات کار کشنده بود. اثرات مسموم‌کننده بسیار بالا و حقوق‌ها پایین و سندیکا تقریبا ناموجود. فلاکت منتشر. قاچاق مواد مخدر و فحشا و جنایت زندگی را فلاکت‌بار کرده بود.

این است واقعیت دیواری که پایه‌گذارش کلینتون دمکرات بود و ادامه‌دهندگانش جمهوری‌خواهان  و استحکام دهنده‌اش اوباما. همان دیواری که ترامپ می‌خواهد به ۳۰۰۰ کیلومتر برساند. می‌توان دریافت چرا هزاران مکزیکی جانشان را برای عبور از آن در خطر می‌اندازند. تا در مقابل کار سیاه- غیر قانونی و بدون مجوز برای کارفرماهایی دیگر کار کنند و پول اندک بیشتری دریافت.

عبور از مرز مثل رفتن به جنگ می‌ماند. باید از پهباد و هلکوپتر گریخت و از سیم‌های خاردار گذشت. با ارتش روبرو شد. سربازان دم مرز بازگشته‌های از عراق و افغانستان هستند که با تکنیک‌های نظامی مورد استفاده در تاتر جنگ تعلیم دیده‌اند.

جانب نمادین ماجرا آنجاست که دستگاه کلینتون در سال‌های نود از همان فلزاتی استفاده کرد که برای ساختن ناوهای هواپیمابر استفاده شده بود که هواپیماهای امریکایی از آن برای بمب‌باران عراق بلند شدند.

نویسنده Manlio Dinucci است.

۹ بهمن ۱۳۹۵

دستگاه ترامپ چه خوابی برایمان دیده است


 آقای Pepe Escobar روزنامه‌نگاری‌است که  اخبار آسیای میانه و خاورمیانه  و ایران را پوشش می‌دهد و در افغانستان هم فعالیت داشته و یک بار به دست طالبان دست‌گیر شده و قبل از ترور احمدشاه مسعود با او مصاحبه‌ای داشته، می‌نویسد: قبلا از کسینجر به عنوان« لعبت‌باز» در بازی امورات خارجی ترامپ گفته بودم و ازخواست محدودکردن حلقه روسیه و چین و ایران، بر اساس اصل جدایی بیانداز و حکومت کن- با اغوای روسیه و دوری گزیدن از شریک خود چین و به آزار و اذیت کردن ایران این عنصر ضعیف‌تر حلقه ادامه دادن.


دو لعبت‌باز، نویسنده از واژه لعبت استفاده کرده چون به تاتر سایه آسیای دور نظر دارد، برزینسکی مشاور اوباما است  و  روس‌ستیز معتقد  به اغوای چین بود و کسینجر به نزدیکی با روسیه و تضعیف چین متمایل است.

آقای Pepe Escobar می‌نویسد  شخصی که او نامش را ایکس می‌گذارد  و چند هفته قبل از انتخابات پیروزی ترامپ را پیش‌بینی کرده، شخصی با نفوذ و نزدیک به اهالی سرمایه، صاحبان اصلی دنیا، بعد از خواندن مطلب ایشان، روایت چگونگی ترسیم دنیا را برای ترامپ شرح داده است.

آقای ایکس گفته است: اهمیت دارد که خیلی به کسینجر و یرژینسکی وزنه داده نشود که آنها  نمای ظاهری  و پوششی برای تصمیم‌گیران واقعی هستند و برای اینکه به تصمیمات آنها لعابی روشن‌فکری داده شود. آقای ایکس گفته ترامپ با حمایت این صاحبان پیروز شده، برای اینکه کفه ترازو را به نفع روسیه سنگین کند. صاحبان نفوذی در رسانه و کنگره دارند  که علیه روسیه تبلیغ می‌کند و دستی هم بر لعبتشان برژینسکی روس‌ستیزکه اعلام می‌دارد: «تسلط جهانی امریکا به همکاری با چین وابسته است». هدف این است که پوتین را تحت فشار قرار دهند تا مهره‌هایش را هنگام مذاکرات در صفحه ترامپ  و به سود او گرد آورد. تکنیک پاسبان خوب و پاسبان بد است. کنگره و برژینسکی پاسبان بد و دولاند پاسبان خوب است. اینگونه به ترامپ در مذاکره با پوتین کمک می‌کنند.  و پوتین واقف به موقعیت سست دوستش کوتاه خواهد آمد.

اینجا به مورد تایوان و ژاپن می‌رسیم. با مورد تایوان ترامپ به پوتین می گوید که جدی است.  و با ژاپن و حمله به تویوتا، که قصد صنعت امریکا را کرده بوده است.  چین همانطور که کسینجر گفته باید شدیدا زیر نظر باشد: صاحبان تصمیم گرفته‌اند تا ایلات متحده را دوباره صنعتی کنند و کار از چین وارد کنند:  چینی‌ها باید راضی باشند چون چرا باید حاصل کار چینی به امریکاییان برسد، هر کارگر چینی باید اتومبیلی در گاراژش داشته باشد و چین بزرگ‌ترین تولیدکننده اتومبیل بشود، تولیدکننده‌ای بزرگ‌تر از جمع تولیدکنندگان اروپا و ژاپن و امریکا. ثروت، چین را در داخل خودش نگاه خواهد داشت.

چرا چین و نه روسیه؟ روسیه کشوری با منابع طبیعی است، مالک کمپلکس نظامی- صنعتی‌ای عظیم- دلیل اصلی احترام گذاشتن پنهانی به روسیه، وارد مذاکرات سخت تجارتی نشده است چون اصولا جز انرژی سوختی ولوازم نظامی چیزی صادر نمی‌کند. صاحبان می‌خواهند شغل‌های از قلمرو خارج‌شده - برده به مکزیک و آسیا و تایوان و ژاپن و غیره- به امریکا بازگردد.
مسئله اصلی این است که امریکایی‌ها مهار دریاها را از دست داده‌اند و در صورت جنگی بزرگ، امنیت نظامی ندارند.

آقای ایکس ادامه می‌دهد:  حالا که صاحبان با صنعت‌زدایی و بردنش بیرون از خاک و با استفاده از بهره پایین سوراخ‌های سرمایه را پر کرده‌اند و پول‌ها را به جیب زده‌اند، می‌خواهند کشور را دوباره صنعتی کنند و باز هم پول به پول بیافزایند.

نویسنده این مطلب و روزنامه‌نگار ما می‌گوید که آقای ایکس مرید نظریه هانری فورد است و وقتی از او حرف می‌زند از دفاع ملی می‌گوید. هانری فورد حقوق کارگرانش را دوبار کرد. حقوق دوبرابر شوهر به زن اجازه چند بار مادرشدن می‌داد  و این خودبه‌خود برای کارخانه خوب بود. تولیدی که به کمک تولیدی می‌آمد و به شوهر اجازه خریدن اتومبیل. آقای ایکس اعتراف می‌کند که در جامعه باید ثروت را تقسیم کرد و استیو جابزی که این‌همه به او ارادت داشته نتوانسته چنین کند.

انباشت سرمایه هانری فورد فوق‌العاده بود و به ایالات متحده امکان بردنده شدن در جنگ دوم جهانی را داد. آمازون در دفاع ملی شرکت نمی‌کند. گوگل هم همینطور. هیچ‌کدام به تولید بهترین موشک  و زیردریایی کمک نمی‌کنند.

نویسنده مطلب آقای Pepe Escobar می‌گوید همه چیز خبر از بازسازماندهی نظامی ایالات متحده می‌دهد. به نظر آقای ایکس ایالات متحده چند نسل از روسیه عقب است که با نظر برژینسکی هماهنگی دارد: ما دیگر قدرت بزرگ جهانی نیستیم.
نویسنده  و روزنامه نگار به مطلبی خیلی مفصل که در حوصله الان و اینجا  نیست رجوع کرده که  ادعا می‌کند ارتش روسیه از ارتش ایالات متحده قوی‌تر است.    آقای ایکس امیدوار است که جیمزماتیس به این دریافت و بینش رسیده باشد.   بصیرت این را داشته باشد که قدرت نظامیدر جنگ جهانی سوم  در موشک‌های دفاعی و ضد حمله و زیردریایی است و نه در نیروی هوایی و تانک و ناو هواپیمابر.
آقای ایکس نگران است و ترس این را دارد که نئواحمق‌ها و نئولیبرال‌احمق‌ها از دشمنی با روسیه دست برندارند. اما ترجیح می‌دهد امیدوار باشد که ماتیس و تیلرسون که حقایق را به سنا گفتند وظیفه‌شان را انجام دهند.
در حمله به لیبی سازمان سیا هدف دور کردن چین از افریقا را داشت. یکی از اسرار جمله به لیبی بود. نمی‌توان گفت که برنامه‌ا موفقیت‌آمیز بود. لیبی به زمینی سوخته زیر پای شبه‌نظامیان تبدیل شد و چین  باقی افریقا را ترک نکرده.

آقای ایکس می‌داند که نمی‌توان به ایران و سوریه  دست زد. همانطور که به اوکراین از دنیپر به بعد. متوجه است که روسیه اجازه تغییر نظام را در ایران نمی‌دهد. این را هم می‌داند که سرمایه‌گذاری چین در نفت و گاز طبیعی ایران به امریکا اجازه براندازی حکومت ایران را نمی‌دهد.

بحث ناتو اما فرق می‌کند. اقای ایکس معتقد است که روسیه، رومانی و لهستان را اشغال می‌کند اگر موشک‌ها از رومانی برداشته نشوند و اگر در لهستان کار گذاشته شوند. مهم این موشک‌های دفاعی نیست، مهم وقتی‌ست که این موشک‌ها را با موشک‌های هسته‌ای عوض کنند. روسیه چنین اجازه‌ای نخواهد داد و بر سر این مذاکره نخواهد کرد.
بر خلاف بخش جنگ‌خواه امریکایی، روسیه از سال‌های ۱۹۹۰ واقعیت را بر زمین و میدان سنجیده است: از میان برداشتن صربی متحد او، عضو ناتو شدن هم‌پیمانان ورشو و جمهوری‌های سابقا شوروی، خواست گرجستان و اوکراین به وارد شدن به ناتو. انقلاب‌های مخملین و افتضاح « اسد باید برود». تعویض رژیمی که می‌خواستند به سوریه اعمال کنند با مسلح کردن سلفیست‌های جهادگرا. تحریم اقتصادی و جنگ قیمت نفت و ارزش روبل. آزار و اذیت بی‌وقفه ناتو.
آقای ایکس که به همه اینها واقف است می‌گوید روس‌ها همیشه صلح خواسته‌اند اما وارد بازی صاحبان دنیا نمی‌شوند که از ترامپ خوب‌ها و از کنگره و سازمان سیا و بقیه بدها می‌سازد.

روس‌ها احتمالا منتظر می‌مانند تا ببینند می‌توانند با ترامپ به توافقی بر سر اوکراین شرقی مستقل برسند و قرار صلح را در سوریه امضاء کنند و نیروهای ناتو را پشت خطی که در زمان ریگان کشیدند برانند.

۶ بهمن ۱۳۹۵

این زنان در حجاب


این زنان در حجاب، زیبا، پوستر و باقی، در اینجا و آنجا، هرجا فریب زشتی‌ست. آن هم وقتی از سوی مردان ترویج و تبلیغ می‌شود. ببینید:  زن زیبا در حجاب هم زیباست.
 تکلیف زن زشت را روشن کنید.

همه، تکرار می‌کنم همه، از همان روش و از یک روش استفاده می‌کنند. نمایش. و در نمایش فریب هست. نمایش فریب است. تصویر، پوستر زنی زیبا در حجاب، پیچیده پرچم امریکا. ظاهرا سیاه. اما زیبا و مخصوصا جوان.
داعش هم. همه در زمین هم بازی می‌کنند، در یک زمین. تنها طالبان کمتر در این بازی وارد شد: زن در اندرون بماند. آنها به زن، با زن کار داشتند. با جوانی و زیبایی‌اش کار نداشتند. تنها طالبان بکارت داشتند. بدوی. خیلی بدوی.  و بکر. همان تصویر ارکائیکی که فروید از آن می‌گوید. که مرد، هر مردی از زن دارد. اما عقب‌رانده شده. پس‌زده. طالبان مای ارکائیک است.

حجاب زنی زشت را تبلیغ کنید. آقایان
فمن‌ها هم تن‌هایی جوان و زیبا داشتند. نمی‌توانستند پیامشان را با تن‌های پیر  و چروک و پستان‌هایی آویزان برسانند. اینطور به نظر می‌آید.

گریه‌کن‌ها روضه‌خوان شده‌اند


یکی فیلمی ساخته بود از محسن مخملباف. سال‌ها پیش. جایی آقای مخملباف بر سر خاک همسرشان اگر اشتباه نکنم، که در سانحه‌ای درگذشته بودند روضه می‌خواند. خیلی خوب روضه می‌خواند. می‌گریاند.

روضه‌خوان که یه صحرای کربلا می‌زند ناگهان، آن بالا، بر منبر، بر صندلی، مثل بچه‌های قدیم بر تابلوی سیاه مدرسه، مثل مبصر خوب‌ها را از بدها جدا می‌کند.

در قدیم یک روضه‌خوان داشتیم آن‌هم سالی یک بار و زن‌ها و گاهی مردهایی که می‌گریستند. قدیم روضه‌خوان داشتیم و گریه‌کن. روضه‌خوان کارش را می‌کرد و پولش را می‌گرفت. زن‌‌ها و گاهی هم مردها گریه می‌کردند. مردها صورتشان را با دست یا دستمالشان می‌پوشاندند و زن‌ها بر سینه و ران‌هاشان که در دسترس بود می‌کوبیدند. روضه‌خوان می‌رفت و گریه‌کن‌ها حالشان خوب می‌شد.

حالا همه روضه‌خوان شده‌اند.  و مثل بچه‌های قدیم، مثل مبصر خوب‌ها را از بدها جدا می‌کنند.
صحرای کربلا هم همین‌جاست. هر روز. غنی‌سازی شده.
 گریه‌کن‌ها روضه‌خوان شده‌اند.

۴ بهمن ۱۳۹۵

کسینجر پنهان پشت سر ترامپ



عنوان مطلبی که دارم می خوانم این است: آیا هانری کسینجر پشت سر ترامپ پنهان است؟

مطلب بعد از شمردن و نام بردن از اطرافیان برگزیده ترامپ، میلیاردرها و بانک‌دارها،  و چهار ژنرال ارتش که نماینده کمپلکس ارتش و صنعت هستند، فاسدترین‌شان، مدیرِ بزرگ‌ترین مولتی ناسیونال نفتی در ایالات متحده امریکا، ExxonMobile و حاکم سابق تکزاس، بزرگ‌ترین ایالت تولیدکننده نفت و گاز ادامه می‌دهد: خوب، اینها هیچ‌کدام صورت زیبایی از واقعیت نیست و ترامپ فریب است، فریبی که نام ترامپ را آشکار می‌کند.

مطلب به نقش کسینجر می‌پردازد. کسینجر، مشاور غیررسمی سیاست خارجی دستگاه ترامپ، چرا که اگر ما رد پای کسینجر را پی بگیریم به چند جلسه‌‌ای قابل توجه می‌رسیم. ۲۶ دسامبر ۲۰۱۶، روزنامه آلمانی  BildZeiltung کاغذی منتشر کرد که افشا کننده طرح «همکاری سازنده» با کرملین است. در تضاد کامل با سیاست مقابله و تحریم اوباما. روزنامه‌ها بعدا به نقش کسینجر ۹۳ ساله به عنوان مشاور اصلی سیاست خارجی ترامپ اشاره کردند.
گزارش اعلام می دارد که کسینجر دارد طرح «توازن» را در روابط امریکایی ترامپ و روسیه‌ی پوتین می‌ریزد. یعنی که امریکای ترامپ کریمه را به عنون بخشی جدایی‌ناپذیر از روسیه به رسمیت می‌شناسد و تحریم‌ها را لغو می‌کند.

تغییر ناگهانی لحن سیاست امریکا، هدف ژئوپولیتیک کسینجر است که « کشاندن پوتین به زیر چادر و چتر ناتو است».

کسینجر چه را نشانه رفته‌است؟ مسلما هدف، جهانی چند قطبی نیست که ولایت هر ملت را محترم می‌شمارد. هدف کسینجر جدایی چین و روسیه است. دورکردنشان. چیزی که اقتصاد امریکا را تهدید می‌کند. چرا که این سال‌های آخر، از زمان کودتای نافرجام اوباما در اکراین، در سال ۲۰۱۴، و گرایش‌های نوین، برنامه یک عمر کسینجر را که زمانی دوید روک‌فلر«پیش یه سوی حکومتی جهانی» نام داده بود، تهدید می کند: حکومتی جهانی که در آن برتری وولایت فراملتی برگزیدگان- خوش‌فکر و بانک‌دار جهانی به خودگردانی و خودکفایی- چیزی که تا قرن‌ها اجرا می‌شد، ارجحیت دارد. 
گرم شدن روابط با روسیه، قدرت‌گیری و نیروی دستگاه نظامی چین را جبران می‌کند. کسینجر آخرین باقی‌مانده از گفتمان ژئوپولیتیک تاریخا بریتانیایی است. گفتمانی که «تعادل قوا» نامیده می‌شد. تعادل حقیقی قوا، آنطور که در تاریخ دیپلماتیک و نظامی بریتانیا در زمان قرارداد سال ۱۳۸۶ میان انگلیس و پرتغال، بسته شد که بریتانیا را به وصلت با قوه ضعیف‌تر فرامی‌خواند تا نیروی قوی‌تر را بشکند و بعد قدرت ضعیف‌تر را برباید. این سیاست با موفقیت تا جنگ جهانی دوم، امپراطوری بریتانیا- بریتانیای کبیر را بر پا کرد.
این تعادل قوای بریتانیایی، همیشه باید بداند که کدام قدرت، در امریکایی که کسینجر حاکم آن است، نقش متعادل‌کننده را دارد. در ادامه شکست فرانسه ناپلئونی در کنگره وین در سال ۱۸۱۴، وزارت خارجه بریتانیا توافق‌نامه‌ای امضاء کرد که بر اساس آن هیچ‌کدام از قدرت‌های اروپایی حق تسلط بر دیگری را ندارد. استراتژی که تا ۱۹۱۴ دوام آورد. چیزی که اکثر تاریخ‌پژوهان از ان غافل‌اند این است که این تعادل نقش اساسی در خلق امپراطوری بریتانیا که بر دنیا مسلط شد، بازی کرد.

کسینجر در پایان‌نامه دکترایش در سال ۱۹۵۶ در دانشگاه هاروارد نوشت: جهانی ترمیم‌شده. ۱۸۱۲،۱۸۲۲ و مسئله صلح.  مطالعه  توازن قوا،  که از زمان اولین شغلش که به کمک خانواده روک‌فلربه آن مشغول شد در سال  ۱۹۶۰ در قلب ماشیناسیون ماکیاولی کسینجر جای گرفت. در جهان ترمیم‌شده‌اش، کسینجر اعلام کرد: دیپلماسی نمی‌تواند از واقعیت قوا  کنده شود اما دیپلماسی از هر ملاحظات اخلاقی و سیاست داخلی ملت‌های دیگر باید عاری باشد. مرد سیاسی و اهل حکومت باید ظرفیت شناسایی روابط واقعی نیرو را داشته و باید چنان عمل کند که این شناخت به اهدافش کمک کند.

از ابتدای روابطش با روک‌فلر در سال ۱۹۵۰ و بعد با برادران روک‌فلر، هانری کسینجر، استراتژی مرکزی جهانی‌سازی را که خانواده روک‌فلر خواهان آن بودند: حکومت جهانی، فرای ملت‌ها، همانطور که در سال ۱۹۹۱، دوید روک‌فلر می‌خواست و اعلام کرد.

این هانری کسینجر بود که از دوستش دوید روکفلر خواست تا «گشایش چین» را آسان کند. در آن زمان هدف اغوای چین بود که از نظر او از دو رقیب واشنگتون ضعیف‌تر بود. تا در وصلتی  با غرب علیه شوروی که آن زمان از نظر ژئوپولیتیکی و نظامی قوی‌تر بود، اجماع صورت بگیرد.

امروز در آغاز سال ۲۰۱۷، نقش‌ها وارونه شده، چین بعد از سه دهه بزرگ‌ترین رقیب در «حکومت جهانی» دوید روک‌فلر است. روسیه سال‌های التسین با وحشی‌گری‌های اقتصادی و صنعت‌زدایی بعد از ۱۹۹۱ در بینش کسینجر  تا وقتی که روسیه و چین جانب ایران را دارند، ترسناک‌ترین مدافع ولایت‌ِ ملی: اساسی ترین مانع در برابرحکومت جهانی دوید روک‌فلر، ضعیف‌تر است.

در مصاحبه‌ای تلویزیونی کسینجر اعلام کرده: «ترامپ امکان این را دارد که به عنوان رئیس جمهوری محترم وارد تاریخ شود.  و اضافه کرده، بخصوص که دریافت و بینش اوباما نفوذ امریکا را کاهش داده است. می‌توانیم تصور کنیم که چیزی قابل توجه از دستگاه ترامپ دوباره سر درآورد. ترامپ شانسی فوق‌العاده است».

هر چه بیشتر نگاه می‌کنیم بیشتر رد پای کسینجر را پیدا می‌کنیم. برای مثال انتخاب ژنرال ماتیس به عنوان وزیر دفاع که با دیدگاه کسینجر هم‌خوانی دارد. هر دو در سال ۲۰۱۶ در شرکتی خصوصی در تکنولوژی دارویی کار می‌کردند. ماتیس که ترامپ او را با ژنرال پاتون مقایسه می‌کند در سال ۲۰۱۶ گزارشی نوشته و تمام دولت‌ها و دستگاهشان را از اوباما و بوش و کلینتون مورد انتقاد و اعتراض قرار داده که جهان‌بینی ناتوانی داشته و به امنیت امریکا توجه کافی نکرده‌اند و تهدید روسیه و چین و گروه‌های تروریستی را نادیده گرفته‌اند.

رد پای دیگر کسینجر را می‌توان در نامیدن و انتخاب  Rex tillerson رئیس ExxonMobil که برآمده از هسته اصلی خانواده روک‌فلر است دید. به خاطر روابط نزدیکش با پوتین و رئیس کمپانی نفتی روسی Rosneft « اینکه گفته شود با روسیه دوستی دارد اهمیت ندارد و به عنوان مدیر کمپانی وظیفه دارد که با روسیه روابط درستی داشته باشد، در غیر این صورت انتخاب او بی‌فایده می‌بود».

در نهایت، گفته می‌شود شیوه «دیپلماسی محرمانه» کسینجری و نقشش در روشن کردن آتش جنگ کیپور در سال ۱۹۷۱،  احترام پوتین را جلب کرده، در فوریه ۲۰۱۶ کسینجر به دیدار خصوصی پوتین می‌رود که سخن‌گوی کرملین از آن به عنوان گفتگوی دوستانه‌ی روابط‌ی دیرینه نام می‌برد  و رئیس جمهور چین در دسامبر ۲۰۱۶  شخصا کسینجر را دعوت می‌کند تا از نقشه‌هایی که ترامپ برای چین دارد پرده‌برداری کنند. کسینجر از ۱۹۷۱ مخاطبی قابل اعتماد چینی‌ها به حساب می‌آید.

کسینجر با دست پنهان ترامپ در سیاست خارجی، با متحدانی چون ماتیس و تیلرسون و توازن قوای بریتانیایی، با استفاده از روسیه، چین و ایران را نشانه رفته است تا مانع نظم نوین جهانی را در هم بشکند. برای این باید میانه چین و روسیه و ایران را به هم بزند.