۴ مهر ۱۳۹۴

خوردن ارغوان


رادیو گفت برگ ارغوان خوردنی‌ست. فکرش را بکنید شاخه هم‌خون جدا مانده‌ را بخوریم. همین است، ما شعرشان می‌گوییم و می‌کنیم و این‌ها می‌خورندش.

نقش چای


چایی نقش فرج میان دو ستون را بازی می‌کند.

۲۷ شهریور ۱۳۹۴

جویندگان پناه


 یاد آن فیلم ایرانی افتادم، نامش را نمی‌دانم، مردمی در یک کشتی زنگ‌زده بودند و یک پسر بچه هم بود که ماهی می‌گرفت و به آب می‌داد، مردم در کشتی لنگرانداخته یک جایی زندگی می‌کردند. به خودم گفتم از ما به‌تران بیایند چند تا کشتی بخرند  و در اختیار این راه‌نوردان بی‌خانه و آشیانه، این جویندگان پناه بگذارند در همان آب‌ها و بر همان آب‌ها، پیاده نشوند اصلا که به قبای کس‌شان بر بخورد و نجس شود  خدای نکرده، مدرسه و کارگاه و این‌ها هم ردیف کنند و از هر چیز خوب که در این دنیا هست مثل ریاضیات- امروز الن بادیو گفت ریاضیات خیلی مهم است، گفت به اندازه عشق مهم است و پرسید چرا فیلسوفان از ریاضیات جدا شدند، یکی هم بود که به بادیو گفت ریاضیاتی‌ها از فیلسوف جدا شدند و خلاصه- و جبر و هندسه و زبان و شعر و آواز  و طرب و سفال‌گری و قالی‌باقی و بوریا و حصیر و سبد و زنبیل و نقاشی- عکاسی نه، تا این بحران عکس هست نه، سینما هم نه، عجالتا، تاتر و  نوشتن و نفس کشیدن و بوییدن و پختن بیاموزانند. تلسکوپ و میکروسکوب هم بخرند و شب‌ها اختر- کوچه‌اش را بنگرند و روزها دانه‌های دل دوست را.

دل‌شان که گرفت ناخدا بیاید فرمان کشتی را بچرخاند به سوی دورها و بادبان به باد دهد. دور زمین را بزنند و برگردند سر جایشان، به وقت نوروز و روز از نو. تا تکلیف روشن شود. شاید سوریه درست شد و درختان دوباره سبز شدند و خواستند بروند سر خانه و زندگی‌شان. یا نشد.
بچه‌ها بزرگ شوند و هر کدام به دانش و هنر و معرفتی آراسته. از کشتی پیاده شوند و هر کدام مکتبی بنا کنند.

۲۱ شهریور ۱۳۹۴

پی‌نو کی‌یو


بیدار و بلند می‌شوی. صبح است و در حرمت صبحانه می‌نشینی. که اگر نبود شاید بر نمی‌خاستی. ما باید کشیده شویم. اگر کسی  و چیزی ما را به خود نکشد، بر نمی‌شویم. دراز می‌کشیم بی‌حرکت. خدا گفته بود- همه گفته‌های خدا قدیمی‌ست خیلی وقت است دیگر حرفی نزده، از تو حرکت از من برکت. یا از قول او گفته بودند، نه تنها از جانب او حرف می‌زنند از جانب او قول هم می‌دهند، خودش شاید روحش هم خبر نداشته باشد- از تو حرکت از خدا برکت. نه، اول برکت بعد حرکت. اگر برکتی نباشد حرکتی نیست. ما برکت را دیده بلند می‌شویم.

نمی‌دانم برای چه بر می‌خیزیم. می‌دانم که برای زندگی و در زندگی‌ست که بر می‌خیزیم و نه برای بودن در دنیا. صبح عکس‌های دنیا در برابر دیدگانمان رژه می‌روند، در همین صفحه پلاس، مردی و زنی کودک سه سال‌شان را در ماشین لباس‌شویی گذاشتند. بچه مرده و حالا دارند محاکمه‌‌شان می‌کنند. در نپال چند مامور قدرت با زنی خرد درگیر شده است. در مجارستان پلیس‌ها به سوی از بدبختی گریخته‌ها نان پرت می‌کنند. قایقی که ماهیان را به مردن می‌برد. اسبابی در مکه بر سر مردم فرو می‌ریزد. عکس اردوغان و یک اسکناس. کسی ژگواری را کشته و به زندان رفته، بعد از این‌که عکس‌اش را در فیسبوک گذاشته، کودکی در کارتون‌آبادی در موگادیسیو با پایی مجروح به توپی می‌کوبد و کودکی دیگر بر زمین نشسته به دور می‌نگرد. خود را از این دنیا دور می‌کند.

ما هیچ‌کدام نمی‌خواهیم در این دنیا باشیم. این‌ها هیچ‌کدام نمی‌خواهند در این دنیا باشند. به نظر می‌رسد که زندگی ما را در این دنیا اسیر کرده است.
گاهی عکس‌های ورزش‌کاران، مردمانی دیگر را منعکس می‌کند. به بالا می‌پرند، تن و جسم‌شان در حرکت است و مایه برکت. این‌ها در دنیایند و از آن خیلی خوش‌حال.  از زندگی بیرون.

گاهی کسانی عکس گلی می‌گذارند، گاهی نقش گلی یا چشم‌اندازی، گربه‌ای و عده‌ای دورش جمع می‌شوند.
به نظر می‌آید که گل و گربه ونقاشی چیزی، امری در میان دنیا و زندگی باشد. یا چیزهایی که از زندگی به دنیا پرتاپ می‌شود. مآموران مجارستان باید گل به سوی هجرت و خروج کنندگان پرتاب می‌کردند. یک خانمی پزشک روان می‌گفت: « این‌ها، مهاجرین حال‌شان خوب نیست.» این‌ها خواسته‌اند زندگی را از دنیا نجات دهند، اما جایی، مکانی نمی‌یابند. پلیس‌ها مآمور دنیایند و هیچ‌کس مآمور زندگی نیست. این می‌گوید من جا ندارم. آن می‌گوید من خودم بی‌چاره‌ترم. شهردار شهری می‌گوید که شهرش توان ندارد. باید از مردم شهر بپرسد. مردم شهرها، این شهرها هم بیش‌تر در دنیا هستند تا در زندگی. دنیایی را ساخته‌اند که جای زندگی نیست.
در هر هجرت کرده‌ای زندگی هست. گاهی در دریا جا می‌ماند.  و امواج، همان هم چیزی میان دنیا و زندگی‌ست، جام، شیشه زندگی را به ساحل می‌آورد، ساحل دنیا.

یه ما گفته بودند که دل دریا کن، شعر هم چیزی‌ست در دروازه دنیا. آن کودک در ساحل دریای دل ما به گل نشست.
من در آن کودک پینوکیو دیدم از همان اول. به خاطر پاهایش و کفش‌اش، نمی‌دانم.  و نمی‌دانم چرا در دل نهنگ جا نشد. قصه‌هامان خراب می‌شوند. آن‌ها هم مرده‌شان به ساحل می‌آیند. 

سفر خروج


ژیژک گفته خروج- ژیژک گفته اگزود همان که کتاب مقدس با آن آغاز می‌شود، بعد از پیدایش خروج است، یعنی بشر بلافاصله بعد از پیدایشش باید خروج کند، خارج شود. برود. به دنیا نیامده باید برود دنبال خاکی برای اقامت. اول هم باید کارت اقامت تقاضا کند. گدایی کند. این‌ها را من گفتم. اگزود واژه فرانسوی معادل خروج تقریبا همان هجرت است.

حافظ در زلف یار مقیم می‌شد. چند روز پیش نزدیک ایستگاه قطار شرق پاریس، بعد از ایستگاه قطار کسی، گدایی نشسته بود پشت به دیوار داده بود، با خودم گفتم اگر عاشق این کس بودم،  می‌نشستم کنارش. احساس خوبی بود و با قدم‌های من که از گدا دور می‌شد،  دور شد.
گدا مقیم پیاده‌روست.  و مقیم نگاه‌های ما. اگر ندزدیم.

آن شب که با سین روز را با هم سر کرده بودیم و به سوی همین ایستگاه قطار باز می‌گشتیم و او خود را به من رها کرده بودیم که بالغم و من که حساب راه را نکرده بودم، نزدیک‌تر به نظرم آمده بود، از نیمه دویدیم. اول تند کردیم قدم‌ها را و بعد دویدیم. او کفش‌های راحت به پا داشت و من نه. او پاهای درازتر داشت. از من جلوتر پا بر می‌داشت. گفتم برو قطار را نگاه دار. آخرین قطار مستقیم بود. یک ثانیه دیگر قطار می‌رفت که به ان رسیدیم. کنترل‌چی بلیط‌ها نگذاشت نفسم سر جایش بیاید. بلیط خواست. فکر کردم الان است که بالا بیاورم. آتش از صورتم بر می‌خاست. از سین عذر خواستم که حساب راه را نکرده بودم. آن شب از میان بستر گدایان دویده‌بودیم. کنار ایست‌گاه‌های قطار گدایان می‌خوابند. می‌نشینند، می‌خورند و می‌نوشند.  و گاهی می‌شاشند. باقی را نمی‌دانیم.

ژیژک گفته بود این‌ها که می‌آیند یا می‌روند- بسته به این است که ما کجا ایستاده‌ایم، تنها از جنگ و مرگ نیست که می‌گریزند، رویایی در سر دارند. رویای ما. ما یعنی اروپا، غرب. ژیژک گفته بود حالا می‌آیند و می‌بینند که نروژ در نروژ نیست. 

وطن


کامو گفته زبان فرانسه وطن من است.