۶ تیر ۱۳۹۵

یک‌جایی


جوان که بودم، اینجا، بجه نگاه می‌داشتم. بچه‌های رها شده به قول کریستیان بوبن، به امان خدا. صاحبانشان می‌رفتند گاهی صبح خیلی زود و در تاریکی، گرگ و میش. من هم بچه بودم. به خاطر می‌آورم که گاهی خوابم می‌آمد. زمستان بود و سرد و مرطوب. وارد خانه مردم که می‌شدم، بچه‌ها انگشت‌مکان هنوز در لباس خواب و خراب، میان نشستگی و ایستادگی در رفت و آمد بودند. بازی، شوق بازی از رخت‌خواب بیرونشان کشیده بود و خواب هنوز در چشمشان. ایستاده اسباب بازی می‌جستند و سر به بالین می‌بردند و انگشت‌ را به اجبار از دهان می کشیدند تا به بازی بگیرند و دهان مقاومت می‌کرد. گاهی پارچه‌ای به دهان داشتند. پارچه‌ای کهنه و خیس و بدبو. نشسته مبادا که بو شسته و رفته شود و آسایش از بچه برود. پارچه از دهان آویزان و آب دهان ریزان، دم‌پایی تا به تا، کشیده می‌شدند.

من هم جایی می‌جستم و می خوابیدم. گاهی در تخت و رخت بچه‌ها. ملافه‌ها بویشان را داشت و بو در میل خواب گم می‌شد. گاهی بچه‌ها شپش داشتند. میان آن گندم‌زارشان شپش‌های هنوز در تخم نشسته را جا داده بودند. هیچ بچه‌ای در فرانسه از شپش‌ گریزش نیست.

گاهی یکی‌شان می‌آمد که جاییش می‌خارد یا می گزد یا بلایی دیگر. من می‌جستم، می‌گفتم کجا، می‌گفت زبان بچه‌گانه که یک جایی.
امروز به این « یک جایی» می‌اندیشیدم.

هیچ نظری موجود نیست: