۱۸ تیر ۱۳۹۵

خرده‌ای باباطاهر در سفره


این را سه روز پیش نوشتم:

شاه‌کار کیارستمی شاید کلوزآپ باشد. الان که فکر می‌کنم می‌بینم شاه‌کار زیاد دارد اما کلوزآپ جایی از بقیه جدا می‌شود یا از نخست جداست. یا جای‌گاه ویژه‌ای دارد. فیلم کیارستمی زمانی را در تاریخ ایران بازمی‌نماید که سینما سرای خاصی دارد. کلوزآپ این داستان را تعریف می‌کند. مخمل‌باف زنده است و در ایران است. سینما زنده است. و سینمای مخمل‌باف چنان زنده و مردمی‌ست که مردی عاشق سینما را به خانه مردم می‌کشاند. و مردمی فریب سینما را می‌خورند. کلوزآپ داستان این قربت سینماست. بعد سینما غریب می‌شود. نمی‌دانم ایران امروز در چه حالی‌ست و مردی مثل سبزیان به جای رویای سینما چه رویایی در سر دارد. رویای پول‌دارشدن؟ رویای رفتن؟ نمی‌دانم چقدر سبزیان امروز اورسن‌ولز می‌خوانند و می‌گویند گفته برای رویایت دزدی کن. برای سینما دزدی هم بکن. دزدی‌های امروز برای سینما نیست. برای عشق به سینما نیست. سبزیان‌های امروز رویای دیگری در سر دارند. راستی بر سر سبزیان چه آمد؟

کیارستمی بعد از زیر درختان زیتون حسین را دیده بود که در کوهپایه علف برای قوت جمع می‌کند و شب‌ها زیر پالاستیک می‌خوابد. وقتی روایت کیارستمی را از حسین واقعی می‌خواندم مثل وقتی که کودک ظرف ماست به دست را در آن کوچه خلوت و زیر آفتاب ظهر و ترس از سگ را نگاه می‌کردم با خودم می‌گفتم چقدر می‌تواند بی‌رحم باشد. فکر می‌کنم آنچه من بی‌رحمی می نامم و نمی‌دانم بی‌رحمی می‌دانم یا نه، همه اوست، این بی‌رحمی، بی‌مداخله‌گری، مداخله نکردن، نگاه کردن. انقلاب نکردن؟ این ایرانی‌ترین و غیر ایرانی‌ترین هنرمند ایرانی. ایرانی چون سینمایش به قصه و متل و اینها نزدیک است. به ایران قدیم و نه حتما جاودانه نزدیک است. و از سویی نگاهی شرقی‌ست. شرق دور. که ایران امروز از آن خیلی دور است. تماشا.
یک روز به یکی از عاشقان مخلمل‌باف در روزگاری حالا دیگر دور گفتم کیارستمی وعده نمی‌دهد که عمل نکند و مخمل‌باف وعده می‌دهد و عمل نمی‌کند. مثل انقلاب.

این اصرار که حافظ را به چیزی شبیه هایکو و نه البته هایکو نزدیک کردن، آن غباررویی که می‌خواست غافل از اینکه موسیقی شعر را روان می‌کند و جاری در حافظه که این داستان دیگری‌ست. اینکه مرگ باقی زندگی باشد، بشود. نرم و لطیف. نمی‌دانم مرگش نرم و لطیف بود یا نه. نمی‌دانم چگونه ما را ترک کرد.

کیارستمی بزرگ بود. بزرگ‌تر از خودش. آثارش از خودش فراتر می‌رود. در واقع از دستش در می‌رفت. همین بود که من او را از باقی‌مانده‌های از او جدا کردم و جدامی‌کنم. او ایرانی بود. اما از نسل قبل از انقلاب. مانند شجریان که از قبل از انقلاب است. اینجا نه به شاه کار دارم و نه به نظام امروز. کسی نوشته بود وجود کیارستمی دلیل این است که جمهوری اسلامی طالبان نیست. هر کس گوشه‌ای از قبا را می‌کشد. مهم نیست. اما نسل او تمام می‌شود و با این نسل چهره‌ای از ایران. گمان نمی‌کنم که دیگر وجودهایی چون او و چون شجریان ظهور کنند.

برای ادعایم سند ندارم اما دلایلی دارم. مفصل است و جایش جای دیگری‌ست. تنها به این بسنده می‌کنم که ایران کیارستمی و شجریان ایران نرم‌تر و لطیف‌تری بود. مردم راضی‌تر بودند به رضای خدا. نه رویای سفر به فضا را داشتند و نه در دانشگاه‌ها و مدارس عالی به کسب علوم دقیقه مشغول. خرده‌ای از باباطاهر هنوز در سفره‌ها یافت می‌شد. و جنس نان هنوز مرغوب بود.

کیارستمی با شعر انس داشت. می‌گفت ما هیچ نداشته باشیم شعر داریم. مردمانی که به جای شام گاهی شعر می‌خوردند. یک روز در جشن شعر در پاریس به مردی برخوردم که در دانشگاه ایالت متحده امریکا درس شعر در سینمای کیارستمی را می‌داد. اینجا شعر نیست. اینرا سینما شناسان و به طور کلی چیزی شناسان دریافته‌اند. اینکه کی و کجا شعر از اینجا رخت بربست هم داستان دیگری‌ست. کیارستمی برایشان شعر در سینما را آورده بود. شعر همان چیزی‌ست که قبلا بود و حالا نیست یا خیلی کمتر هست. شعر چیست؟ این هم داستان دیگری‌ست.

۲ نظر:

یاسر گفت...

سلام. خدا کیارستمی رو رحمت کنه. هیچکدوم از فیلمهاش جزء فیلمهای محبوبم نبوده، ولی کارگردان بزرگی بود. خوشحال میشم اگر به من هم سری بزنی و اگر در مورد مطالبم نظری داشتی، نظرت رو بنویسی.

نیشابور گفت...

چشم