۶ تیر ۱۳۹۵

زبان- ترجمه و باقی


 فکر می‌کردم به ترجمه. فکر کردم که زبان برای من زنده است. لابد می‌گویید مگر برای ما مرده است. می‌گویم برای بعضی از شما بله. صحبتم زیبایی نثر نیست یا اینکه چقدر فارسی‌ست.
در نوشتن، زبان خودش حرف می‌زند. چطور بگویم- ناگهان به واژه به خاطر آمده، تصویر می‌شود. جریان پیدا می‌کند. به ریشه می‌رود. خودش منبع و منشا فکر می‌شود. از کجا آمده؟ چرا آمده؟ به کجا خواهد رفت؟ اینطور باید بگویم- می توانم بگویم که زبان و فکر رابطه ارگانیک- زنده با هم برقرار می‌کنند. مثل اینکه کلمات پا شوند و راه بیافتند. به راه اندیشه. شما را ببرند نه اینکه شما آنها را ببرید. این است که می گوییم با زبان اندیشه می‌شود. همان رابطه‌ای آغازینی که میان نطق و منطق عرب، در لوگوس و لوژیک یونانی هست. و فکر می‌کنم برای همین است که فکر کننده‌ها همه واژه می‌سازند و زبانشان سخت است. هیچ اندیشه‌مندی نمی‌تواند با زبان دیگری حرف بزند. با زبانِ زبان. کودکی در زبان است. کودکی کردن در زبان است. وقتی کودک وارد زبان می‌شود. یا زبان وارد او می شود- نمی دانم. زبانِ پیر هم هست. زبان پیر فاخر است حتما اما ایستاده است. ایستاده، نه برپا، متوقف. رسیده است به منزل. مگر پیرِکودک.
زیان ابزار نیست. فکر می‌کنم که هر پیامبری هم که با کتاب به زمین بازگشته، زبان تازه‌ای آورده. یا تازه‌گی در زبان. زبان وسیله نیست. در خود زبان روی می‌دهد آنچه که روی می‌دهد.
زبان راه می‌گشاید. حتی اگر چنانکه پل والری می‌گفت نخستین بیت از آسمان بیافتد.


یکی از دشواری‌ها در ترجمه، این است که هر فیلسوفی مثلا- این را هم بگویم که عبارت فیلسوف در فرانسه از آن جایگاهی برخوردار نیست که در ایران، هر کسی حتی معلم فلسفه در فرانسه فیلسوف است- ، واژه متفکر هست که به هر کسی داده نمی‌شود، هر متفکری که آمده و ضیافت افلاطون را خوانده یک برداشتی کرده، یا تآویل کرده و تفسیر و اینها، و بعد اندیشه خودش را ساخته. در هر حال در جریان اندیشه غربی از یونان تا به امروز، این‌همه فکر کننده آمده‌اند و همه هم فلسفه را از روز نخست آغاز کرده‌اند. هر کدام هم کشف خودشان را کرده‌اند.
حالا شما توجه کنید که در زبان دیگری بخواهید بر سر آن واژه اولی توافق بکنید. نمی‌شود. چون واژه اولی نزد فلانی با واژه اولی نزد بهمانی دو واژه است و همینطور تا تقریبا بی‌نهایت.
حالا فرض کنید خیلی هم زحمت بکشید و یک لغتی خیلی مناسب برای یکی از واژه‌های یکی از این‌ها بجویید، آن واژه تنها به درد همان یک فیلسوف می‌خورد. چون آن فیلسوف اسباب زبان خودش را داشته و با آن اسباب و اساس پیش رفته. زبان خودش در زبان خودشان. زبان هایدگر مثلا در زبان آلمانی. در جریان زبان آلمانی. حالا باز فرض کنید که دو متفکر از یک چیز تقریبا از یک چیز حرف بزنند یا سعی کنند حرف بزنند، دو متفکر در دو زبان. مثلا یکی فرانسوی و یکی آلمانی. بعد تازه زبان خودشان را هم داشته باشند. شما در زبان فارسی چگونه می‌خواهید بر سر واژه یا عبارتی فارسی توافق کنید؟ این است که مترجم باید خودش فیلسوف و فکر کننده باشد و در زبانش زنده. و این هم کافی نیست.

هیچ نظری موجود نیست: