۶ تیر ۱۳۹۵

کتاب‌فروشی شهر کوچک


روزی که کتاب‌فروشی شهر کوچک‌مان بست و رفت، من هم رفتنی شدم. نه اینکه چنان پول داشته باشم که هر روز اگر نه هر هفته در کتاب‌فروشی پیدایم شود و کتابی خریده کتاب‌فروش و کتاب‌فروشی را نجات بدهم. نه اینکه کتاب‌فروش چنان باشد که آدم را به کتاب‌فروشی دعوت کند. مردی شبیه به آدمی خجالتی. بی هیچ حرفی. نشاطی. سکوت. و کتاب‌فروشی خلوت. حتی کتاب‌های کودکان هم نجاتش نداد.

چندین سال قبل که مسیرمان به این نقطه جغرافیایی افتاد- مثل حضرت آدم، کتاب‌فروش دکانی در جایی دیگر داشت. جای دیگر کمی دورتر از خیابان اصلی شهر بود. بعدها به خیایان اصلی نقل مکان کرد. اما خیابان اصلی نجاتش نداد. جای کتاب‌فروشی دکان لوازم خانه باز شد و از عید میلاد مسیح که کتاب‌فروشی بسته شده، کسی جایش ننشسته. یک روز آقای محمودی پزشکی که از سر ناچاری گاهی به سراغش می‌رفتم گفت شاید بیاید بنشیند جای کتاب‌فروشی. روبروی کتاب‌فروشی بسته و رفته دکان بزرگ احمد قرار دارد. احمد یک روز رفت مراکش سراغ زن و بچه‌اش و دیر آمد و خبر نداد و بعد از سه ماه بازگشت و مدیر دکان بزرگ که او هم مراکشی‌ست بیرونش کرد. احمد فراموش می‌شود شما هم فراموشش کردید و نگارش‌های من نجاتش نداد. گاهی لبخندهای او مرا نجات داد. حالا مراکشی‌های دیگر برای جلب مشتری‌هایشان سعی می‌کند لبخند احمد را تقلید کنند.

می‌بینید که من نتوانستم چیزی را نجات دهم. مردم هم به لوازم منزل و خوراک و سلمانی و گل‌فروشی بیش از کتاب نیاز دارند. کتابِِ بی کتاب‌فروشی وکتاب‌فروش هم اگر بخواهند در فروش‌گاه‌های بزرگ پیدا می‌شود. دنیا دنیای چیزهای بزرگ است. بزرگ در اندازه. چیزهای بزرگ چیزهای کوچک را می‌بلعند. مهاجرهای بزرگ، مهاجرهای کوچک را.

دیروز شنیدم که روستاها و شهرهای کوچک دارند می‌میرند و بعضی کدخداها، همان شهردارها از کسانی که به ان در زبان فرانسه هم کُچ می‌گویند چون از ایالات متحده امریکا آمده استخدام کرده‌اند تا به مغازه‌های مرکز شهر و کوچک یاری کند. لابد به آنها یاد می‌دهد چگونه خودشان را بزک کنند و چه لباسی بپوشند.
باورتان می‌شود حتما، شما همه چیز را تاب می‌آورید، اداره کار به مردمانی بی‌کار یاد می‌دهد که چطور بیارایند خودشان را. نشست و برخاست کنند. بله، مویشان را رویشان را. مویشان را شانه و ابرویشان را وسمه کشند. چشمشان را نرگس مستانه، تا شاید خریداری خریدشان.
زبان امروز به این‌ها همه که یکی سروده و شجریان خوانده می‌گویند لوک. لوکت را درست کن، همه‌چیز درست می‌شود.

باری، من هم می‌روم، دست سین را می‌گیرم و یا سین دست مرا می‌گیرد و می‌رویم.

هیچ نظری موجود نیست: