۲۱ شهریور ۱۳۹۴

پی‌نو کی‌یو


بیدار و بلند می‌شوی. صبح است و در حرمت صبحانه می‌نشینی. که اگر نبود شاید بر نمی‌خاستی. ما باید کشیده شویم. اگر کسی  و چیزی ما را به خود نکشد، بر نمی‌شویم. دراز می‌کشیم بی‌حرکت. خدا گفته بود- همه گفته‌های خدا قدیمی‌ست خیلی وقت است دیگر حرفی نزده، از تو حرکت از من برکت. یا از قول او گفته بودند، نه تنها از جانب او حرف می‌زنند از جانب او قول هم می‌دهند، خودش شاید روحش هم خبر نداشته باشد- از تو حرکت از خدا برکت. نه، اول برکت بعد حرکت. اگر برکتی نباشد حرکتی نیست. ما برکت را دیده بلند می‌شویم.

نمی‌دانم برای چه بر می‌خیزیم. می‌دانم که برای زندگی و در زندگی‌ست که بر می‌خیزیم و نه برای بودن در دنیا. صبح عکس‌های دنیا در برابر دیدگانمان رژه می‌روند، در همین صفحه پلاس، مردی و زنی کودک سه سال‌شان را در ماشین لباس‌شویی گذاشتند. بچه مرده و حالا دارند محاکمه‌‌شان می‌کنند. در نپال چند مامور قدرت با زنی خرد درگیر شده است. در مجارستان پلیس‌ها به سوی از بدبختی گریخته‌ها نان پرت می‌کنند. قایقی که ماهیان را به مردن می‌برد. اسبابی در مکه بر سر مردم فرو می‌ریزد. عکس اردوغان و یک اسکناس. کسی ژگواری را کشته و به زندان رفته، بعد از این‌که عکس‌اش را در فیسبوک گذاشته، کودکی در کارتون‌آبادی در موگادیسیو با پایی مجروح به توپی می‌کوبد و کودکی دیگر بر زمین نشسته به دور می‌نگرد. خود را از این دنیا دور می‌کند.

ما هیچ‌کدام نمی‌خواهیم در این دنیا باشیم. این‌ها هیچ‌کدام نمی‌خواهند در این دنیا باشند. به نظر می‌رسد که زندگی ما را در این دنیا اسیر کرده است.
گاهی عکس‌های ورزش‌کاران، مردمانی دیگر را منعکس می‌کند. به بالا می‌پرند، تن و جسم‌شان در حرکت است و مایه برکت. این‌ها در دنیایند و از آن خیلی خوش‌حال.  از زندگی بیرون.

گاهی کسانی عکس گلی می‌گذارند، گاهی نقش گلی یا چشم‌اندازی، گربه‌ای و عده‌ای دورش جمع می‌شوند.
به نظر می‌آید که گل و گربه ونقاشی چیزی، امری در میان دنیا و زندگی باشد. یا چیزهایی که از زندگی به دنیا پرتاپ می‌شود. مآموران مجارستان باید گل به سوی هجرت و خروج کنندگان پرتاب می‌کردند. یک خانمی پزشک روان می‌گفت: « این‌ها، مهاجرین حال‌شان خوب نیست.» این‌ها خواسته‌اند زندگی را از دنیا نجات دهند، اما جایی، مکانی نمی‌یابند. پلیس‌ها مآمور دنیایند و هیچ‌کس مآمور زندگی نیست. این می‌گوید من جا ندارم. آن می‌گوید من خودم بی‌چاره‌ترم. شهردار شهری می‌گوید که شهرش توان ندارد. باید از مردم شهر بپرسد. مردم شهرها، این شهرها هم بیش‌تر در دنیا هستند تا در زندگی. دنیایی را ساخته‌اند که جای زندگی نیست.
در هر هجرت کرده‌ای زندگی هست. گاهی در دریا جا می‌ماند.  و امواج، همان هم چیزی میان دنیا و زندگی‌ست، جام، شیشه زندگی را به ساحل می‌آورد، ساحل دنیا.

یه ما گفته بودند که دل دریا کن، شعر هم چیزی‌ست در دروازه دنیا. آن کودک در ساحل دریای دل ما به گل نشست.
من در آن کودک پینوکیو دیدم از همان اول. به خاطر پاهایش و کفش‌اش، نمی‌دانم.  و نمی‌دانم چرا در دل نهنگ جا نشد. قصه‌هامان خراب می‌شوند. آن‌ها هم مرده‌شان به ساحل می‌آیند. 

هیچ نظری موجود نیست: