۴ خرداد ۱۳۹۴

پدر آقای ر مرد


پدر آقای ر مرد. من نرفتم. گفتم زنده‌اش را می‌خواستم نه مرده‌اش را. و حالم از مردمی که در زندگی سراغ هم نمی‌روند و لعنت و بیزاری می‌پاشند و به وقت مرگ خبر می‌کنند که مردم بیایید برویم خاکش کنیم و بعدش برویم شام بخوریم، به هم می‌خورد. بعد هم که مرده را به خاک می‌سپارند- خاک‌سپاری، و می‌روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی‌کنند. همان شب اول، یک شب هم نمی‌مانند تا مرده یه خاک انس یگیرد. آقای ر گفت پدرش را در قطعه خانوادگی خاک کردند. کنار پدر و مادرش. گفت که از خاکسترهای عمویش که چند هفته پیش مرد و سوخت- خودش خواسته بود، می‌خواهند مشتی دفن کنند. گفتم این دیگر چه بدعتی‌ست. اگر عمویش خواسته که سوزانده شود و سوزانده شده دیگر خاک کردن خاکستر یعنی چه؟ آقای ر گفت که نمی‌داند. ندانستن برای آقای ر خیلی راحت است. از آن‌ها که بچه‌ها به وقت بازی می‌گفتند از خودش خبر ندارد.
آقای ر گفت تو همه‌اش در حال درس دادن به این و آنی. گفتم من خودم نهضت مقاومت هستم.  و فکر می‌کنم که ذره‌ای را در جایی از جهان تغییر می‌‌دهم.

من همیشه از پدر آقای ر دفاع کرده بودم. در برابر بقیه. زندگی پدر آقای ر غمگین بود. اما من دوستش داشتم. هیچ فایده‌ای برای من نداشت. نه برای آدم غذایی درست می‌کرد و نه چیزی. خودش بود. یا دوست داشتی یا نداشتی. بعضی آدم‌ها را دوست داریم یا می‌خواهیم چون خیری برای ما دارند. به خانه‌شان می‌رویم، خانه‌شان زیباست یا باصفاست. برایمان ناهار و شام می‌پزند. یا ما را ناز و نوازش می‌کنند. یا ذهن خوش و نورانی‌شان را بر ما می‌گشایند یا در باغ سبزی را به ما نشان می‌دهند. پدر آقای ر هیچ‌کدام نیود و از این‌ها را نداشت. برای بعضی پدر بود و برای بعضی برادر و تا چند سال پیش پسر هم بود. سین دو ماهه بود که مادرِ پدر آقای ر مرد. فکر می‌کنم که برای خودش تنها پسر بود. نه شوی بود و نه پدر.  و برادربود، تا وقتی که کودک بود. کسی هم او را عمو صدا نزد. مادرش که مرد، کار او هم تمام شد.

من او را برای خودش دوست داشتم. از او چیزی نمی‌خواستم. پدر من نبود. هیچ کس من نبود. من قصه‌اش را دوست داشتم. در واقع من با قصه‌اش مهربان بودم.

آقای ر هنوز هم گاهی به من می‌گوید تو نمی‌دانی چه می‌گویی و از چه می‌گویی. چون من نمی‌دانم بر آن‌ها چه گذشته است. با این حال آقای ر نیاز دارد که بیاید و از کس و کارهایش با من حرف بزند. دیروز آمد. پدرش را به خاک سپرده بود. گفت آیا می‌خواهم عکس پدرش را ببینم. گفتم نه. گفت آیا می‌دانم چه متنی را انتخاب کرده تا در مجلس بخواند؟ من حتی نمی‌دانستم که او چیزی در مجلس خوانده است. گفتم می‌دانم. گمان کرد که سین به من گفته است. سین به من نگفته بود. سین را  هنوز ندیده‌ام. تلفنی گفت که گریه نکرده است و چقدر به همه بی‌شباهت است. سین رفته بود که همه را در این جای قصه ببیند. خودش گفت. رفته بود که خودش را ببیند.

می‌دانستم  آقای ر چه متنی انتخاب کرده است. اول بار در فیلم‌ گدار، ژان لوک، بود، در آغاز فیلم‌اش با یکی از آن صداهایی که از ناکجا می‌آیند و بر تصویر می‌نشینند، که شنیدم. بعد فهمیدم  از قول والتر بنیامین است- گدار زیاد بنیامین می‌خواند و بنیامین آن را از قول خاخامی روایت می‌کند. که خاخام هم از یکی دیگر شنیده است. متن می‌گوید:
وقتی baal shem tov با وظیفه‌ای سنگین روبرو می‌شد وقتی کارش سخت می‌شد، به یک جای مشخصی در جنگل می‌رقت و آتشی می‌افروخت و در سکوت دعا می‌خواند.‌
 و گره کارش گشوده می‌شد.

وقتی یک نسل بعد Maggid de Mezeritch با همان مشکل روبرو شد به همان جا در جنگل رفت و گفت: ما دیگر بلد نیستیم آتش روشن کنیم اما هنوز می‌توانیم دعا بخوانیم.
 و گره کارش گشوده شد.

یک نسل بعد وقتی Moshe Leib با همان مشکل روبرو شد به جنگل رفت و گفت: ما دیگر بلد نیستیم آتش روشن کنیم. راز دعا را دیگر نمی‌دانیم، اما هنوزآن‌جای در جنگل را دقیقا می‌شناسیم  که این‌ها واقع شده و این باید کفایت کند.
 و کفایت کرد.

اما وقتی یک نسل دیگرسپری شد و Rabbi Israël de Rishin با همان مشکل روبرو شد در خانه‌اش ماند، بر صندلی‌اش نشسته،  گفت: ما دیگر بلد نیستیم آتش روشن کنیم، دیگر بلد نیستیم دعا کنیم،  دیگر حتی آن‌جای در جنگل را نمی‌شناسیم، اما می‌توانیم قصه نقل کنیم. 
Moins
382

هیچ نظری موجود نیست: