۲۱ شهریور ۱۳۹۴

سفر خروج


ژیژک گفته خروج- ژیژک گفته اگزود همان که کتاب مقدس با آن آغاز می‌شود، بعد از پیدایش خروج است، یعنی بشر بلافاصله بعد از پیدایشش باید خروج کند، خارج شود. برود. به دنیا نیامده باید برود دنبال خاکی برای اقامت. اول هم باید کارت اقامت تقاضا کند. گدایی کند. این‌ها را من گفتم. اگزود واژه فرانسوی معادل خروج تقریبا همان هجرت است.

حافظ در زلف یار مقیم می‌شد. چند روز پیش نزدیک ایستگاه قطار شرق پاریس، بعد از ایستگاه قطار کسی، گدایی نشسته بود پشت به دیوار داده بود، با خودم گفتم اگر عاشق این کس بودم،  می‌نشستم کنارش. احساس خوبی بود و با قدم‌های من که از گدا دور می‌شد،  دور شد.
گدا مقیم پیاده‌روست.  و مقیم نگاه‌های ما. اگر ندزدیم.

آن شب که با سین روز را با هم سر کرده بودیم و به سوی همین ایستگاه قطار باز می‌گشتیم و او خود را به من رها کرده بودیم که بالغم و من که حساب راه را نکرده بودم، نزدیک‌تر به نظرم آمده بود، از نیمه دویدیم. اول تند کردیم قدم‌ها را و بعد دویدیم. او کفش‌های راحت به پا داشت و من نه. او پاهای درازتر داشت. از من جلوتر پا بر می‌داشت. گفتم برو قطار را نگاه دار. آخرین قطار مستقیم بود. یک ثانیه دیگر قطار می‌رفت که به ان رسیدیم. کنترل‌چی بلیط‌ها نگذاشت نفسم سر جایش بیاید. بلیط خواست. فکر کردم الان است که بالا بیاورم. آتش از صورتم بر می‌خاست. از سین عذر خواستم که حساب راه را نکرده بودم. آن شب از میان بستر گدایان دویده‌بودیم. کنار ایست‌گاه‌های قطار گدایان می‌خوابند. می‌نشینند، می‌خورند و می‌نوشند.  و گاهی می‌شاشند. باقی را نمی‌دانیم.

ژیژک گفته بود این‌ها که می‌آیند یا می‌روند- بسته به این است که ما کجا ایستاده‌ایم، تنها از جنگ و مرگ نیست که می‌گریزند، رویایی در سر دارند. رویای ما. ما یعنی اروپا، غرب. ژیژک گفته بود حالا می‌آیند و می‌بینند که نروژ در نروژ نیست. 

هیچ نظری موجود نیست: