۱۶ مرداد ۱۳۹۵

حضرت آه


بیست سال پیش از این، از حیاط‌ کوچه‌های این پایین‌ نارنجی با بالای آبی، بالای آبی همان آسمان آست، که می‌گذشتم، حیاط‌ها، آه- آه نام داستانی ایرانی بود، آن‌وقت‌ها، آن‌وقت‌ها اوقاتی‌ست که دیگر نیست- آه، موجودی بود که حاضر می‌شد، آه که می‌کشیدی حاضر می‌شد، در واقع آن‌وقت‌ها حضور بیشتر بود. آه هم برای خودش و برای ما حضرتی بود.

حیاط‌ها همیشه با حیات گره خورده‌اند، حیاط‌ها، سبز نبود، چمن نبود، حیاط سنگ فرش یا خاکی بود و بعد درختی بود، کهن، گاهی هم انجیربنی خودش را از دیوار آزاد کرده بود، پنچه هایش را گشوده بود و عورتی چیزی پوشانده بود. حیاط خالی بود.

قبل‌ترها چیزی خوانده بودم که می‌گفت صحن‌ها را حجره‌ها محاصره کرده‌اند. و بعد از آزادی گفته بود آنچه که آن‌وقت ها خوانده بودم، که آزادی گاهی همان تهی و خالی است که باید محاصره‌اش کرد. چارچوب و قابش داد. که معماری آن‌وقت‌ها از این اندیشه و فکر و خیال الهام گرفته است. الهام همان طراوتی است که از فکری بر می‌خیزد. تمدن‌ها چنین به پا می‌خیزند.
حالا آن معماری‌ها را ویران می‌کنند و با معمارها چنان و دیگر طراوتی بر عمارتی نمی‌نشیند. خراب می‌کنند و ساختن نمی‌توانند. شهرهای قدیمی ویران می شود. نه تنها حلب و بیروت و بغداد، بلکه میبد تا دیگر کسی نداند ما مردمان چه و که بوده‌ایم. کسی که ندانست خود هم نخواهد دانست و ما از بی‌خودان خواهیم شد.

یه سین گفتم آنچه تو آزادی می‌پنداری آزادی نیست. و برای چندمین بار حکایت کوچک‌ترین برادرم را روایت کردم که گفته بود می‌خواسته در زندان شاه بماند، زندان شاه به او چارچوب داده بود و بعد که با انقلاب آزاد شده بود ندانسته بود با این آزادی چه کند.

بیست سال پیش که از این حیاط‌ها می‌گذشتم، می‌خواستم مال من باشد، بیست سال بعد به تماشایشان راضی بودم و شاد. از جلایی که به روح می‌دادند و صفایی که به دل سپاس‌گزار و از اینکه هنوز همان هستند که بیست سال پیش و بیست سال پیش همان بودند که یک یا دو قرن و بیشتر. بیش از هر چیز به همین قدمت نیاز داشتم. به نظرم می‌رسید که بودن من را به رسمیت می‌شناسند. می‌دانستم که بوده‌ام. نه تنها در تصویرها و خاطره‌ها. حجت من بودند.

آقای ترنر


پریروز در نمایشگاه آقای ترنر نقاش به این اندیشه رسیدم که اصالت به نیاز و ناگزیری مربوط است. اصالت یعنی نیاز و نیاز یعنی ناگزیری. آقای ترنر ناگزیر بوده که نقاشی کند. نه اینکه نقاشی کند. نقاشی بعد از آقای ترنر، بعد از نقاش به وجود آمد. او ناچار رنگ بوده. بی‌چاره آن. دچار. رنگ زرد. خود رنگ. ترنر در عصری زندگی می‌کرده که کشف هم اصالت داشته. علم هم اصالت داشته. به دنبال تابلویی که قطار را کشیده گشتم نبود. ترنر هم‌عصر ورود قطار است. هم عصر گوته و افکار مربوط به رنگ است. رنگ چیست؟

ما در عصری زندگی می‌کنیم که دیگر چیزی اصالت ندارد چون از نیاز و ناگزیری نمی‌آید. آدم بد یا خوب بودن ترنر در نقاش بودن اوست. در نگاه اوست، در دیدن اوست. در نیاز اوست. پای پیاده، سوار بر کشتی‌های طغیان زده، به کشف نور.
بعد دیگر ما می‌مانیم، مانده‌ایم و این تماشاها. با اصالت، از روی نیاز یا بی‌اصالت.

تجربه‌هایش در نمایشگاه بود. وقتی از آبرنگ چون نه آبرنگ استفاده می‌کرده. اما دریاهای شب‌زده و پرامواج و مستش چیزی از نیما داشت.

به سین گفتم کاش عمویم بود. یا عمویت بود.