۱۴ بهمن ۱۳۹۴

تب و تاب و چرک و خون


به اقای الف گفتم. صدای آقای الف از ته چاه می‌آمد. میان کلمات نفس می‌کشید. کلمات می‌شکستند. جمله‌ها تکه و آواره می‌شدند. تلفن دستگاه عجیبی‌ست. شما به آن عادت کرده‌اید. من نکرده‌ام. شماره تلفن خانه ما، اولین شماره تلفن خانه ما، شماره تلفن سیاه خانه ما، خانه ما در آن شهر کوهستانی و کهن، چهار شماره بود. به یادم مانده است. از کد- رمزهایی‌ست که برای ورود به حساب بانکی و حساب گوگولی و برای ورود به حساب هستی استفاده می‌کنم.

به آقای الف گفتم. آقای الف سخت ناخوش بود. در تب و تاب و چرک و خون.  از تهران گفتم. گفتم جهنم است. یکی تلفن کرده بود و سرفه کرده بود و گفته بود خانه سیاه است. بعد از آدم‌ها گفتم. گفتم فاسد شده‌اند. بعد گفتم می‌دانی آقای الف جان، جهنم را به دوران‌های مثلا سرد و یا برعکس خشک، خشک‌سالی تشبیه کردم، جهنم تهران را. جهنم کلان‌شهرها را با کثافت و آلودگی‌شان. در تب و تاب و چرک و خون. در نفس‌های گرفته‌شان.

گفتم مردم مرده خواهند شد، برده خواهند شد، آن که بماند باقی، در دورانی دیگر خواهد بود. باقی‌ماندگان در دورانی دیگر خواهند بود. آن‌ها که جانی سخت دارند، یا روحی سخت، می‌مانند و از آن‌ها باز سخت‌ترها.

بعد گفتم خواب دیده‌ام، یا خیال کرده‌ام، که مردم دیگر تنها زندگی می‌کنند. به تنهایی‌شان عادت می‌کنند. مثل ما که الان تلفنی حرف می‌زنیم. همه‌چیز از راه دور خواهد شد. یا مجازی. بعد ربات‌ها. بعد در همین کلان‌شهرها مردم از کنار هم عبور می‌کنند بیش‌تر سواره تا پیاده. بی هیچ قصه‌ی مشترکی.

گفتم چیزی را که گفته بودم، دوران مولوی و حافظ و سعدی و باباطاهر و باقی و تنها گنج ما  غیر از نفت، برق هم نبود.  روز مردم را خورشید روشن می‌کرد و در تاریکی باید دست دراز می‌کردی لمس می‌کردی. یا نه چراغ را باید بالا می‌بردی تا روی یار را، یا روی دوست را ببینی. 

هیچ نظری موجود نیست: