۱۶ مرداد ۱۳۹۵

آقای ترنر


پریروز در نمایشگاه آقای ترنر نقاش به این اندیشه رسیدم که اصالت به نیاز و ناگزیری مربوط است. اصالت یعنی نیاز و نیاز یعنی ناگزیری. آقای ترنر ناگزیر بوده که نقاشی کند. نه اینکه نقاشی کند. نقاشی بعد از آقای ترنر، بعد از نقاش به وجود آمد. او ناچار رنگ بوده. بی‌چاره آن. دچار. رنگ زرد. خود رنگ. ترنر در عصری زندگی می‌کرده که کشف هم اصالت داشته. علم هم اصالت داشته. به دنبال تابلویی که قطار را کشیده گشتم نبود. ترنر هم‌عصر ورود قطار است. هم عصر گوته و افکار مربوط به رنگ است. رنگ چیست؟

ما در عصری زندگی می‌کنیم که دیگر چیزی اصالت ندارد چون از نیاز و ناگزیری نمی‌آید. آدم بد یا خوب بودن ترنر در نقاش بودن اوست. در نگاه اوست، در دیدن اوست. در نیاز اوست. پای پیاده، سوار بر کشتی‌های طغیان زده، به کشف نور.
بعد دیگر ما می‌مانیم، مانده‌ایم و این تماشاها. با اصالت، از روی نیاز یا بی‌اصالت.

تجربه‌هایش در نمایشگاه بود. وقتی از آبرنگ چون نه آبرنگ استفاده می‌کرده. اما دریاهای شب‌زده و پرامواج و مستش چیزی از نیما داشت.

به سین گفتم کاش عمویم بود. یا عمویت بود.

هیچ نظری موجود نیست: