۶ تیر ۱۳۹۵

شارل پگی


شارل پگی گفته: نبرد میان قهرمان و درست‌کار نیست، میان حکیم و قدیس هم نیست. میان پول است، تنها در سویی و در سویی دیگر قهرمان و درست‌کارو حکیم و قدیس با هم. نبرد میان پول است و تمام معنویت.

این را هم گفته: هر چه فلسفه گم کند، فقه پیدا نمی‌کند. پول پیدا می‌کند. 
یکی دیگر هم گفته: مدرنیته را یا با پول آٌغاز می‌کنیم یا آغاز نمی‌کنیم.

سگ گدای محله ما


جایی که ما هستیم آوازه‌خوان‌ها و ساز‌زن‌ها و دوره‌گردها و بی‌خانمان‌ها و گداها سگ دارند. گاهی سگشان را بغل می گنند. گاهی در سرما سگشان گرمشان می‌کند. در هر حال هم‌دم‌اند و هم‌سر و هم‌دل و هم‌چیزهای دیگری. در این جهان بی‌همی. دیروز گدایی دیدم سگش عروسگی بود. پارچه‌ای.

مرغابیامون


مرغابیامون الاخون والاخون شدند. اومدند در خشکی زیر درخت زیزفون دراز کشیدند.

محاصره


 ما از یک طرف از سوی وزارت ارشاد در محاصره‌ایم و از یک طرف از سوی پاشایی و چاووشی و امثال. مولوی را نابود کرد.

اسلام بی‌قلمرو


وقتی اسلام بی‌قلمرو باشد، مثلا فرزندان مهاجرین مسلمان که در فرانسه به دنیا آمده‌اند، در قلمرو اسلام زندگی نکرده‌اند. پدر و مادرهاشان در قلمرو اسلام زندگی کرده‌اند. این فرزندان به هر دلیلی- که الان اینجا جای پرداختن به آن نیست، تنها یک متن در دست داشتند و اسلام اخوان را. اسلام اخوان اسلامی بی‌قلمرو است. اسلامی‌ست که می‌خواهد در هر قلمروی زیست کند. چنین آرزویی دارد. داعش هم. با رعایت و توجه تفاوت‌شان.

هر چقدر قلمرو کم‌رنگ شود متن و نزدیکی به متن رنگ می‌گیرد. و در انکار قلمرو، فرد چنان به متن نزیک می‌شود که آتش گرفته و در آتش ذوب و خاکستر می‌شود. ذوب و خاکستر شدن فرد اشکالی ندارد. اما آتش گر می‌گیرد و شعله می‌کشد و قلمرو را می‌سوزاند. متن داغ است. گداخته است. خاصیت متون مقدس این است. تقدسشان از آتش می‌آید. فاصله را باید نگاه داشت. حفظ کرد. و قلمرو همان فاصله است. فاصله از متن اگر گناه داشته باشد. زندگی در قلمرو- خاک با گناه همراه باشد، بهتر است از خاک‌سوزی.

داد و ستد، آداب و رسوم، سنت در قلمروپدید می‌آید. هر قلمروی آداب و رسوم و سنت خود را دارد. غنای خود را. هنرمند و صنعت‌گر خود را. موسیقی و شعر و ادب خود را. هر کدام باهم بودن خود را. یک متن، هر چقدر مقدس اینها را به مردمان نمی‌آموزد. متن‌ها نازل می‌شوند تا مردمان در قلمرو خودشان- در سرزمینشان- در جغرافیا و تاریخشان آداب و رسوم خود را با الهام از آنها ابداع کنند. نامش را می گذرانند- بعدها، تمدن. چیزی شبیه این. مثلا معماری اسلامی. یادش به خیر. که با معماری مسیحی فرق می‌کند. منتهی معماری اسلامی مسجد معروف مالی که داعشی‌ها داشتند ویرانش می‌کردند با معماری مسجدی معروف در ایران فرق دارد. بسیار اسلام هست و بسیار مسحیت. و اینها، این بسیاری و تکثر و ثروت به آدم‌های گوناگون فرصت زندگی می‌دهد. مردن و فرصت مردن دادن آسان‌تر است. داعش ان را این روزها زیاد در اختیار قرارمی‌دهد.

مسئله حجاب و حجاب برتر و امثالش نیست. اینها بهانه است. بهانه همان که گم شده. یکی از خویشانم که زمانی در وزارت مسکن و شهرسازی کار می‌کرد می گفت: دیگر بلد نیستیم مسجد بسازیم. ساختن مسجد در متن مقدس نیامده است. متن آمده است که به انسان مسلمان کمک کند چگونه مسجد بسازد. فکرش، خیالش، عالم مثالش اسلامی شود. شما زن را در حجاب برتر بپیچان. فایده‌ای ندارد متاسفانه. ای کاش داشت. ای کاش به این راحتی بود. از همان زن مسلمان در حجاب برتر بخواه و پول هنگفتی در دستانش بگذار اگر توانست مسجد بسازد. البته می تواند از المپیاد شیمی و ریاضی و اینها بالا برود. از درخت و دیوار و خیلی جاها و چیزها می‌تواند بالا برود. اما مسجد نمی‌تواند بسازد. مسجد که هیچ خانه هم نمی‌تواند بسازد، خانه ای که جان مسلمان را در بر بگیرد. چون جان مسلمان دیگر با جان غیر مسلمان فرق نمی‌کند. میشل دل کاستیو در لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا از تفاوت قصرهایی که مسلمانان و عرب‌ها ساخته بودند که هنوز پابرجاست با کاخ‌های مسیحیان نوشته بود. مسلمانی را به دشمنی با غرب کاهش داده‌اید. نه مخالفت. دشمنی.
اما خوابتان، خیالتان، آروزتان، امیالتان یکی‌ست. منتهی خودتان نمی‌دانید. یکی تعریف می کرد در خانه‌های الجزایری‌های بعد از استقلال بزم‌های ماری آنتوانتی برگزار می‌کردند.

بگذریم. تا اطلاع بعدی، بشر خاکی بر خاک باید زندگی کند. خاک را که سوزاندی. زمین سوخته به درد کاشتن هم نمی‌خورد. مثل رها کردن رادیو اکتیویته. تا مدتها چیزی سبز نخواهد شد مگر منتظر موتاسیون آدم باشیم. اجازه دهیم در سیلی‌کن‌واله‌ها چیزی دیگر که آدم نخواهد بود بسازند. ممکن است که آن چیز به خاک و قلمرو و سنت و آداب و رسوم و موسیقی و باقی نیازیش نباشد. با چادر یا بی‌چادر.

رویابافان


ممکن است ترامپ ببرد. ممکن است نگذارند. اما در هر صورت این بار نشود و هیلاری کلینتون پیروز شود، دفعه بعد یکی دیگر، بدتر، یا ترامپی شدیدتر خواهد آمد. مسئله این است که جهان دارد تغییر می‌کند. این تغییر مدتی‌ست آغاز شده و سرعت تغییرش هم خیلی زیاد است. ما وارد دورانی دیگر شده ایم. و دنیای دوران گذشته دیگر به کار نمی‌آید و پاسخ‌گو نیست. مسلما گذشته مقاومت می‌کند. و تمام نظام و نظام‌بندی گذشته مقاومت می‌کنند و چون قدرت را به دست دارند که البته اگر خوب بنگرید قدرت را به دست ندارند، قدرت را ان که تغییر می‌دهد در اختیار دارد. انکه برای ما رویا می‌بافد. مثلا تصمیم می گیرد که اتومبیل بدون راننده تولید کند. قبل از آن هم رویایش را در سر پرورانده. بقیه چیزها هم که امروز خیلی معمولی و پیش‌و پا افتاده به نظر می‌آیند رویای دیگرانی بودند که رآی ما را نجستند. اما تغییر این دوران را آنها که در این امر پرس و جو می‌کنند قابل مقایسه با تغییرات گذشته نمی‌دانند. من اتومبیل بدون راننده را مثال زدم که قابل مقایسه است. قدرت را گوگل که اتومبیل بدون راننده می‌سازد در دست دارد.

دوران تازه و دوران قدیمی هنوز با هم دارند هم‌زیستی می‌کنند. هنوز کاملا از هم جدا نشده‌اند. مردم در ایالات متحده یا در هند و در اروپا و چین و همه مردم نه به یک اندازه اما متوجه این قدرتی که از دستشان می رود و دورانی که تغییر می‌کند شده اند. مردم متوجه شده اند که دیگر نظام گذشته کارآمد نیست. مردم چیزی دیگر و کسان دیگری را می‌خواهند. هر کس که بیاید و ادعا کند یا وجود و سخنان و رفتارش نمایشی از غیر و غیریت باشد، مردم را جلب می‌کند. چون مردم نمی دانند چه می خواهند. می‌دانند چه نمی‌خواهند. یکی گفته بود ما در دوران بی‌دورانی به سر می‌بریم. چیزی که مردم را گرد می‌آورد در نفی است.

یک بار در کتابی که خیلی وقت پیش به زبان فارسی خواندم روزنامه‌نگاری با هسه حرف زده بود و از او چیزهایی پرسیده بود و هسه پاسخ داده بود که غرب باید عقب بنشیند. یا توقف کند. در پیش رفتن توقف کند. زمان هرمان هسه هنوز ما وارد یکی‌شدن نشده بودیم. جهانی‌شدن دیگر غربی‌شدن نیست. جهانی‌شدن‌سازی غرب را تف کرده است. غرب در معنای اروپا و فلسفه و تفکر و فرهنگ و هنر و باقی. پس جهان باید عقب بنشیند. توقف کند. تا ببیند به کجا دارد می‌رود.

جهان البته توقف نخواهد کرد. هستند عده‌ای که سعی دارند تلاش‌هایی بکنند چه نظری و تجربی که این سرعت در پیش‌رفتن را متوقف نه اما کند کنند. حتی می‌خواهند از پاپ فرانسوا یاری بخواهند.

اوباما بهتر از بوش بود اما نظام را به هم نزد. نمی‌توانست به هم بزند. کلینتون میان اوباما و بوش است. ترامپ ادعای به هم زدن چیزهایی را دارد. مردم فکر می‌کنند- مردم فکر نمی‌کنند، حس می کنند که نظام قدیم به درد جهان جدید نمی‌خورد.

دو راه است. یا مردم از پایین مهار را اندک اندک به دست می‌گیرند. یعنی قدرت را. قدرت بومی و محلی را. یعنی شهروندان. یعنی قدرت افقی می شود به جای عمودی. اگر چه اتا به معنی حکومت- دولت- ملت، عمودی‌ست و خود من این تناقض و تضاد را نمی توانم حل کنم. شاید یک هم‌زیستی و رابطه میان این دو قدرت عمودی و افقی به وجود آید. اتایی- واژه فرانسوی، که معنی ایستاده را دارد معنی خرد دادن را دارد. یعنی با خرد است که جامعه سر پا می‌ایستد. یعنی اتا ضامن خرد جامعه است. چون باید جامعه را اداره کند. جامعه باید اداره شود. اما اتا لزوما نباید جامعه را اداره کند. اگر خود حکومت- دولت باعث جنون جامعه بشود چه باید کرد؟

راه دوم که راه نیست، ناگزیری‌ست. یا همه‌چیز به هم می ریزد. یا گوگل و اپل و سیلیکن‌واله بدون نظر ما را خواستن، ما را خواهند بلعید. همین الان ترانس‌اومانیسم وارد دستگاه پزشکی فرانسه شده است بدون آنکه فرانسه حتی متوجه‌اش باشد. چون اروپا به طور کلی، آلمان، ایتالیا اصولا مشغول این نیست. حواسشان جای دیگری‌ست. وب در امریکا وب شد در حالی که «موجودی» اروپایی و مخصوصا فرانسوی است. اگر اشتباه نکنم فیزیک‌دان‌ها برای کار خودشان و در اهداف دیگری ابداعش کردند. انترنت را نمی‌گویم. وب با انترنت فرق دارد. اهلش می‌گویند که حواس اروپا به وب و نومریک- دیژیتال و به طور کلی این انقلاب نیست. انقلاب است. و انقلاب همه‌چیز را زیرو رو خواهد کرد.

اما چون گوگل و امثالش در این جهان هستند و با مردم سروکار دارند و تا اطلاع بعدی باید با مردم و همین مردم سروکار داشته باشند، ممکن است این رابطه آنطور که رویابافان رویابافته‌اند پیش نرود. مثلا ماشین دارد جانشین آدم می‌شود. خواندم که در چین برای خود مقامات مسئله و معضل شده است. غیر از بحران بیکاری که پدید می‌آورد این است که مردم بی‌کار که شدند قدرت خرید محصولاتی که دارد هرروز به دست روبات‌ها تولید می‌شوند را از دست می‌دهند. به همین سادگی.

یا دنیا عقب می‌نشیند. یا نمی‌نشیند. یا مردم بالا به مردم پایین اختیار می دهند. یا نمی‌دهند. یا رویای اغیار و از ما بهتران به کابوس ما همه تبدیل می‌شود. و خرد که قرار بود ضامن جامعه باشد میدان را به جنون وامی‌گذارد.

درهای بهشت


آقاهه گفت تازه ماه رمضان درهای بهشت باز می‌شود و «جهاد‌گرها» از این درهای باز استفاده بهین خواهند کرد.

آی سوریه


ملاحظه بفرمایید که پاهای شمس تبریزی بر حلب و دمشق رونده بوده‌اند. آی سوریه.

راه شیری


رادیو گفت یک سوم مردم جهان راه شیری را نمی‌بینند.

غصه‌دان


غصه‌دان هر چقدر بزرگ و جادار، جایی غصه تمام می‌شود، غصه تمام نمی‌شود، دیگر جا ندارد. حالا دیگر هر چه سوریه و یمن ویران‌تر شوند، هر چه آواره و سر به بیایان گذاشته، نه، دل به آب‌ها داده‌ها بیشتر در آب بیافتند، فرقی نمی‌کند. اندازه رعایت نشده است. هر چه بیشتر مشکلی، دردی، غصه‌ای خودش را به در و دیوار شما بزند- تصاویری که دیدیم و خبرهایی که خواندیم و یا به گوشمان رسید، تصاویر کم‌رنگ و اخبار بی تکان‌تر و گوشمان کرتر می‌شود. گویید شما که نور تصاویر و فریاد اخبار نور چشممان و زور شنوایی‌مان را گرفته باشد.
بعد جایش را خشم می‌گیرد و قبل از خشم نفرت. نفرت اگر به خشم درآید باز خوب است. اگر بماند. وای به وقتی که بماند.

رمبو می‌گوید


رمبو می‌گوید. لئو فره می‌خواند. زندگی راستین جایی دیگر است و ما در جهان نیستیم.

 شاعر می‌گوید جمال را روی زانویم نشاندم و تلخ بود.

یک‌جایی


جوان که بودم، اینجا، بجه نگاه می‌داشتم. بچه‌های رها شده به قول کریستیان بوبن، به امان خدا. صاحبانشان می‌رفتند گاهی صبح خیلی زود و در تاریکی، گرگ و میش. من هم بچه بودم. به خاطر می‌آورم که گاهی خوابم می‌آمد. زمستان بود و سرد و مرطوب. وارد خانه مردم که می‌شدم، بچه‌ها انگشت‌مکان هنوز در لباس خواب و خراب، میان نشستگی و ایستادگی در رفت و آمد بودند. بازی، شوق بازی از رخت‌خواب بیرونشان کشیده بود و خواب هنوز در چشمشان. ایستاده اسباب بازی می‌جستند و سر به بالین می‌بردند و انگشت‌ را به اجبار از دهان می کشیدند تا به بازی بگیرند و دهان مقاومت می‌کرد. گاهی پارچه‌ای به دهان داشتند. پارچه‌ای کهنه و خیس و بدبو. نشسته مبادا که بو شسته و رفته شود و آسایش از بچه برود. پارچه از دهان آویزان و آب دهان ریزان، دم‌پایی تا به تا، کشیده می‌شدند.

من هم جایی می‌جستم و می خوابیدم. گاهی در تخت و رخت بچه‌ها. ملافه‌ها بویشان را داشت و بو در میل خواب گم می‌شد. گاهی بچه‌ها شپش داشتند. میان آن گندم‌زارشان شپش‌های هنوز در تخم نشسته را جا داده بودند. هیچ بچه‌ای در فرانسه از شپش‌ گریزش نیست.

گاهی یکی‌شان می‌آمد که جاییش می‌خارد یا می گزد یا بلایی دیگر. من می‌جستم، می‌گفتم کجا، می‌گفت زبان بچه‌گانه که یک جایی.
امروز به این « یک جایی» می‌اندیشیدم.

زبان- ترجمه و باقی


 فکر می‌کردم به ترجمه. فکر کردم که زبان برای من زنده است. لابد می‌گویید مگر برای ما مرده است. می‌گویم برای بعضی از شما بله. صحبتم زیبایی نثر نیست یا اینکه چقدر فارسی‌ست.
در نوشتن، زبان خودش حرف می‌زند. چطور بگویم- ناگهان به واژه به خاطر آمده، تصویر می‌شود. جریان پیدا می‌کند. به ریشه می‌رود. خودش منبع و منشا فکر می‌شود. از کجا آمده؟ چرا آمده؟ به کجا خواهد رفت؟ اینطور باید بگویم- می توانم بگویم که زبان و فکر رابطه ارگانیک- زنده با هم برقرار می‌کنند. مثل اینکه کلمات پا شوند و راه بیافتند. به راه اندیشه. شما را ببرند نه اینکه شما آنها را ببرید. این است که می گوییم با زبان اندیشه می‌شود. همان رابطه‌ای آغازینی که میان نطق و منطق عرب، در لوگوس و لوژیک یونانی هست. و فکر می‌کنم برای همین است که فکر کننده‌ها همه واژه می‌سازند و زبانشان سخت است. هیچ اندیشه‌مندی نمی‌تواند با زبان دیگری حرف بزند. با زبانِ زبان. کودکی در زبان است. کودکی کردن در زبان است. وقتی کودک وارد زبان می‌شود. یا زبان وارد او می شود- نمی دانم. زبانِ پیر هم هست. زبان پیر فاخر است حتما اما ایستاده است. ایستاده، نه برپا، متوقف. رسیده است به منزل. مگر پیرِکودک.
زیان ابزار نیست. فکر می‌کنم که هر پیامبری هم که با کتاب به زمین بازگشته، زبان تازه‌ای آورده. یا تازه‌گی در زبان. زبان وسیله نیست. در خود زبان روی می‌دهد آنچه که روی می‌دهد.
زبان راه می‌گشاید. حتی اگر چنانکه پل والری می‌گفت نخستین بیت از آسمان بیافتد.


یکی از دشواری‌ها در ترجمه، این است که هر فیلسوفی مثلا- این را هم بگویم که عبارت فیلسوف در فرانسه از آن جایگاهی برخوردار نیست که در ایران، هر کسی حتی معلم فلسفه در فرانسه فیلسوف است- ، واژه متفکر هست که به هر کسی داده نمی‌شود، هر متفکری که آمده و ضیافت افلاطون را خوانده یک برداشتی کرده، یا تآویل کرده و تفسیر و اینها، و بعد اندیشه خودش را ساخته. در هر حال در جریان اندیشه غربی از یونان تا به امروز، این‌همه فکر کننده آمده‌اند و همه هم فلسفه را از روز نخست آغاز کرده‌اند. هر کدام هم کشف خودشان را کرده‌اند.
حالا شما توجه کنید که در زبان دیگری بخواهید بر سر آن واژه اولی توافق بکنید. نمی‌شود. چون واژه اولی نزد فلانی با واژه اولی نزد بهمانی دو واژه است و همینطور تا تقریبا بی‌نهایت.
حالا فرض کنید خیلی هم زحمت بکشید و یک لغتی خیلی مناسب برای یکی از واژه‌های یکی از این‌ها بجویید، آن واژه تنها به درد همان یک فیلسوف می‌خورد. چون آن فیلسوف اسباب زبان خودش را داشته و با آن اسباب و اساس پیش رفته. زبان خودش در زبان خودشان. زبان هایدگر مثلا در زبان آلمانی. در جریان زبان آلمانی. حالا باز فرض کنید که دو متفکر از یک چیز تقریبا از یک چیز حرف بزنند یا سعی کنند حرف بزنند، دو متفکر در دو زبان. مثلا یکی فرانسوی و یکی آلمانی. بعد تازه زبان خودشان را هم داشته باشند. شما در زبان فارسی چگونه می‌خواهید بر سر واژه یا عبارتی فارسی توافق کنید؟ این است که مترجم باید خودش فیلسوف و فکر کننده باشد و در زبانش زنده. و این هم کافی نیست.

فیش‌حقوقی


می‌گویند در فرهنگ یونان قدیم و ژاپنِِ هنوز امروز احساس گناه و امر تقصیر نبوده. در ادیان توحیدی‌ست که چیزی به عنوان گناه وجود دارد. مردمان یونان قدیم شرم می‌کردند و ژاپنی‌های امروز.

فکر می‌کنم که گناه، اداره امورِ تقصیر را به دین و احیانا به خدا وامی‌گذارد. شرم اما شخصی‌ست. مدیریتش با خود آدم است.

تنگ‌شدن


از یازده سپتامبر اندک اندک و آهسته و- یواشکی مردم تنگ شدن آزادی‌شان را در همه‌جا- فرودگاه و هواپیما و ایستگاه قطار و قطار و کوچه و باقی پذیرفتند. رفته رفته این محدوده تنگ‌تر هم خواهد شد و مردم خواهند پذیرفت.
القاعده و داعش این نتیجه را داشته است و به یکی از اهدافش رسیده است. کاپیتالیسم اما نه تنها سر جایش باقی‌ست، پیش هم رفته است.

دعاخوانان


بعضی هستند می‌آیند زیر پست- مطلب مردم دعا می‌خوانند. خیلی خوب است. مثل آن وقت‌ها که آدم را می‌دیدند دعا می‌خواندند. این‌ها دیگر کم کم منقرض می‌شوند. از عهد قدیم مانده‌اند.
نمی‌دانم چگونه وارد شبکه‌ها شده‌اند.

صدای سنگین قطار


در تاریکی نشسته‌ام . پنجره گشوده است و صداهای تابستان می‌آید. چراغ روشن نکرده‌ام که پشه نیاید. صدای سنگین قطار می‌آید که هر یک ساعت یک بار می‌گذرد و من در هیچ‌کدامشان نیستم.

این انگلیسی‌های فلان فلان شده


یکی گفت این انگلیسی‌های فلان فلان شده قبلا یک پاشان تو بود و یک پاشان بیرون. حالا یک پاشان بیرون است و یک پاشان تو.

کتاب‌فروشی شهر کوچک


روزی که کتاب‌فروشی شهر کوچک‌مان بست و رفت، من هم رفتنی شدم. نه اینکه چنان پول داشته باشم که هر روز اگر نه هر هفته در کتاب‌فروشی پیدایم شود و کتابی خریده کتاب‌فروش و کتاب‌فروشی را نجات بدهم. نه اینکه کتاب‌فروش چنان باشد که آدم را به کتاب‌فروشی دعوت کند. مردی شبیه به آدمی خجالتی. بی هیچ حرفی. نشاطی. سکوت. و کتاب‌فروشی خلوت. حتی کتاب‌های کودکان هم نجاتش نداد.

چندین سال قبل که مسیرمان به این نقطه جغرافیایی افتاد- مثل حضرت آدم، کتاب‌فروش دکانی در جایی دیگر داشت. جای دیگر کمی دورتر از خیابان اصلی شهر بود. بعدها به خیایان اصلی نقل مکان کرد. اما خیابان اصلی نجاتش نداد. جای کتاب‌فروشی دکان لوازم خانه باز شد و از عید میلاد مسیح که کتاب‌فروشی بسته شده، کسی جایش ننشسته. یک روز آقای محمودی پزشکی که از سر ناچاری گاهی به سراغش می‌رفتم گفت شاید بیاید بنشیند جای کتاب‌فروشی. روبروی کتاب‌فروشی بسته و رفته دکان بزرگ احمد قرار دارد. احمد یک روز رفت مراکش سراغ زن و بچه‌اش و دیر آمد و خبر نداد و بعد از سه ماه بازگشت و مدیر دکان بزرگ که او هم مراکشی‌ست بیرونش کرد. احمد فراموش می‌شود شما هم فراموشش کردید و نگارش‌های من نجاتش نداد. گاهی لبخندهای او مرا نجات داد. حالا مراکشی‌های دیگر برای جلب مشتری‌هایشان سعی می‌کند لبخند احمد را تقلید کنند.

می‌بینید که من نتوانستم چیزی را نجات دهم. مردم هم به لوازم منزل و خوراک و سلمانی و گل‌فروشی بیش از کتاب نیاز دارند. کتابِِ بی کتاب‌فروشی وکتاب‌فروش هم اگر بخواهند در فروش‌گاه‌های بزرگ پیدا می‌شود. دنیا دنیای چیزهای بزرگ است. بزرگ در اندازه. چیزهای بزرگ چیزهای کوچک را می‌بلعند. مهاجرهای بزرگ، مهاجرهای کوچک را.

دیروز شنیدم که روستاها و شهرهای کوچک دارند می‌میرند و بعضی کدخداها، همان شهردارها از کسانی که به ان در زبان فرانسه هم کُچ می‌گویند چون از ایالات متحده امریکا آمده استخدام کرده‌اند تا به مغازه‌های مرکز شهر و کوچک یاری کند. لابد به آنها یاد می‌دهد چگونه خودشان را بزک کنند و چه لباسی بپوشند.
باورتان می‌شود حتما، شما همه چیز را تاب می‌آورید، اداره کار به مردمانی بی‌کار یاد می‌دهد که چطور بیارایند خودشان را. نشست و برخاست کنند. بله، مویشان را رویشان را. مویشان را شانه و ابرویشان را وسمه کشند. چشمشان را نرگس مستانه، تا شاید خریداری خریدشان.
زبان امروز به این‌ها همه که یکی سروده و شجریان خوانده می‌گویند لوک. لوکت را درست کن، همه‌چیز درست می‌شود.

باری، من هم می‌روم، دست سین را می‌گیرم و یا سین دست مرا می‌گیرد و می‌رویم.